تاریخ نگارش:29.12.2025
از افسونگریهای سیمرغ و وحشتهای آخوندِ ابن الموبدِ ابن المیتراس

[در یادباد از فرزانگیهای «دکتر ذبیح الله صفا (1290- 1378 ش.)» که پهلوانِ ایران آرایی و جهاندوستی بود]
در نظر اول برای تک تک ما ایرانیان با ذهنیّت مغشوش و لطمه دیده امروزی، یقین داشتن به اصالت گوهری، ثقیل است و گوارنده نیست، چه رسد به اینکه بخواهیم بپذیریم ما به راستی در اصالت ایرانی بودن، در حقیقت، چه بوده ایم و در کمتر از نیم قرن، به چه ذلالت حقارت آمیزی در فراز و نشیب تاریخ تحوّلات اجتماعی و کشوری فروغلتیده ام. رویکرد پژوهشی در باره چفت و بست و زیر و بمهای تاریخ و فرهنگ ایرانیان به معنای این نیست که کسانی بخواهند با تکرار و گفتآورد آنچه که دیگران گفته اند و نوشته اند، بدون هیچ پرسش و نقّادی ریشه ای و شکّاکیّت نداشتن قناعت کرد و هرگز برای چون و چراهای انگیزنده به فکر و عمیقکاوی همّت و تلاش نکرد. «هنر پژوهیدن» همانطور که گوهرش میگوید و می طلبد، باید بتواند «آنچه را که گفته نشده و واپس رانده و کتمان و تحریف و تقلیب و دستکاری» شده و همچنان میشود در زیر ذرّه بین سنجشگری بگذارد و با تامّلات تدقیقی بازشکافی کند.
اندیشیدن در گستره مسائل و مُعضلات میهنی و فرهنگی به معنای جنگ و ستیز علیه تاریخ و فرهنگ مردم خود نیست؛ بلکه به معنای بررسی کردن «تحریفات، تکذیبات، حذف کردنها و دستکاریها و تحمیل کردنها و ملحقات تصنّعی» در «مفاهیم و تصاویر و نامها و کلمات» است که میتواند ما را به سوی شناخت اساسی و کلیدی از «چیستی ایرانی بودن» خودمان و تفاوت ما را با دیگران، آشکار و پدیدار کند. تبهکاریها و جنایتهایی که در بستر کتابت و مصدر قدرت و اقتدار و زمامداری بودن در تاریخ ایران اتّفاق افتاده اند و کشمکشهای میهنی و جهانی را تا امروز رقم زده اند؛ بیش از آنکه در به ظهور و سقوط سلسله های مختلف در تاریخ ایران ربط داشته باشند، در «تقلیبها و باژگونه سانیها» ریشه دارند که حکایت از «تجاوز بی شرمانه به روح و روان ایرانیان» میکنند و در شنیع ترین اشکال ممکن اجرا شده اند. اندیشیدن در باره «چرایی تحریفها و تقلیبها و اضافه کردنها و دستکاریهای مغرضانه» است که میتواند به جوینده و پرسنده و کاونده کمک کنند تا بتواند با بینشی انتقادی بدون رعایت آئوتوریته ها و اساتید و قدرتهای ذینفوذ حاکم به کشف حقیقت وضعیّت ناگوار رویدادهای تاریخی و فرهنگی ایرانیان راه یابد.
وقتی که جویندگانی بر آن شوند که با جدّیت و مسئولیّت و بیدارفهمی و دلبستگی مهرآمیز به آب و خاک و میهن خود و از سر احترام به مردم وطن و مردم جهان به غربالگری و سنجشگری تاریخ میهن و فرهنگ ایرانیان رو آورند، نخستین و مهمترین کار اساسی اینست که تا میتوان «ذهنیّت امروز و شکل گرفته تحصیلاتی-آکادمیکی» خود را به کنار نهیم و با شیوه ای دیگرسان که زاییده «خویشاندیشی و روشهای فردی» باشد به جستجو و کنکاوی رو آورد. اندیشیدن به این معنا نیست که با ردیف کردن جملات مملوّ از لغات تصنّعی و بی مغز و مایه و خودنماییهای «کتابنامه ای» به توضیح و تشریح مسائل پرداخت؛ بلکه باید در این باره اندیشید که چرا و به کدامین دلایل، «مفاهیم و تصاویر و کلمات»، اینهمه معانی متضاد و ضدّ و نقیض با همدیگر دارند؟. در پسزمینه کلمات و تصاویر و مفاهیم، کدامین کشمکشهای بنیانی و شالوده ای نهفته اند که قرنهای قرن، مسبّب «فریبها و گسستها و ذلالتها» بوده اند؟. چرا آنچه که در مکتوبات و نوشته ها و صحبتها و زبان حاکمان و ارگانهای کتابتی تابع آنها به کار برده میشوند، معنایشان با آنچه که مردم در زبان و اعتقادات و گفتار و رفتار و کردارهایشان میفهمند و به کار میبرند، از زمین تا آسمان متفاوت و ضدّ یکدیگر هستند؟. چرا زبان و رفتار حکومتگران با زبان و رفتار مردم میهن از همدیگر منفصل و در ستیز با یکدیگر هستند؟. اندیشیدن در این زمینه به معنای هنر «کشف دلایل اختلافها و تفاوتها و تضادها و دیگرسانیها» است؛ نه اینکه کتابنویسی کردن خشک و خالی برای نشان دادن و تشریح و توضیح وقایع تلخ برآمده از تضادها و همچنین نتایج کشمکشها و گلاویزیهای نکبت آلود و جنگ و گریز حکومتها و مردم علیه یکدیگر.
تمام آنچه که از نیاکان ایرانیان به گونه مکتوب در اشکال مختلف به ارث مانده اند از کانال عقیدتی «یزدانشناسی» موبدان عبور کرده و به شدّت تقلیب شده اند. موبدان به دلیل آنکه نمیتوانستند بدون پشتوانه فکری و تجربی و بینشی مردم ایران بر اقتدار و قدرت و امتیازخواهی و گماردن شاهان در تحت نظارت قیراطی خودشان و سپس به نابودی و سرکوب و لت و پار کردن تمام میراث فرهنگی ایرانیان اقدام کنند، تلاششان را بر این گذاشتند که با تحریف و از اصالت انداختن گوهر خدایان ایرانی و مطیع و بی و بو خاصیّت کردن آنها در تحت قیمومیّت «اهورامزدا» به دوام سلطه موبدان و شاهان تابع خودشان اقدام کنند. ناگفته نگذارم که حتّا کلمه «اهورامزدا» که ترکیبی از دو اسم «اهورا + مزدا» است، هر دو نامهای اختصاصی سیمرغ هستند. «اهوره» با زهدان و آتش و ابر بارنده اینهمانی دارد. «مزدا» نیز به معنای «زهدان ماه» است که باز با سیمرغ، اینهمانی دارد. امّا آنچه که در یزدانشناسی زرتشتی به نام «اهورامزدا» نامیده میشود، خدای همه دانی و مطلق روشنایی و گسسته از انسانها و مصدر مرجعیّت و صاحب اقتدار و قدرت مطلق است که به شدّت در تضاد با «خدایان ایرانی» است. در آسمان هوایی که «آگاهبود امروزی» ما ایرانیان تنفّس میکند، فضایی مسموم و آلوده حاکم است که گذر کردن از آن و چیره شدن بر آن میتواند امکانهای نوزایی و آفرینندگی و خویشکاری و خویشباشی مردم ایران را رقم بزند؛ زیرا ما زمانی خواهیم توانست آفریننده شویم و به استقلال فکر و قائم به ذات بودن خود و همپا شدن با ملل دیگر و تاثیر مثبت گذاشتن بر روند رودخانه اندیشیدنها و فلسفیدنها نقش ایفا کنیم که بتوانیم در آغاز با «مجمع خدایان اصیل ایرانیان که سی و سه تا» هستند، پیوند بی واسطه پیدا کنیم و با انگیخته شدن از فروزه های آنها، نه تنها میهن خود را بیاراییم؛ بلکه برای زیباآرایی جهان و برپایی ارکستراسیون رامشگری و نوازندگی و آوازخوانی و رقص و پایکوبی جهانیان توانمند و کامیاب شویم. سنجشگری و بررسی میراث به جا مانده به معنای خصومت با دیانتها به طور کلّی و مومنان به آنها نیست؛ بلکه به معنای کشف «اصالتهای فرهنگی و هویّتی و خویشباشی» مردم ایران در گستره «باهمازمایی آفریننده» و در کنار یکدیگر زیستنهای زایشی و پیدایشی و جشن آفرینی است.
وقتی که ما در رویکرد خودمان برای بررسی تاریخ و فرهنگ مردم میهنمان در «شاهنامه = نامه انگیزشی و تلنگری سیمرغ = رامشاه = خداوند آرامبخشی» میخوانیم که: «توانا بُوَد، هر که دانا بُوَد/// زدانش، دلِ پیر، بُرنا بُوَد». صرف نظر از ریشخندی که با شنیدن این بیت بروز پیدا میکند و ناشی از ذهنیّت نافرهیخته و بلاهت و حماقت سطحی نگران است، باید جوینده کنجکاو و تشنه شناخت از خودش بلافاصله بپرسد که معانی این کلمات چیستند و نیاکان ایرانیان، چه تجربیاتی را در چنین کلماتی میخواسته اند با دیگران در میان بگذارند؟. همه ما امروزیان تصوّر میکنیم که «توانا» به معنای «قدرت=Power=Pouvoir=Macht» است و «دانش» نیز به معنای «Wissenschaft=Science» است. در حالیکه «توانا و دانش»، نه تنها هیچ سنخیّتی و همترازی معنایی با معادلنویسهای بیگانه ندارند؛ بلکه در نقد و تقابل و حتّا نقض آنها نیز هستند. «توان» در تجربه نیاکان ایرانیان به معنای «پتانسیل آفرینندگی و زایندگی» است که با «تون= داش [= همان فِر امروزی در آشپزخانه] = زهدان» اینهمانی دارد. «دان» نیز همان «دانه=تخمه=بذر» هست که در زهدان و خاک تجربیات بی واسطه آدمی کاشته و بالیده و پدیدار میشود. انسان که «تخمه» هست از نیرو و پتانسیل وجودی خودش میتواند بدون هیچ قدرت «کن فیکونی»، زاییده و آشکار و قائم به ذات و استوار شود؛ متعاقبش زایش نیز به شادابی و جَست و خیز و افشانندگی گوهر وجودی می انجامد که دل و روحیه افسرده و پیر شده را به جوانی پُر جُنب و جوش و شادمانی و رقص دگردیسه میکند. دانش به معنای علّامه دهر و انبار و خزانه معلومات و دائرةالمعارف احادیث و روایتها شدن نیست؛ بلکه «دانش»، همانا شکوفا شدن و بال و برگ دادن و گسترده شدن پیوندی به گیتی و کیهان و کائنات است. «توانا» نیز به معنای قدرتمند و قهّار و جبّار و مصدر آمریّت بی چون و چرا شدن و مرجع تمام عیار اوامر زوری و قهری نیست. «توانا»، انسانیست که از راه بارداری و زایندگی گوهر لطیف و مایه دار خودش بتواند گیتی و جهان را به زیباییهای شگفت انگیز و شادی آفرین بیاراید و انسانها را دلشاد و خوش کند تا هر انسانی در جهان به غم و درد مبتلا نشود و شادخواریهایش به خوشزیستی دیگران بیانجامد.
در باره یکی از صدها پُرسمان اندیشیدنی و فلسفی که در «شاهنامه فردوسی» نهفته اند تا امروز یک نفر از خودش نپرسیده است که «دین مردمی» به چه معناست و تفاوت و تضاد آن با «ادیان نوری» در چیست و چرا در سراسر «شاهنامه»، به هیچ وجه من الوجوه، صحبتی از «ایمان و ایمانخواهی» نیست؟. هیچکس نپرسیده است که «خرد، چشم جان است» به چه معناست و منظور از آن چیست؟. هیچکس نپرسیده است که چرا شاعران ایرانی در دیوانها و سروده هایشان به «هلال ماه» میگویند: «ابروی زال زر»؟. «پیوند زال با هلال ماه» در چیست؟. در پسزمینه تصاویر، چه تجربیات بنیانی و مهم نهفته اند؟. تمام آنچه را که به حیث «تخمه های تفکّر و فلسفیدن» برای گلاویز شدن با مُعضلات میهنی در سراسر دیوانهای شاعران ایرانی پخش هستند، در نظر و قلم و زبان تحصیل کردگان و آکادمیکرها و سیاستگران ایرانی فقط در زُمره «تشبیهات» محسوب شده اند و همچنان میشوند و از این راه نه تنها به نازایی و سترونی خودشان مُقرّ می آیند؛ بلکه دائم متابع و دنباله رو بیگانگان میمانند و بدبختیهای اجتماعی و کشوری را همچنان تداوم میدهند.
بیش از پانصد سال آزگار، موبدان دیانت مزدائی/زرتشتی، مصدر کتابت در ایران بودند و هیچکس دیگری، چنین حقّی را نداشت. آنها برای تحکیم قدرت و اقتدار خودشان و تحت سلطه در آوردن شاهان به اندازه کافی فرصت داشتند که با سراسر چهره های خدایان و اساطیر فرهنگ مردم ایران بجنگند تا بتوانند ذهنیّت نصوصی و چارچوبی خودشان را استقرار و دوام بدهند و از این راه «قدرت و اقتدار و امتیاز» خود را تضمین و تامین کنند. سپس ارثیه آنها به کاست آخوندها و شیوخ و مراجع تقلید و مجتهدان رسید. تبهکاریهایی که موبدان و هیربدان دیانت مزدائی به نام «زرتشت»؛ ولی تمام عمرشان علیه افکار و اصلاحات «زرتشت» و سرانجام تقلیب و تحریف و بی بو و خاصیّت کردن ژرفاندیشیهای «زرتشت» کردند، مسبّب فجایع میهنی و جهانی شدند. «تصویر زرتشت» در دیانت مزدایی با «تصویر زرتشت» در «گاتها» از زمین تا آسمان، متفاوت و در تضاد و تقابل با یکدیگر هستند. تا امروز به ما تلقین کرده اند که «اوستا»، کتاب مقدّس زرتشتیان است. چنین ادّعایی نه تنها دروغ محض است؛ بلکه کتمان و لاپوشانی و استتار کردن اصل قضیه است. حقیقت این است که «اوستا» هرگز یکدست نیست و کتاب زرتشتیان نیز به شمار نمی آید؛ ولو اینطور در مجامع جهانی وانمود و تبلیغ و ترویج شود. سراسر «اوستا» را باید به حیث «میراث فرهنگی تجربیات ایرانیان» دانست که محتویات آن در دم و دستگاه عقیدتی و تغار ذهنیّت موبدان به بدترین و حقیرترین شکل ممکن، عبارتبندی شده اند؛ طوری که به مزاج و با چارچوب یزدانشناسی دیانت زرتشتی همسو و همطراز شوند. تحریفاتی که موبدان در میراث فرهنگی ایرانیان ایجاد کرده اند؛ نه تنها ریشه درخت آزادی را در ایران به شدّت صدمه زد؛ بلکه به ریشه کن شدن دیانت زرتشتی و اقتدار و قدرت موبدان و واژگونی تاج و تخت پادشاهان نیز مختوم شد. برغم اینهمه مصایب و بیدادگریهایی که موبدان در حقّ بُنمایه های فرهنگ ایرانیان مرتکب شدند و ضربات سهمگینی را از این طریق به فرهنگ و مردم ایران و خودشان زدند، پس از فروپاشی سلسله ساسانیان، همچنان در طول تاریخ ایران، پنهانی و آشکارا به خصومت کردن با فرهنگ مردم ایران و «خرّمدینان که رامیار خداوند مهرورزی= سیمرغ» بودند، ادامه دادند. آنها «ایدئولوژی و ذهنیّت اعتقاداتی خودشان» را تا امروز ارجحیّت داده و همواره ارجح میدانند و نابودی و اسارت و ذلالت مردم ایران و آب و خاکشان را هرگز وقعی نمینهند. هنوز که هنوز است به جای تجدید نظر در مبانی اعتقاداتی خودشان، با استفاده از شبکه های اجتماعی و امکانهای مادّی که دارند فقط به تبلیغ ترّهات قرن به قرن خود ادامه میدهند و باعث اغتشاش و سردرگمی و تشنّج اذهان ایرانیان میشوند. آنها در «شکست جنبش بابک خرّمدین»، نقش بسیار کلیدی ایفا کردند؛ زیرا «افشین»، سرداری ایرانی و زرتشتی بود که به همکاری و بیعت با «معتصم عبّاسی» رفت و موفّق شدند که جنبش خرّمدینان را سرکوب و لت و پار کنند و آخر و عاقب «افشین» نیز به همان سرنوشتی مبتلا شد که پهلوانان ایرانی قربانی اش شدند.
موبدان زرتشتی که فقط «نام زرتشت» را همچون پوسته ای و عبایی به دوش خود انداخته بودند، در مبارزه سرسختانه ای که با اصلاحگریها و افکار و ایده های «زرتشت» داشتند، به هر اقدامی که میتوانستند و در حیطه امکانات آنها بود، چنگ انداختند و استفاده کردند. «گاتهای زرتشت»، به طور کلّی حدود «هفده سرود» هستند که بقیه آنها از ملحقات موبدان هستند و از ذهنیّت و تخیّل هیربدان تراوش کرده اند. سراسر اوستا، تکه پاره های به هم چسب و وصله شده و از کانال ذهنیّت عقیدتی موبدان، عبور و دستکاری و تقلیب شده تصاویر و فروزه های خدایان و جشنها و مراسم و آداب و مردم ایران هستند که به شدّت تحریف شده اند. هنر پژوهشگری و «ایرانشناسی» باید به گرداگرد این محور بچرخد که تحریفها و تحذیفها و استحاله دادنها و دستکاریها را رسوا و سنجشگری و غربال کند تا بتوان «اصالت تصاویر و چهره های بس بسیار زیبا و شور آفرین خدایان ایرانیان» را کشف کرد؛ نه اینکه شبانه روز به تکرار هزار بار جویده شده تحریفات و تلقینات و دستکاریهای موبدان و هیربدان قلمفرسایی کرد و نام وقت تلف کردنهای خود را با اتیکت «پژوهش علمی!» به خورد دیگران داد.
موبدان و هیربدان برای آنکه ایده های «فرمانروایی و آزادی و اصالت مردمی» را به نفع اقتدار و قدرت و امتیازخواهی خودشان از ایرانیان غصب و مصادره به مطلوب و سپس ابعادی از آنها را نابود و سر به نیست کنند؛ به زشتنامی خدایان ایرانی و از اصالت انداختن گوهر وجودی آنها تقلّاها کردند. «سیمرغ» که خوشه باهمایی خدایان هست و میوه همبستگی و جشن آفرینی و مهرورزیها و عشقبازیهای آنها نامش «مردم» هست [= مردم در زبانهای ایرانی در حالت مفرد است؛ نه جمع. به مردم در حالت جمع میگویند: «مردمان». معنای مردم نیز «تخمه خود زا» است] به آنچنان صفات کریه و چندش آور و مشمئز کننده آلوده کردند که به سختی میتوان ردّپایی بی تقلیب در فرهنگ و زبانها و دل و مغز ایرانیان پیدا کرد. تمام نامهای زشتی که به زنان با فحشهای رکیک و تحقیر آمیز آغشته اند و در زبان کتابت و شفاهی رایج و شایعند، همه بدون استثناء نامهای زشت شده «سیمرغ» هستند. نامهایی که نه تنها چهره بس بسیار دلربا و خوشگوار «خوشه خدایان ایرانیان» را لکه دار میکنند؛ بلکه اینهمانی او را با «زن و فروزه هایش» اثبات میکنند. غارت حقوق انسانی زنان و نقش بسیار خجسته زنان و دختران برای میهن آرایی و جهان آرایی در دستگاه یزدانشناسی موبدان و میراثخواران الهی آنان، محکوم و تحقیر و سرکوب شده اند؛ زیرا فروزه های زنان با خدایان ایرانی اینهمانی دارند. هر کجا که نامهایی و صفاتی مثل: «قحبه، جنده، کُسو، کیرخور، دستوری، پتیاره، کُسپاره، شریده، عفریته، عجوزه، لگوری، کیرسوار، لاوازیه، هرزه، بدکاره، دریده، معروفه، لوگونی، فاحشه، تن فروش، فاسقه، فاجره، بَغی، اهل کار، زن خیابونی، لاپاسان، کاسب، بی حیا، بی اصول، سلیطه، خرابه، آراشتی، زیرخوابی، و همچنین در فرهنگ لغات و واژگان، تحت عنوانهای پرنده مجهول، پرنده خیالی، جانور افسانه ای و خرافه ای، پرنده ای مرموز و امثال اینهمه زشتنامیها و بدنامیها» سخن گفته و نوشته میشود، همه به گرداگرد سلب اصالت از انسانها و سرکوب زنان و دختران و به طور کلّی مردم ایران میچرخند. غارت حقوق ذاتی زنان و سرکوب آنها که فروزه های وجودیشان با گوهر خدایان ایرانیان، اینهمانی دارند از راه بدنام شدن باعث شد که سهم و حقّ زنان از حضور در تمام جلوه های اجتماعی و کشورداری حذف و به پستوهای خانه ها تبعید شوند؛ همچون خدایان ایرانی که به عالم خرافات و اوهام و خیالات واهی تبعید و زندانی شدند و زنان نیز خانه نشین شدند و نام عامشان به «نساء» تبدیل شد و «نساء» نیز به «خانه ای میگفتند که تاریک بود و همچون انبار از آن» استفاده میشد. در طول تاریخ پر فراز و نشیب ایران، مسئله سرکوب و تحقیر زنان به شدّتی تداوم داشت که گوهر وجودی و زاینده و قانونگزار و داور و دادستانی آنها [= ناموس] به «سکسوالیته و به نام آبرو و حیثیّت و شرف مردان» استحاله پیدا کرد. در حالی که مغزه «ناموس» به معنای «قانونگزار و دادستان و داور و میداندار» است. در تاریخ کهنسال ایران فقط زنان بودند که حقّ قانونگزاری و دادستانی و داوری داشتند؛ نه مردان. «ناموس مردم ایران» را موبدان به «سکسوالیته» فرو کاستند و از ارزش و اعتبارش تا میتوانستند کاستند تا خودشان بتوانند همواره مصدر کتابت و قضاوت و مدعی العممومی و قوّه اجرایی بمانند که میراث نکبت بار آنها به «طیف آخوندها» رسید. طیف آخوندها در حقیقت، فرزندان موبدان هستند که جدّ آنها، همان «میتراس خونریز و شمشیر به دست» است که در گام نخست برای کسب قدرت و اقتدار و امتیاز به بریدن «شاهرگ مادرش» اقدام کرد. قدرت در ایران از عصر میترائیسم به خون مادر ایران آلوده است. به همین دلیل نیز تا زمانی که «قدرت و اقتدار» به سر منشا اصیل و حقیقی خودش که «مادرخدا= سیمرغ= مجمع خدایان= جامعیّت مردم ایران بدون هیچ تبعیضی» بازنگردد؛ هر گونه قدرت و قدرت طلبی، منفور و نفرین شده و آلوده به خونریزی است و زمامداران مقتدر نیز هرگز حقانیّتی به فرمانروایی بر ایران و مردم ایران ندارند. قدرتی که به خونریزی آغشته باشد و مصدر قدرت با ریختن خون و جانستانی بخواهد دوام آورد، هرگز در مغز و قلب ایرانیان، جایی ندارد و همان «ضحّاک ماردوش» است که باید ساقط و خلع و او را در بند کرد.
«زرتشت» کوشیده بود که با سرودن «گاتاها»، نه تنها در دیانت «میترائی»، اصلاحات کلیدی کند و آن را به سرچشمه های اصیل «فرهنگ زنخدایی» پیوند بزند؛ بلکه کوشش ژرفمایه او بر این بود که از «تصاویر اسطوره ای به سوی مفهوم آفرینی» گام بردارد. سپس تلاش بسیار عمیق و شالوده ای «زرتشت» در چنگال موبدان به حربه ای برای تحریف و تقلیب و صدمه ویرانگر زدن به بُنمایه های فرهنگ ایرانیان تبدیل شد. در باره «تاریخ اشکانیان»، ردّپاهای بسیار اندکی به جا مانده است؛ زیرا «اشکانیان»، شاهانی بودند که بر شالوده «فرهنگ جهان آرای ایرانیان» فرمانروایی میکردند؛ طوری که در هیچ گوشه ای از ایران، نشانی از دم و دستگاه سلطنتی به چشم نمیخورد و پنداری که ایران، «امپراطوری بی شاه» بود. تمام «شاهان اشکانی»، نامهای خود را از «سیمرغ» اخذ میکردند و «اشک= اَرش= ارتا» نامیده میشدند. «تیر انداز ماهر و بسیار کارکشته بودن و همچنین اسب سواری تیزتاز آنها» نمایانگر «خصلت کمانگیری و کمانداری و شتاب بادپیمای سیمرغ» بود. جنگ سرسام آور موبدان و هیربدان علیه تار و پود فرهنگ باهمستان ایرانیان که با تحریف افکار و ایده های زرتشت شروع شد به دامنه هایی وسیع چنگ انداختند و بدبختی و فلاکت ایران و مردمش را تا همین امروز رقم زدند.
ایده اعتراض و سرکشی و سپس به تخت نشاندن انسانهای شایسته و دارنده فرّ و تعیین حاکمیّت و فرمانروایی از طرف مردم با دستکاریهایی که در نقش و گوهر وجودی «خدایان ایرانیان» صورت گرفت، بزرگترین صدمات را به هویّت فرهنگی و وجودی و چیستی ایرانیان و آزادی زد. در «شاهنامه»، در پیکاری که مردم ایران علیه «ضحّاک ماردوش» کردند، میتوان به آسانی ردّپای تقلیبها و دستکاریهای موبدان را در تصاویر اسطوره ای و چهره خدایان ایرانی کشف کرد. «ضحّاک» که نام پدرش در «شاهنامه»، «مرداس» است در حقیقت همان «میتراس=Mithras» است و خلاف کژفهمیهای تمام ایرانشناسان و شاهنامه پژوهان خودی و بیگانه که تصوّر میکنند، «مرداس» پدر «ضحّاک» است، باید عرض کنم که در گذشته تمام فرزندان پسر از «مادر»، نام میگرفتند؛ نه از پدر. «میتراس»؛ به معنای «زاده شده از میترا» است و «میترا» نام «سیمرغ» است و اسمیست که به زنان و دختران میدهند. در نتیجه، «میتراس؛ یعنی پسر مادر». همانطور که هیچکس نمیگوید «زال سام»؛ بلکه میگویند «زال زر» و «زر»، گوهر تخمه افشان سیمرغ است و «زال»، فرزند مادرش سیمرغ است که پرورنده و شیردهنده به او بوده است. «هرودت [430 -490 ق. م.]» در کتاب تاریخش علنا نوشته است که: «میترای ایرانیان که خدای مهرورزی و عشق است به آفرودیت یونانیان می ماند»:
[کتاب اول، بند 131»
(θύουσι τῇ Οὐρανίῃ Ἀφροδίτῃ, .........
ἣν Ἀσσύριοι μὲν Μύλιττα καλέουσι,
Ἄραβες δὲ Ἀλιλάτ,
Πέρσαι δὲ Μίτραν.
= ایرانیان، آفرودیت آسمانی را نیز میپرستند؛
که آشوریان او را «میلیتّا»،
عربها، «اَلیلٰات [=ال-لات = الله]،
و ایرانیان، «میترا» مینامند.]
ماجرای «کاوه آهنگر» که در قیام شناخته شده علیه «ضحاک ماردوش» در «شاهنامه»، مطرح و تبلور یافته و در اذهان ایرانیان جا افتاده است؛ در حقیقت از «داستانهای جعلی» است که ساخته و پرداخته موبدان زرتشتی است. البته این به معنای آن نیست که «فردوسی طوسی»، داستان را جعل کرده است؛ بلکه به این معناست که «فردوسی» بر اساس متون جعلی که در اختیار داشته است به بازآفرینی «ماجرای کاوه آهنگر» به شعر، کوشش کرده است. اصل ماجرا این گونه بوده است که در پسزمینه قیام علیه «ضحّاک»، زنان ایرانی همبسته شده بودند تا برای نگاهبانی از جان و زندگی یا به عبارت دیگر؛ مراقبت از«قداست جان و زندگی» به قیام علیه ضحّاک ماردوش به پا خیزند. «فرانک = سیمرغ» که مادر «فریدون» است، برنامه خلع قدرت و اقتدار «ضحاک» را طرح ریزی کرده بود. فریدون که همان «آفریدون» است و با «سیمرغ = آفریدون =آفریته=عفریته = خداوند مهر و عشق ورزی [= آفرودیت در اساطیر یونانی]» اینهمانی دارد و برای خلع و در بند کردن «ضحّاک» و سپس جلوس بر تخت فرمانروایی به پا خاسته بود در هنگام فرود آمدن از دامنه «البرز» که «آشیانه سیمرغ» است ناگهان به «کاوه آهنگر» تبدیل میشود. در یک حرکت غافلگیرانه از طریق دستکاری متون باقیمانده در چنگال موبدان، «فریدون»، پسرِ «فرانک سیمرغ خانم» به «آقا کاوه» تحوّل می یابد و نقش او تا حدّ اعتراض کاسته میشود تا نتیجه بخشی اعتراض که همانا به فرمانروایی نشستن شاه دارنده فرّ است، حقّانیّت پیدا نکند. موبدان در اقدامی ضربتی با استفاده از تشابه نامها به تحمیل کردن اغراض و مقاصد خود و تحریف و تقلیب اصالتها کامیاب شده اند. «کاوه» که با «کاو= غار=زهدان= چاه= اشکفت= سیمرغ» اینهمانی ظاهری و نامی دارد به حیث پوششی برای فریب دادن مردم از آن استفاده و در سمت و سوی مقاصد و نیّات موبدان به کار برده شده است تا از این طریق بتوانند نقش کلیدی زنان را در مسائل کشورآرایی و میهندوستی و قداست جان و زندگی سرکوب و همچنان استتار و خنثا کنند و اقدام «کاوه» را در حدّ اعتراض اجتماعی فروکاهند بدون آنکه مردم بتوانند از نتیجه اعتراض خودشان به حقّ تعیین حاکمیّت بر سرنوشت خودشان، مختار و توانمند باشند. در ذهنیّت موبدان و تالی آنها که کاست آخوندها باشند، اعتراض آری؛ امّا تعیین حاکمیّت، هرگز و هیچگاه.
سپس در پروسه کارخانه تحریفگری و دستکاریها و جرّاحیهای پلاستیکی در اتاق عمل یزدانشناسی موبدان مزدائی/زرتشتی با دادن دو نام به یک «خدا=میترا + ضحّاک» باعث شدند که ایده سرکشی و قیام علیه خدای آزارنده جان و زندگی با بن بست فاجعه بار رویارو شود. فرهنگ ایرانیان از نخستین سرچشمه های جوشیده و برآمده اش به مردم ایران آموزانده بود که هر ایرانی به ذات خودش محق و مجاز است که اگر خدا نیز علیه جان و زندگی باشد، تک تک ایرانیان میتوانند با «خدای جانستان و جان آزار» بجنگند و او را از اریکه قدرت سرنگون کنند. ترکیب «ضحّاک + میترا» باعث شد که ایرانیان فقط معترض و عصیانگر بمانند؛ امّا از متعیّن کردن فرمانروا و برانداختن خدای جان آزار از اریکه قدرت و اقتدار صرف نظر کنند؛ زیرا جنگیدن با شاه بیدادگر، سوای جنگیدن علیه خداوندیست که نام مهرورزی را بر سینه خود دارد. میترا، نام «سیمرغ» هست و ایرانیان، هیچگاه علیه خدایی که گوهرش مهرورزی و عشق هست، نمیتوانسته اند بجنگند؛ زیرا عین این میماند که چاقو بخواهد دسته خودش را ببُرد. [ = تراژدی غم انگیز وضعیّت فعلی ایرانیان در مصاف با حکومت فقاهتی موکّلان الله]. چنین تراژدی هولناک که ناشی از پاره شدن و صدمه دیدن روان و روح ایرانیان است تا امروز سرنوشت رقّت بار ایرانیان و قهقرایی ایران را رقم زده است.
در اوستا که داستان اصلی حقّ سرکشی مردم ایران وجود دارد از «کاوه»، هیچ ردّپا و نامی نیست. مسئله حقّانیّت به قدرت بر شالوده بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان بر این پرنسیپ میچرخد که با نوشیدن «شیر از پستان خدا» میتوان حقّانیّت به فرمانروایی را کسب کرد؛ زیرا نوشندگان شیر از پستان خدا با خداوند مهروزی اینهمانی گوهری – فروزه ای دارند. امّا به دلیل اینکه «کاوه»، در نزد خدا نبود و از پستان او، شیر ننوشیده بود، در نتیجه، حقّ تعیین فرمانروا و تعیین حاکمیّت مردم را نداشت. آنچه را که به نام «فرّ ایزدی، فرّ موبدی» و خزعبلاتی مشابه در دم و دستگاه رمل و اسطرلاب موبدان زرتشتی رواج یافته است، همه بدون استثناء از مهملات و جعلیات و اراجیف موبدان هستند. در فرهنگ ایران فقط «فرّ کیانی» وجود دارد که فروزه خانواده «سام و زال و رستم» و کسانی قلمداد میشود که در گستره بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردم ایران، به خویشکاریهای خود میکوشند و شایستگی و «فرّ» خود را در آزمونهای همآوردی و ناگهبانی از جان و زندگی نصیب میبردند.
تراژدی غم انگیز سرگذشت مردم ایران و تاریخشان در این است که «خدای خونریز» را که مردم ایران در هفت خوان «پیکار رستم با دیو سپید = میتراس»، شکست داده و کشته بودند و آن را از فرهنگ جهان آرای خود حذف کرده بودند، در چهره ای دیگر به نام «الله و یهوه» به حیات خودش تداوم داد و «الله» با ترکیبی از نامهای «اهریمن و اهورامزدا» به خاک ایران بازگشت و حاکمیّت خودش را تا امروز در تحت نام «ولایت فقیه» حفظ کرده است. مردم ایران به «ضحّاک» که ضدّ جان و زندگی بود، «تازی» میگفتند و منظورشان از «تازی نامیدن»، همانا «الله» بود و آن را هرگز با مردم عربستان و عربها اینهمانی نمیدادند. عربها خودشان از قربانیان سیطره حکومت الله بودند و همچنان هستند. اقوام عرب در درگیریها و کشمکشهایی که با «محمّد ابن عبدالله» داشتند، خلاف تفسیر و توجیه و یابس و طوبا بافیهای اسلامشناسان خودی و بیگانه، مشکلشان با «محمّد» بر سر تعدّد اصنام و خدایان نبود؛ بلکه اقوام عرب نمیتوانستند «کیفیّت خدایی الله» را که بر کشتار و انذار و تهدید و تحقیر و خُدعه و ریاکاری و مزوّری و میرغضبی تمرکز کرده بود، تاب بیاورند و به رسمیّت بشناسند. اقوام عرب، قرنهای قرن در فضای فرهنگ ایرانیان زیسته بودند و نمیتوانستند الاهی را متصوّر شوند که با شروط تهدیدی به میثاق بستن اجباری با انسانها امریّه های استبدادی صادر میکرد. همینطور ایرانیان، شهر «بیت المقدّس» را خانه ضحّاک میدانستند که چنین نامیدنی هرگز با اقوام «یهودی» اینهمانی نداشت؛ بلکه با «یهوه» که الاه جنگ و حسادت و خشم و میثاقی و جبّار مطلق هست، همطراز انگاشته میشد.
با فروپاشی سلسله ساسانیان و بازگشت «ضحّاک»، تحت نام «الله» که در حالت مجازی کاملا بدوی و تنگ بین و حقیر مایه و ترکیبی از «میترا + اهورامزدا + اهریمن» بود، مسائل تاریخ و فرهنگ ایران در مسیر دیگری افتادند. مسئله «دو قرن سکوت»، بحث تسلیم شدن و دم بر نیاوردن مردم ایران نبود؛ بلکه مسئله «هویّتی» ایرانیان مطرح بود که نمیتوانستند «الاه» تازه وارد را بفهمند و از چند و چون صفاتش سر در آورند. ایرانیان از خود میپرسیدند که چگونه «الاهی» میتواند ترکیبی از «خونریزی و شفقت» باشد؟. گواریدن این معضل کلیدی که قرنهای قرن است، هویّت ایرانی را زخمی و از هم گسسته و صدمه زده است تا همین امروز، هیچگاه موضوع اندیشیدن سنجشگرانه نبوده است؛ بلکه همواره به حیث بدیهیّات مسلّم پنداشته به حساب آمده و به ذهنیّت مردم، تلقین و تحمیل و حُقنه شده اند؛ تو گویی که ایرانیان هرگز خاصم جان و زندگی را نمیشناسند!.
دیانت میترائی و مزدائی/زرتشتی از گستره فرهنگ ایران برخاستند؛ ولی با اصالتهای فرهنگ ایرانیان، همخوانی ندارند مگر در نامهای خدایان و اساطیر که محتوای تجربی آنها تحریف شده اند و در سمت و سوی چارچوب عقیدتی موبدان تغییر و تشریح و تفسیر شده اند. فقط اقوام متنوّع ایران در زبانها و آداب و مراسم خودشان است که تصاویر و معنای اصیل خدایان ایران را حفظ و مراقبت کرده اند؛ مخصوصا اقوام کُرد زبان. شایان ذکر است که رستاخیز نوزایی فرهنگ ایرانیان، زمانی امکانپذیر میشود و بار و بر خواهد داد که بتوان با «تصاویر اصیل خدایان ایرانی»، پیوند انگیزشی پیدا کرد. پیشگامان جنبش بازآفرینی و رویداد رنسانس در قاره اروپا، نه تنها به آغازگاه مسیحیّت و یهودیّت بازگشت نکردند؛ بلکه حتّا به فلسفه و فرهنگ یونان نیز رجعت نکردند؛ بلکه به «متفکّران پیش سقراطی و اساطیر و خدایان یونان» رو آوردند. تا زمانی که تصویر خدایان در ذهنیّت مردم، متحوّل نشود، سیاست نیز هیچ تغییری نخواهد کرد و به همان روالی خواهد ماند که همواره بوده است.
اندیشیدن در باره تاریخ و فرهنگ ایران به معنای بازگشت و از سر زنده کردن «یزدانشناسی زرتشتی» نیست؛ بلکه دقیقا به معنای سنجشگری و غربال کردن تحریفات و دستکاریها و اضافه نویسیهائیست که از طرف موبدان در متون کهن ایجاد شده اند و سپس به شرایع و اعتقادات اسلامیّت راه یافته اند و قرنهای قرن، مسبّب ذلالتها و نکبتها و قهقرائیها و خونریزیها و تبهکاریها در تاریخ ایران و خاورمیانه شده اند و همچنان میشوند. موکّلان ادیان نوری در پیچ و خمهای بسیار دلهره آور تاریخ رقابتهای مصطفائی و قدرت طلبانه همواره سعی میکردند که هر چیزی را جانشین «اصالت گوهری» انسانها کنند تا از این راه بتوانند بر انسانها سیطره خود را نه تنها استحکام دهند؛ بلکه دوام اقتدار و آئوتوریته خود را نیز ابدی کنند. هر دین ایمانخواه و ایدئولوژیی که میخواست برای نصوص خودش حقّانیّتی بتراشد، سنگپایه عقیدتی اش را بر «فطرت سازی» میگذاشت تا به همگان تلقین و تحمیل کند که از آغاز، همینطور بوده است که ما میگوییم. ادیان ایمانخواه در این ادّعای بی اساس، تنها نبودند. ایدئولوژیهای مدرن، بویژه مومنان به مارکسیسم نیز به تقلید از ادیان نوری با فطرت سازی «مبارزه طبقاتی» بر این عقیده اند که سراسر تاریخ بشر به مبارزه طبقاتی آغشته است و حقّانیّت پرولتاریا به حاکمیّت داشتن برای نابودی کاپیتالیسم به همّت کادر حزبی ارجحیّت دارد که میتوانند به مبارزه طبقاتی سمت و سو بدهند و کمیّت و کیفیّت آن را متعیّن کنند [نگاه کنید به جمله اول متن کتاب «مانیفست حزب کمونیست» - اثر کارل مارکس/فریدریش انگلس – مجموعه آثار به زبان آلمانی – جلد 4- ص.462 ].
در مبانی اعتقاداتی اسلامیّت از دیر باز به مردم، تلقین و تحمیل کرده اند که «اسلام»، دین فطری است و همه انسانها فطرتا مسلمانند!. صرف نظر از تناقض آشکار که در این ادّعای مزخرف نهفته است، باید اذعان کنم آنچه را که مسلمانان، «دین فطری» مینامند در حقیقت، ضدّ گوهر و فطرت اصیل و درونی انسانهاست که موکّلان اسلامیّت میخواهند آن را ریشه کن کنند و اراده خودشان را به نام «دین فطری»، جانشین آن کنند. کلمه «فطرت» که رگ و ریشه ایرانی دارد و با آزادیهای فردی و اجتماعی همسرشت است در انتقال به ذهنیّت اعراب بدوی و سپس انتقال مجدّد آن به دامنه فرهنگی و اجتماعی ایرانیان همچون انتقال کثیری از مفاهیم و اصطلاحات زبانهای بیگانه به ایجاد دشواریها و معضلات دست و پاگیردار و بغرنجهای اجتماعی و روحی و روانی شدّت داد. فطرت آدمیان که همان دین درونی و ذاتی و مادرزادی است در گمانه زنیها و جستجوها و پرسشها و تامّلات فردی و چون و چرا گوییها، نم نم به پدیدار شدن گوهر آدمی و شکوفایی و بالیدن آزادیهای فردی انسانها مربوط میشود؛ امّا فطرت ادّعایی اسلامی به گردن نهادن و تسلیم شدن به احکام و شرایع، تفسیر و تشریح و توضیح داده میشود. انسان در فطرتش، نه مسلمان است. نه کافر است. نه کمونیست است. نه مسیحی و یهودی و بهایی و بابی و امثالهم؛ بلکه انسان به ذات خودش، تخمه ایست که میتواند شکوفا و بالیده شود؛ آنهم به همّت و پشتوانه نیروی گوهری خودش بدون کمک دیگری. به همین علّت نیز اسلامیّت در سراسر تاریخ هزار و چهار صد ساله اش فقط «شریعت محض» ماند و هرگز نتوانست به گستره فرهنگی نزدیک شود. آنچه را که به نام «فرهنگ اسلامی!؟» می نامند، لغزخوانیهای بی مایه و در زمره جعلیّات محض است. اسلامیّت هیچگاه فرهنگ نبود و نیست؛ بلکه فقط شریعت است و احکام مُنهیاتی-معروفه ای. «فرهنگ» در هیچ بعدی از ابعادش با امریّه و اجبار و زور و تحکّم همخوانی ندارد و همسو نیست و به شدّت در تضاد با هر نوع امریّه ای و خشونت و پرخاشگری و خشم و سبعیّت و سفّاکی و دژخیم صفتی گفتاری و رفتاری و کرداری است.
مسئله حقّ و حقیقت، موضوعی است بی میانجی که با تخمه وجودی انسان، پیوند دارد و از ریشه نیرومندی خودش نیز شکوفا و بالیده و گسترده میشود. کسانی که حقّ گوهری انسانها را غارت یا سرکوب میکنند و خودشان را در مقام معلّم و مفسّر و شارح حقوق انسانها قلمداد میکنند، در اصل، انسانها را از خداوندگاری اصالت وجودی می اندازند تا خودشان مصدر قدرت و اقتدار شوند. قرنهای قرن است که موبدان و به دنبال آنها، آخوندها و مراجع تقلید و مجتهدان اسلامیّت کوشیده اند که انسانها را از حقوق مادرزادی محروم کنند تا بتوانند برای آنها تکالیف و وظایفی را ابلاغ و تعیین کنند؛ یعنی تکالیفی که خود موبدان و آخوندها و اعوان و انصار آنها هرگز به اجرایشان رغبتی ندارند. به همین دلیل نیز هر چیزی که نشانه ای از اصالتهای فردی انسانها داشته باشد در نظر مقتدران و مفسّران حقایق انحصاری منفور است و خرافه و افسانه. آنها قرنهای قرن نوشتند و تبلیغ و ترویج و به ذهنیّت انسانها تحمیل و تلقین کردند که «سیمرغ درون انسانها = دین فطری» و «سیمرغ خوشه باهمستان انسانها = دین گیتایی-کیهانی»، مرغ افسانه ای است و به تمسخر و تحقیر و زشت و پلید کردن تصاویر و نامهایش اقدام و نشانه هایش را تا میتوانستند گم و گور کردند؛ ولی برغم اینهمه تبهکاریها و خباثتهای هزاره ای، هرگز نتوانستند جاذبه های دلربا و انگیزشی و عطر دیوانه کننده و بسیار فریبای «افسونگریهای سیمرغ» را نابود کنند؛ زیرا «سیمرغ»، آتشپاره و آذرخش و تندر و جرقه و اخگر و تلنگر و زمزمه ایست شگفت انگیز که با یک بوسه/لبخند/نوازش/نگاه و اشاره و ایما، سراسر خمیرمایه انسانها را به سرکشی و طغیان و آرزومندی و خیزش و راستمنشی می انگیزاند و ترغیب و بسیج میکند. توصیف زیباییهای مازندران از زبان رامشگر نوازنده [= سیمرغ] باعث شدند که «کیکاووس» به فکر «تسخیر مازندران» افتد و ماجراهای جست و جوی شناخت را موجب شود. به همین علّت نیز تمام مقتدران ناحقّ و حکومتگران بی لیاقت و جاه طلبان قدرتخواه از خدایانی که انگیزنده اند به شدّت وحشت دارند؛ زیرا میتوانند انسانها را افسون کنند تا حاکمان نالایق را از اریکه قدرت به زیر آورند و در بند کنند. «سیمرغ» در گوهر هر انسانی آشیانه دارد و هیچ قدرتمندی با تکیه و کاربست تمام ابزارها و سلاحها و امکانهای سرکوب و خشونت که در اختیار داشته باشد، نمیتواند هرگز دژ درون انسانها را بگشاید و بر سیمرغ آشیانه نشین گوهر آنها چیره شود.
فقر فکری و نیندیشیدن سرسام آور طیف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و فعّالین عرصه سیاست در ایران باعث شده است که نتوانند هنر باغبانی کردن تخمه های افکار و ایده ها را بدانند و بفهمند. آنها یاد گرفته اند که «افکار اندیشیده شده در حوزه فرهنگی و اجتماعی و کشوری باختر زمینیان» را که حاضر و آماده هستند در یک آن، قورت دهند و مصرف کنند به جای آنکه خویشتن به اندیشیدن و زاییدن افکار فردی و باغبانی ایده های خویشآفریده همّت کنند. کسانی که توانمند نیستند «بذر اندیشه ای» را از گوهر خویشتن بزایانند و آن را بگسترانند، نه تنها هرگز نخواهند توانست با خروارها افکار و ایده های وارداتی و عاریتی و تقلیدی به دگرگونسازیها و تغییر و تحوّلات بهره آور در میهن خود کامیاب شوند؛ بلکه با انتقال افکار و ایده های قاپیدنی به متلاشی کردن رگ و ریشه جامعه و مناسبات انسانها شدّت نیز خواهند داد.
تقلید در هر شکل و شمایلی که ظهور کند و مقبول باشد، هیچ چیز دیگری نیست سوای «ایمانخواهی انسانها» که از استقلال اندیشیدن و قائم به ذات شدن میهراسند و مدام به دنبال «عروةالوثقی» میگردند تا از گستره تاریکی پرسشها و مجهولات دیروز و امروز و فردا، خود را برهانند و در شاهراههای چراغانی شده ادیان نوری و ایدئولوژیها و نظریّه های آکبند اکادمیکی مدام ویراژ بدهند و از «صراط المستقیم» عصّارخانه ایمان منحرف نشوند. کسی که ایمان می آورد، خواه ناخواه، مقلّد نیز خواهد شد؛ ولو استادترین استادان دانشگاههای معتبر جهان باشد. در جامعه ای که تقلید به حیث رفتار پذیرفته و الگوی حسنه به شمار آید، انسانهای خویشاندیش و جوینده و پرسنده و ایده و فکر آفرین و قائم به ذات به حیث خطر بزرگ برای طیف مقتدرین و مومنان مقلّد و سیستم حاکم محسوب میشوند که قلع و قمع کردن آنها از وظایف مخفیکاریهای حکومتگران است.
امروزه روز، آنانی که خود را «ملّیگرا» مینامند در اعتراض به حکومت فقاهتی هنوز تمییز و تشخیص نمیدهند که «اعتراض» به خودی خودش نمایانگر «ملّی بودن» نیست؛ بلکه «حقّانیّت داشتن بُنمایه های فرهنگ مردم ایران برای تعیین فرمانروا و حاکمیّت خودشان» است که «ملّیگرایی» را معنا و اعتبار میدهد. ملّیگرایان هنوز تمییز و تشخیص نمیدهند تا بفهمند که پرنسیپهای فرهنگ ایران هستند که حقّانیّتها را ارزیابی میکنند و به محک میزنند؛ نه شعارهای اعتراضی تحت لوای ملّیگرایی و مواضع حقّ به جانب گرفتن. نزدیک به دو هزار سال است که دستکاریها و صدمه زدن به تصاویر خدایان ایرانیان و تحریف و تقلیب مفاهیم و کلمات باعث شده اند که «فلسفه آزاداندیشی و آزادمنشی و سرکشی» به بزرگترین فاجعه عرصه سیاست در ایران تبدیل شود؛ طوری که مردم نتوانند در مقابل مقتدران جان ستیز و زندگی نابودکن و سپس خلع و سلب قدرت و در بند کردن آنها و متعاقبش نشانیدن فرمانروایان دارنده فرّ اقدام ریشه ای کنند. در نتیجه، تا زمانی که بُنمایه های فرهنگ ایرانیان به حقّانیّت کلیدی و شالوده ای و کاربندی و کارگزاری خودشان بازنگردند، دامنه «سیاست» فقط فاجعه به دنبال فاجعه برای ایران و ایرانیان به دنبال خواهد داشت.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!