چرا ؟چرا ؟قادر نیستیم حتی در دهه هفتاد و یا هشتاد زندگی بعنوان فعالان سیاسی دانشجوئی در دوران قبل از انقلاب ویران گر جمهوری اسلام دقیق تر به عملکرد خود وراه رفته خویش بنگریم ؟
خود را وراه رفته خویش را در آیئنه زمان بعنوان کسانی که نقشی دراین گذرتاریخی بر این آیئنه زدند به انصاف وپایبندی بنگریم !
با تکیه به حقیقت که مادر تاریخ است و امروزگذر زمان بسیار گوشه های تاریک ومبهم آن را گشوده ! باز بینی کنیم و مورد نقد قرار دهیم .
آیا هنوز زمان آن نرسیده که اعتراف کنیم ما نه تنها به بیداری مردم ،به راه رشد وترقی کشور ،به یاوری درست جهت ساختن ایرانی مترقی ،ایرانی باسیمای معاصر ،ایرانی با چهره اندیشمند وهمگام با زمان یاری نرساندیم و دانشگاه را بمرکزیتی علمی ومحلی برای رشد فکری خود وارتقای فکری جامعه در جهت درست تبدیل نکردیم ! بلکه با روند آغاز شده و روندگان سخت کوش آن در سیمای استادان ودانشجویان برخوردی تلخ وغیر سازنده داشتیم.غیرسازنده با استادان ومتخصصان سخت کوش وتحصیل کردگانی که در قامت استادان متعهد به علم و پرورش دهندگان دانشجویان مستعد برای ساختن ایران فردا تلاش می کردند. ایرانی که روی به آینده داشت و میخواست جایگاه تاریخی خود را احیا کند.
نه تنها کمکی نکردیم !بلکه با کج فهمی ،کج اندیشی ،کج رفتاری ونهایت با شرکت و اثر گذاری در انقلابی شوم وویران گربهمن لطمات جدی بر کشورمان ایران زدیم. !چرا قادر نیستیم بگوئیم که ما دانشجویان به اصطلاح انقلابی با تمام عشق و علاقه ای که به مردم واین سرزمین داشتیم فاقد دانش لازم ،فاقد یک بینش عمیق نسبت به جامعه ،به تاریخ ،به روند های مثبت آغاز شده بودیم وآنچه که می خواستیم بسازیم در عمل مشخص با تفکر ایدئولوژیک و وابستگی فکریمان به اردوگاه سوسیالیست چیزی فرا تر از عمل کرد همین رژیم با اندکی تخفیف نبود. ما همان موقع با عمل کرد اشتباه خود نوعی انقلاب فرهنگی راه انداخته بودیم وتنها استادانی از گزینش طبقاتی ما عبور می کردند که ما مهر قبولی بر آن ها می زدیم. ما شعار می دادیم بی آنکه به نتیجه حاصل از آن شعارها فکر کنیم . ما علم را در مرکزعلم تحقیر می کردیم .از دانشجویان سخت کوش ودرس خوان دوری می جستیم ما از آن ها وآن ها از ما . دیواری ضخیم بین ما با این دسته از دانشجویان درس خوان بود .دیواری عظیم تر با استادنی که تنها مسئله شان بعنوان استاد اشاعه علم بود وتحقیقات دانشگاهی .هر استادی که تعدادشان بسیار کم هم بود را صرفا به این خاطر که با رژیم زاویه داشت بر سر نهاده حلوا حلوا می کردیم وبلعکس استادانی که این موئلفه نداشتند را تحقیر .
خودی نا خودی ما نیز چیزی جدا از خودی وناخودی کردن جمهوری اسلامی نبود .ما هم تعبد را بر تخصص افسر می کردیم .مجموعه ای از متعبدین به جنبش چپ روزگاری در قامت توده ای، روزگاری چریک فدائی ،مجاهدین خلق و حتی فعالان اسلام گرای مخالف رژیم را بر دانشجویان درس خوان واستادانی که تمرکز وکارشان بر علم وانتقال دانش وتجربه بر دانشجویا نی که نیت درس خواندن داشتند ترجیح می دادیم و تحقیرمی کردیم.
من بعنوان یک فعال سیاسی ویکی از رهبران دانشجوئی دانشگاه تبریز در رابطه با سازمان چریک های فدائی که مسئولیت برپائی وهدایت جنبش دانشجوئی در آن دانشگاه را بر عهده داشتم .بعد انقلاب نیز بعنوان یکی از دونفر مسئول دانشجویان پیشگام مرکزی این وظیفه را بر دوش می کشیدم .امروز وقتی به راه رفته خویش ونتایج حاصل از این همه تب وتلاش می نگرم از خود ،از دانشجویان هم دوره خود ،از استادانی که بناحق بر آنها تهمت می زدیم شرمنده می شوم. شرمنده از ملاک هایی که همه چیز را از دریچه مگسک تفنگ در مبارزه چریکی و شورشگری و راه اندازی اعتصاب در دانشگاه ها می دیدیم ونهایت نیز تمامی این روحیه را بپای انقلاب بس ویرانگر ریختیم که امروز شاهد آنیم .
بدون هیچ طرح وبرنامه مشخص اعتصاب راه می انداختیم ،تظاهرات بر پا می کردیم .نظم کلاس ها را در هم می ریختیم .امتحانات ترم را به تعطیلی می کشاندیم بی آن که به نتایج بر باد رفته یک ترم تلاش دانشجویان واستادانی که چون ما فکر نمی کردند فکر کنیم.
شب در خانه تیمی می نشستیم فکر می کردیم که فردا در چه رابطه ای دانشگاه رابتظاهرات بکشانیم و دامنه آنرا به خارج از دانشگاه گسترش دهیم . شناسائی کنیم دانشجویان مستعدی راکه توان پیوستن بما را داشتند ....ادامه دارد ابوالفضل محققی 8 .12. 2025
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
نقدی بر نوشته جناب ابوالفضل…
نقدی بر نوشته جناب ابوالفضل محققی
این نوشته بیش از آنکه یک تحلیل تاریخی باشد به یک اعترافنامه شخصی شباهت دارد. وزن احساسات در آن بالاست و نویسنده تلاش میکند همه خطاهای یک نسل را بر دوش خود و همنسلانش بگذارد. این نگاه، روایت را از مسیر بررسی دقیق روندها خارج میکند و آن را به بیان پشیمانی فردی تبدیل میکند. چنین متنی ارزش انسانی دارد اما تصویر متوازن و قابل اتکا ارائه نمیدهد.
در این نوشته نقش ساختار سیاسی کمرنگ شده است. فشار امنیتی، نبود آزادی دانشگاهی، خفقان فضای فکری و حضور مستقیم ساواک در دانشگاهها عناصر اصلی آن دوره بودند. حذف این عوامل باعث میشود مسئولیتها ناعادلانه تقسیم شود و تصویر دوره بهدرستی خوانده نشود.
در روایت محققی نوعی داوری یکطرفه دیده میشود. دانشگاه و استادان در قالب یک مجموعه آرمانی تصویر میشوند اما واقعیت پیچیدهتر بود. رابطه دانشجو و دانشگاه مجموعهای از تنش، فشار، اختلافنظر و امید بود. تبدیل این فضا به دوگانه ساده و سیاهوسفید واقعیت تاریخی را تحریف میکند.
تجربه فردی نویسنده به تجربه جمعی تعمیم داده شده است. هر جریان دانشجویی مسیر، انگیزه و سطح آگاهی خاص خود را داشت. هم رفتارهای اشتباه وجود داشت و هم تلاشهای آگاهانه و سازنده. جمع کردن همه آنها در یک تعبیر واحد تاریخ را نادرست ترسیم میکند.
این نوشته لایههای تحلیلی لازم را ندارد. در آن نه وضعیت اقتصادی آن دوران بررسی شده و نه ساختار قدرت، سازوکار سرکوب، ترکیب اجتماعی دانشگاهها یا نقش حکومت در گسترش بحران. کنار گذاشتن این عناصر تحلیل را به اعترافنامه تبدیل میکند نه نقد سیاسی.
در متن هیچ افق فکری و هیچ پیشنهاد عملی دیده نمیشود. نوشته گذشته را میکوبد اما برای امروز تصویری ارائه نمیدهد. نقدی که روندها را بررسی نکند و تنها بر احساس گناه تکیه کند امکان ایجاد گفتوگوی سازنده ندارد.
من خودم در آن سالها دانشجو بودم و فضای دانشگاهها را از نزدیک دیدهام. اگر سالهای پنجاه و چهار و پنجاه و پنج را ملاک قرار دهم، تنها یک گروه بسیار محدود به مبارزه خشن روی میآورد. تعداد آنها حتی از یک درصد هم بیشتر نبود. این واقعیت را ثابتی رئیس ساواک نیز تأیید کرده است. او گفت در آن سالها بیشتر فعالان یا کشته شدند، یا در زندان بودند و یا از کشور خارج شدند. بنابراین جنبش سازمانیافتهای در دانشگاهها باقی نمانده بود.
با این پیشزمینه دو پرسش جدی برای من مطرح میشود.
نخست
اگر شرایط همان است که محققی توصیف میکند، چرا حکومت چنین نارضایتی عمیقی ایجاد کرده بود که حتی همان گروه کوچک حاضر بود جان و آینده خود را به خطر بیندازد. این سطح از خطرپذیری بدون وجود فشار و بیعدالتی شکل نمیگیرد.
دوم
اگر همانگونه که ثابتی میگوید جنبشی باقی نمانده بود، چگونه میتوان مسئولیت یک دوره تاریخی را بر دوش همان گروه کوچک انداخت. نسبت دادن فروپاشی یک ساختار سیاسی به گروهی که عملاً از صحنه حذف شده بود با واقعیت سازگار نیست.
به نظر من این سبک روایت محققی ناخواسته کارکرد امنیتی پیدا میکند. نه به دلیل قصد آگاهانه او بلکه به دلیل نگاه سادهشدهای که بارها در نوشتههایش دیده میشود. خود او اعتراف کرده که در تصمیمهای سیاسی دچار خطا بوده و این خطاها از ناآگاهی نسبت به سازوکارهای پیچیده اجتماعی ناشی شده است. نیت او میتواند خیر باشد اما نتیجه چنین نوشتههایی بازتولید همان روایتهایی است که مسئولیتهای اصلی را از ساختار سیاسی برمیدارد و آن را بر دوش گروههایی میاندازد که قدرت واقعی نداشتند.
من اعتقاد دارم تصویر دقیقتری لازم است. دانشگاههای آن دوران فقط از مبارزان خشن تشکیل نمیشد. بدنه اصلی دانشجویان اهل مطالعه، بحث و دغدغه اجتماعی بود. سرکوب، فضای بسته سیاسی و نبود مسیر قانونی برای اعتراض نقش تعیینکننده داشت. کنار گذاشتن این عوامل تصویر تاریخ را مخدوش میکند و مسئولیتها را نادرست تقسیم میکند.
اسماعیل مرادی
پیوستن و گسستن و بازنماندن در دامچاله ها
دروود بر ابوالفضل عزیز.
اندکی پرت و پلاگویی در راه ابطال مبارزه طبقاتی!
مهم نیست که انسانها در فراز و نشیب زندگیهای فردی و اجتماعی به چه چیزهایی گرایش پیدا میکنند. مهم امّا این است که انسانها، بعد از گرایش و ایمان آوردن به چیزهای مطلوب و خواستنی و سپس حسب تجربیات بی واسطه خود از چیزهای مطلوب و ارزیابی ضرر و زیان آنها بتوانند با آگاهی و مسئولیّت و رادمنشی از آنها بگسلند و راه فردی خود را بیافرینند و از این راه نشان دهند که تمام عمرشون فقط «مفعول اعتقادات تلقینی» نبوده اند؛ بلکه تصوّر میکرده اند که چنان اعتقاداتی میتوانستند راهی به سوی آرمانها و ایده آلهای آنها بوده باشد.
1- لزومی ندارد که به امثله گوناگون در تاریخ جوامع مختلف استناد کنم. بردار کتاب «سفرنامه ناصر خسرو» را در دست بگیر. در همان آغاز کلام اعتراف میکند که شرابخواره ای قهّار بوده و مدام در عالم سکرات بر روی ابرها پرواز میکرده است تا اینکه خوابی میبیند و یک دفعه از جا میپرد و منقلب میشود و راهی دیگر را در زندگی اش می آفریند. قیام علیه خویشتن در هر وضعیّتی و دورانی به فرزانگی و دریادلی و فهم فرهیخته محتاج و ملزوم است. اینکه روزی روزگاری، تو و امثال تو، به هر دلیلی که میخواهد باشد، به ایدئولوژیی اعتقاد و ایمان آوردید و سفت و سخت یقین داشتید که از طریق ایمان به ایدئولوژی میتوان به آرمانها و آرزوها و ایده آلهای خود رسید، چندان بحث نکوهنده ای نیست؛ زیرا چنین اتّفاقاتی در زندگی اکثر انسانها پیش می آید. مثلا همون «چه گوارا» نیز تصوّر میکرد که با مبارزه مسلحانه میتواند مردم آمریکای لاتین را به سوی سعادت آباد و پیشرفتهای آنچنانی مددکار شود. فقط قتل او فرصت نداد تا متوجّه شود که آرمانها و ایده آلها و آرزوها همچون افقی انگیزنده هستند فرا راه انسانها برای تلاش به سوی بهبود و خوشزیستی همدیگر در باهمستان و اجتماع و میهن خود از راه همکاری و باهمازمایی و همعزمی و مسئولیّت پذیری و رادمنشی.
2- بحثی که الان شایان مطرح شدن است، اینست که چرا آنانی که به ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم ایمان آوردند؛ برغم تجربیات تلخی که این ایدئولوژی مخرّب و مزخرف در سطح جهانی و همچنین در تاریخ معاصر ایران داشت، هنوز کمتر کسانی را میتوان پیدا کرد که شهامت گسستن از آن را داشته باشند برای یافتن و آفریدن راه فردی و تلاش به منظور استقلال اندیشیدن و قائم به ذات شدن؟. چرایی این مسئله را نمیتوان تنها با دلبستگی به سبقه مبارزاتی و علقه های گروهی و رفاقتی و امثالهم توضیح داد و ریشه یابی کرد؛ بلکه باید به روانشناسی انسان در گستره سوائق و غرائز و امیال و فضاهای تاریک و پستویی روح و روان انسان به کاوشگری پرداخت تا بتوان دلایل سر تق ماندن و ماسیدن را در چارچوب فولادین اسارتگاههای ایدئولوژیکی/مذهبی/اعتقاداتی و امثالهم کشف کرد و سپس در جهت سنجشگری و راه حلهای کلیدی برآمد.
3- اینکه روزی روزگاری، کسانی با تکیه به ذهنیّتهای اماله ای به اقدامهایی به غایت ابلهانه برخاستند و از عواقب اقدامهایشان چه مصایبی را در حق خودشان و خانوادشان مرتکب شدند و سپس پیامد اقدامهایشان، چه فجایعی را در میهن مستوجب شدند، یک طرف قضیه است. اینکه برغم تجربه عریان و آشکار تاریخی و فرهنگی، حضرات همچنان بر همان محور بلاهتهای آغازین میچرخند و سینه میزنند و علم و کُتل میگردانند، طرف دیگر قضیه. ابوالفضل عزیز! مهم نیست که تاریخچه زندگی فردی انسانها از کدام کانالها و تونلها عبور کرده است. مهم این است که بدانیم و بفهمیم انسانهایی که از کانالهای مختلف عبور کردند تا چه اندازه میفهمند و نیروی تمییز و تشخیص دارند برای ارزیابی تجربیات خود در پروسه پراکتیکی که اجرا کرده اند. تلخی وضعیّت آنانی که در دامچاله ایدئولوژی خانه خراب کن مارکسیسم درغلتیدند، همین بس که تمام عمر بر بلاهت خودخواسته، «تختخواب ابدی» انداختند و پشت پا به تمام تجارب خود زدند. مسئله روحی و روانی را نمیتوان با انتقاد خشک و خالی، از پسش برآمد؛ زیرا آنانی که در رختخواب حقیقت، خواب رویاها و آرزوها و ایده الهای خود را میبینند، ترجیح میدهند که تا توی گور در رختخواب حقیقت دراز بکشند و لذّت ببرند از خوابهای شیرین خود. برای آنها دیدن هر گونه واقعیّت لخت و عریان، عین مبتلا شدن به مصیبت و مرگ عاجل است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان