در روزهای اخیر با شنیده شدن فریاد «جاوید شاه» در بسیار نقاط ایران، رسانههای غربی ناگهان به فکر افتادهاند که نگاهی بیفکنند به پادشاهی بهعنوان گزینهای جدی، حتی اگر نه مطلوب، برای نظام خمینیگرا که اکنون در حالت نزع قرار دارد.
روزنامهنگارانی که مامور نوشتن مطلب در این زمینه شدهاند، در گفتگوهای تلفنی با من، همواره این پرسش را به شکلهای گوناگون مطرح میکنند: چطور ممکن است که بعد از نزدیک به نیمقرن، مردم ایران که اکثریت امروزشان حتی متولد نشده بودند، با شعار «جاوید شاه» به میدان رزم بیایند؟
این پرسش امروز که چهلوهفتمین سالگرد خروج محمدرضاشاه از ایران است، نتیجه ناآشنایی عمدی یا سهوی از «جاوید شاه» بهعنوان کلید رمز ایرانیت است. آنان نهاد پادشاهی ایران را به سطح یک سلطنت سنتی که انواع آن را در سراسر جهان دیدهایم، تنزل میدهند؛ نظامی که در آن یک فرد تاجبهسر و تختنشین در راس قدرت سیاسی و نظامی قرار دارد.
یک نویسنده آمریکایی که قرار است برای «تایمز» لندن مقالهای بنویسد، میپرسد: «چرا در دیگر کشورهایی که انقلاب را تجربه کردند، مقوله سلطنت به سرعت فراموش شد؟»
در روسیه تزاری، ۵۰ سال پس از اعدام خانواده سلطنتی، کسی از پادشاهی سخن نمیگفت، زیرا دودمان رومانوف یک خانواده آلمانیالاصل بود که در چارچوب زنجیره نظامهای سلطنتی در اروپای آن زمان، به قدرت رسیده بود. رمانوفها هرگز معرف روس بهعنوان یک ملت و یک فرهنگ نبودند.
در چین، ۵۰ سال پس از سقوط پی [پویی]، آخرین امپراطور، و یک جنگ داخلی چند ساله، صحبتی از پادشاهی در میان نبود، زیرا چین هرگز بهعنوان یک ملت شکل نگرفته بود و دودمانهای مسلط بر آن غالبا منچو، مغول یا تاتار بودند.
در فرانسه، کشور دیگری که انقلاب را تجربه کرد، نهاد پادشاهی وسیلهای شده بود برای شرکت در جنگ قدرت میان دو دودمان سنتی از یک سو و خانواده بناپارت از سوی دیگر. به همین سبب این نهاد حتی پس از استقرار مجدد در سه دوره مختلف پس از انقلاب، هرگز در مقام نماد هویت ملیــفرهنگی فرانسه ظاهر نشد.
در ایران از سوی دیگر، ریشههای اساطیری و فرهنگی ایران ظهور نهاد پادشاهی و شکل گرفتن هویت ایرانی را همزمان نشان میدهد. حتی میتوان گفت که در سفر آفرینش ایرانی، برخلاف سفر آفرینش سامی، نخستین انسان، کیومرث، پادشاه به دنیا میآید. بدینسان مفهوم پادشاهی در ایران را نباید با مفاهیم غربی مشابه مانند مونارکیسم یا رویالیسم و مفاهیم سامی مانند نبی یا ملک، برابر دانست.
یک بدفهمی دیگر مساوی کردن مفهوم پادشاهی ایرانی با سلطنت است. در حالی که سلطنت به معنای تسلط بر یک سرزمین و کنترل آن، در همه نظامهاــ حتی جمهوری اسلامی امروز در ایران، ایالات متحده آمریکا و جمهوری دموکراتیک خلق کرهــ حضور دارد. شاه ایران سلطان نیست و کسانی که هنوز برای گریز از واقعیت تاریخی فرهنگی ما، پادشاهیخواهان را «سلطنتطلب» میخوانند، یا ناداناند یا مغرض.
مفهوم «شاه» در فرهنگ و تمدن ایرانی، نماینده فرد یا دودمان خاصی است نه محدود در تعریف نوعی نظام حکومتی. در این چارچوب است که پیوندی ناگسستنی میان نهاد پادشاهی و ملت شکل میگیرد و فرهنگ خسروانی ایران را عرضه میکند؛ فرهنگی که در آن چنانکه که منوچهر در شاهنامه فردوسی میگوید: «نباشد به جز مردمی، دین من!»
پادشاهی ایران هرگز در چارچوب قومی، نژادی، قبیلهای، دینی و طبقاتی محبوس نمیشود، زیر فره ایزدی همه ایرانیان را در برمیگیرد. بدینسان هم فریدون و هم کاوه از فره ایزدی بهرهمندند. البته هرگاه این فره به هر دلیلی پس گرفته میشود، همه ایرانیان دچار فگار یعنی نفرینشدگی میشوند؛ بیماری که تنها پس از نبرد با نیروهای اهریمنی و پیروزی بر آنان، درمان میشود و به بازگشت فره ایزدی میانجامد.
البته بعضی روشنفکران شیکوپیک ما ممکن است بگویند و گاه میگویند، این دید فرهنگی از تاریخ هویت ملی ایرانیان با دید مارکسیستی از تاریخ بهعنوان یک سلسله جنگهای طبقاتی نمیخواند، اما هر ملت، هر قوم و هر خانواده داستان خودش را دارد و تنها در متن آن داستان که آمیزهای است از اساطیر، تجربیات تاریخی واقعی، ادبیات و فرهنگ قابلفهم است. در فرهنگ خسروانی ایران، «جاوید شاه» در واقع خلاصه مفهومی عمیق و ریشهدار از کل موجودیت ما بهعنوان یک ملت است.
چهلوهفت سال پیش در چنین روزی، محمدرضاشاه پس از بلند شدن فریاد «مرگ بر شاه» در بسیار نقاط ایران در طی سه یا چهار ماه «انقلاب اسلامی»، ایران را ترک کرد. دشمنان شاه متوجه نبودند که شاه ممکن است از ایران برود، اما ایران هرگز نمیتواند و نخواهد خواست که مفهوم پادشاهی را کنار بگذارد. در آن روز عناوین درشت روزنامههاــ تیترهای ۷۲ پونتیــ خبر «شاه رفت» را عرضه کردند، اما بسیاری از ایرانیان دانسته یا ندانسته احساس میکردند که «مرگ بر شاه» با رفتن محمدرضاشاه تمام نخواهد شد.
خیلی زود روشن شد که «مرگ بر شاه» یعنی مرگ بر کل تمدن و فرهنگ ایرانی. یعنی مرگ بر شاهنامه و فردوسی، مرگ بر سعدی و حافظ و نظامی و ناصر خسرو و عطار و... مرگ بر ملکالشعرای بهار، میرزاده عشقی، ایرج میرزا، پروین اعتصامی، محمدحسین شهریار و... مرگ بر صادق هدایت، محمدعلی جمالزاده، مطیعالدوله حجازی، جواد فاضلی، علی دشتی، حسینقلی مستعان و... مرگ بر بنان، قوامی، فاختهای، قمرالملوک وزیری، دلکش، هایده، مهستی و... مرگ بر ناصر ملکمطیعی، فخری خروش، ایرن زازیانس، محمدعلی فردین. مرگ بر بهترین سران نظامی، سیاسی، اداری و دیپلماتیک ما. مرگ بر نقاشان، تندیسگران، معماران و باستانشناسان ما. مرگ بر نویسندگان و کارگردانان تئاتر و سینمای ما. مرگ بر بازرگانان، صاحبان صنایع و مدیران تجاری و صنعتی ما. مرگ بر روزنامهنگاران و پژوهشگران و استادان دانشگاه ما.
خلاصه کنیم: «مرگ بر شاه» در واقع به معنای مرگ بر ایران، چنانچه همواره بوده است. این «مرگ بر» را کسانی ساخته بودند و فریاد میزدند که هویت خود را بر اساس خشونت، قهر، کینه و آدمکشی شکل داده بودند. کسانی که شعارهایی مانند «خمینی عزیزم! بگو تا خون بریزم!»، «تنها ره رهایی، جنگ مسلحانه است»، «بکشید ما را! میکشیم شما را!» فریاد میزدند. آنها خود را با عناوینی مانند «مجاهد» (یعنی کسی که در راه اسلام جهاد میکند و میکشد) یا «فدایی» اسلام (عنوانی که حشاشین حسن صباح به کار میبردند) و «چریک» (سربازان مزدور خلافت عثمانی، ینیچری)، «پیروان خط امام» تعریف میکردند. نقطه مشترک همه آنان دشمنی با فرهنگ خسروانی ایران بود؛ دشمنی که مانند یک ویروس کشنده از خارج (به شکل مارکسیسم، لنینسم، مائوئیسم، چهگوارایسم بدفهمیدهشده یا «اخوانالمسلمین» مصری و «جماعت علمای اسلام» هندیــپاکستانی) به بدن ایران رخنه کرده بود.
نزدیک به نیمقرن بعد، اکنون بخشی از مردم ما اگر نخواهیم بگوییم اکثریت، زیرا ما حاضر نیستیم برای پیشبرد نظر خود دستاویز به دروغ شویم، دریافتهاند که پادزهر یا باطلالسحر «مرگ بر شاه» چیزی جز «جاوید شاه» نیست و برای اینکه پادزهر موردبحث موثر شود، نظام ضدایرانی کنونی میبایستی منحل شود: علاج کژدمزده کشته کژدم بود!
از این روی، لازم است که دریابیم که «جاوید شاه» یک شعار احساساتی نیست. «جاوید شاه» یک راهحل اصالت عملی برای خروج ایران از بنبست کنونی و بازگشت به هویت ملیمان در چارچوب فرهنگ خسروانی خودمان است. با بازگشت «جاوید شاه» بهعنوان حلقه پیوند ملی ایرانیان، میتوانیم ملتمان را از خطر افتادن در سیاهراهه یک ایدئولوژی بیگانه دیگر مصون داریم.
در سطح سیاست عملی، «جاوید شاه» یعنی بازگشت به نظام پادشاهی مشروطه و قانون اساسی آن. در چارچوب قانون اساسی است که هیچکس نمیتواند چکمههای دیکتاتوری به پا کند، زیرا بر اساس آن قانون، پادشاه در واقع کارمند ملت ایران است و هیچ قدرتی فراتر از آنچه در قانون اساسی ذکر شده، ندارد. به عبارت دیگر، تنها راه جلوگیری از تحمیل استبدادی دیگر بر ایران بازگشت به پادشاهی مشروطه است و هرکس این را نمیپذیرد، یا ناآگاه است یا هوس دیکتاتوری در سر دارد.
مشروطیت ایران متعلق به هیچ شخص، خانواده، دودمان، حزب، فرقه، دین و قوم بهخصوصی نیست، زیرا کانونی است که همه واقعیات اصالت وجودی ایرانیان را منعکس میکند. در همان حال، مشروطه ایرانی از آنجا که درگیر زنجیرهای ایدئولوژیک نیست، پویایی لازم برای اصلاح خود و حتی تغییر خود را دارد؛ امتیازی که هیچ یک از ادیان یا شبهادیان ایدئولوژیکی، ندارند.
امروز ایرانیانی که با شعار «جاوید شاه» به میدان میآیند، ممکن است از کنه این شعار آگاه نباشند، اما به طور غریزی، حس میکنند که ایران میتواند و باید برگردد؛ مسیری که در ۱۳۵۷، با «شاه رفت» موقتا مسدود شد. «جاوید شاه» یعنی آزادیهای فرهنگی، دینی و مذهبی و اجتماعی. یعنی حقوق مساوی برای زنان. یعنی رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی.
«جاوید شاه» یعنی ما نمیخواهیم «مجاهد»، «فدایی»، «حشاشین»، «پیشمرگه»، «پیرو امام» و در نتیجه عوامل عزرائیلــ فرشته مرگــ باشیم. پیغام ما پیام زندگی و جاودانگی است. ما سازنده فرهنگ و تمدن بودهایم و خواهیم بود، زیرا ارزش مهربانی، یاری، محبت و عشق را میدانیم؛ ارزشی که با خون ما عجین شده است. ما از سعدی آموختهایم که «میازار موری که دانهکش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است!» از حافظ آموختهایم که «من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»
پس از پیروزی انقلاب مشروطه، ایران با دو چالش بزرگ روبرو شد؛ نخستین چالش را بخشی از دودمان قاجار همراه با بخشی از روحانیت شیعه با حمایت امپراتوری تزاری شکل داد و با قیام جنگل، کوشش انگلیس برای تجزیه بخشی از ایران، ادامه یافت. چالش مذکور با خلع محمدعلیشاه و سرانجام پادشاهی رضاشاه کبیر شکست خورد.
چالش دوم «انقلاب اسلامی» ۱۳۵۷ بود که در سطح تسلطیــ یعنی سلطه بر کشورــ موفق شد، اما اکنون میبینیم که در سطح سیاسی و فرهنگی، رو به شکستی اجتنابناپذیر میرود.
البته بین دو چالش بالا یک نیمه چالش دیگر نیز در خرداد ماه ۱۳۴۲ داشتیم که در آن، بخشی از روحانیون شیعه به رهبری آیتالله خمینی، همراه با زمینداران بزرگی که خود را قربانی اصلاحات ارضی میدیدند و انضمام حزب توده، راهگمکردگان کنفدراسیونی و بخشی از بازاریانی که منافع خود را با شکل گرفتن اقتصاد نوین ایران در خطر میدیدند، کوشیدند تا مسیر توسعه اقتصادی و اجتماعی ایران را مسدود کنند. شکست آنان به ایران فرصت داد که در طی نزدیک به دو دهه، دستاوردهایی را که دیگران در طی بیش از یک سده رقم زده بودند، نصیب خود کند.
روزی که «شاه رفت» تیتر اول شد، قرار بود یک خانم خبرنگار رادیو ایران برای مصاحبه به دیدارم بیاید، اما نیم ساعت پیش از قرار ملاقات، تلفن زد که سردبیرش این مصاحبه را لغو کرده است. با استفاده از فرصت، تصمیم گرفتم ساعتی را به پیادهروی بروم تا بغضی را که در گلویم شکل گرفته بود، مهار کنم.
پیادهروی در خیابانهای مرکزی تهران از دروازهدولت تا ناصر خسرو همواره لذتبخش بود. مغازههای روشن و پررونق، سینماها، مردمی که شتابان در حرکت بودند، ترافیک پربوق و صدا، کافهها و رستورانهای پرمشتری همگی تصویر جامعهای را ترسیم میکردند که سرشار از زندگی است، اما آن بعدازظهر هالهای از اندوه شهر را در بر گرفته بود، یا شاید من تصور میکردم که چنین است. مثل این بود که «مرگ بر شاه» سایه مرگ را بر سراسر تهران تحمیل کرده است. اینجا و آنجا موتورسوارانی بودند که با گاز دادن بیشازحد میکوشیدند تا سکوت مرگبار را خراش دهند. یک جوان ریشو که پس از سلامعلیک معلوم شد لبنانی است، برای چسباندن عکسهای «امام» بر شیشه جلو اتومبیلها در مخبرالدوله جا گرفته بود.
اندکاندک این احساس در من شکل گرفت که ایران به لحظهای در تاریخ خود پای گذاشته که تاریخنویسان آن را «سکندری خوردن» میخوانند؛ حالتی که در آن نزدیک است کلهپا بشوید و به زمین بخورید، اما موفق میشوید که کموبیش سر پا بمانید. این «سکندری» ما نزدیک به نیم قرن طول کشیده است، اما امروز احساس میکنم که دوباره روی پای خودمان قرار گرفتهایم و میتوانیم به مسیری که مسیر تاریخی و طبیعی ملت ما است، بازگردیم.
در آن بعدازظهر شوم، فکر کردم خودم را به یک نانخامهای از مغازهای که همواره مشتریاش بودم، مهمان کنم تا در آغاز صبری تلخ در انتظار ظفری دوردست، از تلخی «شاه رفت» بکاهم، اما وقتی که به مغازه «اسلامبول» رسیدم، دیدم که حسین آقا دارد کرکرهها را پایین میکشد.
پرسیدم: حسین آقا، چی شده، چقدر زود میبندی؟
پاسخ داد: ایسدیرم گدم اوه، اتورام دویونجا آغلیام! (میخواهم بروم خانه، بنشینم و سیر گریه کنم!)
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
عمیق تر دیدن
دروود بر آقای طاهری گرامی،
تحشیه ای برای عمیق اندیشیدن و دیدن تیزبینانه.
قبل از توضیح لازم میدانم چند خطا را تصحیح کنم. آن تک مصرع از زبان منوچهر گفته نشده است؛ بلکه از زبان «ایرج شاه در برابر برادرانش: «نباشد به جز مردمی، دین من». آن تک بیت نیز مال سعدی نیست؛ بلکه از فردوسی در شاهنامه است و سعدی نقل قول کرده است:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد.... که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است ...... که جان دارد و جان شیرین خوش است.
اکنو میپردازم به توضیح مختصر در باره ذهنیّت آقای طاهری که همچون ذهنیّت میلیونها ایرانیست و متاسفانه در همان چارچوبهای تعلیمات دیانت مزدائی گرفتاره که فرهنگ ایران را به غلط در یزدانشناسی زرتشتی جا میدهند. در حالیکه دیانت زرتشتی برآمده از تحوبلات تاریخی و فرهنگی ایرانیان هست، ولی فرهنگ ایرانیان نیست و نه تنها علیه آموزه های اصیل زرتشت[= گاتاها] بود؛ بلکه در تضاد و خشونت فاجعه بار علیه بُنمایه های فرهنگ ایرانیان.
1- «شاه» نام اختصاصی سیمرغ گسترده پر است و هر انسانی و - در اینجا ایرانیان – به ذات خودشان «شاه» هستند؛ زیرا با سیمرغ، اینهمانی گوهری دارند و سیمرغ نیز «خوشه سی و سه زنخدای ایرانی» هست. وقتی که صحبت از «جاوید شاه» میشود، بحث بر سر سلطنت این شخص یا آن شخص یا سیطره این دودمان و آن دودمان نیست؛ بلکه «جاوید شاه» با پرنسیپ «نامیرایی تخمه گوهری و خدایی و شاهنشاهی و خودزاینده» ایرانی -انسانها به طور کلّی – سر و کار دارد و فرّ نیز، خصالی هستند که در نبرد با آزارندگان جان و زندگی به محک زده میشوند و لیاقت آفرینگویی ایرانیان را نصیب دارنده فرّ میکنند و تا زمانی که شاه دارنده فرّ، پایبند به پرنسیپهای فرهنگ ایرانیان هست، فرّ او همچون مشعل میدرخشد و موثر هست و به محض اینکه به آزردن جان و زندگی اقدام کند، خود به خود، فرّ از او میگریزد و به سرچشمه اش که مردم ایران در جامعیّت وجودی باشند، بازمیگردد و شاه حاکم، هیچ حقّانیتی به فرمانروایی ندارد و باید او را عزل کرد.. فرّ ایزدی و فر موبدی از جعلیات موبدان است. در ایرن فقط «فرّ کیانی» وجود دارد که سرچشمه اش به خانواده سام و زال و رستم بازمیگردد. گفتن جاوید شاه را نباید با نامیرایی اینهمانی داد. مسئله جاوید و جاویدان در دستگاه دیانت مزدائی، تقلیب اصل نامیرائی بود که با تخمه خودزا پیوند داشت. احقیقت این است که جاوید شاه گفتن مردم عبارت است از تاکید بر «شاه بودن خود ایرانیان به ذات خودشان» که منشاء و اصل متعیّن کننده و انتخاب و حقّانیّتدهی محسوب میشوند. نامیرایی نیز با جاوید و جاویدان از یکدیگر متفاوت هستند. جاوید، امکان خودزایی ندارد؛ بلکه ماندن در ابدیّتی ثابت است. در حالی که «نامیرائی»، پروسه زایشهای مکرّر است همچون تخمه ای که کاشته و بالیده و شکوفه میدهد و سپس به تخمه تبدیل میشود از بهر زایشی دیگر و الی آخر. موبدان زرتشتی با تقلیب و دستکاری متون کوشیدند که جاویدان را به جای «نامیرایی» بگذارند تا از این طریق بتوانند اصالت را از انسانها ساقط کنند و ابدالدّهر ولی فقیه حاکم بر انسانها بمانند.
2- تفاوت «شاهنشاهی» در تاریخ و فرهنگ ایرانیان با نظامهای مونارشی که دقیقا کپیه برداری باخترزمینیان از تجربیات ایرانیان است، از زمین تا آسمان، متفاوت از یکدیگرند. خود کلمه «مونارشی» همه چیز را لو میدهد. مونارشی ترکیبی از «مون + ارشه» است و مون با ماه اینهمانی دارد که همان بهرام است و ارشه/ارکه/ارتا با سیمرغ اینهمانی دارد. نام ماه در زبانهای انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و ایتالیایی و لاتین با ماه در تجریات ایرانیان، اینهمانی ریشه ای دارد هرچند سبقه تجربی و اسطوره ای آن را باختر زمینیان نمیدانند؛ زیرا یزدانشناسی دیانت مزدایی، تا توانسته اکثریّت ردّپاها را نابود و تقلیب و از محتوای اصیل، خالی کرده است.
3- بحث شاهنشاهی ایران به اصل و اصالت تجربیات مایه ای مردم ایران برمیگردد که هر انسانی به ذات خودش شاه است و گوهر خدایی دارد. فریادهای مردم ایران و دلبستگی آنها به پادشاهی به معنای این نیست که مردم ایران در جستجوی «سلطنت که همان معادل مونارشی در تاریخ و فرهنگ باخترزمینان میشود» هستند؛ بلکه میخواهند ایده آل خود را از فرمانروایی که با خداوند مهرورزی = سیمرغ گسترده پر اینهمانی دارد، واقعیّت پذیر کنند و سیمرغ =شاه، هرگز حکومت نمیکند؛ بلکه همیال و معشوقه و مطرب و رقّاصه و آهنگنواز و می افشان هست. حکومت ایده آلی برای مردم ایران، حکومتی است که دقیقا واتاب دهنده و مجری فروزه های سیمرغی باشد؛ وگرنه هیچ حقّانیّتی به قدرت و اقتدار و فرمانروایی ندارد؛ ولو در هر متر مربع ایرانزمین با صدها «کاتیوشا و شاتگان ساچمه زنی و پهبادها و تیربارهای مرگبار» و فلان و بیسار مستقر باشد.
4- نقش سمبلیک شاهزاده رضا پهلوی در نبرد با ضحّاکیان گیوتینی و خونریز، دقیقا به حیث فریاد ملّت ایران برای فرمانروایی و حقّانیّت سیمرغ گسترده پر برای جابجای ایین کشورداری است که در تصویر شاهزاده، جنبه سمبلیک پیدا کرده است. مردم ایران، شاهانی را میخواهند که فروزه های سیمرغی را واقعیّت پذیر و تامین و تضمین کنند. خواه فرمانروایان، مادینه باشند، خواه نرینه. اصل، پرنسیپها و فروزه ها هستند که آرمان و ایده آل مردم ایرانند و هزاره هاست در سلول به سلول وجودشان آمیخته اند و هرگز مردم ایران به آنها پشت نخواهند کرد؛ زیرا هویّت وجودی خودشان هست. آنچه که با زور و تبلیغ و خونریزی و اجبار و کشتار و تحمیق و امثالهم بر سطح و لباس ایرانیان حاکم اقتلویی شده است، هرگز هویّت ایرانیان نیست. به همین دلیلم، تضاد مردم ایران با حکومتها بر سر همین دوگانگی وحشتناک است که از دروان میترائیسم تا همین امروز دوام آورده است. مردم ایران بر آنند و خواهانند که به اصالت خودشان بازگردند و حکومتها بی برو برگرد باید با «پرنسیپهای و فروزه های سیمرغ گسترده پر» اینهمانی داشته و همتراز و همپا باشند؛ در غیر این صورت، نابود کردن حکومتها و در بند کردن ضحاکان حاکم بر ایران، جای چون و چرا ندارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان