ایران در نقطهای ایستاده که بیطرفی دیگر موضع نیست؛ تعویق است. آنچه امروز جریان دارد، نه موجی مقطعی است و نه واکنشی احساسی. شکاف میان جامعه و حاکمیت از نارضایتی عبور کرده و به مرحلهٔ نافرمانی اجتماعیِ فراگیر رسیده است. این را نه شعارها، که رفتار مردم نشان میدهد: تعطیلی، اعتصاب، ترک همکاری و بازپسگیری خیابان.
این دعوت برای مسئولیتپذیری جمعی است. هیچ نیرویی بیرون از جامعه قرار نیست این مسیر را طی کند. تغییر، از لحظهای آغاز میشود که شهروند عادی تصمیم بگیرد نقش تماشاگر را کنار بگذارد.
ما مردم ایران را به کنشی روشن، مدنی و غیرقابلتحریف فرامیخوانیم:
۱. حضور آگاهانه، نه پراکنده
هر محله، هر شهر، هر جمع کوچک میتواند یک کانون مدنی باشد. نیازی به حرکتهای نمایشی یا تمرکز آسیبپذیر نیست. حضور منظم، تکرارشونده و قابل پیشبینی، هزینهٔ سرکوب را بالا میبرد و توان آن را فرسوده میکند.
۲. اعتصاب و توقف همکاری
قدرت واقعی جایی است که چرخها میایستند. کارگر، کارمند، کاسب، راننده، معلم؛ هر توقف هماهنگ یک پیام دارد: حکومتی که بدون رضایت اداره شود، دوام ندارد.
۳. بازپسگیری فضاهای عمومی
خیابان، بازار، دانشگاه و محل کار، ملک حاکمیت نیست. حضور آرام، پیوسته و مدنی در این فضاها یعنی پایان انحصار قدرت؛ بدون خشونت، بدون عقبنشینی.
۴. همبستگی، نه رقابت
این دعوت نه به نام یک جریان است و نه برای حذف دیگری. اختلاف نظر طبیعی است؛ انفعال مشترک، ویرانگر. امروز معیار نه ایدئولوژی، بلکه ایستادن کنار جامعه است.
۵. نه به خشونت، نه به ترس
خشونت ابزار ناتوانی است؛ ترس محصول تنهایی. کنش جمعیِ مدنی، هر دو را خنثی میکند. ما برای زندگی بهتر آمدهایم، نه برای بازتولید چرخهٔ ویرانی.
بنا بر فراخوان رسمی شاهزاده رضا پهلوی، از مردم ایران خواسته شده است که پنجشنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دیماه، رأس ساعت ۸ شب، چه در خیابانها و چه از منازل خود، با سردادن شعارهای اعتراضی، مخالفت مدنی خود را با حکومت جمهوری اسلامی اعلام کنند.
این دعوت، وعدهٔ پیروزی فوری نمیدهد. حقیقت ساده است:
راه دشوار است، هزینه دارد و زمان میبرد.
اما بیعملی، پرهزینهترین انتخاب ممکن است.
اگر باور داری ایران شایستهٔ حاکمیتی پاسخگوست
اگر نمیخواهی سرنوشتت پشت درهای بسته تعیین شود
اگر سهم خودت را از آینده مطالبه میکنی
اکنون وقت پیوستن است.
نه فردا، نه بعدتر؛ همین حالا، در همان جایی که هستی.
ارشان اذری
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آزادی و حقوق دگراندیشان
به میمنت قیام خجسته مردم علیه بیدادگران همچنان درود باد بر آقای آذری گرامی،
گفتاری دیگر در باره تنوّع دیگراندیشان
تقریبا نیم قرن سیطره حکومت الهی و فلاکتی که ایرانیان از این راه، نصیب بردند، باید به تک تک ما آموزانده باشد که هیچکس، مالک حقیقت نیست؛ بلکه هر انسانی در فردیّتش و جامعه و گروه کوچکی که تشکیل میدهد، بخشی از پازل حقیقتی است که باید در جستجو و یافتنش با یکدیگر همکاری و همبستگی و همعزمی کرد. باید تا میتوان، حقیقت را به حیث چگونه «زیبا زیستن وزیباآرایی مناسبات اجتماعی و کشوری» در مدّ نظر داشت تا بتوان نسبت به دگرسان بودن دیدگاهها و نظرات و عقاید و اعتقادات یکدیگر با گشوده فکری رروبرو شد و از همدیگر آموخت.
«خداوند ایرانیان» نامش «میترا= مهر = سیمرغ» و صدها نام دیگر دارد. مهر به این معنا نبوده است که مثلا خدایی، آنسوی کائنات لم داده و امریّه صادر میکند همچون الاهان مقتدر و قهّار و هر از گاهی برای خالی نبودن عریضه، قطره ای؛ انهم از سر بُخل و حقارت ذاتی، «رحمان و رحیم» میشود و به مومنان ظلوم و جهول شده، نظر لطف نشان میدهد؛ بلکه «مهر» دقیقا گردآمد قطره قطره مهرورزی انسانها در خوشه جانانی بوده است که به آن «خداوند مهر» میگویند. به عبارت دیگر؛ دریا از گردآمد، قطره قطره هاست که شکل میگیرد و نامش دریا میشود و مهر دریا به قطره های باران به همان اندازه ارزشمند و مشروط است که مهر قطره به دریا. هر دو به همدیگر پیوسته و آمیخته هستند. دیگراندیشان در هر فرم و شکل و شمایلی که ظهور کنند، بخشی از خوشه خداوند مهر هستند که حذف و نابودی و ستیز علیه آنها؛ یعنی ضربه زدن به جانان و نابود کردن خوشه باهمستان. اگر بخواهم مناسبات دیگراندیشان را با جامعه مصوّر بیان کنم، باید عرض کنم که فردیّتها و دیگر اندیشان به حیث دانه های انار محسوب میشوند که با گردآمدشان در زیر پوست همبستگی و هم میهنی به انار واگردانده میشوند. دانه های انار را میتوان جان انار گفت و خود انار را جانان. یا به عبارت دیگر؛ دانه های انجیر را میتوان جان انجیر دانست و خود انجیر را جانان. کاربرد این پیوند کلیدی فردیّتها و اجتماع در شعر شاعران ایرانی با نام «جان جانان» به مراتب تکرار و تاکید شده است. آزردن و محروم کردن و تعرّض و تجاوز به حقوق فردیّتها و دگراندیشان و اقلیّتها در هر شکل و شمایلی که اجرا شود؛ یعنی صدمه زدن به جان جانان و نابود کردن آنچه که شیرازه اجتماع را می آفریند.
ما مهم نیست که به چه چیزهایی اعتقاد داریم و چه چیزهایی در زندگیهای فردیمان برایمان اولویّت دارند، مهم این است که بدانیم و بفهمیم که تک تک ما ایرانیان از «عقاید و ادیان و مذاهب و علایق فرقه ای و قومی و نژادی و مرام و مسلکی و رده اجتماعی» فراتر و برتر هستیم و در انسان ایرانی بودن، اینهمانی با زنخدایان ایران داریم و هر کداممان، بهره ای و جان خدایان ایران هستیم. در نتیجه، ارجگزاری به حقوق و شرافت و کرامت و ارجمندی یکدیگر، عین تایید و تصدیق اصالتهای فردی و اینهمانی داشتن با خدایان و خوشه «مهر» است. هر فردی از ما – به هر مرام و مسلک و غیره و ذالک که تعلّق داشته باشیم- بخشی از خوشه خداوند مهروزی است که تعرّض به آن؛ یعنی جنگیدن علیه جانانی که جان شیرینش تک تک ما هستیم. آزادی در جایی پدیدار میشود که هر انسانی حقّ انتخاب داشته باشد بدون آنکه در گیره «اجبار» گذاشته شود؛ زیرا جایی که «جبریّت» وجود داشته باشد، آزادی کاملا بی معنیست و هیچکس نمیتواند آزادانه انتخاب کند. آزادی، ایجاد دامنه آزمونهای متفاوت و متنوّع است که به انسانها امکان میدهد، چیزی را انتخاب کنند که زندگی و جان آنها را خوش می پروراند و شادیهایشان را می افزاید.
نکته دیگری که لازم میدانم بر آن تاکید مبرم کنم، این است که سقوط حکومت فقاهتی و خلع و عزل زمامداران آن؛ بخصوص مهره های کلیدی و اصلی به هیچکس این اجازه و حقّ را نمیدهد که «جان و زندگی آنها و خویشانشان و وابستگانشان» را آزار دهند یا خونشان را بریزند. با فروپاشی حکومت فقاهتی، هر گونه خونریزی و اعدام و آزردن جان و زندگی برای همیشه و ابد باید از جامعه ایرانیان رخت بر بندد و برای همیشه به گور سپرده شود. فرمانروایی و کشورداری نباید هیچگاه و هرگز به کشتن انسانی؛ ولو مُجرم و خاطی باشد، اقدام کند؛ بلکه با کاربست راهگشاییهای اساسی به «کیفرداد» بدون آزردن جان و زندگی اقدام کند. هر گونه خونریزی و جانستانی به معنای پایمالی و زیر پا گذاشتن پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران است. حتّا در شاهنامه می آید زمانی که «ضحّاک ماردوش» بر ایران حاکم بود و در جوانخواری، بساطش از رونق نمی افتاد با سرنگون شدنش به دامن «سیمرغ گسترده پر» پناه آورد [= ایده پناهندگی و محافظت از جان در قوانین کشورهای جهان، ریشه اش به فرهنگ ایران بازمیگردد] و جانش از هر گونه تعرّضی در امان ماند و فقط در بند شد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
پیمان و بازپیمانی مردم با کارگزاران و فرمانروایان
همچنان درودها باد بر آقای آذری گرامی،
زمزمه ای دیگر در باره نفرمانروایی آینده» از فراز درخت همه تخمه!
امیدوارم خطاهای تایپی را، خواندگان گرامی، شخصا تصحیح کنند. من سعی خودم را میکنم. ولی برخی غلطهای تایپی، از دستم در میروند. مسئله «فرمانروایی و دولت متکثّر»، بحثیست که همواره در غبار بلبشوهای عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی و امثالهم تاریک و نامفهوم مانده است. من میکوشم که اشاره ای در این باره بکنم. اگر فرض را بر این بگذاریم که واقعا عمر ننگین حکومت فقاهتی بزودی اتّفاق خواهد افتاد و مردم ایران بالاخره فرصت انتخاب به دست خواهند آورد، من به احتمال قوی میتوانیم بگویم که مابین نظام پادشاهی و جمهوریخواهی»، کفّه «پادشاهی» بر «جمهوریخواهی» خواهد چربید. این رخداد، چندان چیز مهمی نیست و جای تعجّب ندارد. اصل را باید بر این گذاشت که ترکیب «فرمانروایی و مجلس متکثّر» با «قدرت و اقتدار» به چه نحوی میخواهد برخورد کند و آن را تحت کنترل در آورد. خواه تحت نظام شاهنشاهی باشد، خواه تحت نظام جمهوریّت.
نیاکان ایرانیان بر این اندیشه بودند که «پادشاهی» فقط به تاجگذاری نیست؛ بلکه شاه باید نسبت به پرنسیپهای فرهنگ مردم و اجرا و تامین و تضمین آنها، پایبند و متعهد و خدمتگزار باشد تا لیاقت فرمانروای اش با آفرینگویی مردم، همپا شود. این آرزو و انتظار مردم به شیوه ای نبوده است که یک بار، اجرا و برای همیشه ختم داده شود؛ بلکه شاه و دولت موظّف بوده اند که هر ساله به مردم ایران، حساب کارهای اجرا شده خود را پس بدهند. سپس، مردم بررسی میکرده اند که تا چه اندازه ای رفتارها و گفتارها و کردارهای شاه و دولت متکثّر در خدمت مردم و میهن بوده اند، آنگاه برای تجدید عهد و انتخاب، تصمیم میگرفته اند. یعنی اینکه شاه اگر از طرف مردم در نامه اعمالش، مردود میشد یا تجدیدی می آورد، حقّ فرمانروایی نداشت. همینطور شاهنشاهی، هرگز جنبه ارثی نداشت؛ بلکه شاه لایق- ولو از میان خانواده پادشاهی بود- باید امتحان تعهد خود را در پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ مردم اثبات میکرد. اینگونه مناسبات مردم و شاهان را «بازپیمانی» میخواندند تا بتوان «قدرت و اقتدار» را لجام زد و از سوء استفادهای خواسته و ناخواسته ممانعت کرد. ایده بازپیمانی که در تاریخ ایران به شدّت از طرف موبدان و موبد موبدان سرکوب شد و از معنا خالی و سپس به طرز فجیعی از اذهان ایرانیان، تبعید گشت، یکی از بزرگترین ضمانتهای ثبات فرمانروایی و دوام شاهان خدمتگزار بر ایران بود که متاسفانه صدمات شدیدی دید و لطمات و عواقب تلخی را در ایران به دنبال داشت. نگاهی ساده به کتاب «نامه تنسر» میگوید که رفتار فونکسیونرهای حکومتی در عصر «ساسانیان» بر پایه کدام نیّات خبیثانه برپا شدند و چگونه مناسبات «مردم و فرمانروایان» را به جبهه جنگی حاکم و محکوم تبدیل کردند.
در سراسر «شاهنامه» نمیتوان ملاحظه کرد که پادشاهی بی برو برگرد، ارثی بوده است؛ بلکه هر شاهی شخصا به میان مردم میرود و از راه گفت و شنود با مردم و گوشسپاری به سخنان و انتظارات مردم با آنها «پیمان همبستگی و وفادار ماندن را به اجرای بُنمایه های فرهنگ آنها» میبندد و سپس بر سریر پادشاهی جلوس میکند. یکی از پیچیده ترین و مهمترین و اساسی ترین معضلات فکری و اجتماعی و کشورداری در تاریخ ایران، «معضل تنش داد و مهر» با همدیگر بوده است که وظیفه کشورداران و زمامداران مملکتی باید در صدد پیوندادن «داد و مهر» با هم باشد تا بتوان جامعه را در «دادگزاری و دادخواهی» انسجام داد و با دوام ساخت. خلاف «ایده افلاطون» که «داد» را مرکز افکارش قرار داد و دیگر مسائل را از آن نتیجه گرفت، فرهنگ مردم ایران بر این پایه بود که آیین کشورآرایی و جهانمداری باید بکوشد و بتواند که «داد و مهر» را با همدیگر بپیونداند و شیرازه اجتماع را تضمین و گستره باهمستان را به جشن شادخواری و خوشزیستی در ایران و جهان تبدیل کند. به همین دلیل نیز، مردم ایران بر این عقیده بودند که «دادگزاری» به تنهایی نمیتواند پاسخگوی معضلات چامعه باشد؛ زیرا هر گونه دادگزاری باعث رشک و آز و حسادت میشود و تنها با «مهر» است که میتوان «دادگزاری» را اجرا و تامین و تضمین کرد. امّا واقعیّت تلخ این بود که «داد و مهر» در تنش مداوم هستند و هیچ گونه فرمول و احکام و نصوص قطعی در باره حلّ و فصل آنها وجود ندارد؛ بلکه زمامداران و کشورداران باید از راه «خردکاربند» بتوانند «تنش داد و مهر» را برطرف و حلّ و فصل کنند بدون آنکه به قوّه قهریّه و زور و پرخاش و آزردن جان و زندگی بخواهند تعرّضی کنند. این کار مستلزم این است که زمامداران، مدام در فکر ایده آفرینی و یافتن راهگشاییها باشند؛ نه در فکر سرکوب مردم و غارت حقوق آنها و ریختن خون مردم. تمام زمامداران مسئولند و متعهد و موظّف که به پرسشهای مردم، پاسخ صریح بدون دروغ و حقّه و خدعه بدهند. زمامداران باید هنر همپرسی و همفکری و باهمازمایی را با مردم بدانند و هرگز به هیچ قهر و خشونت و پرخاشی علیه مردم جامعه اقدام نکنند؛ در غیر اینصورت، هیچ حقّانیتی به مقام ندارند؛ ولو پادشاه یا رئیس جمهور یا مرجع عالی روحانی باشند.
قانون را نمیتوان به زور به مردم، تحمیل کرد؛ بلکه باید کوشید که مردم را طوری آموزش داد و فرهنگیده بالانید که قانون در مناسبات آنها به صورت تار و پود همبستگی و برای همدیگر بودن شکوفا شود بدون آنکه جبری و زوری در اجرایش وجود داشته باشد. این کار، زمانی واقعیّت پذیر میشود که فرمانروایان و مردم، نسبت به همدیگر احساس مسئولیّت کنند و در هر اقدامی که میکنند راستمنشی و وفاداری به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان را به حیث اصل و گوهر و ستون و شاهرگ «جامعه و فرمانروایی» بدانند در غیر این صورت، جامعه و فرمانروایی از هم میگسلند و به جای همکاری با یکدیگر، خصم آشتی ناپذیر میشوند و جنگ حکومت و مردم جامعه، شعله ور میشود.
در هر صورت، هدف از این صحبتها تاکید بر این نکته کلیدیست که مهم نیست، چه کسانی به فرمانروایی انتخاب میشوند، مهم این است که انتخاب شدگان بدانند و بفهمند که متعهد بودن و پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران، «شرط کلیدی و اساسی» هر گونه پُست و مقامی است و دلیلی برای دوام فرمانروایی و شکوفایی میهن و سعادت و خوشی مردم میهن.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
فرهنگ مردم و آرمانهای ایرانیان
باز هم درود بر آقای آذری گرامی،
توضیحی نه چندان کوتاه در باره «پرچم ایران» و این مرتبه از فراز کوهان شتر!
پرچم ایران، همچون جامعه ایرانی، سرگذشت خاصّ خودش را دارد. اگر – امیدوارم هر چه زودتر اتّفاق بیفتد- حکومت فقاهتی ساقط شد، آنگاه بایسته و شایسته است که پرچم ایران نیز طبق اصالتهای فرهنگی مردم ایران، طرّاحی و جایگزین پرچمهایی شود که تا کنون وجود داشته اند. پرچم نو را میتوان با تصویر سیمرغ و بالهای گسترده اش که هر کدام به رنگی متفاوت از دیگری باشد، ترسیم نمود و هر رنگی نیز باید با سبک لباس پوشیدن اقوام ایرانی، همخوانی داشته باشد. کلّا نیز سی و سه پر رنگارنگ داشته باشد [= سیمرغ، خداوند رنگین کمانی هست] و استانهای ایران را نیز باید به «سی و سه عدد = سی و سه زنخدای ایرانیان» تقسیم کرد. نه بیشتر . نه کمتر با حفظ تمام حقّ و حقوقی که دارند.
من به تشریح و توضیح جزئیات تاریخ پرچم ایران نمیپردازم، مبادا که مثنوی هفتاد من شود. فقط اشاره های کلیدی میکنم و هر کسی میتواند شخصا به دنبال آگاهیهای ریز و دُرُشت در این خصوص برود. برافراشتن پرچم «سه رنگ با شیر و خورشید و شمشیر» را میتوان فعلا به حیث ابزار مبارزه و تفکیک مخالفان حکومت فقاهتی از زمامداران حکومت الهی در نظر گرفت. امّا بعدا باید «شیر و خورشید و شمشیر» را که با فرهنگ مردم ایران، همخوان نیست؛ به کنار گذاشت و طرحی را که گفتم به حیث پرچم ایران به دست هنرمندان اجرا کرد. «شمشیر و شیر و خورشید» به این فرمی که بر پرچم ایران، نقش بسته است، در حقیقت، «پرچم نظامیان و سپهسالاران و ارتشتاران و افسرانی» است که حافظ حکومتها بوده اند و ارثیه موبدان دیانت میترائی محسوب میشود. اصالتا و اساسا، «سپاه» در فرهنگ و زبانهای مردم ایران و زبانهای کهن به معنای «سگ پرستار و نگهبان جان و زندگی» است. علّتش نیز این است که «سگ» با سیمرغ، اینهمانی وجودی دارد؛ یعین اینکه «سپاه» باید نگهبان و حافظ و مراقبب جان و زندگی مردم جامعه باشد؛ نه حاکمان و حکومتگران. «محمّد» در «غار حرا»، سیمرغ را به صورت »دحیة الکبی = سگسر» متصوّر میشده است؛ آنهم به این دلیل که به «خانواده قریش» تعلّق داشت و خانوده اش با فرهنگ ایران، خیلی عالی آشنایی داشتند. مردم استان فارس، لقب کورش هخامنشی را «سگزاییده» میگفتند. اکثر نامهای خانوادگی مردم لرستان که با «سگوند» و امثالهم همخانواده هستند، همه برمیگردند به تصویر سیمرغ و اینهمانی خواندن مردم با خداوند مهرورزی.
«خورشیدی» که در وسط پرچم است، تیغه هایش همچون شمشیر و دشنه هستند و این یعنی تحولّ «میترای مادر» به «میتراس پسر»؛ زیرا میترای مادر، پرتوهایش هرگز شمشیرگونه نیستند؛ بلکه موجدار هستند و این برمیگردد به اصل و پرنسیپ «آفرینش در یکپارچگی جفتی و یوغی بودن و خایه دیسه ای که اجتماع نرینه و مادینه بودن» هستند و در تصویر سیمرغ بر فراز دریای فراخکرت، مصوّر شده است و حکایت از یگانگی هستی و موجودات به طور کلّی میکند. دریای فراخکرت نیز در میانش که سیمرغ نشسته است، کاملا آرام است؛ امّا پیرامونش خیزابهای جَست و خیز کننده در حرکتند. این به معنای «آمیختگی نرینه و مادینه» در کنار همدیگر است. آرامش پذیرنده سیمرغ، نماد نیروی مادینگی و حامله شونده و آبستنی است و خیزابهای جهنده، نماد نرینگی و باردارکنندگی هستند. این فُرم از «خورشید» ، اصالت خودش را در کثیری از دیوان شاعران ایرانی حفظ کرده است. آفرینش، محصول باهمایی نرینگی و مادینگی در حالت یوغ شدن هست. در حقیقت، خدا و انسان، عاشق و معشوق هستند و این فقط به انسان مربوط نمیشود؛ بلکه تمام موجودات را در بر میگیرد که یوغی و جفتی و به عبارت خیلی ساده اش «مخنّث» هستند. کلمه مخنّث به این دلیل، زشت شده است تا بتوان از این راه، انسانها را سرکوب کرد و از اصالت انداخت و بر ذهنیّت و روح و روان آنها تا ابد، سیطره داشت. کلمه مخنّث در تصاویر اسطوره ای و بُندهشی مردم ایران، هرگز «زشت» نیست؛ بلکه اصل و اصالت آفرینندگی محسوب میشود. این مسئله در دیوان شاعران نامدار ایرانی مثل عطّار و مولوی و حافظ و عراقی و سنائی و خاقانی و کثیری دیگر، واتاب دارد و حفظ شده است.
بنابر این خورشید با تیغه های تند و تیزش که فاقد امواج هستند، نماد «میتراس پسر» میباشند و موبدان میترائیستی برای فریب دادن مردم ایران، مسئله خیزابها را فقط به شنل «میتراس» انتقال دادند؛ یعنی اینکه اصالت را بریدند و یکی را بر فراز آمریّت و حکومت نشانیدند و یکی را به قعر تابعیّت. اگر به تصویر «میتراس» در موقع سر بریدن گاو[= مادرخدا=میترای مادر] دقّت کنید، متوجّه میشود که شنل او، موّاج است.
شمشیر و شیر از نمادهای میتراس هستند؛ نه نمادهای فرهنگ مردم ایران. شیر، حیوان درّنده است و هرگز نماد ایده آلی و آرمانی مردم ایران نبوده و نیست. به همین سبب نیز وقتی که «بهرام گور» که در دامن جوانمردترین عرب؛ یعنی »نعمان ابن منذر [ که ناجوانمردانه به آمریّت خسرو پرویز به قتل رسید و با چنیین جنایتی، ایران را به خاک سیاه نشانید؛ آنهم رک و پوست کنده بگویم به دلیل عطش و شهوت افسار گسیخته ای که خسرو پرویز داشت و از دختر زیبای نعمان ابن منذر، خواستگاری کرده بود و دختر زیبا نیز، درخواست او را رد کرده بود]، پروریده و بالغ و پهلوان جهان آرا شده بود، میخواست به پادشاهی برسد، باید ثابت میکرد که میتواند شیرهای درّنده را بکشد. کشتن شیر درّنده به معنای فقط نشان دادن شجاعت و نترسی و زور بازو نبوده است؛ بلکه برای مردم ایران و از نظر آنها به معنای این بوده است که «پادشاه و فرمانروایی» باید بتوانند بر جان آزاران و زندگی ستیزان و خونریزها چیره شوند و آنها را در بند کنند و از زندگی صیانت کنند. اگر به نقش شیرهای «تخت جمشید» دقّت کرده باشید، متوجّه میشوید که شیرها، سرشان مثل سر انسان است و پنجه هایشان، تیز نیست؛ بلکه گل نیلوفر دارند و گل نیلوفر با ارتافرورد که همان سیمرغ باشد، اینهمانی دارد و بالدار بودن آنها نیز با بالهای سیمرغ ربط دارند. این نشانگر آن است که پادشاهان «سلسله هخامنشیان» در اعتقادات میترائیستها تجدید نظر کرده و خودشان را با فرهنگ مردم ایران کوشیده بودند که تطبیق دهند. تطبیق فرمانروایی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران در «سلسله های اشکانیان و پارتیان» تداوم داشت تا آغاز عصر «سلسله ساسانیان» که متاسفانه از طریق موبدان و موبد موبدان به جای آنکه چنین سنّت خجسته ای تداوم پیدا کند، سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد و به نفوذ و کاربست اعتقادات «میترائیستها» متمایل شدند و «دین نصّی زرتشتیگری و حکومت» را با همدیگر ادغام کردند و نه تنها فجایع تاریخ ایران و جهان را رقم زدند؛ بلکه نابودی خود دیانت زرتشتی و پاشیدگی ایران را نیز مستوجب شدند. امروزه روز، زرتشتیان ایرانی میکوشند که خودشان را تا میتوانند به گاتای زرتشت نزدیک کنند و از آنهمه بلاهتهای کهن، فاصله بگیرند. دیگر اینکه تاکید کنم که نماد پرچم مردم ایران، «همان درفش کاویانی» است که هلال ماه بر فراز آن است و چهار پر دارد که این چهار پر، همان «چهار خدای درون انسانها» هستند که در پروسه معراج انسان به بالندگی و بزرگی جویی به صورت «فَرَوَهر» در می آیند و حلقه میان آنها نیز«وهومن/بهمن» است که نشانگر استقلال و ذات خداگونه انسانها و شاهنشاه منش بودن آنها از زادروز تا مرگروزشان که سپس میتوانند با این فروزه های چهارگانه خدایی به اوج آسمانها در سلوک جستجو برای پهلوان شدن صعود کنند و به انجمن خدایان ایرانی بپیوندند که به یکدیگر همبسته اند و واحد جفتی و یوغی آفرینش را میسازند؛ یعنی در پروسه زایش و مرگ و خودگستری انسان و گیتی و کیهان و کائنات بدون هیچ بریدگی و انفصال و گسستی از خدایان.
زیاد توضیح ندهم. بحث این بود که شیر و شمشیر و خورشید از نمادهای میتراس و نظامیان است. به همین دلیل نیز، «پرچم کشور عربستان و مردم عرب به طور کلّی» که تحت پوشش فرهنگی و کشورداری امپراطوری ایران بودند، بعد از سقوط ساسانیان و برآمدن اسلامیّت، اعراب که سبقه ذهنی میتراس را داشتند «شمشیر» را با آیه لآ اِلَهَ اِلّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُوُل اللّهِ مزیّن کردند و آن را به حیث شمشیر کشور عربستان و یادگار دوران میترائی حفظ کردند. این صحبتها فقط جنبه روشنگری دارد و انگیزاندن جهت تامّلات کلیدی در باره آینده ایران و کشورهای همجوار.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
«تصویر انسان و خدا»
مجدّدا درود بر آقای آذری گرامی،
صحبتی دیگر این بار از قرنطینه دوزخ!
در وجود من، چیزی به نام ناامیدی هیچوقت شکل نگرفت. بلاهای سنگین، گوهر مرا غنی تر میسازند و همچون «لنبک آبکش [= سیمرغ] در شاهنامه» میشوم و همینطور همچون مار [=سیمرغ[ در داستان «جولاهه و مار در مرزبان نامه» و همچون «جمشید جم [= سیمرغ] در غزلیّات حافظ» که در اوج سختیها و نامرادیها نیز از جوانمردی و همپایی با زنخدایان ایران،هرگز توبه! نخواهم کرد. در بدترین دقایق عمرم، امیدوار بوده ام و همچنان هستم. تمام هوش و حواسم و وجودم با مردم ایران در تلاششان برای ساقط کردن حکومتگران نالایق و خونریز است. صحبتهایی نیز که تا امروز در سنجشگری مواضع سازمانها و گرایشها و تشکّلات سیاسی نوشته ام و همچنین انتقادهای تند و صریح در خصوص اخلاقیّات عارض شده اسلامیّت بر روح و روان و ذهنیّت ایرانیان، همه و همه از خاک امیدی برمیخیزند که من به «اصالت ایرانیان» دارم و میدانم که «مردم ایران و ایران عزیز» فراتر و شایسته ترین از تمام چیزها و سیستمهای حکومتی و اعتقادات و حاکمان نالایق و بی فرّ هستند که میخواهند به زور و کشتار و قتل عام و اعدام و غارت و تجاوز و اقدامات چندش آور به مردم ایران تحمیل و تلقین کنند.
بحثهای من در باره «آیین کشورآرایی و هنر رامیاری/سیاست» بر شالوده پرنسیپهائی تمرکز میکنند که زاییده تجربیات غنی نیاکان ایرانیان و غنای فکری متفکّران جهانی ریشه میگیرند؛ نه اینکه فقط بخواهم بر تایید و تصدیق خشک و خالی گوناگونیها و کثرتها و گرایشهای متنوّع سیاسی و عقیدتی انگشت بگذارم. انتقادهای من بر سر این نیست که چه کسانی و گرایشهایی به چه چیزهایی اعتقاد دارند؛ بلکه بر این محور میچرخند که اعتقادات شماها برای «باهمستان انسانها» بدون پایمالی حقّ و خونریزی و سلب حقوق دیگران، چه چیزی را در اجتماع باهمستان انسانها برای عرضه کردن دارند بدون آنکه تبعیضی و تمایزی قائل شوند؟. اینکه مروّجان و مدافعان و مبلّغان ادیان نوری و ایدئولوژیهایی مثل مارکسیسم می آیند و انسانها را از همدیگر میگسلانند و با کثیفترین برچسبها به ریختن خون دیگران و خصومت و پایمالی حقوق و حقّ حیات انسانها با بیشرمی تمام تجاوز میکنند و اقدامات خود را توجیهات الهی و علمی! میکنند، همه اینها برای من، تهوّع آور و مشمئز کننده و نشانگر خباثت و افسار گسیختگی غرائز و امیال و سوائق انسانهائیست که به شدّت حقیر و ذلیل هستند و فقر روحی و روانی آنها به حقارت خودشان و فلاکت دیگران مختوم شده است.
سراسر تاریخ فلسفیدنهای انسانهای آزادمنش و ژرفاندیش بر این گرداگرد میچرخیده است و همچنان میچرخد که «تصویر انسان» را از چارچوبهای ادیان نوری و ایمانخواه آزاد کنند و انسان را در اصالت شاهنشاهی و خدایی اش ارج گزارند و دوست بدارند. تمام آنچه در غرب به نام «جدایی حکومت از دین»، مطرح و متاسفانه نصف و نیمه رها شد و پیگیری عمیق تا امروز نداشته است، همه اش بازمیگردد به «تصویری که انسان» از خودش می خواهد بیارآید و مطابق با گوهر وجودی اش هست. ناگفته نگذارم که «دین» در تجربیات ایرانیان با «دین/Religion» در ادیان نوری و کتابی از زمین تا آسمان متفاوت و حتّا در تضاد با یکدیگر هستند. کلّا آنچه را که ادیان نوری و کتابی و ایمانخواه به نام دین، تبلیغ و ترویج میکنند، همه بدون استثناء، «ضدّ دین فردی» هستند. دین در فرهنگ ایرانیان، همان «وجدان فردی و گوهر اصیل» انسانهاست که در پروسه جستجوی معنای زندگی در گیتی به زاییده شدن و شکوفا شدن خودش میکوشد. در حقیقت، انسان ایرانی برای آنکه بتواند «دیندار» باشد، فقط در آزادی جستجو و پژوهش و همآوردیها و آزمونهای نو به نو و بدعتها و پوست اندازیهای رنگارنگ و گزینش بی اکراه است که میتواند به شناخت آنچه که به ذات خودش هست، کامیاب شود و مزه زندگی را بچشد و بفهمد. چنین چیزی در ادیان ایمانخواه و نوری هرگز وجود ندارد. غرب در پروسه پانصد صد ساله پیکارهای فکری اش توانست خیلی تق و لقی به جدایی «حکومت از دین ایمانخواه» در سطح کشورداری کامیاب شود؛ امّا از نفوذ و تاثیر و متعیّن کنندگی آن، هنوز در امان نمانده است و به ضعفهای کلیدی آلوده و مبتلاست که هر لحظه در خطر است. غربیها منظورشان از «جدایی حکومت از دین» و محدود کردن آن به فضای چارچوب حریم شخصی به این جا مختوم شد که دین فردی را به نام «آزادی وجدان» در فردیّت آدمیان تعریف کردند و از این راه، آنچه را که «سکولاریته» مینامند، سعی کردند در مناسبات اجتماعی و کشوری تثبیت کنند. بنابر این شعار جدایی «حکومت از دین» در مغرب زمین، تاریخ خاصّ خودش را دارد که نمیتوان آنر ا به دیگر نقاط جهان فراافکند. امّا «دین در فرهنگ ایرانیان» به معنای «خودزایی گوهر آدمی» است که با فروزه های زنخدایانش اینهمانی دارد. در حقیقت، خلاف مسئله دین در باختر زمین که «انسان و خدا حسب ادیان نوری» از یکدیگر جدا و منفصل هستند و یکی آمر و علّامه همه دان و مصدر حکمت بالغه است و دیگری ظلوم و جهول و حمّال آمریّتها، در فرهنگ ایرانیان، تخمه دین آدمی در روند جستجو از بهر آمیختن با زنخدایان است که شکوفا و بالیده میشود. خدا و انسان در فرهنگ ایرانیان، اینهمانی گوهری و ذاتی دارند و هرگز از یکدیگر جدا نیستند و هیچکس نیز بر دیگری نقش آمری و استبدادی و جبری و متعیّناتی ندارد. انسان و خدا، همتراز و همگوهر و همیار و عاشق و معشوقق همدیگرند. این تازه، یک طرف قضیه است. طرف دیگر قضیه این است که «دین در فرهنگ ایرانیان» هرگز امری خصوصی محسوب نمیشود؛ بلکه «دین فردی» در شکوفایی و گسترش خودش همچون درخت پُ رباریست که نقش اساسی در جامعه ایفا میکند و به خوشزیستی و شادکامی انسانها مدد میرساند [معنای دو پهلویی: نباشد به جز مردمی، دین من/از زبان ایرج شاه اسطوره ای در شاهنامه]؛ نه اینکه شمشیر به دست بگیرد و خون انسانها را بریزد تا مثلا «مصطفایی بودن» خود را و همعقیدگانش را به کرسی بنشاند و دیگران را فقط بچزاند و تهدید و سرکوب کن و خونشان را بریزد و هر روز از صبح تا شب، ضیافت اعدام برقرار کند.. در نتیجه، مسئله ای به نام «سکولاریته» فقط در جوامعی معنا دارد که ادیان کتابی و نوری بر آنها حاکم استبدادی هستند و هرگز در ساحت «بنمایه های فرهنگ ایرانیان»، صدق نمیکند؛ چونکه خدا و انسا در فرهنگ ایرانیان، هرگز از همدیگر بریده و گسسته نبودند که انسان ایرانی بخواهد خدا و دین را نفی کند تا آزادی خود را تامین و تضمین کند. ناگفته نگذارم که فرهنگ ایرانیان، هرگز با ادیان برآمده از ایران یا غالب شده بر آن، اینهمانی ندارد؛ ولو نشانه های ظاهری فرهنگی داشته باشند. فرهنگ ایران از دوران اقتدار میتراویستها تا امروز، سرکوب شده و علییه آن جنگیده شده است. فرهنگ ایرانیان، پرنسیپهایی دارد [=گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] که تا کنون هیچ حکومتی نتوانسته است، آنها را تامین و تضمین و اجرا کند. کار روشنگری دقیقا در ایران باید بر این محور بچرخد که تفاوتها را برای اذهان مردم، آشکار و شفّاف و دقیق توضیح و تشریح کند تا مردم بدانند و بفهمند که حکومت آخوندی، حکومت و اقتدار و قدرت ضدّ دین و ضدّ خداست که سرنگونی و متلاشی کردن آن، عین دینداری و خدادوستی محض است؛ زیرا حکومت فقاهتی با نقاب الله که همان «میتراس خونریز و شمشیر به دست» است، علیه جان و زندگی و خوشیی انسانهاست و خویشکاری «پهلوان ایرانی» در این بود و هست که «میتراس» را از حکومت و قدرت و اقتدار، ساقط و خلع و عزل و در بند کند.
تا زمانی که «تصویر انسان و خدا و مناسبات آنها» در ذهنیّت مردم به گونه اساسی متحوّل نشود، نمیتوان هرگز از شرّ نفوذ و تاثیر مخرّب موکّلان ادیان نوری و ایدئولوژیهای برآمده از آنها مثل مارکسیسم در امان ماند؛ زیرا جوامع بشری، مدام درگیر خصومتها و خونریزیها و جنگها و غارتها و کشمشکشهای فرسایشی آنها محکوم و مردم نیز ذلیل و بیچاره خواهند ماند. در غرب، «فریدریش نیچه» به دلیل بینش بسیار عمیق فلسفی که داشت، با توصیه دوست ایرانشناس و صمیمی اش به نام «فریدریش کارل آندریاس [Friedrich Carl Andreas] در رویکردش به مطالعه «گاتاهای زرتشت» و آشنایی ریشه دار نیچه با اساطیر یونان و روم و هند و ایران کهن به درک بسیار ظریف و ژرفارو از «تجربیات نیاکان ایرانیان» کامیاب و انگیخته شد و توانست در پیکارهای گسترده فکری که با «تصویر انسان و خدا در مسیحیّت و یهودیّت» داشت، به سنجشگری و فروپاشی تاثیر مخرّب آئوتوریته و قدرت و اقتدار اصحاب کلیسا کامیاب شود. هنوز که هنوز است اصحاب «مسیحیّت» در هر تلاشی که با صرف میلیونها سرمایه پولی برای غلبه بر افکار «نیچه» خرج کرده و میکنند، هرگز نتوانسته اند به اصلاح تصویر انسان و خدا در مبانی اعتقاداتی مسیحیّت موفّق شود و هر مرتبه، شکست سختی خورده اند. خواندن یک پاره اندیشه از آثار نیچه کفایت میکند تا تمام لاطائلاتی را که در باره مسیحیّت نوشته و منتشر میشوند، بسوزانند و همچون حباب بترکانند. در ایران نیز، اسلامیّت برغم حضور هزار و چهارصد ساله اش هیچگاه نتوانست جای تاثیر و نفوذ دلچسب و زیباآراینده زنخدایان ایران را بگیرد؛ برغم اینکه میترائیها و مزدائیها، قرنهای قرن علیه «بُنمایه های فرهنگ ایرانیان و تصاویر خدایانشان» جنگیده بودند و راه را برای ایلغار اسلامیّت و آخوندهای تبهکار هموار کرده بودند؛ معذالک تا همین ثانیه های گذرا نتوانستند موکّلان اسلامیّت و رتوشگران آن با انواع و اقسام اسلامهای راستینی که ساختند و همه بدون استثناء مملوّ از دروغ و توجیه و خوشکلگویی بود و همچنان هست، بر ایرانیان و فرهنگ ایرانی چیره شوند. اسلامیّت، سرتا پایش فقط «شریعت است و احکام»، نه بیشتر که چه بسا خیلی هم کمتر و حقیرتر از شرایع. مبارزه علیه حکومتگران نالایق و اسلامیّت شمشیر اقتلویی در سراسر دیوان شاعران ایرانی و جنبشهای فکری عرفان و نبردهای اجتماعی مختلف، منشا خود را از «تصویر سیمرغ و جمشید جم و خانواده سام و زال و رستم» تا همین امروز حفظ کرده اند و مردم نیز از این راه توانسته اند علیه حکومتگران نالایق و بی فرّ صف آرایی کنند و آنها را ساقط و خلع. اگر موکّلان و شمشیر کشان حکومت فقاهتی و اسلامیّت، قرنهای قرن، از صبح تا شب بنشینند و بر هر آیه ای از «قرآن»، هزاران جلد و خروارها خروار کاغذ را تفسیر و تاویل سیاه کنند، آخرش خواندن «یک رباعی ساده» از رباعیات «خیّام نیشابوری» کفایت میکند تا تمام خروارها لاطائلانت مفسّرین و شارحین و متکلّمین را همچون حباب بترکانند و «ارزش زندگی و خوشزیستی و دیرزیستی» را به انسانها بیاموزاند.
تمام اینهمه ازخودگذشتگیها و نبردها و مقاومتها و شکیبائیهای ایرانیان بر سر این است که به حکومتگران بفهمانند شما تا زمانی به «فرمانروایی بر ایران و مردمش»، حقّانیّت و لژیتیماتسیون دارید که گفتارها و کردارها و رفتارهایتان با «فروزه های زنخدایان ایرانی» و پرنسیهای باهمستان مردم ایران، همسو و همیاری و رامیاری و همخوانی داشته باشند؛ در غیر این صورت، ساقط و عزل و در بند کردن شماها، حقّآنیّت بی چون و چرا دارد؛ زیرا «خدا و دین» در فرهنگ ایرانیان، هرگز حکومت نمیکنند و حکومت به نام «خدا و دین»؛ یعنی جنگیدن علیه دین و خدا. به همین دلیل، ساقط و نابود کردن «جمهوری اسلامی ایران»؛ یعنی خویشکاری ایرانی و همیاری با «زنخدایان ایرانی» باز بره و در سمت و سوی آفریدن جشن زندگی و شور و حال آفریدنهای خراباتی در میکده جمشید جم. ایران باید به همان جای خجسته ای بازگردد که از آغاز بوده است؛ یعنی: «کاباره رقص و آواز و خوشزیستی و خوشکامی برای مردم ایران و جهان».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
.
با احترام و تحسین، خواندن نوشتهی شما تجربهای آموزنده و روشنکننده بود. تحلیلهای شما درباره فاجعه تاریخی ایران پس از سال ۱۳۵۷ و بررسی دقیق تضاد حکومت فقاهتی با فرهنگ و تاریخ ملت، بهروشنی عمق مسائل و چالشهای جامعه ما را نمایان میکند و تأمل فراوان برمیانگیزد.
همانطور که شما اشاره فرمودید، امروز بیاعتمادی و فساد اخلاقی نه تنها در داخل کشور، بلکه در میان ایرانیان خارج از وطن نیز نمود یافته است؛ این نشان میدهد که آثار نفاق و سیاستهای سلطهجویانه جمهوری اسلامی چنان در ذهن و مناسبات مردم رسوخ کرده که حتی کسانی که در شرایط متفاوت زندگی میکنند، تحت تأثیر آن قرار گرفتهاند.
اما خوشبختانه، نسل جوان امروز دیگر مانند گذشته فکر نمیکند و دیدگاهها و نگرشهای متفاوتی دارد. این واقعیت، امیدبخش و روشن است و نوید ایرانی آباد و آزاد در آینده را به همراه دارد.
از رامیاری با زنخدایان تا سیاست اسلامی-یونانی
دروود بر آقای آذری گرامی،
اندکی صحبتها از فراز پُل صراط!
این حرفهایم، زمزمه هائیست از تامّلات پیگیر در باره تاریخ وقایع معاصر ایران از وقوع فاجعه 1357 به این طرف. من همواره از سال 1357 به عنوان سال فاجعه صحبت کرده ام؛ زیرا کلمه فاجعه به معنای دقیق میگوید که چه مصایبی بر ملّت ایران رفت، عین فاجعه زلزله و سیلاب ویرانگر و گردباد تخریب کننده و آتشفشان عاصی و متلاشیگر.
اینکه در این فاصله تقریبا نیم قرن اخیر، چه بر سر مردم ایران از مومن مسلمان و کافر مارکسیست و طاغی آزادیخواه و بهایی و بابی و دراویش و مردم عادی کوچه و بازار و شهرنشین و روستا نشین و غیره و ذالک رفت، هر کدامشان قصّه تلخی هستند که در فرصت مناسب میتوان در باره آنها علیحده تحقیق کرد و نوشت و سخنها گفت. آنچه که امروز و در این شرایط عاجل مدّ نظر است، مُعضل حکومت غالب شده آخوندیست که کلّا در هر بُعدی که تصوّر پذیر باشد و در هر وضعیّتی که تا کنون پدیدار شده است، با تمام ریزه کاریهایش از یک طرف در تضاد ریشه ای با «تاریخ و فرهنگ مردم ایران در جامعیّت وجودی» بوده است و از طرف دیگر، در خصومت هیستوریک و متجاوزانه که خصلت تمام «ادیان نوری و کتابی» است با جوامع دیگر در کشمکش و ستیز است. ناگفته نگذارم که از پرتو حکومت آخوندی، کثیری از آدمها به منافع و امتیازها و فرصتهایی دست یافتند که در تحت شرایط عادی، محال بود به یک هزارم آنهمه امتیازها و امکانها چنگ پیدا کنند. بنابر این، مهم نیست که امتیازداران به طیف حاکمان و وابستگانشان تعلّق دارند یا به طیف کسانی که از فضای ایجاد شده حکومت فقاهتی توانستند به امتیازها و امکانهای نجومی دست پیدا کنند، اصل مهم این است که حکومت فقاهتی در تضاد با ایران و تاریخ و فرهنگ مردم ایران به طور کلّی توانست، تمام معادله های مناسبات انسانی و شیرازه باهمستان مردم را از یکدیگر بگسلاند و جامعه را در مسیر تباهی و قهقرایی و نکبت و ذلالت و نابودی براند که همان «صراط المستقیم» قرآنیست.
بحث امروز ساقط کردن داربست حکومت الهی و خلع و عزل زمامداران آن فقط مسئله واپس راندن و گرفتار کردن و محاکمه خاطیان اصلی آن نیست؛ بلکه مسئله «قدرت و اقتدار» است که در صدر کنشها و واکنشهای مخالفان حکومت فقاهتی و صاحبان حکومت فقاهتی در دایره ای حاد و گدازنده قرار گرفته است. شما حتّا اگر «نلسون ماندلای» دوران باشید، در دنیای امروز برای کاربست اهداف و مقاصد و آرزوها و آرمانهایتان مجبورید که «قدرت و اقتدار» داشته باشید؛ و گر نه نمی توانید به آنچه که آرزو میکنید، جامعه عمل بپوشانید. بحث «قدرت و اقتدار» در دنیای «سیاست امروزی»، بحث بر سر همان چیزی است که در دنیای تجارت و بازرگانی و بازار به آن میگویند: «در این معامله، چقدر برای من می ماسد؟». دقّت کردید چه میگویم؟. یعنی هر شخصی/گرایشی/سازمانی/تشکیلاتی/حزبی/فرقه ای/گروهی و امثالهم بلافاصله میپرسد که «برای من، چقدر میماسد و میصرفه؟». اگر روزی روزگاری در تاریخ ایران، بوده اند شهریاران و بزرگان و ناموران و پهلوانانی که «ایران و مردمش» را فراسوی تمام علایق و سوائق و غرائز و تمایلات شخصی و گروهی گذاشته اند و فقط در فکر آزادی و سعادت و خوشزیستی مردم میهن بوده اند، امروزه روز، چنین چیزهایی اگر نخواهم بگویم به جهان «قصّه ها و خیالات شیرین و رویاهای رنگین» تعلّق دارند، دست کم باید گفت که چنان دورانهایی در عصر مدرن و مدرنیته سپری شده اند و به قاعده بازی «چقدر برای من میصرفد و میماسد؟» مختوم و محکوم شده اند.
تاریخ فرهنگ ایران از نخستین سپیده دمش بر این اصل خجسته و بس بسیار زیبا میچرخید که «زنخدایان ایران» همه بدون استثناء، «ضدّ قدرت و اقتدار» بودند. اصلا در گوهرشان، جیزی به نام نقدرت و اقتدار» وجود نداشت؛ زیرا غنای وجودی آنها از «مهرورزی و عشق و ایثار» سرشار بود. به همین دلیلم، خدایان آمیزشی و انبثاقی و معشوقه ای و همبستگی هستند. این حقیقت را آنانی که تشنه قدرت و اقتدار بودند، نمیتوانستند بپذیرند و تاب بیاورند؛ زیرا سائقه جاه طلبی و قدرتگرایی و امتیازخواهی نجومی و مصدر اراده آمریّتی بودن مدام در وجودشان طوفانها به پا کرده بود. این بود که به نام خوشه خدای ایرانیان که همان «سیمرغ=میترا» هست، آمدند و با گرفتن «شمشیر به دست»، شاهرگ «مادر-خدا» را بریدند تا بتوانند به آنچه که میخواستند در عمل برسند. ارثیه «میترا» که در واقعیّت اجرایی و کاربردی اش همان «میتراس» است و فقط نام تو خالی مادرش را بر سینه دارد به ادیان نوری و ایمانخواه مثل «زرتشتیگری/مزدائی و یهودیّت و مسیحیّت و اسلامیّت و مارکسیّه» رسید و فجایع خونبار جوامع بشری را از دیر باز تا همین ثانیه های گذرا رقم زده اند. همه مومنان و مبلّغان و ترویج کنندگان و یسل کشان ادیان نوری و ایمانخواه نیز بر محور و حول و حوش «چقدر برای من می ماسد؟میصرفد؟» است که تا کنون به هر نوع جنایت و تبهکاری و خباثتی که میشناسیم و نمیشناسم ارتکاب کرده اند و همچنان مرتکب میشوند و در آینده های پیش رو نیز مرتکب خواهند شد.
آنانی که حاضر نبوده اند و همچنان حاضر نیستند که در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستند و با او همپایی و همبستگی و همخوانی و باهماندیشی و باهمپیکاری کنند از بهر و در سمت و سوی «سعادت مردم ایران و سرفرازی و بالندگی میهن»، همه بدون استثناء به همان گرایشهای عقیدتی تعلّق و وابستگی دارند و موضع گرفته اند تا با حُکم حک شده بر ذهنیّت و قلبشان همچنان بر این حرف بایستند و مصر باشند که: «در این معامله، چقدر برای من میصرفد/میماسد؟». سیاست از لحاظ تجربیات نیاکان ایرانیان به معنای «رامیاری» با «زنخدایان ایران» بود؛ نه خیز برداشتن برای تسخیر «قدرت و اقتدار». کردها که اصیل ترین و قویترین نگاهبانان شیرازه و مغزه فرهنگ باهمستان ایرانیان هستند، هنوز که هنوز است به سیاست میگویند: «رامیاری». سیاست در چارچوب اسلامیّت و فلسفه سیاست باخترزمینیان که میراث «یونان باستان» است به معنای همان «چقدر برای من میصرفد/میماسد؟» است که در اقصاء نقاط جهان میتوانیم ابعاد آشکار و پنهان آن را به عیان ببینیم. تبعید زنخدایان ایرانی و خصومت سرسختانه و فاجعه بار علیه آنها در تاریخ هزاره ای ایران، ریشه در سوائق و غرائز و امیال پنهان انسانهایی دارند که منفعتخواهیها و امتیاز داشتنها و مصدر آمریّت بودن خود را در گرو «رنج و عذاب و خونریزی و شکنجه و کشتار و غارت و تجاوز و تحقیر و سرکوب و ستم و بیدادگری» در حقّ دیگر هموطنان و همنوعان خود می دانند. تا زمانی که مسئله «چقدر برای من میماسد/میصرفد؟» بر ذهنیّت گرایشهای مختلف سیاسی در عرصه سیاست بی مقدار وطنی میچرخد و حاکم است، فجایع ایران دوام خواهند آورد و هیچکس نمییداند که اینهمه خیزشها و قیامها و انقلابها و کشمکشها و زد و خوردها، به کدامین نتایج و عواقب مختوم خواهند شد. برای تغییر جامعه و مناسبات و گسترش آیین کشورداری شایسته ارجمندی و عزّت و شرافت آدمیان، فقط قیام علیه ضحاکیان به تنهایی کفایت نمیکند؛ بلکه باید با آگاهی و بیدارفهمی و مسئولیّت فهمید و دانست که منظور از «آیین فرمانروایی و دولت باهماندیشی و جستجو برای خوشزیستی و باهمزیستی شادی آفرین»، چگونه بدون هیچ منفعت طلبیهای ناشی از سوائق و غرائز و امیال افسارگسیخته امکانپذیر میشود. واپس نشینی و همکاری نکردن گروههای مختلف با «شاهزاده رضا پهلوی» و حتّا خصومت علنی با او و سلسله پهلویها به طور کلّی بر مدار «برای من، این معامله، چقدر نفع دارد؟» میچرخد. آنها در فکر ایران و مردمش نیستند؛ بلکه در فکر «منفعت و اقتدار و قدرت طلبیهای خودشان» هستند؛ ولو در این منفعتخواهیها، شبانه روز مردم در مقابل چشمانشان، قلع و قمع شوند و خاک ایران، روز به روز، برهوت و برهوت و برهوت ترین شود. اصل برای آنها فقط یک چیز است: «برای من، چقدر میصرفد/میماسد؟». همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان