تاریخ نگارش:04/01/2026
از نیوشیدنِ هنگام در همگامی تا شکفتنِ هنگام برای همگامی
[چرا حکومتها در ایران دوام نمی آورند و ساقط میشوند؟]
[ ..... «حکومت» را شرط لازمِ برای هر جامعه کارآمد و سالم میپندارند؛ البته چنین اعتقادی رایج و شایع است. گفته میشود که حکومت، وظیفه اش دفاع و حفظ امنیّت جمعی را سامان میدهد و همزیستی مسالمتآمیز و متمدّنانه را تضمین میکند؛ یعنی همزیستی که در بستر آن، افراد جامعه بدون هیچ تبعیضی از همدیگر حمایت میکنند و برای یکدیگر هستند. امّا این فرض، نادرست است؛ زیرا «حکومت» نه تنها وقوع چنین تکالیفی را تضمین نمیکند؛ بلکه دُرُست بر عکس، آنها را فرسوده و ویران نیز میکند. «زمامداران حکومتها» بی وقفه ادعا میکنند که در خدمت منافع انسانها و خیرِ عمومی رفتار میکنند و تصمیم میگیرند، حال آنکه در واقعیّت و تجربه تاریخی، دقیقاً عکسِ این اتفاق می افتد. تجربیات کثیری از جوامع بشری ثابت کرده اند که «زمامداران حکومتها» همواره ضدّ منافع و امنیّت انسانهای جامعه عمل کردهاند. «قدرت و اقتدار» چیزهایی نیستند که صرفاً ایده هایی خوب به شمار آیند و گاهی دُرُست و ارزشمند، کاربست نداشته باشند؛ بلکه خودِ مفاهیمِ «اقتدار و قدرت»، ذاتاً و به طور اساسی، ضدّ انسانی و سلطه گر و عمیقاً ویرانگر هستند. در نظر بیشترِ مردم و برای ذهنیّتِ خوگرفته به اطاعت و تسلیم و تقلید، پذیرفتنِ چنین ادعایی دشوار و آزار دهنده است. آنها میپرسند که مگر «حکومت» و «دولت»، جزئی اساسی از جامعهِ انسانی نیستند؟ مگر آنها پیش شرطِ ایجاد تمدّن بهشمار نمیآیند تا ما انسانهای چموش را وادار کنند بهگونهای مسالمتآمیز و منظّم رفتار کنیم؟ آیا «قواعد» و «قوانینِ»، مشمول همگانی نیستند که به واسطهٔ آنها میتوانیم تعارضها را به شیوهای متمدّنانه و فرهنگیده حل و فصل کنیم و با یکدیگر بده - بستان داشته باشیم و اصولا به شکلی منصفانه و غیرخشونتآمیز با هم تعامل کنیم؟ آیا بدون «قوانینِ حاکم» و بدون احترامِ عمومی به «اقتدار و قدرت»، چیزی جز تودهای از موجوداتِ ابله و خشونتطلب نخواهیم بود که در کشمکشهای بی پایان و هرج و مرجی دائمی زندگی میکنند؟ اینها صحبتهایی هستند که همواره در گوش ما گفته و القا شدهاند و همچنان میشوند؛ و گر نه، هیچ یک از آنها حقیقت ندارد. با این حال، چیره شدن بر ذهنیّت خویش که از دروغهایی بیشمار انباشته است و بیرون کشیدنِ حقیقت از میانِ بیشهزارِ انبوه و تقریباً نفوذناپذیرِ جعلیّات و خُدعه گریها و تلقینات، کاری است بس دشوار و شجاعتی را میطلبد که نه خوشایند است و نه بی هزینه.]
[The Most Dangerous Religion on Earth – LARKEN ROSE – Self-Publishing– Pennsylvania - 2011 – P. 15]
«ستم، نامهِ عزلِ شاهان بُوَد». خلاف برداشت ظاهری و سطحی که از این مصرع شعر در «شاهنامه فردوسی» میشود، باید تاکید کنم که پیشینه و ریشهِ عزل و خلع شاهان و حکومتگران در تاریخ و فرهنگ و تجربیات ایرانیان، بسیار کهنسال تر و عمیق تر است و در گستره فرهنگ مردم، نفوذ و آبشخور ساختمایه ای داشته و هنوز دارد و خواهد داشت. همانطور که اجرا و کاربست «بیداد» در جامعه باعث میشود که انسانها علیه بیدادگران به پا خیزند و در صدد خلع و عزل آنها برآیند، همانطور نیز، ستمگری، دلیلی قویمایه است که به مردم ایران، حقّانیّت میدهد تا علیه ستمگران و مدافعان ستم، برخیزند و قیام کنند و ستمکاران را از اریکه قدرت و اقتدار، خلع و عزل و در بند کنند. ستمگری و بیدادگری فقط به معنای غارت و چپاول «حقوق آدمیان» نیستند؛ بلکه بیش از هر چیز به معنای «آزردن جان و زندگی» هستند که هر لحظه زیستن را بر انسانها، «تلخ و ناگوار و به عذابی جانسوز» تبدیل میکنند. آنچه و آنانی که باعث «درد و رنج آدمیان» میشوند، هیچ حقّانیّتی به فرمانروایی و دوام حکومت ندارند. انسان دردمند و رنجبر و غارت شده است که میزان و اصل و قانون و اندازه و ترازو و معیار برای سنجشگری «بیداد و ستم» در مناسبات اجتماعی و کشوری محسوب میشود. فرد، فرد انسانها هستند که با گوشت و پوست و خون و تجربیات شخصی در مناسبات اجتماعی و چفت و بست نظام حاکم بر کشور به «درد خفّتبار» مبتلا میشوند و هیچ راه درمانی ندارند، سوای طغیان و سرکشی در مقابل سیستم حاکم و خلع و عزل آنانی که مُجری ستمگری و بیدادگری هستند.
مُجاز بودن برای سلب قدرت و اقتدار و عزل و خلع قدرتمداران بر بنیان «قداست جان و زندگی» است که به تک تک انسانها حقّانیّت میدهد تا در مقابل جان آزاران و مسبّبان «درد و رنج» با دلاوری بایستند و از حقوق ذاتی و مادرزادی و ارجمندی شاهنشاهی و خدایی خودشان پدافند و دفاع ریشه ای کنند. محتویات «قرآن و انجیل و تورات و اوستا و کاپیتال و ریگ وداها و اوپانیشادها و بهاگاوادگیتا و مهابهاراتا و رامایانا و تریپیتاکا و سوتراها و ارژنگ و شاپورگان و پنج کتاب و چهار کتاب و تائو ته چینگ و ژوانگزی و کتاب اقدس و ایقان و گورو گرنت صاحب و آگاماها» نیستند که «میزان و سنجه» برای تعیین و محاسبه «ستم و بیداد» به شمار می آیند؛ بلکه خود انسان در فردیّتش هست که بی واسطه از «درد و رنجی» که میبرد و طاقت تحمّل بیدادگری و ستمگری را ندارد و از این راه، جان شیرین و زندگی آرزویی اش صدمه میبیند، حقّ دارد که «معیار و ترازوی تمییز و تشخیص میزان ستم و بیداد در جامعه» باشد. هیچکس نمیتواند در هر مقامی که صاحب قدرت و نفوذ است برای دیگران متعیّن کند که چه چیزی «سعادت و نیکی» است. فرد انسان است که سعادت و خوشیها و شادمانیهای خودش را میتواند تشخیص دهد و برای واقعیّت پذیری آنها به سهم خویش تلاش کند. کار و خویشکاری کشورداران و متصدّیان ارگانهای میهنی در این نیست که برای مردم، متعیّن کنند، چه چیزی «خوشبختی» است؛ بلکه کار و خویشکاری آنها در این است که امکانهای سعادتجویی و امنیّت و رفاه تک تک انسانها را در کنار یکدیگر امکانپذیر و راههای صعب العبور و موانع بُغرنج زا را برطرف و هموار کنند تا مردم در فضای اطمینان خاطر داشتن و آسایش و اعتماد به فرمانروایان و همنوعان بتوانند برای خوشزیستی و دیرزیستی و سعادت یکدیگر همکاری و همعزمی و همدردی و باهمفکری کنند.
مردم جامعه هستند که حسب بُنمایه های فرهنگ باهمستانشان تعیین میکنند که «سیاست/کشور آرایی/جهانبانی» چگونه باید باشد و کشورداران با دیگر مردم جهان و همسایه ها چطور و چگونه باید همجواری و مناسبات ستودنی داشته باشند؛ نه حکومتگرانی که بر اساس ایدئولوژیها و مذاهب و ادیان نوری و اعتقادات و ذهنیّات منجمد و ماسیده شده در باتلاق نصوص خشک و مستبد و زُمخت خودشان میخواهند برای مردم جامعه در مقام «معلّم اخلاق و مرجع خیر و شرّ»، تصمیم بگیرند و نقش ایفا کنند و با کاربست انواع و اقسام ابزارهای خشونت آمیز و پرخاشگر و اعمال خونریزانه و انذار و تهدید و سلب حقوق اجتماعی و فردی انسانها بر آن باشند که برای به کرسی نشاندن اعتقادات خودشان اقدام کنند. چنین رفتارهایی فقط بیدادگری و ستمکاریست که باعث میشوند انسانها علیه جان آزاران به پا خیزند و آنها را از مقامی که هرگز لیافت و فرّی برای آن ندارند خلع و عزل کنند؛ زیرا رفتارها و گفتارها و کردارهایشان ضدّ جان و زندگی هستند و هرگز برای خوشزیستی و پروراندن باغ میهن باهمستان انسانها گامی ارزشمند و شایان آفرینها برنمی دارند. جامعه ای که حکومتگرانش بیایند مردم را تقسیم بندی عقیدتی کنند و آنها را تحت لوای زشت ترین برچسبها به نام «کافر، منافق، مفسد، بغی، مُشرک، فاسق، مُجرم، ظالم، طاغی، مُکذّب، جاحد، مستکبر، معرض، مسرف، قاسی القلب و امثالهم» از همدیگر بگسلانند و به جان یکدیگر بیندازند تا فقط خودشان و حامیانشان و اعوان و انصارشان بتوانند مدام حاکم شوند و از هر نوع امتیاز نجومی و تریلدیاردی، بهره برداریهای ترضیه ای کنند، چنان حاکمانی هیچ حقّانیتی به فرمانروایی ندارند؛ ولو منشاء حکومت خود را از سر خُدعه و ریاکاری و مکّاری به قدرتی مجازی فراسوی زندگی گیتایی استناد دهند.
مردم ایران در جامعیّت وجودی، قرنهای قرن است که برای واقعیّت پذیری بُنمایه های فرهنگ جهان آرایشان تلاشها و از خود گذشتگیها و مبارزات و پیکارها و جانفشانیها کرده اند و در مصاف با ضحّاکیان حاکم بر میهن و سرنوشتش، قربانیان کثیری را داده و صدمات جانی و مادّی سرسام آوری را تاب و تحمّل آورده اند؛ امّا هیچگاه از آرمانها و ایده آلها و آرزوهایشان واپس ننشستند و به آزمودنهای دیگر همواره به پا خاستند. نکته ای که هیچکس از تاریخ کهنسال ایران تا امروز نیاموخته است، این است که «ستمگری و بیدادگری و جان آزاری و خونریزی» در هر شکل و شمایلی که بخواهد عرض وجود کند به حیث «سند و مدرک متّقّنی» به حساب می آید که مردم ایران طبق آن، حقّانیّت دارند حاکمان را از قدرت و اقتدار، ساقط و در بند کنند. مسئله «ستم و بیداد و جان آزاری» از کلیدی ترین بُنمایه های منش و فرهنگ بسیار حسّاس و لطیف ایرانیان است که در موقعیّتهای ناگریز و ناگزیر به فروپاشاندن سیطره و حکومت حتّا «الاهان مقتدر و جبّار» نیز می انجامد. حکومت فقاهتی نزدیک به نیم قرن است که هیچ حقّانیّتی را به فرمانروایی در ایران و بر مردم ایران ندارد و از روز اول سرقت قدرت و اقتدار فقط مصدر «ستمگری و بیدادگری و خونریزی» بوده است. به همین دلیل نیز، ساقط کردن و خلع و عزل گردانندگان و کارگزاران حکومت الهی آخوندها و مراجع مستبد و سپس در بند کردن آنها، حقّانیّت بی چون و چرا دارد. تلاش مردم ایران برای لغو و نابودی چفت و بست حکومتی که «ارجمندی شاهنشاهی و خدایی انسانها» را تا حضیض و قعر ذلّت و نکبت و متلاشی کردن تمام شیرازه آدمیگری محکوم و میخکوب کرده است، نه تنها حقّانیّت دارد؛ بلکه نشانگر این است که انسانها «اصالت» خود را زمانی میتوانند بزییند و نگاهبانی کنند و ارج بگزارند که خاصمان «جان و زندگی» را از هر گونه اقتداری ساقط و خنثا کرده باشند. نابودی تمام زیر و بم حکومت فقاهتی، حقّ مادرزادی تک تک ایرانیان است که «نامه عزل حکومتگران نالایق و بی فرّ و ضحّاک صفت» را از گوهر وجودی خودشان در همپیمایی با خداوند مهرورزی و نگاهبان جان و زندگی [=سیمرغ گسترده پر= جامعیّت مردم ایران] اخذ کرده اند.
1- منفتخواهی فردی و دوام حکومتهای استبدادی
کنشها و واکنشهای آدمیان در دامنه سیاست/رامیاری/جهانداری، پیامدهای فردی و اجتماعی دارند. تا زمانی که هر انسانی/گرایشی/تشکیلاتی/سازمانی/حزبی/گروهی/فرقه ای/حکومتگرانی/سیاستگرانی به دنبال منافع و امتیازهای خود میروند و هیچ گونه مسئولیّتی را نه تنها در قبال کنشها و واکنشهای خودشان به عهده نمیگیرند؛ بلکه در قبال پیامدهای گفتاری و رفتاری و کرداری خودشان نیز که منشاء زیر و بمهای ناخوشایند و بُغرنجزای اجتماعی و مراودات و حشر و نشر ذلّتبار دیگر همنوعان هستند، کوچکترین حسّ مسئولیّتی نمیکنند و دیگران را لیاقت وضعیّتی میدانند که به آن گرفتار شده اند، مصایب اجتماعی و طغیانهای مردمی دوام خواهند آورد و نتیجه بی مسئولیّتها، جامعه را خواه ناخواه به بُن بستهایی ریشه برافکن درخواهد غلتانید؛ طوری که ناآرامیهای اجتماعی از گوشه و کنار اجتماع همچون زمین لرزه های ویرانگر وقوع پیدا خواهند کرد. وقتی که حکومتگران، فرد، فرد انسانها را همچون شاخ و برگ از تنه درخت اجتماع ببُرند و به گوشه ای بیفکنند، متعاقبش دوام اقتدار و قدرت بر جامعه را فقط با کاربست زور و استبداد و سرکوب میتوان اداره کرد؛ زیرا حکومت دربسته و قلعه ای در مصاف با انسان منفرد شده از یکدیگر، پاره و منفصل شده اند و افراد به دور افکنده شده نیز در وجود خودشان هیچ دلیل قانع کننده ای نمیبینند تا بخواهند برای حکومت مقتدرینی جانفشانی کنند که مردم را از وجود درخت اجتماع، ارّه کرده و به دور افکنده و هرگز در فکر دیگران نیستند. جامعه، زمانی متحوّل میشود و رشد میکند و برای همگان منفعت آور که هر انسانی به سهم خویش – چه در ساختار کشورداری مشارکت داشته باشد، چه در ارگانهای اداری و باهمزیستی-، در هر صورت، کنشها و واکنشهایش فراتر از منفعتها و امتیازهای فردی باشند. وقتی که بخشی از خویشکاریهای من به نفع رشد اجتماعی بپیوندند، متعاقبش جامعه، از غنای وجودی سرشار میشود و به همگان منفعت میرساند. امّا هر چقدر که منفعتخواهیها و امتیازجویی فردی/تشکیلاتی/فرقه ای/حزبی/سازمانی و امثالهم بر انحصاری بودن تمرکز کنند به همان میزان نیز، جامعه فقیرتر و گسست شیرازه باهم بودن و مسئولیّت در قبال یکدیگر داشتن صدمات ویرانگر میبیند.
«یکی برای همه و همه برای یکی» از فلسفه باهمزیستی توام با مسئولیّت و عاقبت اندیشی و نگرانی برای خوشی و شادی و سعادت دیگریست که واقعیّت پذیر میشود؛ نه از گسلاندن دیگران و تبعیض قائل شدن و منفصل بودن و صف بندی و سنگرگیری و متمایز کردن خود از دیگران. استبداد و دیکتاتوری در جوامعی ایجاد میشود و دوام می آورد که هیچکس در فکر دیگری نیست و فقط به دنبال منفعتهای شخصی و افزایش نفوذ و اقتدار و توسعه حجم داشته های شخصی به هر کاری بدون عاقبت اندیشی اقدام میکند و وضعیّت خطیر دیگران را به «فریادرسی خدا» واگذار میکند. شیوع و رایج بودن زبانزد «خدا به فریادت برسه» نشانگر این است که آحاد جامعه و کشورداران، هیچوقت در فکر «خوشزیستی مردم و نگران امروز و فردای آنان» نبوده اند و نیستند و رفع مسائل و معضلات را به «خدایی» موکول و مشروط و واگذار میکنند که هیچگونه نقشی در فلاکتهای اجتماعی و کشورداری نداشته است و هرگز ندارد. کشوردارانی که هیچوقت مستعد و توانمند و آگاهی درخور و عمیقی را برای گرداندن گردونه اجتماع نداشته و هنوز ندارند با آویزان شدن به «مجهولات فرازمینی» به توجیه تمام تبهکاریها و جنایتها و خباثتهای خودشان متوسّل میشوند تا از این طریق همچنان بر حکومت و طلب منفعتخواهیها و امتیازها و ترضیه غرائز و سوائق افسارگسیخته خودشان تداوم بدهند. برای آفرینش باهمستانی که درخور ارجمندی انسان ایرانی باشد، باید آموخت که چگونه میتوان منفعت فردی را به درخت منفعت جمعی گره زد و از راه پیوندهای اجتماعی به شکوفایی و بالندگی درخت باهمستان کامیاب شد تا بتوان به میوه سعادت و خوشی برای همگان دست یافت.
2- گامها و هنگامها
هنگام برای ما به معنای «زمان تقویمی و محاسبه ای» معنا میدهد. امّا «هنگام» در بینش تجربیات نیاکان ایرانیان، معنایی بسیار ژرف داشته است که در پروسه تحوّلات اجتماعی و فرهنگی از محتوای غنی خودش خالی شده و به زمان تقویمی کاهش یافته است. «هنگام» در وضعیّتها و موقعیّتهایی آشکار میشود که حاوی قویترین ساختمایه برای آفرینندگی و دیگرسان شدن هستند و شناخت هنگام در وضعیّت ایجاد شده به بینش تاریخی و هنر دیدن در تاریکیهای آینده منوط است به گونه ای که بتوان «تخمه هنگام» را در «اکنون» دریافت و به کاشتن آن در خاک «همگام» شدن با «هنگام» کوشا شد. هنگام همواره چهره های خود را در موقعیّتهای تاریخی و اجتماعی و کشورداری و فرهنگی بروز میدهد و حامل حاصل خیزترین خاک مستعد برای آفرینش هست. جامعه ای که بیدارفهمان و مسئولین و کارگزارانش نتوانند «هنگام» را بشناسند و از فروزه های پتانسیلی آن برای ایجاد تحوّلات و دیگرسانیهای ارزشمند استفاد کنند در «ناهمگامیهای خود» به سوزاندن و نابود کردن تخمه های حیاتی و کارسازی اقدام میکنند که فقدانشان باعث مُعضلات و مشکلات و مصایب اجتماعی میشوند. در تلاش و گشوده فکر بودن برای همگام شدن با «هنگامها» است که میتوان همگامی را برای ایجاد شرایط مطلوب از بهر پدیدار شدن هنگامهای دیگر مهیّا کرد. تاریخ ایران، مملوّ از «هنگامهایی» بوده است که به دلیل «همگام نشدن» آنانی سوخته و نابود شده اند که میتوانسته اند همگام هنگام شوند؛ ولی به دلایل ذهنیّتهای فرقه ای/گروهی/تشکیلاتی/سازمانی/حزبی/اعتقاداتی نخواسته اند که با «هنگامها» همگام شوند تا بتوانند «تحوّلاتی» را موجب شوند که سهمی کلیدی میتوانستند در برآوردن آرزوهای خودشان و مردم اجتماع داشته باشند. شناخت «هنگام» به چشمانی بینا و مغزی اندیشنده و ژرفبین ملزم هستند؛ طوری که انسان بتواند در سیطره تاریکیهایی که ناشی از تمام آنچه «آشکار و هویدا و نورانی» است، راههای پوشیده شده را کشف کند یا هنر عبور از تاریکیها را با نور چراغ چشمان خود بداند.
3- خطبه ای عاجل برای در و دیوار
حکومت فقاهتی سقوط خواهد کرد بی هیچ شکّ و شُبهه ای. مُسبّب سقوط به حقّ و لازم نیز گردانندگان خود حکومت فقاهتی بودند و هستند؛ زیرا از روز اول اقتدار و قدرت رُبایی برای سرفرازی و بالندگی مردم ایران و پرورش آب و خاک ایران نبودند و نیستند. کارگزاران و زمامداران و ایدئولوگها و قلمفرسایان و مبلّغین و مروّجین و آژیتاتورها و آپاراتچیها و مدافعین رنگارنگ حکومت فقاهتی هرگز و هیچگاه از «آیین کشورآرایی و مردمدوستی و همسایه داری»، کوچکترین شناختی نداشتند و با تمام گفتارها و رفتارها و کردارهایی که مرتکب شدند فقط زمینه های فروپاشی و سقوط خود را گام به گام و خشت به خشت رقم زدند. بر هیچ کشوری نمیتوان تا ابد از راه کشتار و اعدام و شکنجه و محبوس کردن و غارت حقوق فردی و محرومیّتهای تحمیلی و وعده و وعیدهای خُدعه آمیز دادن و دروغگوییها و توجیه کردنها و نقاب زدنها و اهمیّت ندادنها و نادیده گرفتنها حکومت کرد؛ آنهم از نوع مزخرف و پُر طمطراق «الهی» اش.
جامعه و سیستم فرمانروایی همچون بذریست که میشکوفد و خوشه آن در فرمانروایان جامعه تبلور می یابد. وقتی که جامعه ای و بذری صدمه ببینند، هیچگاه مجال بالندگی پیدا نمیکنند تا بخواهند خوشه ای ارزشمند و بارآور داشته باشند و مفید برای خودشان و جامعه شوند. ساختن فرمانرروایی لایق و با دوام و کاربند، همچون آباد کردن باغیست که به باغبانی و پرستاری کردن هر گوشه از خاک کشتزار، محتاج و ملزوم است و غمخوار بودن برای رُشد و بالیدن هر نهالی. در هیچ کجای جهان نمیتوان از راه «قرارداد» به ایجاد «ملّت و جامعه» کامیاب شد. خرافه ای که از راه تئوری «قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو [1712 – 1778 م.]» در اذهان تا کنون جا افتاده است، باعث شد که کثیری از انسانها در تجزیه و تحلیل و راهگشاییهای اجتماعی و کشورداری به خطیرترین خبطها و اشتباهات و کژفهمیها و بُن بستهای فاجعه بار در غلتند. هیچ جامعه ای از انسانها را نمیتوان از راه قرارداد انسجام داد و پایدار کرد؛ زیرا «ملّتها» محصول قراردادها نیستند؛ بلکه ملّتها از راه «فرهنگ باهمستان و کورمالیهای بطئی در پروسه باهمزیستی» شکل میگیرند و واحدی منسجم را به همراه «فرهنگی زاینده» می آفرینند که هر گونه «قراردادی» از پیامدهای «باهمجویی و باهماندیشی و باهمخواهی و باهمعزمی و باهمکاری و باهممسئولیّتی افراد فرهنگیده و فرهیخته» شکل میگیرد. مردم جوامع بشری به هیچ رهبرانی و لیدرهایی و کادرهایی و مراجعی و مجتهدانی و علّامه هایی و اساتیدی محتاج نیستند؛ زیرا آنان که رهبر میشوند یا ادا و اطوار رهبر/پیشوا/لیدر/کادر/مرجع تقلید/مقام معظّم رهبری و امثالهم را در میآورند، میتوانند به آسانی، انسانها را از «راه» به در برند و در هاج و واج گرداب معضلات دست و پاگیردار رها کنند. آنچه مردم در جستجویش هستند هرگز «رهبران» نیستند؛ بلکه پهلوانان دلیر و جوینده که بتوانند در برابر هر مُعضل و مشکلی که در مناسبات اجتماعی و کشوری به وجود می آید، «هنر راهگشایی» را بدانند و فقط کسانی میتوانند «راهگشا» باشند که به تن خویش می اندیشند و قائم به ذات هستند و هنر خویشکاریهای خود را در همآوردی با مجهولات زندگی می آزمایند و راهگشاییها میکنند و «آفرینگویی» انسانها را بدرقه خود دارند. آنانی که نمیتوانند «راهگشا باشند» معمولا ادّعای رهبری و طالب رهبری هستند و عاقبت رهبری آنها نیز به فریب دادن مردم و سقوط حکومتهای رهبران مستبد و دیکتاتورهای شرور مختوم میشود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!