رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 28 بهمن 1404 - Tuesday, 17 February 2026

چرا ایرانیان، «ابومُجرم» هستند؟

چرا ایرانیان، «ابومُجرم» هستند؟

تاریخ نگارش:24.12.2025 

چرا ایرانیان، «ابومُجرم» هستند؟

[ ......  بد سرشتان را نیک بشناس و از ایشان دوری کن. در هر پایه ای که باشی، هرگز نومیدی و افسردگی به خود راه مده و بخت و اختر و مهر و کین سپهر را اندیشه و افسانه دان که خداوند پاک، جهانی پُر از نیکی و زیبائی کرده و تا کسش بد نداند، بد نیابد و بزرگان گفته اند هر کس بر سازهای جهان، نواها سازد و با فراز و نشیبش بسازد، زانِ او گردد و کام دلش دهد و تا باشد، خرّم زیید و چون رودِ خندان باشد و نامش به جاویدان بماند و هر آن کس، جهان را نکوهش کند و از بخت و اختر نالد و ترسد، جان و تنش را تاب و توان بکاهد و به کاری پرداختن نیارد و از اندوه سختی، رهائی جستن نتواند. در زندگی، دمی هزار بار بمیرد و چون بمیرد، نیست شود و یادی از خود نگذارد.]

[کتاب: آیین بزرگی – دادبه پارسی (ابن مقفّع [106 – 142 ه. ق.]) – ناشر: بانک ملّی ایران – 1337 – تهران -  صص. 43/44]
 

وقتی که فقر اندیشیدن و فقدان استقلال فکر و همچنین وحشت داشتن از قائم به ذات شدن و پُشت پا زدن به تجربیات اصیل به گردش خون در رگهای آدمی تبدیل شود، آنگاه به دشواری میتوان انسانهایی را از خواب غفلتهایی بیدار کرد که خون وجودشان در حماقتها و بلاهتها جاریست. برای مدّعیان عرصه بی ارج و بی مایه سیاست وطنی، مهم نیست که مردم میهن از سر استیصال و تلاش برای ترضیه احتیاجهای مادّی و تامین مخارج زندگی خانوادگی و شخصی به فروختن کلیّه ها و کبد و قرنیه چشم و برخی دیگر از اعضای بدن خود رو آورند؛ آنهم در سرزمینی که وجب به وجب خاک آن، سرشار از ثروتهای طبیعی است. برای مدّعیان عرصه مسموم و آلوده به انواع و اقسام اغراض چندش آور سیاست وطنی مهم نیست که دختران و زنان این سرزمین از سر حسرت زیستن و تنهایی و درد جانسوز و بی یاوری به تن فروشیهای نکبتبار تسلیم شده اند؛ آنهم در سرزمینی که «شرم و نجابت ذاتی»، از خصلتهای گوهری فرهنگ جهان آرای اوست. برای مدّعیان عرصه کینه توزیها و عقده های کمپلکسی و انتقامخواهیهای وحشتناک عرصه بی محتوا شده سیاست وطنی مهم نیست که فرزندان این آب و خاک از کودک و نوجوان و جوان و کلانسال و پیران در چه گستره ای از آرزوها و امیدها و ایده آلها و انتظارها و دلبستگها، روز و شب را به سر می آورند و از بیدادگریهای حکومتگران نالایق و خونریز، راهی به سوی مرغزارهای آزادی پیدا نمیکنند؛ آنهم در سرزمینی که شیرازه وجودی تار و پود فرهنگش، «سرود خوان آزادی» بود و هست. برای مدّعیون رنگارنگ عرصه کشمکشها و جنگ گریزها و جبهه بندیها علیه یکدیگر مهم نیست که میهن به غارت میرود و ثروتهایش حیف و میل میشوند و از هر گوشه آباد آن، فقط متروکه ای لم یزرع باقی میماند.
آنچه که حسب واقعیّتهای تلخ نیم قرن اخیر برای مدّعیان عرصه «قدرت طلبی و اقتدار خواهی و جاه طلبیهای افسارگسیخته»، مهم و اساسی است در این نهفته که از سر رقابت و تقابل با همدیگر نه تنها مجال و مهلت به یکدیگر ندهند؛ بلکه مانع لیاقت آزمایی دیگران نیز بشوند و مدام سنگرهای تشکیلاتی/حزبی/گروهی/سازمانی/فرقه ای خود را به حیث اصل و اساس و شیرازه «سیاست نفرت و گریز» محسوب میکنند؛ ولو در این گیر و دار حقارت آلود در سیطره حکومت فقاهتی نه تنها مردم ایران، شبانه روز در ذلّت و نکبت و بدبختی و زجر و عذاب و برای بقای خود به «جو خوردن» نیز محکوم باشند و بزیند؛ بلکه حتّا اگر به بهای نابودی ایران و محو تمام نشانه های آن از جغرافیای جهان و تاریخ مختوم شود؛ وقعی نگذارند.  اصل و مدار کنشها و واکنشها برای مدّعیان عرصه بی اعتبار سیاست وطنی فقط بر یک محور میچرخد؛ آنهم ممانعت از شکلگیری فرزانگان شایسته و جهان آرایان و میهندوستان و مردمدوستان لایق. مدّعیان عرصه سیاست آغشته به سیّاسیگری – در تحت هر نامی که میخواهند به خود بدهند- هنوز نیاموخته اند که چگونه میتوان خویشتن را بازیافت و به خود آمد تا بتوان تمییز و تشخیص داد که ملّت ایران در جامعیّت وجودی در چه وضعیّت هولناکی گرفتار شده اند و چرا توان برونشد از اینهمه مصایب ریشه سوز را ندارند؛ برغم اینکه تک تک مدّعیون از صغیر و کبیرشان بر این عقیده اند که با سراسر تاریخ مبارزاتی خودشان برای مردم و میهن رزمیده اند و همچنان میرزمند.
ایران ، سرزمینیست که توانمایه های نهفته و بسیار قویمایه دارد و فراتر از تمام غُل و زنجیرهای ایدئولوژیها و مذاهب و نحله ها و ادیان ایمانخواهی است که از بستر آن برخاسته اند یا بر آن تحمیل شده اند و مومنان وابسته به ذهنیّتهای قالببندی شده در چارچوبهای تشکیلاتی و فرقه ای هنوز میخواهند که ایران و مردمش را با تمام سلاحها و ابزارها و دم و دستگاههای سرکوبگری و تبلیغاتی و ترویجی که در اختیار دارند همچنان در شابلونهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی میخکوب و محکوم کنند. مردم ایران، ملّتی هستند که استعدادها و تواناییها و هنرهای آنها تا امروز به کرّات سرکوفته شده اند و مجال شکوفایی و بالندگی گسترده گیتایی - کیهانی نداشته اند. اگر روزی روزگاری از راه برسد که ایران و مردمش بتوانند فرصت مناسب را به چنگ آورند و از شرّ حکومتهای خونریز و خاصم جان و زندگی به طور اساسی آزاد شوند؛ آنگاه هم خود ایرانیان، هم جهانیان خواهند دید که پُتانسیلهای جهان آراینده مردم ایران و سرزمین ایران تا کدامین دامنه ها را در بر خواهند گرفت. امّا تا چنان روز خجسته ای از راه برسد، باید پرسید که چرا تمام تلاشها و جانفشانیها و کشمکشها و خونریزیها و اعدامها و کشتارها و سرکوبها و خیزشها و قیامها و انقلابها و شکنجه شدنها و تبعید شدنهای ناگزیر و پنهانکاریهای ریز و دُرُشت گرایشهای مختلف و شخصیّتها و رجال و اندیشمندان نتوانسته اند در جامعه ایرانیان تا امروز، خردلی در باره ساختار و شالوده ریزی مقولاتی به نام «حکومت و دولت/فرمانروایی و مجمع باهماندیشی» به نتیجه ثمر بخش برسند و با ایده آلها و آرمانها و بُنمایه های تجربی و آرزویی مردم ایران، همخوانی و همسویی و همپایی کنند؟. چرا تمام تشکّلها و سازمانها و حزبها و گروههای سیاسی که به وفور از عصر مشروطیّت تا امروز در تاریخ ایران به وجود آمده اند، نه فقط نتوانسته اند کوچکترین نقش «بهره آور و ارزشمند و شایان ستودن» در جامعه ایرانی ایفا کنند؛ بلکه در قهقرایی و نابودی و متلاشی کردن و به ذلالت انداختن جامعه ایرانیان، سهم به شدّت مخرّبی داشته اند و همچنان دارند؟. 
چرا آنانی که خود را مصدر فعالیّت سیاسی میدانند تا امروز نتوانسته اند یک جمله خویشاندیشیده در باره «تفکّر/فلسفه سیاست در ایران» بر زبان و قلم خود برانند؟. چرا هیچکدام از اینهمه تشکیلات مدّعی سیاست تا امروز نتوانسته اند یک جزوه ساده را در باره عقاید و نظرات سیاسی که از طرف متفکّران و شاعران و سخن سرایان ایرانی – چه به زبان عربی، چه به زبان فارسی، چه ادغامی از هر دو زبان -  نوشته شده و در روند فراز و نشیبهای متعدّد تاریخ ایران و مردمش از کهنترین ایّام تا امروز در آیین کشورداری، تاثیر کلیدی و بنیانی داشته اند، بازخوانی و سنجشگری کنند؟. چرا مرامنامه عقیدتی تمام تشکیلات سیاسی، لام تا کام، کوچکترین نشانه ای از تجربیات مردم ایران در باره «فرمانروایی و مجمع باهماندیشی» ندارند؟. چرا گردانندگان تمام تشکیلات سیاسی به این توهم خانمانسوز مبتلایند که نظریه پرداز ایده های فرمانروایی و دولت متکثّر در بیرون از مرزهای میهن، در دانشگاهها و آموزشکده های قاره اروپا و ینگه دنیا، اتراق کرده اند و باید فقط به نظرات آنها اقتدا کرد تا بتوان سیستم دلخواه کشورداری را در ایران، واقعیّت پذیر و به کار بست؟. 
چرا تمام آنانی که صبح تا شب در فکر «سیاست» هستند، هنوز برغم اینهمه فجایع میهنی به این مرحله از آگاهی فرهیخته و بیدارباشی ستودنی نرسیده اند تا بتوانند تمییز و تشخیص دهند که «سیاست»، فقط آسپکتی/بُعدی بسیار مختصر از مُعضلات و مسائل اجتماع است؛ نه تمامیّت مسائل؟. چرا هنوز به مغز هیچ احدی از اینهمه گلادیاتورهای مشاجره ای در شبکه های اجتماعی و سایتهای مختلف و منابر و رادیوها و تلویزیونهای ماهواره ای خطور نکرده است تا بدانند و بفهمند که «میوه درخت سیاست» را زمانی میتوان در جامعه برداشت کرد که زمینه های خاک فرهنگی مردم آبیاری و پروریده و بالیده شده باشند؟. چرا آنانی که اینهمه صبح تا شب، مصدر انواع و اقسام تجزیه و تحلیلهای سیاسی هستند، - حسب مشقهایی که مینویسند و صحبتهایی که میکنند - هنوز یک کتاب مقدماتی در باره «فلسفه و دانش سیاست» مطالعه نکرده اند؟.  چرا تمام تشکّلهای سیاسی با تاریخ و فرهنگ ایرانیان کاملا بیگانه اند و هیچگونه آشنایی پیش پا افتاده با تاریخ و فرهنگ و ترکیب اقوام مردم خود ندارند؟. چرا تمام گردانندگان و هواداران و اعضاء سازمانهای سیاسی تصوّر میکنند که سیاست؛ یعنی حاکم کردن مطلق تشکیلات خودشان بر ارگانهای کشورداری و حُقنه کردن اعتقادات تشکیلاتی به ذهنیّت مردم؟. در یک کلام: چرا ما ایرانیان برغم اینهمه هوش و ذکاوتی که داریم هنوز نمیدانیم و نمیفهمیم که «سیاست/رامیاری/کشورآرایی/جهاندوستی/برای مردم میهن خود بودن یعنی چه؟».
سیاست در تجربه فرهنگی و تاریخی نیاکان ایرانیان به معنای «رامیاری» است. «رام» نیز یکی از نامهای سیمرغ گسترده پر است که «یاری کردن» با او به معنای متابعت کردن از «خالق» نیست؛ بلکه به معنای باهمآیی و باهمتلاشی «مجمع خدایان و باهماندیشی انسانها» برای زیبا آرایی میهن و گیتی است. خدایان ایرانیان هرگز «خالق و گسسته از انسانها» نیستند و با «خلقت» نیز هیچ سنخیّتی ندارند؛ بلکه خدایان/اصنام/بتهای باهمایی هستند که هر کدام به ذات و گوهرشان، «خویشکارند» و قائم به ذات زاینده خود. «سیاست/رامیاری» در تار و پود فرهنگ ایرانیان، آرایشگری و زیبا آراستن و دلپسند کردن مناسبات انسانی و چهره میهن و گیتی بوده است؛ نه حکومت کردن آمری و تعیین تکلیف کردن اخلاقیّات مُنهیّاتی-معروفه ای برای تبدیل گیتی و زندگی به ذلالتگاه و نکبتسرای حقارت انسانها و نُدبه و زاری کردن به حیث گناهکار محکوم. نیاکان ایرانیان، سی و سه خدای نوازنده و جشن آفرین داشتند که هر روزی به نام یکی از آنها بود. در  تجربیات ایرانیان، خدا که شکوفه باهمایی شاخه های مردم و ریشه و تنه خدایان گوناگون است، هرگز «ترانسندنس/Transzendenz» نیست؛ بلکه «ایماننت/Immanent» هست و مدام زاینده و بالنده و خودگسترنده در کیهان و کائنات و هر چیزی در گیتی و فراسوی گیتی، بخشی و چهره ای از هنرهای ذاتی خدایان و مردم هست که پدیدار میشود. آفرینش در فرهنگ ایران به «قدرت کن فیکونی» فراسوی کائنات ملزم و منوط نیست؛ زیرا هر چیزی به ذات خودش، خدا هست که مدام از تخمه گوهری خودش می شکوفد و فرامیبالد و سپس به تخمه گوهری خودش استحاله پیدا میکند و مجدّدا آفریده و بالیده میشود. آفرینش در فرهنگ ایرانیان، روند پیوسته و دائمی است؛ نه اینکه در برهه ای و مکانی، قدرتی جبّار، اراده خلقتی کرده باشد و مخلوقات را برای اثبات قلدری خودش به خاک سیاه اطاعت بنشاند. کشف و شناخت خدایان ایرانیان نه در چهره های تحریف شده آنها در چارچوب یزدانشناسی دیانت میترائی و دیانت زرتشتی؛ بلکه به معنای شناخت بُنمایه های فرهنگ ایرانی در اصالت تجربی نیاکان ایرانیان است.
قرنهای قرن به نام خدا و دین به ما دروغ گفتند و از ما «راستمنشی» تمنّا کردند و انتظار داشتند. تا زمانی که مُجریان و قراولان تیغ و شمشیر خونریز زور و استبداد عقیدتی و مذهبی و سیاسی و اقتصادی و نظامی و ایدئولوژیکی میخواهند حاکم و آمر باشند، مردمان نیز از سر جبر و ناگزیری و وحشت از جان خودشان به دامنه «دروغ» برای امکانهای بقاء خودشان پناه خواهند گرفت. وقتی که انسانها از سر جبر و ترس و انذار به چیزی شهادت دروغ بدهند که در قلب و مغزشان به آن هیچ اعتقادی ندارند، زیستن و زندگی میشود وحشتگاه زهر آلود. وقتی که انسان به دروغگویی گلاویز شود، آنگاه در گفتار و رفتار و کردار و کنشهای متعدّدش، موجودی ریاکار و متظاهر و چند نبشه و مزوّر به تمام معنا میشود. اگر دروغ برای گریز از چنگال و تیغ خونریز مُجریان و متصدّیان حکومتهای آمری و الهی و مذهبی و امثالهم دوام آورد و راه فراری محسوب شود، آنگاه تخمه مرض مزمن دروغگویی در خاک روان و مغز انسانها، مجال بالیدن و تسخیر سرطانگونه وجود آدمی را به دست می آورد و تمام مناسبات اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی را به میدان دروغگویی تبدیل میکند و تا جایی نفوذ میکند و تاثیر میگذارد که انسانها حتّا به خودشان نیز در مقابل آیینه دروغ میگویند. چنین سرنوشت هولناکی که تاریخ هزاره ای جامعه ایرانیان را تا امروز رقم زده است، تلخی تمام نکبتهای زیستن را پی ریزی کرده و هر گونه تحوّل و دگرگشتی را ناممکن.  مستبدّانی که زورگویی و تحقیر و سرکوب و غارت و تجاوز و جنایت و اعدام و شکنجه را در حقّ مردم اجرا میکنند و سپس از مردم توقع دارند که رعایت حجاب و عفاف و عصمت و عفّت و راستی و محبت و شفقت و امثالهم را بکنند، همه تبهکارند و جنایتکار. دین ایمانخواهی که سر تا پایش بر اساس انذار و دروغ و غارت و قتل و خدعه و تقیه و خونریزی و انفال ریخته شده باشد، دین دروغ و وحشت افکنی است. فقط معتقدان به دینی میتوانند از مردم، راستمنشی را آرزومند باشند که خودشان به ذاتشان «راستمنش» باشند و خالی از هر گونه ریا و سالوسی و سیّاسیگری. الاهان و رسولان و ائمّه ای که انسانها را در این جهان و جهان معمّایی دیگر به کفّاره های هولناک و شکنجه های هیستوریک و مازوخیستی تهدید میکنند، مبلّغ و مروّج دین نیستند؛ بلکه دامگذاران شیّاد و منادیان دروغ هستند که با نام «دین و خدا» به هر جنایتی اقدام میکند. 
خدایان ایرانیان، همگی نامشان «خرّم» هست؛ زیرا خاستگاه خوشی و شادزیستی و شادکامی و رقص و خنده هستند. تمام جنبشهای اجتماعی که از «جنبش اعتراضی کرم هفتواد» علیه حکومت ساسانیان و اقتدار موبدان دیانت زرتشتی آغاز شدند تا قیام خجسته «زن – زندگی – آزادی»، همه بر مدار خرمّدینی خدایان ایرانیست که تا امروز علیه حکومتگران غاصب و ناحقّ و ضدّ زندگی به پا خاسته اند و مقاومت کرده اند و رزمیده اند.  تمام آنچه که در زبان و قلم موبدان دیانت زرتشتی علیه مردم و جنبشهای اجتماعی نوشته و توسعه و پخش شدند، همه در سمت و سوی استحکام اقتدار و قدرت سلاطین و نفوذ موبدان زرتشتی بوده است که از دوران استقرار اسلامیّت در ایران نیز تدوام آورده اند تا همین امروز.
وقتی که سی و سه خدای ایرانیان در کثرت وجودی به گرداگرد همدیگر می آمدند در همپایی با انسانها به آباد کردن گیتی که همان «خرابات» زندگی هست یکدیگر را یاری میکردند و نام خویشکاری خود را «رامیاری» میدانستند تا در جشن با شکوهی که برپا میکردند زیبایی برآمده از هنرهای فردی خود را با دست افشانی و پایکوبی و نی نوازی و مطربی و رقصیدن بیارایند و بزییند. غایت ایده دمکراسی، هیچ چیز دیگری نیست؛ سوای جشن آفرینی انسانها در کنار یکدیگر. خدایان ایرانی، خدایان ناز و غمزه و عشوه گری و کرشمه و دلبری هستند که با موسیقی به وجود انسانها تلنگر میزنند و آنها را به زایش افکار و ایده های میهن آرایی و جهاندوستی می انگیزانند. خدایانی که هیچگاه کتاب نصوصی و قانون و مقرّرات و احکام و امریّات و پیشنویسها و لایحه ها و امثالهم ندارند و به دست و پای هیچکس نیز غُل و زنجیرهای عبودیّتی و خضوع و خشوعی نمی بندند؛ بلکه با آوازخوانی و ترانه ها و نغمه های شادیبخش و خنده و قهقهه به آفرینش باهمستان انسانها در کنار یکدیگر بدون هیچ تبعیضی از بهر خوشی و شادزیستی و شکوفایی نهال آزادیهای فردی یاری میکنند. آنها همیار انسانها هستند در پروسه زایش و بالیدن و شکوفا شدن گوهر انسانها. سیاست/پولیتیک/رامیاری؛ هیچ معنای دیگری ندارد؛ سوای برای خوشی انسانها اندیشیدن و در خدمت خوشزیستی انسانها تلاش کردن. رامیاری در تجربیات فرهنگی ایرانیان به این معناست که زمامداران و منتخبین و کارگزاران باید بکوشند و بتوانند از بطن کثرت واقعیّتهای اجتماعی، ارکستراسیون زندگی را سامانبندی دهند تا موسیقی گیتایی – کیهانی به آفرینش بهشت انسانها بینجامد؛ نه اینکه شبانه روز با کاربست شنیع ترین ابزارها و کنشها و واکنشها فقط مصدر قتل عام مردم در تنوّع وجودی شوند تا فقط مطیعان و مومنان و امّت همقیده و عقده ای برای اطاعت از حاکم جبّار و بی فرّ تا قیام قیامت ذلیل و حقیر بمانند.     
«ابن الجوزی [510 – 597 ه. ق.]» در کتاب «تلبیس ابلیس» بر سیاق اتّهامات و افتراها و زشتنامیهایی که پسزمینه آنها تا عصر سلسله ساسانیان میرسد و دسپخت موبدان زرتشتی برای جنگ علیه جنبشهای اجتماعی و پیشگامان آنها پرداخته و رواج داده میشدند و سپس ارثیه اتّهامزنیهای آنها به موکّلان اسلامیّت به منظور قتل و شکنجه و غارت و سرکوب ایراندوستان و جنبشهای آزادی رسید، در معرّفی «بابک خرّمدین» مینویسد که: 
( ...... البَابَكِيَّةُ: قالَ المُصَنِّفُ: وَهُوَ اسْمٌ لِطَائِفَةٍ مِنْهُمْ يَتَّبِعُونَ رَجُلًا يُقَالُ لَهُ: بَابَكُ الخُرَّمِيُّ، وَكَانَ مِنَ البَاطِنِيَّةِ، وَأَصْلُهُ أَنَّهُ وُلِدَ زِنًا، فَظَهَرَ فِي بَعْضِ الجِبَالِ بِنَاحِيَةِ أَذَرْبَيْجَانَ سَنَةَ إِحْدَى وَمِئَتَيْنِ، وَتَبِعَهُ خَلْقٌ كَثِيرٌ، وَاسْتَحْكَمَ أَمْرُهُ، وَاسْتَبَاحَ المَحْظُورَاتِ، وَكَانَ إِذَا عَلِمَ أَنَّ عِنْدَ أَحَدٍ بِنْتًا جَمِيلَةً، أَوْ أُخْتًا جَمِيلَةً، طَلَبَهَا، فَإِنْ بَعَثَهَا إِلَيْهِ، وَإِلَّا قَتَلَهُ وَأَخَذَهَا، وَمَلَكَ عَلَى هَذَا عِشْرِينَ سَنَةً، فَقَتَلَ ثَمَانِينَ أَلْفًا، وَقِيلَ: خَمْسَةً وَخَمْسِينَ أَلْفًا وَخَمْسَ مِئَةِ إِنْسَانٍ، وَحَارَبَهُ السُّلْطَانُ، وَهَزَمَ خَلْقًا مِنَ الجُيُوشِ حَتَّى بَعَثَ المُعْتَصِمُ الأَفْشِينَ فَحَارَبَهُ، فَجَاءَ بَابَكُ وَأَخُوهُ فِي سَنَةِ ثَلَاثٍ وَعِشْرِينَ وَمِئَتَيْنِ، فَلَمَّا دَخَلَا، قَالَ بَابَكُ أَخُوهُ: يَا بَابَكُ، قَدْ عَلِمْتَ مَا لَمْ يَعْلَمْهُ أَحَدٌ، فَاصْبِرِ الآنَ صَبْرًا لَمْ يَصْبِرْهُ أَحَدٌ، فَقَالَ: سَتَرَى صَبْرِي، فَأَمَرَ المُعْتَصِمُ بِقَطْعِ يَدَيْهِ وَرِجْلَيْهِ، فَلَمَّا قَطَعُوهَا، مَسَحَ بِالدَّمِ وَجْهَهُ).
[ .......... جنبش بابک: به روایت نویسنده، «بابک»، نام پیشوای گروهی است که به «بابکیّه» شهرت یافتند و او را «بابک خرّمی» میخواندند. وی از پیروان باطنیّه بود و در بارهٔ اصل و نسبش گفته‌اند که زنا زاده [= وُلِدَ زِنّا] بوده است. بابک در سال 201 هجری در برخی از کوهستانهای آذربایجان سر برآورد و قیام کرد، پیروان فراوانی گرد آورد. قدرت گرفت و دامنهٔ فتنه‌ ها و آشوبهایش گسترش یافت. شیوهٔ رفتار او چنین بود که اگر آگاه میشد نزد کسی دختری یا خواهری زیباروی وجود دارد، در پی او میفرستاد. اگر آن شخص، زن یا دخترش را تسلیم میکرد، کار به همان‌ جا ختم میشد؛ امّا اگر عتاب و سرپیچی میکرد، بابک او را میکشت و زن یا دخترش را به زور تصاحب میکرد. او نزدیک به بیست سال به این روش ادامه داد. گفته‌ اند که شمار کشته ‌شدگان به دست او و یارانش به هشتاد هزار نفر رسید و به روایتی دیگر، پنجاه و پنج هزار تن را به قتل رساندند. بابک بارها با سلطان در افتاد و سپاهیان بسیاری را در هم شکست تا وقتی که «معتصم عبّاسی»، «افشین» را برای سرکوب او گسیل داشت. سرانجام در سال 223 هجری، بابک به همراه برادرش دستگیر شد. هنگامی که او را نزد معتصم آوردند، برادرش به او گفت: «ای بابک، آیا دانستی آنچه را که هرگز به کسی نیاموختی؟» بابک پاسخ داد: «اکنون خوار و ذلیل شده‌ام؛ زیرا هیچکس مرا یاری نکرد.» برادر گفت: «این مایهٔ ننگ من است.» آنگاه معتصم امر کرد تا دستها و پاهایش را بریدند و چون پیکرش را پاره‌ پاره کردند، بابک با خون خویش چهره‌اش را شُست].

[کتاب: تلبیس ابلیس – ابن الجوزی – نشر: دارلمنهاج – القاهرة- 1425 ه. - ص. 151]

در اینکه «روایت نویسان و متکلمان عرب»، مورّخ نبوده اند و فقط حرفهایی را رونویسی و نقل و روایت کرده اند که از زیر قلم تاریخنگاری ایرانیان صدر اسلام عبارتبندی شده اند، جای هیچ شکّی نیست. «روایت نویسان عرب» در رویکرد به تاریخپژوهی، فقط مقلّد بوده اند و بینش انتقادی نداشته اند و درسهایی را تکرار کرده اند که در مکتب «محمّد ابن جریر طبری [224 – 310 ه. ق.]» آموخته بودند؛ یعنی درس: «قال، قیل، فیقوله و الی آخر».  تاریخ جنبشهای اجتماعی ایران که قرنهای قرن است در «محاق» مانده اند و هیچکس تا امروز نتوانسته است «پسزمینه های فکری و جهاننگری و فلسفه عمیق و ریشه دار و پیوند کلیدی و پویای آنها» را در طول قرون گذشته تا امروز بازشکافی و بررسی کند، مُعضلیست مزید بر تمام مصیبتهایی که تا کنون بر سرنوشت ایران و ایرانیان حاکم مانده اند. نگاهی دقیق و توام با شکیبایی و مهرورزی و تلاش جوینده و پرسنده و تشنه شناخت داشتن نسبت به پیوندهای خیزش «بابک خرّمدین» در تداوم با «قیام ابومسلم خراسانی» در عصر «سلسله بنی امیّه» و به قدرت رساندن سلسله «عبّاسیان» و همچنین تراژدی غم انگیز سرنوشت «ابومسلم و بابک» باید بتواند به ما بیاموزاند که خطای ایرانیان در کجا ریشه دارد که تمام جنبشهای اجتماعی؛ برغم جانفشانیهای افسانه ای همواره با شکست و سرکوب روبرو شده اند و دست آخر نیز در نظر و عقیده آنانی که قدرت و کیاست و حکومت و ثروت و مال و منال و شهرتشان مدیون فداکاریهای ایرانیان بوده اند، مردم ایران را از خُرد و کلان به حیث «ابومُجرم»، محکوم کرده و کفّاره خطاهایشان را با دلخراشترین و تاسّف بارترین شکل ممکن پرداخت کرده اند تا همین ثانیه های گذرا.
به ندرت میتوان در آثار اسلامشناسان – چه بیگانگان، چه خودیها که مدام مقلّد بیگانگان بوده اند – کتابی را پیدا کرد که نشان دهد نقش اسلامیّت در عصر آغازینش، چگونه بوده است؛ بویژه که جامعه بدوی قبایل عربی، سفت و سخت در دنیایی از نفوذ و نقش اصنام میزیستند و ادّعای نبوّت «محمد ابن عبدالله» هنوز در آغاز راه بود و درگیر شکلگیری. تنها با  امتیازی که از راه غارت و چپاول و انفال و کشتار و امتیاز و مصطفائی و امثالهم در ذهنیّت اعراب بدوی ایجاد شد، اسلام به حیث ابزاری برای رسیدن به امیال و  ترضیه سوائق افسارگسیخته و توجیه هر نوع جنایت و تبهکاری جا افتاد و تاریخ مملوّ از رذالتها را در جوامع خاورمیانه تا امروز رقم زد. 
کلمه «بیعت» اصالتا از گستره فرهنگ ایرانیان برخاسته و در حیطه تنگ و محقّر جامعه اعراب بدوی رواج یافته بود و خلاف معنای اصیل آن در تجربیات ایرانیان مابین قبایل عربی کاربرد داشت. «بیعت» که معرّب شده کلمه «پیمان= وای به = سیمرغ گسترده پر» است در ذهنیّت اعراب بدوی صدر اسلام در دامنه تجارت و قدرت و اقتدار مطرح بود. امّا «پیمان» در فرهنگ و زبانهای ایرانیان با «وفاداری و پایداری و همپایی با خداوند مهرورزی» همتراز بود. در تحت نام بیعت در تاریخ اسلام، بحث بر سر کاربست حیله ها و خُدعه ها و مکّاریها و ریاکاریها و جبّاریّت و سبعیّت به منظور تسخیر و غارت و چپاول و سلطه گری مربوط میشد و آنچه که در بیعت هرگز مدّ نظر نبود و به حساب نمی آمد همانا «جان و زندگی» دیگران بود.  در حالیکه «پیمان بستن در فرهنگ ایرانیان» در اصالتش بر سر نگاهبانی از جان و زندگی دیگران تمرکز میکرد. پیمان بستن در سمت و سوی پیوند دان اضداد از همگریز بود که شیرازه آن را عشق و مهرورزی و پیامدش نیز جشن باهمآفرینی بود. 
مسئله کلمات و مفاهیمی که در بستر تجربیات مردم جوامع مختلف به وجود می آیند و کاربرد دارند، مسئله اینهمانی پنداشتن آنها با مفاهیم و کلمات زبانهای دیگر مردم جهان نیست. انتقال خشک و خالی کلمات به جوامع دیگر، هرگز روح و جان و مغزه کلمات و مفاهیم را در خودشان انتقال نمیدهند. هر اصطلاح و مفهومی که ما از جوامع دیگر میگیریم، ریشه ها و روح و جان و مغزه اش در سرزمین مادر میماند و ما فقط پوسته یا به عبارت دیگر جعبه خالی را بدون محتویات آن در جامعه خودمان انتقال میدهیم. رواج کلمه بیگانه در میهن، همچون عمودی میباشد که هیچ ریشه ای ندارد و در نتیجه، بار و بر نیز نمیدهد.  
آنچه که اعراب بدوی از کلمه بیعت میفهمیدند با آنچه که مردم ایران از کلمه «پیمان بستن» درک میکردند، تفاوتشان از زمین تا آسمان بود. به دلیل اینکه ایرانیان از «مکّاریّت الله» و مقدّس بودن هر نوع حیله گری در صراط الهی برای کسب و دوام قدرت و مصدر امتیاز و منفعت و مصطفائی شدن بی خبر بودند در بیعت خواهی اعراب بدوی، «معنای پیمان بستن ایرانی» را میفهمیدند و دُرُست با همین کژفهمی و خلط معانی بود که «بهزادان پور ونداد هرمزد، ملّقب به ابومسلم خراسانی [ 105 – 137 ه. ق.]» برای حمایت از خانواده رسول الله، علیه حکومت بنی امیّه قیام کرد. [= عبّاسیان به خاندان بنی هاشم تعلّق داشتند که به دلیل تحوّلاتی که در اثر رقابت و کسب قدرت و اقتدار و امر خلافت و امتیازخواهی و جاه طلبی و حسادت در اقوام و خویشان سببی و نسبی به وجود آمد از هر نوع تبهکاری و جنایت و خونریزی و عهدشکنی و ناجوانمردی و خدعه در حقّ خودشان و دیگران کوتاهی نمیکردند]. پس از اینکه «ابومسلم خراسانی» و یارانش در روند مبارزه با سلسله بنی امیّه و براندازی و خلع اقتدار آنها کامیاب شدند و عبّاسیان را بر اریکه قدرت نشانیدند، متعاقبش «منصور، خلیفه عبّاسی» برای تحکیم قدرت انحصاری و اخذ امتیاز و مصطفائی و رقابتی که با رقبای خودش داشت در صدد کشتن «ابومسلم خراسانی» بر آمد و او را به کاخ خلیفه دعوت کرد و پاداش فداکاریها و جانفشانیها و پهلوانیها و جوانمردیهایش را به اتّهام «ابومجرم» پاسخ داد. [ نگاه کنید به کتاب : مروج الذّهب و معادن الجوهر – (جلد 2) – ابوالحسن مسعودی – انتشارات علمی و فرهنگی – 1374 تهران – صص: 285/312]
«ابومسلم خراسانی» که بر شالوده بُنمایه های فرهنگ ایرانیان به «پیمان بستن برای نگاهبانی از جان و زندگی با خداوند مهرورزی» یقین داشت به نبرد با سلسله بنی امیّه برخاست و در اثر کژفهمی که از محتوای کلمه «بیعت» در زبان و ذهنیّت اعراب بدوی داشت به دام خدعه کاری خلیفه عبّاسی – منصور - افتاد و جان خودش را از دست داد.  ایرانیان در طول تاریخ مملوّ از مصیبتهایی که ناشی از کژفهمی و نافهمی گوهر وجودی خودشان ریشه میگیرد بارها به خطاهایی در غلتیده اند که همچون «ابومسلم خراسانی» پاداش دیده اند!. «بیعت» در ذهنیّت اعتقاداتی تازه مسلمانان صدر اسلام، زمانی معتبر بود و معنا داشت که الله و خلیفه، فاتح و غالب و مصدر آمریّت مطلق و دارنده انحصاری امتیاز باشند. چنانچه خدشه ای به اراده غالب الهی و مومنانش میخواست برسد، آنگاه ارتکاب هر گونه جنایت و تبهکاری عین «خیر اعلاء» محسوب و کاربست آن به معنای «جدال احسن» تقدیر میشد. «ابومسلم خراسانی» در نظر مسلمانان صدر اسلام به حیث مبارزی و جهادگری به شمار می آمد که «خلیفه» را به حکومت رسانده بود؛ امّا از دیدگاه ایرانیان به حیث «پهلوانی» به شمار می آمد که «تاجبخش» بود.  تفاوت کلیدی تاجبخشی و خلیفه را به قدرت رساندن در این است که پهلوان هرگز خودش حکومت نمی کند؛ بلکه با بخشیدن تاج فرمانروایی، شخص فرمانروا/پادشاه/سلطان/ را در پایبندی به بنمایه های فرهنگ مردم جامعه، مقیّد و متعهد و ملزم میکند و چنانچه حاکم به پایمالی و نادیده گرفتن بنمایه های فرهنگ مردم اقدام کند، مردم حقّ دارند که شاه/سلطان/فرمانروا/خلیفه را خلع و معزول و در بند کنند. برای مردم ایران، حکومت و زمامدارانش باید مُجری و پاسخگوی کارگزاری ارزشهای بنیانی فرهنگ ملّت باشند و «تاجبخشی»، هیچگاه و هرگز، در دم و دستگاه کارگزاران حکومتی، جنبه انحصاری ندارد؛ بلکه امانتی است در دست فرمانروایان/حکومتگران/شاهان که مالک اصیل و حقیقی آن، مردم ایران هستند و هرگز انتقال پذیر و موروثی نیز نیست. 
تاجبخشی ایرانیان به عبّاسیان به حیث ضمانت و برگ برنده و دوای شفابخش در ذهنیّت خانواده های اعراب بدوی جا افتاد؛ زیرا از این طریق میتوانستند در رقابتهای شدیدی که با یکدیگر داشتند به ایرانیان در مواقع اضطراری و ضروری تکیه کنند. وقتی که ماجرای درگیری «معاویه و علی ابن ابی طالب» بر سر خلافت و امتیازهایش شدّت و اوج گرفت و «معاویه» با زیرکیها و مردمداریها و عاقبت اندیشیها و زرنگیها و هنر معامله گری خودش توانست در رقابت با «علی ابن ابی طالب» از او سبقت بگیرد و خلافت را به چنگ آورد، خانواده و اعوان و انصار عیالوار و پُر جمعیّت «علی ابن ابی طالب» از این رویداد، بسیار خشمگین و عقده ای شدند. آنها با تجربه سبقه ای که از تاجبخشی ایرانیان داشتند، گروه گروه به ایران مهاجرت کردند تا بتوانند با پشتیبانی ایرانیان تاجبخش، خلافت را برای خاندان «علی ابن ابی طالب» نصیب ببرند؛ زیرا خانواده علی ابن ابی طالب به خاندان محمدّ ابن عبدالله بیشتر از دیگران نزدیک بودند و وابستگی خویشاوندی داشتند. این مرتبه نیز ایرانیان به هواخواهی و پشتیبانی از خاندان علی ابن ابی طالب برخاستند و تاجبخشی را به «سلسله صفویان» دادند که در بارگاهشان، آدمخوار داشتند؛ یعنی موجوداتی که کارشان فقط زنده زنده خوردن مخالفان حکومت صفوی و شیعه علی بود.  
سپس ایرانیان تاجبخش برای سومین بار به بیعت کردن با انسانی رفتند که نه تنها ذهنیّتش هزار و چهار صد سال در بدویّت آغازین اسلامیّت میخکوب مانده بود؛ بلکه از ناتمامی و نااجرایی رسالت محمدّ ابن عبدالله برای خونریزی و کشتار و ویرانگری نیز عیب و ایراد گرفت. ایرانیان این مرتبه در مقام تاجبخش، تاج را بر سر «خمینی» گذاشتند و با چنین اقدامی، ریشه خود را جا کن کردند. هر بار که ایرانیان، فریب «بیعت» را خوردند و از آن معنای «پیمان بستن برای نگاهبانی از جان و زندگی» را فهمیدند و به دژخیمان خدعه گر یاریها دادند، دست آخر برای گرفتن پاداش فداکاریها و جانفشانیها و جوانمردیهایشان به اتّهام «ابومُجرم» به دار آویخته شدند. از روزی که اسلام به حیث ابزاری برای کسب غنایم و راه چپاول و غارت و  تجاوز به نوامیس و تسخیر خاک و فاتح و غالب و ظفر یافتن و عید خونریزی برگزار کردن بدون هیچ مسئولیّت و عذاب وجدان و نداشتن عواقب تبدیل شد، ایرانیان در نقش «رکابداران و متعگان تاجبخش» با انفالگران «بیعت» کردند و آنها را در قدرت و اقتدار و جنایتهایشان استحکام دادند و هر بار نیز به اتّهام «ابومُجرم» تکه پاره شدند.
نزدیک به نیم قرن آزگار است که ایرانیان در تاجبخشی به انواع و اقسام صورتهای خدعه کار حکومت فقاهتی خدمت کرده اند و هر بار نیز حسب تکرار «تراژدی غمبار سرنوشت پهلوانان تاریخ خود»، فریب خورده اند و به اتهام «ابومُجرم»، سلّاخی شده اند.  هر گاه مای ایرانیان مدّعو با بیرق پر طمطراق «اپوزیسیونها – چه درونمرزی، چه برونمرزی –» آموختیم که باید راه خودمان را به نام «ایرانی پهلوان» با بیدارفهمی و مسئولیّت بپیماییم و بر شالوده بُنمایه های فرهنگ مردم خودمان بزییم و بیندیشیم و در کنار یکدیگر بایستیم، شاید هیچکس نتواند و جرات نیز نکند که امروز و فردا، ما را بفریبد و از راه تاجبخشیهای ما به قدرت و اقتدار برسد و سپس گیوتین برپا بدارد و خُرد و کلان ما را به اتّهام «ابومُجرم» ذبح کند. اکنون هنگام آن رسیده است که ایرانیان، «تاج» را بر سر خویشتن بگذارند به جای آنکه جلّادان جان و زندگی و نابودگران مام وطن را با «تاجبخشیهای خود»، قاضی القضات حاکم کنند و در صندلی متّهم به نام «ابومُجرم»، نسل اندر نسل به دار آویخته یا تکه پاره شوند و روزگارشان در طویله «جوخوری» به قبرستانهای خاوران مختوم شود.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!