گفتوگویی که این روزها میان ایرانیان درون و بیرون کشور جریان دارد، بیش از آنکه اختلاف بر سر هدف باشد، نشانهی اختلاف بر سر «راه» است. تقریباً همه بر ضرورت پایان دادن به جمهوری اسلامی همنظرند؛ آنچه محل مناقشه است، چگونگی این گذار و هزینههایی است که ممکن است در این مسیر ــ آگاهانه یا ناخواسته ــ تحمیل شود.
در یک سوی این گفتوگو، دعوت شاهزاده رضا پهلوی به همسویی، کنار گذاشتن اختلافات و پرهیز از پراکندگی و موازیکاری قرار دارد. این نگاه نگران بیاثری، فرسایش نیروها و تصویری است که از جامعهی ایرانی در برابر افکار عمومی جهان شکل میگیرد؛ تصویری که قرار است منسجم، متمدن و قابل اعتماد باشد. از این منظر، وحدت نه یک شعار، بلکه شرط اثرگذاری سیاسی تلقی میشود.
در سوی دیگر، نگرانی دیگری نیز شنیده میشود: هشدار نسبت به شتابزدگی، منطق اضطرار و تجربههای تاریخیای که نشان دادهاند جنگ و انقلابهایی که بیقید ــ یعنی با تعلیق قواعد دموکراتیک، حقوق شهروندی و مرزبندی روشن با خشونت ــ پیش میروند، هرچند با نیتهای رهاییبخش آغاز شوند، لزوماً به آزادی، دموکراسی و ثبات نمیانجامند. این صدا نه الزاماً مخالف سرنگونی است و نه الزاماً دشمن هیچ جریان یا چهرهای؛ بلکه نگران است که «هدفِ درست»، با «فرایندِ نادرست» تباه شود.
واقعیت این است که هر دو نگرانی مشروعاند. بدون همسویی و حداقلی از انسجام، هیچ جنبش پایداری شکل نمیگیرد؛ و بدون حساسیت به فرایند، شفافیت، و حق نقد، هیچ تضمینی وجود ندارد که فردای سرنگونی، از امروز آزادتر و عادلانهتر باشد. مسئله، نه انتخاب یکی به بهای حذف دیگری، بلکه توانایی نگه داشتن این دو در کنار هم است.
تجربهی جوامع گذار نشان داده است که زخمها نه در لحظهی فروپاشی، بلکه در دورههای پیش از آن عمیق میشوند؛ آنجا که حذف به نام وحدت توجیه میشود، خشونت به نام ضرورت عادی میگردد، و پرسشگری به بهانهی «وقت نبودن» به تعویق میافتد. هر جا نمادها جایگزین گفتوگو شوند، هر جا نقد به بی مسئولیتی تعبیر شود، و هر جا تصمیمگیریها از شفافیت و پاسخگویی تهی بمانند، بذر بیاعتمادی کاشته میشود؛ بذری که ممکن است در فردای گذار، به شکاف اجتماعی و حتی فروپاشی سیاسی بینجامد.
از اینرو، اگر قرار است تجمعات، کنشها و ابتکارات دیاسپورا اعتمادساز و اثرگذار باشند، نیازمند اصولی روشن و تمرینشوندهاند: مدارا با صداهای متفاوت، شفافیت آرمانی و سازمانی، مرزبندی صریح با خشونت و حذف، و بهرسمیت شناختن «نه گفتن» بهعنوان شکلی مشروع از کنش سیاسی. اینها تزئینات اخلاقی نیستند؛ تمرینهای ضروریِ زیست دموکراتیکاند.
پرچمها و چهرهها میتوانند الهامبخش باشند؛ اما آنچه آینده را میسازد، قواعد بازی است، نه صرفاً شور لحظه. اگر این قواعد از امروز تمرین نشوند، فردای گذار ــ هر زمان که فرا برسد ــ ناچار خواهد بود نه فقط با ویرانههای یک نظام سیاسی، بلکه با زخمهای کهنهای آغاز شود که در همین امروز، و در غیاب گفتوگوی مدنی و اعتماد متقابل، عمیقتر شدهاند.
شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که «چه کسی جمهوریخواه است یا پادشاهیخواه، طرفدار تمرکز است یا عدم تمرکز»، بلکه این باشد:
آیا میتوانیم از همین حالا، با وجود این تفاوتها، با چند صدا، و بدون ترس از حذف، کنار هم بایستیم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!