تاریخ نگارش:02/02/2026
از حکومتِ الهی قتلِ عام و جلّادانِ حقیرش


ریشه و منشأ خطاها را در وضعیّت انتخاب باید پیش از هر چیز در کجا جست و جو و ردّیابی کرد؟ در خودِ واقعیّتها یا در ذهنیّتی که واقعیّتها را فهم و تفسیر و داوری میکنند؟ نسبت میان واقعیّت و تصمیمگیری چیست و آیا تجربهٔ بی واسطه از واقعیّتها، بهخودی خود میتواند پاسخگوی پیامدهای خطاهای ما در لحظهٔ انتخاب باشد؟
برای آنکه پیوند «واقعیّت و خطا و برعکس آن» بهگونهای ریشهای شناسایی، وارسی و سنجشگری شود، نخست باید آموخت که چه نیروها و ساز و کارهایی تار و پود ذهنیّت آدمیان را در هم تنیدهاند. ذهنیّتی که بدیهیّات را مسلّم و قطعی میانگارد، ذهنیّتی است آمادهٔ پذیرش هر آنچه میشنود و میخواند و میبیند، بیآنکه کمترین تلاشی برای سرند و غربال کردن دادههای ذهنی خود به خرج دهد. چنین ذهنیّتی نه فقط ناتوان از تشخیص خطا؛ بلکه مستعد تبدیل شدن به ابزار دست دیگرانی است که آن را حاصلخیزترین خاک برای کاشت بذر مقاصد، اهداف، غرایز، امیال و سوائق خویش مییابند. خطر ذهنیّتهای منفعل، هم برای فرد و هم برای جمع، در این است که اینگونه ذهنیّتها با شتابی هولناک میتوانند در خدمت پروژههای سلطه قرار گیرند؛ پروژههایی که به جای گشودن افقهای فهم، انسان را به تابعی مطیع و بیاراده فرو میکاهند.
مردمانی که زمامدارانی را برمیگزینند تا مناسبات اجتماعی و نظام کشورداری را رقم بزنند، اگر در پیامدهای عینیِ تصمیمها، برنامه ها، کردارها و گفتارهای زمامداران و نهادهای تابع آنان، با واقعیّتی مواجه شوند که در تضاد آشکار با تصوّرات پیشینشان از «انتخاب» بوده است، ناگزیرند پیش از هر اقدام سیاسی، به بازاندیشی ژرف در باب خطاهای خود در وضعیّت انتخاب دست بزنند. پیش از خلع و عزل زمامداران، باید ریشههای خبط و خطا را در ذهنیّت، روح و روان خویش کنکاوی کرد؛ زیرا بدون وارسی درونی، هر گونه صف آرایی ریشه ای با خصم در معرض بازتولید همان فاجعه در شکلی دیگر خواهد بود.
برآمدن حکومت اسلامی در ایران و استقرار سفّاکان، نظریّه پردازان، رتوشگران و تابعان رکابدار آنان، بر بستری از خطای عمیق ذهنیّت جمعی ایرانیان شکل گرفت؛ خطایی که آبشخور خود را از تلقی قدسی شده و تحریفآمیز از «اسلامیّت، محتویات قرآن، سیرهٔ محمّد بن عبدالله و مناقب ائمّه» میگرفت. خاستگاه سیطرهٔ خونریز نظام فقاهتی، نه صرفاً زور و قتل عام عریان؛ بلکه پذیرش ذهنی و خودفریبانهٔ دستگاهی اعتقادی بود که در طول نزدیک به چهارده قرن، با جنایت، کشتار، غارت، تجاوز، ویرانی و نابودی، زیست انسانی را به مسلخ برده است و سرانجام در فاجعهٔ 1357 توانست گیوتین الهی را در وجب به وجب خاک ایران مستقر کند و آسیاب خونریزی را با شدّت و حدّت قسیالقلبانه تا مرز جنون ارتقا دهد.
برای چیرگی بر خطایی که ریشهای کهن دارد، صرف سنجشگری حکومت فقاهتی یا خلع و عزل زمامداران الهی به تنهایی کفایت نمیکند. مسئله بنیانی تر از آن است که ساده در نظر گرفته شود. در نخستین گامهای فروپاشی سیستم گیوتین اقتلویی حکومتگران فقاهتی باید به ابطال و منسوخ کردن اسلامیّت به مثابه یک کلّ ایدئولوژیک و نیز نابودی تمام عیار شیعهگری کینهتوز همّت گماشت و با دلاوری و مسئولیّت تام، واقعیّت پذیر شدن این تصمیم را در جامعهٔ ایرانیان قطعی کرد.
پس از آن باید آگاهانه و مسئولانه مانع از شکلگیری هر گونه دین و مذهب ایمانخواه، ایدئولوژی توتالیتر، نحله، سازمان، گروه یا تشکیلاتی شد که مبانی اعتقادی آنها در خصومت با جان و زندگی و باهمستان متنوّع و متکثّر انسانی قرار دارند. کوچک ترین امکان برای پا گرفتن گرایشهای ضدّ جان و زندگی نباید در جامعهٔ ایران آینده باقی بماند.
در قانون اساسی ایران آینده باید به صراحت و بدون ابهام قید شود که تنها ادیان، نحلهها و گرایشهایی مشمول حدّاکثرترین تسهیلات و حمایتها خواهند بود که مبانیشان آشکارا برای شادزیستی، دیرزیستی، موسیقی، رقص، آواز و حرمت بی قید و شرط جان انسانی استوار شده باشند. مردم ایران ناگزیرند برای یک بار، تصمیم قطعی خود را در باب منسوخیّت اسلامیّت و شیعهگری کینهتوز، با دلیری و سماجت سازشناپذیر و مسئولیّت تاریخی تمام، به واقعیّت اکنونی و پایدار بدل کنند؛ در غیر این صورت، باید همچون گذشته، مدام شاهد خونریزی، قتلعام، ترور، تبعیض، نکبت، قهقرا، ریاکاری، شکنجه، اعدام و صدها رذالت دیگر از سوی مؤمنان به اسلامیّت متعفّن و شمشیر اقتلویی باشند.
تصمیم برای منسوخ کردن اسلامیّت و نابودی ساختاری شیعهگری کینهتوز، هرچند دشوار و پر هزینه، گریزناپذیر است. اهمال، تعویق و پشتگوشاندازی در این مسئلهٔ حیاتی، تنها زمینهٔ فریب نسلهای آینده را فراهم میکند و به متولّیان گیوتین الهی امکان میدهد در فرصتی دیگر، با همان ساز و کار فنریِ ادیان نوری و ایدئولوژیهای توتالیتر، به صحنهٔ سلطه بازگردند.
در حوزهٔ متون ادبیّات کلاسیک ایرانی که بسیاری از آنها با آیات قرآنی، احادیث و حکایتهای مذهبی درآمیختهاند، تدریس بی سنجش و تقدیسگرانه باید پایان یابد. آموزگاران و استادان موظّفند با بینشی رادیکال، آفریننده و مسئول، محتوای عربی و مذهبی متون را به طور انتقادی واکاوی کنند و اذهان شاگردان را به هشیاری و بیدارفهمی سوق دهند. تاریخ آیندهٔ ایران نباید هیچ نشانه و ردّپایی را از اسلامیّت شمشیر اقتلویی در حیات اجتماعی خود حمل کند؛ مگر در متونی که در محاصرهٔ کامل سنجشگری بیمحابا قرار گرفتهاند.
مساجد، بناها و معماریهای به جا مانده در ایران باید صرفاً به عنوان میراث تاریخی و تبلور هنر، ذوق و منش ایرانیان حفظ شوند؛ نه بهمثابه پایگاههای اعتقادی و محل حرب. در هیچ نقطهای از ایران آینده نباید مسجدی با کارکرد ایدئولوژیک ساخته شود. هر گونه هزینه برای ساخت اماکن عقیدتی باید توقیف و مصادره و به طور کامل در راه آموزش، پرورش فهم، گسترش آگاهی و ارتقای دانش انسانی به کار گرفته شود.
1- گستره فرمانروایی و پُرسمانِ کثرت

(در یاد باد از فرزانه دلیر، دکتر کوروش آریامنش [1314 – 1375ش.] که به دست جلّادان الهی سلّاخی شد.)
بحث آیینِ کشورآرایی و دولتِ برآمده از ارادهٔ مردم، از آغاز عصر مشروطیّت تا امروز، در ذهنیّتِ تمامی تشکّلات و گرایشهای سیاسی ایران، نه تنها به صورت نظری صورتبندی نشده؛ بلکه اغلب در وضعیّتی مغشوش، متشنّج و بی اصل و پایه باقی مانده است. آنچه در عمل و نظرِ کنشگرانِ سیاسیِ ایرانی مشاهده میشود، فقدانِ آگاهیِ فلسفی و نظری از «فرمانروایی» و «آیین کشورآرایی/رامیاری» است؛ فقدانی که خود را در کنشها و واکنشهای رقابتی، در جدالهای فرساینده، و در مواضع خصمانه نسبت به یکدیگر، به روشنی آشکار میکند. این وضعیّت، نه حاصل تکثرِ بینشهای فرهیخته؛ بلکه بر آمده از ذهنیّتی نافرهیخته، انباشته از توهّم، کژفهمی، ناآگاهی تاریخی و بی سوادی عمیق نسبت به فرهنگ ایران و نیز تحوّلات فکری و فلسفی جهانِ باختری از یونان باستان تا عصر هوش مصنوعی است.
فقر پرسشگری و ذلتِ ناآگاهی، تاریخ یک قرن اخیر ایران را به میدان کشمکشهایی خونبار و قهقرایی بدل کرده است؛ کشمکشهایی که پیامدهای آن چیزی جز فروپاشی منابع مادّی و معنوی، گسترش فلاکت اجتماعی و استقرار چرخهای مداوم از خشونت و ناکامی نبوده است. نزاعهای سیاسی در ایران، نه از دل تجربه های پختهٔ فکری و نظری؛ بلکه از ساحت غرایز افسارگسیخته، امیال قدرت طلبانه و واکنشهای هیجانی سر برآوردهاند و درست به همین دلیل، هرگز نتوانستهاند به بنیانی سازنده برای آیین کشورداری بدل شوند.
مشکل کلیدی طیف فعّال و کارگزار ایران؛ اعم از آکادمیکرها، تحصیلکردگان و کنشگران اجتماعی/سیاسی در این است که ساختههای ذهنی آنان هیچ سنخیّتی با واقعیّتهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران ندارد. ذهنیّت سیاسی این طیف، بیشتر به انباری از اسامی متفکّران و فیلسوفان بیگانه میماند؛ نامهایی که بی آنکه آثارشان خوانده یا اندیشههایشان بهراستی فهمیده و نقد شده باشند، صرفاً به منزلهٔ ابزار توجیه مواضع از پیشتعیین شده به کار گرفته میشوند. در چنین وضعیّتی، نمیتوان انتظار داشت که ذهنیّت آلوده، توان اندیشیدن مستقل را در بارهٔ مسئلهٔ فرمانروایی و کشورآرایی در ایران داشته باشد.
هنگامی که بحث تمایز میان «سامانبندی شاهنشاهی» و «سامانبندی جمهوریّت» مطرح میشود، نخستین واکنش مدّعیان، رجوع شتابزده به آثار دانشگاهیان باختری، دانشنامهها و گفتآوردهای پراکنده است. آنچه هرگز در باره اش پرسشی نمیشود، تجربهٔ فرهنگی و تاریخی خودِ ایرانیان از آیین فرمانروایی و کشورداری است و اینکه نیاکان ایرانی بر شالودهٔ کدام اصول و بنیانهای فکری توانستند نخستین امپراطوری جهانشمول را سامان دهند و بنیانهای کشورآرایی از کدام جهانبینی گیتایی - کیهانی و انسانشناختی برآمده بودند.
در این میان، خلطِ مفهومی میان «پادشاهی» در تجربهٔ ایرانی و «سلطنت» در سنّتهای دیگر؛ به ویژه سنّتهای باختریِ برخاسته از جهان مسیحیّت سیاسی به کژفهمیهای گسترده دامن زده است. در نظام سلطنتیِ باختری، منشأ حقّانیّت قدرت نه ارادهٔ انسانها؛ بلکه سنّت، تبار، تقدیر یا ارادهٔ الهی فرض میشود؛ یعنی اینکه قدرت، امری شخصی و متجسّد است و سلطان، نماد وحدتی پیشاسیاستی تلقی میشود. در مقابل، نظام جمهوری بر این پیشفرض استوار است که قدرت، محصول ارادهٔ جمعی و توافق انسانی است؛ یعنی امری نهادی، موقّتی و خطاپذیر که همواره در معرض بازبینی و نقد قرار دارد. نزاع میان سلطنت و جمهوری، در سطحی عمیقتر، نزاع بر سر نسبت سیاست و حقیقت است و اینکه آیا نظم سیاسی ،کشف حقیقتی پیشینی است یا ساختهٔ کنش انسانی؟. سلطنت، سیاست را تابع حقیقتی واحد و نابرابر میداند. در حالیکه جمهوری، از فقدان حقیقت نهایی آغاز میکند و سیاست را عرصهٔ کثرت، خطا و امکان تغییر میشمارد. با این همه، این دو گانه سازی، زمانی به بن بست میرسد که تجربهٔ تاریخی و فرهنگی ایران، بی واسطه در این چارچوبها فرافکنی شود.
«سامانبندی شاهنشاهی» در فرهنگ ایرانی، نه امتداد سلطنت باختری است و نه معادل جمهوری مدرن. شاه، در این سنّت، نه سلطانِ صاحب امتیاز؛ بلکه انسانی برخوردار از «فرّ» است؛ یعنی فرّی که از مردم برمیخیزد و به مردم بازمیگردد. شاه، تنها تا زمانی حقّانیّت به فرمانروایی دارد که نگهبان و پرستار بنیانهای فرهنگی و اخلاقی جامعه باشد. به محض تخطئی از این اصول، فرّ از او میگریزد و مردم، حقّ عزل او را دارند. فهمیدن این تجربه عمیق، ریشه در فلسفه گیتا -کیهانشاختی دارد که در آن، انسان و خدا همگوهرند و هیچیک بر دیگری سلطهٔ ذاتی و آمری و مطیعانه ندارد. در حقیقت، «خدا» هرگز حکومت/سلطنت/فرمانروایی نمیکند؛ زیرا انسانها به ذات خودشان، شاه و خدا و بر خویشتن، فرمانفرما هستند. این فلسفه قویمایه مردم ایران از هنر فرمانروایی و آیین کشورداری، هزاره هاست که از طرف تمام حکومتهای نالایق با تمام ابزارهای ممکن، سرکوبیده شده است.
تراژدی اندیشهٔ سیاسی در ایرانِ معاصر، ناتوانی کنشگران در بازاندیشی این تجربهٔ عمیق در قالب مفاهیم فلسفیِ منسجم است. از مشروطه تا امروز، نه شاهنشاهی به دُرُستی فهمیده شد و نه جمهوریّت. نتیجه، گرفتار آمدن در کشمکشهایی بوده است که هیچ نسبتی با گوهر فرهنگی و تاریخی ایران ندارند. تا زمانی که هنر تمییز و تشخیص تفاوتها و تمایزها در ذهنیّت سیاسی فعّالان اجتماعی/سیاسی ایران شکل نگیرد و تا زمانی که بنیانهای فرهنگ جهانآرای ایرانی به مثابه منبعی زنده برای اندیشیدن به دامنه سیاست بازشناخته نشوند، چرخهٔ فلاکت، خصومت و نزاع همچنان تداوم خواهد یافت.
2- متخصّصین مفهوم قاپی
مولوی بلخی می اندیشد که: «هر آن، نُوی که رسد سوی تو، قَدید شود ////// چو آبِ پاک که در تَن رَوَد، پلید شود»
وقتی که مفاهیم اندیشیده شده در بستر تاریخی و فرهنگی غربیها با «معادلسازی تصنّعی و مکانیکی»، به دستگاه زبان فارسی منتقل میشوند، نه تنها پویایی و محتوای غنی خود را از دست میدهند؛ بلکه به قول مولوی، «قدید= خشکیده و در نهایت، پلید» و از حالت طبیعی و زاینده و تاثیرگذار تبعید و واپس میروند و به ابزارهای خشونتآمیز و جبههگیریهای لفظی و عقیدتی در دایره آکادمیکرها و تحصیلکردگان و کنشگران اجتماعی و سیاسی تبدیل میشوند. اینهمانی پنداشتن معانی نهفته در مفاهیم و اصطلاحات غربی با شرایط و تجربه های اجتماعی ما، چیزی جز خلط و اغتشاش اندیشهای ایجاد نمیکند؛ زیرا مفاهیم اقتباسی، هیچ ریشهای در تاریخ و فرهنگ و خواسته های مردم ما ندارند.
آنچه اغلب نادیده گرفته میشود، بیروح بودن مفاهیم است؛ مفاهیمی که چون پوستهای تهی در جایی افتادهاند و هیچ پیوندی با زندگی واقعی مردم جامعه ندارند. من این وضعیّت را با عنوان «مفهوم قاپی» میشناسم؛ یعنی مفهومی که از زهدان تجربه شده خودش بریده و گسسته و جرّاحی شده و در جایی دیگر رها شده است؛ مفهومی که نه می آفریند، نه زاینده است؛ بلکه تنها به ایجاد کژفهمی و اغتشاش ذهنی در حوزه اجتماعی و سیاسی می انجامد.
در مقابل، مفهوم اصیل برخاسته از تجربیات مردم میهن، مفهومی است که از دل تاریخ فرهنگ و ابعاد زیسته اجتماعی جامعه ما برآمده و بذر آزادی و اندیشه زاینده است؛ زیرا مفهومی که زنده است، توان اثرگذاری دارد و میتواند مسیرهای آزادی را در جامعه باز کند. مفهوم اصیل زاییده شده از تجربیات مردم میهن، نه از روی تقلید؛ بلکه از پیوند با زندگی واقعی مردم معنا پیدا میکند و کنشگران و اندیشمندان را میانگیزاند تا ابزارهای سنجشگری و ایده آفرینی را در کنار یکدیگر داشته باشند و به کار بندند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!