منطق انتخاب رهبری در بحران و ضرورت اتحاد برای عبور از بنبست سیاسی
این مقاله به یک پرسش تکرارشونده و حلنشده در سیاست ایران میپردازد. چرا در بزنگاههای تاریخی، جامعه به سمت رهبری میرود که نه سابقه مبارزاتی مشخص دارد، نه برنامه روشن و نه کارنامه قابل دفاع. این پرسش صرفا سیاسی نیست. ریشه آن در روانشناسی اجتماعی جامعه و منطق حرکت جمعی قرار دارد. بدون درک این منطق، هر نیروی سیاسی و مبارز در معرض تکرار شکست قرار میگیرد.
در یک قرن گذشته، افراد و سازمانهای بسیاری در ایران هزینه دادهاند. زندان رفتهاند. شکنجه شدهاند. جان باختهاند. اما این فداکاریها بهطور مستقیم به پذیرش اجتماعی و رهبری سیاسی تبدیل نشدهاست. جامعه بارها مسیر دیگری را انتخاب کردهاست. این شکاف میان فداکاری و انتخاب عمومی، یک مسئله ساختاری است. نادیدهگرفتن آن، تحلیل سیاسی را به خطا میکشاند. هدف این مقاله توضیح این شکاف است، نه توجیه آن و نه محکومکردن کنشگران.
روانشناسی اجتماعی نشان میدهد جامعه در شرایط بحران، عقلانیت تحلیلی را کنار میگذارد و به عقلانیت روانی تکیه میکند. ذهن جمعی تحت فشار ترس، خشم و ناامیدی عمل میکند. در چنین وضعیتی، جامعه به دنبال فهم ساده، چهره آشنا و روایت قابل لمس میگردد. سابقه مبارزه طولانی، ایدئولوژی پیچیده و برنامه بلندمدت برای ذهن خسته جذاب نیست. جامعه رهبر نمادین را ترجیح میدهد نه رهبر متخصص. انتخاب رهبری بیشتر واکنش احساسی به ناامنی است تا نتیجه سنجش عقلانی هزینه و فایده.
این الگو محدود به ایران نیست. در روسیه ۱۹۱۷، بلشویکها نه به دلیل عمق نظری، بلکه با شعار ساده نان، زمین، صلح پذیرفته شدند. در کوبا، کاسترو بیشتر نماد مخالفت با باتیستا بود تا نماینده یک برنامه اجتماعی دقیق. در مصر، رأی به مرسی حاصل شایستگی حکمرانی نبود، بلکه نتیجه سادگی و قابلتشخیصبودن او بهعنوان آلترناتیو بود. در آفریقای جنوبی، ماندلا یک استثنا محسوب میشود، زیرا هم نماد رنج بود و هم توانست همزمان زبان آشتی و مدیریت را ارائه دهد.
جامعه در بحران، راهحل فوری را به راهحل دقیق ترجیح میدهد. رهبر برنامهمحور و ایدئولوژیک نیاز به فهم و اعتماد بلندمدت دارد. جامعه فرسوده چنین ظرفیتی ندارد. مردم بیشتر با داستان ارتباط میگیرند تا با تحلیل. رنجکشیدهبودن بهتنهایی سرمایه سیاسی نمیسازد، مگر آنکه به روایت ساده و قابلفهم برای اکثریت تبدیل شود.
گروههای سازمانیافته معمولا با زبان درونگروهی سخن میگویند. این زبان برای جامعه عمومی ملموس نیست. سالها مبارزه، زندان و فداکاری اگر به زبان ساده ترجمه نشود، در ذهن جمعی دیده نمیشود. جامعه به چیزی اعتماد میکند که بشناسد، نه لزوما به چیزی که درست باشد.
عامل مهم دیگر، فرسودگی سیاسی است. جامعهای که بارها سرکوب شده، ریسکگریز میشود. چنین جامعهای به دنبال چهرهای میگردد که کمترین هزینه ذهنی و عاطفی را داشتهباشد. بازگشت به چهره آشنا یک مکانیسم دفاعی است. این رفتار انتخاب عقلانی نیست. واکنش روانی به ناامنی مزمن است.
در کنار این عوامل، توازن قدرت ادراکشده نقش تعیینکننده دارد. مردم به سمتی حرکت میکنند که شانس پیروزی را بیشتر میبینند، حتی اگر این شانس مبتنی بر تصور باشد. حمایت خارجی، شکاف در حاکمیت یا وعده قدرتهای بزرگ میتواند رفتار جمعی را بهسرعت تغییر دهد. اما این سرمایه روانی ناپایدار است. اگر به نتیجه نرسد، به بیاعتمادی عمیق تبدیل میشود.
در ایران، فقدان نهادهای پایدار این روند را تشدید کردهاست. سیاست شخصمحور جایگزین سیاست نهادمحور شدهاست. جامعه به جای اعتماد به ساختار، به اسم پناه میبرد. این اسم میتواند خمینی باشد، موسوی باشد یا رضا پهلوی. محتوا در مرحله بعد قرار میگیرد.
نکته کلیدی این است که مردم لزوما بهترین گزینه را انتخاب نمیکنند. مردم قابلفهمترین گزینه را انتخاب میکنند. انتخاب رهبری یک کنش احساسی جمعی است، نه نتیجه جمعبندی عقلانی.
در عین حال، شرایط جامعه بحرانی است و مدیریت بحران منطق خاص خود را دارد. در چنین وضعیتی، تعلل و پراکندگی هزینهزا است. بحران با انتظار برای اجماع کامل حل نمیشود. بحران نیاز به اقدام هماهنگ، فوری و مبتنی بر حداقلهای مشترک دارد. سیاست در این مرحله باید کارکردی باشد نه هویتی.
پیش از هر اقدام عملی، نیروهای سیاسی باید یک پیمان اخلاقی روشن و علنی تنظیم کنند. این پیمان باید بر توقف اختلافسازی، نقد فرسایشی، توهین و تخریب متمرکز باشد. اختلافنظر طبیعی است، اما در شرایط بحران، اولویت با بقا و نجات جامعه است نه اثبات برتری گفتمانی. هر نوع درگیری دروناپوزیسیون، مستقیم به نفع حکومت تمام میشود.
نیروهای سیاسی باید بر چند محور حداقلی و غیرقابلتفسیر توافق کنند. سرنگونی کامل حکومت بهعنوان هدف فوری. گذار به یک سیستم غیرمتمرکز پارلمانی بهعنوان چارچوب آینده. توافق بر تشکیل یک شورای رهبری متشکل از نمایندگان همه جریانهای سیاسی، ملی و قومی. این شورا باید نقش هماهنگکننده داشتهباشد نه جایگزین اراده مردم.
همکاری مشترک شرط بقا است. هیچ جریان، حزب یا فردی بهتنهایی قادر به مدیریت این بحران نیست. منطق ما همه با هم یک انتخاب اخلاقی نیست. یک ضرورت عملی است. جامعه از دعوا خسته است و از ناتوانی عبور کردهاست. مردم انتظار عمل دارند نه بیانیههای پرتنش.
شعارها باید وحدتساز و شفاف باشند. زن زندگی آزادی بهعنوان زبان مشترک جامعه. سرنگون باد حکومت جنایت بهعنوان مطالبه روشن. ما همه با هم هستیم بهعنوان پیام اعتمادساز. این شعارها باید از سطح نماد عبور کنند و به مبنای همکاری واقعی تبدیل شوند.
در شرایط بحرانی، مشروعیت از کارآمدی میآید نه از سابقه. جامعه به نیرویی اعتماد میکند که توان مدیریت، هماهنگی و تصمیمگیری نشان دهد. اگر نیروهای سیاسی نتوانند حتی در حداقلها کنار هم بایستند، جامعه راه خود را بدون آنان پیدا میکند. این یک هشدار نیست. یک واقعیت اجتماعی است.
اسماعیل مرادی
رای پایاندادن به اختلافهای تفرقهافکنانه در اپوزیسیون جمهوری اسلامی
https://shora.org/archive/255974
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
با احترام، اما بیتعارف.
.
آقای مرادی،
با احترام، اما بیتعارف.
میگویید ما از موضوع اصلی فاصله گرفتهایم و رفتهایم سراغ حاشیه.
نه؛ اتفاقاً دقیقاً وسط موضوع ایستادهایم و شما دارید از سؤال اصلی فرار میکنید.
شما میپرسید چرا رسانه میتواند رهبر بسازد.
پاسخ ساده است:
چون بعضیها هیچوقت نتوانستهاند رهبر بسازند، حتی بدون رسانه.
مشکل این نیست که رسانه قدرت دارد.
مشکل این است که بعضی جریانها:
حرفشان خریدار ندارد
زبانشان با مردم یکی نیست
و هنوز بعد از دههها، فقط بلدند گله کنند
بعد که نتیجه را میبینند، میگویند «رسانه رهبر ساخته».
میگویید چرا جامعه به سمت کسی میرود که سابقه مبارزاتی، برنامه و کارنامه ندارد.
اول یک سؤال خیلی ساده:
چه کسی تعیین میکند سابقه، برنامه و کارنامه چیست؟ شما یا مردم؟
اگر برنامهای دارید که مردم نمیفهمند یا نمیپذیرند،
مشکل از برنامه است، نه از مردم.
میگویید نقد اشخاص راهگشا نیست.
اما خودتان دقیقاً دارید انتخاب مردم را میکوبید،
فقط بدون گفتن اسم.
وقتی میگویید جامعه دنبال رهبر بیسابقه و بیبرنامه میرود،
دارید غیرمستقیم میگویید:
«مردم اشتباه میکنند، ما درست میفهمیم.»
آقای مرادی،
یک پرسش ساده هست :
اگر «رسانه» رهبر میسازد،
پس چرا جریانی که سالهاست تلویزیون ۲۴ساعته دارد،
پول دارد، تشکیلات دارد و از نظر رسانهای کمبود ندارد،
نتوانسته حتی حداقلی از پایگاه واقعی در جامعه ایران بسازد؟
مریم رجوی را تقریباً همه میشناسند.
در خارج از ایران نامش شناختهشده است،
در داخل ایران هم اسمش غریبه نیست،
و از نظر رسانهای هم کم نداشتهاند.
نتیجه چه شد؟
هیچ.
نه فراگیری اجتماعی،
نه اعتماد عمومی،
نه همراهی مردم.
پس مشکل «رسانه» نیست، آقای مرادی.
اگر رسانه رهبر میساخت، این جریان باید سالها پیش رهبر شده بود.
واقعیت بسیار سادهتر از این تحلیلهاست:
مردم با آنتن تلویزیون تصمیم نمیگیرند.
با سابقه واقعی، رفتار سیاسی، صداقت، پیام روشن
و مهمتر از همه، امکان پیروزی تصمیم میگیرند.
رسانه میتواند صدا را بلند کند،
اما اعتماد را نمیسازد.
با احترام و درود، پاسخهای…
با احترام و درود، پاسخهای شما از موضوع اصلی فاصله گرفته است. تمرکز شما به حاشیه رفته است. نقد اشخاص در این بحث راهگشا نیست و فقط بحث را به قضاوتهای ارزشی میکشاند.
انتظار من این بود که جریانهای سیاسی با سابقه چند دهه مبارزه، بهصورت دقیق و مسئولانه پاسخ دهند. پرسش روشن است. چرا دو یا سه رسانه میتوانند رهبر بسازند. خمینی نمونه روشن این پدیده است. این موضوع فقط به ایران محدود نیست و در کشورهای دیگر هم دیده میشود.
اگر رسانه چنین قدرتی دارد، چرا همین جریانهای سیاسی از ابزار مشابه استفاده نمیکنند. چرا در میدان رسانه غایب میمانند و بعد از نتیجه گلایه میکنند.
باز هم تأکید میکنم. پرسش اصلی من این است که چرا در بزنگاههای تاریخی، جامعه به سمت رهبری میرود که نه سابقه مبارزاتی مشخص دارد، نه برنامه روشن ارائه میدهد و نه کارنامه قابل دفاع دارد.
نام بردن از فیدل کاسترو، رضا پهلوی و دیگران صرفاً برای مثال بوده است. هدف تحلیل شخصیتها نبوده است. شما برای توضیح بهتر کاملاً آزاد هستید از هر نمونه دیگری استفاده کنید. ترامپ هم یک نمونه مناسب است.
جامعه آمریکا دهها هزار نخبه و متخصص دارد. بهترین دانشگاههای جهان در آن کشور فعال هستند. با این حال جامعه در میان این حجم از دانش و تخصص، به سمت ترامپ میرود. این رفتار جمعی نیاز به تحلیل دقیق دارد، نه حاشیهسازی و فرار از پرسش اصلی.
با احترام، مرادی
آقای مرادی کودکانه ترین…
آقای مرادی کودکانه ترین تئوری ها و تفسیرها را برای جا انداختن مریم رجوی بکار میبرند اما در سطر سطر نوشته شان سایه مریم رجوی دیده میشود. آقا بیخیال دیگه..
آقای اسماعیل مرادی گرامی، همه تئوری ها را بگذاریم کنار. سخن شما منطقی نیست و آقایان حیدریان و آذری حق مطلب را ادا کرده اند. همانطور که آورده اید الزاما بهترین تئوری ها و بهترین راهکارها و بهترین نیروهای متخصص در یک یا چند سازمان فراهم شوند بازهم دال بر برسمیت شناخته شدن و تحویل گرفته شدن توسط عامه نیست. به همان دلایلی که شما آوردید هرچند ناوارد هم بسنده کنیم جان سخن اینجاست: حرف شما دربست قبول و منطقی. ما نمیخوایم بهترین انتخاب و راهکار را که شما عرضه می کنید بپذیریم و دنبال کنیم. یعنی این مردمی که در خیابان جاویدشاه سر میدهند میدانید که گوش شان به سخن «منطقی» شما بدهکار نیست. آیا بهتر نیست که خانه نشینی کنید و سوگواری و اشک و آه که این ملت نادان چرا به منطق شما توجه نمی کنند؟ تازه این را با کسانی در این سایت در میان میگذارید که نه تنها با مواضع شما مخالف هستند بلکه اولین سد را در مقابل تان بنا می کنند. دوم این که برفرض که ما هم کنار شما شعار ایران رجوی رجوی ایران سر بدهیم و پرچم شیروخورشید مجاهدین هم بدست بگیریم. خب اینا ملتی هستند که یک استادیوم جمعیت ده هزارنفره اش زیر نگاه سرکوب فریاد میزنند پرچم فلسطینو بکن تو .... ات. خب برادر ما اگه بخوایم در مقابل این سیل جمعیت نادان که هی جاوید شاه جاویدشاه میکنند سخنان منطقی شما را سر بدهیم مثل شعار که ... آخه قربونتم این چوب پرچم اینا هرچند نازک هست اما بازهم ما تو این پیری و پروستات و نقرس تحمل نداریم!
لذا.. .برادر به ما رحم کن و از این حرفای بو دار نزن. از کجا در آوردی که همین جمعیت فردا میخوان گند بزنند؟ مگر در قبل از انقلاب (بلا نسبت خودم و سایر 57تی های سابق که گند مبارزه با شاه و انقلاب را بار آوردیم.. بلا نسبت همه آنان - از این پس خطاب به امثال علیجانی و نگهدار و سایر 57تی هاست) همفکران همین جمعیت گند زدند؟ یک مملکت ساختند مثل دسته گل که شما تروریستهای کور 57تی نمیتوانستید زیبایی آن را ببینید و بنظرتان خرابه می آمد و امام تان گفت این شاه مملکت را خراب کرده قبرستان ها را آباد و شما برایش الله و اکبر سر دادید و تایید کردید. برای خراب کردن آن مملکت سیانور زیر لب گذاشتید و ترور کردید. هم آن زمان کور بودید و هم این زمان. اگر حاصل کار این سیل جمعیت جاویدشاه گوی لمپن از نگاه شما میشود همان ایران قبل از انقلاب که نور علی نور است. چه جای نگرانی؟ بگذار همین لمپن ها همین اراذل بازهم به قدرت برسند یک مملکتی درست کنند که شما باز بتوانید سیانور زیر لب بگذارید و آمریکایی ها را بکشید و لذت ببرید که یک وقت فدایی ملت نشده از دنیا نروید. و ساواک بگیره بندازه تون زندان تا مردم از شر تون راحت بشن. این که بد نیست؟ هم شما به آرزوتون میرسید هم ما ملت از شرتون راحت میشیم. این آینده را میدانید از کجا بیرون کشیدم؟ از همین مقاله تان و نظرات پیشین تان.
خب.. پس اگر محسن کردی، آرشان آذری و فرامرز حیدریان همینجا دارند شما را دراز میکنند شما چرا تلاش دارید ما را قانع کنید؟ راحت بگویم آقای اسماعیل مرادی دلیل این که پای مقاله شما مطلب مینویسم این است که کفرم از نوشته هایتان در می آید. نه بخاطر محتوای بی سر و ته و خنده دارش. بخاطر این که هر مقاله شما توهین به شعور ما هست. ما میدانیم که آنچه را که در پاسخ به شما مینویسیم خودتان از قبل میدانید. ما میدانیم که شما آنقدر عقل و شعورش را دارید که همین ها را که ما مینویسم را در پاسخ خودتان بنویسید و قبل از ارسال مقاله تان را به سطل آشغال بیاندازید. اما چرا باز همان چرندیان را اینجا می آورید؟ چرا به ما توهین می کنید، به شعور خواننده توهین میکنید و از لباس پادشاه لخت در آن داستان تعریف میکنید که خیاط لباسی خیالی برای پادشاه دوخته بود و گفته بود فقط حرامزاده ها و دشمنان پادشاه این لباس را نمی بینند در حالی که بر خلاف آن درباریان قصه، درباریانی مثل من و آرشان آذری و حیدریان باکی از واگویی حقیقت ندارند و می بینند و داد میزنند که بابا.. پادشاه مسعود رجوی لخت است کدام لباس؟ آخه چرا اینا رو مینویسی برادر؟ یک سیلی راه افتاده و دست ما از کنترل خارج است. حال یک چیزی بگو که سد سیل نباشد بلکه مسیر بهتری را سیر کند. چرا نمی کنی؟ دو حالت دارد.. یا از مردم آزاری و توهین به شعور من لذت میبری یا این که ..... یک پولی چیزی از جایی میرسد که اینقدر بخاطرش خود را با سماجت به آب و آتش میزنید.. مطالب تان طوری است که خواننده کم تجربه می پندارد از سر دلسوزی است و همین نکته مثبت کار است. یعنی یک جوری بنویسید که به ضرر شاهزاده تمام شود و در عین حال دلسوزی به حال کشور و مردم انگاشته شود. خب .. همچی بد نیست. به مسعود جان بگو فلانی گفت برای هر مقاله شبیه اسماعیل مرادی 50 میگیرم در کیهان لندن سلطنت طلبان بنویسم و فحشش رو هم بخورم. (منظورم 50 هزار دلار هست نری 50 دلار بیاری که بزاری جلوی گدا قهر میکنه. من دارم سرمایه 48 سال مبارزه و آبرو رو خرج میکنم!). خب.. سالهاست زحمت کشیده ام زندگی سر این کار گذشته ام از کاسبی افتاده ام از جیب خرج کرده ام مشکلات خانوادگی و غیره مثل صدها هزار ایرانی دلسوخته دیگر. این شاهزاده کنس نکرد یه چک ناقابل چند میلیون دلاری به حساب ما بکشه که دوزار هم ما ببریم. با این سماجت شما بنظر میرسه خاله مریم همچی دست و دلباز تره. از این طرف هم که این آرشان آذری و فرامرز حیدریان هوشنگ اسدی موی دماغ هستن و خوشبختانه نمیگذارن مطالب مسموم من و شما به گوش آن لمپن ها برسه ولی این وسط آخر عمری یه دوزار هم ما ببریم.. هان؟ جون داداش یه سلامی به بالایی ها برسون بگو فلانی هم بعله... آره...
.«مردم نمیفهمند، ما میفهمیم.»
.
جناب آقای مرادی،
مقالهی شما در عمل نه نقد یک انتخاب سیاسی، بلکه بیاعتبار کردن مردمی است که امروز حول یک چهرهی مشخص گرد آمدهاند. شما نمیگویید آن چهره بد است؛ میگویید مردمی که او را برگزیدهاند احساسیاند، خستهاند، دنبال نام آشنا میگردند و فاقد عقل تحلیلیاند. این رویکرد، نقد سیاست نیست؛ حمله به مردم است.
اگر انتخاب مردم نادرست است، باید نشان بدهید گزینهی بهتر کجاست. اما شما عامدانه از معرفی هر بدیل مشخصی پرهیز میکنید. تنها میگویید مردم اشتباه میکنند و بعد به مفاهیمی کلی مثل شورا، همه با هم و حداقل مشترک پناه میبرید. از یک پرسش ساده فرار میکنید: این شورا دقیقاً با چه سازوکاری شکل میگیرد؟ چه کسی تصمیم نهایی را میگیرد؟ در صورت اختلاف، حرف آخر با کیست؟
هیچکجا پاسخی نمیدهید، چون پاسخ به این پرسشها یعنی ورود به مسئلهی قدرت، و شما از نام بردن از قدرت واقعی گریزانید.
شما میگویید مردم دنبال رهبر نمادیناند، نه برنامه. اما خودتان پس از دههها هنوز برنامهی اجرایی ندارید، ساختار روشن ارائه نکردهاید و هیچ توان واقعی برای هماهنگی نشان ندادهاید. بعد، همهی تقصیر را میاندازید گردن ذهن خستهی جامعه.
میگویید مردم ریسکگریز شدهاند. نه؛ مردم از ریسکهای بینتیجه بیزار شدهاند. جامعه دیگر جان و زندگیاش را خرج پروژههایی نمیکند که همیشه در حد حرف باقی میمانند.
تناقض آشکار اینجاست که با تمرکز مردم روی یک چهره مشکل دارید، اما با تمرکز کامل قدرت در بعضی جریانهای بسته کاری ندارید. از دموکراسی حرف میزنید، اما دربارهی ساختارهایی که نه انتخاب دارند، نه پاسخگویی، نه شفافیت، حتی یک جمله نمینویسید. این سکوت تصادفی نیست.
در نهایت هم میگویید مردم بهترین گزینه را انتخاب نمیکنند، بلکه قابلفهمترین را برمیگزینند. اگر نام این تحلیل است، همان حرف قدیمی است که بارها شنیدهایم: مردم نمیفهمند، ما میفهمیم.
با چنین نگاهی نه اتحاد شکل میگیرد، نه اعتماد، و نه آیندهای ساخته میشود. اگر واقعاً به انتخاب مردم احترام میگذارید، باید انتخاب امروز جامعه را به رسمیت بشناسید و سپس آن را نقد کنید؛ نه اینکه پشت روانشناسی بحران پنهان شوید و شعور جمعی را زیر سؤال ببرید.
حرف آخر ساده است: تا وقتی برخی رأی مردم را مشکل میدانند، اما هیچگاه مسئولیت شکستهای خودشان را نمیپذیرند، این بنبست سیاسی نهتنها گشوده نمیشود، بلکه هر روز عمیقتر هم خواهد شد.
صحرای کربلا و روایتهای شیعه گری.
11- شرایط جامعه بحرانی است و مدیریت بحران منطق خاص خود را دارد.
این منطق خاصّ را از کجا میشود تهیّه کرد برای کاربستش علیه بحران؟. آیا همچون منطق آقای «پورمندی» از «یک گام به پیش، دو گام به پس اثر آیت الله رفیق لنین؟.». آیا منطق خاصّ را از اتاق سانترالیسم دمکراتیک و پلنوم حزبی و محفل همعقیدگان میتوان اخذ کرد؟. منطق خاصّ از کجا ریشه میگیرد تا بتواند عملکرد داشته باشد؟. آیا سوای این است که هر رویدادی، منطق خودش را با خودش به همراه می آورد و هنر سیاستمدار باید این باشد که منطق رویداد را از درون پیچیده و بُغرنجزای آن، استنباط و استخراج کند تا بتواند سریع، راهگشایی کند و علیه بحران ایجاد شده غالب شود؟. آیا سوای این است که دانشمند آزمایشگاه شیمی با تجزیه مواد شیمیائی است که منطق مناسبات مولکولها را تمییز و تشخیص میدهد و راه مقابله با مولکولهای مخّرب را پیدا میکند؟. پادزهر أنواع و اقسام بیماریها از کجا آمد؟. از آسمان؟. یا از منطق اندیشیدن در باره خود بیماری و تجزیه و تحلیل ویروس مخرّب؟. پس منطق هر رویدادی، منطق برخاسته از خود رویداد است؛ نه منطق برخاسته از اتاق حزبی و برادران همعقیده و مبانی ایدئولوژی مزخرف حزبی.
12- بحران نیاز به اقدام هماهنگ، فوری و مبتنی بر حداقلهای مشترک دارد.
چگونه میتوان به حدّاقلهای مشترک رسید؟. آیا اگر من به سیّاره زُحل بروم و لم بدهم در بغل حوریان زُحلی میتوانم به حدّاقلهای مشترک با کنشگران مدّعو بر روی کره زمین دست پیدا کنم؛ مخصوصا کنشگرانی که به توهم تعلّق داشتن به دایره «بزرگان صاحب اندیشه و کارکُشتان مُجرّب» مبتلا هستند؟. چطور و چگونه میتوان به حدّاقلهای مشترک رسید؛ وقتی که هر کسی ساز خودش را در سیّاره ای دیگر به نوا در آورده است؟.
13- سیاست در این مرحله باید کارکردی باشد نه هویتی.
منظور شما از هویّت در اینجا، صد در صد، شبکه کندوی عقیدتی /مذهبی/ایدئولوژیکی و امثالهم تشکیلاتی است و بر این نظرید که سیاست نباید بر این هویت، تمرکز کند؛ بلکه بر شیوه های پراگماتیستی و کارکردی. امّا جانا به این میگویند خلط مبحث!. کسی که هویّت وجودی اش از عقیده و نصوص دین ایمانخواه و ایدئولوژی چارچوبی، ساخته و پرداخته شده است؛ نه تنها تمام واکنشها و کنشهایش از عقیده آکبندی و شابلونی ریشه میگیرند؛ بلکه مواضع سیاسی اش نیز حسب عقایدش ساخته و پرداخته میشوند. [نمونه اش تبیین جهان در حهاننگری اعضاء سازمان مجاهدین خلق و دیگران]. سیاست؛ زمانی میتواند کاربرد داشته باشد که تمام کنشگران از دایره های غُل و زنجیرهایی عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی خارج شده باشند و پدیده ها را بدانسان ببینند و ارزیابی و سنجشگری کنند که پدیدار میشوند؛ نه بدانسان که در کارخانه عقیده و مذهب و ایدئولوژی پخته و بسته بندی میشوند برای تزریق و تحمیل و تلقین به واقعیّتها و ذهنیّت مردم.
14- پیش از هر اقدام عملی، نیروهای سیاسی باید یک پیمان اخلاقی روشن و علنی تنظیم کنند.
یعنی چه پیمان اخلاقی روشن؟. مبانی اخلاق روشن بر کدام پرنسیپها استوارند؟. اخلاق روشن، آبشخور خودش را از کجا می أورد؟. از جهاننگری گرایشهای سیاسی یا از «بُنمایه های فرهنگ مردم»؟ کدامیک؟. اگر اخلاق بر شالوده جهاننگری حزبی/سازمانی/مذهبی/ایدئولوژی و امثالهم باشد، دیگه اخلاق در معنای عام نیست؛ بلکه اخلاق در چارچوب امّت همعقیدگان است عین رفتار مسلمانان نسبت به همعقیدگان خودشان و رفتارشان نسبت به غیر مسلمانان درست عین کمونیستها و غیر کمونیستها و امثالهم. اخلاق روشن، اخلاقیست که فراسوی جهاننگری احزاب و سازمانها و گروهها و تشکیلات باشد و آنهم هیچ اخلاق دیگری نیست، سوای «پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران».
15- گذار به یک سیستم غیرمتمرکز پارلمانی بهعنوان چارچوب آینده. توافق بر تشکیل یک شورای رهبری متشکل از نمایندگان همه جریانهای سیاسی، ملی و قومی. این شورا باید نقش هماهنگکننده داشتهباشد نه جایگزین اراده مردم.
جامعه ایرانی به «شورای رهبری» [= انجمن تشخیص مصلحت نظام و شورای نظارت استصوابی و مزخرفاتی از این دست] محتاج نیست؛ بلکه به شخصیّتها و رجال و فرزانگان خویشاندیش و قائم به ذات منوط و محتاج و ملزوم است، مهم نیست که به چه قوم و نژاد و غیره و ذالک تعلّق داشته باشند. اصل باید گرداگرد، هنرها و توانمندیها و فرزانگیها و در یک کلام: «فرّ» انسانها تمرکز کند. جامعه خودش میتواند راه خودش را پیدا کند، اگر رهبران و شورای رهبران، فقط دست از سر ملّت بردارند. مردم ایران، عصای دست می خواهند؛ نه بار خاطر
16- انتخاب رهبری بیشتر واکنش احساسی به ناامنی است تا نتیجه سنجش عقلانی هزینه و فایده.
اینم دقیقا عین بقیه حرفهای بی ربط شماست. سنجش عقلانی هزینه و فایده را در موقع ساختن بیمارستان میتوان در باره اش چک و چونه زد. در وضعیّت عاجل و خطرات نابودکننده، تمام انسانها به غرایز و حواسشان بیشتر تکیه میکنند تا به «عقل و راسیونال اندیشیدنشان». عقلانیّت کاربردی در شرایط آسایش و سکوت و امنیّت امکانپذیر است؛ نه در وضعیّتهای اضطراری و هلاک کننده و عاجل.
17- زن زندگی آزادی بهعنوان زبان مشترک جامعه.
شعار زن، زندگی، آزادی مربوط به یک فازی از رویدادهای جامعه ایرانیان علیه حکومت فقاهتی بود و نتایج و تلفات خودش را نیز داشت و اکنون به تاریخ رویدادهای ایران سپرده شده است. فاز امروز ایرانیان، به همان اندازه تداوم با جنبش مهسا دارد که به جنبش مانویان و خرّمدینان پیوند دارد؛ ولی محتویات هر کدام برغم پرنسیپ گوهری که منشا انرژی زای آنها از بُنمایه های فرهنگ ایرانیان تغذیه میشوند، از لحاظ صوری و موقعیّتی و زمان و مکانی متفاوت از همدیگر هستند. به همین دلیلم زبان مشترک مردم، زبانیست که محصول ضرورت و واقعیّت ملموس و عینی دوران باشد؛ نه پیشادوران شعار زن، زندگیف ازادی، شعار گذشته است، شعار الان کاملا معلوم و آشکار است، امسال سال خونه، سد علی سرنگونه. این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده. شعار مشترک، کاملا هویداست.
18- مردم انتظار عمل دارند نه بیانیههای پرتنش.
بله حقّ با شماست. نیم قرن آزگار، مدّعیان اپوزیسیونها فقط اعلامیه های پر تنش صادر کردند و هی گفتند لنگش کن!. لنگش کن!.
حقیقت این أست که مدّعیان اپوزیسیون در حرف و عمل اثبات کردند که تنها در یک چیز تخصّص فوق العاده دارند؛ آنهم صدور بیانیه ها و اعلامیه های پر تنش و دوزاری و بی بو و خاصیّت. مرد عمل در حضرات، من ندیدم سوای همین تلاشهای شاهزاده رضا پهلوی و آنانی که عاشق ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمش هستند.
19- در شرایط بحرانی، مشروعیت از کارآمدی میآید نه از سابقه.
این حرفتان دقیقا نقض همان حرف اولتان است که گفته اید: «سابقه مبارزاتی و داغمُهر بر پیشانی داشتن و داغ انواع و اقسام زندانها را بر سینه و بازو داشتن و امثالهم» اصل مشروعیّت کارآمدیه!!. در شرایط بحرانی امروز، شاهزاده و پادشاهی خواهان ثابت کرده اند که در خیابانهای کشورهای جهان، خیلی خیلی کارآمد هستند و همدل و همپا.
20- جامعه به نیرویی اعتماد میکند که توان مدیریت، هماهنگی و تصمیمگیری نشان دهد. اگر نیروهای سیاسی نتوانند حتی در حداقلها کنار هم بایستند، جامعه راه خود را بدون آنان پیدا میکند. این یک هشدار نیست. یک واقعیت اجتماعی است.
جامعه ایران فعلا راه خودش را پیدا کرده است. مسئله، دلیر بودن برای گام نهادن در آن است؛ نه نادیده گرفتن و تکذیب کردن آن. راه مردم کاملا روشن و شفّاف در همین کشتار اخیر رقم خورد. حالا دیگران یا می آیند و هماهنگی و همپایی میکنند یا مردم به راهی که آفریده اند تا آخرش خواهند رفت؛ ولو از همین قدم اولش تا قدم آخرش به خون آلوده باشد. مردم، تصمیم خود را گرفته اند.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
صحرای کربلا و روایتهای شیعه گری.
درود بر آقای مرادی گرامی،
توضیحاتی موجز برای با تمام توان در سمت و سویی نابودی گیوتین الهی.
این صحبتهایی که میکنم کمّا فی السّابق برای انگیزاندن شما و دیگران جهت عمیق اندیشی و دیدن هر پدیده از زوایای مختلف و سپس هنر تمییز و تشخیص دادن «هنگام و همپا شدن با آن» است که کاری فوق العاده ظریف و هوشمندانه ای است و به داشتن بینشی فراخدامنه منوط است. سراسر مطلب شما و فرم جمله بندی شما بر این محور میچرخد که نتیجه را پیشاپیش با صغرا و کبرا چینی حسابشده مثل نقشه کشی به چنگ آورید و سپس آن را به واقعیّتها برای تقلیب و تحریف و استتار آنها تزریق کنید و تلویحا بر این نکته همچنان پافشاری کنید که «سیستم بسته و حزبی و سازمانی و تشکیلاتی»، عین خیر مطلق است و تنها راه رهایی. من با اشاره به صحبتهای خود شما، خلط و بی ربط بودن صحبتهای شما را نسبت به واقعبّتها نشان میدهم و توضیح مفصّل نمیدهم؛ زیرا هم خشت بر آب زدن است، هم وقت تلف کردن. هدف من فقط انگیزاندن به تامّلات عمیق است.
1- چرا در بزنگاههای تاریخی، جامعه به سمت رهبری میرود که نه سابقه مبارزاتی مشخص دارد، نه برنامه روشن و نه کارنامه قابل دفاع.
این بحث سابقه مبارزاتی داشتن، هرگز ایجاد حقّانیّت به انتخاب شدن و مصدر رهبری و فلان و بیسار نیست. حتّا اگر ناف شما را در دایره مبارزه بریده باشند و شما از طفولیّت تا توی گور فقط مصدر مبارزه باشید و همچون خانم اشرف دهقانی، انواع اسلحه را به تک تک تارهای گیسوانتان بسته باشید و بر فراز کوهها «آتش تاق و توق برافرازید»، هرگز دلیل و علّت و سند و مدرک برای حقّانیّت داشتن به حکومت یا حتّا انتخاب شدن ندارید. مردم هستند که محقّند، کسانی را که دوست دارند، انتخاب کنند؛ ولو شخص انتخابی؛ نه انتصابی، «عین الله باقر زاده» باشد!. کسی که میخواهد از سابقه مبارزاتی اش نتایج طلبکاری از مردم را اخذ کند، یک بیشرم به تمام معناست؛ زیرا معلوم نیست، چه کسی او را به مبارزه واداشته است تا در انتهای مبارزه اش بخواهد ادّعای دست مزد کند. او محقّ و مجاز نیست که برای مردم، تعیین کند، چه کسانی را انتخاب کنند، چه کسانی را کنار بگذارند. چنین کاری زورگویی و استبداد در حقّ مردم است؛ گیرم که سلول به سلول شخص مبارز از «عشق به مردم»، ساخته و پرداخته شده باشد. پس سابقه مبارزانی و حبس و شکنجه و آواراگی و فلان و بیسار، دلیل انتخاب «رهبری» نیست.
2- در یک قرن گذشته، افراد و سازمانهای بسیاری در ایران هزینه دادهاند. زندان رفتهاند. شکنجه شدهاند. جان باختهاند. اما این فداکاریها بهطور مستقیم به پذیرش اجتماعی و رهبری سیاسی تبدیل نشدهاست. جامعه بارها مسیر دیگری را انتخاب کردهاست. این شکاف میان فداکاری و انتخاب عمومی، یک مسئله ساختاری است.
کسانی که در گذشته زندان رفته اند برای به کرسی نشاندن عقاید و ذهنیّات و ایدئولوژیهای خودشان رفته بودند و مییخواستند که با زور و کاربست اسلحه به مردم بگویند که «خوشبختی» چیست و راهش از کدام طرف است. عواقب بلاهتهای خودشان را نیز دیدند. کسی که در فکر «خوشبختی و آینده وآموزش و پرورش» مردم میهنش باشد، هیچوقت اسلحه به دست نمیگیرد؛ بلکه با منطق و استدلال و فکر و مسئولیّت و تلاشهای شبانه روزی میکوشد که مردم میهنش را نسبت به حقوق خودشان آگاه کند. آیا تمام متفکّران و فیلسوفان و دانشمندان در طول تاریخ، سوای این کار را کردند و توانستند بزرگترین تاثیرات و تحوّلات را در جوامع بشری ایجاد کنند ؟. در نظر بگیرید مثلا «گالیله» می آمد با تیربار سراغ پاپ در واتیکان میرفت و میگفت که یا قبول میکنی که زمین به دور خورشید میچرخد یا من همیین جا آبکش میکنم تو را!. کجای این عمل ابلهانه، کار علمی و واکنش برهانی برای اثبات صحت استدلالها و تجربیات خود است؟. حکومت فقاهتی همین دو سه هفته پیش طبق آمار فعلی، نزدیک به چهل هزار جوان ایرانی را قتل عام کرد که من میدانم این آمار دو برابر است و هنوز دامنه کوه یخ پیدا و رسوا و آشکار نشده است،. آیا چنین کشتاری توانست مثلا حقّانیّت حکومت فقاهتی را تضمین و تامین کند؟ آیا توانست مثلا مردم ایران را وادار کند که برای اسلامیّت و مومنان آن، پشیزی ارزش قائل باشند؟ آیا توانست مثلا صد نفر کافر را در دنیا، مسلمان کند؟.
اینکه فداکاریهای دیگران برای عقاید و ذهنیّت و تصوّرات خودشان به چه عواقبی می انجامند، مسئله به خود همان مُجریان مربوط میشود نه به مردم. بالطّبع، مردم جامعه، همواره به همان راهی میروند که خودشان کورمال کورمال طی میکنند؛ نه به راهی که شکارچیان بر سر راهشان می گذارند. اتفاقا شکاف میان فداکاری و انتخاب عمومی، «ساختاری» نیست؛ بلکه «فرهنگی» است. حقیقت این است که گروههای مبارز و چریکی در تاریخ معاصر ایران، به شدّت علیه تاریخ و فرهنگ ایران بودند و همچنان هستند به همین دلیلم مردم ایران، آنها را آگاهانه کنار گذاشته اند.
3- در چنین وضعیتی، جامعه به دنبال فهم ساده، چهره آشنا و روایت قابل لمس میگردد.
نخیر اینطور نیست. وقتی که شما در حال غرق شدن هستید، کسانی در کنار ساحل نایستاده اند تا فریاد بزنند: «نجات غریق بدو که آقای مرادی داره غرق میشه». خیر. بلکه آقای مرادی به هر تخته پاره ای که دم دستش برسه؛ چنگ میندازه تا از غرق شدن خودش پیشگیری کنه. پس انتخاب؛ ولو تخته پاره ای باشد از روی ناگزیری است؛ نه اینکه چون تخته پاره قابل لمس مخملی و چهره ای یار غاری داره، انتخاب میشه!. انتخاب شاهزاده رضا پهلوی، انتخاب مصمّم مردم و جوانان ایران است از میان اینهمه مدّعیان اپوزیسیون در طول نیم قرن آزگار. شاهزاده رضا پهلوی، دیروز نیومده در صحنه سیاست ایران. این را هیچوقت فراموش نکنید. در ضمن از یاد نبرید که در این فاصله نیم قرنه نیز تمام مسترابهای دنیا بر سر سلسله پهلویها و حتّا شاهزاده از همه سو با تمام قدرت و امکانهای دم دست، خالی خالی شدند. ولی مردم ایران و جوانان همچنان فریاد میزنند که «جاوید شاه». افتادن یک تکه الماس در چاه، مستراب، هرگز از ارزش گوهری و ذاتی آن نمیکاهد.
4- جامعه رهبر نمادین را ترجیح میدهد نه رهبر متخصص.
اینم از او حرفهای بی پایه است که اگر در حیطه آلات و أدوات کارخانه صحت داشته باشه، در عرصه مسائل پیجیده و گمانه زنیها و ناگهانیها و تاریکیهای سیاست، بی معنی أست. رهبر متخصّص، «الله و مقام معظّم رهبری» هستند که پیشاپیش، به «خزانه حکمت بالغه» مسلطند و تمام رویدادها را از ازل تا ابد را در چنته کشکول خودشان، تعبیه شده در اختیار دارند و میتوانند به جامعه بگویند که حالا از این ور. حالا از اون ور. حالا به بالا برو. حالا پایین بیا. سیاست از این دایره ها بیرون است آقای مرادی گرامی. در سیاست، چیزی به نام «حکمت بالغه» وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد، میششود «ولایت مطلق فقیه» که نتیجه اش را شما و مردم و دنیا دیده اند. سیاست، ذهن بیدارفهم و هوشیار و بسیار حسّاس برای پیکار در تاریکیهای مجهولات میطلبد. رهبر متخصّص، پشت میز اداره میشینه یا در پشت ابزار و أدوات مکانیکی.
5- جامعه در بحران، راهحل فوری را به راهحل دقیق ترجیح میدهد
اینم بازم عین همون تخصّص است. در نظر بگیرید من دارم در جنگل نزدیک محل مسکونی ام برای هوا خوری قدم میزنم، یه دفعه میبینم، صد قدمی من، یه خرسی داره میاد به طرفم. احتمالا طبق نسخه شما، همونجا باید بشینم و برم در فکر تا ناگهان فریاد شما بلند شود که آهای مرتییکه!، مگه کوری، خرس داره میاد طرفت. منم جواب بدهم، تمنّا میکنم آقای مرادی عزی. عنایت داشته باشد و. اجازه بدهید من فکر کنم و «راه حلّ دقیق» را پیدا کنم، بعدا فلنگ را میبندم. نترس! آیا شما خودتان از این پاسخ، خنده تان نمیگیرد؟. جدّا خنده تان نمیگیرد؟. سیاست دقیقا واکنش فوری و به هنگام است در برابر رویدادها.
به همین دلیلم، سیاست حسب بتمایه های فرهنگ ایرانیان، کار جوانان دلاور و پهلوان بوده است؛ نه کار پیران متّکی به حکمت بالغه.
6- جامعه به چیزی اعتماد میکند که بشناسد، نه لزوما به چیزی که درست باشد.
بازم همون حرفهاهای صد تا یه غازه. «درُست» یعنی چه و معیار درست بودن چیست؟. چه چیزی دُرست بودن چیزی دیگر را تعیین میکند؟. مثلا من میخواهم قطعات یک کمد لباس را مونتاژ کنم. چه چیزی به من کمک میکند تا بتوانم قطعات را درست ببندم؟. طبیعتا راهنمای وصل قطعات. حالا چه چیزی میتواند در عرصه اجتماع به من کمک کند تا تمییز و تشخیص دهم که انتخابم به نام آقای مُرادی، دُرست بوده است؟. آیا سوای این است که من، شما را از قبل، شناخته باشم، راه دیگری هم هست؟. شناخت در گفتار و کردار و مرام و مسلک و مسئولیّت و خیلی چیزهای دیگه. راه دُرست انتخاب، شناخت است. به همین دلیلم مردم ایران و جوانان با شناختی که از تمام مدّعیان «اپوزیسیون» در طول این نیم قرن داشته اند، به «شاهزاده رضا پهلوی» رای داده اند؛ زیرا هم خدمات سلسله پهلویهای را از زبان پدرانشان شنیده اند و شخصا هم در مقایسه هایی که از طریق فیلمها و غیره و ذالک کرده اند، توانسته اند دوران شاه فقید را با دوران آخوندها تفاوتشان را از یکدیگر تمییز دهند و به این نتیجه رسیده اند که «شاهزاده» را «دُرُست» انتخاب کرده و برگزیده اند وفریاد میزنند که «این آخرین پیامه، پهلوی برمیگرده».
7- گروههای سازمانیافته معمولا با زبان درونگروهی سخن میگویند. این زبان برای جامعه عمومی ملموس نیست. سالها مبارزه، زندان و فداکاری اگر به زبان ساده ترجمه نشود، در ذهن جمعی دیده نمیشود.
کاملا صحیح میگویید. بردارید تمام نشریات گروههای سیاسی را مرور کنید. از حزب توده بگیرید تا بیایید به سازمان مجاهدین خلق و غیره و ذالک. سراسر متون آنها فقط گرداگرد مبانی عقیدتی خودشان زوم کرده اند و أصلا و ابدا با مسائل اجتماع و مردم و تاریخ و فرهنگ آنها، کوچکترین سنخیّتی ندارند. من میخواهم بدانم مثلا، «مارکس و انگلس و لنین و استالین»، چه سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ مردم ایران دارند؟. به همین دلیلم هست که زبان اینگونه تشکیلاتها برای مردم اجتماع، نامفهوم و بی ربط است. در نتیجه هیچ تاثیری بر جامعه ندارند و خود به خود همچون خس و خاشاک بر سطح دریای اجتماعی پخش و پلا می مانند. چیزی بر مردم جامعه، موثّر خواهد بود که از دل تاریخ و فرهنگ مردم ایران، زاییده و بالیده شده باشد.
8- بازگشت به چهره آشنا یک مکانیسم دفاعی است. این رفتار انتخاب عقلانی نیست.
اینم از اون حرفهای پا در هواست. اتّفاقا بازگشت به شاهزاده رضا پهلوی و نظام شاهنشاهی، گزینشیست آگاهانه و خردمندانه که بر شالوده تجربیات بی واسطه مردم و جوانان در مقایسه با سیستم جمهوری؛ آنهم نوع بسیار کثیف و رذل و خونریزش به نام جمهوری اسلامی ایران، ریشه میگیرد. بحث آشنایی مردم با این پدیده، خلاف تصوّر شما، نه تنها مکانیسم دفاعی در برابر سیستم خونریز فقاهتی هست؛ بلکه نشانگر تجربه عمیق و ریشه دار آن در تاریخ تجربه شده تقریبا سه هزار ساله نظام شاهنشاهی در ایران است که به تار و پود ایرانیان پیوند خورده و سابقه دارد.
9- مردم به سمتی حرکت میکنند که شانس پیروزی را بیشتر میبینند، حتی اگر این شانس مبتنی بر تصور باشد. سیاست شخصمحور جایگزین سیاست نهادمحور شدهاست.
مردم، واقعگرا هستند، نه فانتزیباف. مردم مستقیما با گوشت و پوست و خونشان هر ثانیه درگیر مسائل زندگی هستند. به همین دلیلم، فرصت فانتزیبافی ندارند و هر چیزی را حسب کارکرد و کاربست اجرایی اش به محک میزنند و ارزیابی میکنند. پیروزی شاهزاده رضا پهلوی در رقابت با دیگر مدّعیون اپوزیسیونها، بر «تصوّر مردم» استوار نیست؛ بلکه بر «نیروی انتخاب آگاهانه مردم» شکل گرفت و به فریاد علیه سیستم فقاهتی تبدیل شد. حتّا خود همین انتخاب نیز، شاهزاده و کثیری میلیونی از مردم جهان را حیرت زده کرد. انتخاب مردم، سیاست شخص محور شد؛ زیرا هیچ نهادی مثل قارچ از زمین در وضعیّتهای بحرانی سربرنمی آورد تا مردم بخواهند به چنان نهادهایی آویزان شوند و شخصیّتها را به حیث واسط در نظر گیرند و مقاصد خود را پیش ببرند. جامعه ای که کنشگرانش هیچوقت در باره «نهادها» نیندیشده اند، از آسمان، نهادها نازل نخواهند شد. بنابر این، سیاستی که قرار است بر محور شاهزاده رضا پهلوی، واقعیّت اجتماعی و کشوری پیدا کند؛ دقیقا به این معناست که زمینه های ایجاد نهادهای کارکردی در جامعه مهیّا شوند. چنین کاری، زمانی امکانپذیر میشود که تمام نیروهای نهادخواه با شاهزاده همپایی کنند؛ نه اینکه در جایی برای خودشان لم بدهند و بگویند که ما تا نهادها ایجاد نشده اند، هر اقدامی را شخص محور می دانیم و انحصاری. مثل حرفهای سخیف و بی مزه ای که خیلیها میزنند این روزها؛ از جمله «مطلب آقای سعید پیوندی در سایت ایران امروز» که کلا پرت است از مرحله. مضحک اینجاست که مشارالیه عقاید شخصی خودش را به نام بینش «جامعه شناختی!!؟» غالب کرده است. دردسر این جور آکادمیکرها در این است که تصوّر میکنند اگر عقاید و گرایشهای شخصی خود را به نام دانشهای معتبر اتیکت بزنند، حتما هستند ابلهانی که کالای بی پایه آنها را خریدار باشند؛ ولی خیر ندارند که با چنین کاری دو چیز را اثبات میکنند. یکی اینکه عقایدشان نه تنها هیج سنخیّتی با دانشهای معتبر و شناخته شده ندارند [در اینجا جامعه شناسی]، بلکه اعتبار و ارزش چنان دانشهایی را با عقاید سخیف و بی مغز و مایه خودشان، خدشه دار میکنند و لطمه میزنند. نیک است انسان عقایدش را هیچوقت با دانشهای معتبر کاوربندی نکند؛ بلکه خیلی دلاورانه بگوید، من فلان و بمانم و نظرم این است. ولی چیزی را لکه دار نکند.
10- مردم لزوما بهترین گزینه را انتخاب نمیکنند. مردم قابلفهمترین گزینه را انتخاب میکنند. انتخاب رهبری یک کنش احساسی جمعی است، نه نتیجه جمعبندی عقلانی.
شما از کجا میدانید که مردم، بهترین گزینه را انتخاب نمیکنند؟. چطور میتوان بهترین گزینه را انتخاب کرد؟. آیا مردم ایران میدانستند که خمینی چه اعجوبه نکّّره ای است؟. مردم ایران، زمانی فهمیدند خمینی چه عنتری أست که او را انتخاب کردند و نتایج گفتارهایش را دیدند. پیشاپیش هیچکس نمیدانست که این پیرمرد عقده ای، چه ذات کثیف و روانپریشی دارد. این مسئله انتخاب را فقط در میدان عمل است که میتوان به محک زدغ نه در پشت میز آرایش و تبلیغات و شبکه های اجتماعی. بازیگر خوب در میدان فوتبال است که شناخته میشود؛ نه در کنار میدان ایستاده. انتخاب شاهزاده رضا پهلوی بر شالوده تجربیات عینی است که مردم ایران از نیم قرن پیش تا کنون از مشارالیه داشته اند. وی در تمام مجامع بین المللی حضور داشته. با اکثر مردم ایران در تماس بوده است و همچنان هست. از هر لحاظی. مثلا من میخواهم بدانم آیا آقای مسعود رجوی مرده است یا کجاست؟. این حقّ من است که بدانم مدّعی اپوزیسیون کیه و کجاست؟. چند تا سئوال دارم ازش. چرا هیچ جا پیداش نیست؟. اگر مرده أست، چرا سازمان مجاهدین، حقیقت را به مردم نمیگوید؟. پس گزینه مردم در جایی اتّفاق می افتد که هر مدّعی خودش را در عمل نشان میدهد و به محک میزند. اینگونه گزینشها، نه تنها احساسی هستند؛ بلکه دقیقا برخاسته از خرد جمعی هستند. جمعبندی عقلانی از سانترالیسم دمکراتیک؛ یا دفتر سیاسی یا پلنوم حزبی ریشه نمیگیرد؛ بلکه از آزمونهای عینی در واقعیّتهای اجتماعی.
............... ادامه دارد