پس از ماتم و سوگواری کشتار جمعی در خیابانها توسط حکومت اسلامی، زمان بازخوانی سنجشگرانه جنبش اجتماعی دی ماه ۱۴۰۴ است.
این جنبش سراسری در مقایسه با سه کنش اعتراضی ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ دارای یک تفاوت معنادار بود که به شنیدهشدن کم و بیش گسترده نام رضا پهلوی مربوط میشد. در یک کنش اعتراضی فراگیر داشتن یک لیدرشیپ و پروژه برای جایگزین کردن آنچه موضوع اعتراض است گام مهمی در فرا روئیدن به سطح یک جنبش اجتماعی کامل به شمار میرود.
دلیل این تحول هر چه که باشد از اهمیت این چرخش و وجود انگاره جمعی نوپدید در نمیکاهد. کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است. خلاقیت جنبشهای اجتماعی از جمله در نمادسازی و شکلدادن به تخیل جمعی جدید است. معنای سیاسی این رخداد امکان شکلگیری درونزای یک افق جدید در خلاء سیاسی است که جامعه خشمگین وعاصی را در یک بنبست فرسایشی قرار داده است.
فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض اما به معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست که جامعه ما در یافتن پاسخ آن در سه دهه گذشته خود را به آب و آتش زده است. فاصله میان استقبال از یک نام در خیابان و تبدیلشدن عملی به نماد ملی گروههای مختلف اجتماعی مسیری است که رضا پهلوی باید بپیماید.
کسانی که در یک کنش جمعی اعتراضی به خیابان میآیند تخیل جمعی جدیدی میآفرینند اما تداوم و فراگیر شدن آن به پویایی بعدی جنبش پیوند خورده است. رهبری یک جنبش انقلابی مسئولیت تاریخی بزرگی است که در میدان کنش سیاسی هم صیقل میخورد و مشروعیت عمومی پیدا میکند. چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.
درباره آنچه گذشت اما فراتر از سوگواری همگانی در پی قتلعام بیرحمانه حکومت، به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. ادبیات جنگی از ۱۶دی مانند فراخوان اشغال مراکز دولتی یا فتح تهران بیشتر به زمانی مربوط میشود که دستگاه حکومتی در حال فروپاشی است و نیروهای نظامی نیز دچار شکاف شدهاند. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر. در اینجا میتوان برای مثال پرسید نبودن ارتباط با مبارزان داخل و رهبری جمعی چه نقشی در این رویکرد داشت؟
نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند. لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
طرح این نکات به معنای کاستن از نقش و مسئولیت کامل حکومت جمهوری اسلامی در کشتار گسترده مردم نیست. هیچ کنشی از سوی گروههای معترض سرخورده و عاصی گشودن آتش با سلاح جنگی بر روی مردم و قتلعام خیابانی را توجیه نمیکند. واکنش جمهوری اسلامی به خاطر احساس خطر موجودیتی بود که ادامه و گسترش این جنبش میتوانست برای نظام سیاسی دینی در پی داشته باشد. حکومت و رهبر آن دیگر پایگاه اجتماعی خاصی ندارند و فقط به نیروی سرکوب متکی هستند.آنها در حرف و عمل نشان داده اند که برای بقای خود هیچ خط قرمزی ندارند.
ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند. برای مثال ترویج خشونت ویرانگر برای رسیدن پرشتاب به هدف نه تنها دست حکومت را در سرکوب باز میگذارد که صلح اجتماعی آینده را هم دشوار و چه بسا ناممکن میکند.
تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند. این واقعیت فراخوانی به همه نیروهای زنده جامعه برای بازاندیشی در رهیافتهای خود.
جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد. جامعه مدنی و همه نخبگان سیاسی، از جمله رضا پهلوی، در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند. یا ما میتوایم با خرد جمعی پاسخ پرسش تاریخ را پیدا کنیم و یا باید به پاسخی دل خوش کنیم که دیگران برای ما مییابند.
https://t.me/paivandisaeed
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
پیامدهای خودباختگی و سترونی
مجددا دروود بر آقای پیوندی گرامی،
کلامی دیگر.
من تا امروز در هیچ نقطه ای از جهان ندیده ام و نخوانده ام و نشنیده ام که کسانی به نام «آکادمیکر/تحصیل کردگان/کنشگران سیاسی» جلوه های غالب شده بر فرهنگ را به نام «اصل فرهنگ» قلمداد کرده باشند؛ سوای دایره «آکادمیکرها و تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی». هیچکس نمیگوید که حاکم شدن استالین و پوتین و أمثال او به معنای این است که «فرهنگ روسها»، استبدادیست. فرهنگی با آنهمه پشتوانه عظیم متفکّران و فیلسوفان و نویسندگان و هنرمندان و شاعران و موسیقیدانان و نامداران بی همتا. همینطور با حاکم شدن هیتلر ،هیچکس نگفت و ننوشت که فرهنگ آلمانیها، استبدادیست. فرهنگی که نامدارترین فیلسوفان و متفکبّان و نویسندگان و موسیقیدانان و شاعران و مخترعان و مکتشفان و نامداران بیشمار دیگری را دارد. همینطور با حاکم شدن «ناپلئون و دههاخونریز و گیوتیندار»، هیچکس نتیجه نگرفت که فرهنگ فرانسویها، «استبدادی» است. فرهنگی با آنهمه نام آوران و متفکّران و فیلسوفان و بزرگان دیگر. همینطور دیگر ملتها و تاریخ و فرهنگشان. فقط ما ایرانیان هستیم که فرهنگمان، «خار» دارد و فرزندان به شدّت جاهل و بیسوادش که عمرا نه تاریخ و فرهنگ مردم خود را میشناسند، نه تاریخ و فرهنگ بیگانگان را به اینچنین بُن بست بلاهتی گیر افتاده اند؛ طوری که حاکمان مستبد و خونریز و جبّار و سفّاک را به نام جلوه های «فرهنگ استبدادی!!؟ مردم ایران ترویج و تبلیغ و شایع میکنند. آنهم فرهنگی که یکی از ژرفمایه ترین و بی همتاترین فرهنگهای جهان است و نام آوران و بزرگان و متفکّران ژرفاندیشی را به ایران و جهان هدیه داده است. من این فقر فکری و سترونی و بیسوادی طیف تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانی را که از شدّت خودباختگی تا امروز فقط نقش منفعل و تابع و مقلّد و کپیه بردار و اقتباسگر و بازخورنده حرفهای دیگران هستند بدون آنکه آنها را فهمیده و گواریده و سنجیده باشند، نشانه «دلیل واضح و مبرهن» برای به ذلّت افتادن مردم ایران و نابودی خاک ایران در دست حکومتگران گیوتینی میدانم. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////
چند کلام مختصر ذیل نیز در پای مطلب جدید آقای مجلسی نوشته شد که مدیر محترم سایت «ایران امروز» آن را نشر نداده است. فقط جهت اطلاع میگویم.
دروود بر آقای مجلسی گرامی،
مختصر و موجز.
من به مطلب شما نمیپردازم؛ زیرا جای خیلی صحبتها دارد و انتقادهای به شدّت رادیکال. برای پرهیز از هر گونه کشمکشی تمنا میکنم اگر زحمتی برایتان ندارد فقط برای من توضیح دهید که تقریبا هشت میلیون ایرانی مهاجر در سراسر دنیا و هشتاد و پنج میلیون مردم داخل در کجای این معادله «انتخاب پیشنهادی» قرار میگیرند که شما طرح کرده اید؟.یعنی انتخاب پیشنهادی شما که برآمده از ابعاد سیستم حاکم است؛ نه برآمده از واقعیّت متکثّر جامعه ایرانی. به نظر شما، آیا ایرانیان مهاجر و ایرانیان داخل، اصلا حقّ انتخاب دارند یا انتخاب نیز «صفت مصطفائی» دارد و فقط در انحصار و مخصوص گردانندگان حکومت جمهوری اسلامی است که رهبرش علنا گفت: «مردم صغیرند و حقّ انتخاب ندارند»؟. اگر ایرانیان در جامعیّت وجودی - داخل ایران و خارج ایران – حقّ انتخاب دارند، آنگاه اگر نتیجه انتخاب آنها به گزینش «شاهزاده رضا پهلوی و سامانبندی شاهنشاهی» مختوم شود، موضع شما و دیگران باید چگونه باشد نسبت به انتخاب مردم؟، البته چنانچه مردم را قبول داشته باشیم و مثل رهبر جمهوری اسلامی بر این عقیده نباشیم که مردم، «صغیرند و حقّ انتخاب ندارند».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
شناخت جامعه در وضعیّت پدیداری اش؛ نه در مکتب تدریسی اش!
- ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند.
ایران امروز به خطر نیفتاده است؛ بلکه از عصر حاکم شدن دیانت میترائیسم تا همین ثانیه های گذرا بر لبه خطر نابودی و نیست شدن رانده شد و هر بار «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» بوده اند که آنها را در کنار یکدیگر منسجم نگاه داشته است و از خطر نابودی محفوظ کرده است. بنابر این برای اینکه خطر را بتوان تا حدّاکثرترین درجه اش کاهش داد، باید آموخت و تلاش کرد که بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردم خود را با مسئولیّت و دلاوری و بیدارفهمی، پرستاری و نگاهبانی و اجرا کرد. غفلت از این اصل مهم باعث میشود که گیوتینداران در فرصتهای مناسب بر شاهرگ ملّت، حاکم سفّاک شوند و خون مردم را بریزند و دار و ندارشان را غارت کنند.
- تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند
اسلام غول نیست؛ بلکه تفاله متعفّن شده و باتلاقی دیانت میترائی و دیانت مزدائی است که در شکل کاملا بدوی ماسیده و منجمد مانده است از هزار و چهارصد سال قبل تا همین الان که ملاحظه میکنید. اسلامیّت را تنها با ابطال و منسوخ کردن علنی آن میتوان از شرّش خلاص شد و با تمام قوا بر این پایه تلاش کرد که هیچ دین کتابی یا ایدئولوژی و یا مذهب و مرام و غیره و ذالک که مبانی اعتقاداتی اش به خونریزی و خشونت و آزردن جان و زندگی و رذالتهای دیگر آلوده است، حقّ رسمیّت ندارد و باید کلّا در جامعه ایرانی از بین برده شود و هرگز به وجود نیز نیاید. فقط دینهایی را باید رسمیّت داد که مبانی اعتقاداتی آنها سرشار از موسیقی و رقص و شادخواری و خنده و جشن و خوشی باشند.
- جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد.
نقشه راه مشترک را هزاره هاست که مردم ایران به وضوح با خطوطی بسیار برجسته بر افق تاریخ و فرهنگ و زندگی اجتماعی خودشان نوشته و برافراشته اند: «گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی». این شالوده و خمیره و شیرازه و تار و پود فرهنگ باهمستان اقوام ایرانیست که قرنهای قرن از طرف حکومتگران سرکوب و نادیده گرفته شدند و از دوران مشروطیّت نیز از طرف طیف آکادمیکرها و تحصیل کردگان و کنشگران سیاسی. هر گاه مدّعیان آموختند که تاریخ و فرهنگ و مردم میهن خود را در ریزترین زوایای آن بشناسند و بفهمند، شاید بتوانند به واقعیّت پذیری «نقشه راه مشترکی» کامیاب شوند که هزاره هاست همچون دماوند و البرز بر استقامت و حقّانیّت هرگز خدشه ناپذیر خود میدرخشند و ما امروزیان گرد جهان به دنبالشان میگردیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
شناخت جامعه در وضعیّت پدیداری اش؛ نه در مکتب تدریسی اش!
- لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
شاهزاده نمیگوید که همه با من؛ بلکه مردم ایرانند که قرنهاست آرزومندند مدّعیانی که مدام سنگ خدمت به آنها را به سینه خود میزنند؛ طوری که از بس از عشق مردم گفته اند و سروده اند و لاف و گزافها بافته اند، سینه هایشان همچون شتر، کوهان بسته است!، بیایند و با دلاوری دست در دست شاهزاده بگذارند و برای این سرزمین و مردم، گامهایی درخور ارجمندی آنها بردارند. واقعیّتها سیّالند؛ نه ایستا. اگر قرار باشد که من از شما بخواهم که از تظاهر کنندگانی که مثل آب رودخانه از کنارتان میگذرند، تصویر شفّاف بکشید و برایم بفرستید، بی شک، چیزی را خواهید کشید که در ذهنتان از مشاهده متمادی ثبت میشود؛ یعنی شکلی که اصلا با واقعیّت رودخانه جاری تظاهر کنندگان همخوان نیست؛ ولی نشان میدهد که انسانهایی در کنار یکدیگر در حال راهپیمایی هستند. هر گونه طرحی و برنامه ای، تلاشیست برای کرانمند کردن حدّاقلی از بهر رسیدن به حدّاکثری و این به معنای آن نیست که دفترچه حدّاقلی، تمام و جامعیّت واقعبتهای دم دست و مجهولات آینده را پوشش میدهد. نخیر هرگز. حتّا خروارها خروار قوانینی که در کشورهای مثلا دارای نظام دمکراسی نوشته و اجرا و ابطال میشوند، نمیتوانند واقعیتهای دم دست را نیز از پسش برآیند؛ چه رسد مجهولات آینده را. به همین دلیل است که هر ساله تفسبرهای دو هزار تا سه هزار صفحه ای بر قوانین مختلف اجتماعی نوشته و منتشر میشود. اگر آنانی که خود را مصدر استادی «فنّ سیاستورزی و از دایره بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مجرّب» میشمارند، ارزنی درک بچه های کودکستانی را از فلسفه و دانش سیاست میداشتند، آنگاه باید به جای کینه توزی می آمدند و همکاری میکردند و در تئوری و پراکتیک نشان میدادند که چه چیزهایی را باید تصحیح کرد و چه چیزهایی را باید آزمود و ابطال و رها کرد. این گروهی که اتیکت ناچسب «انحصاری» را به شاهزاده میخواهند با صدها کیلو سریشم تقلبی شبکه های اجتماعی و لابیهای وابسته به خودشان بچسبانند، جدا ناچسباست و بی خاصیّت.
من تا امروز تصوّرم این بود که وقتی صحبت از «اتنیکها» میشود، منظور بوشمنهای قاره آفریقا و ساکنین جنگلهای آمازون و اوباجینهای قاره استرالیا و سرخپوستان امریکا و کانادا منظور نظر است؛ نمیدانستم که در مملکت خودمان که دو سوم خاکش را کویر لوت و کویر نمک، تسخیر کرده اند، «بوشمنهای اتنیکی» نیز ساکنند. اینگونه حرفها که هیچ سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ و واقعیّت ادغام بسیار درهمسرشته اقوام ایرانی ندارد، اصلا و ابدا با واقعیّتها نمیخواند و مطابقت نمیکند و فقط ابزارهایی هستند برای خصومت و کینه توزی در حقّ رقیبان خود. مردم ایران، دیروز به دنیا و تاریخ پا نگذاشته اند که معضلات عصر مدرن را داشته باشند؛ بلکه تاریخ این ملّت، به کهنسالی اقوامش است و فرش رنگیین کمانی تنوّع وجودی اش. اینجور صحبتها، از قلم و زبان کسانی سر ریز میشود که عمرا ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمش را نمیشناسند.
- نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
همانطور که گفتم، بحث وعده و وعید دادن، بحث سلام و علیک است. واقعیّت باهمزیستی در میدان آزمونها میگوید و متعیّن میکند که چطور باید نسبت به همدیگر رفتار کرد و همکاری. صرف گفتن و نوشتن و حتّا ثبیت مفهومی و چیزی به معنای «وجود و بقاء» آن چیز نیست. شما اگر بردارید در تمام شناسنامه های مردم پاکستان بنویسد: «آته ایست حاج غلومعلی چوخ بختیار» یا بنویسید: « آته ائیست محترم بگم خانباجی»، هیچکس آته ائیست نمیشود؛ برغم اینکه در شناسنامه اش ثبت شده است که مشارالیه آته ائیست است! بحث محتویات با بحث فرم، دو بحث متفاوت و مکمّل یکدیگر هستند. زمانی میتوان فرم را آفرید که محتویاتی دم دست باشند. بدون میزان و مقدار ماست مایه زده شده، نمیتوان معلوم کرد که چه خیکی را برای نگهداری ماست مایه زده شده باید تهیّه کنیم. نظام کشورداری با وعده و وعید، واقعیت پیدا نمیکند؛ بلکه با عمل کردن است که ماهیّت خودش را پدیدار میکند. بنابر این، انتظارات بی جا نمیتوان از شاهززاده داشت؛ آنهم د رجایی که هر کسی از پذیرفتن مسئولیّت میخواهد شانه خالی کند و در گوشه ای لم بدهد و کلاهش را کج بگذارد و فقط نق بزند. کار دست جمعی به پذیرفتن این حقیقت خدشه ناپذیر منوط است که من به سهم خودم باید درب خانه ام را جارو کنم تا آبادی، تمییز و شیک و پیک جلوه کند. حالا اگر شهرداری نیز آب پاشی کرد که دیگه دستمریزاد باید گفت. اصل این است که هر گرایشی به سهم خودش و توانش، گامهای ارزشمند بردارد، نه تخریبی و چوب لای چرخ گذاشتن. لازم به گفتن میدانم که این اصطلاحات مد روز شده و رایج در انبوه قلمسوزیهای طیفهای مختلف که برخاسته از کپیه برداری مفاهیم باختر زمینیان است، هیچکدام جوابگوی مسائل جامعه ما نیستند. «فرهنگ استبدادی» یعنی چه؟. کسی که تعریف «فرهنگ» را دقیق و عمیق بداند، هیچوقت «استبداد» را صفتی برای فرهنگ نمیگیرد؛ بلکه صفتی برای رفتار مقتدرین. بنابر این، فرهنگ هیچ جامعه ای، استبدادی نیست؛ بلکه مقتدرین هستند که أراده جبّار خود را بر فرهنگ جامعه میخواهند تحمیل و تلقین و حاکم کنند؛ ولی فرهنگ در تقابل با آن برمیخیزد. ذهنیّت استبدادی را نباید به سراسر جامعه فراافکند و اصطلاح مزخرف «فرهنگ استبدادی» را به تقلید از آکادمیکرهای بیسواد باختری تکرار کرد. انسان جوینده و پرسنده و اندیشنده، هیچوقت مقولات را قاطی پاتی نمیکنه؛ بلکه مییکوشد تفاوتهای ظریف و عمیق هر مفهومی و کلمه ای و غیره و ذالک را از یکدیگر تفکیک کند.
قبلا هم از ابعاد مختلف نوشته ام و توضیح داده ام که چیزی به نام «بازگشت به گذشته» أصلا وجود ندارد در هیچ نقطه ای از کره زمین. ما هنوز که هنوز است تفاوت «زمان تقویمی و فیزیکی و قراردادی» را با «زمان در دایره فلسفیدن و جهان اساطیری» أصلا و ابدا نمیدانیم. همیشه تصور میکنیم که هر کس از مثلا عصر داریوش و کوروش و دوران محمد رضا شاه فقید حرف زد، میخواهد همان دوران را بازآفرینی کند. این یعنی نفهمیدن معنای زمان. أساسا هر گونه بازگشتی در هرفرمی که اجرا شود، خودش نوعی تغییر است, نه بازآفرینی آنچه که سپری شده است. درک این موضوع به ذهنیّت فلسفی و بسیار عمیق اندیشنده منوط است؛ نه به حفظیات و مکرر خوانی و تکرار گفته های رایج و شایع.
- نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
این مسئله دخالت خارجی و خصومت وحشتناک با آمریکا و اسرائیل از امراض «شیعه گری کینه توز» است که طیف چپهای ایدئولوژیکی به دلیل ذهنیّت راکد و منفعلی که در شرایع اسلامیّت ذوب و تفته شده است، مدام در گوشه و کنار تکرار میکنند و آب به آسیاب حکومتگران گیوتینی میریزند. مردم ایران با مردم هیچ کشوری جنگ ندارند. مردم ایران، عاشق زندگی و شادخواری هستند و میدانند که با دیگران و در کنار دیگران میتوانند خوش و خرّم زندگی کنند. وقتی که حکومتگرانی، مردم ایران را خاصم خود میدانند و وظیفه عاجل و الهی و وظیفه قرآنی و تکلیف ایمانی خود میدانند که مردم را از خردسال و کلانسال با اشدّ تبهکاریها و جنایتها بچزانند و بسوزانند و خونشان را شبانه روز بریزند و صدها بلایای کثیف و توصیف ناپذیر بر سر آنها بیاورند و مدّعیان بسیار هارت و پورت دار سیاست ذلیل شده وطنی نتوانند کوچکترین گامی برای آزادی مردم و میهن بردارند، آنگاه طبیعیست که انسان متوسّل به وسیله دم دست خواهد شد تا بتواند از شرّ خونریزان حاکم آسوده شود؛ ولو در انتهای این توسّل، نان شب نیز نداشته باشد، حدّاقل در آزادی میتواند نفس بکشد و بفهمد که چه خاکی به سرش بریزد. اسرائیل و آمریکا از بهترین دوستان مردم ایران هستند. هر گونه خصومت و دشمنی با آمریکا و اسرائیل، بریدن شاخه ایست که ما بر آن نشسته ایم. دشمن مردم ما از عصر قاجار، انگلیسیها بوده اند و روسها و آخوندها و اسلامیّت شمشیر اقتلویی. این مسئله را هیچوقت نباید ایرانیان از یاد ببرند. ذلالت ما را همیشه روسها و انگلیسیها و آخوندها و اسلامیّت گیوتینی از جان و دل خواسته اند و در آینده نیز خواهند خواست. به همین دلیل باید در دیپلماسی آینده حواس تمام دست اندرکاران کشوری به دو کهنه دشمن روس و انگلیس باشد و در صدد ریشه کن کردن آخوند جماعت و ذوب کردن شمشیر اسلامیّت باشند.
............ ادامه دارد .................
شناخت جامعه در وضعیّت پدیداری اش؛ نه در مکتب تدریسی اش!
- لیدرشیپ
جامعه ایرانیان به هیچ قوچی نیاز ندارد. به رهبر و مقام معظّم رهبری و سانترالیسم دمکرانیک و شورای ملّی مقاومت و مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجمع نظارت استصوابی و خزعبلات مشابه، عمرا احتیاج نداشته و هرگز نیز محتاج نیست. جامعه ایرانی از نخستین ریشه های زایش تاریخ و فرهنگش به «پهلوانان جوینده و همآورد» دلباخته و آرزومند بوده است و هنوزم هست. سراسر داستانها و قصّه ها و حکایتها و دیوان شاعران ایرانی از هفتخوانهای «پهلوانان ایرانی» سرشارند که برای خوشزیستی و دیرزیستی مردم به نبرد با آزارندگان جان و زندگی با هنرهای فردی گام برمیداشتند. «لیدرشیپ» اگر در حوزه تاریخ و فرهنگ و اجتماع باخترزمینیان معنا و کاربرد داشته باشد؛ در دامنه فرهنگ و تاریخ و مردم ایران، هیچ معنایی و ما به ازائی ندارد و فاقد هرگونه کاربردی است. گزینش شاهزاده رضا پهلوی به معنای «لیدرشیپ» نیست؛ بلکه به معنای «آفرینگویی» مردم بر انسانی است که در فاصله نیم قرن آزگار در حرف و عمل اثبات کرد که دارای «فرّ» هست. به همین دلیلم مردم دارند بر او «آفرینها» میگویند. بی شک اگر شاهزاده در مرحله ای از اقدامات خودش دست به کاری بزند که خلاف پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران باشد، خود به خود، «فرّ» از او میگریزد و به سرچشمه اش که مردم ایران باشند، بازمیگردد. بنابر این بحث از «لیدرشیپ» کردن در این زمینه و بالاخص شاهزاده، کاملا بی مورد است و صادق نیست.
- فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض
فریاد زدن نام شخصی معلوم به تلقین و خوابنما شدن و افتادن بختک بر کول مردم و جوانان نبوده است؛ بلکه تنها نام درخشان و ستودنی است که سلسله پهلوی با خدمات بسیار عظیمش به ایرانیان و ایران بر خاطره و روح و مغز جمعی ایرانیان به جا گذاشت و حک کرد. فریاد زدن نام شاهزاده، تایید و تصدیق حقانیّت خدماتی بود و هست که سلسله پهلویها برغم خطاهایی که داشتند، اعتبار خودش را از طرف مردم ایران به دست آورد. همانطور که حکومت آخوندی به دلیل خیانتها و جنایتها و رذالتها و ویرانیها و ستمها و تجاوزات و غارتگریها و زورگوییها و کشتارها و شکنجه ها و قبرستانهای وسیعی که در ایران به پا کردن و صدها رذالتها و کثافتکاریهای دیگر، نه تنها اعتبار خودشان را از دست دادند و حافظه فرهنگی و تاریخی ایرانیان را زخمین و خونین و دردمند کردند؛ بلکه دیانتی ایمانخواه به نام »اسلامیّت» را به قعر چاه مستراب نکبتهای بشری مییخکوب و محکوم و از خاک ایران برای همیشه و ابد، ریشه کن کردند.
- معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست
نه تنها جامعه ایران؛ بلکه حتّا تمام جوامعی که کثیری از نهادهای فعّال را دارند، هر روز درگیر پیچیده گیهای مسائل نو به نو هستند. حضور انسان در جامعه به معنای فقط وجود فیزیکی آن نیست؛ بلکه به معنای نقشهایی است که به عهده میگیرد و طبیعتا هر نقشی در جایی و زمانی، مطالبات خاصّ خودش را دارد که انسان در اجرای آنها میتواند از بغرنج شدن مناسبات بکاهد یا بر شدّت کلاف پیچیده شدن آنها بیفزاید. وقتی که من انسان به حیث فردی از مجموع جامعه به «خویشکاریهای» خودم با مسئولیّت و بیدارفهمی و آگاهی نکوشم و اقدام نکنم، خود به خود چفت و بست جامعه با معضلات و مشکلاتی روبرو خواهد شد که اگر به موقع برطرف نشوند، آنگاه انقلابهای خونین و ویرانگر شکل میگیرند تا مسائل تلنبار شده را به یکباره مثلا حل و فصل کنند. پیش از آنکه بخواهیم تمام نیروی خود را بر سر به پا کردن انقلابهای سنگین و خونین هدر دهیم باید بیاموزیم که هنر «خویشکاریهای فردی» را در زمان و مکان به هنگام انجام دهیم؛ نه اینکه با موکول کردن آنها به آینده ای که هیچ چشم اندازی ندارد و افقی فرا راه آدمیان نیست. حقیقت این است که مدّعیان عرصه بی مقدار شده وطنی که در أنواع و قسام تشکیلاتها و سازمانها و حزبها و گروهها و فرقه ها گرد همدیگر آمدند، عمرا از دانش و فلسفه سیاست، کوچکترین آگاهی پیش پا افتاده نداشتند و هنوزم ندارند؛ وگر نه محال بود که طیف شیّاد و انگلی به نام آخوند جماعت بتواند نیم قرن تمام بر جامعه ایران، حاکم گیوتینی بماند و تازه طلبکار مردم نیز باشند برای تمام خونریزیها و جنایتهایی که مرتکب شده اند. برای آنکه بتوان بر پیچیدگی مناسبات اجتماعی و کشوری چیره شد، باید هنر اندیشیدن با مغز خود و تلاش برای قائم به ذات شدن را در میدان آزمونها به محک زد؛ نه در پشت میز تحریر و کامپیوتر روبروی خویش.
- نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند.
همانطور که گفتم، همپا شدن با دیگری، مستلزم گشوده فکری و سعه صدر و مسئولیّت پذیری و میهندوستی و مردمدوستی است. امّا حقیقت تلخ این است که کنشگران سیاسی و اجتماعی تا امروز کوشیده اند که سوائق و غرائز و امیال خود را در لفّافه ای مفاهیم مردمفریب استتار کنند و به تخریب دیگران با تمام انرژی همّت کنند. در پسزمینه ناهمپیمایی تمام آنانی که ادّعای کنشگر سیاسی دارند، من فقط تا امروز «رشک و حسادت» را کشف کرده ام در گفتارها و کردارها و رفتارها و مواضعی که میگیرند؛ مخصوصا خصومتهای کینه توزانه از نوع شیعه گری مزخرف. کسی که اهل همکاری و مسئولیّت و دلسوزی باشد؛ برغم خطاهایی که در گفتارها و رفتارها و مواضع دیگران میبیند، کوشش میکند که با آنها برای کار مشترک از بهر سعادت مردم میهن و بالاندن ایران به سهم خودش تلاش کند و انتقادهای خودش را نیز بر زبان و قلم آورد؛ گیرم که هیچکس ممنوندارش نباشد. نیروههایی که ادّعای سیاسی بودن میکنند، بیایند میزان فهم و شعور و تجربیات و آگاهی خود را در میدان آزمونها به محک بزنند؛ نه در شبکه های اجتماعی و پشت میز تحریر و لابیگریهای خبیثانه و سمپاشیهای عقده ای. مرد میدان سیاست باید در دریای سیاست، مایه دار بودن خودش را به محک بزند؛ نه لب گود شعار دادن. تا امروز اینهمه مدّعی هارت و پورت کن نتوانسته اند یک مجمع بیست نفره از خودشان درست کنند برای نوشیدن آبجو یا شراب؛ چه رسد به مثلا شاخه شونه کشیدن برای تفهیم و تلقین ذهنیّات خودشان به یکدیگر. بنابر این بحث از گرایشهایی که هیچ سخنگویی ندارند و مرد میدانی، خشت بر اب زدن است و وقت تلف کردن. مردم، پراکتیکر هستند و دنبال پراکتیکرها میگردند، نه دنبال تئوریسینها و مشق نویسان. آنها دنبال مرد عمل میگردند؛ نه مرد خیالبافی و منم منم کن و آژیتاتور و هوچیگر.
............. ادامه دارد ............
شناخت جامعه در وضعیّت پدیداری اش؛ نه در مکتب تدریسی اش!
دروود بر آقای پیوندی گرامی،
تحشیه ای بر صحبتهای شما برای بازاندیشی عمیق و بینش تیزبینانه داشتن در تاریکی مجهولات.
شاید بهتر بود که صحبتهای من در همان سایت «ایران امروز» منتشر میشد، ولی به دلیل اینکه مسئول محترم سایت، طبق دلایل شخصی، هر نظری را نشر نمیدهد و من تجربه آن را شخصا دارم، مجبورم که اینجا حرفهایم را بزنم. شیوه انتقادی من به طور کلّی این طور است: انسانی اگر در جایی، حرف حساب زده – نه طبق مزاج و روحیه و بینش و منش و سلیقه من؛ بلکه همگانشمول و بشردوستانه- باشد، تایید و تصدیق کرده و بر او آفرین گفته ام؛ ولو یک آخوند دوزاری در حوزه علمیه قم بوده باشد. انسانی نیز که حرفهای بی ربط و نیندیشیده زده باشد و نیروی داوری و میزان تجربیات و آگاهی و تامّلات و بینش شخصی ام به خلاف بودن یا کژفهمیده شده بودن یا اختلاط و اغتشاش برداشتی آنها گواهی دهند، متعاقبش سفت و سخت، انتقاد سر راست کرده ام بدون هیچگونه تخفیفی؛ ولو طرف متقابلم نامدارترین و پرنفوذترین و موثرّترین استاد دوران در یکی از دانشگاههای جهان باشد و «سقراط و افلاطون» از شاگردان تنبلش محسوب شوند. صحبتی که من اینجا طرح میکنم، حمله و گلاویز شدن قلمی به شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و آنانی است که مثل شما عقیده دارند. هدف من این است که شما و دیگران را بیانگیزانم به سوی دیدن واقعیّتها فراسوی چارچوبهای ذهنی و پیشنویسهای شابلونی در دم و دستگاه روشهای آکادمیکی و بیرون از اعتقادات شخصی و فرقه ای و علقه ای و سازمانی و حزبی و تشکیلاتی و غیره و ذالک. تلاشیست برای امیدوار بودن به انگیخته شدن شما و دیگران به سوی خروج از تمام غُل و زنجیرهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی و دیدن بی واسطه واقعیّتها بدانسان که هستند؛ نه بدانسان که ما دلمون میخواهد باشند و ذهنیّت اعتقاداتی ما میخواهد آنها را دلبخواهی ببیند و کسب رضایت کند. شاید از این توانستییم خیلی سرییع به همدیگر برسیم و ایران و مردمش را دریابیم و عصای دست آنها باشیم؛ نه بار خاطر آنها. جهان و زندگی باهمستان – اجتماع و سیستم کشورداری - هیچوقت بر وفق مراد تک تک انسانها نمیچرخند؛ بلکه بر شالوده کنشها و واکنشهای انسانهاست که شکل میگیرند و میتوانند برای تک تک انسانها مثمر ثمر باشند عین کشورهای فنلاند و سوئد و سوئیس و نروژ و ژاپن و امثالهم، یا میتوانند برای عده ای قلیل، گنج باد آورده باشند و برای عده ای بسیار کثیر دیگر، جهنم هولناک عین وضعیّت فعلی مملکت خودمان. میپردازم به نکاتی که در مطلب شما هست و بحث را گسترش نمیدهم؛ زیرا نه خوانندگان حوصله خواندن مطلب را دارند - نه من حوصله تکرارگویی حرفهایی را که هیچوقت گوش شنوا برایشان پیدا نشدند؛ امّا واقعیّتهای تلخ میهنی، صحت و متّقن بودن لغت به لغت آنها را تا امروز اثبات کرده اند.
- کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است
شما در مطلبی که از لحاظ نظری نوشته اید و تکلیف جامعه شناس را در بررسی رخداد عینی تعیین کرده اید، شخصا نه تنها به چنین نظری در عمل، ارج ننهاده اید؛ بلکه سیصد و شصت درجه، خلاف آن را رفتار کرده اید. وقتی که شما میکوشید عقاید فردی خودتان را به نام یکی از رشته های علوم فرهنگی – در اینجا جامعه شناسی – ملبّس کنید، حرفهایتان را نه تنها معتبر و متّقن و مستدل، نشان نداده و اثبات نکرده اید؛ بلکه بر عکس، با تپاندن عقاید خودتان در لباس جامعه شناسی، اعتبار و ارزش چنین رشته ای را خدشه دار و کم اعتبار نیز کرده اید. کاربست روشهای جامعه شناختی در باره رویدادهای اجتماعی به این ملزم است که انسان از دایره اعتقادات شخصی/گروهی/حزبی/سازمانی/نحله ای و غیره و ذالک فاصله بگیرد و رویدادی را که موضوع پرسش و چون و چرایی است، بدون هیچ واسطه ای و غرض و مرضی و نیّات محاسبه ای با رادمنشی و گشوده فکری بررسی و سپس غربالگری و در خاتمه، سنجشگری کند؛ نه اینکه با مستمسک قرار دادن اصطلاحات و مفاهیم جامعه شناختی به توجیه و تفسیر ذهنیّت و اعتقادات خود برآید. موضع شما را نسبت به حرکت جوانان و مردم در ایران، من کاملا ضدّ جامعه شناسی میدانم؛ نه برخوردی که نشانگر یک دانش آموخته رشته جامعه شناسی باشد؛ آنهم در کشوری که ریشه کهنسالی در این رشته از علوم فرهنگی دارد؛ بویژه در آثار اینهمه جامعه شناسان نامداری مثل : شارل دو مونتسکیو (Montesquieu) –/کلود آنری سن سیمو (Henri de Saint-Simon) – / اوگوست کنت (Auguste Comte) – / الکسی دو توکویل (Alexis de Tocqueville) – / امیل دورکیم (Émile Durkheim) – /مارسل موس (Marcel Mauss) – / سلستَن بوگله (Célestin Bouglé)/فرانسوا سیمیا (François Simiand)/موریس هالبواکس (Maurice Halbwachs) – /لوسین لوی-برول (Lucien Lévy-Bruhl)/ژرژ گورویچ (Georges Gurvitch)/ژرژ باتای (Georges Bataille) – /روژه کایوا (Roger Caillois)/ژرژ بالاندیه (Georges Balandier) – /ریمون آرون (Raymond Aron) – /آلن تورن (Alain Touraine) – /میشل کروزیر (Michel Crozier) – /کلود لوی-استروس (Claude Lévi-Strauss) – /میشل فوکو (Michel Foucault) – /پیر بوردیو (Pierre Bourdieu) – /ژان بودریار (Jean Baudrillard) – /میشل مافزولی (Michel Maffesoli) – /لوک بولتانسکی (Luc Boltanski)/لوران تونو (Laurent Thévenot)/برونو لاتور (Bruno Latour) – /ادگار مورن (Edgar Morin) – /فرانسوا دوبه (François Dubet)/دومینیک شنپر (Dominique Schnapper)/ژیل لیپووتسکی (Gilles (Lipovetsky) – /ایو سینتومر (Yves Sintomer) – و کثیری استادان نامدار مثل موریس دوورژه (Maurice Duverger) و غیره. تازه این فقط مختص فرانسه است و من از جامعه شناسان آلمان و انگلیس و آمریکا و ایتالیا و هلند، صحبتی نمیکنم.
- به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
گفتگوی ملّی از آسمان نازل نمیشود. گفتگوی ملّی؛ زمانی واقعیّت پیدا میکند که مدّعیانی – بویژه آنانی که به توهم مبتلایند و تصوّر میکنند که به حلقه «بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مُجرّب و فنّ سیاستورزی» تعلّق دارند و مسلّطند - «حرفی» برای گفتن داشته باشند؛ یعنی حرفی که محصول تامّلات شخصی و قائم به ذات بودن ذهنیّت پرسنده و جوینده و کاونده و ایده و فکر آفرین فردی آنها باشد. کسانی که به تشکیلات سیاسی آلوده اند و ذهنیّتی شابلونی و چارچوبی از پیش ساخته شده دارند، هییچگاه اهل گفتگو نیستند؛ بلکه اهل جدال و کشمکشهای منم منم کن هستند. گفتگوی دگراندیشان با همدیگر، واقعه ای خیلی استثنائی است که تا کنون در تاریخ سیاسی معاصر ما از عصر مشروطه تا امروز، در هیچ نقطه ای از ایران و جهان، رخ نداده است. گفتگو را کسانی مییتوانند واقعیّت پذیر کنند که مالک و مدافع و مروّج و مدّعی هیج حقیقتی نباشند؛ بلکه به حیث جویندگانی باشند که میخواهند با مشارکت گفتگویی به کشف حقیقت باهمستان و باهمبودگی و همبستگی و همعزمی و همدردی و همدلی و همکار، راهگشاییها کنند. کسی که اهل گفتگو باشد، هرگز از نشستن در کنار دیگران؛ ولو سیصد و شصت درجه خلاف ذهنیّت خودش، اعتقاداتی داشته باشند، هرگز هراس ندارد و میدان خویشآزمایی را ترک نمیکند. حقیقت تلخ مدّعیان کنشگری در طول نیم قرن آزگار اثبات کرد که حضرات عمرا نمیدانند گفتگو یعنی چه و چطور میتوان آن را واقعیّت پذیر کرد.
- مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر.
-
اشکال شما به واکنشهای شاهزاده، بی أساس هستند و کلا برداشتی غلط از واقعیّت عریان جامعه ایران در حالت تلاطم آن روزها و همین روزها. شاهزاده رضا پهلوی، «شزم» نیست. «سوپر من و اسپایدرمن و بتمن و صدها ناجی تاق و جفت» نیست؛ انسانیست مثل تمام انسانهای روی کره زمین و در اینجا، شخصیّتی ایرانی با تمام فروزه هایی که هر انسانی میتواند داشته باشد از نقاط بسیار ستودنی و قویمایه و عالی تا ضعفهایی که میتوان آنها را به مرور زمان بهبود بخشید و زیبا آراست. حضور او در وقایع سیاسی نیم قرن اخیر، صرف نظر از اینکه به خانواده پهلوی تعلّق دارد و خلاف کینه توزیهایی که خاصمان سلسله پهلویها و رقیبان حقیر مایه شاهزاده در حقّ او از سر حسادت و رشک اینو و آنور رواج و بروز میدهند، شخصیّتی است «شاهزاده». فریاد زدن نام او در رخدادهای اخیر ایران، نه از سر «اجی مجیی لاترجی» بوده است، نه از سر باج سبیل دادن به امپریالیسم جهانی و صهیونیسم جنایتکار!؛ بلکه برخاسته از آرزویی بس بسیار خجسته که از أعماق تاریخ و فرهنگ ایران برخاسته و از دهانه آتشفشانی معترضین فراافشانده شده است. هیچکس شاهزاده را به دیگران تحمیل نکرد که کسانی بخواهند بحث از «انحصاری» کردن بکنند. من میپرسم آنانی که چنین تصوّری در ذهنیّت خودشان دارند، چرا در فاصله نیم قرن آزگار نتوانستند حدّاقل در رقابت با شاهزاده، شخصیّت واقعی و اصیل خود را در مجامع ایرانی و بین المللی نشان دهند و اثبات کنند؟. چرا؟. کدام موانع در سر راه بودند؟. شاهزاده به کرّات چه از لحاظ لسانی، چه از لحاظ رفتاری بارها و بارها دست همکاری خودش را به سوی تمام گرایشها دراز کرد. ولی هر بار دیگران بودند که دست شاهزاده را پس زدند و طاقچه بالا گذاشتند؛ تو گویی حضرات از دماغ فیل افتاده اند که اینقدر تکبّر میفروشند و قیافه میگیرند. اکثر آنانی که خود را به فرقه های «مصدّقیون»، لیبرالها و بختیار و سوسیال دمکراتها و غیره و ذالک مییدانند، و فعلا نیز زیر علم جمهوریخواهی در شبکه های اجتماعی سینه میزنند؛ ولی حاضر نیستند دور یک میز کنار هم بنشینند، کدام شخصیّت و رجُل سیاسی را تا امروز توانسته اند بار آورند و به میدان هماوردی رقابتها با شاهزاده گسیل دارند؟. کو و کی؟. حتّا شخصی به نام آقای «مسعود رجوی» معلوم نیست مرده است یا زنده. سازمان ایشون، یک نفر را از طرف فرقه اش ندارد که به حیث نماینده بخواهد به مردم ایران و جهان معرفی کند. دیگر تشکیلاتها و گرایشها نیز همینطور.
هیچ آدم باشعور و فهمیده ای در هیچ نقطه ای از کره زمین نمی آید آیینه ای گرانقیمت را بشکند و داغان کند؛ زیرا غبار بر آن نشسته است. کسی که فهیم باشد و گوهر شناس میتواند به آسانی غبار را از آیینه بزداید و چهره واقعی خودش را ببیند. ببی شک نه تنها گرداگرد شاهزاده؛ بلکه گرداگرد تمام گرایشهای سیاسی هستند غبارهایی که گرد و خاک زیاد میکنند؛ ولی دلیل گرد و غبار، هیچگاه نباید انسان را از دیدن گوهر شبچراغ ممانعت کند یا بهانه ای باشد برای گریز و همکاری نکردن و موضع خصمانه گرفتن. آدم عاقل، هیچوقت گوسفند ذبح شده را با سُمها و پشمش نمیخورد. کسی که مردم و میهن خودش را دوست داشته باشد، همواره فراسوی اعتقادات فردی اش به همپایی با دیگر هموطنان خودش رغبت نشان میدهد و رادمنشانه دیدگاههای خودش را بر زبان میآورد و از ایده ها و افکار بکری که دارد برای گلاویز شدن با مسائل و معضلات مملکت و مردم استفاده میکند و پیشنهادهای خود را ارائه میدهد. چیزی که ما متاسفانه در طول نیم قرن اخیر أصلا نداشته ایم از طرف حضرات مدّعو.
نقش شاهزاده در وقایع اخیر، هرگز نقش تعجیلی برای رفتن وسط آتش نبود؛ بلکه فریادهای جگرخراش مردم مستاصل و بی دفاع از داخل آتشی بود که حکومت گیوتینداران الله مخوف و کریه منظر بر سر ایرانیان آوار کرده بودند و مردم و جوانان فریاد میزدند که شاهزاده برگردد که نسل اندر نسل داریم میسوزیم. بنابر این ایراد شما از پایه، نادرست است؛ نه واکنش شاهزاده به جگرسوختگانی که نیم قرن است از دست آچمز بودن مدّعیان عرصه مزخرف شده سیاست وطنی فقط در فکر رکابداری و متعگی برای حکومت فقاهتی بودند و همچنان هستند.
............... ادامه دارد
این شیوه، نقد نیست برچسبزنی بیمسئولیت است.
.
شما مقالهتون رو با ادا و اطوار جامعهشناسی شروع میکنید، ولی آخرش هر جا واقعیت باب میلتون نیست، میفرستیدش تو حالت تعلیق.
قبول میکنید اسم رضا پهلوی تو خیابون فریاد زده شد، اما همون لحظه شروع میکنید خنثیسازی. میگید «فریاد زدن اسم یه نفر یعنی حل شدن مسئله نیست».
باشه.
یه سؤال خیلی ساده:
اگه خیابونِ سراسری، وسط سرکوب و گلوله و کشتار، نتونه معنی سیاسی داشته باشه، پس چی میتونه؟
جواب نمیدید، چون اگه جواب بدید، کل مقالهتون میریزه.
میگید رضا پهلوی مرحلهها رو قاطی کرده.
باشه، قبول.
حالا بفرمایید:
حکومتی که به قول شما هنوز تو «مرحله پایانی» نبود، چرا با گلوله جنگی جواب داد؟
اونها هم جامعهشناسیشون قاطی شده بود؟
یا فقط از مردم انتظار دارید مرحله رو تشخیص بدن، نه از حکومت قاتل؟
چند بار میگید «رهبری انحصاری».
خیلی خب، کجاش انحصاریه؟
کدوم گروه حذف شده؟
کدوم اتحاد رد شده؟
کدوم درِ گفتوگو بسته شده؟
هیچی.
فقط برچسب. این اسمش نقد نیست، اسمش حرف مفت بیسنده.
میگید جامعه متکثره، ولی تهش میرسید به این که هیچ محور و نمادی هم نباید شکل بگیره.
یعنی چی؟
یعنی جامعه متکثر = بیرهبر
دموکراسی = تصمیم نگرفتن
سیاست = صبر کن ببینیم چی میشه
این تحلیل نیست، این نسخهی موندن تو بنبسته.
بعد میگید چون بعضی هوادارای رضا پهلوی تند حرف میزنن، پس حرف از مشروطه و صندوق رأی مشکوکه.
اگه این ملاکه،
هیچ جنبش دموکراتیکی تو دنیا نبوده
چون هیچ جنبشی بدون خشم و حاشیه و افراط نبوده
این معیار سنجش نیست؛ راه حذف نرمه.
مشکل واقعیتون ایناست:
خیابون جلوتر از نخبگانه
و بهجای قبولش، میخواید با زبان احتیاط و اخلاق و جامعهشناسی، ترمز بکشید.
جمعبندی خیلی رک:
مقالهتون نه راهحل میده، نه آلترناتیو، نه مسئولیت قبول میکنه.
فقط میگه:
این رهبر نه
این زمان نه
این روش نه
و همین «نه» گفتنهای همیشگیه که ۴۵ ساله ایران رو نگه داشته.
وقتی مردم تو خیابون تصمیمشون رو فریاد میزنن،
کار روشنفکر این نیست که تا ابد بذارتش تو اتاق آسیبشناسی.