تاریخ نگارش:10.01.2026
از آیین میهن آرایی و پهلوانان کماندار

[در یادباد سوگوارانه از پریچهرگان و سُهرابهایی که به دست دژخیمان الهی پرپر شدند]
اندیشیدن در تلاطم رودخانه طوفانی حوادث ایران به آسانی میّسر نمیشود؛ مگر اینکه بدانیم و بفهمیم که نیروگاه و مقصد اینهمه کشمکشها در تاریخ هزاره ای ایران برای چه چیزهایی بوده اند و هنوز هستند؟ و مردم حقّ خواه برای واقعیّت بخشی به کدامین آرزوها و حسرتها و آرمانها و ایده آلها در حرکت خونبار و گلاویزیهای اساسی با حکومتگران خونریز و جانستان و روانپریش عقده ای، گرفتار هستند و علیه مقتدران از بهر خلع و عزل و ساقط کردن آنها از اریکه قدرت و اقتدار، جانفشانیها و ایثارها و مقاومتها میکنند؟. وقتی که نتایج و عواقب و پیامدهای آزمونهای نسلی از نسلهای وطن [فاجعه 1357] به فلاکت و خفّت و زاری و نابودی زندگی نسلهای آینده منجر شود؛ آنگاه باید خیلی عمیق و توام با وجدانی پاک و مسئولیّتی خطیر و بیدارفهمی عاقبت اندیش به تامّلاتی کارساز و زیرساخت آفرین و ژرفاندیشیده همّت کرد؛ طوری که بتوان امروز را سنگپایه آینده ای درخشان برای نسلهای آتی پی ریزی کرد؛ نه اینکه زمینه را برای ایجاد ویرانه ای از خفّتها و خونریزیها و ستمها و بیدادگریها و غارتهای سر سام آور در چنگ حریصان افسارگسیخته مهیّا کنیم.
اگر بخواهیم زیر و بم تاریخ معاصر ایران را از عهد «امیر کبیر [1185 – 1230 ش.]» در زیر ذرّه بین انتقادی بگذاریم و با هوشیاری و ژرفبینی در باره فراز و نشیب حوادث بیندیشیم، میتوان به ضرس قاطع نتیجه گرفت که تمام نکبت غالب شده بر میهن و مردم را باید در بُغرنجهایی جستجو کرد که طیف تحصیل کرده و رجال نقش گزار و فعّالان عرصه سیاست وطنی، هیچوقت به طور جدّی و ریشه ای در باره آنها نیندیشیدند و افکار و ایده هایی از خود نداشتند. منظورم ایده های «فرمانروایی و کشورآرایی» هستند که از لحاظ نظری در باره آنها سخنی که رنگ و بوی اصالتهای تجربی و فرهنگی مردم ایران را داشته باشند، تا کنون گفته و نوشته نشده بود. همه تصوّر میکردند که با گرفتن ظواهر صوری و نامگذاریهای مشابهتی میتوان چیزهایی را تثبیت کرد که هرگز در باره آنها در بستر تاریخ و فرهنگ مردم جامعه، سبقه اندیشیدنی و فلسفیدنی نداشته اند. همین مسئله باعث شد که جامعه ایرانی و سیستمهای حاکم بر آن، مدام به منجلاب حوادث فرساینده و از دست دادن و هرز رفتن امکانهای مادّی و معنوی و خونریزیهای خواسته و ناخواسته در غلتند. رجال خدمتگزار نیز در گذشته ها، اگر کاری را از لحاظ پراکتیکی اجرا کردند، متعاقبش نتوانستند آنانی که مصدر قلم و کتابت و آئوتوریته فکری بودند بُنمایه های نظری و فلسفی اقدامهای ارزشمند و شایان آفرین خدمتگزاران را برای ذهنیّت و روح و روان و مغز مردم ایران، تشریح و تثبیت کنند. به همین دلیل نیز، هر کاری که آبادانی و تحوّلات بارآور و رفاه و آسایش و خوشی آدمها را از طرف زمامداران مسئول و بیدارفهم رقم زدند، در واقعیّت پذیر شدنشان به بُن بست اعتقادات بی مغز و پایه و کهنه ژنده کپک زده از میراث آبا و اجداد اصابت کردند و در هم شکستند. پیامد شکستها نیز بُحرانهای اجتماعی و عصیانگریها و قیامها و انقلابها را موجب شدند تا همین امروز.
«تغییر و تحوّل» در هر زمینه ای که میخواهد باشد، فقط نباید بر این محور تمرکز کند و بچرخد که جامعه را از لحاظ ظواهرش با جوامع دیگر مطابقت و همسو کرد؛ بلکه همزمان باید در باره هر تغییری؛ ولو خردلسان باشد، فلسفه تغییر را در ذهنیّت مردم، همپا و آموزنده و تفهیم پذیر کرد تا بتوان به ثمربخش بودن تغییرات اطمینان خاطر داشت. تغییر و تحوّلی که به اندیشیدنهای فلسفی و متّقن و استدلالی متّکی نباشند، دیر یا زود در جامعه به بُن بستهایی تاریک و ناشناخته در پرتگاههای روح و روان آ دمیان مختوم میشوند و واکنشهای ارتجاعی خطرناک و ناگواری را در پی خواهند داشت. بنابر این، تغییر و تحوّل باید قدم به قدم با اندیشیدن فلسفی و انتقادهای بهره آور و زیبا آراینده «منش فردی و اخلاق اجتماعی» همسو و همراه و همپا شوند تا جامعه و انسانها را بتوان در یک هارمونی آفریننده، همبسته و مسئول و هوشیار بار آورد و امکانها و احتمال شکستهای ویرانگر را به حدّاقل ترین درجه یا ناممکن شدن کاهش داد.
ایده های «فرمانروایی و کشورآرایی» را نباید آنطور که تا امروز روال کاری تحصیل کردگان و آکادمیکرها و فعّالان دامنه سیاست بوده است از جایی کپیه برداری کرد؛ بلکه باید تلاش کرد که در مکتب تجربیات دیگران، شاگردی زیرک و تشنه شناخت بود و مایه های اصیل و اساسی تجربیات دیگران و تخمه های فکری را اخذ کرد و در خاک مغز اندیشنده و روان پویا و جوینده خود کاشت و بالاند و سپس در رویکرد به تاریخ و فرهنگ مردم میهن خود به آفریدن «ایده ها و افکاری» انگیخته و آفریننده شد که از دل خاک تجربیات تاریخی و فرهنگی مردم ایران ریشه و آبشخور گرفته باشند.
آشنایی و تلاش برای فهمیدن ولو سی درصدی آرا و نظرات متفکّران و فیلسوفان دیگر سرزمینها از عهد کهن تا امروز و سپس تعمّق انتقادی در باره ایده های «فرمانروایی و کشورآرایی» متفکّران و فیلسوفان و اساتید بیگانه که چگونه در زبان مردم جوامع خودشان عبارت بندی شده اند و چه صحبتهایی را مطرح کرده اند، یک طرف قضیه است و اینکه مردم ما در طول تاریخ چند هزار ساله خودشان در باره «فرمانروایی و کشورآرایی»، چه تجربیاتی را داشته اند و چگونه تجربیات خود را در مناسبات با یکدیگر و جوامع همجوار و جوامع جهانی خواسته اند و آرزو کرده اند که واقعیّت پذیر کنند، طرف دیگر قضیه است. در این رویکرد اساسی باید در نظر داشت که زیر و بم تحوّلات تاریخی و هجوم انواع و اقسام ایلغارها به خاک میهن از عصر امپراطوری ایران تا عصر هجوم ملخوار کاست آخوندها در بسیاری از میراث مکتوب و شفاهی مردم ایران انعکاس داشته و ثبت شده اند. ما در جامعه خودمان از زمان فروپاشی «سلسله ساسانیان» تا امروز در دو خاکریز متفاوت نسبت به مقولات «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» زیسته و صف آرایی داشته ایم. یکی صف آرایی مردم به طور کلّی بوده است که در برابر حکومتها با ایده آلها و آرمانهایی شفّاف و گویا و اصالتی تلاش میکرده اند و همچنان تقلّاها میکنند که به واقعیّت پذیری آنها کامیاب شوند. یکی دیگر نیز، صف آرایی در دامنه حاکمان/شاهان/سلاطین و دایره متفکّران و رجال و وزرا و متکلّمان و شارحین و مفسّرین و ادیبان و امثالهم [= قلم به دستان و فعّالان اجرایی] بوده است که در زبان و قلم تحریری و اقدامها و تصمیمهای اجرایی بر آن بوده اند که ساحت «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» را متعیّن کنند و رقم بزنند. ناگفته نماند که در گستره «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» تمام زیر مجموعه های آنها از اقتصاد و اخلاق و قانون گرفته تا آموزش و پرورش و کار و صنعت و غیره وذالک را در بر میگیرد.
تا امروز رسم بر این بوده است که وقتی طیف «قلم به دستان و فعّالان اجرایی»خواسته اند در باره ایده های «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» بحث کنند، معمولا تا قبل از انقلاب مشروطیّت، مدار گفتارها بر چارچوبهای اعتقاداتی که ملغمه ای از میراث نیاکان ایرانیان و مخلوط شرایع اسلامیّت بود، در جا میزدند و به تکرار مکرّر گفته ها در فراز و نشیب تاریخ ایران تداوم میدادند. از دوران مشروطیّت تا همین امروز نیز از طریق آشنایی مردم با تمدّنهای باختری، پروسه صحبتها و قلمسوزیها و مباحث داغ در باره ایده های «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» مزید بر مصیبت هزاره ای شد؛ زیرا طیف تحصیلکردگان و آکادمیکرها و رجال کارگزار آمدند و موضوعات «فرمانروایی و قانون و دولت و حقوق و آموزش و پرورش و غیره و ذالک» را از اروپائیان اقتباس و رونویسی و بازخوری و تبلیغ و ترویج کردند و از همه فاجعه بارتر اینکه «ایدئولوژی مخرّبی» به نام «مارکسیسم-لنینیسم» را آیین و پرچم و راه نهایی برای «سعادت» مردم ایران قلمداد کردند.
در بین دو اهرم تخریبگر و فرسایشی، مخلوط ایرانی – اسلامی و رونوشت برداری تقلیدی از الگوهای باختری و تسلیم شدن و حمّال ایدئولوژی نابود کننده مذهب مارکسیّه به تنها چیزی که هیچگاه و هرگز وقعی گذاشته نشد، همانا «تجربیات تاریخی و فرهنگی مردم ایران در جامعیّت اقوام رنگارنگش» بود و هنوزم هست. هیچکس نیامد و به فکرش نیز خطور نکرد که حدّاقل از خودش بپرسد ایرانیان در باره ایده های «فرمانروایی و آیین کشورآرایی»، چه چیزهایی را تجربه کرده اند و چگونه میتوان بذر تجربیات آنها را در خاک اندیشیدن فلسفی، کاشت و بالاند و بال و پر ثمر بخش داد برای زیباآرایی مناسبات اجتماعی و کشورداری؟. هیچکس حتّا به مقایسه ساده سه بدیل متفاوت:- 1- مخلوط ایرانی – اسلامی 2- اقتباس رونویسی و ایدئولوژی رهائیبخش 3- تجربیات ایرانیان و تفاوت و تضاد آنها با دو بدیل اول و دوم اقدام نکرد. تلاش طیفهای مختلف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و فعّالان دامنه سیاست تا امروز در جامعه ایرانی این بوده است که یا در سمت و سوی مخلوط ایرانی- اسلامی قلمفرسایی کنند و مدام بر اسلامیّت، تاکیدهای توجیهی و رتوشگریهای فریبنده به کار بندند یا اینکه بر متابعت و پذیرش و ترویج و تبلیغ ایده ها و نظریّه های باخترزمینیان بدون هیچ بینش انتقادی و غربالگری ارزشمند سگدوها بزنند یا اینکه ملغمه ای آش شله قلمکار از کهنه مندرس ایرانی-اسلامی-غربی را تبلیغ و ترویج کنند.
هیچکس تا کنون به خودش زحمت نداده است تا در باره ایده های «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» از لحاظ تجربیات ایرانیان، رساله ای پژوهشی و کاوشگری انتقادی تحریر کرده باشد. بهترین آثار کلاسیک مکتوبات ایرانیان در باره «آیین فرمانروایی و کشور آرایی» تا امروز در دایره سنجشگری انتقادی بررسی نشده اند؛ بلکه هر ساله به همّت اساتید دانشکده ادبیّات و حوزه علمیّه! با انواع و اقسام حواشی و تحشیه نویسیها و توضیحات و لغت معنی کردنهای رنگارنگ، چاپ و منتشر شده اند و همچنان میشوند؛ پنداری که کهنه البسه آبا و اجدادی را باید نسل اندر نسل، فقط رنگ و جلای به روز داد و هرگز در باره «محتویّات» آنها لام تا کام سخنی انتقادی نگفت و ننوشت، مبادا که عمارت خشت و کلنگی اعتقادات پوسیده در یک چشم بر هم زدن، فرو ریزند و بر سرمان آوار شوند.
اگر حکومت فقاهتی فروریخت و جنایتکاران دخیل در آن، خلع و عزل شدند، بایسته و شایسته است که پروسه اندیشیدن فلسفی در باره بُنمایه های تجربیات ایرانیان در باره ایده های «فرمانروایی و آیین کشورداری» به حیث اهمّ دروس دانشگاهی برنامه ریزی شود و در سطح جامعه از طرف آموزشکده ها به طور وسیع و گسترده مطرح و اجرا و در باره آنها بحث شود. ما تا نیاموزیم و نخواهیم که آگاهانه در باره تجربیات نیاکان خودمان با مغز خودمان بیندیشیم و هنر سرندکاری و سنجشگری را با مسئولیّت تام در باره خویشتن به محک بزنیم، هرگز نخواهیم توانست استقلال اندیشیدن و انگیخته شدن از مایه های فکری دیگران را واقعیّت پذیر کنیم و از پس معضلات و مسائل جامعه خودمان برآییم. ما آغازگاه تفکّر فلسفی و به خود آیی خودمان را باید با نگرش و موضوع اندیشیدن قرار دادن «داستان اساطیر ایرانی در خانواده سام و زال و رستم و پیوند آنها با خداوند مهرورزی؛ یعنی سیمرغ گسترده پر و بازشکافی و نقش سی و سه زنخدای زیبامنش و زیباچهره» در زمینه «آیین فرمانروایی و کشورآرایی» شالوده ریزی کنیم و سپس با تمام بدیلهای سه گانه و غالب شده در طول تاریخ هزاره ای بر ذهنیّت و مناسبات اجتماعی، صف آرایی انتقادی- انگیزشی کنیم تا بتوان آفریننده افکار و ایده های نو به نو باشیم و از این طریق، نه تنها جامعه خود را در تکاپو و پویایی تازه به تازه حفظ کنیم؛ بلکه همچنین بتوانیم در مراودات و بده بستانهای فرهنگی با دیگر جوامع بشری بر آنها موثّر باشیم و راهگشاینده ای صاحب نظر؛ نه اینکه تمام عمر، مفعول و حمّال «اندیشیده های دیگران» بمانیم و همچون شتر عصّارخانه به گرداگرد فلاکتها و حقارتها و ذلالتها و عقب ماندگیها و قهقرائیهایی جامعه خودمان بچرخیم و بچرخیم و به خود نیاییم.
ما ردّپای ایده های «فرمانروایی و آیین کشورداری» را در «شاهنامه فردوسی» می توانیم پیدا کنیم؛ آنهم در «خانواده سام نریمان و فرزندانش و سلاله کیانی او». تصوّر غلطی که تا کنون در اذهان تحصیل کردگان و آکادمیکرها و فعّالان دامنه سیاست، جا افتاده است، این است که تصوّر میکنند هر چیزی که برچسب «گذشته» را خورده است، هیچ محتوای با ارزشی برای امروز و فردا ندارد و برای همیشه سپری و محو و نابود شده است. امّا تمام چیزهایی که به گذشته تعلّق دارند، گذشتنی نبوده و نیستند؛ بلکه تخمه هایی ارزشمند را در خود دارند که برای تمام دورانهای امروز و فردا، مستعد بالیدن و تاثیر گزار در دوران خود هستند. مسئله این است که ما باید در رویکرد به گذشته های سرزمینمان بدانیم چه چیزهایی «تخمه های فکری و مستعد بالندگی» هستند. گذشته ها همچون خرمن کوبیده میمانند که کاه تحوّلات در گذر زمان از آنها جدا میشود و مغزه تجربیات انسانها در حافظه و ذهنیّت و ناخودآگاهبود انسانها ته نشین میشود. انسان در فردیّت وجودی اش از زادروز تا مرگروزش، پروسه ای را طی میکند. اگر فرض را بر این بگذاریم که انسانی هشتاد سال عمر میکند و سپس به مرگ طبیعی جان میسپارد، آنگاه انسان هشتاد ساله، تاریخچه ای دارد که دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری را در بر میگیرد. برغم اینکه دوره های قبل از مرگ، سپری شده اند، امّا انسانها بسیاری از گذشته های سپری شده را به طور شفآف و دقیق میتوانند به یاد آورند و در باره اش حکایتها کنند. «تاریخ و فرهنگ هر سرزمینی» نیز دقیقا همین پیوند را با انسانها دارد. چیزهایی هست که میگذرند و محو میشوند و چیزهایی هستند که میمانند و هیچگاه مضمحل و پوسیده و نابود نمیشوند و همواره تاثیرگذار هستند در تمام دورانهای تاریخ ملّت در بستر آینده های روبرو.
در «شاهنامه»، از «اسکندر مقدونی» در باره رسیدنش به شهری حکایت میشود که از وضعیّت آن به شگفتی و ناباوری می افتد. نام آن شهر، «هروم= شهر خرّم = خرّمشهر» بوده است و ساکنین آن در خوشی و شادکامی در کنار یکدیگر میزیسته اند و حتّا معروف به «شهر زنان = زنخدایان ایران» بوده است. اسکندر از مردم میپرسد که «شاه» این شهر کیست؟ مردم پاسخ میدهند که این شهر، هیچ پادشاهی ندارد. در این شهر که نه پادشاهی وجود داشته است و نه قانون و پلیس و داروغه و محکمه و غیره و ذالک، مردم در صلح و آرامش و امنیّت به خویشکاری خود مشغول بوده اند. صرف نظر از اشاره های کوتاهی که در باره «شهر خرّم» در شاهنامه آمده است و پیداست که ردّ پاهای خیلی زیادی از آن از طرف موبدان دیانت زرتشتی به شدّت پایمال و نابود شده اند، باز میتوان از همین اشاره های کوتاه به بسیاری از «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» راه یافت و «شهر بی شاه» را متصوّر شد. مناسبات مردم در شهر ایده آلی بر شالوده بُنمایه های فرهنگ مردم ایران، عملکرد داشته است؛ زیرا زنخدایان ایران، هرگز حکومت نمیکرده اند و نمیکنند. ایده آل «شهر خرّم»، انگیختاری نیروزا برای خیزشها و مقاومتهای مردم ایران در برابر حکومتهای ناحقّ و سلاطین بی فرّ و خونریز از «جنبش مزدک بامدادان تا بابک خرّمدین و جنبش زن- زندگی – آزادی و تداوم آن» تا امروز بوده است. مردم ایران، در جستجوی فرمانروایی و آیین کشورآراییهایی هستند که با فروزه های «شهر خرّم در شاهنامه» همخوانی و مطابقت داشته باشد.
نکته ای که در آرمانخواهی مردم ایران از گذشته های دور به صورت مُعضلی کلیدی مطرح بوده است و دقیقا آن را میتوان «چشم اسفندیار/پاشنه آشیل» مسئله «فرمانروایی و آیین کشورآرایی» دانست، بُغرنج «نگاهبانی و حراست از مرزهای ایران» بوده است؛ زیرا «اصل دادگزاری و مهرورزی» به ایرانیان اجازه نمیدهد که دست به اسلحه ببرند و به آزردن جان و زندگی دیگران اقدام کنند و حتّا هیچ ایرانی مجاز نیست که «بُتهای دیگران» را بشکند. به دلیل اینکه مُعضل امنیّت و محافظت و نگاهبانی، خیلی خطیر و اساسی بوده است، باید در مواقعی که به مرزهای میهن، تجاوز و حمله میشود، برای مقابله تدافعی به تصمیم گرفتن شتاب آمیز اقدام کرد. همین مسئله «تصمیم فوری» باعث شد که «قدرت در بالاترین مرجع اجرایی» تمرکز کند و «شاه/رئیس جمهور» در مقام «فرمانده کلّ قوا و احتمال سوءاستفاده از قدرت» جلوس کند. بحث امنیّت و حراست، صحبت ساختن فرض کنیم بیمارستانهای چندین هزار تختخوابی در مراکز استانهای کشور نیست که مجلس نمایندگان بخواهند در فرصت مناسب به برآورد کردن بودجه کشور و هزینه های خرج ساختن بیمارستانها با یکدیگر مشاوره و بگو مگو کنند؛ بلکه بحث امنیّت و حراست از مرزهای میهن با واکنش فوری و تصمیم عاجل و ضربتی منوط و ملزم است.
برای آن که بتوان مسئله «فرمانروایی و آیین کشورآرایی و حراست از مرزهای وطن» را هماهنگ و کارگزار کرد بدون آنکه «قدرت اجرایی و تصمیم گیرنده» در دست شخص «شاه/رئیس جمهور» محوّل شود، باید در این باره اندیشید که چگونه میتوان «تصمیمهای عاجل» را به «نشستهای اضطراری نمایندگان مجلس در کمتر از بیست و چهار ساعت» محوّل کرد تا بتوان از این طریق مانع از آن شد که «قدرت اجرایی و تصمیم گیرنده» در دست یک نفر، انباشت شود. این مسئله هر چند از لحاظ گفتاری، ساده به نظر می آید در واقعیّت اجرایی میتواند با دشواریهایی دست به گریبان شود. ولی دشواری مسائل برای انسانها باید به حیث همآوردهایی محسوب شوند که قرار است استعداد و هنر و توانمندیها و پتانسیلهای مردم و نمایندگان را به محک بزنند بدون آنکه بخواهند به خشونتها و پرخاشگریها و خونریزیها و صدمات و آزار دادنها و امثالهم متمایل و مجبور شوند.
اگر اندیشیدن در باره «ردّپاهای ما برای مسئله فرمانروایی و آیین کشورآرایی» کما فی السّابق در پرده های استتار و کتمانگریها و اهمیّت ندادنها و سطحی نگریها میخکوب بمانند، بی گمان وضعیّت مسائل لاینحل ایران نیز در ناگشودگی خودشان با بار اضافه های حادث شده بر آنها دوام خواهند آورد. ایده «فرمانروایی» در ایران از «مرجعیّت فردی/ Autorität» ریشه میگیرد که حکایت از اینهمانی انسان با خدایان مهرورز و نگاهبان جان و زندگی میکند. فرمانروایی در ایران از «قدرت Power/Pouvoir/Δύναμις (=Dýnamis)/Potestas» نشات نمیگیرد و در تقابل با آن است. مردم ایران هیچوقت آرزومند حکومتهای مقتدر و مُجری قدرت و اقتدار نبوده اند؛ بلکه فرمانروایی که بر شالوده «مرجعیّت» خردورزی انسانها استوار شده باشد که اصل آفرینگویی مردم بر فرمانروایان و شاهان دارنده فرّ بوده است و همچنان هست. فرهنگ فرمانروایی و آیین کشورآرایی در ایران و از نظر مردم ایران بر اصل مرجعیّتهای فردی شکل گرفته است که متاسّفانه تمام پژوهشگران بیگانه و خودی در رویکردشان به کنکاش در تاریخ ایران باستان، اصلا متوجّه آن نشده اند.
بحث «مرجعیّت فردی» را موبدان دیانت زرتشتی تلاش کردند که به «اهورامزدا» نسبت بدهند تا از این طریق بتوانند مرجعیّت انسانها را ساقط و منحل کنند و از طریق «اهورامزدا»، مرجعیّت مصادره ای را به اقتدار و قدرت و حاکمیّت و مرجعیّت و مصدر اوامر شدن انحصاری در چنگال خودشان انتقال دهند. دقیقا همین فاجعه «مرجعیّت اقتداری» به آخوندهای شیعه به ارث رسید و فاجعه ایران را تا امروز رقم زده است. آخوندها نیز با سلب مرجعیّت از انسانها و اصالت وجودی فرد فرد انسانها و سپس «مرجعیّت فردی» را از راه شعبده بازیهای لسانی در مبحث «توحید» به «الله» انتقال دادند و از طریق استناد کردن به آیه:[ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (= ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید الله را، و اطاعت کنید رسول و اولیالامر» [= مراجع و مجتهدان و فقها و آیات عظام) خود را) -آیه 59 سوره نساء] توانستند کاست خودشان را به حیث «مرجعیّت و آئوتوریته فکری/عقیدتی» تثبیت و به اذهان مومنان تلقین و حُقنه کنند و در همه جا و همه وقت، مصدر اقتدار و قدرت بمانند.
در حالیکه بر شالوده فرهنگ باهمستان مردم ایران، «مرجعیّت فردی تک تک انسانها» بود و همچنان هست که حقانیّت به فرمانروایی شاهان و زمامداران را از طریق آفرینگویی بر خویشکاریهای آنها در سمت و سوی وفاداری به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان تایید و تصدیق میکرد و همچنان بر همین روال باید باشد. حتّا کلمه «تاج» که همان «طاق = تاگ = سقف» است، در حقیقت، ترکیب همبستگی سه زنخدای ایرانی به نامهای «بهرام + خرّم [= ماراسپند = مشتری] + رام» است که تبلور و بازتاب دهنده جمع خردهای آدمیان در نماد پادشاهی هستند. به همین دلیل نیز، «تاج شاهی» به زیباترین یاقوتها و زمرّدها و الماسها و جواهرات قیمتی مرصّع است و حکایت از گوهر بسیار ارجمند انسانها میکند که به فرمانروایی شاهان شایسته فرمانروایی گواهی میدهند. شاهان ایرانی به همین سبب به خودشان، القابی مثل «اردوان و ارتا خَشَتَره» میدانند تا اثبات کنند که «مرجعیّت برای نوآوری و ابداع و آفرینشهای تازه به تازه» را دارند و فرمانروایی آنها فقط به لژیتیماتسیون حقوقی و قانونی متّکی نیست. تـاجداری که با سقف [= سه زنخدای ایران]، اینهمانی داشت، در چارچوب معماری ایران، نقش بسیار مهم و کلیدی را ایفا میکرد. مردم ایران به کسانی، «معمار» میگفتند که توانایی و هنر ریختن و ساختن «سقف» را داشتند؛ زیرا سقف در حقیقت، ستونهای مختلف را استحکام میداد و به همدیگر میبست و از آنها یک واحد منسجم می آفرید. فرمانروایی در ایران باید بدون کاربست قدرت و زور و قهر و اجبار و امریّه های توبیخی و جرایم و شکنجه و تهدید و انذار باشد و بتواند و بکوشد که نیروهای مختلف اجتماعی را هماهنگ کند و به همدیگر بپیونداند تا اصالت و حقّانیّت داشته باشد. مردم، زمانی مرجعیّت داشتن فرمانروایان را اصیل میدانند که بدون هیچ اجباری با دلخواه و آگاهی و خرد فردی به خویشکاریهای خود بتوانند اقدام کنند؛ نه اینکه از سر زور و اجبار و ترس از مجازات. هر جایی که زور و اجبار و تهدید و مجازات و امثالهم به کار بسته شود، همانجاست که فرمانروایان، مرجعیّت خود را از دست میدهند و هیچ حقّانیّتی به فرمانروایی ندارند؛ زیرا به «قدرت و اقتدار» متمایل شده و قهر و زور و تهدید و شکنجه و آزار و قتل و غارت و تجاوز را در مناسبات کشوری و اجتماعی دخیل داده اند تا بتوانند از این طریق بر دوام «حکومت خودشان» ادامه دهند. اکنون نیم قرن آزگار است که حکومت ولایت فقیه، «مرجعیّت» خودش را از دست داده و به «قدرت و اقتدار ضحّاکی» استحاله پیدا کرده است. به همین علّت نیز واژگونی و خلع و عزل سیستم گیوتینی الهی، حقّانیّت بی چون و چرا دارد.
- ادیان و قانون اساسی ایران
مهم نیست که انسانها به چه چیزهایی اعتقاد دارند یا معتقد میشوند و ایمان حبل المتینی می آورند. همینطور مهم نیست که نام اعتقادات خود را «آخرین دین الهی/نظریّه علمی/ایدئولوژی رهائیبخش» و امثالهم می گذارند و بنیانهای اعتقادی خود را به چیزهایی فراسوی کائنات یا نصوص و اصولی قیراطی-ریاضی وار مزیّن و تبلیغ و ترویج میکنند. مهم و بسیار عاجل و ضروری و الزامیست که پایه و زیرساخت تعیین کننده و نتیجه بخش در نظر قانونگزاران ایران باید پس از فروپاشی حکومت فقاهتی و خلع و عزل زمامداران تبهکار آن بر این اصل بنیانی و شالوده ای تاکید مبرم داشته باشند و با عباراتی سلیس و دقیق و تفهیم پذیر در مفاد قانون اساسی کشور، عبارتبندی و تثبیت کنند که هر دینی و دین مانندی اگر محتویاتش به قتل و خونریزی و تبعیض و تحقیر و تمایز و غارت و تجاوز و تنبلی و مفتخواری و چپاول و امثال اینگونه خشت و بستهای مذموم و چندش آور آلوده باشد، از لحاظ حقوقی و قانونی خود به خود «منسوخ» است و هرگز مجاز نیست که به رسمیّت شناخته شد. خاطیان از این اصل، تحت پیگرد قانونی قرار میگیرند و از تمام امتیازات اجتماعی محروم خواهند شد.
نکته کلیدی دیگری که باید قانونگزاران در باره آن همفکر و همنظر باشند، این است که تمام ادیان و ایدئولوژیها و نظریّه های آکبندی باید به حیث زیرمجموعه «دروس فلسفه» قرار گیرند و هیچکس مجاز و محقّ نیست که موسسه ای/آکادمی ای/آموزشکده ای/حوزه ای/مدرسه ای علیحده و مستقل برای تدریس و تبلیغ و ترویج اعتقادات دینی/ایدئولوژیکی برپا دارد. این اقدامات، نه تنها خلاف «آزادی» نیستند؛ بلکه دقیقا در سمت و سوی بال و پر دادن به آزادیهای فردی و اجتماعی و تضمین و تامین آزادی در فکر و عمل هستند. اگر قانونگزاران نخواهند و نتوانند چنین اصلهایی را تفهیم و تثبیت اجرایی کنند، بی گمان باید جامعه ایرانیان همچنان شاهد انواع و اقسام کشتارها و خونریزیهای دلخراش باشند. هیچ دینی و دین مانندی نباید در ایران، نشانه ای از شمشیر و خونریزی در اعتقاداش وجود داشته باشد. خطری که ادیان نوری و ایمانخواه و مسلّح به شمشیر برای جوامع بشری دارند از خطر بمبهای هسته ای و اتمی، به مراتب بیشتر است؛ زیرا بمب هسته ای و اتمی در یک چشم به هم زدن میتواند ریشه کن حیات بشری و دیگر موجودات باشد، امّا مومنان کور فهم به ادیان مسلّح به شمشیر میتوانند در تمام دورانهای حیات بشری موجب قتل عامهای هولناک شوند و زندگی انسانها را به مصیبتی فاجعه بار تبدیل کنند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!