من و باشو
روزی که شنیدم باشو غریبه ی کوچک در دوسلدورف به نمایش در میآید، به شدت هیجانزده شدم. بعد از شاید چهار پنج سال تبعید، اولین باری بود که امکان دیدن فیلم ایرانی بر پرده ی سینِما به وجود آمده بود. هادی همان اول اعلام کرد که تا نداندچه کسانی فیلم را آوردهاند و برنامه گذاران چه کسانی هستند، پایش را هم به آن سالن نمیگذارد و اصلاً چطور میشود که عروسی خوبان محسن مخملباف را هم میخواهند نمایش دهند. از زمانی حرف میزنیم که ایرانیان به دو دسته تقسیم میشدند ؛آن ها که با ایران ارتباط داشتند و ما که نداشتیم. من این حرفها حالیم نمیشد، هیجانم از نوع هیجان دیدن فیلم عروسی اولین خواهر زاده ام بود که برایش همان راه ناشناس مغازه ای ایرانی در دوسلدورف را رفته بودم تا فیلم کوچکی که برایمان داده بودند، بزرگ کنم که بتواند برود توی دستگاه ما. فیلمهای عروسی آن وقتها تقریباً تنها امکان دیدن فامیل و آشنا بود و بارها و بارها دوره میشد. گاهی در موردش سؤالاتی میکردم که حضار هم جوابی برایش نداشتند، از بس با دقت زیرو رویشان کرده بودم. بگذریم. پرسان پرسان محل نمایش را پیدا کردم. یکی از همان بعدازظهرهای خاکستری و دلگیر بود و همانطور که انتظار داشتم دم در سینِما گروهی از ایرانیان آمده بودند تا برنامه را به هم بزنند. اعتراض به عروسی خوبان بود، ولی اگر برنامه به هم میخورد، باشو را هم نمایش نمی دادند. نمیدانم چقدر گذشت که توافق حاصل شد و ما به سالن رفتیم که در اصل اتاقی کوچک بود. از همان سینماهای دههی هشتاد آلمان که من برای اولین بار داخلش را میدیدم. بعدها بارها برای دیدن بعضی فیلمهای هنری و گاهی هم ایرانی در دوسلدورف و اسن به این سینماها رفتم ولی هیچ وقت با آن احساس نزدیکی نکردم. دلم میخواست قبل از شروع فیلم تبلیغ پخش شود، برنامهی آینده . انتظار برای شروع فیلم اصلی را دوست داشتم. آن انتظار شیرین را، ولی به جایش عروسی خوبان پخش شد و با هر صحنه گروهی از تماشاگران به اعتراض سالن را ترک کردند. پای شان را محکم می کوبیدند تا معلوم شود معترضند و مثلاً نمیروند پاپ کورن بخرند یا بروند دستشویی. تا این فیلم حوصله سوز ، فاجعه بار که بعدها شنیدم مثلا اولین فیلم اعتراضی مخملباف بود،تمام شود جانم به لب رسید. میترسیدم بروم بیرون و دیگر نتوانم بیایم داخل. بالاخره تمام شد و یکباره از وسط آن همه بدبختی که باید انتقاد به وضع موجود می بود، کامیونی را دیدم که به گیلان سرسبز نزدیک میشد و مسافرش باشوی جنگ زده بود، باشویی که دستش از دامان مادر دور شده بود و حالا ترس خورده و تنها به سرزمینی رسیده بود که نمی شناخت . باشو به زادگاه من رسیده بود و نائئ (ناهید) چنان با من آشنایی داشت که احساس میکردم همین دیروز او را در جایی دیدهام. سالن ساکت بود. دلم برای کسانی که پیش از آن رفته بودند، سوخت. نمیدانم کسی برگشت یا نه. ولی دیگر کسی نرفت. باشو را بارها بعد از آن بعدازظهر خاکستری دیدم و هر بار بخشی از آن را بیش از بخشهای دیگر دوست داشتم. ولی آن روز بیش از همه ناهید را دیدم و مهربانی عمیق و ساده اش، مهربانیاش در متن بوی هیزم ، طعم کته و تخم اردک، در مسیر جاده های مه گرفتهی روستایی به سمت بازاری دور و دستی که با سخاوت بخشی از فروش هفتگی اش را برای خرید پیراهنی بنفش میدهد تا تن پوش پسری باشد که شاید آشنا نیست ولی دیگر غریبه هم به شمار نمیآید. آخر با اینکه به زبان دیگری سخن میگفت، توانسته کتاب فارسی دبستان را با همان لهجهی زیبا و منحصر به فرد بخواند. آن کاشی چند رنگی که بعدها حرفش را میزدیم، بیضایی در باشو به نمایش گذاشت. دست آن پسرک جنوبی آمد تا جای دست مرد شمالی را که در جنگ از دست رفته بود، پرکند و مرد قرار شد بنشیند جای پدر از دست رفته ی پسرک. ناهید شد نماد میهن که فرزندانش را به هر رنگ و زبان در آغوش میکشد و مراقبت میکند. باشو غریبه ی کوچک با اینکه در متن فاجعه پیش میرود، اما پر از امید و همدلی است. انگار صدای بیضایی است که از دل مرگ یزدگرد میگوید :اندوه را پایانی است، مردمان باز میگردند، ویرانه ها ساخته میشوند و ساختهها از مردمان پر، بمان و نیکبخت شو.
از سینِما که بیرون میآیم ،بعدازظهر خاکستری رو به سیاهی میرود. بحث داغ است ، بحثی که قرار بود سی چهل سال دیگر هم ما را دنبال کند. دستم را توی جیب کاپشنم فرو میکنم . به دل سیاهی میزنم و صدای باشو در گوشم میپیچد که ایران را سرزمین مشترک همه ی مردمی میداند که با زبانها و چهرههای متفاوت در آن زندگی میکنند. در آن لحظات بیش از هر زمان دیگری خود را به آن آب و خاک نزدیک میبینم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
Hoshang Asadi
Hoshang Asadi
گلنارِ عزیز، چه زیبا و مهربان نوشتی.
فیلم «باشو، غریبهٔ کوچک» را بارها دیدهام و هر بار مبهوت آن فرهنگ مهرورزانهٔ شمال، فرهنگ گیلکی، میشوم؛ فرهنگی که به وسعت ایرانِ ما آغوش میگشاید.
گاهی در استکهلم، در موقعیتهایی خاص، سوسن تسلیمی را میبینم. بیدرنگ دو صحنه پیش چشمم جان میگیرد و تصویر باشو در ذهنم زنده میشود. همیشه با نگاهم میخواهم از او سپاسگزاری کنم، اما در درون خودم نگه میدارم؛ مبادا این توجه برایش خوشایند یا راحت نباشد.
صحنهٔ دیگری که سوسن تسلیمی را با قدرتی خیرهکننده به یادم میآورد، اجرای تئاتری بود در نزدیکی دانشگاه تهران. آن زمان دانشجوی علوم در اراک بودم و برای نخستین بار به تهران آمدم تا تئاتری ببینم که تسلیمیِ جوان، با آن چشمان نافذ و زیبا، نقش اولش را بازی میکرد. او چنان با مهارت، تمرکز و گیرایی نقش را جان میبخشید که ما تماشاگران، با فاصلهای بسیار نزدیک به صحنه، نفس در سینه حبس کرده بودیم.
سالها بعد، همان نگاه، همان تمرکز، همان صدا و همان عمق خواست برای برقراری ارتباط را در فیلم «باشو» دیدم؛ تلاشی عمیق و انسانی برای فهم و پیوند. خلاقیت بزرگ کارگردانِ تاریخسازِ سینمای ایران بهرام بیضایی ، در پیوند با توان شگفتانگیز بازی سوسن تسلیمی، زیباییای آفرید که در تاریخ سینمای ایران بیرقیب خواهد ماند.
دو تن از بزرگترین و…
دو تن از بزرگترین و باشعورترین و در عین حال ناسازگارترین سینماگران میهنمان که هیچگاه سر تعظیم در مقابل دستگاه فاشیستی - پروپاگاندیستی حاکم بر فرهنگ و جامعه ایران فرود نیاوردند به فاصله بسیار کمی از یکدیگر برای همیشه رفتند و ایران سایه گسترده هنر و شخصیت این دو گوهر برجسته و ارجمند را برای همیشه از دست داد: استاد ناصر تقوایی و استاد بهرام بیضایی