رفتن به محتوای اصلی
جمعه 17 بهمن 1404 - Friday, 6 February 2026

من در قلب پاریس کتک خوردم چون پرچم ایران روی دوشم بود

من در قلب پاریس کتک خوردم چون پرچم ایران روی دوشم بود

دیروز، به‌همراه یکی از دوستانم که او هم مثل من یک زن ایرانی است و دوست فرانسوی‌ام ، در تظاهراتی در میدان پانتئون پاریس شرکت کردیم؛ تجمعی که در همبستگی با مردم ایران و با شعار رسمی #FemmesVieLiberté vit et vaincra (زن، زندگی، آزادی زنده است و پیروز خواهد شد)برگزار شده بود.
بر اساس فراخوان برگزارکنندگان، این گردهمایی در ادامه‌ی جنبشی شکل گرفته که از سال ۲۰۲۲ و پس از قتل مهسا امینی آغاز شد؛ جنبشی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که پایان دیکتاتوری مذهبی، نظامی و زن‌ستیز جمهوری اسلامی را مطالبه می‌کند. در این فراخوان تأکید شده بود که زنان آغازگران این جنبش بوده‌اند و با وجود سرکوب جنایت‌کارانه، هرگز عقب ننشسته‌اند و امروز جوانان، کارگران، بازاریان و بخش‌های مختلف جامعه خواهان سقوط جمهوری اسلامی و حق زیستن با کرامت انسانی هستند. برگزارکنندگان بر مقاومت مدنی، نافرمانی غیرخشونت‌آمیز و همبستگی جهانی تأکید داشتند.

به‌محض رسیدن، پرچم کشورم ایران روی دوشم بود؛ پرچمی با نشان شیر و خورشید، نمادی با دست‌کم ۵۵۰ سال قدمت که نخستین‌بار در دوران صفوی، حدود قرن شانزدهم میلادی، بر پرچم ایران نقش بست؛ نمادی که بیش از سه قرن پیش از شکل‌گیری خاندان پهلوی وجود داشته و هیچ خاستگاه اختصاصی پهلوی ندارد. پهلوی‌ها این نشان را ابداع نکردند؛ تنها از یک نماد تاریخیِ کهن استفاده کردند.
در دستمان چندین آفیش بود؛ آفیش‌هایی با مضمون:
● قتل ۱۲ هزار انسان بی‌گناه در خاموشی مطلق اینترنت،
● «هم‌وطن، تو آنجا گلوله می‌خوری، من اینجا می‌میرم»،
● و کاریکاتور مانا نیستانی از پرچم ایران؛ پرچمی که در آن، شیر با غرش از بند ایدئولوژی به بیرون پرتاب می‌شود.
ما در کمال آرامش ایستاده بودیم، به سخنرانی‌ها گوش می‌دادیم و آفیش‌ها را در دست داشتیم که ناگهان چند شهروند فرانسوی به ما حمله کردند.
پرچم را از روی شانه‌ام کشیدند و با خشم فریاد زدند: «این پرچم ایران نیست. باید از روی دوشت برداری.»
شوکه شده بودم. باورم نمی‌شد کسانی که حتی ایرانی نیستند، دارند به من یاد می‌دهند پرچم کشور خودم چیست. دوست فرانسوی‌ام اعتراض کرد و گفت: «شما چه کسانی هستید که به یک زن ایرانی دستور می‌دهید پرچمش را بردارد؟ چرا دنبال تنش می‌گردید؟»
اما عقب نکشیدند. با خشمی وصف‌ناپذیر ما را دوره کردند؛ نه برای گفت‌وگو، بلکه برای این‌که هیچ رسانه‌ای پرچم ایران را نبیند.
در همان لحظه، فرانسوا بشیو، شهردار منطقه‌ی ۱۹ پاریس، آن‌جا بود. با هم سلام و احوال‌پرسی کردیم که ناگهان زنی که خود را مسئول انتظامات معرفی می‌کرد، به‌همراه دو مرد درشت‌هیکل، به سمت ما هجوم آورد.
او با عصبانیت فریاد زد: از اینجا گم شید، برید و برید تو تظاهرات خودتون شرکت کنید.
ما پاسخ دادیم: ما به هیچ دسته و جریان خاصی تعلق نداریم. ما این‌جا هستیم تا در آرامش کامل و با یادآوری آزادی بیان، صدای ایرانیانی را که در ایران و در خاموشی مطلق اینترنت کشته می‌شوند، به گوش تمام جهانیان برسانیم.»
اما آن‌ها حتی از شنیدن این پاسخ هم عقب ننشستند. با لگدهای پی‌درپی تلاش کردند ما را از جمعیت دور کنند.
در این میان، دوست ایرانی‌ام که زن بود را به‌شدت هل دادند، به او فحاشی کردند و به‌طور آشکار مورد حمله‌ی فیزیکی قرار گرفت؛ رفتاری خشن، تحقیرآمیز و تجاوزکارانه. هم‌زمان، دوست فرانسوی‌ام نیز به‌طور آشکار مورد حمله‌ی فیزیکی قرار گرفت؛ او را هل دادند، تهدید کردند
و با فحاشی‌های پی‌درپی مورد حمله‌ی کلامی قرار دادند.
در همان لحظه، دوست ایرانی‌ام با شجاعت به آن زنِ مسئول انتظامات گفت:  خجالت بکش.تو خودت زنی و فریاد زن، زندگی، آزادی می‌زنی،
اما از دو مرد خواستی که بیایند به ما  که هم‌جنس خودت هستیم حمله کنند، ما را کتک بزنند و مورد خشونت قرار دهند.»
پاسخ آن‌ها نه گوش دادن بود و نه عقب‌نشینی، بلکه موج تازه‌ای از فحاشی و خشونت.
فرانسوا بشیو در همان لحظه به آن‌ها گفت: که رفتارشان نه انسانی است و نه در شأن یک تظاهرات؛ این زنان و خودِ او از همان روز اول در تظاهرات‌ها شرکت داشته‌اند و از فعالان جنبش «زن، زندگی، آزادی» بوده‌اند.
پاسخشان، خشونت بود. به خود او نیز حمله کردند و او را از محل تظاهرات بیرون انداختند.
در این میان، دست چپ مرا آن‌چنان پیچاندند و کتک زدند که از ناحیه‌ی کتف و شانه دچار آسیب جدی شدم.
فحاشی‌های زشت، تحقیرآمیز و خشونت‌بار هم‌زمان متوجه من، دوست ایرانی‌ام و دوست فرانسوی‌ام بود.
من فریاد زدم: خون ۱۲ هزار انسان بی‌گناه ریخته شده. من امتداد صدای مردم ایرانم.
چند نفر از جمعیت به دفاع از ما آمدند، اما نیروهای موسوم به انتظامات به شکلی شوک‌آور و وحشیانه به آن‌ها نیز حمله کردند. یکی از آن‌ها یک پسر ایرانی را از ناحیه‌ی گلو گرفت، با یک دست از زمین بلند کرد و چندین متر در هوا حمل کرد و از محل دور نمود.
سپس همان زنِ مسئول انتظامات به من گفت: خفه شو! نظم را به هم زدی. همین حالا باید بروی. در شوک فرو رفتم. از حجم تهدید، کتک، فحاشی و تجاوز فیزیکی و کلامی، دیگر حتی توان حرف زدن نداشتم و  گریه کردم.
در همان لحظه، سرودهایی پخش می‌شد که سه سال پیش با آن‌ها انقلاب زن، زندگی، آزادی را در ایران فریاد زدیم. من به‌خاطر همین شعار، در خیابان‌های تهران دستگیر شدم، شکنجه شدم و امروز در تبعید زندگی می‌کنم.
این‌که حتی در قلب پاریس، حتی در تظاهراتی که نام فمینیسم و آزادی را یدک می‌کشد، حق فریاد زدن «زن، زندگی، آزادی» از من گرفته شود،
برایم هولناک و غیرقابل باور بود.
من حتی زمانی که در چنگال جمهوری اسلامی بودم، در سلول، زیر بازجویی و شکنجه، هرگز دلم به حال خودم نسوخته بود.
اما دیروز، در قلب پاریس، برای اولین‌بار، دلم به حال خودم سوخت. به حال کشوری که فرزندانش را هزاران‌هزار با گلوله، با طناب دار، با شکنجه و زندان در خیابان و در خاموشی مطلق اینترنت به خاک و خون کشیده‌اند. به حال مردمی که در قرن بیست‌ویکم، به جرم خواستن آزادی،به جرم فریاد زدن «زن، زندگی، آزادی» یا صرفاً به‌خاطر گفتن نام «رضا پهلوی»، با گلوله و طناب دار از زندگی حذف می‌شوند.
به حال خانواده‌هایی که هر شب با عکس عزیزان‌شان می‌خوابند و با سکوت جهان دفن می‌شوند.
ایدئولوژی‌ای که دیروز در میدان پانتئون به من حمله کرد، همان ایدئولوژی‌ای‌ست که در سال ۱۹۷۹، با نام خمینی، خمینی را سوار بر پرواز ایرفرانس کرد و چون اژدهایی خشمگین بر فرودگاه تهران نشاند و ایران را به خون و آتش کشید.
ایدئولوژی‌ای که از همان روز اول، اعدام، سرکوب، حذف و سکوت را نهادینه کرد و هنوز هم، پس از دهه‌ها خون و اعدام، هیچ درسی نگرفته است.
اما این را خوب بدانید: شما تحت هیچ عنوانی نمی‌توانید صدای «انقلاب ملی ایرانیان» را خاموش کنید، چون این بار دقیقاً همین عنوان را دارد.
این صدا از خیابان‌های تهران آمده است، از زندان‌ها، از گورستان‌ها، از دل مادران داغ‌دار. و تا آزادی، خاموش نخواهد شد.

نجلا نظریان
پاینده ایران ✌🏻💚🤍❤️

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!