از توهین به کوروش و فردوسی تا چرخش عقلانی یک نسل
در جهان امروز، تاریخ فقط روایت گذشته نیست؛ منبع قدرت، ثروت و اعتبار بینالمللی است. کشورهایی که گذشتهی خود را فهمیدهاند، از آن دولت ساختهاند، ملت منسجم شکل دادهاند و از مسیر گردشگری، فرهنگ و قدرت نرم، میلیاردها دلار درآمد بهدست میآورند. تاریخ در این کشورها نه تقدیس میشود و نه انکار؛ مدیریت میشود.
اما در ایران، تاریخ به مسئلهای مشکوک بدل شد. نهفقط از آن استفاده نشد، بلکه فعالانه تحقیر شد. این تحقیر، صرفاً فرهنگی نبود؛ یک خودزنی سیاسی و اقتصادی بود که ریشهاش در تفکر ایدئولوژیک داشت. درست از همینجا، شکاف میان چپگرایی ایرانی و راستگرایی ایرانی آغاز میشود.
ایدئولوژی و دشمنی با حافظهی ملی
وقتی ایدئولوژی جای عقل سیاسی را میگیرد، تاریخ به دشمن تبدیل میشود. هم چپ ایدئولوژیک و هم اسلامگرایی سیاسی، هر یک از زاویهای متفاوت، اما با نتیجهای یکسان، به جنگ حافظهی تاریخی ایران رفتند.
نمونهها روشناند و تصادفی نیستند:
کوروش بزرگ، که منشور او بهعنوان یکی از کهنترین اسناد حقوق بشر در جهان شناخته میشود، نهتنها نادیده گرفته شد، بلکه از سوی چپها «شاه فتوحات» و از سوی اسلامگرایان «نماد طاغوت» نام گرفت.
فردوسی و شاهنامه، ستون زبان فارسی و حافظهی تاریخی ایران، بارها بهعنوان آثاری «ملیگرایانه»، «غیرمترقی» یا «ضدایدئولوژیک» مورد توهین قرار گرفتند.
اینجا دیگر بحث اختلاف نظر علمی یا خوانش انتقادی نیست. توهین به کوروش و فردوسی، توهین به هستهی هویت تاریخی ایران است؛ هویتی که نه متعلق به یک جناح سیاسی، بلکه میراث مشترک همهی ایرانیان و مورد احترام جهانیان است.
چپگرایی ایرانی؛ سیاستِ بیاعتماد به ملت
چپگرایی ایرانی، بهویژه در شکل مسلط قرن بیستم، با مفهوم ملت و تاریخ ملی رابطهای پرتنش داشت. در این تفکر، ملت اغلب ساختگی تلقی شد و تاریخ به ابزار سلطهی طبقاتی تقلیل یافت. نتیجه آن بود که حتی بزرگترین نمادهای تمدنی ایران نیز از تیغ نفی در امان نماندند.
در این نگاه:
تاریخ پیشامدرن ارتجاعی است
اسطورههای ملی مانع آگاهیاند
هویت ایرانی در برابر ایدئولوژی جهانی بیارزش است
چپگرایی ایرانی، بهجای پیوند با حافظهی مردم، در برابر آن ایستاد و در نهایت، از همان مردمی که مدعی دفاع از آنها بود، جدا شد.
راستگرایی ایرانی؛ سیاستِ مبتنی بر تاریخ و واقعیت
در مقابل، راستگرایی ایرانی سیاست را بدون ملت و حافظهی تاریخی ناممکن میداند. در این تفکر، کوروش، فردوسی، شاهنامه و کل تاریخ ایران نه «بت» هستند و نه «بار اضافی»؛ سرمایهاند.
راستگرای ایرانی:
تاریخ را منبع انسجام ملی میداند
هویت را پیششرط سیاست میبیند
دولت را ادامهی تداوم تاریخی جامعه میفهمد
نمونهی عینی این نگاه، تلاش برای معرفی جهانی تاریخ ایران در دورهی محمدرضا شاه پهلوی بود. جشنهای ۲۵۰۰ ساله نه نمایش توخالی، بلکه تلاشی آگاهانه برای نشاندادن ایران بهعنوان یک تمدن زنده بودند؛ تمدنی که میتوانست از تاریخ خود قدرت نرم و درآمد پایدار بسازد. این مسیر، با سقوط نظام پادشاهی، متوقف و سپس معکوس شد.
پرسش بنیادین؛ تاریخ را حذف کنیم یا به کار بگیریم؟
اختلاف راست و چپ ایرانی دقیقاً همینجاست.
چپگرای ایرانی میپرسد:
این تاریخ به نفع چه طبقهای نوشته شده؟
راستگرای ایرانی میپرسد:
این تاریخ چگونه ملت را ساخته و چگونه میتواند حفظ کند؟
یکی به نفی کوروش و فردوسی میرسد؛
دیگری آنها را ستونهای حافظهی ملی میداند.
چرا نسل امروز دیگر جذب چپ و اسلامگرایی نمیشود؟
نسل امروز ایران، این تضاد را نه در کتابها، بلکه در زندگی روزمره لمس کرده است. این نسل میبیند:
کسانی که به کوروش و فردوسی توهین میکنند، نسخهای برای آینده ندارند
ایدئولوژیهایی که با تاریخ دشمناند، در عمل هم آزادی را نابود کردهاند و هم اقتصاد را
کشوری بدون حافظهی تاریخی، در جهان امروز بازنده است
به همین دلیل، نسل جدید نه از سر نوستالژی، بلکه از سر عقلانیت، از گرایشهای چپ و اسلامی فاصله گرفته است. این چرخش، واکنشی طبیعی به دههها تحقیر تاریخ و هویت ملی است.
جمعبندی
راستگرایی ایرانی و چپگرایی ایرانی، دو شیوهی متفاوت اندیشیدن به ایراناند. چپگرایی ایرانی، با بیاعتمادی به تاریخ، حتی به نمادهایی چون کوروش و فردوسی رسید. راستگرایی ایرانی، با بازشناسی همین نمادها، میکوشد سیاست را دوباره بر پایهی واقعیت تاریخی ایران بنا کند.
نسل امروز، انتخاب خود را کرده است:
سیاست بدون ملت را نمیخواهد، و ملتی بدون تاریخ را نمیپذیرد.
ارشان اذری
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
گسست آگاهانه از دایره فاجعه بار
- اکنون در خاتمه میپردازم به مبحث چپ ایدئولوژیکی. در این باره خیلی مفصّل در مقالاتم بحث کرده ام از زوایای گوناگون. در اینجا ربط و تداوم آنها را در گستره فرهنگ طیفی ایران نشان میدهم. فرهنگ ایرانیان، ابعاد مختلفی دارد. شاخصهای کلیدی آن، گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی هستند. اینها چهار ستون بهم پیوسته هستند که نمیتوان یکی را بدون دیگری، تصوّر کرد یا یکی را بی تاثیر و بی ربط دانست نسبت به دیگران. هر چهار تا برغم علیحده بودن در ریشه ها بهمبافته و درهمسرشته هستند. «دادورزی» فقط مقوله ای «حقوقی» نیست؛ بلکه فراتر از حقوق و مبانی آن است. «دادگزاری» با «مهرورزی» باید همپا شود تا دوام داشته باشد و اینطور نیست که با بخش کردن داد بتوان واقعیّت پذیر شدن آن را تامین و تضمین کرد. آنچه که «دادگزاری» را استوار میکند، شیره «مهرورزی» است.
در پروسه تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و کشوری با سیطره یافتن آئوتوریته اسلامیون در جامعه ایرانیان بعد از فروپاشی سلسله ساسانیان، مسئله «عدالت» در اسلامیّت از اهم مباحث بوده است تا امروز. «عدالت» در ادبیات اسلامی و مفاد قرآن به حول و حوش «سیطره و اقتدار تمام عیار اراده الله و رسول و ائمه و جانشینان آنها» میچرخد و هرگز با دادورزی یا معادلهایی مشابه در زبانهای بیگانه، هیچ ربطی ندارد و اساسا به حول و حوش فقط امّت الهی، تمرکز دارد و بیرون از امّت الهی بودن به معنای هرگز در حیطه «عدالت» نبودن است. به دلیل اینکه بینش رادیکال شده «خیر و شرّ» از طریق یزدانشناسی دیانت مزدائی در یهودیّت و مسیحیّت و اسلامیّت تداوم پیدا کرد و سپس بر ذهنیّت متفکّران یونانی؛ بویژه «افلاطون» نیز تاثیر گذار بود، پروسه مبارزه با «شرّ» در تفکّر اروپائیان به یکی از مباحث وسیع تبدیل شد که در مفاهیم فلسفی مثل «ابژه – سوبژه»، سالیان سال موضوع کشمکشهای قلمی متفکّران و فیلسوفان و تئولوژها و اصحاب کلیسا بود. «مارکس» به دلیل اینکه از یک طرف در خانواده ای یهودی متولّد شده بود و بر شالوده تلمود و قصّه ها و حکایات قوم یهود، تربیت شده بود، و از طرف دیگر در مکتب فلسفه یونانی – اروپایی تحصیل کرده بود، خود به خود ایده «خیر و شرّ» را در تمام قلمفرسودگیهای خودش به کار بست و تز مزخرف تضادهای آنتاگونیستی «بورژوازی-پرولتاریا» را خلق کرد. ایده ای که مارکس از آن سخن میگوید؛ یعنی «گرشتیشکائیت/Gerechtigkeit» هیچ سنخیّتی با «عدالت اسلامی» و «دادورزی ایرانی» و حتّا «دیکه یونانی» ندارد. این مفهوم دارای پسزمینه گسترده ای در «حقوق روم باستان» و بسیاری از اعتقادات و سنّتها و آداب و فرهنگ مردم اروپا در کشورهای مختلف دارد و اتقّاقا خیلی پیچیده و دارای ظرافتهای متفاوت و متناقضی هست از سرزمینی به سرزمین دیگر حسب فرهنگ مردم گوناگون اروپا. همینطور معادل این واژه در حیطه انگلیسی زبانها دارای ظرافتهای معنایی دیگری هست.
طیف چپ اییدئولوژیکی، قبل از اینکه با «مارکس» و ایده هایش آشنا شوند و هرگز یک کلمه از حرفهایش را عمرا نفهمیدند که نفهمیدند، در کوره بسیار غلیان شرایع اسلامیّت و آداب و رسوم ایرانی تفته و پخته و ریخته گریی شده بودند. سبقه عمیق «دادورزی» در ناخودآگاهبود آنها و تاثیرات تعلیمی «عدالت» در فضای تعلیم و تربیتی «اسلامیّت» باعث شد که آنها خیلی سریع، خویشاوندی خود را با «مارکسیسم» پیدا کنند؛ زیرا هم از لحاظ بینش اشاتولوژیکی و محشر کبرایی مارکس با اسلامیّت همخوانی داشت، هم از لحاظ «گرشتیشکائیت/Gerechtigkeit»، یادآور ایده «دادگزاری» ایرانی بود. اختلاط و قاطی کردن این مفاهیم باعث شد که فعّالان چپ ایدئولوژیکی در زندگی پراکتیکی خود با تناقضات وحشتناکی گلاویز شوند. مارکسیسم مثل تمام ادیان ایمانخواه و رهائیبخش میماند و هر دین نوری و ایمانخواه، همواره تعریف خودش را با نفی و ستیز و خصومت سرسختانه علیه ادیان رقیب سعی میکند به کرسی بنشاند. خصومت آنها با تاریخ و فرهنگ ایران به دلیل رقابت با «دادورزی» بود و چون اسلامیّت نیز رقیبی برای تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود و میخواست که فقط «عدالت الهی» را که همان «حاکمیّت مطلق کاست آخوندها» باشد بر سراسر جامعه استحکام ابدی بدهد، در نتیجه با چپ ایدئولوزیکی خویشاوندی «عقیدتی» پیدا کرد و به وحدت تشکیلاتی برای مبارزه علیه فرهنگ ایران و تاریخش، همدست شدند؛ هر چند در ذهنیّت و اعتقادات، رقیب یکدیگر بودند؛ ولی در مبارزه برای بیرون راندن رقیب اصلی از دامنه مردم ایران برای به کرسی نشاندن اعتقادات تشکیلاتی خودشان لازم میدیدند که به این وحدت مشترک متمایل باشند تا رقیب اصلی را از میدان به در کنند و بعدا برای به کرسی نشاندن خودشان به مبارزه ادامه دهند. محال است بتوانیید نوشته ای یا مقاله ای یا کتابی از فعّالان چپ پیدا کنید که در آن از «دادگزاری/دادورزی» صحبتی شده باشد. نمام نوشته های آنها به «عدالت» آمیخته است. یعنی اینقدر احمق هستند که تفاوت «عدالت» را با «دادگزاری گرشتیشکائیت در زبان مارکس» اصلا نمیفهمند و نمیدانند. مشکل چپ ایدئولوژیکی ایرانی در این بود و هنوزم هست که هیچگونه شناختی نه از تاریخ و فرهنگ ایرانی دارند. نه از اسلامیّت، کوچکترین شناختی دارند. نه از رویدادهای تاریخی و فرهنگی باختر زمینیان، ذرّه ای سر سوزن، آگاهی دارند. نه اصلا میدانند، متفکّران یونانی، چگونه می اندیشیدند و تفکّرات آنها از چه سرچشمه هایی برخاسته اند. چپ ایدئولوژیکی، ملغمه ای از ذهنیّت متلاشی شده ترجمه جات فاجعه بار است که به شدّت روانپریش است و هیچ سمتگیری معقول و بهره آوری در جامعه ایرانی ندارند؛ زیرا فاقد «اصالت» هستند؛ یعنی اصالتی که ریشه هایش در تاریخ و فرهنگ ایرانیان باشد. به همین دلیلم هنوز در کنار و تابع و رکابدار و متعه و یار غار و رفیق وحدت عقیدتی خودشان؛ یعنی اسلامیون در حال پشتک و وارو زدن هستند. این طیف تا زمانی که نتواند اصالت واقعی خودش را بازیابد و بداند و بفهمد که به تاریخ و فرهنگ ایران تعلّق دارند، خواه ناخواه در هر نقشی که ایفا کنند، فقط مخرّب خواهند بود و صدمه رسان. به همین دلیل باید در کنار سنجشگری عمیق ذهنیّت آنها به انگیزاندن آنها در سمت و سوی گسستن از ایدئولوژی و بازیافتن اصالتهای ایرانی بودن خودشان تلاش کرد.
7- بحث را ادامه نمیدهم و در همین جا فعلا خاتمه میدهم. فقط تاکید کنم که انتقاد گسترده از تحوّلات تاریخی و فرهنگی به معنای این نیست که ما بخواهیم با معتقدانی، جنگ و خصومت داشته باشیم. تمام این سنجشها به گرداگرد این میچرخند که ما بفهمیم چه چیزهایی در تاریخ و فرهنگ ما تحریف و تقلیب و دستکاری شده اند و عواقب اینگونه کثافتکاریها، چه چیزهایی را برای ایران و مردمش داشته است تا امروز. انتقاد به معنای این نیست که بخواهیم به کسانی شمشیر بدهیم برای قلع و قمع همدیگر؛ بلکه برای این است که هر گرایشی و معتقدانی بیاموزند که چگونه خودشان با دستان شعور و فهم و درایت خودشان، شمشیرها و گیوتینهای تعبیه شده در اعتقادات خودشان را نابود کنند و به منطق و استدلال و آموختن و جستجو و فرهنگیده و فرهییخته و فرزانه شدن تلاش کنند. ما در رویکرد به تاریخ و فرهنگ سرزمین خودمان باید هر گونه «شطرنجی دیدن» را به کنار بگذاریم، تا بتوانیم «گستره طیفی بودن» را دریابیم و بفهمیم و فرابالانیم. انتقاد و سنجشگری، راهیست به سوی گذر کردن از «دایره شطرنجی» به سوی «گستره طیفی دیدن» و در کنار همدیگر زیستن بدون حاکم کردن گیوتین اقتلویی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
گسست آگاهانه از دایره فاجعه بار
ادامه سخن برای همچنان پر توان کوشیدن در سمت و سوی متلاشی کردن گیوتین آخوندهای سفّاک
4- من نمیخواهم که به توضیح چم و خم دستکاریهای موبدان در متون بپردازم؛ زیرا بحثی فنّی و تخصّصی است که اینجا جایش نیست. زرتشتیان بعد از فروپاشی سلسله ساسانیان، تمام آنچه را که از گوشه و کنار فرهنگ لت و پار شده ایرانیان باقی مانده بود، جمع آوری کردند و به نام خودشان و «فرهنگ ایران» جا زدند. در حالیکه، بُنمایه های فرهنگ ایران در تضاد با هر گونه کاست آخوندی و دیانت اجباری بود و هنوزم هست. امّا تاکید کنم که تا قبل از فروپاشی سلسله ساسانیان، قبایل عرب، از زیرمجموعه امپراطوری و فرهنگ ایران بودند که مسائل فرهنگی را در حد همان ذهنیّت بدوی خودشان میفهمیدند و در زبان عربی عبارت بندی میکردند. دروغ بزرگ در باره حمله اعراب از ساخته پرداخته های آنانیست که میخواستند به نحوی از انحاء، تبهکاری موبدان و سلسله ساسانیان را استتار کنند. من قبلا در این باره زیاد صحبت کرده ام.
زبان عربی و ادبیات عرب در یک صد سال اول هجری، بعد از ادّعای محمدّ ابن عبدالله برای پژوهش، بسیار مهم است و همینطور مراسم و آداب قبایل عرب؛ زیرا شاهراههای بزرگ و بس بسیارخجسته به سوی کشف و شناخت گستره دلارا و فوق العاده زیبا و شگفت انگیز بُنمایه های فرهنگ ایرانیان قبل از سیطره یابی «دیانت میتراس و متعاقبش دیانت مزدائی» هستند. خصومت با زبان عربی و اعراب، خیانت آشکار به فرهنگ و تاریخ ایران است. من این مسئله را بارها تاکید کرده ام و گفته ام. حتّا موسیقی عربی، اصالتا به خانواده موسیقی ایرانی تعلّق دارد. تمام ابزار و آلات موسیقی با فرهنگ ایران، مطابقت دارند و همخوانی. بعد از اینکه ساسانیان فرو پاشیدند، میراث مکتوب گذشته ایران در چارچوب اسلامیّت بدوی به تداوم خودش استمرار داد و از درون تلاش کرد که پوسته زمخت اسلامیّت را تلطیف کند که هر بار متاسفانه با فعّال شدن شمشیر الهی که میراث «میتراس» بود و باید در همان عصر ساسانیان نابود میشد، امّا نشد، درهمکوبیده شد.
5- «شاهنامه فردوسی»، خلاف تفسیرها و برداشتهایی که تا امروز از طرف اساتید ادبیات ایران با رنگ و نگار دیدگاههای بیگانگان نوشته و تحریر شده است، اصلا ربطی به نگاهبانی کردن از زبان فارسی ندارد. قبل از اینکه فردوسی بخواهد شاهنامه ای بسراید، مردم ایران به زبان فارسی حرف میزدند و فارسی را نیز خوب میفهمیدند. حقیقت این است که «فردوسی» بر شالوده متونی که در اختیار داشت و نشانگر آمیخته ای از لایه های کشمکشی مردم ایران با حکومتگران و موبدان بودند به سرودن شاهنامه همّت کرد؛ بزرگترین خدمت فردوسی به مردم ایران این بود که روایت شفاهی ثبت شده در قلب و ذهنیّت و ناخودآگاهبود مردم ایران را در جامعیّت وجودی توانست در شاهنامه بازآفرینی کند و آن همانا داستان «سام و زال و رستم و سیمرغ» است. شاهنامه دارای سه لایه متفاوت و متناقض است که با دقّت میتوان لایه ها را از یکدیگر تفکیک و منشاء آنها را ردّیابی کرد برای پیدا کردن تصویر اصالتهای فرهنگ مردم ایران. به همین دلیل وجود زبانها و لهجه ها و اعتقادات و آداب و رسوم و جشنها و خرافات و غیره و ذالک مردم، از اهمّ پایه های جستجو برای کشف و بازآفرینی اصالتهای فرهنگی مردم ایران محسوب میشوند. مثالی ساده و دم دست. برای اینکه بتوانیم بفهمیم «سیمرغ» چه بوده است، میتوانیم طیف نامهای او را در زبانهای اقوام مختلف ایران در نظر بگیریم و با کنار هم نهادن آنها به بازآفرینی تصویر کامیاب شویم. در متون زرتشتی صحبت از «سئنا، سن، شین و امثالهم میشود». «پیشوند سه»، خودش روزنه ایست به اینکه سیمرغ، سه تا یکتا بوده است. سپس متوجّه میشویم که سئنا و یسنا با جشن و شادخواری و سرودگویی و آهنگنوازی همپا بوده است. یعنی اینکه، خدا/سیمرغ، نینواز و آهنگ نواز بوده است. وقتی میبینیم که مثلا ترکها به «سیمرغ» میگویند «بوغدایتو». ریشه این کلمه به معنای دانه گندم که همان اصل زایندگی هست، برمیگردد. امّا از لحاظ تصویری به ابعادی دیگر اشاره نیز دارد. کلمه بوغ در سه معنای هم «بُغ= خدا» و هم «کرّنا = ساز بزرگ» است هم در معنای «رود دائیتیست» که بر فراز آن، سیمرغ نشیمنگاه دارد. ناگفته نماند که رودخانه ارس، با دریای فراخکرت یا همان «دائیتی» اینهمانی دارد. جالب این است که بدانیم، مردم افغانستان به رودخانه میگویند «دریا». پس رودخانه، همان دریا بوده است. همین سبک ردّیابی را باید در تمام زبانهای اقوام ایران گسترش داد، مخصوصا زبان کردی برای به دست آوردن تکه پاره های تصویر متلاشی شده اصالتهای فرهنگ باهمستان مردم ایران در زیر تیغ موبدان دیانتهای میترائی و مزدائی. علّت برای این شیوه پژوهش در این است که موبدان میتوانستند متون را دستکاری کنند؛ ولی زبان و اعتقادات مردم را که نمیتوانستند. در نتیجه ردّ پای اصالتهای فرهنگ ایرانیان را باید در دامنه اقوام ایرانی جستجو کرد.
«فردوسی»، شاهنامه را برای زنده نگه داشتن زبان فارسی نسروده است؛ بلکه همانطور که خودش میسراید:
«بسی رنج بردم در این سالِ سی ///// عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زندهام ////// که تخمِ سخن را پراکندهام»
ما تصوّر میکنیم که سخنپراکنی فردوسی برای زنده نگاه داشتن زبان فارسی بوده است. این یعنی با تمام توان خود، سُرنا را از سر گشادش نواختن. وقتی که میگوید «عجم، زنده کردم بدین پارسی». ما نخستین چیزی که به ذهنمان خطور میکند، معنای رایج و غالب شده بر ذهنیّتمان است که اساتید محترم! هیچوقت نکوشیدند این خلط و اشتباه مغرضانه و احمقانه را از اذهان ایرانیان بزدایند. «عجم» به معنای «گنگ و لال بودن» نیست. عربها نیز به ایرانیان نمیگفتند «لالمونیها»؛ بلکه میگفتند «عجم= اَجَم». عربها ایرانیان را « عجم= آقا و شاهنشاه و خداوند» خطاب میکردند. لال و بی زبون معانی تحریفی و الحاقی هستند برای اینکه از ما بهتران بخواهند اعراب را بکوبند و تحقیر کنند. «عجم»، معرّب شده «اگ» است و اگ نیز تخمه و بذر است که همین کلمه خطاب «آقا/آقای» نیز به گرداگرد همان میچرخد و منظور این است که هر انسانی «تخمه خود زا و قائم به گوهر و خداوند و شاهنشاه به ذات خودش هست». پراکنده افشانی فردوسی در حقیقت تخمه افشانی تجربیات نیاکان ایرانی بود در خاک ذهنیّت مردم ایران برای بازآفرینی بُنمایه های فرهنگ باهمستانشان . آنچه که فردوسی سرود، تصویر آفرینی تجربیات اصیل مردم ایران به حیث موتور و سرچشمه و منبع تاریخ پدیدار شدن هویّت ایرانی هست. وی با داستان «سیمرغ و سام و زال و رستم»، توانست ایران و مردمش را از انحطاط فاجعه بار و ناپدید شدن ابدی از صحنه تاریخ ممانعت کند. داستان «سیمرغ و زال و رستم» و دیگر تراژدیهای آن: «فریدون/ایرج/سیاوش و غیره و ذالک» همه به گرداگرد پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان میچرخند که در طول تاریخ به کرّات از طرف حکومتگران سرکوب شده اند تا همین ثانیه های گذرا و تمام خیزابها و رویدادها و انقلابها و کشمکشها دقیقا سرچشمه خود را از همین خاستگاه «تصویر سیمرغ و خانواده سام و زال و رستم» میگیرند. اصالتهای فرهنگی در طول سیطره اسلامیّت که محصول تفاله و زباله و ضایعات و آت و آشغالهای تحمیل و تلقین شده دیانت میترائی و دیانت مزدائی است، باعث شد که بستر تاریخ و فرهنگ ایران در طول تمام اینهمه ایلغارها و جنگهایی که بر پا شدند، به انحاء مختلف بروز پیدا کنند و از تمام در و دیوارهای سرکوب کننده همچون آب، جاری شوند؛ ولی همچنان در اسارتهای قرون و صخره های افتاده بر دهانه آتشفشانی آن در حال تلاشهای رهایی و آزاد شدن بماند. آنچه که در اسلامیّت و قرآن ضبط شده است، تمامش بدویّتی است که اعراب از اعتقادات آن دوران کهن ایران در ذهنیّتشان مانده بود. در پسزمینه تمام آنچه که در قرآن، جمع آوری شده است، باید با دقّت تلاش کرد تا تصویر اصلی را پیدا کنیم. مثلا یک موردش را بگویم. در قرآن و ادبیات اسلامیّت زیاد صحبت از «صراط» میشود. این کلمه اصالتا ریشه اش به زبان «پهلوی» برمیگردد و معرّب شده کلمه «سراتاک/Sratak» به معنای مسیر است. این سراتاک در حقیقت به اصالتهای فرهنگ ایران بازمیگردد که حکایت از «پُل جینواد» دارد . در یزدانشناسی زرتشتی بر این عقیده اند که در روز بازپسین، مردگانی که از روی این پل عبور میکنند، اگر گناهکار باشند به دوزخ می افتند و اگر بی گناه باشند به بهشت میروند. بدون اینکه توضیحی در باره اصل ماجرا بدهند. حقیقت این است که پِل جینواد، هیچ چیز دیگری نیست سوای همان روند زایندگی و بالندگی انسان از تخمه خودزا بودن به سوی خدا شدن و در اوج به تخمه واگردانده شدن. این پروسه را میگفته اند: «معراج». که بعدا موبدان آن را فقط به زرتشت خودشان؛ نه زرتشت اصلی و سپس در اسلامیّت به محمّد و در مسیحیّت به مسیح منتصب کردند. در حالیکه هر انسانی به دلیل اینهمانی داشتن با خدا به آسانی میتواند معراج داشته باشد و اختصاصی افراد خاصّی نیست. پِل جینواد در اساطیر ایرانی، پلیست که از کوه البرز تا رودخانه دائیتی گسترده است. این فاصله، جنبه تصویری دارد و در حقیقت، روند رشد پیوستگی و هرگز منقطع و منفصل نشدن انسان را در خودگستری اش به سوی خدایان در گیتی و کیهان و کائنات واتاب میدهد. بر فراز کوه البرز، سیمرغ نشیمنگاه دارد. بر فراز رودخانه دائیتی نیز، سیمرغ نشیمنگاه دارد. یعنی اینکه انسان از تخمه خودزا بودن (زائیده و بالیده شدن)، پروسه ای را طی میکند تا میرسد دوباره به تخمه خود زا شدن (مردن و در گور گذاشته شدن). همین تصویر در ذهنیّت اعراب بدوی تبدیل شده است به «إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». در بسیاری از تفاسیری که بر قرآن نوشته شده اند میتوان به ردّ پاهای اصل تصویر پی برد؛ ولی باید خیلی دقّت کرد تا بتوان اشاره ها را تمییز و تشخیص داد.
زیاد بحث را کش ندهم. خواستم تاکید کنم که چگونه میتوان و باید با ژرفنگری و بینش انتقادی به کشف و شناخت اصالتهای فرهنگی ایرانیان پی برد و آنها را از نو در واقعیّتهای باهمزیستی و کشورآرایی، فعّال کرد و شکوفانید. ناگفته نگذارم که تمام آنچه که به نام «عیّاری و عرفان و رندی» نامیده میشوند، همه رودخانه های جاری شده از سرچشمه فرهنگ ایران در باتلاق اسلامیّت بوده اند و هستند برای لایروبی و پس زدن سیمای کریه و چندش آور اسلام برای پدیدار کردن اصالت و زیباییهای فرهنگ مردم ایران. اسلامیّت فقط شرایع و شمشیر خونریز است و هرگز هیچ سنخیّتی با فرهنگ ندارد. سر تا پای اسلامیّت فقط شرایع هستند. هر چیزی که در تاریخ اسلام به نام مدارایی و عیّاری و عرفان و هنر و معماری و دانش و فلسفه و فلان و بیسار برچسب زده شده است، همه اش متعلّق به ایران است و تمام جلوه هایش آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانیان هستند و به اسلامیّت بدوی، هیچ ربطی ندارند. اسلامیّت فقط شرایع و شمشیر خونریز است؛ ولاغیر.
ادامه دارد ..................
گسست آگاهانه از دایره فاجعه بار
دروود بر آقای آذری گرامی،
بحثی تقریبا کشّاف برای پُر توان شدن از بهر نابودی تمام ابعاد نکبتی حکومت خلفای الله اقتلویی.
این صحبتهایم فقط نقض حرفهای شما نیست؛ بلکه نقض و نفی تمام صحبتهائیست که تا امروز در باره تاریخ ایران و «شاهنامه فردوسی» شده است. من به کرّات در مقالات مختلفم در این خصوص، بحث کرده ام. برای اطّلاعات بیشتر، علاقمندان میتوانند به کتابهایم مراجعه کنند. فعلا نیز سر آن نداررم که به جزئیات مطالب بپردازم؛ بلکه میکوشم چکیده و مغزه اصلی مُعضلات حادّ را مطرح کنم از بهر انگیزاندن شما و دیگران برای تامّلات پرسشی/جویشی/شکّاکی/آفرینندگی/زایشی. نکته ای که در صحبتهایم لازم میدانم بر آن انگشت بگذارم، این است که ما ایرانیان نه تنها از همین الان؛ بلکه همچنین باید با سرنگون شدن حکومت فقاهتی برای همیشه و ابد از دایره نکبتبار و فاجعه زا و هولناک «شطرنجی دیدن» تاریخ و فرهنگ و مردم خود با تمام قوا بگریزیم. رویکرد پژوهشی و شناخت مایه دار و زایشی به بررسی گستره تاریخ و فرهنگ ایرانیان باید با هر گونه «شطرنجی دیدن» به صورت رادیکال و سازش ناپذیر صف آرایی سنجشی کند؛ زیرا مایه های فرهنگی و تاریخ و مردم ایران با تمام نیرو و خصال بسیار خجسته اش تا امروز در کشمکشهای خونبار و وحشتناک با همین «دایره شطرنجی دیدن» گلاویز بوده است. من فقط پرتوی گذرا در سه بخش بر این کشمکش هولناک میندازم تا شما دریابید که چرا باید با این فاجعه «شطرنجی دیدن» به شدّت درافتاد و آن را سنجشگری رادیکال کرد.
1- تراژدی غمبار تاریخی پژوهشگری در باره ایران و فرهنگش بر این اساس گذاشته شد که هم بیگانگان، هم خودیها، اساتید باختری و تابعین خودی، سنگبنای تفحّص و تحقیق خود را بر «داده های دیانت زرتشتی که مخلوطی فاجعه بار از بنمایه های فرهنگ اصیل مردم ایران و میراث دیانت میترائیسم [= میتراس]» است، گذاشتند؛ طوری که تا همین دقایق جاری، ذهنیّت طیف تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانیان را مسموم و سترون و بی خاصیّت بار آوردند. وقتی که در جامعه ای عده ای مصدر آئوتوریته فکری میشوند، خود به خود دشوار است که بتوان «حقیقت» را به مردم گفت؛ زیرا آئوتوریته ها فقط چیزی را به رسمیّت میشناسند که با ذهنیّات قالبندی شده و شابلونی خودشان همتراز باشد و مطابقت کند. چیزی که خلاف ذهنیّت و داده های آکبندی آنها باشد، فاقد اعتبار قلمداد و به کنار گذاشته میشود. جالب اینجاست که آئوتوریته های فکری هنوز نفهمیده اند که «پژوهش علمی/دانشجویی/شناخت بدیع و متّقن به چنگ آوردن» مخصوصا در حیطه «علوم فرهنگی/انسانی»، هیچگونه «پیش – شرطی» ندارد. گذاشتن پیش-شرط برای پروسه دانشپژوهی، خیانت آشکار به پرنسیپ دانشجویی است و تحمیق کردن مردم و نابودی استقلال اندیشیدن و نوجوییها. بنابر این به صرف اینکه اساتیدی که مصدر آئوتوریته فکری هستند – چه بیگانگان، چه خودیها – ، حررفهایی را شایع و رایج و تدریس و مسلّم پنداشته نامیده اند، نباید هیچگاه جوینده رادمنش و خواهنده شناخت متّقن و مستدل را به عقب نشینی و چرتیات گویی و چرتیات نویسی آئوتوریته ها تسلیم کند؛ ولو برای هر کلمه ای که آئوتوریته ها نوشته و منتشر کرده باشند و همچنان منتشر میکنند، دهها هزار سند و مدرک و کتاب و رساله و جزوه و غیره و ذالک را به مطلب و مقالات و کتابهای خودشان آویزان کرده باشند. پژوهشی که نتواند «پروسه تحریف و تقلیب و تحذیف و دستکاریهای را قدم به قدم» در متون بازمانده نشان دهد، پشیزی ارزش ندارد؛ ولو نویسنده چنان پژوهشی، نامدارترین استاد مدّعو در سراسر کائنات باشد.
2- ما در رویکرد به تاریخ و فرهنگ ایرانیان باید از «دایره شطرنجی دیدن» با سرعت تیرتخش خارج شویم و خودمان را به «گستره طیفی دیدن» برسانیم. در اینجاست که ما میتوانیم دُرُست و دقیق و صحیح ببینیم و پژوهشگری کنیم و دست آخر نیز محصول پژوهیدنهای خود را غربال و سنجشگری کنیم. این دوگانه قلمداد کردن شما «راست ایرانی – چپ ایرانی»، کاملا غلط اندر غلط است. من به شما نشان خواهم داد که حتّا «چپ ایدئولوژیکی»، بخشی از «گستره طیفی تاریخ و فرهنگ مردم ایران» است؛ ولو البسه اش عاریتی باشد. همینطور اسلامیون نیز بخشی از «گستره طیفی تاریخ و فرهنگ مردم ایران» محسوب میشوند. فقط باید دید که در رویکرد پژوهشی و سنجشی، چگونه با مسائل پیچیده و درهمتنیده روبرو شد و صدف را از خزف تمییز و تشخیص داد. برای تفهیم این موضوع به محتوای فیلمی که سالها پیش دیدم، اشاره میکنم و دنباله بحث را میگیرم. تا ربط محتوای فیلم را با موضوع «گستره طیفی دیدن» تفهیم کنم. ماجرای فیلم از این قرار است که چهار نفر سارق به بانکی حمله و پول هنگفتی را سرقت میکنند. سپس برای اینکه بتوانند مدّتی ردّپاها را گم کنند و بگذارند آبها از آسیاب بیفتد، از قبل تصمیم گرفته بودند که پول سرقت شده را در گاو صندوقی مطمئن بچپانند و آن را در نقطه ای از دریا غرق کنند. آنها وقتی این کار را اجرا کردند؛ بلافاصله از محلی که گاو صندوق را انداخته بودند، یک عکس هوایی نیز گرفتند و آن را طوری با قیچی پاره و بین یکدیگر تقسیم کردند که هیچکس به تنهایی نمیتوانست محلّ دقیق مخفی کردن گاو صندوق را پیدا کند. این مستلزم آن بود که تمام بخشهای تکه شده را هر کسی داشته باشد تا بتواند به محل اختفا راه پیدا کند. بقیه داستان را خودتان میتوانید حدس بزنید.
ما وقتی که قرار است به پژوهیدن در باره تاریخ و فرهنگ مردم خودمان بپردازیم، باید اول تلاش کنیم که تکه پاره ها را پیدا کنیم تا بتوانیم با چسباندن آنها در کنار یکدیگر به اصالتهای فرهنگ مردم خودمان پی ببریم؛ یعنی فرهنگی که توانست برای نخستین بار «ظهور تمدّنی بی همتا [=هخامنشیان]» را در عرصه تاریخ ایران و جهان به شکل «امپراطوری وسیعی که بیش از یک صد و چهل قوم متنوّع را در بر میگرفت» پایه ریزی و پدیدار کند. مسئله یافتن «تصویر اصلی اصالتهای فرهنگ مردم ایران» از مهمترین و کلیدی ترین و راهگشاینده ترین گذرگاه به سوی شناخت تاریخ و فرهنگ مردم ایران و دلایل فراز و فرودهای آن است. بدون داشتن تصویر اصالتهای فرهنگ مردم ایران، هر گونه بحثی در باره تاریخ ایران، هجویّات محض است که متاسفانه تا امروز، هجویّات و پرت و پلاها را به حیث تاریخ ایران به خورد ما ملّت داده اند.
3- آنچه تا امروز از لحاظ میراث کتبی و مادّی در اختیار ما ایرانیان مانده است، گزارشهایی هستند که از یک طرف بیگانگان نوشته اند و گفته اند. از طرف دیگر، وجود مادّی بقایای تمدّنهای برخاسته از تحوّلات اجتماعی و کشوری مردم ایران هستند. ما در داده های تحریری با مخلوطی از نوشته های متفاوت و متناقض و مغشوش و درهمریخته ای روبروییم و در داده های مادّی با علائم و نشانه هایی که هنوز از چند و چونشان دقیق سردر نمی آوریم؛ برغم اینکه وجود دارند و کهکشانی از حرفها را برای گفتن دارند. موبدان و موبد موبدان دیانت زرتشتی برای اینکه بتوانند دیانت مزدائی را به حیث «دین رسمی امپراطوری ایران» تثبیت کنند و شاهان را تحت اختیار سیطره اراده خودشان داشته باشند به انواع و اقسام تبهکاریها در حقّ فرهنگ مردم ایران اقدام کردند و متون را به شدّت صدمه زدند و در جاهایی که نمیتوانستند اغراض خود را صد در صد عملی کنند به تقلیب و تحریف و حذف و دستکاریهایی بسیار حسّاسی اقدام کردند. جنایت آنها نه تنها باعث نابودی امپراطوری ایران شد؛ بلکه عواقب خیانتهای آنها، فلاکت ایران را تا همین فاجعه قتل عام جوانان ایران در تحث سیطره جلّادان الله گیوتینی رقم زد. موبدان زرتشتی با بهانه کردن نام زرتشت که دقیقا افکارش [فقط هفده سرود گاتاها، بقیّه سرودها از الحاقات ذهن معیوب موبدان هستند] در تضاد و خلاف دیانت مزدائی بودند و بیش از هر چیزی در سمت و سوی بُنمایه های فرهنگ سیمرغی ایرانیان تمرکز کرده بودند، آمدند و تفسیرها و فانتزیهای ذهنی خود را با نام زرتشت عبارتبندی و پخش و توزیع کردند. موبدان زرتشتی بیش از چهارصد سال تمام، مصدر کتابت در ایران بودند و توانستند در این فاصله چهار قرنه به هر کثافتکاری که میخواستند در متون بپردازند. کار پژوهش در باره تاریخ و فرهنگ ایران باید دقیقا بر شالوده ردّیابی پروسه تبهکاری و جنایت فرهنگی موبدان باشد تا به حیث «پژوهش علمی»، پشیزی ارزش داشته باشد؛ نه اینکه حضرات مدّعو بیایند با تکرار ترّهاتگوییهای موبدان زرتشتی و بازخوری نشخوار شده آنها در زبان و قلم پژوهشگران بیگانه به نام «ایرانشناس/باستانشناس» عرض وجود کنند و قیافه های استاد مدّعو به خود بگیرند.
ادامه دارد .....................