بیانیهٔ اخیر میرحسین موسوی در واکنش مستقیم به کشتار گسترده و فاجعهبارِ هجدهم و نوزدهم دی نوشته شده است؛ واقعهای که او آن را جنایتی بیسابقه و زخمی ماندگار بر حافظهٔ تاریخی ملت ایران میداند. در این معنا، متن پیش از هر چیز بیانیهای سوگوارانه و اخلاقی است؛ فریادی برخاسته از خون، عزاداری و خشم انباشتهٔ جامعه.
اما این بیانیه عامدانه در سطح محکومیت و سوگواری متوقف نمیماند. موسوی میکوشد این فاجعه را از یک رخداد هولناک به نقطهٔ گسست سیاسی و تاریخی ارتقا دهد؛ لحظهای که بهزعم او، دیگر نه امکان بازگشت باقی مانده و نه جایی برای توهم اصلاح یا ادامهٔ وضع موجود.
شدت و گسترهٔ حملاتی که پس از انتشار این متن، بهویژه از سوی بخشی از جریان سلطنتطلب متوجه آن شد، پرسشی جدی پیش میکشد:
چه چیزی در این بیانیه، فراتر از محکومیت جنایت، چنین حساسیتبرانگیز شده است؟
۱. بیانیه چه میگوید و چه نمیگوید؟
بیانیهٔ موسوی حامل چند پیام روشن است:
• نفی صریح و نهایی جمهوری اسلامی
• اعلام پایان مشروعیت نظام
• تأکید بر حق اعتراض تا رسیدن به نتیجه
• فراخوان مستقیم به نیروهای نظامی و انتظامی برای کنارهگیری از سرکوب
و در نهایت، پیشنهاد مسیری مشخص:
برگزاری رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبههای فراگیر از همهٔ سلایق ملی، بر پایهٔ نفی استبداد داخلی، نفی مداخلهٔ خارجی و گذار دموکراتیکِ مسالمتآمیز.
این بیانیه نه دعوت به خشونت است، نه بازگشت به اصلاحطلبی دروننظام، و نه معرفی رهبر بدیل. دقیقاً همین امتناع از «رهبرسازی» و «نسخهٔ آماده» است که آن را سیاسی و مناقشهبرانگیز میکند.
۲. تقابل واقعی کجاست؟ شخصی یا پارادایمی؟
حملات به این بیانیه را نمیتوان صرفاً به اختلاف شخصی یا کینهٔ تاریخی فروکاست. مسئله، تقابل دو منطق سیاسی است:
• منطق نخست، که بیانیهٔ موسوی نمایندگی میکند:
آیندهٔ ایران تنها از مسیر ارادهٔ مستقیم مردم، رفراندوم و فرایند جمعی دموکراتیک ساخته میشود؛ هیچ فرد، خاندان یا نمادی حق تقدم ندارد.
• منطق دوم، که در بخشی از اپوزیسیون مسلط دیده میشود:
سرنگونی سریع اولویت دارد؛ رهبری متمرکز (حتی اگر موقت خوانده شود) امری طبیعی تلقی میشود؛ و پرسش «چه کسی» عملاً جلوتر از «چگونه» قرار میگیرد.
بیانیهٔ موسوی، بدون نام بردن از کسی، روایت دوم را به چالش میکشد و از همین رو تهدیدآمیز تلقی میشود.
۳. چرا «رفراندوم» اینقدر حساسیتبرانگیز است؟
رفراندوم صرفاً یک ابزار حقوقی نیست؛ یک اصل دموکراتیک رادیکال است، زیرا:
• نتیجهاش از پیش معلوم نیست
• هیچ نیرویی مصونیت ندارد
• حتی شکل نظام آینده – از جمله بازگشت یا عدم بازگشت سلطنت – باید رأی بیاورد
برای جریانهایی که خود را بدیل طبیعی یا تاریخی قدرت میدانند، رفراندوم یعنی پایان «حق تقدم».
۴. واقعیت اجتماعی شاهزاده رضا پهلوی و خطر خلط محبوبیت با مشروعیت
در عین حال، هر ارزیابی منصفانهای ناگزیر است یک واقعیت اجتماعی مهم را ببیند و انکار نکند: شاهزاده رضا پهلوی، برای بخش قابلتوجهی از ایرانیان – بهویژه در خارج از کشور – به کانون امید، فرافکنی و انتظار بدل شده است. این صدا شدن، محصول فعالیت های او طی چند دهه و همزمان خلأ یک آپوزیسیون واقع گرا ، فرسایش اعتماد عمومی، پراکندگی اپوزیسیون و نیاز روانی جامعهٔ خسته به یک نقطهٔ تمرکز است. نادیدهگرفتن یا تحقیر این واقعیت، نه روشنگری است و نه دموکراتیک.
اما همین واقعیت، همزمان حامل خطری جدی نیز هست: خلط محبوبیت عاطفی با مشروعیت دموکراتیک. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که سپردن تصمیمهای سرنوشتساز به یک فرد یا یک جریان، حتی با نیتهای صادقانه، هم آن فرد را به آماج حمله و فرسایش سیاسی بدل میکند و هم جامعه را در معرض بازتولید تمرکز قدرت قرار میدهد. از همینرو، راه برونرفت نه در حذف این سرمایهٔ اجتماعی، بلکه در ترجمهٔ آن به یک ائتلاف گسترده، متکثر و پاسخگو است؛ ائتلافی که مسئولیت تصمیمها را جمعی کند، امکان نقد و اصلاح را باز نگه دارد، و نگذارد بار تاریخ بر شانههای یک شخص یا یک نماد فروبریزد. آیندهٔ دموکراتیک ایران دقیقاً در گرو آن است که هیچ فردی، حتی محبوبترینشان، جایگزین ارادهٔ جمعی و سازوکارهای مشترک نشود.
۵. حمله به موسوی؛ نشانهٔ چه خطری است؟
حمله به موسوی جدا از حمله به دیگر صداهای مستقل نیست: تاجزاده، نیروهای ملی–مذهبی، چپهای دموکرات و هر جریانی که به رهبری فردی یا روایت تکصدا تن ندهد.
این الگو نگرانکننده است، زیرا:
استبداد، پیش از آنکه در قدرت مستقر شود، در زبان و رفتار زاده میشود.
هر گفتمانی که نقد را خیانت بداند و پلورالیسم را مانع تلقی کند، ناخواسته در حال بازتولید همان چرخهای است که ایران را بارها به بنبست کشانده است
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مسعود رجوی این بار هم غیبت کرد
.
جالب است که اینبار مسعود رجوی از غیب ظاهر نشد تا از بیانیهٔ موسوی حمایت کند. دفعهٔ قبل، بهمحض انتشار بیانیه، از عالم ناپیدا سر رسید؛ اما اینبار انگار یا بیانیه به گوشش نرسیده، یا فرشتگان فراموش کردهاند در گوشش بخوانند. شاید هم مسئله سادهتر است:
آقای ایرج اورجی،
اگر قرار است آیندهٔ ایران با رأی ملت تعیین شود، بسیار خوب؛ شما میرحسین موسوی را رهبر سیاسی خود بدانید، ما هم از رضا پهلوی حمایت میکنیم. داور نهایی نه من هستم، نه شما، نه این مقاله و نه هیچ جریان خودخواندهای؛ داور ملت ایران است.
اما مسئله دقیقاً همینجاست: چرا وقتی صحبت از رضا پهلوی میشود، ناگهان رأی ملت «مشکوک» و «خطرناک» تلقی میشود، اما وقتی نوبت به موسوی میرسد، گذشته به تعلیق درمیآید و اخلاق جایگزین پاسخگویی تاریخی میشود؟
برای من، موسوی نخستوزیر دههٔ شصت و شریک ساختار قدرت و جنایت است. اگر امروز از این رژیم بریده، به نفع کشور است؛ اما این تغییر موضع، دلیلی برای حمایت سیاسی من ایجاد نمیکند.
دموکراسی یعنی حق انتخاب، نه تحمیل رهبر با زبان اخلاق، و نه پاککردن گذشته با واژههای زیبا.
« چرا به بیانیه میر حسین موسوی حمله شد؟»
دوستانی که مقاله « چرا به بیانیه میر حسین موسوی حمله شد؟» از آقای ایرج اورجی را می خوانند و از سر اعتقاد به دمکراسی و حق آزادی بیان، با استدلالات آقای اورجی نسبت به میر حسین موسوی و بیانیه او احساس همراهی و همنظری پیدا می کنند، بهتر است که قبل از تصمیم به پشتیبانی از کلیت نظر او در این بیانیه، نظر انتقادی آقای فرامرز حیدریان در مورد این بیانیه و تحلیل آقای اورجی را نیز بخوانند. آقای حیدریان لایه پنهان در بیانیه میرحسین موسوی را که همانا تاکید به حق رژیم اشغالگر و خونریز اسلامی به شرکت در رفراندوم فرضی آینده بعنوان یک آلترناتیو همپای دیگر گزینه های پیش روی می باشد را می شکافد و برملا می کند. این یک عوامفریبی ظریف است که می خواهد همچنان جمهوری اسلامی را به رای مردم بگذارد. یک نقض غرض فریبکارانه که می خواهد چشم بر ۴۷ سال جنایات پی در پی رژیم اسلامی ببندد و آنرا دوباره به رای مردم بگذارد. مردم ایران بعد از چند بار اعتماد، به اختیار یا به اجبار، به اصلاح طلبان حکومتی از جمله به همین میر حسین موسوی، بعد از سال ۱۳۹۶ بارها به میدان آمده و شعار داده اند « اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا»! مردم در جنبشهای دیماه ۹۶، آبانماه ۹۸، شهریورماه ۱۴۰۱ و در قیام اخیر و جاری با اهدا هزاران قربانی جاوید نام ثابت کرده اند که دیگر خواهان اصلاح این رژیم نیستند. دریای خون بین ملت ایران و این رژیم فاصله انداخته و ملت ایران دیگر به هیچ چیزی جز سرنگونی و نابودی این رژیم نمی اندیشند، چه برسد به برگزاری رفراندومی که یکی از گزینه هایش رژیم اشغالگر اسلامی باشد.
آقای اورجی به کامنت مستدل آقای حیدریان توجه فرمایید!
محمود علوی
Sirus Malakootyبرآمدش نشانه…
Sirus Malakooty
برآمدش نشانه یک دیرکرد است ، شاید سالها پیش میتوانست اندک نقشی ایفا کند اما اکنون بویژه پس از وقایع دیماه بسیاری از نقشها بر آب به بیرنگی کشانده شدند
Kia Rostami
Kia Rostami
این تصویر مشت نمونه خروار است از شاهزاده رضا پهلوی با تنی چند از مدعیان که هرکدامشان به عناوین و دلایل مختص بخودشان امروز در صف مخالفان و حتا دشمنان خونین او هستند. از دیدارها و تماسهای او با رهبران احزاب کردستان و دیگر احزاب باصطلاح اتنیک و سازمانها و احزاب سیاسی هم که بگذریم، بواضح مشاهده میکنیم که ایشان در هر زمانی از این باصطلاح رهبران و افراد متفرق سیاسی برای همکاری و همگامی دعوت بعمل آوردند و هربار دست رد به سینه ایشان زده شد. شاهزاده پهلوی در باصطلاح جنبش سبز هم از موسوی و رهنورد و هم از کروبی حمایت کرد و خواستار آزادی بدون قیدوشرط آنان از حصر گردید، همچنین او همواره از زندانیان سیاسی مانند نسرین ستوده و نرگس محمدی و سپیده قلیان و نوریزاد و دیگران کمال حمایتش را اعلام کرد. ازین منظر او تمام طیفها و افراد منفرد را همانند مردمک چشم خود دید و به آنان ارج گزارد. پاسخ اما همواره رد هرگونه همکاری حتا در حد ابتدایی آن بود. شاید فکر کنید داستان جرج تاون بدلیل خروج شاهزاده از جمع ۸ نفره به شکست انجامید. اگر که اینچنین است چرا ۷ نفر دیگر آن جمع بعنوان شورای رهبری از ادامه فعالیشان دست کشیدند. آقای مهتدی حتا حمایت حزب خودش کومله را پشت سر خودش نداشت تا چه رسد به حمایت میلیونی مردم کردستان. حامد اسماعیلیون و خانم علینژاد و خانم بنیادی و خانم عبادی فاقد پایگاه لازم در بین مردم ایران بودند، بگذریم از خانم فراهانی که فقط بعنوان سلبریتی در جمع و فقط به عنوان اسم حضور داشت. این جمع رسمیت خود را تنها از قبل محبوبیت تا آنزمان رسمن اثبات نشده شاهزاده پهلوی یافته بود. دوم اینکه جنبش ژینا مهسا امینی از حد و مرز یک جنبش دادخواهانه با مطالبات محدود فراتر نرفت و نمیرفت و نمیتوانست ابزاری راهبردی برای سرنگونی رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی در دراز مدت باشد. در واقع شورای رهبری جرج تاون اگر هم ادامه مییافت به راهکاری برای سرنگونی نمیرسید. اما ادامه فعالیت این شورا بدون شاهزاده رضا پهلوی میتوانست عملن امروز تبدیل به اتحادی برای نیروهای جمهوریخواه و ملی گرا و ملی- مذهبی و بخشی اصلاح طلبان و چپگرایان ایرانی گردد تا آلترناتیو دیگری نیز پارالل با آلترناتیو پادشاهی خواه به انقلاب نوین مردم ایران یا همان انقلاب ۴۰۴ یاری رساند. حال منصفانه که بنگرید، می بینید که: ۱-شکست شورای مهسا به گردن شخص شاهزاده رضا پهلوی انداخته میشود
۲- کشتار جنگی ۵۰ هزار قربانی و شهیدان انقلاب ۴۰۱ به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی ربط داده شده و او مسئول اصلی کشتار و نه جلاد خامنه ای بعنوان قاتل و جنایتکار جنگی معرفی میگردد
۳- مخالفان و دشمنان شاهزاده پهلوی او را عامل و باعث و بانی اختلاف و تفرقه معرفی میکنند
۴- او را فاقد پایگاه مردمی در سرتاسر ایران اما در عین حال و در همان زمان بعنوان دیکتاتور جدید و فاشیسم نوپا پس از سرنگونی جمهوری نکبت اسلامی معرفی می کنند
۵- به او اتهام قدرت طلبی و انحصار قدرت میزنند و نادیده میگیرند که کشور در دست و زیر یوغ فاشیسم شیعه خامنه ایست و نه رضا پهلوی
۶- او را از طرفی مستبد و نوه رضا شاه قلدر مینامند و از طرفی دیگر او را بازیگر بی عرضه و آلت دست نتانیاهو و ترامپ خطاب میکنند
۷- او و طرفداران دهها میلیونی او را در ایران متهم به ساواکی و موسادی و نوکران سیا و اینتلیجنت سرویس میکنند و سرکوب و کشتار آنان را قانونی(؟؟؟!!!) جلوه میدهند
و...و... الئ آخر. حال با اینهمه باید پرسید چه کسانی بازیگران اصلی شکاف و اختلاف پشت صحنه هستند؟ و آیا محبوبیت بیشتر شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار خواست این دشمنان پهلوی ستیز است یا همچنان دفاع از آرمانهای انقلاب آفتابه ۵۷ برعلیه تاج. این سئوال اصلی است که تنها جمهوریخواهان، ملی گرایان، ملی- مذهبی ها، اصلاح طلبان و چپهای ایرانی فلسطین و حماس پرست و طرفداران موسوی میتوانند به آن پاسخ دهند و نه شاهزاده پهلوی و هواداران پادشاهیخواهی!
تف سر بالای آقای میرحسین موسوی!
درود بر آقای اورجی گرامی،
اندکی صحبت دم دست برای نابودی تمام سوراخ سمبه های ولایت فقیه.
میر حسیر موسوی اگر با همین مشقی که نوشته است به سر جلسه اول «درس منطق» برود، رفوزه، رفوزه است؛ برای اینکه چطور میتوان چیزی را در ابتدا، نفی کرد؛ ولی بعد همان چیز نفی شده را پیش شرط گزینش دانست!!؟. چنین کاری فقط از ذهنیّتهای معیوب و فروچلیده در باتلاقهای مذهبی/ایدئولوژیکی و امثالهم برمی آید. حکومتی که زمامدارانش خودشان را جانشینان بی بدیل «الله» بر روی زمین میدانند و تکلیف شرعی و واجب و عبادتی خود را در تبلیغ و به کرسی نشاندن امر الهی میدانند، بحث از انتخاب کردن در حضورشان، اوج بلاهت است و بس. چگونه میتوان حقیقت را اصلاح کرد یا انتخاب؟. چیزی که «حقیقت» است، هرگز انتخاب شدنی نیست؛ بلکه «تایید و تصدیق» میشود. میرحسین موسوی و آنانی که برای او کباده میزنند؛ بویژه آدمهای متوهمی که به خود تلقین کرده اند به دایره «بزرگان صاحب اندیشه و کارکُشتگان مُجرّب» تعلّق دارند، اول باید توضیح دهند که «اسلامیّت» در کجای معادله مردم ایران قرار میگیرد و سپس کاست برآمده از آن، چه بخشی از واقعیّت متکثّر ایرانی را واتاب میدهند و درصد آنها در جامعه ایرانی، چقدر است، بعد بیاید اظهار لحیه کند. دوران حکومت فقاهتی دقیقا با شلیک نخستین گلوله بر پشت «مدرسه رفاه» به سینه عزیزترین فرزندان این آب و خاک، به پایان رسید و هرگز هیچ حقّانیّتی به حکومت نداشت و تا امروز نیز با تکیه به همان سلاح خونریز و قتل عام با توکّل به متعگان و رکابداران آتئیستش! سگدو میزند که خودش را سر پا نگه داررد. این تا اینجا.
برمیگردیم به مسئله «شاهزاده رضا پهلوی». صرف نظر از اینکه شاهزاده به سلسله پهلویها تعلّق دارد و این سلسله یکی از بی نظیرترین سلسله ها از لحاظ خدمات به مردم ایران در تاریخ کهنسال ایران بوده است، تلاشهای ایشون و مادرش ملکه دیبا در مصاف با حکومت فقاهتی مزید بر محبوبیّت او هستند. مشارالیه بارها و بارها دست همکاری خودش را به سوی همگان؛ مخصو صا مدّعیان هارت و پورت سیاست دراز کرد و هر دفعه، دیگران بودند که او را پس زدند. من سالهاست فریاد زده ام و استدلال آورده ام و گفته ام که اگر گرایشهای سیاسی و مدّعی اپوزیسیون، واقعا ریگی به کفششان نیست، باید دلیر باشند و نماینده خودشان را به مردم درونمرزی و بروزنمری معرفی کنند و نماینده نیز با دلاوری در کنار شاهزاده بایستد. مهم نیست که نمایندگان چه اعتقاداتی دارند، مهم این است که به مردم نشان دهند که اعتقاداتشان برای سعادت و آزادی و خوشزیستی و دیرزیستی مردم و بالندگی و شکوفایی ایران است. درد فاجعه بار اینجاست که مخالفان و جبهه گیران مقابل شاهزاده رضا پهلوی، نه تنها هیچ محبوبیّتی بین مردم ایران ندارند [طیف معروف به 57]؛ بلکه کثیری از آنها؛ مخصوصا ایدئولوژی زدگان متوهم، منفور نیز هستند: مثل توده ایها، اکثریّتیها و امثالهم. دیگر گرایشهای سیاسی نیز، اگر منفور نباشند، بی شک محبوبیّتی ندارند. حتّا فرقه مصدّقیها نیز محلی از اعراب ندارند. حالا برای اینکه بتوان به سطح رضایتبخشی رسید، راهی نیست سوای اینکه دیگر مدّعیان با شاهزاده در پروسه متلاشی و نابود کردن حکومت فقاهتی همپایی کنند و از طرف دیگر نه از طریق خصومت و کینه توزیهای متشرّعانه – که اکثر مخالفان شاهزاده تا امروز ثابت کرده اند زمین بروند، هوا بروند، آخرش در دیگ مذاب شرایع شیعه گری کینه توز، نافشان را بریده اند و بالیده شده اند- ؛ بلکه با استدلال و منطق و برهانهای قویمایه بکوشند که کارنامه خودشان را نقد کنند و به کسب رضایت از طرف مردم کامیاب شوند تا در انتخابات آتی بتوانند صاحب آراء چشمگیر و در مسائل کشورداری سهیم شوند. این کار را تا امرز به تعویق انداخته اند؛ زیرا کنشگران اینهمه گرایش سیاسی منفعل، هیچ سر رشته ای از سیاست ندارند؛ سوای هوچیگری و گرد و خاک به پا کردن. این را نیم قرن آزگار در حرف و عمل اثبات کرده اند. بنابر این، عقل سلیم حکم میکند که این طیف را باید به حال خود گذاشت و در کنار شاهزاده ایستاد. مردم ایران خودشان گفته اند و همچنان میگویند که ما چه کسی را میخواهیم و چه نوع نظام کشورداری را آرزومندیم. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان