این نکته امری آشکار است که، در وضعیت کنونی ایران، نقش بلامنازع شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان صاحب عاملیت و «حقانیت» (که در گفتار سیاسی رایج بهصورت واژهٔ آخوندیِ «مشروعیت» جا افتاده و این مقاله نیز، ناگزیر و برای سهولت بیان، همان واژه را به کار میبرد) نه از مسیرهای کلاسیکِ وابسته به نهادهای رسمی، بلکه از دل «فروپاشی منابع دیگر ممکن مشروعیت» پدید آمده است.
هنگامی که احزاب کار نمیکنند، نهادهای نمایندگی کننده از هم پاشیدهاند، و اعتماد عمومی به هر سازوکار رسمی فرو ریخته، کار ناگزیر حول چهره یا چهرههایی متمرکز میشود که بتوانند خلاء معنا و تمرکز را پر کنند. در چنین وضعیتی، شاهزاده رضا پهلوی عملاً به منبعی بلاتردید از مشروعیت نمادین بدل شده است. و توجه کنیم که این یک نگرهء شخصی یا ایدئولوژیک نیست؛ بلکه یک واقعیت سیاسی است.
اما این «واقعیت» دو الزام همزمان و ظاهراً متناقض را پیش می آورد: از یکسو، هر طرح جدی برای گذار ناچار است این منبع مشروعیت را وارد معادله کند؛ چرا که نادیدهگرفتن آن بهمعنای چشم بستن بر توازن واقعی نیروها است. از سوی دیگر، همین منبع مشروعیت اگر بدون در نظر گرفتن ملاحظات میدانی دست به عمل بزند، ممکن است بهسرعت فرسوده شده و نهتنها خود بلکه کل فرآیند گذار را در معرض مشکلات گوناگون قرار دهد. چرا که، از نظر جامعه شناسی سیاسی، مشروعیت نمادین، برخلاف قدرت اجرایی، سرمایهای است که در صورت مصرف شدن در رابطه با مقتضیات روزمره از میان میرود.
به بیان دیگر، مسئلهء امروز ایران نه نفی عاملیت شاهزاده رضا پهلوی است و نه قائل بودن به تصور بی قید و شرطی از توان رهبری ایشان، بلکه یافتن شکلی از عاملیت است که بتواند هم فرآیند گذار را آغاز و هدایت کند و هم این منبع مشروعیت را از سوختن در «لحظهٔ بحران» محفوظ بدارد.
و آنچه این بحث را از سطح «تأملات نظری» فراتر میبرد، ورود هم اکنونی ایران به آن موقعیتی است که «لحظهٔ بحران» خوانده می شود؛ لحظهای که در آن روالهای معمول سیاست از کار میافتند، زمان فشرده میشود و تصمیمها نه در افق بلندمدت که در زیر فشار اضطرار، گرفته میشوند.
توجه کنیم که «لحظهٔ بحران» الزاماً بهمعنای فروپاشی فوری رژیم مستقر نیست، بلکه وضعیتی است که در آن توازن میان کنش «داخلی ها» و مداخلهٔ «خارجی ها» بهسرعت تغییر میکند و این احتمال بوجود می آید که، در صورت فقدان نهادهای لازم، خلاء ناگزیر بلافاصله با نیروئی خارجی پر شود.
در چنین وضعیتی، تصمیم گیری دربارهء «ماهیت نقشها» دیگر قابل به تعویق انداختن نیستند و لذا هر ابهام در تعریف نقشی که «عاملیت» بر عهده دارد میتواند به هزینهای غیرقابل جبران بیانجامد. درست به همین دلیل هم هست که مسئلهء «چگونگی ورود و چگونگی محفوظ داشتن یک منبع مشروعیت» به مسئله و پرسشی فوری و عملی بدل می شود.
در این وضغیت نکتهء اصلی آن است که قاعدتاً «بحران» منجر به «چلبیسازی» می شود. این امر لزوماً نه از نیت بد افراد، بلکه از بهمخوردن نسبت مابین مشروعیت داخلی و قدرت خارجی ناشی میشود. نیروی مداخلهگر خارجی، بهطور طبیعی، در پی چهرهای بومی و قابل اتکا میگردد؛ کسی که بتواند هم زبان جامعهٔ داخلی را بفهمد و هم منطق امنیتی بیرونی را نمایندگی کند. و هرگاه یک منبع مشروعیت نمادین، بهجای آنکه مرجع و آغازگر ایحاد یک «نهاد ضربه گیر» برای دور نگاه داشتن خود از خطر چنان واسطه شدنی باشد، خود به نقطهٔ اتصال مستقیم میان این دو نیاز تبدیل شود، فرآیند چلبیسازی آغاز شده است.
در این فرآیند، نمایندگی دو پاره میشود، پاسخگویی جابجا میگردد، و صاحب مشروعیت بهتدریج از مردم فاصله گرفته و به حامیان خارجی متصل میشود. تجربهٔ عراق و افغانستان نشان داده است که این مسیر - حتی با نیت خیر - نیز به وابستگی ساختاری میانجامد، زیرا «چهرهء بومی» به تدریج دیگر نه بهعنوان «تضمین کننده گذار سالم»، بلکه بهعنوان «محصول مداخلهء خارجی» شناخته میشود. بدین سان، در لحظهٔ بحران، حتی یک همکاری اجرائی، پذیرفتن موقت یک نقش اضطراری، یا حتی سکوتی قابل تفسیر، می تواند به سقوط دردناک منبع مشروطیت منجر شود. از همین رو، امروزه اشاره به امکان فرو افتادن در روند چلبیسازی نه صرفاً یک هشدار تاریخی، بلکه تذکاری در رابطه با پیش آمدی عملی و فوری است که در غفلت صاحبان مشروعیت رخ می دهد.
در حال حاضر ایران در وضعیت ویژهای ایستاده است؛ وضعیتی که در آن سناریوی مداخلهٔ خارجی - خواه محدود، خواه گسترده - دیگر فرضی دور از ذهن نیست. دیگر پرسش اصلی این نیست که «آیا حملهای رخ خواهد داد یا نه؟» بلکه آن است که «اگر رخ داد، چه سازوکاری میتواند موجب شود که گذار سیاسی از همان ابتدا دچار مصادره شدن نگردد؟»
در چنین موقعیتی است که عاملیت شاهزاده رضا پهلوی نقشی تعیینکننده پیدا می کند؛ نه لزوماً به این معنا که اصرار داشته باشیم که او شاه یا رئیسجمهور آینده هست یا باید باشد، بلکه از آنرو که در شرایط فقدان نهادهای نمایندگی کننده، تنها عاملی است که میتواند فرآیندی را آغاز کند که، بدون آن، هرگونه خلاء سیاسی، بصورتی ناگزیر، با مداخلهء خارجی پُر خواهد شد.
تجربه نشان داده است که بی اعتنائی به ملزومات واقعی و کارآمد آلترناتیو سازی ملی، و اتکای صرف به اقدامات رسانهای یا شبکه ای برای معرفی شخصیت ها، بدون وجود عاملی که بتواند مسئولیت آغاز کار را بر عهده بگیرد، همواره به نتایجی بیحاصل انجامیده است. با این توجه که مخالفت با درگیر شدن عاملیت در اموری که مستقیماً به او مربوط نیست نه پرهیز از شخص محوری، بلکه چشم پوشی از واقعیت میدان سیاست است.
اما، در عین حال، پذیرش عاملیت شاهزاده بههیچوجه بهمعنای تصدیق توان تردید ناپذیر ایشان در انتصاب یا مالکیت انحصاری مسیر گذار (یعنی دو گزینه ای که مآلاً به نوعی از دیکتاتوری آینده منتهی می شوند) نیست. در نتیجه، تنها راه باریکی که باقی میماند نه انفعال است و نه انتصاب، بلکه آن چیزی است که میتوان «دعوت از مؤسسان» نامیدش.
در این مدل، شاهزاده رضا پهلوی نه عاملیت خود را نفی میکند و نه نتیجه را تعیین مینماید. نقش او آغاز کنندگی فرآیند است، نه تصاحب آن. او دعوت میکند، اما دعوت نه به قدرت، بلکه به گفتوگو؛ نه به عضویت در دولت موقت، بلکه به مشارکت در شکلدادن به یک نهاد موقت و غیر اجرایی که مأموریت اش تعیین «دولت موقت و انتقالی» باشد.
در این چارچوب، «دعوت» مورد نظر به این معنا نیست که افراد خاص و شخصی فراخوانده شوند. بلکه منظور دعوتی علنی و عام است از شخصیت های خوش نام و شناخته شده ای که تمامیت ارضی ایران را پاس بدارند و خواستار استقرار حکومتی سکولار دموکرات (که شاهزاده مبلغ آن است) باشند. این آغاز یک فرآیند مطلوب است. به کلامی دیگر، تفاوت بین «نام بردن از این چهره ها» با «انتصاب آنها» صرفاً تفاوتی لفظی نیست؛ بلکه مرز میان «گذار نهادمند» از یکسو و «وابستگی به خارجی» از سوی دیگر است. مشروعیت در اینجا نه از حکم فرد، بلکه از «انتقال تدریجی مرکز ثقل از شخص به فرآیند» محفوظ میشود؛ فرآیندی که یکی از نخستین نتایج اش، نگاهبانی دقیق از خود «منبع مشروعیت» است.
پس از آغاز این «گفتوگو»، مسئولیت انتخاب ترکیب نهاییِ «دولت موقت» به خودِ دعوتشدگان واگذار میشود، آن هم در چارچوب قواعدی علنی، محدود و زماندار و در مأموریتی کوتاه، غیر اجرایی، و بدون حق نامزدی برای مناصب دائمی. در این نقطه، نقش شاهزاده رضا پهلوی «آگاهانه» محدود شده و بجای «اداره»ی روندهای اجرائی، به پذیرش نتیجهٔ فرآیند تبدیل می شود. این تبدیل ناشی از ضعف نیست؛ دقیقاً همان کنشی است که مانع تبدیل مشروعیتی ارزشمند به مسئولیت مستقیم سیاسی و در نتیجه فرسودگی آن میشود.
در صورت وقوع مداخلهٔ خارجی، وجود چنین نهادی - حتی اگر ناقص و اضطراری باشد - تنها سدی است که میتواند مانع از آن شود که دولت موقت مستقیماً از سوی نیروی مهاجم تعیین گردد. دولتی که از دل یک مرجع ایرانیِ از پیش آغاز شده - به همت بیطرفانهٔ شاهزاده - بیرون بیاید، تنها نهادی است که حتی زیر فشارهای سنگین میتواند امکان مقاومت نهادی در برابر قیمومت خارجی را حفظ کند. در مقابل، توسل به انتصاب مستقیم اشخاص از طرف شاهزاده، یا در خلاء وجود نهادی کارآمد، نتیجه، تقریباً بهطور قطع، به تکرار الگوی وابستگی پساحمله خواهد انجامید.
بدیهی است که این مسیر کمهزینه نیست. کسی که دست به آغاز چنین فرآیندی می زند و از انتصاب اشخاص میپرهیزد، ممکن است بخشی از محبوبیت کوتاه مدت خود را از دست بدهد و حتی از دید «منتقدین عاقبت نیاندیش» به فرصت سوزی متهم شود. اما تاریخ گذارهای تجربه شده در سرزمین های دیگر نشان داده است که در چنین شرایطی، هزینهٔ امتناع از پذیرفتن «نقشی انتصاب کننده» بهمراتب کمتر از هزینهٔ پذیرفتن آن است. قدرتی که در زمان نادرست بکار برده شود، نه ابزار نجات، بلکه پاشندهء بذر وابستگی و بیثباتی آینده است.
در نهایت، آنچه امروز در برابر ایران قرار دارد نه انتخابی ساده میان اشخاص، بلکه تصمیمی دشوار میان دو شیوهٔ کنش سیاسی است. شاهزاده رضا پهلوی، بخواهد یا نه، به منبع بلامنازغی از مشروعیت نمادین بدل شده است؛ منبعی که یا میتواند آغازگر یک فرآیند باشد یا، در صورت مصرف نادرست مشروعیت اش، خود به مانع آن تبدیل شود. اگر این مشروعیت نادیده گرفته شده و بیمهار به عرصهٔ انتصاب و اجرا کشیده شود، خلائی که در پی آن بوجود خواهد آمد بهاحتمال زیاد با مداخلهء خارجی و وابستگی پساحمله پُر خواهد شد.
تنها راه باریک باقیمانده، عاملیتی است که فرآیند دعوت را آغاز کند و سپس به نظارت سیاسی بسنده نماید؛ دعوتی که در آن شاهزاده پیشاهنگ است، اما مالک نیست، و نقشی کارآمد را بازی می کند که امکان عبور را فراهم می سازد، بیآنکه خود به مقصد بدل شود.
اگر گذار به سکولار دموکراسی قرار است شانسی - حتی حداقلی - برای موفقیت داشته باشد باید از جای درستی آغاز شود: یعنی از استفادهٔ مسئولانه از منبع مشروعیت برای شکلدادن به «نهاد ضربهگیر»، و نیز نگهبانی از این سرمایهء گرانبها در حین عبور از لحظهٔ بحران، برای رسیدن به آیندهای که در آن رهبران آینده را بتوان، با سرفرازی، «ملی» دانست و خواند.
دنور - ایالت کلرادو - ایالات متحده امریکا
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
زنان و دختران ایرانی بر سریر فرمانروایی
مجدّد دروود بر آقای نوری علاء گرامی،
حواشی دیگر در سمت و سوی متلاشی کردن ریزترین نشانه های ولایت خلفای الله گیوتینی.
همونطور که گفتم، مجلس اینده ایران باید دو سومش از زنان تشکیل شده باشد. علّتش نیز کاملا واضح و اشکار است. زنان؛ نه تنها زاینده زندگی هستند؛ بلکه نگهبان و پرورنده ان نیز هستند و مهمتر از همه، زنان؛ مخصوصا زنان ایرانی، کدبانوی بی همتا هستند. در نتیجه، خیلی عالی میدانند که چگونه میتوان مملکت را اداره کرد. حذف مردان از نود درصد پسستها و مقامهای کشوری باید سرلوحه فروانروایی آینده زنان و دختران ایران باشد. هر چه باشد خدایان ایرانی همه «زن» هستند. سی و سه زنخدای بی نظیر و بس بسیار زیبا.
در زمینه مبحث فرمانروایی و دولت/حکومت و دولت/Staat + Regierung/ State + Government/ Etat + Gouvernement من به کرّات در جستارهایم صحبت کرده ام. اینک چکیده مباحث را که قبلا منتشر کرده بودم، یک بار دیگر نشر میدهم تا مشخبص شود که آرایش گرایشهای مختلف در چه سمت و سویی باید باشد برای اینکه بتوان راه را به سوی واقعیّت پذیر شدن فضا/آتمسفر «دمکراسی ایرانی » امکانپذیر و هموار کرد.
-در عرصهی دولت فقط ارزشهای اخلاقی برآمده از ادیان نوری و ایمانخواه و مذاهب و مرامها و مسلکها و جهاننگریها و ایدئولوژیها و امثالهم و حقوق حقّه انسانها که در برخی جنبهها با اعتقادات و آداب سنّتی و مرام و مسلکی پیوند دارند، متوانند به نمایندگان برگزیده مردم از بهر اخذ پُست و مقام برای مدّت مشخّصی، حقّانیّت هر لحظه تجدید نظری و واپس گرفتنی بدهند. هیچ سازمان و حزب و گروهی، محقّ و مجاز نیست که ادّعا کند با «ارزشهای اخلاقی و ایده آلها و آرمانها و آرزوها و خواستها و نیازها و امیدهای مردم» یک سرزمین، اینهمانی نظری و رفتاری دارد. به عبارت دقیق تر و فرهنگی تر آن؛ «فرّ، گریز پاست و ملک طلق هیچکس و ارثی و تباری و ژنتیکی نیست».
حقّانیت داشتن به قدرت و پُست و مقام در ارگانهای کشوری فقط تا زمانی پا برجاست که تلاشهای مقامداران در سمت و سوی واقعیّت پذیری و ارجگزاری به ارزشها و پرنسیپها و اصلهای فرهنگ باهمستان مردم ایران باشند و مردم نیز همخوانی رفتارها و گفتارها و تصمیمات مقامداران را با اصلها و پرنسیپها و ارزشهای فرهنگی [ = مهر و داد و راستی و گزندناپذیری جان و زندگی ]، گواهی بدهند و بپذیرند. به سخن دیگر؛ «بُنمایههای فرهنگ مردم» هستند که روشها و تصمیمها و سیاستهای مقامداران را متعیّن و سمت و سو و اعتبار میدهند؛ نه بر عکس.
- هر دین نوری و ایمانخواه و مذهبی و ایدئولوژیی و مرام و مسلکی و فرقهای و حزبی و گروهی و امثالهم فقط پیکریابی نسبی و کرانمند؛ ولی ضروری از نوعی تاویل و تفسیر ارزشها و ایده آلها و آرمانها و امیدهای مردم میباشند و خواه ناخواه، وجود و رسمیّت علنی داشتن «کثرت نامتعارفان در دامنه دولت» ، نه تنها ضروری و ملزم میباشد؛ بلکه بدون کثرت دیدگاهها، هیچ دولتی به قدرت، هرگز حقّانیّت ندارد. به همین سبب، یکدستی دولتها و حکومتها در دامچالههای ایدئولوژیکی و مذهبی و نظریّههای توتالیتری فرو افتادن، به معنای حاکم بودن استبداد محض میباشد. (مثل ولایت فقاهتی در ایران امروز). در گستره دولت، هیچ کدام از نحلهها و گرایشها و فراکسیونها، محقّ و مجاز نیستند که خود را با «ارزشها و آرمانها و ایده آلها و امیدها و آرزوهای مردم یک سرزمین»، اینهمانی بدهند و بر آن باشند که در یک بند و بست ناخجسته و با کاربست خُدعهها و سیّاسیگریهای مافیایی و لابیگری به حکومت مطلق، تبدیل شوند. نوع و برداشت خاصّ فردی و گروه پسند از ارزشها و آرمانها و ایده آلها هرگز به معنای تمامیّت جلوههای پیدا و ناپیدای ارزشها و آرمانها و ایده آلها نیست.
- هیچ فراکسیون و حزب و سازمان و گروه و فرقه و گرایشی محقّ و مجاز نیست که به نام «مالک و مروّج و مبلّغ حقیقت انحصاری و امتیازی» حکومت کند. در هر زمان و مکانی فقط آن برداشتی از «حقیقتها»، ارزشمند و شایسته ارجگزاری میباشند که با «پرنسیپها و اصلها و بُنمایههای فرهنگ باهمستان مردم»، همخوانی و جنبه آرایشگری و زیبا پروری و بالندگی و گشوده دامنه تر کردن «گستره فرهنگ باهمستان مردم» را داشته باشند و چرخدنده آن حقیقتها با چرخدنده تمام ارزشهای مقبول فرهنگی مطابقت کنند تا بتوانند برای مدّتی کوتاه، شانس ارزشمند بودن خودشان را بیازمایند. به همین علّت، «حقیقت»، مُعضل فردیست؛ نه مسئله جمعی. اینست که هر کسی در کشف و شناخت «حقیقن»، باید به تن خویش بکوشد. ولی در دامنه دولت، مدافعان و یسل کشان هیچ حقیقتی، جواز سهیم شدن ندارد؛ زیرا حقیقتی که به قدرت برسد یا در پُرسمان قدرت بخواهد دخالت متعیّنی بکند، فقط میتواند «معلّم و مدرّس و آمر و طلبکار و زورگو [ = اسلامیّت مارکسیسم و خزعبلات مشابه]» از آب در آید؛ نه کشور دار و غمخوار و مسئول رسیدگی به فلاکتهای باهمستان مردم.
- «دین» بر خلاف معنای تقلیب و تحریف شده آن در متون زرتشتی و اسلامی هرگز به معنای شریعت و گردن نهادن به فتاوی موبدان و مجتهدان و آتوریتههای مذهبی نیست. اساسا دین در معنا و متون ادبیّات اسلامی/قرآنی به شدّت، ضدّ «وجدان فردی و فرهنگ باهمستان انسانها» میباشد. «دین در فرهنگ ایرانی همانا وجدان خویشآفریده و پروسه پدیدار شوندگی سیمرغ درون انسانها در جلوههای پدیداری و نامتعارفش» میباشد. به همین دلیل، شرایع بر آمده از اسلامیّت باید بدون امّا و اگر و چون و چراهای آزارنده از توابع و تسلیم محض شدن به «تجربیّات دینی فرد، فرد انسانها» بماند و هزگر هیچ نشانه ای از شمشیر در وجود رفتار و گفتار و کردار مومنان به آن نباشد تا شایسته احترام نیز باشند. به عبارت دقیق تر و ریشهای تر و فلسفی تر؛ «خدا، هرگز و هیچگاه، حکومت نمیکند؛ بلکه فقط پیوند بی میانجی و سر راست با انسانها دارد و هر گونه واسطهای را نیز به کنار میزند».
«حقّانیّت = لژیتماتسیون» در هر زمان و مکانی از بُنپارها و اصلها و پرنسپهای فرهنگ باهمستان و ارزشهای برآمده از آن هست که استنباط و استخراج میشود و «مشروعیّت = مطابقت داشتن با شرایع اسلامیّت» هرگز به معنای «حقّانیـّت / لژیتیماتسیون» نیست و اتّفاقا از خاصمان و کینه توزترین ناقضان «حقّانیّت = لژیتیماتسیون» میباشد. در جامعهای که «حقّانیّت = لژیتیماتسیون» وجود داشته باشد، تصمیمها و استنباطها و روشها و رفتارها به فتاوی شرعی به هیچ وجه؛ محتاج و ملزم و وابسته نیستند؛ زیرا آنچه «حقّانیّت» دارد به «مشروع بودن» هرگز منوط و وابسته و محتاج نیست. اینکه سازمانهایی و حزبها و گروهها و نحلهها و فرقههایی بخواهند برای سهیم شدن در قدرت و دولت به «مشروعیّت» استناد کنند، هرگز دلیل مکفی و به حقّی برای آنها ایجاب نمیکند. هر قدرتی باید حقّانیّت خودش را از پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم و «آفرینگویی مردم» اخذ کند؛ نه از «کتاب و سنّت و نصّ و آموزه و ایدئولوژی و امثالهم». مسئله گزینش در دامنه حکومت / فرمانروایی با گزینش در دامنه دولت از یکدیگر متفاوت مییاشند و تا زمانی که تفاوت این دو دامنه را از یکدیگر با وضوح و شفّافیّت تام نفهمیم و ندانیم و نیرویی برای تمییز و تشخیص دادن این دو تفاوت در مغز و روانمان نداشته باشیم، بحث کردن و قلمفرسودنهای شبانه روزی در رسانههای مختلف، هرگز کارگشای مُعضلات و مسائل سرزمین ما نخواهد بود و درب فجایع میهن و رنج استخوانسوز مردم ما بر همین پاشنهای خواهد چرخید که قرنهاست میچرخد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
چرا اداره ایران را باید به زنان و دختران ایرانی واگذاشت؟
مجدّدا دروود بر آقای نوری علاء گرامی،
مختصر توضیحی دیگر برای تصمیم قطعی جهت نابودی تمام سوراخ سنبه های گیوتین الهی و منسوخ کردن ابدی شیعه گری مزخرف و کینه توز.
در تداوم صحبتهایم اضافه کنم که بحث آن ابلهانی که عمرا تاریخ و فرهگ و مردم ایران را هرگز نشناختند و در صدد شناخت آنها نیز برنیامدند و مدام از «خطر تجزیه»، در شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری زر مفت زیادی زده اند و همچنان در گوشه و کنار، زر زر زر زر زر زر زرهای مفتکی میکنند، تاکید کنم که از زمانی که انواع و اقسام ایلغارهای خونریز و خانمانسوز به خاک میهن و مردم، حمله و تجاوز کردند، هرگز از هیچ ایرانی نپرسیدند که تو آیا بلوچ هستی یا ترک هستی یا عرب هستی یا گیلک هستی یا مازنی هستی یا لر هستی یا کرد هستی یا آشوری هستی یا ارمنی هستی یا یهود هستی یا فارس هستی یا ازبک هستی یا پشتون هستی یا فلان و بیسار هستی؛ بلکه هر ایرانی را که دم تیغشان آمد، خونش را ریختند و دار و ندارش را نابود کردند. حکومت سفآکان و جلّادان الله متعفّن و اقتلویی نیز وقتی که به قتل عام جوانان ایران در فاصله نیم قرن آزگار تا همین ثانیه های گذرا شبانه روز شمشیر کشیدند و خون ریختند و اعدام کردند و همچنان خونریزی میکنند، هرگز از هیچ ایرانی نپرسیدند و نمیپرسند که تو آیا ترک هستی، بلوچ هستی، جهود هستی، کرد هستی، عرب هستی، لر هستی، گیلک هستی، مازنی هستی، فارس هستی و الی آخر؛ بلکه تفنگ و کاتیوشیا و انواع و اقسام سلاحهای مخرّب را برای کشتار و خونریزی جوانان ایران به کار بسته اند تا اراده الله معمّم و روانپریش کمپلکسی را برای همچنان مصدر غارت و تجاوز و نابودی و شکنجه و آزار مردم و ویرانگری ایران به کرسی بنشانند.
در هر صورت، صحبت از اینکه نابودی و متلاشی کردن حکومت خلفای الله عقده ای و مصدر و آمر خونریزی و جنایت و تبهکاری ممکن است به هرج و مرج و فلان و بیسار در ایران بینجامد، باید عرض کنم که همین اجتماع گسترده مردم ایران در سراسر جهان و فریادهای آنها علیه گیوتینداران فقاهتی اثبات کرد که زر مفت زنان حرفه ای به ذات خودشان، احمقهای تمام عیار هستند که هنوز ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمش را اصلا و ابدا نمیشناسند؛ ولو نامدارترین و مشهورترین و نابغه ترین اساتید دانشگاههای برجسته جهان باشند. ایرانیان به قدری درهمسرشته اند و تجربیات تاریخ و فرهنگیشان آنها را به همدیگر بافته است که هیچ قدرت شمشیر به دستی نمیتواند آنها را از هم بگسلاند و تکیه پاره کند. حادث شدن حکومتهایی که محصول نیندیشیدن طیفهای تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگران بیسواد ایرانی هستند، فقط عارضه های گذرا هستند که چیره شدن بر آنها و خنثی و از کار انداختنشان، وظیفه عاجل بیدارمغزان و مسئولان و دلاوران و دریادلان و اندیشندگان قائم به ذات است.
در تمام کشورهای دنیا، اینگونه حکومتهای غاصب و خونریز به قدرت رسیده و بالاخره فروپاشیده اند. نازیسم در آلمان. کمونیسم در روسیه. فاشیسم در ایتالیا و حکومت مزخرف اسلامیّتهای عقده ای و روانپریش و خونریز در ایران نیز برای همیشه و ابد به پایان خواهد رسید. بنابر این بحثهای بیراهه و خارج از اصل واقعیّتهای ایران مطرح کردن، ریختن آب به آسیاب خونریزی حکومتگران خلفای الله کریه منظر است و بس.
بعد از نابودی و متلاشی شدن حکومت فقاهتی باید در مجلسی که ایجاد میشود، بی هیچ شکّ و تردیدی، دو سوم نمایندگانش از زنان باشند و یک سوم آنها را مردان تشکیل دهند و در هیچ دورانی نیز حسب قوانینی که تصویب میشوند، نباید تعداد نمایندگان مرد از تعداد نمایندگان زن، بیشتر باشد. مردان باید همیشه در اقلیّت یک سومی بمانند. اگر نمایندگان مرد پیدا شوند که بخواهند در مجلس، زر مفت زیادی بزنند، زنان موظّفند که تخمهای چنان نمایندگانی را بکشند تا سر جای خود بنشینند و زر مفت زیادی نزنند؛ طوری که اگر آموزگارانی در سر کلاس دروس از دانش آموزان دختر بپرسسند که دوست دارید در آینده چه کاره شوید، پاسخ دهند که «دوست داریم تخمکش شویم!». حقیقت تلخ این است که مردان ایرانی، اصلا مستعد کشورداری نیستند و به کمپلکسهای عجیب و غریبی مبتلایند و زندگی را تباه میکنند با معضلات روحی و روانی که دارند. دورانی که مردها بخواهند مصدر سالار سالاری شوند، باید با فروپاشی حکومت فقاهتی برای همیشه در ایران تمام شود و کلیّه ارگانها و ادرات و سازمانهای کشورداری به دست زنان و دختران ایران اداره شوند. مردان را باید همه را بدون استثنا فرستاد برای کارهای ساختمانی و بیابان را به جنگلزارها و گلستانها تبدیل کردن و همینطور تمامی کارهایی که از لحاظ بدنی به عضله محتاجند، گمارید از آسفالت کردن خیابانها و تونل زدنها گرفته تا پل سازیها و راهسازی و کار معدن و امثالهم. در هیچ نقطه ای از ایران نباید سر و کله مردان در ادارات و سازمانها و موسّسه های اداری پیدا شود. این صحبتها برای خنده و مزاح نیستند؛ بلکه کاملا جدّی هستند و شوخی بردار نیستند. ما اگر میخواهیم به سوی مملکتی برویم که هر گوشه اش درخور ارجمندی و شرف و شعور و فهم و تک تکمان باشد، باید اولویّت را در هر زمینه ای به زنان و دختران ایرانی بدهیم.
این صحبت همچنان ادامه دارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
سیاست، عرصه سالخوردگان کپک زده نیست.
مجدّدا دروود بر آقای نوری علاء گرامی،
چند کلامی دیگر برای عزم خود را راسخ کردن در سمت و سوی نابودی فوری حکومت گیوتینداران الهی.
دردسر نکبتی کنشگران بیسواد ایرانی از دیر باز تا امروز در این بوده است که در عرصه سیاست به دلیل بلاهت و آچمز بودن خودشان به دنبال «قدّیس و مادر ترزا» میگشته و هنوزم میگردند. این توهم ابلهانه که از پیامدهای نیندیشیدن و حماقتهای ذاتی ریشه میگیرد، باعث شده است که ما نتوانیم انسانها را در ابعاد مختلف وجودی و توانمندیها و استعدادها و هنرها و کاردانیها و فروزه های ارزشمند و حتّا ضعفهایشان ببینیم و نحوه همسویی و کاربستی خصال مثبت و عالی آنها را در دامنه کشورداری و میهن آرایی به کار ببندیم. انتظار برای اینکه «معصومی» از جایی پیدا شود تا در میان کنشگران بیسواد، نقش «موسا جلو دار است» یا «مقام معظّم رهبری» یا «هر چی آقا گفت» یا «سانترالیسم دمکراتیک» و مزخرفات مشابه را ایفا کند، انتضاری عبث است؛ زیرا حضرات بی مایه که تخصّصشان فقط شاخه شونه کشیدن علیه یکدیگر است، حکایت از این دارد که آنها نمیخواهند با قصد و هدفمند و علنا قدمی برای این مردم و میهن بردارند. ما یک بار برای همیشه نیز که شده باشد، باید دور اینگونه انتظارات را که با واقعیّتهای زندگی هرگز همخوانی ندارند، خط بکشیم و بپردازیم به داده های دم دست.
1- اینکه شما یا دیگرانی منتظر هستید در جایی و مکانی، صالحین را پیدا کنید یا پیرپاتولهای فکسنی و فسیل شده را جمع آوری کنید، باید عرض کنم که »سیاست/رامیاری» بر شالوده بُنمایه های فرهنگ ایرانیان، خلاف این تصوّر بی اصل و پایه است. سیاست، دامنه تهوّرات و جسوریها و ماجراجوییها و شتاب و درنگ و نیرومندی جوانیست. به همین دلیلم بود که «پادشاه» ایران، همواره «جوان کهتر» بود. ایرج، کوچکترین پسر فریدون است که به پادشاهی ایران برگزیده میشود. پس بحث از سیاستمداران کهنه کار به درد وضعیّت امروز و فردای ایران أصلا نمیخورد. کلّا اگر مملکت از شرّ شمشیر الهی راحت شد و مجلسی که ننماینه شعور و فهم و درایت و آزای گزیینش ما ملّت باشد، مردم باید از نمایندگان بخواهند که سن سیاستمداران را از سی تا پنجاه در نظر بگیرند. یعنی اینکه در ارگانها و پُستهای مهم باید کسانی حضور داشته باشند که سن آنها از سی تا پنجا باشد، بیشتر نه. بعد از از سپری شدن این دوره میتوان چنانچه آدمهای کارگزار و مسئول و بیدارفهم و مجرّب و با هوش و مصدر خدمات عالی بوده باشند، از آنها در ارگانهای دیگر به حیث سرپرست استفاده کرد تا زمان بازنشستگی.
2- این حضراتی که به توهم همه دانی مبتلایند و تصوّر میکنند که ریش سفیدی و کهنسالی و کباده زنیهای مبارزاتی دلیلیست برای داشتن پست و مقام، باید عرض کنم که چنین اشخاصی را باید برای همیشه و ابد کنار گذاشت. اینگونه اشخاص میتوانند به کارهای ذیل برای سپری کردن أوقات خودشان مشغول شوند تا مرگ بیاید و آنها را با خود به سفر منظومه های دیگر ببرد. الف)- آنهایی که علایق مذهبی دارند، میتوانند مُهر و سجاده برگیرند و در گوشه خانه یا مسجدی معتکف شوند و به نمازگزاری و خواندن «مفاتیح الجنان» و «صحیفه سجّادیه» بکوشند. ب)- آنهایی که اهل مذهب و امثالهم نیستند و گاه گداری چند پک ودکا بالا زده اند و میزنند، میتوانند به تشکیل انجمنهای مختلف با نام شاعران ایرانی همّت کنند. مزایای این کار این است که از خانه بیرون میروند و مته مغز و اعصاب زنان خانواده نمیشوند، دوما از طریق مشاعره با همسنهای خودشان، با ادبیات ایران و شاعران مختلفش آشنا میشوند و مهمتر از همه، به مرض آلزهایمر مبتلا نمیشوند تا باعث زحمت خانواده باشند. پ)- آنهایی که نه اهل مسجدند و نه اهل دمی به خمره زدن، میتوانند حسب چشم طمعی که دارند، به مرغداری مختصری رو آورند و جوجه کشی کنند. این کار چند تا مزایا دارد. هم اقدامی سرگرم کننده است و هم کمک خرج خونه محسوب میشود، هم در اقتصاد مملکت به اندازه ارزنی سهیم میشود. ث)- آنها نیز که متوهم هستند و خودشان را از دایره «بزرگان صاحب اندیشه» میپندارند، میتوانند در منزل بمانند و به تحریر کردن «کیمیای سعادت و نصیحة الملوک و آداب بیت الخلاء و سهم سیّد الشّهدا در قتل عام جوانان ایران» بکوشند و از این راه بر فیوضات بی عملیها و بی خاصیّت بودنهای خودشان تا دم مرگ بیفزایند.
3- سیاست عرصه و گسترده جوانان دلاور و سلحشور است و ماجراهای هفتخوانی آنها. من خاله ای داشتم که خیلی شوخ طبع و خوشسخن بود. وقتی همسایه ها برایش حکایت میکردند که میخواهیم برای پسرمون به خواستگاری برویم، خاله ام به آنها به همان زبان مردم آبادی ما میگفت: «باجی! خدا خیرت بده، یکی را بیار عروست کن که جرات داشته باشی، به مردم، نشونش بدهی ». منظورشم این بود که عروس باید خوشگل و دلربا باشه. من امیدوارم که «شاهزاده رضا پهلوی» عمر درازی داشته باشد؛ طوری که حتّا اگر خودش نیز مایل نباشد، مردم ایران از او بخواهند که تا لحظات مرگ به حیث «پادشاه» ایران بماند این کار، نه تنها ققدردانیی از خدمات بسیار ستودنی سلسه پهلوییهاست، بلکه حدّقل مرهمی است بر ززخمی نابکار که حکومت خونریز فقاهتی بر پیکر این ملّت ایجاد کرد و مهمتر از همه، قدردانی و سپاسگزاری از خدمات سلسله پهلویها به ایران و مردمش. نمک نشناسان نیز میتوانند نفرت خود را در سینه داشته باشند؛ مبادا که به غمباد مبتلا شوند و فوری سکته کنند!. فرض کنیم عمر شاهزاده بتواند یک فاصله سه دهه ای را در امورات مملکت پوشش بدهد. در این مدّت، شاهزاده میتواند به حیث «هماهنگ کننده»، هم در مجامع بین المللی، هم در جامعه ایرانیان، نقش خودش را ایفا کند. داخل ایران باید وزرا بتوانند ارگانهای مملکتی را در سمت و سوی آبادانی ایران و خوشزیستی و دیرزیستی مردم بچرخانند و با یکدیگر همکاری داشته باشند. کارهای کشوری باید از دوش خانواده شاهزاده برداشته شوند. ایشون میتوانند همان نقش تشریفاتی خود را داشته باشد. این صحبتهای بی مغز و پایه ای که بر هیج ادلّه متّقنی استوار نیستند و دائما از «دیکتاتوری و چرخه استبداد و مزخرفات مشابه»، مردم را میهراسانند، همه اش از چنته رقیبان جاه طلب و به شدّت عقده ای و قدرتگرا ریشه میگیرند که عمرا میلیمتری گام برای ایجاد مناسبات باهمزیستی برنداشتند. من زبانم موهای چلگیسو را درآورد از بس که نوشتم و گفتم که «دمکراسی» هرگز نظام نیست؛ بلکه «وضعیّت» است همچون آب و هوا و وجودش منوط به رفتارها و گفتارها و کردارهای انسانهای جامعه؛ بویژه مدّعیان عرصه سیاست منوط و مشروط است. دمکراسی خشکبار نیست. دمکراسی وسایل یدکی نیست. دمکراسی کارخانه پیشساخته نیست. دمکراسی کالای فلان سوپرمارکت نیست. دمکراسی، نهالیست که در خاک «منش فرهیخته و گشوده فکری انسانها» ربشه میزند و درختی باشکوه و ثمربخش برای همه انسانها میشود. تمام گرایشهای متنوّع سیاسی میتوانند در همپایی و همراهی و همعزمی و همسویی با شاهزاده به آفرینش فضای دمکراسی همّت کنند و سهیم شوند تا هم خودشان بهره برداری کنند، هم مردم ایران در «آزادی» بزییند و سعادت خود را جستجو کنند.
این صحبت همچنان ادامه دارد. فقط تاکید کنم که دنیای سیاست/رامیاری، دنیای پیرپاتولهای فسیل شده نیست که مملکت و مردم را تا امروز به ذلالت انداخته اند؛ بلکه سیاست/رامیاری، گستره جستجو و نوآوری و ابداع و انرژی با شکوه داشتن برای گلاویز شدن با خروارها خروار معضلات و مسائل باهمزیستی و مهمتر از همه، ایده ها و افکار جسورانه داشتن برای رویارویی با مشکلات است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مقایسه دولت موقت این زمان با…
مقایسه دولت موقت این زمان با دولت موقت سال 57 پس از انقلاب
اگر ما شاهد بودیم کسانی مانند بازرگان، سنجابی، داریوش فروهر و امثال آنها دولت موقت را تشکیل دادند و اگر آخوندها کرم نمی ریختند دولت موقت موقتی میتوانست باشد این بود که آن ها قبل از آن هم دولتمرد بودند. تجربه کار دولتی داشتند. با پذیرش این فرض آقای نوری علا که افراد خوشنامی در اپوزیسیون هستند که برای پست هایی در دولت موفقت میتوانند در نظر گرفته شوند و تکثر گرایی میشود.. شما به من نشان بدهید چند فرد خوشنام که تخصص در رشته نفت، سیاست خارجی، حقوق قضایی، اقتصاد تحصیل کرده و سوابق کار دولتی یا بخش خصوصی دارند. ممکن است بسیار باشند اما آیا حاضرند کار و زندگی را رها کرده به ایران باز گردند و وبمانند؟ زن و بچه شان چه میشود؟ اگر نخواهد به ایران بیایند چه؟ اما اینهایی که در اطراف شاهزاده هستند و دفترچه دوران اضطرار را تهیه کرده اند در جای دیگری گفته ام این کاره هستند. با سنین بین 40 و 50 در مقامات دولتی و بخش خصوصی کار کرده اند و از یک سیاسی حرفه ای که همه عمر فقط سیاست ورزی در اپوزیسیون کرده است برای بعهده گرفتن پست ها شایسته تر هستند. لذا چه اشکالی دارد که این افراد پست ها را به عهده بگیرند؟ به باورمن بهتر آن است که از همین امروز فقط از شاهزاده و انتخابهایش حمایت کنیم و به او اعتماد کنیم. همین کفایت می کند.
مقایسه . احمد چلبی هیچ پایگاه مردمی نداشت
.
آقای نوریعلا،
شما در نوشتهتان یک واقعیت مهم را درست میگویید: امروز، در این وضعیت آشفته، شاهزاده رضا پهلوی تنها چهرهای است که مردم به او اعتماد دارند و حرفش وزن سیاسی دارد. این را نمیشود انکار کرد.
اما مشکل مقالهی شما از جایی شروع میشود که بعد از قبول این واقعیت، عملاً میگویید ایشان نباید هیچ تصمیم جدی بگیرد.
شما میگویید ایران در «لحظهی بحران» است؛ یعنی زمان کم است، اوضاع سریع عوض میشود و خطر دخالت خارجی جدی است. ولی همزمان تأکید میکنید که شاهزاده فقط باید «دعوت کند» و کنار بایستد تا دیگران تصمیم بگیرند.
سؤال ساده این است:
اگر الان وقت تصمیم است،
اگر نهاد و سازوکار آمادهای وجود ندارد،
پس چه کسی باید شروع کند؟
پاسخ شما این است: یک نهاد موقت که هنوز وجود ندارد. این یعنی عقب انداختن تصمیم در زمانی که عقب انداختن خودش خطرناک است.
شما مدام از خطر «چلبیسازی» حرف میزنید. هشدار درباره وابستگی به خارجیها درست است، اما همه چیز را نمیشود با عراق مقایسه کرد. احمد چلبی هیچ پایگاه مردمی نداشت. این وضعیت با شرایط امروز ایران یکی نیست.
یک نکتهی مهم دیگر هم هست:
مشروعیت فقط با عمل از بین نمیرود.
با بیعملی هم از بین میرود.
اگر مردم ببینند کسی که به او اعتماد دارند همیشه عقب میکشد و تصمیم را به فردا و پسفردا میسپارد، این اعتماد کمکم فرسوده میشود.
بحث امروز ایران این نیست که کسی قدرت مطلق بگیرد یا شخصمحوری شود. بحث این است که در یک شرایط بحرانی، یک نفر یا یک عامل باید شروعکننده باشد. اگر همه فقط دعوت کنند و منتظر بمانند، سیاست عملاً تعطیل میشود.
نمیشود هم گفت عاملیت شاهزاده ضروری است، هم او را از هر تصمیم واقعی کنار گذاشت. این نه حفظ مشروعیت است، نه کمک به گذار؛ فقط معلق نگه داشتن همه چیز است.
هنر رستم وار در فراز و نشیب هفتخوانها برای کشف چشم خورشید گونه
درووود بر آقای نوری علاء گرامی،
بحثّی شاید کشّاف، امّا شایان تامّل برای هر چه زودتر برچیدن بساط گیوتین الله معمّم و سفّاکان خونریزش.
این صحبتهایی که شما طرح کرده اید و بر تصمیم قطعی گرفتن در لحظه اضطراب تاکید میکنید، مبحثیست که از جامعه ای به جامعه ای دیگر در تحت شرایط زمان و مکان متفاوت، به شیوه های دیگر و متناسب با عیّنیها و واقعیّتهای همان جامعه و صف آرایی بیگانگان هم در روند تصمیمگیری و نظارت بر تحوّلات در میهن، هم انتظارات آنها از زمامداران تازه، پس از خلع و عزل مقتدرین سابق. من برای اینکه بحث به دامنه های گسترده و تئوریکی نکشد، سعی میکنم بر نکاتی مهم و شایان تامّلات عمیق اشاره کنم. جای بحث و گفت و شنود و انتقادهای ریشه ای و بهره آور، همیشه باز است. مهم امّا فقط انتقادات نیستند؛ بلکه کاربستها و اقدامها هستند که ارزشمندی انتقادها را تضمین میکنند و امکانهای بهبود وضعیّتهای ناخوشایند و معضل ساز را هموار.
1- در اینکه نیم قرن، مدّعیان اپوزیسیونها در گفتار و کردار و رفتار ثابت کردند که عمرا هیچ سر رشته ای از «دانش و فلسفه سیاست» ندارند، من بارها از ابعاد مختلف بحث متّقن و مستدل و برهان قاطعی کرده ام و به تکرارگویی محتاج نیست. حقیقت تلخ این است که کنشگران ایرانی به شدّت بیسوادند [نام بردن از تک و توکی استثناها نیز عین تف سربالاست فعلا در تحت این شرایط عاجل]. کنشگران ایرانی، هم نسبت به تاریخ و فرهنگ مردم میهن، هم نسبت به تاریخ تحوّلات فرهنگی و کشورآرایی در کشورهای باخترزمینی و دیگر کشورهایی که خویشاوندی فرهنگی با باختر زمینیان دارند، به شدّت سطحی بین هستند و ذهنیّتی مغشوش و بی اصل و پایه دارند. پیامد بی عملیهای و بیسوادیهای آنها، کار را به اینجا کشانید که همه ما شاهدش هستیم: قنل عام جوانان ایران به دست سفّاکان حکومت الله معمّم. در این باره نمیخواهم جدالهای قلمی راه بیندازم، زیرا وقایع و رویدادهای نیم قرن اخیر ایران برای اثبات بی عملی مدّعیان اپوزیسیونها به اندازه مکفی، مدارک و اسناد در اختیار همگان گذاشته است. همین اشاره کوتاه فعلا کفایت میکند.
2- وجود و حضور و نقش «شاهزاده رضا پهلوی» را باید به حیث گذرگاه به سوی شکافتن سقف فلک و انداختن طرحی نو از بهر زندگی باهمستان در کنار یکدیگر دانست. این مسئله به معنای این است که شاهزاده نباید فقط به حیث عصای دست به حساب آید؛ بلکه باید «اختیاراتی» را نیز داشته باشد تا بتواند کارگزار باشد و نه فقط در نقش شخصی منفعل؛ بلکه اکتیو وارد عمل شود. «اختیارات» شاهزاده باید به گونه ای باشند که مشارالیه به طور موقّت تا انتخابات مجلس بتواند نقش «گزینش اشخاصی» را برای ارگانهای مهم کشور ایفا کند. از چنان اشخاص برگزیده شده نیز که بتوانند و بکوشند به وظیفه میهنی و خطیر خود در لحظات گذار با هوشیاری و مسئولیّت و دلاوری اقدام کنند، باید حتما تقدیر و قدردانی و ستایش کرد. این کار مستلزم این است که آنانی که وظیفه خود دانسته اند تا امروز، خصومت با سلسله پهلویها و شخص «شاهزاده رضا پهلوی» را مرام و مسلک و نان و چای شبانه روزی خود قلمداد کنند؛ برای همیشه و ابد از خصومت نکبت بار و چندش آور، خودشان را آزاد کنند و در کنار شاهزاده بایستند؛ ولو با دوختن دهان خودشان باشد از ترس اینکه مبادا «جاوید شاه» بخواهند بگویند!. مهم این است که در کنار شاهزاده بایستند تا صفوف ملّت با گیوتینداران الهی از یکدیگر تفکیک شوند و جهانیان به عیان ببینند که آلترناتیو استخواندار برای نابودی تمام چفت و بست حکومت مزخرف الهی وجود دارد.
3- بالطّبع در فردای فروپاشی، نوعی بینظمی و عطش نه در اجتماع مردم؛ بلکه در اجتماع «حریصان به قدرت و اقتدار و امتیاز» ایجاد خواهد شد که دقیقا همین لحظه است که باید ششدانگ حواس خود را جمع کرد و متوجّه همه اهرمهای فونکسیونالیستی بود. از تشکیلات نظامی و بسته گرفته تا تشکیلات در بسته عقیدتی و ایدئولوژیکی که ماشین آزیتاتوری و تبلیغاتچی و هوچیگریهایشان هیچوقت از کار نمی افتند و به روغنکاری نیز محتاج نیستند! در این فاصله مهم باید آنانی که شورای گذار را سامانبندی میکنند گوشهایشان را نسبت به سر و صداهای اینگونه تشکیلاتها مصون نگه دارند عین «اودیسه در عبور از تنگه دریا و مقابله با آواز سیرنها» تا بتوانند در آرامش خیال به تصمیمگیری کامیاب شوند.
4- بحث چهره ها و شخصیّتها و رجال فرزانه در مسئله رایزنی و اقدامهای تعجیلی نباید بر سر پیشکسوتی و ریش سفیدی و سابقه مبارزاتی با انواع و اقسام داغ زندانها بر بازو و سینه و فلان و بیسار بچرخد؛ بلکه پیش شرط اصلی باید بر «میهندوستی و فراخبینی و قدرتگریزی و فرزانگی خودفرمانفرمایی اشخاص» تمرکز کند؛ یعنی اینکه اشخاصی به طور موقّت در وزارت خانه های کلیدی به کار گمارده شوند که عقده قدرت و جاه طلبی نداشته باشند و تمام وجودشان در فکر خدمت به میهن و مردمش باشند. این مسئله خیلی مهمه. غفلت از این قضیه، عواقب ناگواری خواهد داشت.
5- پروسه گذار از امروز به فردا امکانپذیر نیست. ما باید در نظر بگیریم که با برچیدن حکومت فقاهتی، بی شک با ویرانه ایی همچون آلمان بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم روبروییم که نه تنها انسانهایش درب و داغان شده اند؛ بلکه سراسر زیستبوم نیز معیوب شده و خساررات هولناکی به تمام زیرساختها و امکانها رسیده است. بدترین خسارات به انسانها و خانواده ها رسیده است. در نظر گرفتن این مسئله میتواند آنانی را که واقعا بخواهند به میهن و مردمش خدمت بکنند، باید هوشیار و مسئول و بیدارفهم و دلسوز و دریادل کند تا بفهمند که مسئله فقط به «قدرت و اقتدار» منوط و مربوط نیست؛ بلکه به وجدان آدمیگری و میهندوستی و در کنار یکدیگر ایستادن وابسته است.
6- به دلیل اینکه بحث «قدرت و اقتدار»، مبحث بسیار پیچیده ایست، مجلسی که محصول انتخابات آزاد بدون کشمکشهای مضحک و گلاویزیهای لت و پار کردن همدیگر باشد، باید بر اهمّ معضلات و مشکلات میهنی و مردم تمرکز کند و نمایندگان در صدد راهیابی و راهگشایی باشند. ناگفته نگذارم که پس از تشکیل مجلس، «قدرت» را نباید به هیچ شخص واحدی یا ارگانی مشخّص تفویض کرد. کلّ قدرت باید پخش و کرانمند شود؛ طوری که هیچ ارگانی نتواند به کرانمندی و قلمرو ارگان دیگر دخالت بی جا کند؛ بلکه طبق اختیارات قانونی خودش در هماهنگی با دیگر ارگانها برای رفاه مردم و تامین امنیّت و مراقبت از آنها تلاش کند.
من فعلا ادامه نیمدهم صحبتم را تا طولانی نشه مطلب. ولی دوباره در این زمینه صحبتها دارم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان