پرسشی مدتهاست در اذهان بهوجود آمده است و آن اینکه چرا در ایران کنونی هیچ پروژه فکری مؤثری طراحی نمیشود یا دستکم تعداد اندکی پروژه مفصلبندی میشود و پامیگیرد. از آن مهمتر اینکه چرا همین اندک پروژهها در سطح نخبگان مورد بحث قرار نمیگیرند و به گفتوگوهایِ عمومیِ مسئلهمحور نمیانجامند.
اگر دو مؤلفه «تعدد منابع» و «ابزارهای نو مانند هوش مصنوعی» را از تحلیلمان خارج کنیم، چه پاسخی برای پرسشهای پیشگفته وجود دارد؟ تلاش میکنم از زاویهای به این بحث ورود کنم.
در گذشته، احزاب و جریانهای فکری وجود «راهنمای عمل» را بخش مهمی از هویت خویش تلقی میکردند. بدینمعنا که نخست از طریق «مسئلهشناسی»، بر طرز تفکر و جایگاه خود نور میتاباندند و سپس، براساس «تجویز»های برآمده از مسئلهشناسیشان سراغ حل مسائل میرفتند.
این الگوی حل مسئله از تقاطع مسئلهشناسیِ دقیق و تجویزِ سنجشپذیر انجام میگرفت و بخشی از آن ناشی از «آرمان» احزاب و جریانهای فکری بود که بهمثابه قطبنما عمل میکرد. وجود این «آرمان» میتوانست به عضوگیری، تکثیر ایدهها، افزایش تیراژ نشریات و کتابها، و یا دستکم حفظ پتانسیلها بینجامد.
با نگاهی به آنچه پس از انقلاب اسلامی گذشته است، میتوان نمونههایی را استخراج کرد. بهعنوان مثال پروژه موسوم به «قبض و بسط» که از سوی دکتر عبدالکریم سروش مطرح شد، توانست به بحثهایی دامنهدار در سطح حوزه، دانشگاه و همچنین نشریات بینجامد. به همین سیاق میتوان پروژههای دیگری را نیز برجسته کرد که سوابق مکتوب آن در نشریات و کتابها موجود است.
سه قطب اقتصادی موجود در ایران، یکی نهادگرایان (حلقه «دین و اقتصاد»)، دیگری بازارگرایان (حلقه «نیاوران» و جریانهای متأخر آنها) و سپس، چپگرایان (حلقه نشریه «گفتگو» و سایت «نقد اقتصاد سیاسی) نیز کمابیش نمودی از این وضعیت هستند. جریانهایی که دارای آرمان هستند، و تؤامان از «مسئلهشناسی» و «تجویز» برخوردارند و طی سالها توانستهاند نسبت به حفظ خود بکوشند و گاه، جریانساز هم بشوند.
اما تأکید من در این نوشته بیشتر بر جریانهای سیاسی است. در بادی امر، بهنظر میرسد جریانهای سیاسی کشور با وضعیت «بیآرمانی» مواجه شدهاند. بدینمعنا که حسب شرایط کشور از آرمان تهی شده و در نتیجه، قطبنمای خویش را از دست دادهاند و نهایتاً «روششناسی»شان بهسطح «دشمنشناسی» تنزل کرده است.
علاوه بر این، جریانهای سیاسی برخلاف نحلههای فکری- فارغ از داوری ارزشی آنها- از نظریههای قابل تطبیق نیز بیبهره شدهاند. به عبارتی، در مقام ثبوت سخن بسیار میگویند اما در مقام اثبات سخن شنیدنی عرضه نمیکنند و به عبارتی از بازار سیاست حذف شدهاند.
این وضعیت وخیم حوزه سیاست در ایران را میتوان «موجسواری تئوریک» نام نهاد. این موجسواری برآمده از درک نامناسب شرایط اجتماعی، و مشخصاً عدول از چارچوببندیهایِ افقبخش نظیر «طبقه»، «منزلت» و «قدرت» است. براساس تحلیلهای طبقاتی متأخر، جریان سیاسی میتواند فهمی دقیقتر از آنچه در جامعه میگذرد، ارائه دهد و مشخصاً بلوکها و برشهایی از جامعه را سوژه گفتوگو، تعامل و بسیج سیاسی و اجتماعی قرار دهد.
حال آنکه گفتارهای رهزن، که بخشی ناشی از «ترجمهزدگی» و بخشی دیگر برآمده از «مسئلهناشناسی» است عائدیای جز سرگردانی نداشته است. چنانکه مشاهده میکنیم برای یک ساختار مشخص سیاسی، با اقتصاد سیاسی کمابیش روشن، انبوهی تئوری «توسعه» و «عدالت» تجویز شده است بیآنکه به سطوح زیربنایی آن نظریات توجه شده باشد.
این وضعیت تا حدی تراژیک و گاه کمیک است که حتی اگر صاحبان تئوری مشهور از گور برخیزند، قادر نخواهند بود با تابعان امروز خود به گفتوگو بپردازند. جاناتان فلوید، در کتاب «فلسفه سیاسی به چه کار میآید؟» در باب دو مؤلفه «حضور» و «تأثیر»- که سیاست ایران نیز با آن دست به گریبان است- مینویسد: «... سیفالاسلام قذافی را در نظر بگیرید که دکترای خود را از مدرسه اقتصادی لندن دریافت کرد[...] آیا تفاوتی در لیبی ایجاد کرد؟ اگر داستان او چیزی را در مورد فلسفه سیاسی ثابت کند، فقط این است: صِرفِ حضور، دلیلی بر تأثیر نیست، همانطور که تأثیر دلیلی بر بهبود نیست».
به عبارتی ما نیز با حاضرانی مواجه هستیم که سخن بسیار میگویند، اما بر جامعه و سیاست تأثیر عمیق و مثبتی نمیگذارند. وضعیتی که زیگموند باومن از آن با «سیالیّتِ سیاست» یاد کرده و توضیح میدهد که استراتژیهای بلندمدت و برآمده از آرمان جای خود را به تاکتیکهای واکنشی و اپیزودیک مبتنی بر منفعت میدهند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آقای حجاریان مسئله مهمی را…
آقای حجاریان مسئله مهمی را طرح میکند اما تحلیل او یک بخش اساسی را نادیده میگیرد. او از نبود پروژههای فکری، نبود آرمان سیاسی و سقوط جریانها به سطح واکنشهای کوتاهمدت سخن میگوید. این نکتهها درست هستند اما او دلیل اصلی این وضعیت را به خود ساختار قدرت و کارنامه همین جریان امنیتی پیوند نمیدهد.
شما با جامعهای روبهرو هستید که یک قرن تمام فرصت تولید الیت، نهاد و تفکر مستقل را از دست داد. هر زمان نسلی از روشنفکران، پژوهشگران یا سیاستورزان شکل گرفت، یا حذف شدند یا جذب ساختار قدرت شدند یا در مهاجرت فرسوده شدند. در چنین فضایی پروژه فکری پایدار شکل نمیگیرد. گفتگو ادامه پیدا نمیکند. اندیشه به چرخه تولید و بازتولید نمیرسد.
ریشه ناتوانی امروز در تولید الیت فقط به جمهوری اسلامی محدود نمیشود. ساختار سیاسی در ایران طی صد سال گذشته الیتکشی سیستماتیک انجام داد. هر کس سر برآورد حذف شد. هر جا توان رشد دیده شد سرکوب شد. این روند هم در دوره پهلوی دیده شد و هم در دوران حکومت فعلی. جامعه فقط زمانی الیت میسازد که فضا باز باشد. آزادی اندیشه وجود داشته باشد. قدرت از نقد نترسد. در جامعه بسته امکان رشد هستههای دانش، تفکر و مدیریت وجود ندارد.
الیت ایران در اواخر قاجار فرصت تنفس پیدا کرد. آن نسل توانست فکر تولید کند و نهاد بسازد. بعد از آن مسیر بسته شد و تا امروز هم بسته مانده است. روشنفکر، پژوهشگر و نظریهپرداز زمانی زنده میماند که امنیت فکری و آزادی بیان داشتهباشد. حکومتی که بر حذف بنا شده نمیتواند الیت بسازد. فقط مصرفکننده الیت وارداتی و الیت سرکوبشده است.
حجاریان از بیآرمانی حرف میزند اما نمیگوید که سرکوب سازمانیافته هر نوع آرمان مستقل چگونه این وضعیت را ساخت. او از فقدان نظریه قابل تطبیق مینویسد اما اشاره نمیکند که چرا هر کوشش نظری مستقل یا امنیتی شد یا مهر ضدیت خورد. در غیاب آزادی، هیچ جریان فکری به بلوغ نمیرسد و سیاست به همان چیزی تبدیل میشود که او توصیف میکند؛ تاکتیکهای مقطعی، شعارهای لحظهای و واکنشهای عصبی.
او به نمونههایی در گذشته اشاره میکند اما این نمونهها نیز در همان حد بحثهای دروننخبگانی باقی ماندند. قدرت اجازه نداد این پروژهها به عرصه عمومی برسند. وقتی ساختار بسته باشد، پروژهسازی تبدیل به تلاش خصوصی و محفلی میشود. جامعه از آن بهرهمند نمیشود و یک انباشت فکری پایدار شکل نمیگیرد.
اشاره او به موجسواری تئوریک دقیق است اما این موجسواری محصول واقعیات سیاسی کشور است. وقتی احزاب واقعی اجازه شکلگیری ندارند، وقتی رسانه مستقل دوام ندارد، وقتی نهاد مدنی از هم پاشیده، جریانهای سیاسی فقط روی موج میمانند چون امکان ساختن ریشه ندارند. ریشهسازی نیازمند امنیت، آزادی، گردش قدرت و احترام به فکر مخالف است.
تحلیل درست زمانی کامل میشود که روشن شود چرا این چرخه معیوب ادامه یافته. دلیل آن در خود ساختاری است که مدام روشنفکر را حذف کرد، نهاد را نشکفت، سیاست را امنیتی کرد و جامعه را از امکان تولید فکر محروم ساخت. تا زمانی که این ساختار پابرجاست، مشکل نه با توصیههای نظری حل میشود و نه با یادآوری گذشته.
اسماعیل مرادی
از کوزه همون برون تراود که در اوست!
درووود!
اندکی صحبت دم دست.
این حرفهایی که آقای حجّاریان زده است، کشکیّات بی مغزی هستند که فقط از اذهان وامونده در بلاهتهای عقیدتی و ایدئولوژیکی برمیخیزند؛ یعنی از ذهنیّت و قلم و زبان کسانی که عمرا نه تاریخ و فرهنگ ایران را میشناسند،؛ نه حتّا همان مذهب و دین کتابی خود را.
1- حکومت فقاهتی از روز اول فقط مقلّدان احمق و تابع را بال و پر داد و به گرداگرد خودش چید. حکومت آحوندی، چیزی را درو میکند که با دستان خودش در خاک جامعه کاشته است در فاصله نیم قرن آزگار. بذری کاشتند که محصولش فقط بلاهت و حماقت و رذالت محض با زلم زیمبوهای الهی آغشته به هم است. در عالم اندیشیدن و فکر و جستجو، شخصی به نام «عبدالکریم دبّاغ»، نه سر پیاز است، نه ته پیاز است. نه اصلا شعور و فهم بچّه های کودکستانی را دارد. یه بیسواد تمام عیار و رسوا و شیّاد. همان عنوان کذّایی کتاب مملوّ از ترّهاتگویی ایشون رسواگر ذهنیّت به شدّت استبدادی و تملّک خواه و جامع العلومی اراده الله است که در خوشگلنویسی مشارالیه واتاب پیدا کرده است برای همچنان تحمیق و خرفت کردن ابلهانی به نام حجّاریان و امثالهم. خود کلمه «قبض» رسواگر همه حرفهاست و به بازشکافی و سنجشگری محتاج نیست. حضرت دبّاغ و ابلهانی همتراز خودش بر این عقیده اند که اول باید قدرت و اقتدار را در قبضه مطلق خود گرفت و سپس حسب ضرورتهای عاجل و سوپاپ اطمینانی، آن را در جامعه «بسط داد و مجدّدا تحت قبضه قدرت حاکمیّت الهی» در آورد. فقط احمقها هستند که نمیتوانند پسزمینه های هولناک عقیدتی و ایدئولوژیکی و مرام و مسلکی شیّادانی مثل دبّاغ را کشف کنند؛ وگر نه آدمی که یه ارزن شعور و فهم داشته باشد از همان دو کلمه «قبض و بسط» به کنه نیّات حضرت ابله به تقصیر پی میبرد.
2- با آویزان شدن به هزاران تئوریهایی که در ذهنیّت اساتید و متفکّران و استادان دانشگاههای باختری اندیشیده شده اند، نمیتوان هرگز از باتلاقی که مردم ایران به همّت حکومت گیوتینی الاهیون در آن فرو چلیده اند، میلیمتری جابجا شد. راه حلّ مسائل ایران، آویزون شدن به این تئوری و آن نظریّه وارداتی از باختر زمین و همچنین تکیه به محتویات قرآنی/ترّهات کاپیتالی مارکس/ و امثالهم نیست. تاریخ و فرهنگ ایرانیان، کلیدی ترین و شاهراهها و شالوده های عظیم و بی همتایی را پروریده و زایانده است که تا امروز در طول هزاره ها از طرف حاکمان نالایق، مدام کوبیده و واپس رانده و پایمال شده اند. ما برای تحوّلات اجتماعی به هیچ آلات و ادوات عاریتی محتاج و ملزوم نیستیم؛ بلکه ما به دیدن خویشتن در آیینه رادمنشی و دلاوری و استقلال هویّت ایرانی خود باید بکوشیم تا بتوانیم آنچه را که قرنهای قرن زیر پا گذاشتیم از زمین خفّت و ذلالت برداریم تا برای سکّویی به سوی اوج بزرگی جویی و ارجمندی و آدمییگری و خود بودن دست پیدا کنیم. هر گاه از میان اینهمه مدّعیان هارت و پورت کن عرصه های بی مقدار سیاست وطنی و تحصیلات اقتباسی و تقلیدی، ده نفر پیدا شوند که بتوانند استقلال فکر داشته و رادمنش در رفتار و گفتار و کردار باشند، آنگاه میتوان امیدوار بود که از باتلاق حکومت فقاهتی نم نم بیرون خزید و خود را به حیث ایرانی بازیافت. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان