سروش آریا
چرا "تکثر فرهنگی" (مالتی کالچرالیسم) برای مهاجرین مسلمان کار نمی کند؟
نکته اساسی در مورد هر جامعه ای این است که اساسا "جامعه" بر تکثر متکی است. این تکثر لزوما در قالب هویت های جمعی نمودار نمی شود بلکه پیش از آن، در خود افراد و "ترجیحات شخصی" ایشان نمودار می شود. به عبارت دیگر، هنر بزرگِ مدنی و سیاسی که در پس تشکیل جوامع انسانی به چشم می خورد این است که این جوامع خصوصا در دنیای مدرن، توانسته اند انسان هایی با فردیت و ترجیحات و اولویت ها و علائق و جهانبینی های فردی بسیار متنوع را گرد هم بیاورند. بر چه اساس؟ بر اساس "منافع بدیهی" یا بهتر بگویم "بدیهی ترین منافع".
چرا بر بدیهی ترین منافع تاکید می کنم؟ چون وقتی که انسان ها بیش از حد متنوع و متکثر باشند، آنگاه تنها در بدیهی ترین و بنیادی ترین مطلوبیت ها ممکن است بتوانند نقاط اشتراک بیابند. انسان ها فارغ از دین و مذهب و هویت و علائق، اکثرا به بیشتر زندگی کردن و امنیت فیزیکی داشتن علاقه دارند برای مثال. به همین دلیل هم هست که همین مورد، یعنی امنیت فیزیکی، از بدو تاسیس تمدن و حکومت در تاریخ بشر، بنیادی ترین عنصر مشترک محسوب می شده.
قوانین و هنجارها نیز باید به شیوه ای طراحی بشوند که ضامن تحقق همین بیان های مشترک باشند. به همین دلیل هم هست که قوانینی که متضمن تحمیل یک سلیقه مذهبی یا عقیدتی یا فرهنگی خاص هستند به نظر اکثر انسان ها عجیب و ظالمانه می رسند. مثل همین تحمیل حجاب یا تحمیل یک فرهنگ یا هنجار مذهبی خاص به جمعیتی که بسیاری از ایشان ممکن است به آن هویت مذهبی تعلق نداشته باشند. در نتیجه تبعیت از آن هنجار برایشان "بدیهی" نخواهد بود و در نتیجه احساس می کنند که تبعیت از چنین هنجاری بر ایشان تحمیل شده است.
جوامع البته بر اساس اشتراکات ماهوی و محتوایی و هویتی هم شکل می گیرند خصوصا اگر مبنا را جوامع مهاجرپذیرِ مدرن قرار ندهیم. اساسا "ملت ها" بر اساس زبان مشترک و نیز هویت بومی مشترک شکل گرفته اند. قبایل نیز بر اساس همین اشتراکات هویتی و بعضا نیا و تبار مشترک گرد هم می آمدند. در هر حال، جامعه شکل نمی گیرد مگر اینکه عنصری "مشترک" بین اتباع وجود داشته باشد. حالا این عنصر مشترک در قبیله، نیای مشترک است، در ملت ها زبان و اساطیر و تبار بومی مشترک، در جوامع متکثر مدرن هم قوانین عقلانی مشترک که برای نیل به بدیهیاتِ انسانی باید رعایت شوند.
حالا می رسیم به سوال اصلی: چرا اقلیت های مهاجر بسیاری به کشورهای غربی مهاجرت می کنند، قواعد مبتنی بر عقل سلیم و اشتراکات و مطلوبیت های فراگیرِ انسانی این جوامع لیبرال را می پذیرند و در آن انتگره می شوند اما مسلمین در انتگراسیون همیشه مشکل دارند؟
به نظر من، دو دلیل اصلی دارد: 1- اسلام یک منبع هویتی و هنجاری غلیظ است. 2- مسلمین به شکلی آشکار با تمدن مسیحی/مدرن غرب احساس خصومت می کنند.
منظور از مورد اول چیست؟ اینکه اسلام تقریبا برای هر بعدی از زندگی بشر حکمی دارد. مسیحیت یا بودیسم چنین نیستند. مذاهب نیو ایج چنین نیستند. اما اسلام از ابتدا چیزی بیش از یک مذهب بوده. اسلام "همه چیز" بوده. پکیجی تمام عیار و فوری برای تشکیل یک جامعه تمام عیار. دلیل هم داشته. رسالت تمدنی اسلام این بود که در یک بستر تمدنی رقیق(جزیره العرب فاقد حکومت مرکزی و فاقد نظام هنجاری مشترک و فاقد دیانت مشترک و فاقد هویت تباری یکپارچه) همه عناصر مورد نیاز یک تمدن را خلق کند:
1- بستر هویتی مشترک به گونه ای که اتباع قبایل متنوع عرب، خود را به یک قبیله جدید و تازه تاسیس متعلق بدانند(ایده امت واحده).
2- قوانین و هنجارهای مشترک برای مردمانی که تابع عرف های قبیله ای بعضا متنوع بوده و به دلیل سبک زندگی بَدَوی و عدم تولید مازاد بر مصرف، همیشه در جنگ با هم به سر می بردند(عنصر شریعت).
3- اقتدار مرکزی که ضامن اجرای قوانین هنجاری فوق باشد(خود مفهوم خداوند و فلسفه سوتریولوژیک یا رستگاری شناسی قانونگرا یا نومولوژیک که با رستگاری مبتنی بر کفاره نیابتی مسیح قطعا متفاوت است).
4- ساختار حکومتی مرکزی که البته از دید بسیاری مثل علی عبدالرازق، به خود اسلام ربطی ندارد و بیشتر محصول الزامات زمانی و مکانی بوده است. با این حال، حتی اگر بپذیریم که خودِ اسلام، مثلا خلافت را به عنوان سازمان حکومتی بایسته امر نکرده است به هر حال اجرای شریعت و حدود شرعی و ... نیازمند سازوکار تنبیهی است.
5- از همه مهمتر کشورگشایی و توسعه طلبی ارضی اسلامی که هم وجود حکومت را ایجاب کرده و هم سمت و سویی همیشه معطوف به توسعه و گسترش قلمرو به اسلام داده است.
در هر حال، منظور این است که اسلام یک "بستر هویتی حداکثری" است. اسلام برای همه عناصر وجود شما، فرمانی دارد. حتی ابعادی که خودتان در بعد خود آگاه فکرش را هم نمی کنید. اسلام با دیگر مذاهب قطعا متفاوت است.
نکته دوم و اساسی تر این است که مسلمین و خصوصا اسلامیسم یا برداشت سیاسیِ معاصر از اسلام، به شکلی کاملا آگاهانه، غربِ مدرن و خود مدرنیسم را دشمن خویش می داند. این خصومت هم در سطحی تمدنی و مفهومی و فلسفی معنا دارد و هم در سطح نظامی و سیاسی. یعنی اینکه اسلامیست ها کاملا آگاهانه معتقدند که مدرنیسم غربی و اسلامِ سیاسی، کاملا در تضاد با هم قرار داشته و سلب یکدیگر هستند. البته، مدرنیسم غربی بعید است چنین نظری داشته باشد اما مسلمین از قرن نوزدهم دچار یک وسواس تخاصم نسبت به غرب شده اند و به مرور این بعد به بخشی از هویت جمعی ایشان تبدیل شده است.
نهایتا، هم این واقعیت که هر یک از محورها و زاویه های مرکزی هویت سازِ اسلام(که در اسلام چنین زوایای تند و تیزی به وفور وجود دارند) موجب می شود که "فرد مسلمان" در مقایسه با انسان مثلا بودایی یا مسیحی ارتودوکس یا بی خدای چینی، در تمام ابعاد هویتی اش یک "چرا؟ و نه!" ی بزرگ در قبال هر بوم میزبانی داشته باشد. در تک تک بزنگاه ها و عرصه های تعامل و مواجهه در یک "تمدن بیگانه و میزبان"، انسان مسلمان که از اسلام خود درکی حداکثری و هویت بخش دارد، نه های قاطع به جامعه میزبان می گوید و این دقیقا نقطه مقابل و ضدِ آن عنصر "اشتراکات بنیادین برای داشتن یک جامعه" است. به عبارت دیگر، اگر انسان ها برای زندگی در جامعه به نقاط اشتراک(معطوف به عقل سلیم و بدیهی یا هویتی) نیاز دارند، فرد مسلمان دقیقا عکسش را با خودش به غرب می برد. یعنی برای هر عنصر هویت بخش و هنجاری و رفتاری ای که در جامعه میزبان می بیند یک "حکمِ خلف" در مخزن شرعی و فقهی و هویتی اسلامی خویش خواهد یافت.
نکته دیگر این است که این تقابل های متنوع و متعدد با همه عناصر زندگی در غرب، بعدی بسیار آگاهانه و فاعلانه هم می یابد چون همانطور که گفتم، مسلمین به شکلی آگاهانه خود را وارث وجوبِ ستیز با تمدن صلیبی و مسیحی غرب می دانند.
سوال: پس چرا مهاجرت؟؟؟ پاسخ: برای داشتن زندگی بهتر. به همین راحتی. سوال بعد: پس چرا همنوایی نمی کنند؟ پاسخ: چون تازه وقتی در جامعه مقصد احساس غریب بودن می کنند یا احساس حرمان و ظلم می کنند، به دنبال رادیکال ترین خوانش ها از اسلام خواهند رفت تا از آن حس هویت و تعلق دریافت کنند و اینجاست که جهانبینی تقابل با غرب برای آنها به یک عنصر بسیار تپنده و همیشه حاضر بدل می شود.
در نتیجه: مالتی کالچرالیسم شاید برای همه هویت های جمعی ممکن باشد اما برای مسلمین به سهولت می تواند ناممکن باشد. البته نه به صورت پیش فرض. مسلمینی هم هستند که شاید اساسا خیلی دین و ایمون نداشته باشند. یا شاید داشته باشند اما "خوانش و تاویل" ایشان از اسلام یک خوانش رقیق باشد. به قول حضرات "اسلام آمریکایی" نه اسلام حداکثری که برای همه رفتارهای مسلمین ایده و دستورکاری دارد. ولی به هر حال، اسلام پتانسیل چنین نا همسازواری ای را با تمدن غرب می تواند در افراد ایجاد کند.
https://www.facebook.com/profile.php?id=61569505381034
============================================
رامین احمدی
ایا تکثر فرهنگی و همبسته سازی (اینتگریشن) برای مهاجران مسلمان کار نمی کند؟
دوست اهل مطالعه و خوشفکر و خوش قلم من (سروش آریا) نظریه ای پرداخته است درباره مهاجران مسلمان در غرب. پرسیده چرا مهاجران غیر مسلمان در جامعه میزبان اینتگره (ادغام، همبسته) می شوند ولی مسلمانان نمی شوند؟ جواب سوال را را هم با دو دلیل داده است: اول اینکه مسلمانان یک هنجار و هویت غلیظ دارند و دوم اینکه با تمدن مسیحی-مدرن غرب احساس خصومت می کنند.
برای من جالب است که هموطنان روشنفکر بخاطر ترامای حکومت اسلامی همه مهاجران مسلمان را با شیشه کبود جمهوری اسلامی و به شکل پاسدار و بسیج می بینند. این نکته را پیشتر در واکنش بسیاری نسبت به ممدانی شهردار نیویورک هم دیده بودم. مخالفت من با ممدانی بخاطر پوپولیزم و برخی سیاست ها و وعده های ناممکن او بود و ربطی به مسلمان بودنش نداشت چرا که واقعیت این است که دنیا در ایران و مسلمانان دنیا در آخوند و پاسدار خلاصه نمی شوند.
فرانسه بین ۵ تا ۶ میلیون مسلمان دارد یعنی حدود ۱۰ درصد از جمعیت کل کشورش مسلمان هستند. اکثر اینها بین سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ یا دهه هفتاد از مستعمرات سابق فرانسه مهاجرت کرده بودند، از الجزایر (یعنی حتما انقلابی و انتی کلونیالیست هم توی اینها بودند!) مراکش و تونس. دوستانی که پاریس زندگی کرده اند می دانند کلی مسلمان از آفریقای غربی هم دارند از سنگال و مالی و موریتانی ها هم که لابد همه راننده های تاکسی شهر هستند! امواج مهاجرت آن سال ها مهاجرانی تولید کرد که امروز کاملا در فرانسه جا افتاده اند. آن مهاجران نسلی از چهره های درخشان فرهنگی و ورزشی برای فرانسه به ارمغان آوردند. چون به فوتبال علاقه دارم برایتان می نویسم زین الدین زیدان، کریم بنزما، سمیر نصری، ریاظ محرز، معروف ترها هستند بقیه را الان یادم نیست. عبدالرحمان سیاسکو یکی از مهمترین فیلمسازان معاصر فرانسه هست. فیلم بارامکو را اگر ندیده اید حتما به یک بار دیدنش می ارزد. رشید بوچارب هم بین اهل فیلم معروف است ولی من فیلم هایش را ندیده ام. رشید تاها موسیقی محلی الجزایری را با پاپ مخلوط کرد «چب مامی» را فرانسوی ها شاهزاده موسیقی «رای» می دانند این ژانر را مسلمانان الجزایری با خودشان آوردند از موسیقیدانان موفق اخیرشان خالد و لا لا در همه دنیا طرفدار پیدا کرده اند. اریک فرکان آشپزی فرانسه را متحول کرد. رستوران و خانه فرهنگی و آشپز و فیلمساز دیگر هم فراوان هست اما از نویسنده ها چون شما اهل مطالعه هستید البر کامو، کاتب یاسین، محمد دیب و طاهر بن جالون باید معرف حضورتان باشند. بن جالون برای خواننده فارسی زبان آشناست می دانم کتاب معروفش «فرزند خاک» به فارسی ترجمه شده است. به انگلیسی عالی ست ولی من کیفیت ترجمه فارسی را نمی دانم. عضو فرهنگستان است و لژیون دنور گرفته است. این همه در گتو و با بنیادگرایی و فرهنگ بسیجی رشد نکرده اند دور همه اینها بافتی از جامعه اقلیت مسلمان و کاملا انتگره هست که بر غنای ادبی، فرهنگی، ورزشی و غذایی! فرانسه افزوده است. کمتر از ۲۰ درصد زنان مسلمان فرانسه حجاب دارند پارلمان فرانسه ۱۹ عضو مسلمان دارد که ۱۲ تای آنها زن هستند از این دوازده تا چهارتا محجبه بودند. حجاب را مثال می زنم چون برای بسیاری از هموطنان «بارومتر» (فشارسنج) اسلام سیاسی ست. البته امروز دیدم خانم «نادیا هی» که مراکشی الاصل است از وقتی به وزارت رسیده دیگر محجبه نیست! پس تعداد محجبه ها تقلیل پیدا کرد. در ضمن خانم هی (Hai) اولین زن مراکشی نیست که چنین جایگاه بالایی را در دولت فرانسه بهدست میآورد؛ از زنان شناختهشده فرانسوی با ریشههای مراکشی مسلمان می توان از رشیده داتی، وزیر سابق دادگستری، نجاة والاود-بلکاسم، که در سال ۲۰۱۴ بهعنوان اولین زن فرانسوی به سمت وزیر آموزش عالی و تحقیقات منصوب شد، و میریام الخامری نام برد که سمت وزارت کار را بر عهده داشت. تا آنجا که من می دانم هیچکدامشان هم طرفدار جمهوری اسلامی ایران نیستند.
وضع آلمان فقط کمی متفاوت است. مهاجرت مسلمان ها به آلمان هم از دهه پنجاه و شصت شروع شد. آلمان کمبود نیروی کار داشت و برنامه نیروی کار مهمان درست کرد. آلمان امروز تقریباً ۴ یا ۵ میلیون مسلمان دارد که شاید حدود ۵ درصد از کل جمعیت را تشکیل می دهند و اغلب از ترکیه می آیند. جمع کوچک تری هم از یوگسلاوی سابق در دهه های هشتاد و نود آمدند از کوساوا و باسنی. اینها هم همه مسلمان هستند ولی مسلمانان اروپایی و نیمه اروپایی. یعنی کشوری که از آن مهاجرت کرده اند به نظر من اروپایی (مثل یوگسلاوی سابق) و یا نیمه اروپایی بوده است (مثل ترکیه). «دونر» کباب سبک ترکی که بسیار خوشمزه هم هست از جمله هدیه مهاجران ترکیه به آلمان ست. درباره انتگریشین اینها به آمار BAMF توجه کنید دولتی ست و آلمانی و دقیق، مثل میکروسکوپ «کارل زیس»، مو لای درزش نمی رود. مخصوص اینکار نگاه می کنند به پارامترهایی مانند یادگیری زبان آلمانی، ازدواج بین ترک و آلمانی و مشارکت سیویل و سیاسی. در همه این موارد نسل جوان مسلمان ترکی-آلمانی سطح بالایی از اینتگریشین را نشان می دهد.
این دو نمونه احتمالا هنوز شما را قانع نمی کند؟ انگلیس را هم نگاه کنید که جامعه اقلیت مسلمانش بخاطر حکومت اسلامی «آی سیس» در دهه اخیر و بابت مسلمانان رادیکالش خیلی توجه می گیرد اگر آنجا هم دقیق بشوید موج اول قابل توجه مهاجرت مسلمانان به انگلستان در دوره پس از جنگ جهانی دوم، به ویژه در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ رخ داد. این مهاجرت تحت تأثیر عوامل مختلفی قرار داشت اما عامل اصلی کمبود نیروی کار پس از جنگ بود شبیه به موقعیت آلمان پس از جنگ، بریتانیا با کمبود نیروی کار در بخشهای مختلف از جمله صنعت و خدمات عمومی مواجه بود. برای رفع این مشکل، دولت بریتانیا این بنده های خدا را به مهاجرت تشویق کرد. مهاجران مسلمان از کشورهای مشترک المنافع و مستعمرات سابق بریتانیا به ویژه از جنوب آسیا آمدند. البته برخلاف آلمان برای انگلیس کشورهای صادرکننده نیروی کار پاکستان و بنگلادش بودند و تعداد به نسبت کمتری هم از هند آمدند. این موج مهاجرت، جوامع مسلمان با نشاط و پررنگی را در شهرهایی مانند لندن و بیرمنگام ایجاد کرد و البته تأثیر زیادی بر فرهنگ و بافت اجتماعی بریتانیا گذاشت. در حال حاضر بیش از سه میلیون مسلمان دارند و جایی خواندم که بیشتر از پانصد مسجد در انگلیس درست کرده اند. رستوران های رنگارنگ و بازارها و خواربارفروشی ها و رای دهندگانی که در نهایت سیاستمداران طرفدار خود را در دمکراسی درست می کنند. این جامعه اگر تنها سلمان رشدی را به ادبیات انگلیسی داده بود کافی بود. می بینید که مهمترین نویسنده مسلمان الاصلش قربانی تروریسم جمهوری اسلامی هم هست. اما جز این حنیف قریشی را هم دارد که من عاشق رمان هایش هستم و «ندیم آسلام» نویسنده باغ مردان کور، کامیلا شمسی و نوول اخیرش «آتش خانه» که کاندیدای جوایز زیادی شد و قصه نسلی است که علیرغم «جهادی» بودن پدر اینتگره شده و یا محسن حمید نویسنده کتاب بنیادگرای مردد. جورج اورول پیش بینی کرده بود که مهاجران هندی انگلیس ادبیات انگلیسی را متحول خواهند کرد به شرط اینکه اینتگره شوند و زبان مادری و محلی را فراموش کنند و به انگلیسی بنویسند دنیای تازه ای را به ما نشان خواهند داد. نسل اول مهاجران هندی به اورول بعنوان یک «کولونیالیست» و «انگلیس محور» حمله کرد. اورول به آنها توهین ناموسی کرده بود. توهین به زبان مادری! آینده نشان داد که اورول پیامبر و پیشرو قهار ادبیات و سیاست است. اگر زنده بود و نویسندگان مسلمان مهاجر هندی و پاکستانی انگلیسی اینتگره را می دید به آنها افتخار می کرد.
چنین امواج زیبا و خیره کننده فرهنگی در خلا و «گتو» شکل نگرفته است زمینه آنها جامعه مهاجری ست که اینتگره شده بخشی از فرهنگ خود را حفظ کرده، بخشی را با فرهنگ کشور میزبان آمیخته و بخشی بزرگی از فرهنگ کشور میزبان را هم پذیرفته است. البته هلند و بلژیک و سوئد هم هرکدام نزدیک به یک میلیون مهاجر مسلمان دارند. همه در این اینتگریشین موفق نبوده اند. در سوئد گتوهای مهاجرنشین را به چشم دیده ام. وحشتناک بودند. در دو دهه اخیر این گتوها مشکلات مهمی داشته اند. جوانان بیکار ناراضی و بی آینده ماده منفجر اعتراض و شورش هستند. بنیادگرایان در آنها تاثیر سیاسی داشته اند. مبالغه نیست اگر مدعی شویم بخش مهمی از این مشکلات جامعه مسلمان اروپا را جمهوری اسلامی ایران ساخته است. این موضوع بحث جداگانه ای است درباره حکومتی که سیاست خارجی اش را بر اساس ماجراجویی بین المللی ساخته و همین امروز هم که پایگاه های نظامی و شبه نظامی اش در خاورمیانه ضعیف شده در حال ساختن پایگاه های جدید در آفریقاست.
از سوی دیگر این جوامع مهاجر مسلمان از نظر فرهنگی و اقتصادی یکدست نیستند. رنگارنگ ترین و متنوع ترین آنها در امریکاست بین ۴ تا ۵ میلیون مسلمان در امریکا زندگی می کنند و کاملا اینتگره هستند. از امریکا بیشتر نمی نویسم چون عاشق این کشور و مردمش هستم و شما ممکن است نظر مرا چندان بی طرفانه ندانید. اما در اروپا و امریکا این موج بنیادگرایی و هویت طلبی، طرفداری از حماس، مشکلات اینتگریشن در کشورهایی چون سوئد، پول خرج کردن حکومت اسلامی ایران در جوامع اقلیت فقیر و پایگاه درست کردن، تروریسمی که از میان این معجون برمی خیزد و موج سواری که سیاستمداران افراطی برای رای گرفتن و بهره برداری که از هراس مردم می کنند هم هست. ولی این همه نباید تصویر تاریخی و معاصر بزرگتر را در چشم شما مخدوش کند. اگر نظر شما درباره انتگره نشدن مسلمانان در مالتی کالچرالیسم درست بود که در اروپا و امریکا دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شد. مالتی کالچرالیسم برای همه کار می کند مهاجران مسلمان بطور تاریخی بخشی از آن بوده اند. این پدیده سرطانی اسلام سیاسی آخوند و پاسدار هم کم کم هم در غرب و هم در ایران در تیزاب نیرومند تمدن غرب ناپدید خواهد شد. چرا که اکثریت مردم کشور ما هم می خواهند بخشی از این «غرب» باشند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
اندیشیدن در باره اصل کلیدی
مجدّدا دروود!
اشاره ای دیگر.
بحث در باره اسلامیّت و رفتار مسلمانان به مقالات علیحده منوط است. همینطوری نمیتوان سر بسته با برشماریدن اقدامهای مذموم مسلمانانی به توضیح و تشریح و سنجشگری اسلامیّت کامیاب شد. ریشه یابی این مسئله، کاری اساسی است که کمتر کسانی شهامت گلاویز شدن با آن را دارند.
نه تنها مومنان به اسلامیّت؛ بلکه تمام مومنان به ادیان ابراهیمی و مقدم تر از آنها ادیان میترائی و مزدائی، زمینه های پرورش انسانهایی را مهیّا کردند که «شمشیر و خونریزی» را مرام و مسلک عقیدتی و رفتاری و کرداری و گفتاری خود انگاشتند. اسلامیّت، تفاله ترکیبی «دیانت میترائی و دیانت زرتشتی» است؛ یعنی در سوخت و ساز اسلامیّت، شکل بدویّت شده میترائی و مزدائی را میتوان به آسانی تمییز و تشخیص داد. محال است که چیزی در اسلامیّت سراغ داشت که قبلا در دیانت میترائی و مزدائی نبوده باشد. اسلامیّت، وارث دیانت میترائی و مزدائی در بدوی ترین شکل آنها است. «شمشیر و شیر» از نمادهای دیانت میترائی هستند که در دیانت مزدائی/زرتشتیگری تداوم خود را حفظ کردند و سپس به اسلامیّت انتقال داده شدند. «شمشیر و شیر» از نمادهای سبعیّت و خونریزی محسوب میشوند و با بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان به شدّت در تضادند و خاصم آن. مردم ایران علیه «شمشیر و شیر» بوده اند. تاریخ جنگهای فاجعه بار و خونریزیهای سرسام آور در امپراطوری ایران و سپس تداوم آن در سطح جهانی از پیامدهای سیطره یابی دیانت میترائی و مزدایی بود که سپس بعد از فروپاشی سلسله ساسانیان در اسلامیّت تداوم پیدا کردند و قبلش نیز با تثیر پذیرفت از افکار زرتشت در فرمهای آکادمیکی از طریق تفکّرات «افلاطون» در غرب به شکل مبارزه «نور علیه تاریکی» تا امروز دوام آورده است. تمام ادیان ابراهیمی در رقابت با یکدیگر هستند و هر مومنی نیز دیانت خودش را عین حقیقت محض و خالی از هر عیب و ایرادی میداند و آن را برای تمام دورانهای تاریخ بشر، عین راهنما و راه و صراط بی چون و چرا برای مردم میشمارد و مدام در جنگ و رقابت با دیگر ادیان است. اندیشیدن در باره این معضل کلیدی را نمیتوان فقط با انتقاد خشک و خالی از رفتار مسلمانان برطرف کرد. باید به اعماق تاریخ تحوّلات فرهنگی رفت و ریشه هایی را دریافت که آبشخور رفتار و گفتار و کردار مومنان به ادیان شمشیری و خونریز هستند. بحث سنجشگری رفتاری مسلمانان، بحث اندیشیدن در باره ریشه ها باید باشد که تا امروز از طرف اسلامشناسان و ایرانشناسان و خاورشناسان، اصلا مطرح نیز نشده است. سنجشگری اخلاق حاکم بر ذهنیّت مسلمانان را تنها با پرداختن به اصل ریشه هاست که میتوان اصلاح و ترمیم کرد و این یعنی اینکه تا زمانی که «ذهنیّت انسانها» از «تصویر و تصوّر آفرینش» متحوّل نشود، محال است که رفتار و اخلاق آنها دگرگون شود. مشکل کلیدی که هیچکس شهامت پرداختن به آن را ندارد، دقیقا همین «مسئله آفرینش» است. هر گاه ما ایرانیان مدّعو آموختیم که در باره این «معضل کلیدی و ریشه ای» بیندیشیم و پرسشگری کنیم، مطمئن باشید که نه تنها مشکل اسلامیّت را حل و فصل خواهیم کرد؛ بلکه مشکل نهفته در تمام ادیان نوری و ایمانخواه و نظریّه های «نوری آکادمیکی» را حلّ و فصل خواهیم کرد و افقی دیگر را برای خودمان و ابناء بشر رقم خواهیم زد. اندیشیدن در باره «پُرسمان آفرینش».
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
نتیجه گیری کردن از صغرا و کبرا چیدنها
دروووود!
توضیحاتی برای همچنان جستجو کردن و تامّلات اساسی.
این صحبتهایی که اینجا میکنم، قبلا از ابعاد مختلف به بازشکافی و توضیح و تشریح در باره آنها مفصّل نوشته ام. این بار فقط اشاره ای گذرا به مهمترین نکات میکنم و بحث را گسترش نمیدهم. اشاره ای کافیه؛ چنانچه کسانی هوشیار باشند و حواس جمع.
1- از قدیم الایّام گفته اند که «سلمانیها وقتی بیکار میشوند، سر یکدیگر را می تراشند». روزی روزگارانی بود که دانشگاه، محلّ زایش ایده ها و افکار بدیع بود و اساتید نیز انسانهای اندیشنده و استخواندار در تفکّر و پرسشگری و شکّاکیّت و انتقاد عمیق و بهره آور. امّا بعد از جنگ جهانی دوم به این طرف، دانشگاهها - من از دانشکاههای خودمان صحبت نمیکنم که صد پله مزخرفتر از حوزه های علمیه هستند و علنا هیچ و پوچند - کم کم از رسالت و ویژگی مایه دار خود خارج شدند و در خدمت سیاستهای حاکم بر کشورها در آمدند. این البته به معنای آن نیست که سیاستهای حاکم – منظورم در کشورهای باختری و ینگه دنیاست -، مستقیما به دانشگاهها امر میکنند که اساتید چطور حرف بزنند یا نزنند؛ بلکه سیاستهای حاکم در سمت و سوهایی سرمایه گذاری میکنند و اساتید را به کار میگمارند که با روشهای حکومتی همخوان و همتراز باشند. البته در این لابلاها، استثناها همواره وجود دارند که معمولا در مرکز و اصل قضیه دخالت داده نمیشوند و زیر سبیلی آنها را تحمّل میکنند برای لاپوشانی اصل قضیه. از بطن فضای تدریسی دانشگاههای امروزی که تداوم سیاستهای بعد از جنگ جهانی دوم هستند به ندرت و خیلی نایاب، «فیلسوف و متفکّر ایده آفرین و ژرفاندیشانی که در باره مقولات کلیدی بیندیشند» پا به عرصه وجود گذاشته است. دانشگاهها فقط تولید «آکادمیکر» کرده و همچنان بر همین روال در حال تولید آکادمیکر برج عاج نشین هستند. خصلت بارز آکادمیکرها، سطحیگرایی آنهاست که در رقابت با همدیگر به ساختن و پرداختن اصطلاحاتی میپردازند تا مثلا بخواهند نشان دهند «اهل تفکّر و ایده آفرینی» هستند. امّا حقیقت این است که با رواج و شیوع دادن اصطلاحات تصنّعی و زبان الکن ترکیباتی و معجونی بیش از هر چیز دیگر، بی استعدادی و ناتوانی خود را در «اندیشیدن» استتار و اثبات میکنند و شبانه روز مصدر بحثهای پولمیکی و شاخه شونه کشی در برابر همدیگر به نام «انتقاد» هستند که البته چنین ادّعایی هیچ پیوندی با «کریتیک» در معنای کاربستی متفکّران و فیلسوفان قبل از جنگ جهانی دوم ندارد.
2- یکی از این اصطلاحات مضحک که در تغار آکادمیکرها ساخته شده است، نامش «مولتی کالچرالیسم/Multiculturalism/Multikulturalismus/Multiculturalisme/التعددية الثقافية» است که در وصفش توصیفاتی میکنند که دقیقا ضدّ و نقیض و ابطال کننده خود اصطلاح ساخته شده است!. متفکّران و فیلسوفان قبل از جنگ جهانی دوم، وقتی که میخواستند حرفی را بزنند در ابتدا تلاش میکردند که «مفاهیم» را شفّاف و گویا و دقیق تعریف کنند و از این راه نه تنها پروسه اندیشیدن خود را روشن کنند؛ بلکه شیوه و منظور خود را از کاربرد مفاهیم و تمایز دیدگاهی خود را با دیگران به عیان نشان دهند. مثلا مفهوم «دیالکتیک» از دوران افلاطون تا امروز در زبان و قلم نامدارترین متفکّران و فیلسوفان به معانی بسیار متعدّد و متفاوتی به کار برده شده است که اگر کسانی متوجه تفاوتها نباشند، بی شک تمام عمرشان، سُرنا را از سر گشادش خواهند نواخت با تبختری کاملا آکادمیک!. معادلنویسیها و معادلتراشیهای فارسی نیز مزید بر فاجعه کژفهمی و اصلا نفهمی هستند. باید در ابتدا پرسید که «فرهنگ» چیست؟. این کلمه را معمولا معادلی برای «کالچر» در زبانهای اروپایی و دیگر زبانهای مردم دنیا در نظر میگیرند. چنین معادلپنداری، نه تنها «کلمه فرهنگ را در زبانهای مردم ایران» گورانیده میکند؛ بلکه کژفهمی دایره معنایی مردم دیگر سرزمینها را نیز آلوده و مسموم میکند. کلمه فرهنگ در تاریخ و تجربیات و زبانهای مردم ایران به معنای «چشمه خویشزا و آفریننده» است؛ یعنی شیرازه و گوهر خودزایی را که قائم به تخمه وجودی خودش است و از پتانسیلهای خودش، زاییده و شکوفا و افشانده میشود در زبانهای ایرانی به آن، «فرهنگ» میگویند. چنین معنایی را در هیچ یک از زبانها و «کالچر» دیگر مردم جهان هرگز پیدا نخواهیم کرد. کلمه فرهنگ، سپس در پروسه بالندگی خودش از سرچشمه های فردی و قومی و طایفه ای و قبیله ای و خویشاوندی و امثالهم منفک و مستقل میشود و همچون آب دریا که تمام آبزیان را در دامن خود دارد و همچون آتمسفر و فضایی که همه چیز را در حیطه و پوشش خود دارد، به صورت مستقل و مجزا، واتاب دهنده تمام عناصری هست که آن را آفریده اند و به همه آنانی تعلّق دارد که در دایره فرهنگی میزییند و تجربیات مشترک تاریخی و باهمزیستی دارند. مثالی ساده از دامنه غذا. همه ما میدانیم که باقالا قاتق، میرزا قاسمی، پیاز چرخنه و ماهی دودی و ترش تره از غذاهای محبوب مردم خطّه گیلان است. همینطور میدانیم که کوفته، آش ماست، دویماج، ریزه کوفته، قارنی یاریخ از غذاهای محبوب مردم خطّه آذربایجان هستند. همینطور آغوزمسما، خورشت آلو شمرون، هلی کباب، آش زردک، دمپخت گوجه، دلمه برگ مو، شله ماش، دوکّه، بزقرمه، بریانی و دهها نوع دیگر از غذاها به اقوام لر و کرد و بلوچ و قشقایی و عرب و غیره و ذالک تعلّق دارند. تمام این غذاها را میتوان بر سر سفره ایرانیان بدون تمایزهای قومی دید و سرو کرد و این یعنی اینکه چیزی خودش را از بستر زایشگاهش منفک کرده و به همه متعلّق است. مثالی دیگر برای تفهیم قضیه. فرض کنید شما در منزل خودتان درخت گل یاس بکارید. بعد از اینکه گل یاس بالیده و شکوفا شود و گلهایش عطر دیوانه کننده ای را در فضای خانه شما ایجاد کنند، عطر دلنشین فقط به خود شما تعلّق ندارد؛ بلکه در فضای محیط میپیچد و هر کسی که از کنار خانه شما عبور کند از بوی دلاویز عطر گل یاس به وجد می آید و دلشاد میشود و این یعنی، تعلّق به همه داشتن و نه فقط تعلّق به مالک خانه. با این تفاصیل میتوان گفت که فرهنگ عبارت است از عصّاره بسیار قویمایه ارزشهایی که از خاستگاه خود منفک شده اند و به همه انسانها تعلّق دارند. خواستگاهها نیز میتوانند در وضعیّت علیحده کاملا متفاوت از یکدیگر باشند؛ ولی در اصالت ارزشها به همدیگر وابسته اند و ذینفع و همبسته به یکدیگر بدون هیچ اجبار و تحمیل و تلقین و تحکّمی. چیزی که بخواهد چنین فرهنگی را متعیّن بکند، خاصم همان فرهنگ است خواه از دامنه مذاهب و ادیان ایمانخواه موضع بگیرد. خواه از ایدئولوژیهای مدرن موضع بگیرد. خواه از ترکیبهای متعیّن کننده دیگر بخواهد علیه فرهنگ اجتماع موضع بگیرد. ویژگی «شالوده های فرهنگ باهمستان» در این است که هرگز نمیتوان آن را جبری و تحکّمی و زوری متعیّن کرد و آنانی که بخواهند فرهنگ جامعه را طبق مذهب/ایدئولوژی/مرام و مسلک/عقیده آکادمیکی و امثالهم متعیّن کنند، همه بدون استثنا علیه مردم و جامعه هستند و به نابودی فرهنگ و تقلیب و تحریف و مسموم و آلوده کردن فرهنگ و دست آخر نیز متلاشی کردن باهمستان انسانها اقدام میکنند عین حکومت فقاهتی در ایران.
3- من همواره تاکید کرده ام که در رویکرد به تاریخ و فرهنگ مردم میهن خود نباید به هیچ وجه من الوجوه با عینک امروزی به سراغ تاریخ و فرهنگ مردم خود رفت؛ بلکه باید آموخت که چگونه میتوان خود را در وضعیّت دورانهای کهن قرار داد و از دیدگاه مردم آن دورانها به جهان و محیط پیرامون و غیره و ذالک نگریست بدون دخالت دادن آموخته های امروزی خود. خبط و خطای تمام آنانی که تا امروز به سراغ تاریخ و فرهنگ ایران رفته اند – چه خودیها که تابعی از بیگانگان بوده اند و همچنان هستند، چه خود بیگانگان- همه بدون استثنا با ذهنیّت اطّلاعاتی عصر خود به سراغ پیشینیان رفته اند و احتمالات خود را به نام «پژوهش علمی» به خورد دیگران داده اند. به دلیل اینکه از دوران رنسانس به این سو، «کلمه ساینس»، خلعت «حجّت محض» را بر تن خویش آویخت، این توهم را به مرور در اذهان مردم ایجاد کرد که هر چیزی که اتیکت «علم» داشته باشد، با حقیقت اینهمانی دارد و حجّت محض است. امّا چنین توهمی نه تنها از لحاظ نظری؛ بلکه از لحاظ پراکتیکی نیز به أبناء بشر تفهیم کرد که هر «گردی، گردو نیست». وقتی که ما قرار است در باره فرض کنیم «اسلامیّت» بحث کنیم، نباید از مواضع سیاسی روز در تقابل با حکومت فقاهتی یا رویدادهای فاجعه باری که به نام اسلامیّت و مسلمانی در طول این نیم قرن اخیر در سراسر جهان اتّفاق افتاده اند به نتایج عاجل برسیم و قضاوتهای آنچنانی کنیم؛ بلکه در آغاز باید بیاموزیم که در باره «چیستی و چرایی اسلامیّت و نحوه های شکلگیری آن»، تحقیق عمیق و کلیدی و مایه ای و اساسی کنیم بدون آنکه مقهور و تسلیم نظرات آئوتوریته ها شویم؛ ولو نامدارترین و مشهورترین و ستون اعظم تحقیقات در زمینه اسلامیّت باشند. ما باید یاد بگیریم، خودمان با اعتماد و اتّکا به نیروی فهم و شعور و هنر انتقادی به سراغ اسلامیّت و تاریخش برویم بدون هیچگونه شابلونها و چارچوبها و پیشداوریهای از پیش ساخته شده. خلاف تمام آنچه که علیه اعراب گفته و نوشته میشود، اعراب عصر جزیرة العرب را نباید به طور کلّی اتیکت بدوی بر آنها کوبید و کار را یکسره قلمداد کرد. از یاد نباید برد که سراسر جوامع عربی در تحت پوشش فرهنگی و اجتماعی و کشوری و غیره و ذالک «امپراطوری ایران» بودند. اعراب هرگز تافته جدا بافته ای نبودند؛ بلکه دقیقا زیر ضرباهنگ فرهنگ ایرانی زیست میکردند. بدویّتی که در برخی از قبایل عربی رایج بود، محصول وضعیّت اقلیمی و شرایط زیستی بود؛ نه اینکه وضعیّتی ناشی از اقدامهای تحمیلی و اجباری دیگران. عصر دوران جزیرة العرب قبل از ادّعای نبوّت کردن محمد ابن عبدالله، کاملا عصری دیگر بوده است سوای عصر بعد از محمّد. دوران قبل از نبوّت محمّد را که به نام «عصر جاهلیّت» میکوبند و تحقیر میکنند، در حقیقت «عصر زرّین کثرت خدایان» بوده است و فعلا بحث من در اینجا نیست.
4- این مطلب انتشار شده که گفتگوی بین دو نفر را نشان میدهد، فقط به چیزهایی اشاره کرده اند که اظهر من الشّمس هستند بدون آنکه ریشه یابی شده باشند. مثلا یک نفر در باره تکثّر، صحبت کرده است امّا نتوانسته است نتیجه گیری کلیدی کند از صحبتی که طرح کرده است و اصل مطلب را گویا و سلیس عبارتبندی کند؛ بلکه مابین «تکثّر و اشتراک»، نوسان کرده است. در حالیکه اصل قضیه دقیقا «برآیند درهمآمیزی تکثّر و اشتراک» است که باید مطرح و در باره آن سخن گفته میشد؛ یعنی در حقیقت، اندیشیدن در باره «شالوده های فرهنگ باهمستان». اصلی که اصلا به آن حتّا هیچ اشاره ای نشده است. شخص دیگر به نمونه خوانیها در جوامع مختلف اشاره کرده است و خواسته است از طریقی دیگر به همان «تکثّر و اشتراک»، اشاره ای کرده باشد. ولی دقیقا به همان سبکی اقدام کرده است که نفر اول؛ یعنی ایشون نیز نتوانسته است اصل قضیه را [= شالوده های فرهنگ باهمستان] متوجّه شود و در باره آن حرفی بزند. این گفتگوی دو نفره، به هیچ نتیجه ای دندانگیر نرسیده است و فقط صحبتی دوستانه بوده است. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان