قصیده که عنوان سروده های این مجموعه است؛به گونه ای از سخن منظوم گفته می شود؛که دو مصراع اول و دوم بیت نخستین آن با سایر ابیات پیامدش به یک وزن ویک قافیه باشد.وبرخلاف غزل که بین پنج تا دوازده بیت دارد؛ و هر بیت آن می تواند درباره موضوعی باشد؛موضوع قصیده که از قصد گرفته شده یک موضوع معین است. شماره ابیات قصیده نیزبرحسب دامنه سخن و چابک طبعی سراینده سخنورگاه ازیکصدو پنجاه بیت فراتر میرود. چنانکه
قصیده فتح سومنات که فرخی سیستانی درمدح سلطان محمود غزنوی سروده یکصد و هفتاد و پنج بیت دارد. ولی برحسب معمول حداَقَلِّ ابیات یک قصیده نبایدازچهارده بیت کمترباشد.موضوع قصیده که ازاهم انواع سخن منظوم به شمار می رود؛سابق براین ستایش پادشاه، توصیف طبیعت ،رثای درگذشتگان ، شرح جشنهای بزرگ ، پیروزی های لشکری وشکوه از روزگار کجرفتاروهمنوعان نابکاربود.بسیاری ازقصیده سرایان درمطاوی ابیات ستایش آمیز از مصادرقدرت زمانه،چند بیتی ازوضع به ظاهرنابسامان مالی خودمی گنجاندند.با تقاضای صله که عنوان پاداش مادی سخن منظوم است؛قصیده راوسیله تامین معاش و رفاه می کردند.تکدی رامنافی علوّ جایگاه ادبی خودبشمار نمی آوردند.بسیاربه ندرت دربین قصیده سرایان بزرگ پیشین گوینده بلندنظری مانندناصرخسروقبادیانی درعرصه ادب رخ می نمود که مدیحه سرایی راناپسند بداند.تفاخرکنان بگوید:
من آنم که درپای خوکان نریزم مراین قیمتی درّلفظ دری را
یاآنکه مدیحه سرایان رامخاطب قراردهد.بپرسد:
صفت چندگویی زشمشادولاله رخ چون مَه وزلفک عنبری را
به علم وبه گوهرکنی مدحت آنرا که مایه است مرجهل وبدگوهری را
به نظم اندرآری دروغ و طمع را دروغ است سرمایه مرکافری را
خوشبختانه ازاواخر دوران سلطنت قاجاریه که گویندگان ما تحت تاثیرانقلاب کبیرفرانسه،بااندیشه آزادیخواهانه ولزوم برخورداری ملّت ازحقوق انسانی آشنایی یافتند؛سخن منظوم کاربرداحقاق حقوق حقه یافت. برخی از اهل ادب قریحه ادبی خود را معطوف مبارزه با استبداد و خود سری ارکان حکومتی کردند.تبلیغ آزادیخواهی راوجهه همت کارساز قلم ساختند.دراین راه ازموانع وتبعات سوء،نه هراسیدندونه برکنارماندند.میرزاآقاخان کرمانی، شیخ احمد روحی ومیزاحسن خان خبیرالملک از پیشگامان این نهضت فکری بودند؛که جان برسر تراوشاتِ قلمِ حق طلب نهادند.
سحر از زمره گویندگانی است که در توالی این نهضت فکری به راه سرایندگی گام نهاده است وباخبرازتبعات دامن گیراین راه پرفرازونشیب چنین می سراید:
بینواعاشقی که درره دوست تن وجان درخطرنیندازد
نیست سربازعشق وآزادی که دراین راه سر نیندازد
هرگز آزادمرد جان برکف پیش دشمن سپرنیندازد
بادغا پیشگان ِعهد شکن دست اندرکمرنیندازد
پرگشاید به جانبی کآنجا غیرسیمرغ پرنیندازد
آزاد مرد ص ۱۳
معشوق این عاشق سخنسرا نیاخاک باستانی ایران است که درقصیده حریق باغ از آتش به جانی اش دم می زند.
هنگام پایمالِ گل و کِشت خار شد
وقت حریقِ باغ و رَحیل ِ بهار شد
سرو از چمن بُرید سپیدار شاخه سوخت
زاغ و زغن به غائلهٔ قار قار شد.
برخاک هرشهید زهر برگ خون چکید
هرلاله در بسیط زمین داغدار شد.
خون ستاره در تب و تاب سپیده ریخت
ظلمت به مسند آمد و خورشید خوار شد
تا هرچه راستی است اسیرستم شود
دیو دروغ تکیه زد و ماندگار شد
دوزخ فروز جهل درین گیرودار ننگ
حمّال هیزم آمد و آتش بیار شد
کشتی به شطِّ خونِ دلِ عاشقان فکند
لنگر کشید و مُدَّعیِ روزگار شد
حریق باغ ص ۱۵
قصیده حریق باغ که در بحرعروضی مضارع مُثمن اخرب مکفوف محذوف ( مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن ) سروده شده از زمره چکامه های شیوا وگویای این مجموعه است که گرچه ناظر به وقایع زمانهٔ ماست. باگشت و گذارزمان
گردپایان مصرفی برآن نمی نشیند.بَث الشکوای ازدل برآمده ایست که همواره تصویری غمباراز حادثهٔ دراز دامنی تاریخی را به اذهان می آورد.حادثه ای که ایران را درحساس ترین مقطع تاریخی اش دستخوش فاجعه ای خانه مان سوز کرد.حرث و نسل رابرانداخت.تزویروسالوس وریارا باب کرد.به اختناق ابعاد فزاینده ای داد که نه تنها به امحاءآزادی های سیاسی منجر شدبل که آزادیهای اساسی اجتماعی را نیزدرمحاق تاریکیهای بازدارنده فرو برد.
با اینکه سحردرابیات پایانی این قصیده نویدمی دهد:
ای دل غمت مباد که زنده ست آفتاب پیشانی سپیده اگر سنگسار شد
فریاد من که مژدهٔ فردای روشنی است بر دفتر بلند زمان یادگار شد
حریق باغ ص۱۶
ولی خواننده ای که از ورای وقایع یکصد و سی سالهٔ ایران به توالی اِعْمالِ اختناقِ حکومتی می نگرد، باید خوش باور باشد،که به فردای روشن از آفتاب آزادی دل بندد.واقع بینی که در ورایِ وقایع گذشته می بیند، هربار نسیم آزادی وزیدن گرفته، غول خود رایی به امحاء آن کمربسته است.نمی تواند مژدهٔ فردای روشن را تعلیق به محالی نداند۰که شاید هرگز درکشور استبداد خیز ایران رخ ندهد. زیرا به ملازمهٔ سوء القضائی که گریبانگیر ماست همواره دیو استبداد در کشور ما حضوری قاطع و اِعْمالِ نظری نافذ دارد.آزادی در جوامعی تحقق پذیر است که حافظه جمعی در بزنگاههای سرنوشت ساز اجتماعی حضوری کارساز داشته باشد.عقلانیّت دیو استبداد را مانع شود. مردم به جای تبلیغ و ترویج بقای شوکت فرد، به قدرت فائقهٔ ملّت بیندیشند.
هنگامی که می بینیم یکصدوسی سال پیش میرزاآقا خان کرمانی این شاعرنامدارملّی که منادی ندای ناسیونالیسم ایرانی بود،به همراه همفکران خودمیرزااحمدخان روحی ومیرزا حسن خان خبیرالملک به فرمان محمد علی میرزا ولیعهد مستبد قاجاردرباغ شمال تبریززیردرخت نسترن به سان گوسفندانی که در سلّاخ خانه ذبح می شوند،سر میربرند.هنگامی که می نگریم چگونه درواپسین دم استبداد قاجار جهانگیرخان شیرازی ودیگرجانباختگان باغ شاه رابه پادافره آزادیخواهی و مشروطه طلبی همانند قاتلان راه بند به دارمی آویزند. و به فاصلهٔ چهارده سال که از دوران استبداد می گذرد،درست در زمانی که مشروطیت و قانون پا گرفته و جرائم مطبوعاتی درمحاکم دادگستری پیگیری می شود،بازباظهور دیکتاتوری سردار سپه در سپهر سیاسی ایران، این بار به ضربِ تیرِ ششلولِ پاسبانهایِ نظمیهٔ سردارسپهی،عشقی این شاعر روزنامه نگار معترض به حلولِ استبداد رادرکنار حوضِ حیاطِ خانه اش عین دزد مسلحی که از دیوار مردم بالا می رود از پا درمی آورند.هنگامی که می خوانیم چگونه فرّخی یزدی شاعر آزاده زندانی را درزندان رضاشاهی خفه می کنند وکریم پورشیرازی این روزنامه نگار عاصی پرخاشگر را به جرم حمایت ازدولتی که پنجه درپنجه استعمار انداخته و ازمنافع ملی ایران حمایت می کند،در زندان فرمانداری نظامی به آتش می کشند.هنگامی که خسروگلسرخی ودانشیان رابه بهانهٔ های واهی داشتن اندیشهٔ سیوسیالیستی دردوران پادشاهی که آریامهر نامیده می شود، اعدام می کنند وبیست سال پس از یک انقلاب همه گیر که به قصد حصول آزادی فردی و تحصیل کرامت انسانی صورت گرفته،می بینیم چه بی رحمانه سیاستمدار رنجورسالخورده ای مانند داریوش فروهر وهمسرآزاده اش پروانه فروهر را به جرم ایران دوستی به جوخه دشنه به دستان می سپارند تا به مانند مختاری وپوینده وشریف بی گناه توسط ایادی حکومتی که نوید برقراری جامعه بی طبقه توحیدی میداد از پا درآیند.چگونه می توانیم درچنین خراب آباد ستم خیزی که ایران می نامند به فردای روشن از آزادی دل ببندیم و خوشنود باشیم ؟! آری شعرکلامی است مخیّل و موزون که از مقولهٔ جد جداست .وشاعر رویا پردازی است که در عوالم رویایی خودبه سراب آرزوهای شاعرانه اش دل بسته است.همین خوش خیالی های دور از واقعیّت است که موجب می شودسخنورمعترضی که به تقابل سرسختانه بااستبداد لاحق قلم به دست می گیرد،به توجیه استبداد سابقی بپردازد،که بساط مشروطیت نوپای کشورش رادرهم نوردید.باایجاداختناقی که منجر به یک خلاء سیاسی
حادثه آفرین شد.کشور رابه پرتگاه سقوط دردرّهٔ ارتجاعی ایران براندازسوق داد.
سوخته در باغ، زندگانیِ گل را با غم تاریک یک نگاه ببینید
روی حریم بهار لشکر چنگیز خیمهٔ حَجّاج بر گیاه ببینید
یاسمن و لاله پایمالِ پلیدان سبزِ چمن نیست فرشِ کاه ببینید
غرقه به خون روزگار سرخِ وطن را چون دلِ دیوِ ستم سیاه ببینید
پنجره ها را…. ص ۱۷
سحردرقطعهٔ پنجره هارا به روی شب بگشایید،که دربحرمنسرح مثمن مطوی منحور( مفتعلن فاعلات مفتعلن فع )
سروده همچنان مرثیه سرای باغ آتش گرفته ایست که به گلهای سوخته اش می نگرد.باغی که بهارش را لشکر چنگیزدرهم نوردیده وساحتِ سبزِ چمنش را خیمه وخرگاهِ حجاح پوشانده است.روزگارش غرقه به خون است.و آغشته به سیاهیِ ستم،ابرِآهِ برخاسته ازدل داغدارمادران سیه پوش برآن سایه گستری می کند.وتبلورِتزویرِبراریکهٔ قدرتْ سوار،درآن نمایانی دارد.وهرچه رنگ شرم و شرف داشت در آن زایل ونانمایان است.
خشتی به روی خشت ز بام و دری نماند باغی نماند و برگی و بار وبری نماند
بیخِ گیاه سوخت،مگر آبها گریخت ؟ خوشید بارِ ابر مگر تشتری نماند
زینسان که زد به طرف گلستان سِمومِ جور بویی ز داغِ لاله و سیسنبری نماند
زآن شعله ها که برق عداوت به خانه ریخت از خانه غیر خرمن خاکستری نماند
بیخ گیاه سوخت …. ص ۱۹
بیخ گیاه سوخت ۰۰۰ عنوان قصیده ای است، که دربحرمضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف( مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن) ُمردَّفْ به ردیف نماند که به اقتفای ملک الشعراءبهار سروده شده.قصیدهٔ معروفی که بهارپس از مرگ عارف قزوینی شاعر ملّی سرودبه مطلع: درشهر بند مهرو وفا دلبری نماند - زیرکلاه عشق و حقیقت سری نماند .قصیدهٔ
بهارکه به تبع تاثر از مرگ عارف سروده شده نیزشرح گلایه ای غم انگیز ازاوضاع واحوال ناگواری است که نشان
می دهد درایران دربندجورو جفاواستبداد،درهمیشه برپایه ای می چرخدکه از آیین معدلت اثری نباشد.خود کامه ای انواع تعدّیات را نسبت به مردم روا داردوباگذر زمان نه تنها نابکاری های او از یادها برودکه کارآمدی منجی به حساب آید.
ای بلبل اسیر بکنج قفس بساز اکنون که از بلای تو بال وپری نماند
ای باغبان بسوز که درباغِ خرمی زین خشکسال حادثه برگ تری نماند
برق جفابباغ حقیقت گلی نهشت کرم ستم به شاخ فضیلت بری نماند
آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن طوری به باد رفت کزآن اخگری نماند
آداب ملک داری و آیین معرفت برباد رفت و زآن همه جز دفتری نماند
یاران قسم به ساغر و می کاندرین بساط پر ناشده ز خون جگر ساغری نماند
عهد امان گذشت مگر چنگزی رسید دور غزان رسید مگر سنجری نماند
گیتی بخورد خون جوانان نامدار وزخیل پهلوانان کند آوری نماند
بهار قصیده در شهر بند مهر و وفا…..
ازمطاوی ابیات قصیده بهار درد ورنجی احساس می شودکه به قدرت فائقه فرمانروایی مستبد برمردمی دربند تحمیل شده است.عهد بی امانی که امنیّش چنگیزی است.برق جفایش گلی به باغ حقیقت باقی نمی گذارد.و کرم ستمش باروبر زدای شاخ فضیلت است.ساغری زخون جگر ارزانی تشنه کامانی می کند،که مفتّشان اداره تأمینات نظمیه آیرم و سرپاس مختاری باپرونده های ساختگی تبانی واقدام علیه امنیت کشورقراروآرامشان راربوده است. مطبوعات وآزادیهای مصرح درقانون اساسی مشروطه ازقبیل آزادی انتخابات واحزاب درمحاق تاریکی تکالیف لازم الاجرای حکومتی ازحیّزانتفاع افتاده، قلم هاشکسته شده، باکشتن وزندانی کردن نویسندگان وشاعران مخالف سکوت سرد ترس برکشورمستولی گشته، درکنارهرصندوق پستی یک ماموراداره تامینات را به کارگماشته اند.تاهمه ارسال کنندگان محموله های پستی شناسایی شوند.مبادانامه ای با امضای ناشناسی فرستاده شود.مسافرت درشهرهای کشورراموکول ومنوط به داشتن ضامن معتبرمحلی وتاییدعدم دخالت مسافردرامورسیاسی است.هربارانتخاباتی فرمایشی برگذارمی شود.وباارسال تلگراف رمزبه فرماندهان لشکر وافسران نظمیه،افرادمورد نظررابه عنوان نماینده منتخب مردم به مجلسی می فرستند که پادشاه آنرا طویله ای بیش نمی داند.ولی دیری نمی پاییدکه شیرازه امورکشورکه دردست دیکتاتورست ،باتجاوزمتفقین ازهم می گسلد.ودیوارهای کاخ اقتداراستبداد یک شبه فرو می ریزد.
اینجاست که با خود می گویم مبادا روزی سررسد.که سروده های جانگداز سحرنیزگلایه های بی موردی تلقی شود.وای به حال ملّتی که از گردش روزگار نیاموزد.و وای به حال مردمی برگزیدگان فرهنگی اش مواجه با فراموشی باشند.و در مواجهه با مضایق روزگار از توانایی تشخیص عینی باز مانند.
خلوتِ من قصهٔ فراقِ وطن بود قصهٔ ده سال غصه خلوتِ من بود
زآنچه کشیدم در این هوای روانسای صد به خفا بود اگر یکی به علن بود
بارگه داغ و درد ساحتِ دل بود لانهٔ رنج و شکنج خانهٔ تن بود
ساغرم آکندهٔ همارهٔ زقّوم بادهٔ من زهر در سفالِ کهن بود
طعم عدم داشت باده ای که به کف بود بوی کفن داشت جامه ای که به تن بود
گلخنِ من بود اگر چه خیل کسان را غربتِ من باغِ یاسمین و سمن بود
دوزخِ من بود اگر بهشت زمین بود تاوهٔ من بود اگر بهار و چمن بود
من نه به پای خود این طریق سپردم سنگ رهایم، ستم فلاخنَ من بود
مطلق ِ بیداد ص۲۳
قصیده بیست و سه بیتی مطلق بیداد از دیگر سروده های کتاب مستطاب صدای سحر است که در بحر منسرح مثمن مطوی منحور( مفتعلن فاعلات مفتعلن فع) به مناسبت اقامت اجباری ده ساله اش در فروردین ماه سال هزار
و سیصد و شصت و هشت سروده است .قصیده ای به غایت دلنشین وموثر به ویژه برای کسانی که طعم تلخ اقامت
اجباری دردیاربیگانه راچشیده اند. وازدورشاهد وقایع ناگواری بوده اند که زادگاه مألوفشان رادربرگرفته است. این قصیده ودیگر چکامه های سحرمبین توانایی اوبراسالیت سخن سختهٔ ازدل برآمده ای است،که صرافان سخن انسجام واستحکامش را می ستایند وبرگوینده اش آفرین می گویند.ازاین رو خواندن و بازخواندن سروده های وطنی سحر را به همهٔ دوستداران شعر وادب فارسی و وابستگان مظاهر ملیّت ایرانی پیشنهاد می کنم و برای
گوینده این اشعار شورانگیز آرزوی توفیق و تندرستی دارم
منوچهر برومند م ب سها پاریس
۱۲سپتامبر ۲۰۱۵
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!