تاریخ نگارش:03/12/2025
در پشتِ دیوارِ دروغهای حقیقتِ حاکم

[در ستایش از آدمیگری «کیانو ریوز (Keanu Reeves) و آفرینگویی بر فروزه های خجسته اش]
[ ...... البته سخنان پیشینیان، همه به رمز بیان شده اند و هر آن چیزی را که دیگران بر ردّ افکارشان نوشته و تاخته اند، اگر چه میتواند متوجّه روی آشکار سخنان آنان باشد (با ظاهر سخنان آنان همخوان باشد)؛ امّا متوجّه خواست و مقصود کلمات آنان نمی باشند (ایرادهای دیگران ناموجّه هستند)؛ زیرا رموز را نتوان رد کرد و مطرود دانست و ردّیه بر آنها، خلاف خردورزی است. در گام نخست باید سخنان را فهمید و سپس ایراد گرفت.]
[کتاب: حکمة الاشراق – شهاب الدّین السهروردی – دارالمعارف الحکمیة – 2010 – لبنان - ص. 2]
بُنمایه شالوده ای و تار و پودی فرهنگ باهمستان مردم ایران از نخستین شکوفه های پدیدار شدن درخت با شکوهش بر «گزندناپذیری جان و زندگی» پی ریخته شده است. در گستره فرهنگ ایرانیان، آنچه که اولویّت و ارجحیّت و گرانیگاه دارد، «جان و زندگی» است؛ نه نژاد و قوم و قبیله و طایفه و مذهب و دین کتابی و عقیده و ایدئولوژی و طبقه و میزان تحصیلات و سازمان و حزب و تشکیلات و غیره و ذالک. جان و زندگی انسانها هستند که قداست دارند و شایسته نگاهبانی و پرستاری و محافظت کردن. مُعضلات «دادورزی و مهرورزی و راستمنشی» نیز بر گرداگرد گردونه «گزند ناپذیری جان و زندگی» هستند که معنا و عملکرد پیدا میکنند. بدون چنان پرنسیپ کلیدی نمیتوان هرگز و هیچگاه به واقعیّت پذیری آرزوها و آرمانها و ایده آلهای باهمزیستی مردم میهن خود، توانمند و مسئول و بیدارفهم بود. وقتی که قرار است در باره تاریخ و فرهنگ مردم میهن خود، جستجو و کنکاوی و پرسشگری کنیم، هدف این نیست که بخواهیم کسانی را متّهم کنیم و کسانی دیگر را تبرئه و بستاییم؛ بلکه هدف و مقصد از کاوشگری باید کشف و شناخت دلایل کشمکشها و خصومتها و ویرانیها و گسستهای فاجعه بار باشد که ریشه های آنها به اعماق تاریک روح و روان آدمیان آمیخته اند.
در پروسه رویکرد به کاوشگری در گستره تاریخی و فرهنگی ضرورت دارد که جوینده با دلاوری از هر گونه پیشداوری و ذهنیّت شابلونی و از پیش ساخته و آماده و همچنین اغراض و مقاصد عقیدتی و مذهبی و ایدئولوژیکی گسسته و آزاد باشد. بپذیرد که موضوع پژوهشی، رفتن به دامنه ای ناشناخته است و فقط از راه کورمالیها و اندیشیدن در باره اکتشافات به همّت ذهنیّت پرسنده و شکّاک و ژرفبین میتواند از آنچه در گذشته های دور اتّفاق افتاده اند، تصویری تقریبا کدر به دست آورد و تجسّم کرد. آنچه از لحاظ فرهنگی و تاریخی به ارث رسیده است چه از لحاظ تحریری، چه از لحاظ شفاهی و سینه به سینه، ملاطهایی هستند برای آغاز پژوهش و کاویدن؛ امّا هرگز به معنای «حقیقت خدشه ناپذیر» به شمار نمی آیند؛ زیرا حقیقت، موضوع تاییدی و تصدیقی نیست؛ بلکه رانه ایست به سوی جستجو در تاریکی مجهولات برای کشف آنچه انسان به ذات گوهری خودش هست؛ نه آنچه که بدان خوانده و نامیده میشود.
وقتی که فرض کنیم صحبت از «اومانیسم» میشود، بلافاصله تصوّر میکنیم که با معادلسازی «انسانگرایی» خواهیم توانست تمام محتویات و پسزمینه های فرهنگی و فکری و فلسفی نهفته در آن را یکجا به جامعه خود انتقال دهیم و به همان نتایجی برسیم که مردم سرزمینهای باختری رسیده اند. امّا حقیقت این است که «معادلسازیها» هرگز نمیتوانند نتایجی را انتقال و در روح و روان مردم میهن تزریق کنند که محصول دو هزار سال کشمکشهای فکری و انتقادی و مقاومتها و گلاویزیهای ریز و دُرشت مردم باختر زمین بوده اند. در دامنه علوم فرهنگی، تمام معادلسازیها برای ترمینوسها و مفاهیم بیگانه تا امروز فقط به کژفهمیها و نفهمیهای فاجعه بار در جامعه ایرانیان مختوم شده اند. صرف نظر از اینکه ریشه کلمه «اومانیسم» به احتمال قوی از «وهومن/بهمن/هومان» در فرهنگ ایران از طریق میترائیسم و مانیخیسم به دایره مباحث نظری اصحاب کلیسا راه پیدا کرده و در زبان لاتین کاربرد داشته و معنایش این ظّن قوی را تائید و تصدیق میکند، باید بگویم که واژهٔ humanus به معنای «انسانی»، «فرهیخته» یا «ریشه گرفته از گوهر آدمی = بهمن/وهومن/هومان» است . در قرن نوزدهم میلادی، از همین ریشه در زبانهای اروپایی (از جمله آلمانی)، واژهٔ Humanismus ساخته شد تا به جنبش فکری و فرهنگی رنسانس [= باززایی از زهدان اصالتهای گوهری] اشاره کند؛ یعنی جنبشی که بر محتویات متون کلاسیک و اساطیر «روم باستان و یونان باستان» و همچنین «مطالعات انسانی/Studia Humanitatis » تکیه داشت. جنبش فکری اومانیسم در دوران رنسانس به شدت تحت تأثیر فرهنگ و زبان و فلسفهٔ یونان بود؛ زیرا انسانگرایان عهد رنسانس میخواستند با تکیه به منابع دوران باستان به «تصویری نو از انسان» که خلاف تصویر آدم و حوا در عهد عتیق و اناجیل بود در جامعه انگیخته شوند و هر انسانی نیز، حقوق فردی و اجتماعی و سیاسی و دینی و فرهنگی و غیره و ذالک خود را بر شالوده «تصویر انسان [= در ایران، تصویر جمشید جم که نماد جنسیّت نیست؛ بلکه نماد انسان به طور کلّی هست، چه مادینه، چه نرینه]» است که خواهان و طالب است. منابع مطالعاتی باختر زمینیان برای آفرینش «تصویری نو از انسان»، اندیشیدن انتقادی در باره محتویات آثار فیلسوفان یونانی و تراژدی نویسان و تاریخ نگاران و دیگران بود. بسیاری از «مطالعات انسانی/Studia Humanitatis » بر پایهٔ متون یونانی قرار داشت که دوباره کشف و ترجمه یا تفسیر میشدند. اندیشهها و ایده های یونانی دربارهٔ راسیو و فضیلت و آموزش و پرورش و دمکراسی، تأثیر مستقیم بر تفکّر انسانگرایان داشتند. هر چند واژه اومانیسم از زبان لاتینی اخذ شده بود؛ امّا محتوا و الهام آن به شدّت از فرهنگ و اساطیر یونان و رم باستان انباشته بود.
انسانگرایی در قرنهای چهاردهم تا شانزدهم، یک جنبش فکری بود که انسان و خرد او و توانایی اش برای آموزش و پرورش را در مرکز مطالعات و پژوهشهای نو قرار میداد تا دیدگاهی آزادتر، انتقادی تر و گسترده تر نسبت به جهان و انسان ایجاد کند و محکوم چارچوب الاهیات یهودیّت و مسیحیّت، مدام در بند و اسیر نماند. امروزه روز، انسانگرایی، رویکرد و بینشی جهانمدارانه است که انسان را موجودی مسئول و قائم به ذات میداند. این رویکرد بر خرد، آزادی، حقوق بشر، آموزش، همبستگی و توانایی انسان برای حل و فصل مسائل بدون وابستگی به اقتدار و حاکمیّت قدرتی مجازی فراسوی باهمستان انسانها تکیه دارد. اومانیسم در تاریخ گذشته کشورهای باختری، جنبش آموزشی و فرهنگی بود؛ ولی امروزه، نگرشی اخلاقیست که ارجمندی انسان را در اولویّت و ارجحیّت قلمداد میکند و ابعاد مختلفی دارد از جمله در دامنه انسان شناخت:کرامت و ویژگیهای انسانی. در دامنه اخلاقی: مسئولیت پذیری، آدمیگری، حقوق بشر، راسیونالیته. در دامنه معرفت شناختی: تأکید بر عقلانیّت، آموزش، تفکّر انتقادی. در دامنه سیاسی: آزادی، دمکراسی، قانونمندی، استقلال فکر و قائم به ذات بودن. در دامنه فرهنگی: توجّه به آموزش کلاسیک، تقویت هنر، ادبیّات و علوم. تمام اروپائیان میدانند که «مبحث اومانیسم» با یهودیّت و مسیحیّت، هیچ پیوندی ندارد و هیچ تئولوژی نیز آنقدر احمق نیست که «اومانیسم» را بخواهد برخاسته از مسیحیّت و یهودیّت بشمارد.
وقتی که قرار است ما اومانیسم را از اروپا؛ آنهم با معادلسازی انتقال بدهیم، باید از قبل بدانیم و بفهمیم که برای رسیدن به نتایج اومانیسم بی برو برگرد به جرّاحیهای روحی و روانی مردم خود ملزوم و محتاجیم. به این معنا که ایرانیان باید «هویّت تاریخ و فرهنگ» خود را به دور اندازند و سپس در پوست هویّتی دیگران بخزند تا در گفتار و رفتار و کردار بسان مردم باختر زمین بشوند. تاریخ یک صد سال اخیر و عواقب کنشها و واکنشهای «خوبترین خوبان» ایران نشان داد و اثبات کرد، آنانی که در دامچاله چنین توهمی اسیرند، به ذهنیّتهای به شدّت بدوی و نافرهیخته آلوده اند. هیچکس نمیتواند مرا و دیگران را هر روز از نو در چهره ای دیگر بزاید؛ بلکه گوهر وجودی و زاینده خود من است که امکانهای زایشی و دیگرشدن را در موقعیّتها و زمانهای گوناگون در اختیارم میگذارد. آنچه که ما به آن محتاجیم، البسه عاریتی نیست؛ بلکه هنر آفرینندگی و زایندگی از زهدان تجربیات و تامّلات و تاریخ مردم خودمان است. بخت بلند یونانیان در این بود که ادیان ایمانخواه در جامعه یونانی شکل نگرفتند و آثار بزرگان و فیلسوفان و متفکّران و شاعران و کتابت از هر گونه دستبردهای تحریفی و تقلیبی و تحذیفی و دستکاریها مصون ماندند و به نسلهای مختلف و سپس به دست اروپائیان رسیدند.
امّا تاریخ غم انگیز مردم ایران و سرنوشت فاجعه بار وقایع میهنی در این بود که «دیانت میترائی و دیانت زرتشتی» از دامنه تاریخ و فرهنگ ایرانیان برخاستند و موبدان، مصدر کتابت بودند و به تحریف و تقلیب و تحذیف و دستکاریهای هولناک در متون بازمانده اقدام کردند. پیامد اقدامهای آنها به تحولات روحی و روانی و اجتماعی و میهنی و کشورداری و جهانی مختوم شدند که بدون صف آرایی فکری و سنجشی در مقابل نتایج برآمده نمیتوان هیچ تحوّلی را در جامعه ایرانیان ایجاد کرد. اسلامیّت نیز هیچ چیز دیگری نیست، سوای ادغام کاملا بدوی «دیانت میترائی و دیانت زرتشتی» که همچون تُف سر بالا و طوق لعنت، قرنهاست گریبان ایرانیان و اعراب را گرفته است. «مسیحیّت»؛ آنهم نوع ارتدوکسی آن در جامعه یونانی، دینی تبلیغی بود؛ نه برخاسته از خاک تاریخ و فرهنگ مردم یونان. آنچه که تا امروز از طرف اساتید و پژوهشگران مختلف در «دایره ایرانشناسی و شرقشناسی» در باره تاریخ و فرهنگ ایرانیان تحریر و تثبیت شده اند، تفسیرهایی هستند که از یک طرف بر شالوده اقدامات نظری دیانت زرتشتی و در چارچوب جهاننگری عقیدتی زرتشتیگری اجرا شده اند و از طرف دیگر، شرقشناسان و ایرانشناسان با تکیه به اساطیر یونانی میخواسته اند به تشریح و اینهمانی پنداشتن تجربیات ایرانیان با یونانیان بپردازند. در حالکیه قیاسهای آنان بی اعتبار هستند و متوجّه تفاوتها و تضادهای بنیانی نبوده اند. تفسیر و تشریح و توضیح و تاویل اساطیر ایرانی از چشم انداز اساطیر یونانی یا اساطیر دیگر ملل، خبط و خطای فاحش است که نه تنها هیچ چیزی را در باره بُنمایه های اساطیر ایرانی آشکار نمیکنند؛ بلکه خلط مباحث کلیدی را نیز موجب میشوند و پژوهشگری را به اغتشاشات و کژفهمیهای ریشه سوز در می غلتانند؛ یعنی اقدامهایی که راه را تا کنون بر اندیشیدن و کاوشگری عمیق و ریشه ای در باره ژرفای تکاندهنده و بس بسیار غنیمایه تاریخ و فرهنگ ایرانیان مسدود و معدوم و ناممکن کرده اند. اگر اروپائیان و دیگر ایرانشناسان جهان برغم تمام زحماتی که تا امروز کشیده اند و بسیاری از کوششهای آنها درخور آفرین و ستودن هستند، خودشان را به چارچوبهایی مقیّد کرده اند؛ در عوض متابعت ایرانیان از بیگانگان، هرگز بخشودنی نیست و چه بسا که مشمول شماتت و توبیخ و نکوش شدید نیز است؛ زیرا اروپائیان و دیگر ایرانشناسان بیگانه، با تاریخ و فرهنگ ایرانیان، هیچگونه پیوند بی واسطه ندارند و اطّلاعات آنها بر پایه داده های دم دست و سبک و سیاق روشها و احتیاجات فرهنگی خودشان است؛ امّا ما ایرانیان، تنها راه «رستاخیز فرهنگی و نوزایی خودمان» در گرو این است که از دیوارها و موانع و سدّهایی برگذریم که «دیانت میترائی و دیانت زرتشتی» در طول قرنهای قرن مبارزه حادّ و سرسام آور علیه بُنمایه های فرهنگ ایرانیان به پیش بردند و بُنمایه های فرهنگ ایرانی را مصادره به ذهنیّت و اعتقادات مطلوب و تعبیر و تفسیرهای خودشان و حُکّام تابع آنها تبدیل کردند و تا میتوانستند به سرکوب و تحریف و بی ارج و زشت و بدنام کردن بُنمایه های فرهنگ ایرانیان تقلّاها کردند. نزدیک به چهارصد سال تمام، موبدان دیانت زرتشتی در رقابت با دین میترائی تلاش کردند که تمام نشانه ها و ردّ پاها و تصاویر و خدایان و اساطیر ایرانیان را سر به نیست کنند و از بین ببرند و تا جایی که برایشان نابود کردن و از بین بردن ناممکن بود، کوشیدند که از راههای تحریف و تقلیب و دستکاری و حذف و اضافه کردنها، تمام متون باقیمانده را در سمت و سوی از اصالت انداختن خدایان و تصاویر اسطوره ها و بُندهشهای ایرانیان و سپس تابع و گماشته کردن آنها در تحت سیادت و قیادت «اهورامزدا»، همچنان سیطره خود را استحکام دهند. بعد از فروپاشی «سلسله ساسانیان» - (کپیه آنها همانا «ولایت فقیه آخوندی» در دوران معاصر است) -، که از عواقب خبط و خطاهای جنگ و خصومت موبدان علیه بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردم ایران بود، موبدان دیانت زرتشتی تلاش کردند که هر چه را به نام ایران و تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود به نام خودشان «اتیکت» بزنند؛ تو گویی که فروپاشی و ذلالت این ملّت کهنسال از عواقب و نتایج ادغام «دیانت زرتشتیگری و حکومت نالایقان» نبود؛ بلکه از بلایای آسمانی بود که آنهمه عظمت و شکوه را در یک چشم بر هم زدن به تلی از خاک تبدیل کردند.
رویکرد سنجشگرانه به میراث تاریخی و فرهنگی ایران به معنای جنگ و جدال با هیچ گرایشی و مذهبی و دینی و فرقه ای و اقلیّتی و اجتماعی از معتقدان نیست؛ بلکه کوششی بسیار مهم و راهگشاینده برای فهمیدن وضعیّت هولناک معاصر و یافتن راهکارهای بنیانی و شالوده ای برای گلاویز شدن با مُعضلات و مسائل باهمزیستی است. تلاشی بایسته و شایسته است تا بتوان فرش گرانبها و بس بسیار زیبای فرهنگ ایرانیان را از قعر باتلاق کثافتهای قرون به در آورد و آن را از تمام پلیدیهایی که به آن آغشته شده اند، شُست و بدانسان که گوهر اصیلش هست در مناسبات اجتماعی و کشورداری پدیدار و کاربند و ارج نهاد. انتقاد هرگز به معنای جنگ کور و مغرضانه با اعتقادات دیگران نیست؛ بلکه به معنای کشف و آزاد کردن حقیقت چیستی و اصالتها و گوهر ارجمند تجربیاتیست که در چنبره و غُل و زنجیر اعتقادات دیگران به ابزارهای پرخاشگری و خصومت و دژخیم صفتی تبدیل شده اند. پروسه سنجشگری و پژوهشی و غربالگری میراث تاریخی و فرهنگی ایرانیان باید بتواند ما را از تمام وابستگیهای مغرضانه و جانبداریهای عقیدتی و ایدئولوژیکی و دینی و فرقه ای و مذهبی و امثالهم مبرّا کند و به گستره جویندگی و پرسشگری و اندیشیدن و ایده آفرینی و زایندگی کامیاب کند.
1- حماقتهایی که کهنسال میشوند.
انسان به هر چیزی که بازماند، میتواند در همان چیز نیز پیر و فرسوده و از پا در آید. چه بسا اعتقاداتی که روزی روزگاری در زندگی فردی، انگیزنده به تحوّلات و پوست اندازیها و دیگرسان شدنها بوده اند؛ امّا در برهه ای از زندگی و دورانهای دیگر، همان اعتقادات میتوانند غُل و زنجیرهایی را به روح و روان جوینده و نوخواهنده آدمی گلاویز کنند و مانع هر گونه تحوّلی در زندگی و بینش و دیگرسان شدن آدمها بشوند. برای نو شدن فقط کافی نیست که شعار نوشوی را سر داد؛ بلکه باید آموخت که چگونه میتوان و باید علیه ذهنیّت خویشتن قیام کرد و هر چیزی را که تا دیروز، بدیهی و پیش پا افتاده محسوب میشد از این لحظه به بعد در باره اش چون و چرا کرد و در صدد پاسخ به پرسشهای فردی بر آمد. نو شدن به معنای تغییر ظواهر نیست؛ بلکه هنر زاییده شدن از خاک و کود کهنه شده هاست که میتوان تخمه گوهری خود را از نو رویاند و شکوفا کرد و دیگرسان زیست. ما را چنان پروردهاند - و خود نیز چنان عادت کردهایم -که میراث تاریخی و فرهنگی را بیشتر بهمعنای حفظ و انتقال صورت آنها بفهمیم؛ گویی ارزش میراثهای تاریخی و فرهنگی در قدمت و کهنگی شان است. اما اصالت و پایداری میراثهای تاریخی و فرهنگی در حفظ ظاهر آنها نیست؛ بلکه در اندیشیدن در باره محتوا و زایاندن معنای نهفته در آنها برای زمانه خویش است. میراثهای تاریخی و فرهنگی، بذرهای غنیمایه هستند؛ نه اشیاء مقدس برای نگهداری و موزه ساختن از آنها. ارزش آنها هنگامی پایدار میماند که جرئت کنیم آنها را دوباره بیازماییم، بازاندیشی کنیم و معنای تازهای را از آنها برای زندگی امروز خود بیافرینیم؛ نه آنکه نسل اندر نسل بر مدار تکرارِ گذشته میخکوب بمانیم و گامی فراتر نگذاریم. نو شدن، نه بریدن از گذشته است و نه اسارت در آن؛ بلکه گفت و گوی انگیزشی و سنجشی و فکورانه با میراثهای تاریخی و فرهنگی است تا بتوان تخمه های نهفته در آنها را در زمانه ما از نو رویاند و شکوفا کرد.
2- ذهنیّتهای اسیر و دربند
هیچکس بدون همکاری خود ما به اسارت و در بند کردن روح و روان ما کامیاب و قدرتمند نمیشود. انسان زمانی در باتلاق اسارت فرومیچلد که اختیار اندیشیدن را به بیرون از خود واگذارد و ایمان خویش را بر نصوص و اشخاص و ایدئولوژیهایی بنا کند که او را از همنوعانش جدا و بیگانه میکنند. تا وقتی که ما به «قرآن و محمد رسول الله و موسی و تورات و عیسی و انجیل و مارکس و کاپیتال» و امثالهم ایمان می آوریم، خود به خود زمینه های فروپاشی مناسبات باهمزیستی و در کنار یکدیگر بودن را ناممکن و به جبهه های جنگیدن علیه یکدیگر مهیّا میکنیم. هر گونه ایمان آوردن و تسلیم شدن به چیزی که انسان را از همنوعان و پدیده ها و گیتی و کیهان و کائنات منفصل و مجزا کند، همان چیز ذلالت آدمی را رقم میزند در تمام مناسباتی که با پیرامون خودش و دیگران دارد. انسانهایی که در بند و تابع و وابسته و مطیع و تسلیم شده اعتقادات نصوصی و ایدئولوژیهای چارچوبی هستند، جامعه را به جای دامنه گفت و شنودهای انگیزشی و بار آور و راهگشاینده برای در کنار همدیگر زیستن مهیّا کنند، بیش از هر چیز به میدان جنگهای جبهه ای و کشمکشهای خونین و ویرانگریهای ممتد استحاله میدهند و هرگز با شعار دادن در باره عالی ترین آرمانها و ایده آلها نیز نخواهند توانست کوچکترین تغییر و تحوّلی در اجتماع ایجاد کنند؛ زیرا آنانی که اسیر و عابد اعتقادات و ذهنیّتهای در بند خود هستند، هرگز سیّالیّت روحی و روانی و اندیشیدنی ندارند تا بخواهند و بتوانند که از چیزی تاثیر بپذیرند و گفتارها و رفتارها و کردارهایشان انعطاف پذیر و خالی از هر گونه خصومت و نفرتی باشد. ذهنیّتهای دربند در طول یک صد سال اخیر، تاریخ اجتماعی و کشورداری ایران را به نکبت و ذلالت و میدان خونریزهای هولناک تبدیل کرده اند. جامعه و آیین کشورداری را زمانی میتوان دیگرسان پرورید و شالوده ریزی کرد که آدمها از ذهنیّتهای اسیر و دربند بتوانند و بخواهند که بگسلند و استقلال اندیشیدن و قائم به ذات شدن خود را بازیابند و پاس بدارند.
3- دروغهایی که ایران و مردمش را به ذلالت انداختند.
صوفیها و عارفان ایرانی، قرنهای قرن در دیوان اشعار خود به گریختن از عقل و کوبیدن عقلانیّت همّت کردند و همواره در برابر متشرّعین تاکید کردند که آنچه را متشرّعین و متکلّمین و مفسّرین در باره قرآن و اسلام میگویند با محتویات قرآنی و اعتقادات اسلامی، همخوانی ندارند و در تضاد با آنها هستند. عقلانیّت و عقلی که آنها میکوبیدند و تمسخر میکردند، عقل عصایی و ابزاری بود و با «خردورزی»، هیچگونه سنخیّتی نداشت و اتّفاقا انتقادات آنها در سمت و سوی خردورزی بود؛ زیرا خردورزی ایرانی در تقابل با عقلانیّت و راسیونالیته ابزاری است. وقتی که زیر و بم بینش صوفیها و عارفان ایرانی را در نقّادی اسلامیّت و محتویات قرآن در زیر ذرّه بین ژرفبینی و تامّلات غربالگری بگذاریم، آنگاه میتوان به عیان دید که آنچه را صوفیان و عارفان ایرانی به حیث اصالت و مایه های قرآن و اسلامیّت مینامند، هیچ چیز دیگری نیستند؛ سوای همان «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» که تا امروز کوبیده و پایمال و واپس رانده شده اند. نتیجه آنهمه انتقادات صوفیان و عارفان ایرانی باعث شد که در طول تاریخ؛ بویژه تاریخ یک صد سال اخیر ایران، «انواع و اقسام اسلامهای راستین» ساخته شوند. پیامد تمام اسلامهای راستین نیز که مملوّ از ریاکاریها و دروغهای شرم آور هستند تا کنون به بدویّت و توحش ذاتی عقلانیّت ابزاری اسلامیّت مختوم شده اند که سوخت و ساز آن فقط مکّاریّت و خُدعه و ریاکاری و شرارت در تحت پوشش «خیرخواهی» بوده است. امروزه روز بعد از تقریبا نیم قرن سیطره حکومت فقاهتی و فعّال بودن گیوتین خونریز الهی بر شاهرگ مردم ایران باید با دلاوری بر تمام آنچه که صوفیان و عارفان ایرانی، روزی روزگاری از سر ناگزیری در حدیث دیگران بازگو میکردند، سفت و سخت خط بُطلان کشید و تلاش کرد تا خود فرهنگ ایران به سخن در آید و آنچه را که به ذات و گوهر خودش هست با دلاوری و رادمنشی عبارتبندی کند و بر زبان و قلم براند. فرهنگ ایرانی ضرورتی ندارد که بخواهد خودش را در البسه دیگران بیاراید؛ زیرا به ذات خودش بسیار زیبا و دلآرا و خجسته و ژرفمایه است و اصالت گوهری دارد. برای چیره شدن بر دروغهایی که قرنهای قرن به نام «مغز قرآن و اسلامیّت»، تبلیغ و ترویج و تحمیق و تلقین و حُقنه شدند و همچنان میشوند، باید آموخت که رادمنشانه در مقابل آنها قیام سرفرازانه کرد و اصالت فرهنگی و تاریخی و ایرانی خود را بدون هیچ ترس و واپسنشینی بر قلم و زبان راند. دوران دروغهای راستین برای همیشه و ابد سپری شد. اینک عصر رادمنشی و خویشباشی و خویشکاری و رقص شعله های آتش وجودی است که اعتبار دارد و ارزشمند هست.
4- انتقاد در حیطه چارچوب خودیها و انتقاد از چشم انداز خویشاندیشان
یکی از فاجعه بارترین خصوصیات مومنان به مذاهب ایمانخواه و ایدئولوژیهای مدرن در این است که انتقاد را فقط در چارچوب حدّ و مرزهای اعتقادات امّتی و همعقیدگان ایدئولوژیکی محدود و مسدود کرده اند. حتّا اگر صحبت از سنجشگری و انتقاد منطقی نیز بشود، فقط در حوزه دربسته و چارچوب سازمانی و حزبی و تشکیلاتی پذیرفته میشود. بحث «انتقاد و انتقاد از خود در ایدئولوژی مارکسیسم»، نه تنها با «کریتیک/Critic» در معنای فلسفی و دانشپژوهی اش هیچ سنخیّتی ندارد؛ بلکه بیش از هر چیز به معنای تلاش برای استتار تمام معایب عقیدتی/خشت و بند ایدئولوژی و رفتارهای پراکتیکی مومنان است. اگر تمام منتقدان ادیان و مذاهب ایمانخواه و ایدئولوژیهای شابلونی به سنجشگری مبانی اعتقاداتی و رفتارهای پراکتیکی مومنان اقدام کنند و قویمایه ترین استدلالهای متّقن و برهانهای خدشه ناپذیر را در زبان و قلم عبارتبندی کنند، در گوش و رفتار و نگرش مومنان، هیچگونه تاثیری ندارد، چه بسا به واکنشهای خصومت آمیز آنان در تقابل با منتقدان نیز مختوم شود. تاریخ سنجشگری ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهای دینی شده مدرن نشان میدهد که مومنان و مقلّدان و امّت و گلّه همعقیدگان در موقعیّتی هستند که از راه مناسبات وابستگی و کانالهای ارتباطی و به هم پیچیده شدنهای کمپلکس مکانیکی افت و خیز میتوانند نسبت به تمام منتقدان خود، دیوارهای باریگادی ایجاد کنند و هم معتقدان را از هر گونه تاثیر پذیری محفوظ بدارند، هم اعتقادات خود را از تحوّلات و دیگرگون شدگیهای اساسی ممانعت کنند.
تاریخ بشر تا امروز اثبات کرده است که هر گونه پیشرفت و دگرگشتی که در جوامع بشری برای خوشزیستی و آزادی و ارجگزاری به کرامت وجودی انسانها تا امروز رخ داده است، فقط محصول اندیشیدنها و سنجشگریهای انسانهای خویشاندیش و قائم به ذات بوده است که سرفرازی و بلندی جویی انسانها و جوامع بشری را رقم زده اند. وحشت مومنان ادیان ایمانخواه و امّت همعقیدگان ایدئولوژیکی از انسانهای خویشاندیش نه به دلیل انتقادهای متّقن آنان است؛ بلکه به دلیل رادمنشی و استقلال اندیشیدن و قائم به ذات بودن آنهاست که میتوانند الگویی شایسته و انگیزنده برای دیگران باشند. ایزوله کردن و گریختن از انسانهای خویشاندیش و سکوت مغرضانه در باره افکار و ایده های آنان و حتّا قتل فیزیکی و نابود کردن آثار و ردّپاهای انسانهای خویشاندیش از اهمّ وظایف مومنان و همعقیدگان است؛ یعنی مومنانی که عظیم ترین موانع در سر راه تحوّلات خجسته و ارزشمند در جوامع بشری هستند.
5- منفعتهای آدمی و ابزار شدن همه چیز
وقتی که انسانها بخواهند برای رسیدن به اهداف و آرزوها و ترضیه امیال و غرایز و سوائق و منفعتهای خودشان اقدام کنند، بالطّبع هر چیزی که بخواهد به ضرر و زیان آنها تمام شود از آن پرهیز میکنند و تا میتوانند امکانهای استعدادی و توانمندی و فکری و تجربی و مطالعاتی خودشان را بر چیزهایی تمرکز میدهند که در سمت و سوی مقاصد و اهدافشان باشند. تا اینجا جای چون و چرا نیست؛ زیرا هر انسانی به ذات خودش در جستجوی سعادت فردی و واقعیّت بخشی به رویاهایی است که در خیالات و مغز خودش میپروراند. فاجعه فقط از زمانی آغاز میشود که انسان بخواهد برای رسیدن به اهداف و مقاصد خودش از هر چیزی «ابزار» بسازد و هر چیزی را وسیله ای کارگشا برای رسیدن به مقاصد و اهداف و ترضیه امیال به کار گیرد و سپس برای توجیه گفتارها و رفتارها و کردارهای خودش به ایمان داشتن به «اعتقادات و ادیان و مذاهب و ایدئولوژیهایی» استناد کند که بر پایه هیچ منطق باهمجویی و باهماندیشی و باهمکاوی و باهمپرسی ریخته نشده اند؛ بلکه بر نصوص و احکامی جبری و هرگز انتقادناپذیر و برچسب حقیقت محض کوبیده شده بنا شده باشند.
هر کجا که منفتخواهیهای آدمی و ترضیه و برآورده شدن آنها از راه اعتقادات مذهبی و مبانی ایدئولوژیها اخذ شده باشند، همانجا نیز میتوان علّت و ریشه فروپاشی مناسبات اجتماعی و کشورداری و اضمحلال و قهقرائی اخلاق فردی و اجتماعی را ردّیابی کرد. در جامعه ای که منفتخواهی فردی از کانالهای عقیدتی و مذهبی و ایدئولوژیکی امکانپذیر شوند، نمیتوان هیچگاه به پیشرفت و مسئولیّت و شکوفایی و مناسبات درخور کرامت و شرافت و ارجمندی انسانها امیدوار و کامیاب بود؛ بلکه فقط میتوان جامعه ای از ریاکاران و متظاهرین و خُدعه گران و سالوسان و خبیثان عبوس و تبهکاران زندگی سوز را تجربه کرد که شبانه روز به دنبال تامین و ترضیه منافع فردی هستند با استفاده از هر چیزی که وسیله شده است در راه کسب منفعتهای فردی. در چنین جوامعی، هیچکس نه تنها به دیگری اعتماد ندارد؛ بلکه انسان نیز از گوهر ارجمندی و خداوندی و شاهنشاهی و کرامت وجودی اش به کالایی خریدنی و فروشی تبدیل شده است. حکومت فقاهتی در فاصله تقریبا نیم قرن آزگار با کاربست گیوتین اقتلویی و آمریّتهای جبری توانست با تکیه به «نصوص قرآنی و اخلاق اسلامیّت» و راهنما و اسوه حسنه قرار دادن «الگوی اشرف مخلوقات» از ایرانیان، کالاهای بُنجل تجاری برای کسب و کارهای منفتخواهی حکومتی و استقرار اراده رُعب افکن و کاربست جبّاریّت شهوت آلود حکومتگران برای ترضیه حرص افسار گسیخته قدرت و اقتدار انحصاری آنها بار آورد. اکثریّت جامعه ایرانیان درونمرزی و برونمرزی، قربانی «اخلاق هزارنبشه ریاکاری و سالوسی اسلامیّـت» شده اند و تا زمانی که زهر اخلاق اسلامی در رگهای ایرانیان جاری است، جامعه ایرانی هرگز متحوّل نخواهد شد؛ ولو سیستم فقاهتی همین فردا در یک چشم بر هم زدن همچون حباب بترکد و نابود شود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ریشه هایی که از همین امروز میتوانند آینده با شکوه را بیافرینند
دروود بر خانم اباذری،
اندکی صحبتهای دم دست.
نیازی به بازشکافی و تفسیر و توضیح و تشریح آنچنانی نیست. صمیمیت فردی در کلام واتاب دارد و میتوان به آسانی به عمق آنچه در وجود شماست، پی برد و آفرینها گفت.
نویسنده این مطلب، پیچیده ترین معضلات انسانی را در ساده ترین فرم ممکن با صداقت و راستمنشی فردی بر زبان آورده است؛ آنهم با تکیه به تجربیات بی واسطه و ملموس و حسّی و برداشتهای فردی. بر نکاتی تمرکز کرده است که طیف آچمزهای ایرانی [= آکادمیکرها، تحصیل کردگان، کنشگران] تا امروز هیچ بهایی به آنها نداده اند و فقط به علایق عقیدتی و تشکیلاتی و رقابتهای سیاسی خود پرداخته اند. چفت و بست این مقاله بر گرداگرد حقایق آشکار؛ امّا تلخ و گزنده میچرخند که هیچکس نمیخواهد گوهر ارزشمند آنها را موضوع اندیشیدن و اقدامها و ابتکارات و راهبُردهای بایسته و ملزوم به حساب آورد. فقط فهمیدن عصّاره این مطلب کفایت میکند تا آنانی که ادّعای ایراندوستی و مردمدوستی میکنند، سرانجام بفهمند و دریابند که نسل جوان و زخمین و صدمه دیده و غارت شده ایرانیان بر کدام قلّه های فرزانگی ایستاده اند و فسیل شدگان روزگار جنگهای عقیدتی و ایدئولوژیکی در اعماق کدامین خفّتهای حضیض آلود و ذلالتها هنوز میخکوب مانده اند. پیام نسل خانم اباذری در یک جمله ستودنی و عمیق عبارتبندی شده است: «ما به سوی ریشه ها و اصالت مان باز می گردیم تا آینده روشن بنا کنیم».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان