رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 28 بهمن 1404 - Tuesday, 17 February 2026

بازگشتِ زنخدایانِ ایران بر سریرِ فرمانروایی

بازگشتِ زنخدایانِ ایران بر سریرِ فرمانروایی

تاریخ نگارش:06/01/2026

بازگشتِ زنخدایانِ ایران بر سریرِ فرمانروایی

جهان را به خون شُستن، آیین نیست ////// دلِ مردِ دانا، چنین کین نیست
نه مُلک با خون مانَد، نه تاج با کین ////// جهان به داد مانَد، نه به شمشیر و زین [نظامی گنجوی]
ستم هر که ورزد، نمانَد به ‌جای ////// بپیچد سرانجام، گردون ز پای [فردوسی]

آتش سوزنده غمهای جگر خراش را اشکهای آدمی التیام میدهند و صدای هق هق بُغضهای شکسته را، آه عمیق از سینه بر آوردن؛ امّا زخم و داغ به جا مانده از اینهمه رنج و عذاب را هیچکس نمیتواند درمان کند؛ زیرا ریشه دردهای آدمی در عمق تاریخ میهن و رنجهای آوار شده نهفته اند و ناپیدا. ایران، سرزمین مهربانیها و شهریاران جهان آرا بود. سرزمین دادورزی و مهرورزی با مردمانی سلحشور و پهلوان منش. با دلاورانی که اعتبار کنشها و واکنشهایشان بر «بازوبند پهلوانی» حکّ شده بود که نشانه ای و پیوندی و سوگندی از سر دلباختگی و پیوستگی و اینهمانی داشتن با زیباییهای شوق آفرین خدایان سرزمینش داشت. ایرانیان هیچگاه عزادار نبودند و در تمام سوگواریهایشان که خلاف عزاداریست برای عزیزانی که از بهر «نگاهبانی از جان و مهرگستری و دادورزی و راستمنشی» جانشان را هدیه کردند، همیشه «جامه پیروزه رنگ» پوشیدند و پادآوازهای ضدّ جنگ و خونریزی را سرودخوان رقصیدند و زمزمه کردند. چه بر سر ما رفت و چه زیانها و گزندهایی در وجود ما هجوم آوردند که حتّا خویشتن را بدانسان که در اصالتمان بودیم، به یاد نمیآوریم و تا حافظه مان قد میدهد و به یاد می آوریم فقط شمشیر در دست داشته ایم و خون یکدیگر را ریخته ایم و قراول مسلّح «گیوتین خونریز» بوده ایم؛ آنهم در راه به کرسی نشاندن و تحمیل و تلقین و حُقنه کردن عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکهایی که پشیزی اعتبار ندارند و صنّار سی شاهی برای خوشیها و زیستن و آرامش آدمی نبوده اند و نیستند. بر روح و مغز و روان و جان ما، کدامین آفت مخرّب غالب شد که دژخیّم و شدّاد یکدیگر شدیم؛ نه یار شاطر و همراه و همگام و همآواز و دوست یکدیگر؟. بر وجود ما چه سمومی رخنه کردند که مادر ایران، قرنهای قرن و چه بسا هزاره هاست که تنهای تنهاست؛ زیرا سرشار از «مهر و داد» بود و هنوزم هست؛ ولی ما لیاقت و ظرفیّت چشمه گوارای «مهر و داد و راستی» را نداشتیم. دریغا که این سرزمین و مردمش در فراز و نشیب تاریخ خونبارشان، بیش از آنکه از دست مهاجمان و غارتگران و متجاوزان و ویرانگران و دژخیمان خونریز، صدمات مادّی و معنوی دیده باشند، از دست «فرزندان ناآگاه و خیره سر و جاهل خودش در مقام گلهای سر سبد جامعه و جادوگران همه فنّ حریف»، لطمات هولناک و ذلالتها و خفّتها دیده و متحمّل شده است.
نامیرایی میهن آدمی، ثروت معنوی و میراث خویشکاریهای نسلهای کثیری از درگذشتگان آدمیست. در خاکی که تخمه هستی ما،  کاشته و زاده و بالیده میشود، همزمان با آن، فروزه ها و احساس و گرایشها و عواطف و خاطره ها و دیگر خصلتهای روحی و روانی ما نیز شکل میگیرند و پروریده میشوند. آنچه که ما از میهن و هممیهنانمان انتظار داریم به گشودن دفتری بازبسته است که «بدهکار و بستانکار» بودن خود را به «خاک میهن و هموطنانمان» در آن با رادمنشی یادداشت کرده باشیم. از خود بپرسیم بر ثروتی که در اختیار ماست، کدامین چیزها را افزوده ایم و از آن، چه مقدار بر باد داده ایم و تلف کرده ایم. میهنی را که نمی توانیم با مسئولیّت تام در باره «دفتر بدهکاری و بستانکاری اش» بیندیشیم، آن میهن از آن ما نخواهد بود؛ بلکه از آن کسانیست که شیوه غارتگری را میدانند؛ گیرم که غارتگران از هممیهنان خودمان باشند. هنر اندیشیدن در باره ثروتهای معنوی و مادّی وطن، هنر رفتار کردن با خویشتن و دیگران است. چرا ما هنوز هنر و منش آموختگاری از یکدیگر را نمیدانیم؟. چرا هنوز نمیدانیم که ثروت میهن، شمایید و من و دیگرانی که خود را هم میهن میدانند و مینامند و فریاد میزنند.
چگونه میتوان مام میهنی را که اینقدر بزرگوار است و فرزندان ناهمگون زاییده و یکسان میپرستد آنها را، در تنهایی محنتبار و مصیبت و شکنجه و بیداد و ستم خونریزان حاکم بر آن، تنها گذاشت و مدام بر سر اختلاف عقاید و ذهنیّتها و ایدئولوژیها و سوائق و غرائز و امیال حقیر و بی مقدار فردی و همکیشان خود، جنجال به پا کرد و دست همبستگی و همعزمی و همکاری و همپایی و همدردی و فریادها را به یکدیگر نداد؟. چطور میتوان با بی شرمی و رذالت وقیحانه شاهد اینهمه جنایتها و نکبتها و تجاوزها و پرپر شدنهای گلهای زیبای میهن و جوانان بُرنا بود و دم بر نیاورد؟. چگونه میتوان در حیطه فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی، اینقدر ذلیل و سطحی بین و کوتوله مغز بود؟. چگونه میتوان سوختن و جزغاله شدن مردم میهن را در آتش نفرت و خصومت و خشم و پرخاش حکومتگران نالایق و بی فرّ، شاهد بود و خویشتن را در قفس صم بکم محبوس کرد و دم نزد و فریاد بر نیاورد؟. چگونه میتوان به نام مام وطن همچون «میتراس» از بهر اقتدار و قدرت و جاه طلبی؛ برغم رفتار و کردار شرم آور خود، با تیغ، شاهرگ مادر خویش را برید و خون او را ریخت؟. چرا برای ما فرزندان ناخلف و تشنه و مریض و حریص قدرت و جاه طلبی، خونریزی مقدّس شده است؛ امّا نگاهبانی از جان و زندگی بی ارزش؟. چرا؟. چگونه میتوان به جای «رامیاری با زنخدایان میهن» که خویشکاری تک تک آنها، ایجاد جشن شادیها و رقصها و پایکوبیها برای همگان است، به آنها پشت کرد و دست در دست ضحّاکیان مطیع «میتراس شمشیر به دست» گذاشت؟ چرا؟. چگونه میتوان اینهمه فداکاریها و نثارها و از خود گذشتگیهای هموطنان خود را با دستهای تهی بدون هیچ ابزار دفاعی و جنگی در مقابل ذلیل شدگانی که تا دندان مسلّح هستند و در رفتار، سبعیّت نشان میدهند و خادم حکومتگران نابودگر میهن و زندگی، بی هیچ پناهی رها کرد و راه قدرت طلبیهای خود را با سماجت سرسختانه طی کرد؟. چگونه و چرا؟. 
من میهنم را دوست میدارم با تمام آنچه که در اوست و تمام انسانهایی که خود را متعلّق به آن آب و خاک میدانند؛ مهم نیست در کجای این جهان پهناور به اجبار یا به دلخواه ساکن شده باشند. میهن من، باهمستانیست که دلباختگان و مهر ورزانش در آبادانی اش سهیم بودند و در نگهبانی از «جان و زندگی» تک، تک اعضاء اجتماعش با دلسوزی و مسئولیّت و هوشیاری و فهم فرهیخته، گامهای کلیدی برداشتند. میهن من در سراسر هستی من، جاری و عجین هست و هستی من در خاک میهنم، هزاره هاست که ریشه دوانده است؛ ولی حاسدان و خاصمان میهنم و مردم میهنم، خاک و تاریخ و فرهنگ مرا با هجومهای غارتگر و چپاولگر به نامهای مختلف، بارها و بارها ویران کرده اند و خونمان را ریختند؛ ولی ما هرگز نمردیم و از نو به پا خاستیم و بر خصم بدون آنکه قطره ای خون از وجودش بریزیم یا جان و زندگی اش را بیازاریم، چیره شدیم. تفوّق ما بر خاصمان میهن، شناسنامه دریا دلی و فهم ژرفنگر به هستی و مهر آتشفشانی و سرشار از دوستی بود و هنوزم هست که ما را تا امروز بر پاهایمان استوار نگاه داشته اند و همچنان آواز خوان زندگی و مهرورز به هر چیزی هستیم که نشانه ای از زیبایی و زندگی داشته باشد و همچنان رقصان و آواز خوانیم. 
من آنجایم در تلاطمهای اقیانوس خروشان مردم میهنم. پا به پای هموطنانم با قایقی مست و غزلخوان و پارویی سرشار از مهر و پیکار پا به پای کودک و جوان و کلانسال. من و ما بر  ضحّاکیان ولایت خونریز و قهّار و ستمگر نیز چیره خواهیم شد با تمام مکّاریها و رذالتها و حقّه بازیها و ترورها و سبعیّتهای شرم آوری که در سراسر میهن و جهان مرتکب شدند و همچنان میشوند. من هنوز که هنوز است همان «شهر زاد قصّه گو» هستم که خبیث ترینها را نیز آدم بار آوردم. من هنوز که هنوز است همان «خواجه نصیر توسی» هستم که شاخ خودم را به هنگام، رو خواهم کرد و خلیفه بغداد نشین را به خاک خواهم مالید. من هنوز که هنوز است همان «علیمحمّد باب» هستم که منسوخ کردن لاطائلات الهی شما را فریاد میزنم. من هنوز که هنوز است همان «آواره یمگانم» که هرگز دُرّ دری را به پای شما خوکان الهی نخواهم ریخت. من هنوز که هنوز است همان «فردوسی توسی» هستم که سرود «آبادانی و به بد نسپردن جهان و پراکندن تخمه های مهر ورزی» را با چنگ و دف و نی میخوانم. من هنوز که هنوز است همان «عطّار نیشابوری» هستم که در کنار میلیونها ایرانی خوش الحان و بیدار به «جستجو و زایش سیمرغ گسترده پر» خواهیم کوشید. من هنوز که هنوز است همان «خیّام نیشابوری » هستم که بر تمام هذیانها و توهّمات الهی شما پوزخند میزنم و نقد آنات جهان را با نسیه فردا تعویض نمیکنم. من هنوز که هنوز است همان «مولوی بلخی» هستم که با سماع و رقص و مستیهای پر شور و حال از هر بند و قید الهی برمی گذرم. من هنوز که هنوز است همان «حافظ رند» میباشم که از قوم قرآن خوان میگریزم و بر در میکده  «جمشید جم»، میگسار میمانم. من هنوز که هنوز است همان «منصور ابن حلّاج» هستم که بر فراز دارهای شما دژخیمان الهی، نغمه «انا الحق» میخوانم. من هنوز که هنوز است همان «عبید زاکانی» هستم که با ریشخندهایم بر تمام نصایح و فتاوی و امریّه ها و منکرات و منهایّات شما خط بُطلان میکشم. من هنوز که هنوز است همان «قرة العین و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی» هستم که تمام زیباییهای هستی ام را عریان به نمایش میگذارم. من هنوز که هنوز است همان «ایرج میرزا» هستم که میخندم و میسرایم «زن قحبه، چه میکُشی خودت را، دیگر نشود، حسین، زنده». من هنوز که هنوز است همان «فرّخی یزدی» هستم که با دهان دوخته، خنیاگر آزادی هستم. من هنوز که هنوز است همان « مانی و مزدک و ابومسلم و بابک و به آفرید و اسحاق تُرک و سنباد و استاذسیس و حمزة ابن آذرک و ابوالسّرایا و خرّمدین و رافضی و قرمطی و جهرمه و زرتشت و احمد کسروی و رضا مظلومان و هزاران هزار نفر از راد مردان و راد زنان میهنم» هستم. من ایرانم و ایران، میدانگاه رقص و آواز زندگی و شادی آفرینی «زنخدایان مهروزی و مطربی» هست. این عوعوی سگان شما و تمام نکبتهای به نام شما نیز خواهد گذشت.

الف)- ایستادن با بالهای گسترده در حالت پرواز

پولیتیک/سیاست/رامیاری، دامنه تغییر و تحوّل و باهمسازی و غافلگیر شدنها و ناگهانیهاست. در نتیجه، در چارچوب هیچ ضوابط مطلق و نصوص ازلی – ابدی نمیگنجد. پولیتیک، میدان پدیدار شدن «فرصتهای خام» هست که بهره برداری از آنها به باهمگرایی و همعزمی و سازش پذیری و همکاری گرایشهای مختلف منوط است. هر گونه ضابطه از پیش تعیین شده نه تنها خودفریبی است؛ بلکه به معنای ماهر نبودن در پرداختن و فرم دادن به فرصتهای خام به شمار می آید. در فراسوی ضوابط و قواعدی که مطرح میشوند، میتوان تلاشها و سختسریهای گروهها و سازمانها و اشخاص و گرایشهای ذینفع را به راحتی کشف کرد. در عرصه پولیتیک/سیاست/رامیاری، هیچگونه ضوابط جاودان و قطعیّتهایی وجود ندارند. تنها ضابطه ای که میتوان گفت در دامنه سیاست، تداوم دارد، تغییرات ممتد هستند.
نه مفاد اعلامیه ای به نام «حقوق بشر»، نه رحمت الهی، نه مالکیّت و متموّل بودن، نه حتّا پارلمان، هیچکدام ابدیّتی ندارند؛ زیرا قوانین و قانونهای اساسی را نه یک بار؛ بلکه صدها بار میتوانند نوشته و منسوخ شوند. قضیه برمیگردد به اینکه برای حلّ و فصل مسئله ای، چگونه میتوان و باید رفتار کرد و با یکدیگر کنار آمد؛ نه اینکه چه چیزی از لحاظ کتبی نوشته شده است. اعلامیه جهانی حقوق بشر، برگه ایست که بر سقف هفت آسمان ایده آلهای بشری آویزان است؛ ولی واقعیّت اینست که برای احقاق حقوق انسانها، رژیمها و دادگاهها و قُضات هستند که تعیین کننده و تصمیم گیرنده اند. تصمیمات هر رژیمی نیز دست آخر به ساختار ترکیبی آن مشروط میباشد. تئوری و فلسفه سیاست/پولیتیک/رامیاری در دامنه پراکتیک اجتماعی به گروهی از «نخبگان و فرزانگان و شخصیّتها و رجال فهیم و مسئول» محتاج است که هنر رفتار و سازش و همکاری و میدانداری و با هم کنار آمدن را بفهمند و بدانند و در صدد آن باشند که مابین «قدرت و آزادی»، پلی مستحکم بسازند. هر رژیمی باید در صدد آن باشد که «سامانبندی اجتماعی» را حفظ کند بدون آنکه به ابزارهای سرکوب و فشار و خشونت و پرخاشگری و آزار و اذیّت فیزیکی و روحی و روانی دست آویزد. در حقیقت، هر رژیمی باید بتواند در جهت خواسته ها و آرزوها و انتظارات مردم و همچنین همخوانی با دگرگشتهای جهانی، استعداد همپائی از خودش نشان دهد و در وضعیّتهای اضطراری نه از بهر استحکام و دوام قدرت خود؛ بلکه اندیشیدن در باره امنیّت و آزادی مردم بدون تبعیض و استثناء، مصمّم و قاطع رفتار کند. برای نگهبانی کردن از «زندگی و جان شیرین انسانها» میتوان هر ضابطه و قانون و نصّی را زیر پا گذاشت.         
صحبتهای من، از تکرار واقعیّتهای روزمره آغاز نمیشوند که به وفور از طریق شبکه های مختلف اجتماعی و وسایل ارتباط جمعی ماهواره ای به سمع و بصر همگان میرسند؛ بلکه صحبتهای من از «ژرفاهای تجربیات تاریخی و فرهنگی ایرانیان ومردم جهان» ریشه میگیرند و در امتداد «اکنون» به سوی «فرداها» روان هستند. احتمالا باشند – مثل همیشه – کسانی که از شدّت داغ بودن  و غلیان دیگ حوادث روزمره و خلجان احساس و نگرانی و دلهره های ناگزیر شخصی، سخنهای مرا وقعی ننهند. امّا حکایت این است که وقتی حادثه ای رخ میدهد، باید دلایل آن را در سطح رویدادها نجُست؛ بلکه در اعماقی که تاریکند و به چشم نمی آیند. رشد و توسعه ژورنالیسم و امکانهای تکنیکی و شبکه ای باعث شده اند که ما انسانها؛ بویژه ما ایرانیان به اندیشیدن در باره «چرایی رخداد و ریشه یابی رویدادها» به نُدرت همّت کنیم. همواره سعی میکنیم دلایل دم دست را به حیث توضیح «علّتها» برای خودمان توجیه کنیم و دست آخر نیز مات و متحیّر میمانیم که اینهمه بُغرنجها از کجا برخاسته اند و مدام همچون طوفان و زلزله و گردباد و هجوم ملخها به سر و پای مزرعه جامعه ایرانیان غالب و حادث میشوند.  
برای ساختن جامعه ای نو با انسانی نو باید همه ما بیاموزیم که با دست خودمان، لباس «جنگاوران» را از تن خویش به در آوریم و برای همیشه و ابد با آن وداع کنیم تا بتوانیم خویشتن را بی واسطه بازیابیم و بدانیم که ما بدون همدیگر «تنها» میمانیم و هرگز به یکدیگر نمیرسیم؛ ولو به عالی ترین امکانها و سلاحها مجهّز باشیم. ما زمانی همدیگر را پیدا خواهیم کرد که «سلاحها و نفرتها و انتقامخواهیها و لجالجتها و حسادتها و آزخواهیها و زیاد طلبیها و رقابتهای سخیف» را کنار بگذاریم و با مسئولیّت و آگاهی و درایت و وجدان پاک به سوی همدیگر گام برداریم, چنانچه به راستی و از عمق قلب و شعور فردی، «مام میهن و مردمش» را دوست میداریم و در فکر سرفرازی مردم و بالندگی میهن هستیم.   
به دلیل پیچیدگی و درهمتافتگی غنای تجربیات نهفته در تصاویر زنخدایان ایران که بیش از سه هزار سال با سیطره یابی «میترائیسم و دیانت مزدائی و اسلامیّت و سپس هژمونی فکری-ایدئولوژیکی تمدّن مغرب زمینیان» از دامنه کشورداری و رامیاری و میهن آرایی و جهاندوستی تبعید و بدنام شدند، در مقام ایرانی مسئول و بیداروجدان باید پذیرفت که به خودآیی و استقلال و آسایش و بالندگی مردم ایران در زمانی امکانپذیر میشود که ما رادمنشانه بدون هیچ حُبّ و بُغض و ذهنیّت از پیش متعیّن شده چارچوبی با تاریخ و فرهنگ خودمان به گونه انتقادی و ژرفبینیهای بار آور؛ نه ایرادگرفتنهای توجیهی همّت کنیم و تخمه های افکار و ایده ها را با سرند کردن خروارها خروار تحمیلات و تلقینات و تعلیمات بی پایه به دست آوریم و سپس آنها را در خاک روان و ذهنیّت شخم زده نسل امروز بکاریم و بپروریم تا  بتوان فردای شکوفا شده ایران را با نسلهایی فرهنگیده و سربلند و بُزرگی جو آفرید. 
پُشت کردن به تاریخ و فرهنگ سرزمین خویش به معنای گسستن از آن در روح و روان نیست؛ زیرا تاریخ و فرهنگ مردم میهنی که ما در آن به جهان چشم گشوده و بالغ و بالیده شده ایم، در تار و پود وجود ما تا مرگروزمان میزیید و آمیخته به تمام رفتارها و کردارها و گفتارهایمان است؛ ولو سالیان سال در مام میهن سکونت نیز نداشته باشیم. اخذ و اکتساب «آگاهبود اختیاری» هرگز نمیتواند «ریشه های فرهنگ» را در وجود آدمی، بسوزاند و سر به نیست. «آگاهبود» همواره، سطح ذهنیّت و روان را میپوشاند؛ ولی نیروگاه شیرازه و عُصّاره فرهنگ در تار و پود آدمیان، فعّال میماند.  سنجشگری و سرند کردن تاریخ و فرهنگ ارثیه ای که ما امروزیان محصول زیر و بمهای آن هستیم، راهیست به سوی آفرینش چهره ای که باید با اصالت ایرانی بودن ما، همخوانی و همترازی داشته و خالی از تصاویر تحمیلی و تلقینی و تصنّعی و نمایشی باشد. اصیل بودن به معنای خالص شدن نیست؛ بلکه به معنای «خاک پذیرنده و آفریننده شدن» است. انتقاد نیز به معنای حذف فیزیکی یا تحقیر و سر به نیست کردن میراث عقیدتی دیگران نیست. کسانی که از انتقاد، معنای حذف فیزیکی و معنوی را برداشت میکنند، همه بدون استثناء، انسانهای مُغرض و اسیر اعتقادات خشک و بی مغز و مایه خود هستند؛ زیرا عقاید و ایدئولوژیها و نظریّه های آکبندی را با «خودشان» اینهمانی میدهند و تفاوت بین البسه پوشیدنی را با ساحت وجودی خودشان نمیدانند؛ گیرم که استادترین استادان آموزشگاههای جهان باشند.
فرهنگ ایرانیان از زمینه «کشاورزی و دامداری» ریشه گرفته است و در تمام رگها و مویرگهای آیینهای کشورداری و اجتماعی واتاب و نفوذ داشته و متعیّن کننده گفتار و رفتار و کردار آدمیان بوده اند. نه تنها نیاکان ایرانیان در گستره تنوّع اقوام؛ بلکه نیاکان تمام ملّـتهای روی کره زمین در آغاز باهمستانی که آفریده اند، تجربیات خود را در «تصاویر و اساطیر» ذخیره کرده اند. نقش اندیشی و تصویر آرایی نیاکان ایرانیان، سرشار از افکار و ایده هایی بس بسیار زیبا و ارزشمند هستند که  در «سی و سه زنخدا» تبلور پیدا کرده و همچون مشعلهایی فرا راه زندگی تبلور یافته اند. برغم اینکه قرنهای قرن از طرف مقتدران و ذینفوذان مصدر کتابت و آئوتوریته معنوی، علیه تصاویر زنخدایان ایرانی، مبارزات خصمانه ای اجرا شدند، ولی هرگز نتوانستند بُنمایه های اصیل و تجربی و انگیزنده و جاذبه های پُر انرژی آنها را از دل و مغز و روح و روان ایرانیان تبعید و جاکن و سر به نیست کنند. مقتدران و موبدان میترائی و مزدائی، خدایان ایران را از مکتوبات و نشانه های مادّی، تبعید و زشتنام و خوار و تقلیب و تحریف و تکذیب و آلوده کردند تا بتوانند اراده جاه طلب و قدرتگرا و اقتدار خواه خود را در همپایی با سلاطین مطیع خود، تنفیذ و حاکم مطلق کنند. زنخدایان ایران که انعکاس دهنده تجربیات متکثّر و چندگانه و رنگین کمانی فرهنگ ایرانیان را در گوهر خویش حمل میکنند با سراسر زندگی گیتایی و کیهانی و همه هستومندها در پیوند تنگاتنگ هستند و هرگز از هیچ چیزی منفک و منفصل و جدا نیستند؛ بلکه در هر چیزی آمیخته و روان و بخشی از هستی آن هستند؛ ولو سنگ و کلوخ و غیره و ذالک باشند. «سی و سه زنخدای ایرانی» که در «دم و دستگاه تحریفات و دستکاریهای موبدان یزدانشناسی دیانت مزدائی» از محتوا و مغزه تا جایی که ممکن بوده است، خالی شده و در خدمت ابزار و ادوات حکومتگری و سلطه و استیلا اعتقادات میترائی/مزدائی در آمده اند و خلاف «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» به کار بسته شده اند. برداشت و فهم و درکی را که مردم ایران از «تصاویر زنخدایان» داشتند و هنوزم دارند با تفسیر و دستکاریهایی که موبدان میترائی/مزدائی در تغار جعلیّات، لحیمکاری کرده بودند، از زمین تا آسمان متفاوت و متضاد با یکدیگر بودند و همچنان هستند. خدایان ایرانی همه بدون استثناء، ضّد قدرت و اقتدار هستند و به هیچ وجه من الوجوه، گوهرشان به قدرت و اقتدار، آلوده نیست؛ در نتیجه، هیچکس مُجاز و مُحق نیست که بخواهد بر دیگری قدرت و اقتدار خود را حاکم آمری کند. گوهر خدایان ایرانی که با تک تک ایرانیان اینهمانی دارند، «آزادی و شادجویی» هستند. «بازگشت زنخدایان ایران بر سریر فرمانروایی» را نباید با «ایزدان یزدانشناسی میترائی/مزدائی» خلط کرد و اینهمانی معنایی داد. تفاوتی عمیق وجود دارد بین نقش زنخدایان ایران به گوهر خودشان از نظر مردم ایران با نقش «ایزدان و گمارده شدگان اهورامزدا» در دیانت مزدائی. آگاه و هشیار و بیدار نبودن در باره تفاوتهای ریشه ای و بسیار مهم باعث میشود که کمافی السّابق همچون تاریخ هزاره ای ایران، مسئله آیینهای کشورداری و رامیاری و جهانداری با بُن بستهای خطیر و خطرناک در جامعه ایرانیان روبرو شوند. جویندگان کنجکاو و تشنه شناخت میتوانند برای شناخت پروسه تقلیبها و تحریفها و دستکاریهای تصاویر بس بسیار زیبا و خُجسته زنخدایان ایران به «آثار زنده یاد منوچهر جمالی [1929 – 2012 م.]» مراجعه کنند که با دقّت و ژرفنگری شگفت انگیز، مو را از ماست بیرون کشیده و فجایع و پیامدهای فاجعه بار ناشی از جعلیّات و تقلیبهای موبدان را متّقن و مستدل در تاریخ و فرهنگ ایرانیان از کهنترین ایّام تا امروز بررسی و ریشه یابی گستره کرده است. 
ما ایرانیان مهم نیست که به چه نحله و مذهب و دین و رده اجتماعی و قوم و قبیله و نژادی تعلّق داشته باشیم، مهم این است که بفهمیم و بدانیم و تصدیق و تایید کنیم که بدون  اجرا و پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ باهمستانمان هرگز نخواهیم توانست در کنار یکدیگر با آرامش خیال و دلخوشی و امیدواری و اعتماد و اطمینان خاطر زندگی کنیم و میهن خود را به حیث باغبانان مسئول و بیدار در همبستگی با یکدیگر بپرورانیم. اهمیّت ندادن و زیر پا گذاشتن پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران که محصول تجربیات هزاره ای نسلهای متمادی هستند، به معنای قربانی کردن نسلهای امروز و فردا در چنگال مستبدین و خونریزان و غارتگران جاه طلبی خواهد بود که برای غارت و نابودی ایران و ایرانیان همواره آماده اند به هر جنایتی و تبهکاری اقدام کنند. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!