رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 19 بهمن 1404 - Sunday, 8 February 2026

رای بر محکومیت رهبری مبارزه ای که هنوز جریان دارد و جریان خواهد داشت.

رای بر محکومیت رهبری مبارزه ای که هنوز جریان دارد و جریان خواهد داشت.


"همگامی برای جمهوری سکولار دمکرات در ایران "   از جمله تشکل های متعددی هست که جریان چپ وجمهوری خواهان به امید این که بتوانند همگامی کسانی که قبلا با آنها هم گام بودند را جلب نمایند ایجاد شد.
اما در عمل همان کهنه طاس و ولگن  وهمان کهنه حمام شد!
چرا که باز همان افراد ،همان نگاه ،همان منیت های شخصی "امری که همیشه بر سر این گونه تشکل یابی ها سایه انداخته و اصل مسئله  راکه این بار همگامی باشد زیر سئوال میبرد! 
ما با کسی هم گام نمی شویم! اگر کسی خواهان همگامی است باید قدم های خود را با ما همآهنگ کند!
نتیجه کاردادن اطلاعیه واعلامیه به مناسبت های مختلف که هرگز نشانی از تعامل ،تسامح ،رایزنی بدون پیشداوری برای برخورد با مسائل جامعه وعمل کرد خود و راه های گسترش ارتباط های فرا جناحی با دیگر نیرو های فعال در مبارزه با جمهوری اسلامی را در آنها نمی بینی .
دریغ که هنوز با وجودی که این همگامی برای مبارزه با جمهوری اسلامی تشکیل شده اما بیشتر توجه پایه گذاران آن  به عملکرد شخص آقای رضا پهلوی و مخالفت با هر نوع همگامی با ایشان حتی در مبارزه با جمهوری اسلامی بوده است . 
به آخرین اعلامیه این افراد که توسط محافل چپ  وجمهوری خواهان صادر شده می نگرم .اعلامیه ای که گویا از قبل در رابطه با شکست جنبش اخیر خیابان تنظیم گردیده !با وجودی که هنوز نه ببار است ونه بدار و هنوز بسیارندمردمانی که با عشق به آزادی به خانه های خود بر نگشته اند ومترصد فرصت اند که که با حمایت جهانی ،خشم ونارضایتی مردم که این کشتار وحشیانه تنفر از جکومت را صد چندان کرده  بار دیگر خیابان ها را که هنوز حکومت نظامی بر آن حاکم است زیر پا واراده خود برای رهائی در نوردند.
اما اطلاعیه کاری به این که امروز در بین اقشار مردم چه می گذرد واین که چه میزان اراده مردم بخاطر شکست وسرکوب ازعمل خود از شعار های خود روی گردان شده وشخص آقای رضا پهلوی را در این رابطه محکوم می کنند ندارد .
اعلامیه ضمن محکوم کردن جنایت جمهوری اسلامی  نوک حمله خود را متوجه رهبران وکسانی که گردانندگان اصلی میدان بودند برگردانده مبارزه را تمام شده می داند ! بر نادرست بودن آن، عدم مسئولیت وکارائی رهبری  آن تاکید می کند.
این مبارزه را شکست خورده می داند و قبل از این که آنرا ناشی از کشتار وحشیانه جمهوری اسلامی بداند .کشتاری که در مخیله هیچ کس نمی گنجید  آنرا را متوجه کسی که فراخوان داد وآن را رهبری کرد یعنی شخص شاهزاده رضا پهلوی می کند! تا از فرصتی که کشتار جمهوری اسلامی پدید آورده در جهت زیر سوال بردن شخص شاهزاده  وجریاناتی که از ایشان حمایت می کنند ! استفاده کند.
برخوردی نادرست ،فرصت طلبانه که نتیجه گیری آن تاکید بر درستی شعار وعمل کرد جریان جمهوری خواهان است.
عملکردی که در هیچ کجای این چند روز اثری تاثیر گذار از آنها دیده نمی شود .هر چه کشته شده عمدتا جوانانی بودند که با شعارهایی در حمایت از شاهزاده پهلوی بدم گلوله رفته بودند.
برخورد درست هر جریان سیاسی در چنین موقعیتی است که امکان تاثیر نهادن بر روی افکار عمومی را فراهم می کند وباعث محبوبیتش می گردد.برخوردی منصفانه ،با شهامت ، حس مسئولیت ،ظرافت برخورد ،درک لحظه و احساسات مردم . لحظه خطیری  که در حال حاضر با تکیه بر ابراز همدردی وحرمت نهادن به کشته شدگانی که با نام پهلوی بمصاف مرگ رفتند  براعتبار خود بعنوان یک هم وطن ،یک نیروی خالی از حب وبغض می افزاید!
 فتح بابی برای نزدیکی وعمل مشترک در مقابل جلاد وجلادان. 
اما متاسفانه این اعلامیه نه تنها به این مهم نمی پردازد بلکه روح اصلی آن  باز بر جدا سری می کوبد ولبه تیز شمشیر را متوجه افرادی می کند که از جریان های "اقتدار گرا" منظور مشروطه خواهان وسلطنت طلبان  حمایت می کنند.
دادن این اطلاعیه که مبارزه عزیز ان از دست رفته را زیر سوال می برد  نه تنها اندوهی از دل خانواده ای کشته شدگان کم نمی کند بلکه بر داغ پدر ومادرانی می افزاید که فرزند جوانشان با امید وعشق به آزادی که در حال حاضر در وجود شاهزاده رضا پهلوی می بیند بمیدان رفته بودند ویا این که در میدانند.
بگذاریم! حداقل خون های ماسیده شده بر دیوار ها بخشکند وپس آن گاه در فضائی آرام با فاکت های زیاد به نقد شعار ها ، دلایل شکست که هنوز به هیچ وجه مشخص نشده ! ونه برهیچ کس روشن نیست " جز بر اطلاعیه دهندگان همگامی" مشخص شود همه جانبه  پرداخته شود . بعد رای خود را صادر نمائید. 
همین نوع بر خورد هاست که انزوا ی چپ ، جمهوری خواهان  و دیگر جریان های افراطی رادیکال را باعث می شود.
احساسی که بعد از خواندن این اعلامیه بمن دست داد متاسفانه چنین بود که اعلامیه دهندگان خوشحالند که چنین فرصتی بدست آمده تا شاهزاده رضا پهلوی سخت بزیر سوال ببرند ودر کنارش از درستی سیاست همگامی سخن بگویند.
اعلامیه ای برای اتهام زنی وپراکنده کردن شائبه! نه تلاشی صمیمانه در جهت مرحم نهادن بر زخم های حاصل از یک نبرد نابرابردر میدان نبرد جانانه یک نسل برای سرنگونی جمهوری اسلامی که با نهادن نقد جان به میدان در آمده است.
اعلامیه ای که فراخوانش برای همگامی در وحله نخست بستن چشم بر اصلی ترین نیروی فعال در میدان است ،ندبدن ومتوجه نشدن اصلی ترین تمنای این نسل در میدان ! زندگی با معیار های این نسل !
دو پاراگراف این اعلامیه که از نظر من روح واقعی این اعلامیه است." قضاوت با خواننده  
«همگامی» از مردم ایران دعوت می‌کند تا با هوشیاری در برابر قساوت شنیع رژیم و همچنین تهدیدات خارجی که امنیت و موجودیت مستقل ایران را به خطر می‌اندازد، برخورد کنند. دیگر نباید جان جوانان و دیگر آحاد مردم ایران دستمایه فراخوان‌های غیرمسئولانه برخی نیروها در خارج از کشور قرار بگیرد.
به باور «همگامی» لازم است تا اعتراضات مردم در مسیری مستقل از نفوذ اراده‌های خارجی و میدان‌داری بخش اقتدارگرا و موج‌سوار اپوزیسیون و در شرایطی جریان پیدا کند که امنیت و جان مردم دستخوش خطرات بزرگ نشود. 
«همگامی» از تمامی نیروهای جمهوری‌خواه داخل و خارج از کشور که به دمکراسی، حقوق بشر، استقلال کشور و یکپارچگی سرزمینی ایران پایبندی دارند، دعوت می کند تا در صفی منسجم و متمایز با همه اشکال اقتدارگراییبرای پایان دادن به جمهوری اسلامی و گذار به دمکراسی «همگامی برای جمهوری‌سکولاردمکرات در ایران»
٢٣ دی ١٤٠٤ برابر با ١٣ ژانویه ٢٠٢٦
#کانال_تلگرامی_ندای_جمهوری_ایران
متح

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چگونه میتوان و باید با مسئولیّت فردی به استقلال فکر رسید؟

....... (ادامه 3 و ختم کلام)
در ادامه صحبتهایم تاکید کنم که نمیتوان از دیگران انتظار داشت به انتقاد از تاریخچه اعمال خود بپردازند؛ ولی ما خودمان هیچ انتقادی در حقّ گفتارها و رفتارها و کردارهایمان نداشته باشیم. تا امروز سنّت مدّعیون این بوده است که خطاها و اشتباهات دوران پهلوی دوم را مسبّب اقدامهای واکنشی خودشان علیه آن توضیح و تشریح و توجیه کنند؛ امّا در باره خطاها و اشتباهات خودشان نه تنها لام تا کام، سخنی نگفته اند؛ بلکه آنها را عین اقدامهای صحیح و به حقّ و ناگزیر قلمداد نیز کرده اند.

مثلا ملّیون هیچوقت نمیگویند که مصدّق، اشتباه کرده است؛ بلکه تمام ذهن و فکرشون، تمرکز کردن بر خطاهای محمد رضا شاه است. هیچکس نمیگوید مملکتی که قانون دارد – گیرم خیلی ایرادها داشته باشد قانونش – نخست وزیر حقّ ندارد، مجلس را سر خود منحل کند؛ زیرا با شاه مملکت، اختلاف نظر دارد؟. در کجای دنیا، چنین رسمی وجود داشته که مصدّق، سرخود اقدام کرده بود؟. چرا عمل مصدق، آنهم آدمی که ادّعای حقوقدانی میکرد، جای لم و بم ندارد؛ امّا اقدامهای شاه، جای چون و چرا دارند؟. مصدّق میتوانست مخالفت خودش را در مجلس علیه شاه، ابراز کند و ادامه دهد و به مقاصد خودش به کمک آرا دیگر نمایندگان مجلس برسد؛ ولی چنین کاری نکرد. در ایران خودمان خیال نکنید که پایبندی به چنین قواعدی معتبر بوده است؛ بلکه در تمام جهان اینطور است حتّا در حوزه دانشپژوهی. مثلا «کانت» موظّف بود که کتاب «متافیزیک اثر بائومگارتن» را تدریس کند برای دانشجویانش. امّا کانت هر وقت که کتاب «بائومگارتن» را باز میکرده است، به تهوع مبتلا میشده و حالش به هم میخورده از محتویات کتاب. برغم این إحساس تهوّع به تدریس کتاب میپرداخته و با زیرکی خاص خودش به نقد آن در لابلای صحبتهایش میپرداخته تا زمانی که بازنشست شد و آن کتاب معروفش را نوشت و زیر پای تمام «متافیزیکهای» دوران خودش و پس از خودش را درو کرد رفت. من می پرسم که آیا سوای این است که در تمام مجالس دنیا، احزاب سعی میکنند دیگر نمایندگان فراکسیونها را در خصوص خیلی از برنامه هایشان متقاعد کنند و مردم نیز حواسشان به همه چیز است و در انتخابات به فرض کنیم نظرات فراکسیون اقلیّتها رای بیشتر میدهند تا در مجلس، اکثریت آرا را نصیب ببرند؟. آیا سوای این است؟. کدام یک از اینهمه سازمانها و احزاب و گروهها و فرقه ها و تشکییلات سیاسی که به وجود آمده اند در تاریخ اخیر ایران، صادقانه به ارزیابی سازمان و تشکیلات خودشان همّت کرده اند؟. نام ببرید یکی را لطفا. بوده اند و هستند افرادی که گسیخته اند از سازمانها و بعضیها خاطراتشان را نوشته اند و بعضیها نیز سکوت کرده اند. ولی قاعده کتمان و استتار در باره سوخت و ساز سازمانها، همچنان مخفی و سرّی مانده است. چگونه میتوان از دیگران، ادّعای گشوده فکری و صداقت داشت ولی خویشتن مصدر ریاکاری و تظاهر کردن و مزوّری و شیّادی بود؟. چگونه؟. این در خصوص ملّیها بود. شما میتوانید ان را در خصوص تمام تشکیلات و گرایشها مشمول بدانید. من همچنان تاکید میکنم که مدّعیون اگر به راستی ریگی در کفششان نیست و واقعا و قلبا میخواهند که برای ایران و سرفراری آن و سعادت و خوشزیستی مردم ایران بدون هیچ استثنائی و تبعیضی، گامی ارزشمند بردارند، بهتر است به جای خصومتهای حذفی و ایرادهای بنی اسرائیلی گرفتن و توطئه ها و خدعه های سازمانی و لابیگری، بیایند پهلوانمنش وارد عرصه رقابت سالم شوند و شانس خود را بیازمایند. اگر هم نه که مردم ایران، منتظر عره و عوره و شمسی کوره نمیشوند؛ زیرا شکم گرسنه را با وعده های نسیه ای نمیتوان سیر کرد. مردم ایران، مرد عمل میخواهند؛ نه مرد نق زنی و قیافه گرفتن و اله بله کن. شاهزاده رضا پهلوی، مرد عمل است. بقیه که خودشان را رقیب شاهزاده میدانند، میدان برایشان باز است. شاهزاده با دلاوری در میان مردم، ظاهر میشود، ولی حضرات مدّعی رقابت در دهها سوراخ همچون «سیّد علی خامنه ای» قایم شده اند و مصدر آمریّتهای «نرونی» هستند. آیا این تفاوتها را تصوّر میکنید، مردم ایران نمیبینند و نمیفهمند؟. آیا خیال میکنید که مردم ایران، زمانی هوشیار و عاقل و بی هیجان هستند که مثلا بر وفق مراد دل من و سازمان من یا دیگران، رفتار کنند؟.من بارها پرسیده ام و گفته ام که چه کسانی هستند که کیفیّت ادّعایی مدّعیون را تعیین و مشخّص میکنند، مردم ایران یا لیدرهای حزبها و سازمانها و تشکیلات و گروهها و فرقه ها و غیره و ذالک مدّعیون عرصه سیاست؟. وقتی مردم، فریاد میزنند که «این آخرین پیامه، پهلوی برمیگرده»، نباید اخمها را درهم کشید که چرا مردم، این حرفها را میزنند یا بر در و دیوار مینویسند این ارزوی خود را. مدّعیون و رقبا نباید صدها تئوری ساخته و پرداخته ذهنی برای نادیده گرفتن واقعیّتها در مخیله خودشان بپزند یا بهانه ها آورند. مشکل اکثر مدّعیون رقابت در این است که چرا مردم ایران برای آنها تره خورد نمیکنند. سازمان مجاهدین ناراحت از این است که چرا مردم ایران نمیگویند: «ایران - رجوی، رجوی - ایران». چپهای عقب مونده ایدئولوژیکی ناراحتند که چرا مردم ایران نمیگویند: «برخیز ای داغ لعنت خورده بر خیز!». ملّیها ناراحتند که چرا مردم نمیگویند: «مصدّق مصدّق». همینطور الی آخر.
بنابر این، عدم همپیمایی و همکاری نکردن اینگونه طیفها به معنای همداستان شدن آنها با حاکمان خونریز است؛ ولو با تمام ابزارها و امکانهایی که در اختیار دارند به نفی چنین حقیقت عریانی بکوشند و حتّا منکرش باشند. آچمز بودن اینگونه گرایشات، برچسب اتّهامی من نیست؛ بلکه سندیّت و مدرکیّت عینی و تجربه شده نیم قرن آزگار رفتار و گفتار و کردار و مواضع مدّعیون است که آچمز بودن آنها را اثبات کرده است و من فقط وضعیّت آنها را در کلام بیان کرده ام. همین.
شاد زی و دیر زی!.
فرامرز حیدریان

ی., 18.01.2026 - 11:48 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چگونه میتوان و باید با مسئولیّت فردی به استقلال فکر رسید؟

...... ادامه (2)
من در باره ولایت فقیه، «اگر» فرضی رامطرح کرده بودم، زیرا دمکراسی محتویاتش در تمام دنیا یک شکل دارم، امّا نظام و ساختمان وچارچوبش میتواند متفاوت باشد. کماکان که دمکراسیهای سوئد و نروژ و آلمان و انگلیس و فرانسه و آمریکا و کانا و استرالیا و غیره و ذالک از یکدیگر متفاوت هستند. چرا مثلا «ولایت فقیه» به حیث یک فرم، مشمول آنها نباشد؟. چرا؟. میتواند «اگر»، محتویات دمکراسی را واتاب دهد و اجرا کند. آنگاه چه دلیلی دارد که من برای دمکراسی وطنی بگویم یا بخواهم که بی برو برگرد باید مثلا شبیه دمکراسی آمریکایی باشد تا من تصدیق کنم که دمکراسی در ایران نیز وجود دارد. به نظر شما مضحک نیست این حرف؟. وقتی سیستمی، محتویات دمکراسی را واتاب دهد و عرضه کند، مهم نیست که اسمش چیه؟. وقتی که من گشنه ام و باید حتما نان بخورم، مهم نیست که اسم نان، سنگک است یا تافتون یا بربری یا باگت یا لواش یا جاپاتی یا کروسان یا بریوش و غیره. مهم این است که من گشنه ام و نان میخواهم، اسم نان چیه، بحث حاشیه ایه. اینکه چارلز، سیستم کشوری اش پادشاهیه، برای من مهم نیست، مهم اینه که من آزادیهای فردی و اجتماعی خودم را دارم و شاه انگلیس نیز ادعای هیچ حقیقتی را ندارد که بخواهد آن را به من و همنوعانم اماله کند!. جالب اینجاست که شما «اگر» مرا خواسته اید نقض کنید؛ آنهم با «اگر ردیف کردنهای خودتان» در خصوص ایجاد ارگانها!

2- بحث از ارگانها و ایده دمکراسی بود. اگر مطالعه کرده یا شنیده باشید، «هیتلر» در آلمان از راه انتخابات آزاد به قدرت رسید؛ نه از راه جبر و کودتا و توطئه. و انتخاب او را حتّا اولین کشوری که گل سر سسبد دمکارسی بود؛ یعنی انگلستان، بلافاصله تایید و تصدیق کرد و به رسمیّت شناخت. پس چطور شد که دمکراسی در آلمان در یک چشم بر هم زدن به بزرگترین سلّاخ خانه اروپایی استحاله یافت؟. خیلی ساده. گروهی سازماندهی شده نظامی با ایدئولوژی مزخرف نازیسم به ارگانهای کشوری دست پیدا کردند و اراده خود را به کرسی نشاندند و مردم را به خاک سیاه درغلتاندند. چنین سودایی را سازمان مجاهدین خلق و سازمانهای مشابه در مخیله خود میپرورانند و ایده آل خود میدانند. مگه غیر از این است؟. آنگاه تا نرسیدن به این ایده آل خودشان مدام شعارها و فریادهای وادمکراسی نیز سر میدهند و با رقیبان در می آفتند به هر نحوی که باشه. ما قبل از اینکه بخواهیم در باره دمکراسی به فرضیه پردازیهای مفصّل و بال و پر دادن به خیالات رنگین کمانی خودمان همّت کنیم، باید بکوشیم در این باره بیندیشیم که موانع ایجاد دمکراسی چیستند و چگونه میتوان و باید بر آنها چیره شد و حتّا از شکلگیری آنها پیشاپیش جلوگیری کرد عین امراضی که انسانها را در مقابل آنها واکسینه میکنند مثل فلج و سل و غیره و ذالک. زایش و بال و پر گرفتن دمکراسی فقط به تئوری پردازی و وجود فلان و بیسار ارگانها مستلزم نیست، بلکه ریشه ای و کلیدی به گشوده فکری انسانها منوط و ملزم و مقیّد است و یعنی پذیرش اینکه اگر دمکراسی ویلای لب دریا باشد، آنگاه هر انسانی بخشی؛ ولو خردلوار از واقعیّت پذیری ویلای لب دریاست تا انسانها بتوانند در آن به تفریح و خوشگذرانی بدون هیچ جنگ و جدالی کامیاب شوند و هرگز به تخریب آن نکوشند؛ زیرا محصول تلاش و همّت تک تک خودشان أست. گرفتید چه میگویم؟. پیوند ایده و واقعیّت دمکراسی با ارگانهای کاربستی کشوری به این منوط است که ما انسانها چگونه می اندیشیم و چگونه رفتار میکنیم و چه چیزهایی در مخیله مان در حال تظاهرات و ماجراجوییها و پخت و پزهای شعبده کارانه مشغول هستیم. سازمانی که – در این جا مجاهدین خلق - بیش از نیم قرن آزگار است، هیچگاه در هیچ یک از مکتوبات انتشاراتی و شفاهی و غیره و ذالک خودش و همچنین رفتارهای اجرائی اش، تره گندیده نیز برای دمکراسی خورد نکرده است و گامی ارزشمند برنداشته است، وقتی که به هر دلیلی و از هر راهی به قدرت برسد و مصدر آمریّتها شود، هرگز به حفظ و پرستاری و نگاهبانی از دمکراسی نخواهد پرداخت؛ بلکه به نابودی ریزترین نشانه های دمکارسی به کمک همان نهادها و سازمانها و موسّسات و غیره و ذالک سعی بلیغ خواهد کرد تا بتواند اراده سازمانی و حزبی را به کرسی بنشاند و جامعه را به «کره شمالی یا دوران استالین در شوروی یا همین ولایت مزخرف الهی در مملکت خودمان» تبدیل کند.
3- من به بسیاری از تک جمله هایی که از برآیندهای تمییز ندادن تفاوت «ایده و واقعیّت پذیری دمکراسی با ارگانهای کشوری» هستند، صرف نظر میکنم؛ زیرا بحث، کشدار خواهد شد و عملا تکرار گفته شده ها. بر آنچه که میخواهم تاکید کنم، همان پذیرفتن و تایید و تصدیق این اصل و شاهراه و خمیرمایه است که انسانها اذعان کنند و بپذیرند که هیچکس «مالک حقیقت» نیست. محور و ستون و زیرساخت بنیانی دمکراسی بر این اصل است که گذاشته و بالیده و با دوام و موثّر میشود.
3- بحث محبوبیّت و درصدها. اینکه گفته اید، محبوبیّت، ملاکی برای انتخاب یا حقّانیّت به فلان مقام سیاسی و کشوری و غیره نیست، دلیل قانع کننده ای اگر برای شما محسوب نمیشود، برای آنانی که انتخاب میکنند، بی شک میتواند دلیل اصلی باشد. مثلا بین «عارف و معین و حمیرا و سیمین غانم و گوگوش و دیگران» میتوان تفاوت صداها را به آسانی تمییز و تشخیص داد. اگر کنسرتی در جایی برگذار شود و فرض کنیم جمعیّت یک میلیون ایرانی بخواهند به کنسرت بروند، به نظر شما اگر از میان یک میلیون نفر، ششصد هزار نفرشان به کنسرت معین بروند، آیا میتوان نتیجه گرفت که دیگر خوانندگان، صدایشان پشیزی نمی ارزد یا حتّا همان حضور یافتگان در کنسرت معین، به صدای دیگر خوانندگان اهمیّتی نمیدهند و ارزشی برای آنها قائل نیستند؟. آیا میتوان چنین نتیجه ای گرفت؟. در جایی و تحت شرایطی و وضعیّتهایی، مردم دوست دارند که به کنسرت معین بروند و در تحت شرایطی و اوضاعی دیگر، مردم به کنسرت عارف و حمیرا یا غانم و دیگران میروند. مسئله، درک وضعیّت و شرایط و حالت و روحیات عاجل مردم است. هیچکس پیشاپیش، پادشاه تعیین نکرده است. اگر هم روزی انتخابات برگزار شود و نوع نظام کشورداری، پادشاهی تعیین شود و شاهزاده نیز به حیث پادشاه انتخاب شود، دلیل بر آن نیست که رقیبان مدّعو هیچ شانسی ندارند در تحوّلات میهنی به سمت و سوی آبادانی و خوشزیستی و شادزیستی مردم. همچین دلایل و مدارک محروم بودن یا محروم شدن آنها در دسترس نیست و هیچکس نیز نمیتواند پیشاپیش، قصاص قبل از جنایت کند. من تاکید میکنم که مردم ایران میتوانند نان سفره خود را با دیگران قسمت کنند، امّا کشتن انسان را نمیتوان جبران کرد؛ ولو ما صاحب تریلدیاردها تُن الماس و جواهرات قیمتی برای دیه پردازی داشته باشیم. جان گرفته شده آدمی را نمیتوان از هیچ جایی، بازخرید کرد. آنچه که من بر آن پایورزی سرسختانه دارم، «گزندناپذیری جان و زندگی» است؛ زیرا بقیه مسائل و مشکلات را فقط در گرو این شرط اساسی است که میتوان واقعیّت پذیر کرد به مرور زمان. مشکل ما ایرانیان معاصر این است که همه چیز را با هم، در یک لحظه میخواهیم و همین خطای اساسی باعث شده است که مدام قربانی شویم و حتّا حدّاقلترین چیزهای داشته شده خودمان را نیز از دست بدهیم. محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی، صرف نظر از اینکه به سلسله پهلویها تعلّق دارد و در تاریخ ایران، سلسله پهلویها برغم بسیاری خطاها و اشتباهات که خواهی نخواهی در آن شرایط میهنی و وضعیّت مردم، پیش می آمده است و رفع آنها به تلاشها و کارهای اساسی منوط بوده اند، از بزرگترین خادمان ایران و مردمش در تاریخ چند هزار ساله ایران به شمار می آیند؛ گیرم که این حرف من به دهن خیلییها تلخ و هلاک آور مزه کند. شاهزاده تا امروز در مقایسه با بسیاری از آنانی که خودشان را رقیب او میدانند، از لحاظ پرستییژ شخصی و جهانی، چهره ای بسیار دوست داشتنی و مقبول و محترم بوده است و همچنان هست. وی همیشه همچون مادر بزرگوارش در کنار مردم ایران ایستاد و برای ایران آباد و آزاد به سهم خودش تلاش کرد. من صحبت از آدمهایی که به نام او و آرزوها و آرمانهای او، رفتارهایشان در خیلی جاها مشمئز کننده بوده است و شایدم هنوز باشند و جای انتقاد دارد، صحبت نمیکنم؛ بلکه از خود شخص شاهزاده رضا پهلوی سخن میگویم. اینکه نوشته اید «حتّا پنجاه نفر» را نیز نمیتواند به خیابان بیاورد، من هیچ مشاجره ای نمیکنم، مخصوصا با استناد کردن به واقعیّتهای عینی و ریاضی و انفورماتیکی و آماری که شما دائم از لحاظ زبانی به آنها آویزان میشوید ولی در عمل چشمانتان را بر آنها میبندید. در این باره، من هیچ حرفی نمیزنم؛ زیرا واقعیّتهای میهنی و برونمرزی میگویند که شاهزاده تا کنون نه تنها پنجاه نفر را میتواند به خیابانها بیاورد؛ بلکه حتّا میلیونها انسان را به خیابانها آورده است.

ادامه دارد ........................
فرامرز حیدریان

ی., 18.01.2026 - 10:51 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چگونه میتوان و باید با مسئولیّت فردی به استقلال فکر رسید؟

دروود بر آقای مرادی گرامی،
بحثی کشّاف در چندین خطبه با دست خالی!

مطلبی که شما نوشته اید به ابعادی اشاره میکند که نه تنها ملزم به بازشکافی گسترده هستند؛ بلکه همچنین دقیقکاوی مفاهیم و اصطلاحات و سنجشگری کژفهمیها. میکوشم که در دو یا سه خطبه، مسائلی را تشریح کنم؛ زیرا سر آن ندارم که توضیحات مثنوی وار بدهم. تلاش میکنم به اصل قضیه بپردازم به همراه طرح پرسشهایی که مستلزم تامّلات پیوسته هستند. قبل از اینکه کلامم را شروع کنم، کمافی السّابق تاکید میکنم که من در مسئله سیاست به هیچ تشکیلات و سازمان و حزب و گروه و فرقه و امثالهم در تمام عمرم از دوران بلوغ تا همین ثانیه وابسته و عضو و غیره و ذالک نبودم و نیستم و نخواهم بود. مواضع نظری من در باره و در دامنه سیاست و تشکیلات سیاسی به دلیل آن است که «سیاست»، بخشی از زندگیست که تصمیمهای برخاسته از دامنه آن میکوشند تا بسیاری از مناسبات اجتماعی و کشوری و رفتاری انسانها را متعیّن کنند؛ در نتیجه، اندیشیدن در باره آن، وظیفه همه انسانهاست؛ نه فقط من.

1- شما در توضیح ایده دمکراسی و واقعیّت دمکراسی، خلط برداشت دارید و تصوّر میکنید که بودن نهادها و امکانهای تثبیتی، ضامن اصلی ایجاد دمکراسی و ثبات آن است. چنین تصوری را هیچ کدام یک از متفکّران و فیلسوفان و اساتید علوم سیاسی باختری از عصر یونان تا همین عصر مدرنیته در مخیله نداشته اند و اصلا نیز ندارند. ایده دمکراسی مثل نقشه کشور یا به عبارت بهتر، نقشه راه است. امّا واقعیّت دمکراسی، پیچ و خمها، فراز و نشیبها، موانع، احتمالات وقوع تصادفات و دهها و صدها موراد دیگر است. ایده دمکراسی به ما کمک میکند تا نه تنها در باره واقعیّت پذیری آن بیندیشیم؛ بلکه همچنین کمک میکند که در باره تجربه ای که از کاربست تئوری در عمل داشته ایم، به سنجشگری نتایجش و و بهبود ایده نیز همّت کنیم. به عبارت دیگر، فرضیّه ما از امکان تماس گرفتن با دیگری باعث میشود که ما در عمل به اختراع یا اکتشاف چیزی کوشا شویم و سپس همینطور نتیجه فرضیات و آزمایشهای خود را بهبود دهیم و تکمیل کنیم [داستان اختراع تلفن از دوران گراهام بل تا تداوم آن در دست استیو جابز و همینطور ادامه داستان در آینده]. دمکراسی به هیچ وجه من الوجوه، سیستم نیست. در این باره من مطالب گوناگونی نوشته ام. «دمکراسی» عین وضعیّت آب و هوایی است که مدام تغییر میکند؛ چنانچه شرایطش مهیّا باشند. ناگفته نگذارم که حتّا ایده «حاکمیّت» نیز نوعی «وضعیّـت و چارچوب کلّی/جمعی» است که چگونگی نمادها و ساختارش از جامعه ای به جامعه ای دیگر فرق میکند. مثلا حاکمیّت در آمریکا با حاکمیّت در سوئد و حاکمیّت در آلمان و حاکمیّت در چین و کره شمالی و غیره و ذالک از یکدیگر متفاوت هستند. اینکه شما و دیگرانی مثل شما تصوّر کنند که وجود الزامی نهادها و موسّسه ها و سازمانها و ادارت و ارگانها هستند که واقعیّت پذیری دمکراسی را تامین و تضمین میکنند، خطایی آشکار است. دمکراسی به منش گفتاری و رفتاری و کرداری در هنگام منوط است و همچنین آموزش و پرورش و تایید و تصدیق این اصل که هیچکس، مالک حقیقت نیست؛ نه به حیث شعار؛ بلکه به حیث اصل و پایه و شالوده باهمزیستی. ارگانها به طور کلّی به حیث ابزارها محسوب میشوند که کاربست آنها به ذهنیّت آنانی وابسته است که مصدر تصمیمگیریها هستند. بالطّبع، کنشگرانی که ذهنیّت بسته و آکبندی و ایدئولوژیکی و مذهبی و غیره و ذالک دارند، از ارگانها در سمت و سوی به کرسی نشاندن مبانی ذهنیّت خودشان استفاده و اقدام میکنند. در هیچکدام یک از سازمانها و احزاب و گروهها و فرقه ها و تشکیلات سیاسی که در ایران از دوران مشروطیّت به وجود آمدند به افراد عضو سازمان هرگز درس دمکراسی داده نشد و نمیشود. نمونه ساده و دم دست آنها: حزب توده با انشعاباتش. سازمان چریکهای فدائیان خلق با انشعاباتش. سازمان مجاهدین خلق با انشعاباتش. در هیچکدام یک از این سازمانها، انسانه را دمکرات منش بار نمی آورند؛ بلکه هر انسانی را از صدر کادر سازمانی تا ساده ترین عضو به حیث تابع و مطیع و تسلیم محض شده اراده سازمانی و حزبی و اطاعت کردن از هر چی آقا گفت، ملزوم و مکلّف و مجبور و تهدید میکنند. در جامعه ای که سازمانهای بسته عقیدتی با دیسپلین نظامی بتوانند به ارگانهای کشوری دست پیدا و خودشان را حاکم کنند، بحث از دمکراسی کردن، بلاهت آشکار است. پس صرف بودن ارگانها و واحدها و سازمانها و غیره و ذالک، دلیل متّقن و برهان قاطع برای ایجاد و تضمین و بقای دمکراسی نیست. این مسئله خواهی نخواهی پیامدهای خاصّ خودش را دارد که شما اکثرا بر تک تک آنها انگشت گذاشته اید بدون آنکه اصل قضیه را که من توضیح دادم، متوجّه اش شده باشید. شما پیامدهای فقدان دمکراسی را نه در «اصل قضیه» که همان پذیرفتن و گردن نهادن به پرنسیپ و مالک پذیر نبودن حقیقت باشد، اصلا در نظر نگرفته اید؛ بلکه با مهارت کلامی سعی کرده اید که آن را کلّا استتار کنید و به حاشیه برانید. در کجا شما دیده اید یا شنیده اید که مثلا خانم مریم رجوی، راه را برای گفت و شنود با دیگر اندیشان، بر اعضا و هواداران سازمان خودش، باز گذاشته باشد و مسئولیّت پاسخگویی به مردم را با گشوده فکری تمام به عهده گرفته و در عمل اثبات کرده باشد؟. ارگانها همیشه وجود دارند. حتّا همین ولایت فکسنی فقیه فقط ارگانهای سرکوبگر و خونریز ندارد؛ بلکه همچنین دارای ارگانها و سازمانها و ادارات و موسّسه ها و آموزشگاهها و غیره و ذالک نیز هست. پس چرا هیچ خبری از دمکراسی در آن نیست؟. علّتش کاملا شفّاف است. ذهنیّت دربسته و ادّعای تملّک حقیقت محض و باطل شمردن تمام آنانی که در تحت سیطره و تابعیّت ولی فقیه به حیث اراده الله بر روی زمین تسلیم و تکریم و تعظیم نمیکنند و ذبح شدن و سلّاخی کردن آنها نیز از اهمّ واجبات کفایی است.
من به دلیل اینکه خوانندگان خسته نشوند، سعی میکنم کوتاه کوتاه توضیحاتم را بنویسم و پست کنم.
ادامه دارد..................
فرامرز حیدریان

ی., 18.01.2026 - 09:37 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
محبوبیت رسانه‌ای جایگزین مشروعیت سیاسی و اتحاد قاعده‌مند نیست

با احترام و درود جناب حیدریان گرامی،
نقد شما را با دقت خواندم و پاسخ را نه از موضع تقابل شخصی بلکه با هدف شفاف‌سازی اختلاف دیدگاه‌ها ارائه می‌کنم. اختلاف ما بر سر نیت یا مخالفت با جمهوری اسلامی نیست. اختلاف بر سر تعریف سیاست اتحاد و مفهوم مسئولیت سیاسی است.

جناب حیدریان، این نوشته شما "اگر زمامداران ولایت فقیه بتوانند مفاد و اصول دمکراسی را در جامعه ایرانی، واقعیّت پذیر کنند، آنگاه جاذبه تمام تئوریهای دمکراسی نوع باختری برای همیشه از جامعه ایران، رخت برخواهند بست".
این گزاره بیش از آن‌که یک نظر تحلیلی باشد به یک فرض غیرواقعی و حتی شوخی فکری شباهت دارد. دموکراسی یک برچسب ایدئولوژیک یا کالای وارداتی نیست که با تغییر منبع تولید، اعتبارش از میان برود. دموکراسی یک وضعیت عینی است. مجموعه‌ای از آزادی‌ها نهادها و قواعد پایدار است که اگر در جامعه‌ای برقرار شود منشأ آن اهمیت درجه دوم پیدا می‌کند.
اگر در جامعه‌ای آزادی بیان وجود داشته‌باشد اگر انتخابات آزاد و رقابتی برگزار شود اگر حاکمیت قانون برقرار باشد و اگر شهروندان امکان انتخاب و نظارت واقعی داشته‌باشند پرسش از این‌که این وضعیت توسط چه نیرویی ایجاد شده عملا بی‌معناست. جامعه‌ای که به دموکراسی رسیده دیگر نیازی به جست‌وجوی دموکراسی ندارد. مسئله اصلی در چنین جامعه‌ای حفظ مراقبت و دفاع از آزادی موجود است نه تلاش برای کسب آن.
این تصور که اگر حاکمیت ولایت فقیه دموکراسی را محقق کند جاذبه دموکراسی نوع باختری از بین می‌رود ناشی از خلط منبع با محتواست. دموکراسی باختری یا شرقی ندارد. یا وجود دارد یا ندارد. یا حقوق تضمین می‌شوند یا سرکوب می‌شوند. یا قدرت پاسخ‌گوست یا خودکامه است.
مشکل اصلی این دیدگاه نادیده‌گرفتن ماهیت دموکراسی است. دموکراسی با ساختار اقتدارگرای ولایت فقیه ناسازگار است. اگر مفاد دموکراسی به‌طور واقعی اجرا شوند آن ساختار خودبه‌خود فرو می‌ریزد. بنابراین طرح چنین فرضی نه راهگشاست و نه تحلیلی بلکه بازی با واژه‌هاست.
در جامعه آزاد مسئله رقابت ایدئولوژیک پایان می‌یابد و جای خود را به رقابت برنامه‌ها می‌دهد. دموکراسی چیزی نیست که یک‌بار به‌دست آید و بعد کنار گذاشته شود. آزادی وقتی موجود است وظیفه اصلی پاسداری از آن است. نه بازتعریف آن برای توجیه ساختارهایی که ذاتا با آن در تضادند.
محبوبیت به‌خودی‌خود معیار مشروعیت سیاسی نیست.
محبوبیت زمانی معنا دارد که در چارچوب قاعده دموکراتیک سنجیده شود. وزن اجتماعی بدون سازوکار انتخاب آزاد پاسخ‌گویی و تصمیم جمعی می‌تواند حاصل هیجان و خشم لحظه‌ای باشد. سیاست را نمی‌توان صرفا بر احساس عمومی بنا کرد و سپس نام آن را اراده مردم گذاشت.
وضعیت اضطراری مجوز تعلیق اصول نیست.
بحران دقیقا زمانی است که عقل سیاسی باید فعال‌تر عمل کند. حذف قاعده به بهانه فوریت راه را به اطاعت کور و خطاهای پرهزینه باز می‌کند. همکاری بدون تعریف روشن قدرت مسئولیت و پاسخ‌گویی نه نجات‌بخش است و نه پایدار. تجربه تاریخی این نکته را بارها تأیید کرده است.
نقد رهبری به‌معنای کناره‌گیری از میدان نیست.
حضور سیاسی فقط با فراخوان خیابانی تعریف نمی‌شود. نقد ساختاری بخشی از کنش سیاسی مسئولانه است. کنار گود ایستادن زمانی رخ می‌دهد که فرد از نقد آگاهانه دست بکشد و خود را تسلیم هیجان جمعی کند.
جرأت دیده‌شدن جایگزین مشروعیت سیاسی نمی‌شود.
این‌که فردی بیشتر دیده یا شنیده شود به‌تنهایی دلیل شایستگی رهبری کل اپوزیسیون نیست. رهبری سیاسی زمانی معنا دارد که از فرآیند شفاف انتخاب و سازوکار پاسخ‌گویی بیرون بیاید نه از پیش‌فرض شدن نقش.
اختلاف سیاسی خصومت شخصی نیست.
نقد من متوجه ساختار و نقش سیاسی است نه شخصیت افراد. تقلیل این نقد به دشمنی احساسی یا پدرکشتگی راه فرار از پاسخ به پرسش‌های اساسی درباره شیوه رهبری و تعریف اتحاد است.
نقد نیروی فعال تضعیف مبارزه محسوب نمی‌شود.
فعال بودن مصونیت ایجاد نمی‌کند. تقدس‌سازی از هر نیرویی راه اصلاح را می‌بندد. مسئولیت‌پذیری سیاسی بدون نقد درونی معنایی ندارد و نبود نقد در لحظه بحران هزینه‌ها را چند برابر می‌کند.
اتحاد به‌معنای تبعیت از قوی‌تر نیست.
اتحاد سیاسی یعنی توافق برابر نیروها بر قواعد مشترک. همراهی بدون حق تصمیم‌سازی اتحاد نیست بلکه بیعت است. تفاوت این دو بنیادین است و نادیده‌گرفتن آن راه را به بازتولید اقتدارگرایی باز می‌کند.
شعار و زبان سیاسی موضوع حاشیه‌ای نیست.
شعار بازتاب نگاه سیاسی است. زبان خشن اتحادسوز است. زبانی که بخشی از جامعه را از پیش فاسد یا دشمن معرفی می‌کند امکان همکاری پایدار و همزیستی سیاسی را از بین می‌برد.
درباره نگاه شما به دموکراسی باید صریح گفت این دیدگاه بیش از آن‌که تحلیلی باشد فرضی غیرواقعی است. دموکراسی برچسب ایدئولوژیک یا محصول یک جریان خاص نیست. دموکراسی یک وضعیت عینی است. مجموعه‌ای از آزادی‌ها نهادها و قواعد پایدار. اگر آزادی بیان وجود داشته باشد اگر انتخابات آزاد و رقابتی برگزار شود اگر حاکمیت قانون برقرار باشد پرسش از این‌که چه کسی آن را ایجاد کرده اهمیت درجه دوم دارد. جامعه‌ای که به دموکراسی رسیده دیگر در پی به‌دست‌آوردن آن نیست بلکه وظیفه‌اش حفظ و مراقبت از آن است.
دموکراسی با ساختار اقتدارگرای ولایت فقیه ناسازگار است. تحقق واقعی اصول دموکراسی این ساختار را خودبه‌خود فرو می‌ریزد. بنابراین طرح امکان تحقق دموکراسی در چارچوب ولایت فقیه نه راهگشا است و نه تحلیلی بلکه بازی با واژه‌هاست.
این بحث‌ها تازه زمانی معنا پیدا می‌کند که همه ادعاهای شما درباره موقعیت اجتماعی رضا پهلوی درست فرض شود. تا امروز آنچه دیده می‌شود بیشتر بازنمایی رسانه‌های برون‌مرزی است تا داده واقعی. صداگذاری تبلیغاتی و جوسازی رسانه‌ای جای واقعیت میدانی را گرفته است. این تصویر با آنچه در داخل ایران جریان دارد هم‌خوانی ندارد و تحلیل شما بر چنین داده‌های نادقیقی بنا شده است.
من منکر این نیستم که بخشی محدود از جامعه از رضا پهلوی حمایت کنند. این واقعیت را می‌پذیرم. اما تبدیل این حمایت محدود به ادعای پایگاه اجتماعی گسترده فاقد شواهد میدانی است. در کردستان کرماشان و ایلام با جمعیتی نزدیک به دوازده میلیون نفر حتی یک‌بار نام رضا پهلوی به‌عنوان مطالبه خیابانی شنیده نشده است. این گزاره یک مشاهده عینی است نه تحلیل ذهنی.
رضا پهلوی تا امروز نتوانسته جمعیتی حتی در حد پنجاه نفر را به خیابان بیاورد. نه در داخل کشور و نه در خارج. فاصله میان ادعای رهبری ملی و توان واقعی بسیج اجتماعی کاملا روشن است و نمی‌توان آن را با تصویرسازی رسانه‌ای پنهان کرد.
با این حال پاسخ خود را آگاهانه بر این فرض بنا کرده‌ام که ادعاهای شما درست باشد. حتی در این حالت نیز مسئله اصلی حل نمی‌شود. مشکل همچنان فقدان اتحاد قاعده‌مند مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است. این دقیقاً نقطه اختلاف ماست.
در نقد نوشته شما چند تناقض درونی و چند اشکال منطقی روشن وجود دارد که می‌توان آن‌ها را چنین جمع‌بندی کرد.
تناقض‌ها
دموکراسی به رأی و محبوبیت تقلیل داده می‌شود اما همزمان از آزمون انتخاباتی واقعی سخن گفته می‌شود.
سازوکار دموکراتیک حذف می‌شود اما نتیجه فرضی آن مبنای داوری قرار می‌گیرد.
وضعیت اضطراری بهانه کنار گذاشتن اختلافات معرفی می‌شود اما متن صرف تخطئه رقیبان فکری است.
اگر وقت نقد نیست این حجم از حمله نظری نیز توجیه ندارد.
بی‌اعتنایی به ایدئولوژی تبلیغ می‌شود اما کل تحلیل بر داوری ایدئولوژیک استوار است.
در گفتار نفی ایدئولوژی دیده می‌شود و در عمل گرفتار ایدئولوژی.
نقد به رضا پهلوی هم‌صدایی با حاکمیت معرفی می‌شود اما نقد به دیگران مشروع دانسته می‌شود.
این دوگانه‌سازی با اصل نقد برابر ناسازگار است.
بیعت عملی با نیروی فعال ضروری شمرده می‌شود اما همزمان از آزمون انتخاباتی سخن می‌رود.
بیعت و انتخابات دو منطق متضاد هستند و جمع آن‌ها ممکن نیست.
نکات غیرمنطقی یا نادرست
محبوبیت ادعایی بدون داده و سنجش معتبر مطرح می‌شود.
هیچ آمار یا نظرسنجی آزاد برای اثبات این ادعا ارائه نمی‌شود.
تقسیم جامعه به درصدهای ثابت و قطعی پایه علمی ندارد.
گرایش سیاسی سیال است و در شرایط آزاد به‌سرعت تغییر می‌کند.
تقلیل کل اپوزیسیون به نیروهای ترسو و آچمز ساده‌سازی افراطی است.
این نگاه واقعیت پیچیده جامعه سیاسی ایران را تحریف می‌کند.
کنش سیاسی صرفا به حضور خیابانی محدود می‌شود.
سیاست بدون سازمان قاعده و پاسخ‌گویی به بن‌بست می‌رسد.
تقدس‌سازی از نیروی فعال مانع مسئولیت‌پذیری است.
فعال بودن مصونیت از نقد ایجاد نمی‌کند.
تلقی نقد به‌عنوان خیانت یا هم‌صدایی با دشمن یک مغالطه است.
این استدلال هر نوع گفت‌وگوی اصلاحی را مسدود می‌کند.
شاد و تندرست باشید، با احترام مرادی

ی., 18.01.2026 - 00:20 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
خشم و سرخوردگی و عواقب تهییجگر آن.

مجدّدا درود بر آقای مرادی گرامی،
توضیحی مختصر.

من خواستم اشاره ای به شعارها بکنم. شعار از شعور برمیخیزد. در باره شعار دادن در راهپیمایها و غیره و ذالک، مطالب جداگانه انتقادی نوشته ام. مخصوصا شعارهایی که آلوده به «مرگ بر ....» هستند و موضع شفّاف خودم را اظهار کرده ام. اکنون اشاره ای کوتاه میکنم برای همچنان تاکید کردن بر اینکه شعارها میتوانند نشانگر شعور معترضین باشند و نیات قویمایه آنها.

طبیعتا در حالتهای خشم سنگین روحی و عصبانیّت تهییجی، آدمها به هر نوع فحشکاری که تصوّرش را بکنید و نکنید، متوسّل میشوند عین سر و صداهای عجیب حیوانات در روبرو شدن با حریفان یا خاصمان خود. در مسئله تظاهرات و رراهپیماییها و امثالهم من بر این اندیشه ام که میتوان عالی ترین شعارها را که خیلی هم کوبنده تر از صدها فحشکاری باشند، بر زبان راند و صدای خود را به جهانیان و حکومتیان رسانید. یکی از مواردی که من در گرایشهای پادشاهی و سلطنتی و مشروطه سلطنتی و دیگران اصلا نمیپسندم و برایم مشمئز کننده هستند، شدّت کاربرد فحش های پایین تنه ای و گلنثار کردن بر خواهر و مادر و زن و بچّه دیگران است که تمام اینهمه بدگوییها بر سر و کول زنان و دختران بیچاره فرو ریخته میشود و آناتومی وجودشان به حیث ابزار مبارزه در دست تشکیلات مختلف افتاده است. این باعث تاسّف عمیق من است و میدانم که چیره شدن بر چنین بدآموزیهایی به آموزش و پرورش انتقادی و تراپی طولانی محتاج هستند.
امّا در زمینه شعاردهی میتوان حتّا اگر بلندگو دستمان نیست، دست کم شعرهایی بسازیم که ارزش گفتن را از طرف دیگران داشته باشند. ناسلامتی ما ملّت شاعران هستیم. معترضین میتوانند شعار بدهند:
آزادی، آزادی، آزادی........ ای میهن ای میهن ای سرفراااااااز.
بخوان بخوان سرود آزادی .............. زندگی، زندگی، زندگی، ای عشق ما.
هموطن هموطن بر پا خیز ............. ضحّاک ضحّاک همچنان خونریز
فریادها فریادها همصدا شوید ............... ما همه، ما همه، خاک میهنیم الی آخر.
از این نمونه ها من میتوانم صدها شعار بنویسم. در هر صورت متاسفم برای آنانی که شعارهایشان مایه آبرو ریزیه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 17.01.2026 - 21:18 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
میزان درصد محبوبیّت خود را در ترازوی مردم به محک بزنیم؛ نه در مواضع عقیدتی خود.

دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای و توضیحی برای تامّلات پرسشی -انگیزشی.

دیگران و خودتان بهتر میدانید که من اهل جنگ و دعواهای سبک مبارزات ایدئولوژیکی عهد بوقی نیستم؛ بلکه بیش از هر چیز – حتّا اگر کلامم تند و تیز باشد – به منظور انگیزاندن دیگران برای عمیق دیدن معضلات و درک و فهم شرایط عاجل است از بهر اقدامهای کاری و بهر آور. در حالت اضطراری، هیچکس صحبت از قصّه عشق نمیکند؛ بلکه در فکر چاره جویی برای چیره شدن بر وضعیّت عاجل است و در حدّ توان خودش تلاش میکند. وقتی که خانه ای آتش میگیرد، شما در فکر مرام و مسلک و تیپ و شغل و مقام و فلان و بیسار متضرّر نیستید؛ بلکه در فکر فریادرسی و نجاتدهی هستید؛ ولو خانه همسایه ای باشد که شما از روز اول تا همین لحظه آتشسوزی باهاشون مدام جرّ و بحث داشته اید و حتّا در حال خاموش کردن آتش همچنان به او و خواهر و مادرش فحشهای آبدار بدهید.

من وارد جزئیات و بحثهای تخصّصی نمیشوم؛ بلکه از ملموس ترین و حسّی ترین فاکتهای دم دست با عنایت به محاسبه ریاضی وار و دقیق شروع میکنم و امیدوارم شما و آنانی که این مطلب مرا میخوانند، ششدانگ حواسشان جمع باشد که چه میگویم و چه انتظاراتی دارم از مدّعیون. الان این حرف را نزده ام و تاکید بر آن نمیکنم؛ بلکه سی و اندی سال پیش نوشتم و منتشر کردم که «اگر زمامداران ولایت فقیه بتوانند مفاد و اصول دمکراسی را در جامعه ایرانی، واقعیّت پذیر کنند، آنگاه جاذبه تمام تئوریهای دمکراسی نوع باختری برای همیشه از جامعه ایران، رخت برخواهند بست». من نه شوخی کرده بودم با این سخنانم؛ نه قصد تحقیر و متلک گویی داشتم؛ بلکه خیلی هم جدّی بود سخنم؛ زیرا به «آزادی و حقّ گزینش» خشک و خالی اعتقاد ندارم؛ بلکه یقین به پرنسیپی بودن آن دارم بدون تمایز و تبعیض قائل شدن. اگر فرض را بر این بگذاریم که تعداد جمعیّت ایران – قبلا هم این صحبت را از زاویه دیگری با شما داشتم-؛ یعنی آنانی که قرار است مشمول انتخاب کردن باشند؛ نه کودکان و زندانیان و دیوانگان و مُجرمان و خارجیهای مقیم ایران و روانپریشانی که نیروی تمییز و تشخیص ندارند و امثالهم را کسر کنیم از جمعیّت ایران، آنگاه میتوان به آسانی میزان درصدی رای دهندگان را برآورد کرد. فرض کنیدکه معادله گرایشهای مدعو نسبت به اشخاصی که مجاز به انتخاب کردن هستند و واقعیّتهای عینی و ملموس ایران را واتاب دهند، اینطور چیده شود که سی و پنج درصد رای دهندگان، مسلمان باشند،- در باره مذاهب منشعب از اسلام حرف نمیزنم -؛ زیرا آنها را زیرمجموعه همان مفهوم کلّی مسلمانی قلمداد میکنم. بعدش، پانزده درصد دیگر، جمعیتی از اقلیتهای نژادی و دینی مثل: آشوریها، ارمنیها، یهودیها، بابیها، بهائیها و امثالهم باشند. ده درصد نیز مومنان به ایدئولوژی مارکسیسم باشند. ده درصد دیگر به ملیّون و لیبرالها و جمهوریخواهان و فلان و بیسار باشند و ده درصد دیگر نیز به سازمان مجاهدین و سازمانهای مشابه باشند و بیست درصد بقیه نیز به طیف پادشاهی خواهان که سلطنت مطلقه و سلطنت مشروطه و غیره و ذالک را نیز به حیث زیر مجموعه آنها حساب میکنم، آنگاه ما صد در صد انسانهایی را داریم که مشمول انتخاب کردن و گزینش میشوند. پرسش من همیشه این بوده و هنوزم هست که اگر اینانی که ادّعا میکنند و تقریبا نیم قرن آزگار است که مدّعی مبارزه هستند، چنانچه ذرّه ای درک و فهم از «تئوری و ایده دمکراسی و شناختی پیش پافتاده از دانش و فلسفه سیاست» داشته باشند، آنگاه باید دلیر باشند برای شرکت در آزمودن شانس انتخاباتی خودشان و نماینده های خود را معرفی کنند و بگویند که فلانی نماینده ماست؛ نه اینکه فقط بیایند و غُر بزنند که چرا مسلمانان ریش و پشم دارند با پیشانیهای مهرسوخته. چرا مجاهدین، لچک به سرند. چرا چپهای ایدئولوژیکی، سبیل پاچه بزی دارند. چرا اقلیتهای مذهبی، دنگ و فنگهای اعتقاداتی به خودشان آویزان کرده اند، چرا پادشاهی خواهان، تاج و تخت و فلان و بیسار با خودشان آورده اند. اینگونه ایرادات که به ایرادهای بنی اسرائیلی میمانند و به حیث بهانه ای برای مشارکت نکردن هستند، همه و همه نشانگر ضعف و حسادت و بی عملی و آچمز بودن تمام آنانی میکنند که حاضر نیستند با رقیبان خو د وارد میدان آزمونگری شوند و ارزش و اعتبار ادّعاهای خود را در نظر مردم ایران – مشمولان انتخاب کننده – به محک بزنند.
حقیقتش را بخواهید. من دقیقا نیم قرن است که تمام سوراخ سنبه ها و جیک و بک اینهمه مدّعی اپوزیسیونهای آچمز؛ ولی به شدّت شعارنده را خیلی عالی و بهتر از خودشان میشناسم. به استثنای «پادشاهی خواهان با شخصیّتی مثل شاهزاده رضا پهلوی»، بقیه هیچکدامشان، مرد میدان آزمونگری نیستند. هیچکدام. بنابر این وقتی که خانه ای آتش میگیرد، پهلوان ستودنی آنانی هستند که به فریادرسی برمیخیزند؛ نه آنانی که کنار گود ایستاده اند و میگویند ما از فلانی که به فریاد رسی برخاسته است، خوشمون نمیاد و پدر کشتگی دیرینه با او داریم. گور بابای صاحب ملک و فریادرس او. چنین صحبتی و واکنشی؛ یعنی تحقیر ملّت خود و همآوازی با حاکمان خونریز. چرا؟ برای اینکه در نظر آچمزهای بی بو و خاصیّت، ملّت حاضر نیست برای آنها، شعار سر دهد و سینه چاک کند. آنوقت در نظر حضرات مدّعی، حقیقت تلخ میهنی میشود همان داستان یا علی غرقش کن، منم روش.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 17.01.2026 - 15:42 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
اتحاد بدون قاعده ممکن نیست نقد یک نگاه یک‌سویه به بحران اپوزیسیون ایران

مشکل اصلی اپوزیسیون ایران صرفا نبود اتحاد نیست، بلکه ناتوانی در فهم دقیق مفهوم همکاری سیاسی است. بسیاری از نیروها لفظ اتحاد را تکرار می‌کنند، اما الزامات آن را نمی‌پذیرند. همکاری سیاسی به‌معنای هم‌صدایی کامل، بیعت شخصی یا حذف اختلاف‌ها نیست. همکاری یعنی پذیرش تکثر، قواعد مشترک، تصمیم جمعی و مسئولیت‌پذیری متقابل.
نقد اصلی به نوشته آقای محققی از همین‌جا آغاز می‌شود. ایشان به‌درستی بر ضعف جریان‌های چپ و جمهوری‌خواه در همگرایی انگشت می‌گذارد، اما همان معیارها را درباره جریانی که خود از آن دفاع می‌کند به کار نمی‌گیرد. این یک تناقض تحلیلی جدی است. نقد گزینشی اعتبار تحلیل را تضعیف می‌کند.

آقای محققی همگامی را به‌دلیل شرط‌گذاری و خودمحوری نقد می‌کند، اما نسبت به رفتار مشابه از سوی رضا پهلوی سکوت می‌کند. رضا پهلوی خود را در چارچوب یک تشکل، برنامه مصوب یا سازوکار تصمیم‌گیری جمعی تعریف نمی‌کند. او صراحتا نقش فراحزبی و پدرانه برای خود قائل است. این تعریف عملا امکان اتحاد سیاسی را منتفی می‌کند. اتحاد میان نیروهای برابر شکل می‌گیرد، نه میان رهبر از پیش‌تعیین‌شده و پیروان بالقوه.
وقتی درِ رابطه سیاسی فقط به‌روی بیعت باز باشد، دیگر نمی‌توان از همکاری سخن گفت. همکاری نیازمند مذاکره، امتیازدهی دوطرفه و پذیرش قواعد مشترک است. در چنین چارچوبی شعارهایی مانند مرگ بر سه فاسد نه‌تنها وحدت‌ساز نیست، بلکه عملا بخشی از اپوزیسیون را از پیش طرد می‌کند. انتظار اتحاد با چنین زبان و رویکردی غیرواقع‌بینانه است.
آقای محققی جریان‌های جمهوری‌خواه را به بی‌مسئولیتی و فرصت‌طلبی متهم می‌کند، اما به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چگونه می‌توان با فردی وارد اتحاد شد که خود را پیشاپیش رهبر می‌داند، نه برآمده از تصمیم جمعی. رهبری سیاسی در فرآیند دموکراتیک شکل می‌گیرد، نه پیش از آن و نه خارج از آن.
مقایسه وضعیت رضا پهلوی با دیگر جریان‌ها نیز در نوشته آقای محققی نادیده گرفته می‌شود. همان‌طور که خانم رجوی خود را رهبر و رئیس‌جمهور شورای ملی مقاومت می‌داند و نه کل ایران، رضا پهلوی نیز حق دارد رهبر حامیان خود باشد. اما این جایگاه به‌صورت خودکار مشروعیت رهبری کل اپوزیسیون یا ملت را ایجاد نمی‌کند. این تمایز ساده اما بنیادین در تحلیل ایشان غایب است.
نکته مهم دیگر این است که بحران اپوزیسیون فقط ناشی از بی‌اخلاقی یا بدخواهی یک جریان نیست. مشکل ساختاری است. اپوزیسیون ایران هنوز بر سر تعریف حداقلی از اتحاد توافق ندارد. برخی اتحاد را اطاعت می‌دانند. برخی آن را ابزار حذف رقیب می‌کنند. در چنین فضایی، دفاع بی‌قید و شرط از یک چهره خاص کمکی به حل مسئله نمی‌کند.
نقد منصفانه اقتضا می‌کند همان معیارهایی که برای همگامی و چپ و جمهوری‌خواهان به کار می‌رود، درباره رضا پهلوی نیز اعمال شود. اگر شرط‌گذاری، خودمرکزبینی و بی‌توجهی به تصمیم جمعی مانع اتحاد است، این مانع فقط در یک سوی میدان وجود ندارد.
در نهایت، نوشته آقای محققی بیش از آنکه نقدی تحلیلی بر یک بیانیه باشد، به دفاع احساسی از یک چهره سیاسی تبدیل می‌شود. این رویکرد اگرچه قابل فهم است، اما راهگشای بن‌بست اپوزیسیون نیست. بدون تعریف روشن از همکاری، بدون پذیرش برابری سیاسی و بدون نقد درون‌جریانی، هیچ اتحادی شکل نخواهد گرفت؛ نه با همگامی و نه با رضا پهلوی.

ش., 17.01.2026 - 14:33 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
دروس تاریخ آینده

دروود مجدّد بر ابوالفضل عزیز،
ناله ای دیگر.

ابعاد کشتار الهی هنوز معلوم نیستند. گویا پشته ها ساختن از کشته ها به جایی رسیده است که حکومتگران با مشکلات عدیده ای روبرو شده اند. اولا نمیخواهند اجساد را جمعا همچون قبرستان خاوران در جایی دفن کنند مبادا که بعدها سند جنایت آنها دم دسترس باشد. ظرفیّت سردخانه های نگهداری اجساد نیز به شدّت محدود است. ماندن جسد نیز بر روی زمین، ناممکن است و فاجعه بار از هر لحاظی. قطعی کامل اینترنت و وسایل ارتباط جمعی از نشانه های وحشت حکومتگران قاتل و جنایتکار است؛ زیرا میدانند با چنین جنایتی، هیچ ثانیه ای دیگر نمیتوانند بقا داشته باشند در این مملکت.

در اینکه تاریخ نکبت بار اسلامیّت از روز اول به خونریزی و جنایت و غارت و تجاوز و ویرانگری و شکنجه و عذاب و جنایتهای سرسام آور و توصیف نشدنی آلوده است، هیچ شک و تردیدی نیست. فقط احمقهای مومن و ذینفعان تبهکار و خبیثان جاه طلب هستند که تا امروز چشمانشان را بر مانیفست کشتار و خونریزی و جنایت با قصد و هدف به نام اسلامیّت بسته اند و خود را آگاهانه به کری و کوری زده اند. در این جنایتها بعد از نابودی کلّ سیستم فقاهتی و حسابرسی به میزان و دایره کشتارگری آنها، کسانی که هیچگاه در تاریخ ایران بخشیده نخواهند شد، دقیقا طیف آچمزهای حرفه ای و قدرت طلبان کمپلکسی ایران با نامهای پر طمطراق «چپ، مجاهد، ملّیون، لیبرالها و سوسیال دمکراتها و قومگرایان و جمهوریخواهان و بی مایگان و بیسوادانی امثال اینها» خواهند بود که لکه ننگی بر تاریخ فاجعه بار معاصر از خودشان به جا گذاشته اند. این طیف در فاصله نیم قرن اثبات کردند که فقط یک چیز برای آنها مهم است؛ آنهم «قدرت و اقتدار و امتیاز» و دیگر هیچ. آنها اثبات کردند در حرف و عمل و مواضعی که دارند تا همین امروز، نه تنها هیچ سررشته ای از «دانش و فلسفه سیاست» ندارند؛ بلکه با هر حرفی نیز که میزنند و واکنشی که از خود نشان میدهند، از سر تا پایشان فقط شرایع اسلامیّت است که میریزد و حاضرند نه تنها نود میلیون جمعیت ایران؛ بلکه نود میلیارد انسان بر روی کره زمین از دم گیوتین الهی بگذرند و خونشان ریخته شود، به شرطی که آنها فرصت به چنگ آورند برای حکومت و اقتدار و قدرت مطلق. هر کدامشان نیز به تنهایی بدون دیگری. این را عملا در فاصله نیم قرن اخیر اثبات کرده اند. رقابت سیاسی برای آنها؛ یعنی انحصاریّت حکومتی قدرت و اقتدار بدون هیچ قید و شرطی و بدون هیچ رقابتی با حریفان. این صحبت من، تهمت نیست. تاریخچه نکبت بار آنها، اسناد متّقن هستند. برای این طیفها، ایران و مردمش همیشه موضوع تسخیر و انحصاری کردن «قدرت و اقتدار» بوده اند، نه واقعیّت عینی رنج و درد و فلاکت و ذلالت و عذاب که باید فریادرس شد. این طیف در تمام ابعاد وجودی خود تا امروز اثبات کرده اند که از بی لیاقت ترین و بی سوادترین و احمق ترین کنشگرانی هستند که تمام کنشها و واکنشهایهایش عین حماقت محض است و آیینه تمام نمای آنچه که به ذات خودشان هستند: بلاهت فاجعه بار.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 17.01.2026 - 05:38 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چرا ما باید و ناگزیر به خود آییم و بیدار شویم؟.

درود مجدّد به ابوالفضل عزیز،
پ من این ناله ها را هفده سال پیش نوشتم و منتشر کردم. گویا مدار خونریزی و جنایت حکومتگران فقاهتی همچنان بر همان مداری میچرخد که من فریاد از رذالتهایش را حلآج وار سرودم.

...... ) « شکنجه ی نُه مرگ »:

در « طاس عدل الهی »،
مرا به زجر کشیدن و مُردن لحظه به لحظه، محکوم کردند؛
زیرا به «سیمرغ و گیتی و زندگی»، مهر ورزیدم و عاشق بودم،
ولی به «الله کریه سیما و زشت رفتار»، هرگز و هیچگاه، ایمان نیاوردم.
نُخست، پوستم را کندند
تا آن را پوستین فرزندم بدوزند
و داغ مرا در خاطرش ابدی کنند.
- مومنان شهادت دادند: «الله بر هر کاری، قادر و قاهر است.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
دوم بار، در چشمانم و گوشهایم
روغن داغ و سُرب گداخته ریختند
تا زیباییهای جهان و انسان را نبینم
و آواز روحبخش سیمرغ گسترده پُر را نیز نشنوم
- مومنان شهادت دادند: «الله، نقض وعده نخواهد کرد.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
سوم بار، زبانم را بریدند و آن را
در زیر پای پیلان عاصی انداختند
تا رامشخوانیهای مهر ورزانه ام را هیچکس نشنود
- مومنان شهادت دادند: «الله، مقتدر و جزا دهنده است.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
چهارم بار، پیکرم را تازیانه زدند و سپس سنگسارم کردند
تا بر زخمهایم نمک بپاشند و آوای ضجّه هایم را
عبرت دیگران کنند
- مومنان شهادت دادند: «الله، آنانی را که عبید نشوند به عذابی سخت در دنیا و آخرت، گرفتار می کند.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
پنجم بار، دستانم را بریدند و آنها را آسیاب کردند
تا از ستایش خورشید و ماه و آسمان وامانم
- مومنان شهادت دادند: «عذاب الله، جزای کفر و عصیان است.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
ششم بار، پاهایم را قطع کردند
و آنها را از کوه به زیر انداختند
تا خورد و تکه تکه شوند و دیگر نتوانم
چون سرو آزادمنش بر پاهایم استوار بایستم
- مومنان شهادت دادند: «الله، طاغیان را محو و فنا می کند.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
هفتم بار، دشنه تفته ای را به قلبم فرو بُردند
تا مهرگاه سیمرغی ام را به آتش ویرانگر تبدیل کنند
- مومنان شهادت دادند: «غضب الله، عذاب آور است.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
هشتم بار، گوشتهای تنم را بُریدند
و آنها را در دیگ مُذاب انداختند
تا پاره های وجودم را
پیش کفتاران و گرگان وحشی بریزند
- مومنان شهادت دادند: «الله از قهر و انتقام خود بازنخواهد گشت.» -
ولی من، ایمان نیاوردم.
نُهم بار، کلاه کاغذی بر سرم نهادند
و آن را از تن جدا کردند
تا بر دروازه شهر، آویزان کنند
و «سند عدل الهی» را
به رُخ مهر ورزان بکشند
- مومنان شهادت دادند: «الله، رحمان و رحیم است.» -
ولی، هیچکس، هیچکس، هیچکس ایمان نیاورد.
چرا مومنان الهی نمی خواهند بفهمند
که ما ایرانیان،
زاده ی سیمرغیم و هرگز نمی میریم؟.

فرامرز حیدریان

جمعه, 16.01.2026 - 09:24 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چرا تمام احزاب و سازمانها و تشکیلات سیاسی به نابودی ایران و قتل عام مردم می انجامند؟.

مجدد درووود بر ابوالفضل عزیز،
صحبتهای دیگر از غم و رنج و بیخوابیها و اضطرابهای مداوم.

من با هیچکس تعارف ندارم. حتّا با مادرم نیز تعارف نداشتم. سخن حقّ را باید گفت و سکوت نکرد. جامعه ایرانیان از مصلحت گوییها و رفاقت بازیها و ریاکاریها و مزوّریها و دروغهای مصلحت آمیز و به در بگو، دیوار بشنوه و ظاهرسازیها و گوشه و کنایه ها و امثال اینگونه کنشها و واکنشهای صدنبشه به بن بستهای لاینحل و مصایب و خسارات مادّی و معنوی کثیری از دیر باز تا همین امروز فرو غلتیده و ذلیل ذلیل شده است.

میتوان و باید تلاش کرد که در درجه اول با خویشتن، صادق بود و در صمیمیتها و صداقتهایی خود نیز، راستمنش ماند؛ ولو تمام عمر، منزوی شویم و احدی نخواهد که سر و کاری با ما داشته باشد. من سالیان سال است که از کاربست استدلال و منطق و برهان و حرف حساب، کوتاهی نکرده ام و در مواقعی از سر خشم و ناگزیری حتّا تا سر حد رادیکال و ریشه برانداز پیش رفته ام؛ امّا توقّف نکرده ام بر مواضع گذرای رادیکال بودنم؛ بلکه بلافاصله به وضعیّت طبیعی خودم بازگشته ام و همچنان از راهها و روشهای مختلف به سنجشگری چیزهایی پرداخته ام که من آنها را «رفتار و ذهنیّت ایرانی جماعت» مینامم بدون در نظر گرفتن خصوصیات علیحده آنها.
در ایران تا زمانی که فرقه ها و سازمانها و گروهها و احزاب و تشکیلات سیاسی وجود دارند، بحث «سیاست وطنی» فقط گرداگرد «قدرت و اقتدار و حذف رقیبان» با دوام خواهد ماند و هر گرایشی برای تبدیل شدن به حاکم مایشاء بدون دخالت و سهیم کردن رقیبان خود به اجرای هر جنایتی، مستعد است. برای آنکه بتوان به حدّاقلی از مناسبات خردمندانه در عرصه «سیاست» در همان معنای «تدریسی امروزی اش» رسید – حالا تا معنای تجربی ایرانی اش بر شالوده فرهنگ مردم – باید تمام سازمانها و تشکیلات و گروهها و احزاب سیاسی، داوطلبانه منحل شوند یا اینکه أعضاء آنها شرافتمندانه کناره گیری کنند و به راه فردی خود بروند. تجربه یک قرن اخیر با تمام شواهد و قراین اثبات کرده اند که ما ایرانیان، مردمی نیستیم که بتوانیم از راه تشکیلات و أحزاب سیاسی به رتق و فتق کردن مسائل اجتماعمان توانمند باشیم. سابقه تاریخی و فرهنگی جامعه ایرانی بر شانه های «رجال و شخصیّتها و متفکّران» بوده است که به حیث «مشاور و دست و بال شاهان» اقدام میکرده اند. اینکه چطور و چگونه بود و میتوان متصوّر شد و عمیق در این باره اندیشید که «وزیر دانای هلاکو خان مغول»، شخصی به نام «خواجه نصیر طوسی» بوده است به همان اندازه مهم است که بدانیم و بفهمیم که چگونه و چطور، شخصی به نام «محمّد علی فروغی»، وزیر دانا و کاردان و فهمیده «رضا شاه کبیر» بوده است. درک این موضوع و تلاش برای فهمیدن مکانیسم چرایی و چگونگی و نتیجه های آن باید بتواند بسیاری از وجدانها بیدار و مسئول و نگران مردم و میهن را به خود آورد تا بفهمند که چرا من میگویم باید بحث أحزاب و تشکیلات سیاسی را برای همیشه در خاک ایران منحل شده قلمداد کرد و در جستجوی کاردانان و شخصیّتها و رجالی بود که «هنر باهمایی و باهماندیشی» را بر شالوده استقلال فکر فردی و قائم به ذات شدنها و مسئولیّتهای اجتماعی و کشوری میدانند و در حرف و رفتار و کردار به راستمنشی خود متّکی هستند.
جامعه ایرانی تا زمانی که «خوبترین خوبانش» در کمپلکس «اقتدار و قدرت» در حال دست و پا زدن و اسارت هستند، هیچگاه نخواهند توانست مصدر خردلی خدمات فردی و میهنی و جهانی شوند؛ سوای مسبّب و ایجاد کننده فلاکتها و بدبختیها و ذلالتها و خونریزیهایی که مدام از طرف حکومتگران ناحقّ و بی فرّ و جنایتکار تکرار خواهند شد و بعید است که بتوان بر اینهمه خونریزیها خط پایانی گذاشت. برای اینکه بتوان به روند اضمحلال سازمانها و تشکیلات و أحزاب و امثالهم سرعت داد، باید تمام راههای ممکن را آزمود و اجرا کرد؛ آنهم با سر سختی و انرژی زیاد و منظورم از راههای ممکن هرگز «خونریزی و قتل و امثالهم» نیست؛ بلکه انگیزاندن انسانها به سوی کشف و شناخت فردیّت خودشان در مقام بخشی از اجتماع مردم میهن؛ نه در مقام عضوی از سازمان و حزب و فرقه و گروه و تشکیلات فلان و بیسار. خونریزی و کشتار از خصایل احسن و عبادتی اسلامیّت و مومنان جبّار و روانپریش و عقده ای آن است؛ نه از طرف مردمی که گوهر خدایاناشان، مهرورزی و نگاهبانی از جان و زندگی هست. ابوالفضل عزیز! اسمها [= چپ، سکولار خواه، دمکراتیک، لیبرال و غیره و ذالک] و شعارها نیستند که ماهیّت انسانها را آشکار میکنند؛ بلکه اندیشیدن و رفتار و کردار و مواضع اجرایی و خویشکاری انسانهاست که میگوید و اثبات میکند هر فردی، کیست و به ذات خودش چیست. بالطّبع آنچه که ماهیت خانمها یا آقایانی مثل «فرّخ نگهدار و مسعود بهنود و امثالهم» را رسوا و هویدا میکند، شیک و پیک و آراسته بودن آنها نیست؛ بلکه حرفها و کردارها و رفتارهای آنهاست که اثبات میکنند حضرات به ذات خود کیانند و چرا باید با تمام امکانهای ممکن در برابر اینگونه موجودات ایستاد و رسوایشان کرد. ایران و مردمش از دست اینگونه موجودات و آنان که به اینگونه موجودات اعتقاد دارند، تا امروز به خفّت و خواری افتاده است. نه تنها در عرصه سیاست بی مقدار وطنی باید به رسوا کردن اینگونه موجودات همّت کرد؛ بلکه در عرصه قلمی نیز نباید کوتاه آمد. از رتوشگران بی شرم و به شدّت بیسوادی مثل «عبدالکریم دبّاغ» گرفته تا ابلهان به تقصیری مثل «مهدی خلجی و حمید دباشی و امثال آنها». درخت پروسه سنجشگری کارگذار و موثّر در زمانی میوه بارآور خواهد داشت که با راستمنشی و دلاوری بکوشییم و بخواهیم که در برابر اینگونه شاخکها و مویرگهای ضحّاکیانی مثل «خامنه ای و اعوان و انصارش» بایستیم. تحوّل در آیین کشورداری و جامعه ایرانی از راه، راستمنشی و انتقاد سر راست و مستقیم میگذرد؛ نه از راههای هزار بار رفته و کوبیده شده و هرگز نتیجه نداده به در بگو تا دیوار بشنوه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 16.01.2026 - 06:41 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
فاجعه ذهنیّتهای ذوب شده در شرایع اسلامیّت

دروووود بر ابوالفضل عزیز!
تته پته گوییهای در راه جستجوی قبرهای گمشده و جنازه های بی گور و ناله های سوگوار من برای میهن غرق در خون!

این صحبتها که میکنم، شوخی نیستند و سفت سخت، محصول تامّلات عمیق و مته به خشخاش گذاشتنها و کنار گذاشتن تعارفها و به زیر کشیدن تمام آئوتورریته های ریز و دُرُشت و برخورد صریح و راستمنش و سنجشگری رادیکال و رویارویی پهلوانوار با تاریخ و فرهنگ مردم ایران است که خودم نیز مشمول این تاریخ و فرهنگ میشوم با این تفاوت نسبت به دیگران که من در عشق به میهن و مردمش آموختم که فقط با «رادمنشی و پهلوانی توام با مهرورزی و کوشش برای دادگزاری» است که میتوان در باره کلاف هولناک معضلات و مسائل میهنی اندیشید و راهگشاییهایی را به سهم خویشتن پیدا کرد.

1- میراث تاریخ و فرهنگ ایرانیان در تنها ردّپاهای قلیلی که در گوشه و کنار متون و اعتقادات مردم و نشانه های مادّی اش به جا مانده اند، اثبات میکنند که مردم ایران، بیش از آنکه از بیگانگان، صدمه دیده باشند، از طرف خودیها به خاک سیاه نکبت و ذلالت در غلتیده و شرایط را برای ایلغارهای مهاجم و غارتگر بیگانه، مهیّا کرده اند و سپس در همدستی با آنها به لت و پار کردن مردم و نابودی میهن، اقدام کرده اند؛ آنهم به دلیل رقابتهای سخیف و حقیری که منشاء آنها فقط «رشک و حسادت» بوده است. داستان نخ نما شده و دروغی و جعلی «حمله اعراب»، یکی از نمونه های رایج و شایع خودفریبی و دروغ مسلّط شده بر اذهان ایرانیان است؛ زیرا آنانی که ایرانیان را مغلوب و حقیر کردند، در درجه اول و گامهای نخستین، سلسله ساسانیان و موبدان و موبد موبدان بودند که همچون آخوندها، مصدر کیا بیای حکومتی بودند و جامعه را به ذلّت انداخته بودند. آنها به جای اینکه بیایند به بنمایه های فرهنگ ایرانیان تکیه کنند، آمدند و با کاربست ایدئولوژی موبدان میترائی به جنگ خصمانه با مردم و فرهنگ آنها همّت کردند. اگر موبدان احمق، شعور میداشتند و به اصل و مایه های فرهنگ مردم بازگشت و آگاهانه و با مسئولیّت در دیانت میترائی، تجدید نظر میکردند و ابعاد خشونتی و شمشیری آن را حذف و به کنار میگذاشتند، بی شک، الان دو سوم مردم جهان، زرتشتی بودند و بیشینه شمار کشورهای اروپایی نیز از پیروان مانی محسوب میشدند و در جهان، نه تنها هیچ اسلامیّتی پا نمیگرفت؛ بلکه مسیحیّت نیز هیچ شانسی در رقابت با دیانت زرتشتی نمیداشت. امّا دریغا که مغناطیس و جاذبه های «قدرت و اقتدار» باعث شدند که آنها خلاف حقیقت و واقعیّتهای زندگی گام بردارند و نه تنها امپراطوری ایران را متلاشی و نابود کردند؛ بلکه بزرگترین صدمات را به فرهنگ ایران و مردم زدند. ایرانیان از اعراب که ابزار مبارزاتی سپهسالان و افسران و ارتشتاران ایرانی بودند، شکست نخوردند؛ بلکه قبل از حمله اعراب، از «دیانت میترائی و مزدائی به همّت موبدان» به خاک ذلّت افتاده بودند و شرایط برای مقهور و ذلیل شدن در چنگالهای مهاجمین فراهم شده بود.
2- این فاجعه در دم و دستگاه امویان و عبّاسیان و دیگر سلسله ها نیز ادامه پیدا کرد و ایرانیان، همچنان قربانی رقیبان حقیر و بی مقدار وطنی شدند و به پهلوانانشان خیانت کردند گذاشتند که آنها به دست مهاجمین، قربانی شوند و خودشان سکوت کردند؛ آنهم از سر «رشک و حسادت». این چرخه هولناک رقابتها بر سر «قدرت و اقتدار و امتیاز» که ناشی از «رشک و حسادت» بود و هنوزم هست، در حقیقت، اهرم و نیروگاه کلیدی فجایع و قهقرائیها و نکبتها و خونریزیهای وسیع در ایران و در حقّ مردم را تا امروز رقم زده است. آنانی که به «جنبشهای مختلف اعتراضی و خیزشها و قیامهای مردم»، خیانت کردند، دقیقا خود ایرانیان بودند. «کشتار مزدکیان» به دست «خسرو انوشیروان» با دامگذاریها و خدعه ها و حیله ها بود که اتّفاق افتاد. آنانی که «بابک خرّمدین» را به خاک و خون مالیدند، «سلسله عبّاسیان و دربار معتصم عبّاسی» نبود؛ بلکه مبارز و قهرمان ایرانی، به نام «افشن زرتشتی» بود که «جنبش عظیم بابک» را به ذلّت انداخت و نابود کرد. آنانی که «شاهرگ امیر کبیر» را بریدند، ناصرالدّین شاه نادم نبود که گفت در جوانی در حقّ امیر، بلاهت کردم؛ بلکه «حاسدان و رکشبرانی» بودند که بادمجان دور قاب چین قبله عالم محسوب میشدند و از وجود «امیر کبیر»، و از مقایسه خودشان با او، خود را خیلی حقیر و بی بو و خاصیت میدیدند. همینطور بیا ادامه این داستان را تا همین امروز که میبینی. فاجعه «رشک و حسادت» و همپایی با خاصمان رقبای حضرات جاه طلب.
3- امروزه روز آنانی که خود را «چپ» می نامند و نام حقیقی آنها «شیعه گری ناب» است در معیّت و همپایی با دیگر اقتدار و قدرت طلبانی همسنخ خودشان مثل: جمهوریخواهان و مجاهدین و ملّیون و لیبرالها و قومگرایان و غیره و ذالک در حرف و عمل و رفتارهای فاجعه بار و مشمئز کنندشان اثبات کرده اند در طول نیم قرن آزگار که نه تنها هیچ شناخت سطحی و دبستانی از مسئله ای به نام «سیاست/کشورداری/هنر همبازی شدن» اصلا و ابدا ندارند؛ بلکه در بلاهتهای خودخواسته، از نوابغ بی همتای تاریخ ایران و جهان هستند.
4- ناصر خسرو سرود که: «از ماست که بر ماست». نگاهی به کارنامه نیم قرنه مدّعیان عرصه بی مقدار سیاست وطنی نشان میدهد که جامعه ایرانی در طول هزار و چهارصد سال سیطره عقیدتی و تعلیم و تربیتی اسلامیّت و آئوتوریته فکری آخوندها و فقها و مراجع تقلید و ابلهان به تقصیری همچون «غزالی» و سپس شرایط و امکانهای تحصیلی عصر مدرن، فقط «آچمزهای بیسواد» را تحویل جامعه ایرانی دادند که سلول به سلول وجودشان از شرایع اسلامیّت با کاغذ دیواری مدرن و مدرنیته و پست مدرن نما، آذین بندی شده است.
5- نه ابوالفضل عزیز. اینان در میانیشان نمیتوانی هرگز یک نفر را پیدا کنی که شهامت آن را داشته باشد که خودش بیندیشد و قائم به ذات باشد و بر شالوده وجدان فردی خودش به سخن گفتن در آید. اینان جمیع «رشکبران و حاسدانند» که فقط کمین کرده اند تا هر کسی که بخواهد پرواز کند، فوری او را سرنگون کنند و به همان سرنوشتی مبتلایش کنند که تاریخ سرنوشت غم انگیز و تراژیک پهلوانان و مبارزان ایران در طول تاریخ محکومش شده اند و مردم نیز قربانی و ذلیل شده حاکمان خونریز. این داستان هولناک، هنوز تداوم دارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 15.01.2026 - 19:09 پیوند ثابت