این جمله را با عصبانیت لحظهای نمینویسم.
از سر هیجان هم نیست.
این آرزو حاصل سالها دیدن، شنیدن، خواندن و فروخوردن است؛ حاصل مواجههی مداوم با جریانی که هر بار ظاهر میشود، چیزی را در من میشکند: احساس تعلق، حس «ما»، امید به یک آیندهی مشترک.
من آدم نفرتپراکنی نیستم. اما دروغ چرا؟
دیدن نوشتهها، مواضع و واکنشهای این افراد، در من نفرت تولید میکند. نفرتی که دوست ندارم، اما نمیتوانم انکارش کنم. به همین دلیل هم توهین نمیکنم. فقط آرزو میکنم.
آرزویی تلخ، اما صادقانه:
کاش اینها هموطن من نبودند.
تخریب از همان خط اول
مشکل من با این جریان، از همان ابتدا تخریب بوده است. نه تخریب حکومت، که تخریب ایران.
آنها همیشه اولین کسانی بودهاند که:
پرچم ملی را مسخره کردند
نمادهای تاریخی را تحقیر کردند
هر نشانهای از هویت مشترک را «ارتجاعی» نامیدند
برای اینها، ایران فقط یک اسم روی نقشه است؛ نه یک حافظهی تاریخی، نه یک خانه، نه یک پیوند انسانی.
تمسخر ریشهها؛ از کوروش تا فردوسی
این تصادفی نیست که کوروش کبیر را مسخره میکنند.
تصادفی نیست که شاهنامه را عقبمانده مینامند.
تصادفی نیست که فردوسی را تحقیر میکنند.
چون اینها با ریشه مشکل دارند.
ملتی که ریشه دارد، قابل قالبکردن در ایدئولوژی وارداتی نیست.
ملتی که حافظه دارد، هر روایت دروغی را نمیپذیرد.
شاهنامه فقط شعر نیست؛ حافظهی جمعی است.
کوروش فقط یک پادشاه نیست؛ نماد تداوم تاریخی است.
فردوسی فقط شاعر نیست؛ نگهبان زبان و «ما»ی ایرانی است.
و هرچه «ما» را تقویت کند، برای این جریان خطرناک است.
بیگانگیای که پنهان هم نمیشود
درد من این است که این افراد حتی تظاهر هم نمیکنند که ایران برایشان اولویت است.
دلشان همیشه جای دیگری است.
یک روز مسکو،
یک روز کوبا،
یک روز غزه،
یک روز هر بحران جهانی—
اما وقتی نوبت ایران میرسد، ناگهان تحلیلگر میشوند، سرد میشوند، و فاصله میگیرند.
ایران برایشان «پرونده» است، نه وطن.
مردم ایران «نمونه»اند، نه انسان.
وقتی انکار جای همدلی را میگیرد
اما جایی که این احساس فرسودگی در من به مرز نفرت نزدیک میشود، آنجاست که کشتار مردم انکار میشود.
نه از زبان حکومت، بلکه از زبان کسانی که سالها خود را منتقد معرفی کردهاند.
وقتی بهجای ایستادن کنار خانوادههای داغدار، روایت ساخته میشود.
وقتی گلوله، بهجای آنکه گلوله نامیده شود، «لهشدن زیر دستوپای مردم» خوانده میشود.
وقتی خون، «پروپاگاندا» نام میگیرد.
من این را انتزاعی نمیگویم.
این دقیقاً همان چیزی است که فرخ نگهدار گفت؛ وقتی در همان هفتههای اول کشتار، اعلام کرد کسانی که جان باختند، نه به دست حکومت، بلکه «زیر دستوپای مردم له شدهاند» و حکومت کسی را نکشته است.
برای من، آنجا یک خط پررنگ کشیده شد.
این دیگر اختلاف نظر نبود.
این لگدزدن به حقیقت و تحقیر خانوادههایی بود که هنوز داغدارند.
نقش تاریخیای که پاک نمیشود
واقعیتی هست که هرقدر هم انکار شود، از بین نمیرود:
این جریانها فقط تماشاگر فاجعه نبودند.
آنها:
از ابتدا به این حکومت مشروعیت ایدئولوژیک دادند
هر آلترناتیو ملی را کوبیدند
هر بار جنایت را با واژههایی مثل «ضدامپریالیسم» شستند
چهلوهفت سال گذشته.
اگر ذرهای ایران برایشان مهم بود،
اگر ذرهای انسانیت داشتند،
حداقل امروز باید سکوت میکردند.
اما نکردند.
شکاف نسلی، اما عمیقتر از نسل
بیشتر این افراد سنوسال بالایی دارند.
من به همین دلیل هم به خودم اجازهی توهین نمیدهم.
اما سن، توجیه نیست.
مسئله فقط اختلاف نسل نیست؛ اختلاف جهانبینی است.
نسل امروز ایران زندگی میخواهد، عادیبودن میخواهد، آینده میخواهد.
نه قهرمان میخواهد، نه پیشاهنگ، نه نسخهی نجاتبخش.
اما اینها هنوز با زبان تحقیر حرف میزنند.
مردم را ناآگاه میدانند، خودشان را دانا.
همیشه آمادهی تحمیلاند، نه شنیدن.
چرا میگویم کاش هموطنم نبودند
من نمیگویم شناسنامهشان را بگیرند.
نمیگویم حذف شوند.
نمیگویم حق حرف ندارند.
فقط میگویم آنقدر با آنچه من از ایران، از وطن، از مردم، از آینده میفهمم بیگانهاند که احساس هموطنی با آنها در من مرده است.
و وقتی احساس هموطنی میمیرد، آدم به آرزو پناه میبرد.
کاش این کمونیستهای ایرانی هموطن من نبودند.
کاش این همه تخریب، این همه تحقیر، این همه انکار، به نام آگاهی و پیشرفت انجام نمیشد.
کاش ایران، فقط یک صحنه برای اجرای ایدئولوژیهای شکستخورده نبود.
امیر جاوید
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
فرار از پاسخ
.
این متن «نقد» نیست؛ فرار از پاسخ است.
بهنام چنگائی بهجای پاسخدادن به ادعاهای مشخص مقالهٔ امیر جاوید، از همان خط اول به لحن گیر میدهد.
وقتی نمیتوانی یک جمله را رد کنی، میگویی «غیراخلاقی نوشتهای». این تکنیک قدیمی است، نه نقد.
مسئلهی اصلی مقاله روشن بود:
انکار کشتار مردم ایران، تحقیر هویت تاریخی، و ترجیح ایدئولوژی بر رنج واقعی جامعه.
دوم، مثل همیشه دعوا را میبری سمت تاج و عمامه؛ چون آنجا ۴۵ سال حفظیاتی.
هیچکس اینجا از شاه دفاع نکرده، هیچکس رهبرپروری نکرده.
ولی تو بلد نیستی دربارهی ایرانِ امروز و خونِ امروز حرف بزنی، پس پناه میبری به شاهِ پنجاه سال پیش.
سوم و مهمتر:
اسم فرخ نگهدار آمد، انکار کشتار آمد، تحقیر خون مردم آمد—
تو لال شدی.
نه گفتی درست است، نه غلط.
این سکوت، تصادفی نیست؛ همدستی است.
بعد هم طبق معمول، بساط «امپریالیسم، ترامپ، نتانیاهو» را پهن میکنی.
انگار هر وقت کم آوردید، اینها را میریزید وسط تا بوی حقیقت گم شود.
چه ربطی دارد؟ هیچ.
فقط دود است برای فرار.
از تودهها حرف میزنی، اما یک خط از خانوادهی کشتهشدهها نمیگویی.
از انسانیت میگویی، اما وقتی گلوله میشود تحلیل، سرت را برمیگردانی.
این انسانیت نیست؛ بیحسی ایدئولوژیک است.
آخرش هم ژست آزادی بیان میگیری،
اما هر صدای مخالفی شد «شاهطلب»، «تکرو»، «ضدمردمی».
آزادی بیانتان همیشه فقط برای خودتان بوده.
خلاصهاش این است:
تو نیامدهای جواب بدهی؛ آمدهای سابقهی تاریخیات را ماستمالی کنی.
اما بد خبر این است:
دیگر با این کلمات دههی پنجاهی نمیشود خون را انکار کرد.
این متن تو، ناخواسته، بهترین تأیید همان جملهای است که از آن ناراحت شدی.
شفّاف اندیشی مفاهیم
دروود دبر آقای چنگائی گرامی،
چند سخن مختصر بدون بحث و کشمکش.
برای اینکه بتوانیم به گفتگویی بارآور و نتیجه بخش دست یابیم، شما لطف کنید و برای من توضیح دهید بر شالوده تامّلات فردی که معنای «خرد و خردورزی» چیستند و تفاوت آنها با بدیلهایشان در زبان و فرهنگ یونانیان با مراجعه به متون اوریژینال متفکبران و فیلسوفان و شاعران آنها و دیگر مردم باختر زمین مثل آلمانیها، فرانسویها، انگلیسها، آمریکائیها چیست تا سپس با عنایت به «تعریف فردی شما» بپردازییم به صحبت در باره چند و چون مسائل وطنی و آنانی که ادّعای چپ با آرمانهای چنین و چنانی داشتند و هنوزم دارند. من تا زمانی که شما نتوانید «خرد و خردورزی» را تعریف دقیق بر شالوده اندیشیدنهای فردی خودتان و در کلام شخصی خودتان عبارتبندی کنید و تفاوتها را با بدیلهایشان توضیح دهید، دلیلی نمیبینم که بخواهم با شما بحث نظری کنم. بالاخره ما باید به قول معروف اول برادریمان را ثابت کنیم، بعد ادّعای ارث و میراث داشته باشیم. من ایرانی هستم و در زبان و تاریخ و فرهنگم، صحبت از «خرد و خردورزی» هست مدام. میخواهم بدانم که آیا شما و من میتوانیم به معنای «خرد و خر دورزی» متفق القول شویم یا اینکه نه؛ من در گستره خرد ورزی ساکنم و شما در گستره «بدیلهای یونانی وباختر زمینیان». کدامیک؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
جناب امیر جاوید و حیدریان؛
دوستان درود؛
شما به ما چپ ها و کمونیست ها با سبک ویژه ی نوشتاری تان هرچه را خواستید بی هیچ نشانه ای از گفتمان سالم، اخلاقی، سیاسی و دمکراتیک گفتید و سرشتید. این سبک گویش در پهنه گسترده ی داد و ستد نگرش های آرمانخواهانه ی انسانمداری و برابریجوئی های سیاسی ـ اجتماعی هرگز شایسته نبوده و نیست، با این وجود من شما را به دلیل داشتن چنین سبک ناخوانی که دارید سرزنش نمی کنم و همزمان پافشاری می کنم بر این حق آزاد بیان و زمینه داشتن و دادن سهم مسلم و برابر در آزادی عقیده که در هردو دوران شاه و شیخ متصور نبوده و نیست.
من یکی از آن کمونیست ها هستم که به این اصل پایبندبوده، مانده و خواهم ماند و شما می توانید آنگونه بنویسید که تاکنون نوشته اید. بگذریم!
در نوشته های شما پیوسته چنین آمده و همچنان می آید که ما چپ ها و کمونیست ها در غار تنگ و تاریک بی دانش سیاسی نشسته و خفته، و با هرگونه تحولخواهی و همفکری های رنگین سیاسی بیگانه می باشیم. آیا براستی چنین است؟ نه هرگز!
تقاوت ما با شما در این است که ما نمی خواهیم پشت به آموخته های سیاسی ـ تاریخی پیشین و تکروی های ضدمردمی و ویرانگر شاهی و شیخی تاکنونی داده، و به تجربه های خونین و تباهی های گذشته ی آنها دوباره تن دهیم.
اختلاف ما با شما تنها در همین نکته ی بسیار حساس، متناقض و ویرانگر دیروزی، امروزی و ای بسا فردائی هم هست. زیراکه ما آن شیوه سیاستمداری تکروانه و جدا از اراده و خواست اجتماعی ـ مردمی را بر پایه تجربه های مان برای همیشه رد کرده و درست نمی دانیم. مگرنه که ساختن سرکردگی جز به تولید قلدری پوچ، و تکرار رهبر پروری خداگونه و افسارگسیختگی و یکه تازانه ی شاه و شیخ نمی انجامد که آنجامیده است. تازه در خود این سیاست خودکامانه نیز نه سود توده های میلیونی راه و جائی داشته، و نه حتی خود تکروان سیاست شناس فرهیخته آن هم، از آسیب های مرگبار آن امنیت و آسایش داشته اند؛ زیرا همان شیوه ی سیاستمداری شاه را فراری داد و شیخ امروز هم فرجامی جز آن ندارد.
چرا ما باید میان بازی مرگبار تاج و عمامه همچنان گرفتار مانده و همچون امروز در جدال ثروت و قدرت آنان، هزاران تن از همدردان بیدادرس و گرسنه مان کشتار بیرحمانه شوند؟! کدامین وجدان بیدار، آگاه و دادرس می تواند اینگونه فجایع و تبهکاری های شاه و شیخ را فراموش کند؟
من از شمای سیاستورز و دانا می پرسم که چرا نباید این با دانش اجتماعی ـ طبقاتی و خردجمعی را جست، آموخت و بکار فرائی دیگر و انسانی بکارنبست. پرسیدنی ست! اگر دگرگونی و انقلاب کار توده هاست که بی گمان چنین است
پس باید اراده و اداره ی اجتماعی از پائین و نه از بالا مدیریت شود؟
دوستان گرامی؛ ما دیگر نباید در گود عمامه و ناج گردانی ویرانگر و دوباره آنها بچرخیم، چون هیچ بهره ای برای آینده ی ما نداشته و ندارند.
همچنین نباید در این بزنگاه سرنوشت ساز که همبستگی کلان، اجتماعی و طبقاتی ما را می طلبد از خودباوری و توان آینده سازمان دست برداریم و با امید به یاری امپریالیسم آمریکا و تبهکاری همچون ترامپ که بیمار انباشت سرمایه است دل ببندیم که اشتباه برزگی ست. همچنانکه نتانیاهو هم در مسیر هموندی انسانمدارانه و نوعدوستی نیست. چون خود او یک جنایتکار جنگی در نسل کشی تاریخ کنونی بیش نیست؛ همچنانکه خمینی و خامنه ای و داعش و طالبان و ... دیگران هستند.
بیآئید بیش از این شعار بی هوده ندهیم و دانش ِبرابریخواهی و راه سیاستورزی انسانی ـ اجتماعی و طبقاتی را بشناسیم و برگزینیم خود و نوع بشر را از بهره کشی ها نجات دهیم.
با سپاس و پوزش از اینکه در نوشته ام نارسائی باشد توان و فرصت دوباره خوانی ندارم
چون توان دارا ها از ناتوانی ندارهاست و دور چپاول ها دیر یا زود سپری خواهدشد بیائید به آن شتاب دهیم.
نبرد هزاره ای
دروود بر آقایان جاوید و آذری گرامی،
سخنی کوتاه برای تداوم بی وقفه در راه سرنگونی و نابودی و متلاشی کردن سیستم و گیوتین ضحّاکیان حاکم.
نبرد مردم ایران، فقط نبردی با حکومتگران خونریز بر ای ساقط کردن آنها از مصدر گیوتین اقتلو اقتلویی نیست؛ بلکه نبردیست هزاره ای برای واقعیّت پذیر کردن بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش. مبارزه و پیکاری که هزاره هاست برپاست و قربانیان کثیری داده است؛ امّا مشعل پرفروزش هرگز خاموش نشده است. تمام حکومتگرانی که با پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران، خصومت و ضدیّت کمپلکسی دارند، همه بر دهانه آتشفشان بسیار فعّال طغیانها و انقلابها و خیزشها و نبردها و کشمکشهای مردم ایران علیه آنها فقط خیمه استبدادی زده اند و هرگز نخواهند توانست بر آتشفشان قویمایه مردم، ظفر یابند. هرگز.
سازمانها و تشکیلات و گروهها و حزبها و غیره و ذالک – چه مذهبی/ چه ایدئولوژیکی/چه انواع و اقسام دیگر - که در ایران از دوران شکلگیری «حزب توده» پا گرفتند، هرگز و هیچگاه، گرایشهای سیاسی نبودند؛ بلکه سازمانهای «عقیدتی/نحله ای/فرقه ای» بودند تا همین ثانیه های گذرا که کردانندگان و پایه گذارانشان و میراثخوارانشان هیچگونه دانشی از سیاست نداشتند و هنوزم ندارند. اینهمه گروههای عقیدتی، عین فرقه های مذهبی هستند که چارچوبهای عقیدتی خشک و نصوصی و آکبندی را در تار و پود وجودشان میتوان به عیان دید و تاریخچه نکبت بار آنها نیز مملوّ از آلودگیهای مسموم به عقاید سخیف و حقیر خودشان هست. هیچکدام از اعضاء و فعّالان اینهمه سازمانها، لام تا کام در باره «فلسفه و دانش سیاست»، جزوه ای پیش پا افتاده و مقدماتی در باره «چیستی سیاست» نخوانده بودند و اصلا در دروس عقیدتی آنها نمیتوان هیچ ردّپایی از «دانش سیاست و فلسفه سیاست» پیدا کرد. سراسر آثار و اعلامیه ها و مشقهایی را که آنها در طول تقریبا هشتاد سال آزگار نوشتند و منتشر کردند و همچنان مینویسند و منتشر میکنند و روضه میخوانند، محتویاتشان فقط از عقیده و مرام سخیف و مزخرف خودشان بحث میکنند. تمام تحلیلهای آنها، آیینه انعکاس عقاید مزخرف آنهاست. دریغ از نشانه ای خردلی در باره سیاست و مسائلش یا توضیحی تک خطی در باره هنر چگونه روبرو شدن با مسائل مردم.
بنابر این در جامعه ای که مدّعیان عرصه سیاستش تا خرخره به ایدئولوژی و اعتقادات بی مغز و مایه مبتلایند، نمیتوان انتظاری سوای کوششهایشان برای حقنه کردن و به کرسی نشاندن اراده تمامیخواه و جاه طلبیهای سرسام آورشان داشت. آنها در یک کلام، هر کدام به سهم خودشان بر این عقیده هستند که یا ما حاکم مطلق و ابدالدّهر باید بشویم یا هیچکس دیگر. تمام تقلّاهای آنها تحت نام دروغین «فعالیّت سیاسی» دقیقا بر همین محور ایران نابود کن و همدست شدن مستقیم و نامستقیم با حکومتگران در قتل عام مردم تا امروز چرخیده است. فقط کسانی میتوانند در «عرصه سیاست»، ادّعاهایی داشته باشند که در درجه نخست نه تنها از طریق گفتارها و مطالب تحریری خودشان؛ بلکه همچنین از طریق کردارها و مواضع عملی در انظار ایرانیان و جهانیان نشان دهند که میتوانند با در کنار یکدیگر ایستادن و همپایی با مردم به منظور گلاویز شدن با حکومتگران خونریز به واقعیّت پذیری «سیاست اجرایی» توانمند و مستعد هستند. کنشگرانی که به شدّت آلوده حسادت و رشک هستند و در چهره دیگران، نه رقیب سیاسی؛ بلکه خاصم خود را و همچنین ناکامیابی شانسهای خود را به عیان میبینند؛ چنان کنشگرانی هرگز بویی از سیاست به مشامشان نرسیده است و حقیرانی به ذات هستند که فقط چوب لای چرخ میگذارند و شبانه روز خودزنی میکنند تا دیگرانی که مستعد سیاست هستند هرگز به جایی نرسند؛ ولو در این حماقتهای خودخواسته هر روز هزاران هزار نفر ایرانی از دم تیغ جلّادان فقاهتی خونشان ریخته شود. مهم برای اینگونه «سازمانهای عقیدتی/ایدئولوژیکی» فقط حاکمیّت خودشان است و بس. من از استثناهایی که برای ایران و مردمش در جامعیّت وجودی هستند و در راه نگاهبانی و پرستاری از تاریخ و فرهنگ مردم ایران، «خویشکاریها» میکنند، صحبتی نمیکنم؛ زیرا استثناء همواره میدرخشد و وجودش محرّز و آشکار است. امّا هر چقدر پذیرش این حرف، تلخ و تهییج کننده باشد، باید قبول کرد و تصدیق کرد که در تاریخ یک صد ساله اخیر ایران، هرگز و هیچگاه سازمانی و تشکیلاتی و حزبی که بویی از «فلسفه و دانش سیاست» به مشام اعضاء و هوادارانش رسیده باشد، به وجود نیامده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان