بحران فروپاشی و پروژه مدیریتشده قدرت در ایران
حکومت ایران به آخر خط رسیده است. شبکه نیروهای نیابتی که روزی نقش سپر دفاعی در سوریه، عراق، لبنان و یمن را داشتند یکی پس از دیگری از بین رفتند یا به شدت ضعیف شدند. این شبکه دیگر توان گذشته را ندارد. بحرانهای داخلی نیز بیوقفه عمیقتر میشوند و از همه طرف به نقطه انفجار رسیدهاند. وضعیت حکومت رو به فروپاشی است و این واقعیت برای همه آشکار شده است.
جنگ دوازده روزه دست حکومت را کاملاً رو کرد. ضعف، ناتوانی و بیاعتباری تهدیدهایش را برملا کرد. حکومتی که زمانی خود را یک قدرت منطقهای میدانست در یک فاصله هزار کیلومتری از یک کشور کوچک ضربهای سنگین خورد. اکنون برای بقا گزینهای جز عقبنشینی ندارد ولی تلاش میکند این عقبنشینی را طوری مدیریت کند که ظاهر خود را حفظ و عمرش را کمی طولانیتر کند.
فساد ساختاری درون حکومت هدفی جز غارت دارایی مردم باقی نگذاشت. برای ادامه حیات خود بر سرکوب و نفوذ در اپوزیسیون تکیه کرد تا آن را دچار اختلاف و فرسایش کند. قتلهای زنجیرهای در همین راستا طراحی شد تا کسانی را که توان سازماندهی یک قیام سراسری داشتند از میان بردارد. عدهای از زندانیان سیاسی که توان تحمل شکنجههای سنگین را نداشتند جذب شدند و بعدها در قالب نیروی نفوذی به خارج از کشور فرستاده شدند. افراد آموزشدیده از نیروهای تودهای، فدایی و دیگر جریانهای چریکی نیز در همین چارچوب به کار گرفته شدند.
این افراد در نهادهای تازهتأسیس و سازمانهای مدنی در خارج کشور نفوذ کردند و جایگاه رهبری و مدیریت را به دست گرفتند. برای تقویت این نفوذ، نیروهای امنیتی باتجربه تحت عنوان ریزشی وارد عرصه شدند و بخش مهمی از مدیریت جنبشهای خارج کشور را در دست گرفتند. حکومت با این امکانات روی دو پروژه موازی کار کرد. از یک طرف درک میکرد که سرنگونی نزدیک است و باید اپوزیسیون را درگیر جنگ داخلی و فرسایشی کند. از طرف دیگر طرحی جایگزین برای مدیریت دوران سقوط آماده کرد.
در اوج جنبش مهسا، زن زندگی آزادی، که جامعه به یک همبستگی کمنظیر رسیده بود، حکومت از نفوذ قدیمی خود در اطراف رضا پهلوی استفاده کرد. این خط نفوذ تلاش کرد این تصور را به او منتقل کند که مردم او و خاندانش را صدا میزنند و زمان رهبری رسیده است. ابتدا ایده تشکیل شورای متشکل از سلبریتیها و یک چهره کرد مطرح شد و منشوری به نام مهسا منتشر شد. حکومت دقیقاً میدانست این حرکت جریانهای چپ، جمهوریخواهان، ملیتها و مجاهدین خلق را نگران میکند و باعث واکنش تند میشود. همین اختلاف همان چیزی بود که حکومت دنبال آن بود.
پس از موفقیت این طرح، قدم بعدی ایده وکالت دادن به رضا پهلوی بود که طراحی آن از سوی یک چهره شناختهشده وابسته به حکومت اجرا شد. از یک طرف ویدیوهای ساختگی در حمایت از خاندان پهلوی پخش شد. از طرف دیگر نفوذیهای حکومت در نقش هوادار رضا پهلوی با توهین و حمله به مخالفان، چهره او را تخریب کردند. حکومت از این کارت ابتدا برای انحراف و اختلافافکنی استفاده میکرد اما بعدها آن را به یک پروژه موازی تبدیل کرد.
هدف این بود که اگر حکومت مجبور به سرنگونی شود، فروپاشی را به شکلی مدیریت کند که زیرساختهای پشت پردهاش صدمه نبیند. مطرح کردن رضا پهلوی به عنوان گزینه جایگزین، برایش یک راه نجات بود. بسیاری از افرادی که در اطراف رضا پهلوی فعال شدند سابقه عضویت در نیروهای امنیتی یا تجربه همکاری با نهادهایی مانند کا گ ب داشتند. این افراد خود را پشیمان از گذشته معرفی کردند و با نقد مبارزه علیه شاه وارد اردوگاه هواداران رضا پهلوی شدند.
پروژه 57 نیز در همین چارچوب شکل گرفت. هدف این بود که تمام مسئولیتها و خطاهای گذشته بر دوش نسل 57 انداخته شود. وزارت اطلاعات این طرح را طراحی کرد و با کمک نیروهای جداشده از اپوزیسیون که جذب نهادهای امنیتی شده بودند آن را بهطور گسترده تبلیغ کرد. طرفداران دیکتاتوری سابق نیز برای سفیدکردن گذشته خود به شدت از این خط استقبال کردند. نتیجه این شد که نسل امروز از تجربه نسل گذشته جدا شد و یک شکاف عمیق میان دو نسل ایجاد شد. این شکاف یکی از موثرترین ابزارهای حکومت برای ضربهزدن به همبستگی اجتماعی بود.
برای حکومت، اگر سقوط قطعی شود، بهترین سناریو روی کار آمدن رضا پهلوی است. اطراف او پر از نیروهایی است که وابستگیشان به حاکمیت قابل انکار نیست. با چنین ترکیبی امکان انتقام مردم از سردمداران حکومت کاهش پیدا میکند و امکان بازسازی در ساختاری جدید فراهم میشود. حکومت ابتدا از رضا پهلوی برای اختلافافکنی استفاده کرد اما اگر مجبور به عقبنشینی کامل شود از همان مسیر برای مدیریت سقوط خود بهره میگیرد. این سناریو برایش کمهزینهترین راه است و هم میتواند مردم را فریب دهد و هم حمایت آمریکا، اروپا و اسرائیل را جلب کند.
حکومت از حضور گسترده نیروهای امنیتی در اطراف رضا پهلوی یک مزیت مهم برای خود ساخته است. هر زمان که رضا پهلوی از چارچوب مورد نظر حاکمان خارج شود یا مسیر متفاوتی انتخاب کند، همین حلقه نزدیک میتواند او را کنار بزند و پروژه را به سمت دیگری هدایت کند. حذف او برای این شبکه کار پیچیدهای نیست و دقیقاً به همین دلیل این سناریو برای حکومت یک ابزار کمخطر به حساب میآید.
این شیوه از خود سرنگونی مدیریتشده سابقه طولانی دارد. حکومتهای بحرانزده در کشورهایی مانند روسیه، مصر و سودان از همین الگو استفاده کردند. در روسیه ساختار امنیتی قدیم با تغییر چهره و جابهجایی کنترلشده قدرت از فروپاشی کامل جلوگیری کرد. در مصر حلقه امنیتی با یک جابهجایی سریع چهره سیاسی، انقلاب را از مسیر اصلی خارج کرد. در سودان نیز بخشهایی از ارتش و امنیت، سقوط حکومت را مدیریت کردند تا قدرت در همان ساختار قدیمی بچرخد.
این مدل دقیقاً همان چیزی است که میتواند در ایران نیز اجرا شود. حکومت با اتکا به نفوذ در اطراف رضا پهلوی از یک طرف اختلاف ایجاد میکند و از طرف دیگر اگر مجبور به عقبنشینی شود، همین سناریو را برای مدیریت دوران سقوط به کار میگیرد.
رضا پهلوی میتوانست به یک ظرفیت جدی در مسیر گذار به دموکراسی تبدیل شود اما در عمل وارد مسیری شد که حکومت هوشمندانه برای او طراحی کرده بود. اتاق فکر حکومت به شکلی حسابشده این تصور را در ذهن او تقویت کرد که تنها چهره تعیینکننده آینده ایران است. این توهم با حضور افرادی که خود را ریزشی معرفی میکردند و در واقع بخشی از شبکه امنیتی بودند، هر روز تقویت شد.
یکی از همین افراد ادعا کرد بیش از هشتاد درصد مردم ایران طرفدار رضا پهلوی هستند. این عدد ساختگی بود و هدف آن فقط افزایش توهم قدرت و دور کردن او از واقعیت جامعه بود. مقایسه این ادعا با دادههای تاریخی نشان میدهد چقدر غیرواقعی است. بر اساس برآوردهای علمی میزان حمایت از خمینی در سال ۵۷ تنها بین سه تا پنج درصد بود. در آن زمان حدود هفتاد درصد جمعیت ایران در روستاها و شهرهای کوچک زندگی میکردند و هیچ نشانهای از حمایت گسترده آنان در گزارشهای همان دوره دیده نمیشود.
این نحوه بزرگنمایی یک الگوی تکراری است. حکومت با ساختن اعداد غیرواقعی و ایجاد تصویر غلط از محبوبیت، فرد را از واقعیت اجتماعی جدا میکند و او را در مسیری قرار میدهد که قابل مدیریت و هدایت باشد.
اسماعیل مرادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جناب مرادی
.
جناب مرادی، مشکل اصلی استدلال شما این است که یک سفر چندروزهٔ سیاسی رضا پهلوی را کنار سابقهٔ مسلحانه و تجاوزکارانهٔ مجاهدین خلق گذاشتهاید. این قیاس از پایه غلط است و نشان میدهد منطق تحلیل شما از واقعیت دور است. یکی در سفر با ملاقاتهای سیاسی و رسمی با مقامات خارجی حضور داشت، دیگری در همان زمان جنگ کنار ارتش دشمن ایستاده و علیه مردم خود اسلحه کشید. چگونه ممکن است کسی چنین قیاس آشکار و بیمنطق را مطرح کند؟
رضا پهلوی در آغاز جنگ ایران و عراق رسماً به جمهوری اسلامی نامه نوشت و به عنوان خلبان اعلام کرد حاضر است از کشورش دفاع کند، در حالی که مجاهدین در همان سالها کنار صدام ایستادند و علیه مردم خود اسلحه کشیدند.
در مورد «اسناد رسمی» نیز کافی است به حمله مسلحانه فروغ جاویدان با تانک، توپ و هزاران کشته اشاره کرد؛ این واقعیت تاریخی خود گواه روشن همکاری مجاهدین با دشمن است و هیچ کمبود سند رسمی نمیتواند آن را پاک کند.
آقای مرادی، چرا همان انتقاد و درخواست همکاری را از خانم مریم رجوی نمیکنید تا با بقیه اپوزیسیون کنار بیاید؟ چرا فشار و توقع اتحاد همیشه روی رضا پهلوی است، حتی وقتی به قول خودتان پایگاه مردمی کافی ندارد؟ این نوع نگاه یکطرفه نشان میدهد شعار اتحاد بیشتر ابزاری برای اعمال فشار بر یک نفر است تا واقعی.
بحث «ائتلاف امروز» هم بیمعنی است؛ نیروهایی که باید دو دهه پیش کنار هم مینشستند، ننشستند و امروز شعار اتحاد تنها کشدادن یک بحث بینتیجه است. ما کسی را حذف نکردهایم و هیچ فرد یا گروهی حق ندارد دیگری را محروم کند؛ مشروعیت و تصمیم نهایی با مردم است و هر جریان باید با کارنامه و عملکرد خودش سنجیده شود، نه با قیاسهای کشدار و مغشوش.
همچنین هر کسی حق دارد با کسانی که قابل اعتماد نمیداند یا در پیشبرد اهدافش همراه نیستند، همکاری نکند. نمونه روشن آن کسانی هستند که حاضرند با جمهوری اسلامی همکاری کنند ولی با رضا پهلوی همکاری نمیکنند. مجاهدین خلق یکی از این نمونهها هستند؛ اگر از آنها بپرسید، امکان ندارد کنار رضا پهلوی قرار بگیرند. حرف ما بر اساس واقعیت و عملکرد است، نه حدس یا ایدئولوژی.
جناب مرادی، مشکل دیگر استدلال شما قیاس آمریکا و شوروی علیه هیتلر با وضعیت اپوزیسیون ایران است. این مقایسه نه تنها بیربط بلکه خندهدار است؛ در یک طرف قدرتهای بزرگ با تهدید وجودی روبرو بودند و تصمیماتشان مبتنی بر ملاحظات استراتژیک بود، در طرف دیگر مجاهدینی هستند که در همان زمان کنار ارتش دشمن ایستادند و شما انتظار دارید رضا پهلوی با آنها اتحاد کند. چنین قیاسی نشان میدهد فهم شما از واقعیت تاریخ و منطق سیاسی تا چه حد دور از انصاف و عقلانیت است.
جناب مرادی، اگر حرفهایم را رک و بیپرده مطرح کردم، صرفاً برای روشن شدن بحث بود. قصد بیاحترامی یا توهین نداشتم و امیدوارم چنین تلقی نشود.
دوست گرامی جناب آذری، اجازه…
دوست گرامی جناب آذری،
اجازه بدهید پاسخ را روشن، مستقیم و بر پایه چند نکته محکم مطرح کنم تا گفتگو از فضای احساسی خارج شود و به اصل بحث برسد.
شما مسئله را فقط به گذشته یک جریان و خط قرمز یک فرد محدود میکنید، اما من بر یک اصل تکیه میکنم. شما نمیتوانید سیاست را بر پایه حذف بنا کنید. سیاست بر پایه منافع ملی و توان مدیریت بحران تعریف میشود. هیچ کشوری با پیشفرضهای شخصی یا کینههای تاریخی به جمعبندی سیاسی نمیرسد.
در جنگ جهانی دوم آمریکا و شوروی کنار هم ایستادند. این دو کشور اختلاف ایدئولوژیک شدید داشتند و سالها بعد وارد جنگ سرد شدند. اما در لحظه بحران انتخاب کردند اختلافها را کنار بگذارند چون اولویت شکست فاشیسم بود. این یک نمونه روشن از سیاستورزی بر اساس منافع ملی است. اگر این منطق برای قدرتهای بزرگ کار میکند، چرا برای نیروهای سیاسی ایرانی نباید قابل تصور باشد
در مورد مجاهدین هم شما یکطرفه به موضوع نگاه میکنید. همکاری این سازمان با عراق مطرح شده. در مقابل میتوان پرسید اگر همکاری یک جریان معیار حذف است، پس آیا منتقدان نمیتوانند به روابط رضا پهلوی و اسرائیل اشاره کنند و همان ادعا را مطرح کنند شما خودتان میدانید که این منطق هیچ وقت به نتیجه نمیرسد.
ضمن اینکه دولت فعلی عراق رابطه نزدیک با جمهوری اسلامی دارد. همه اسناد دوره صدام هم در اختیار همین دولت است. اگر مدرک رسمی درباره میزان حمایت نظامی یا مالی از مجاهدین وجود داشت، جمهوری اسلامی هزار بار آن را رسانهای میکرد. من قصد دفاع از هیچ گروهی را ندارم. فقط میگویم اگر معیار تحلیل سند است باید برای هر طرف یک استاندارد واحد داشته باشیم.
جامعه ایران متکثر است. هیچ نیرویی حق ندارد جریان دیگر را از حق مشارکت محروم کند؛ چه آن نیرو رضا پهلوی باشد چه مجاهدین چه هر گروه دیگر. حذف سیاسی یعنی بازتولید همان چیزی که ادعا میکنیم با آن مخالفیم. اگر فردا کسی با رأی مردم انتخاب شود، معیار فقط قانون و حقوق انسان است نه پیشینه سیاسی.
در مورد پایگاه اجتماعی رضا پهلوی هم بر همان نکته قبلی تأکید میکنم. ما هیچ داده آماری نداریم. اگر جریان بزرگی وجود داشته باشد اما قادر نباشد حرکت سازماندهی کند، این نشانه ضعف عدم توانمندی آن جریان برای رهبری است. در بیشتر انقلابها فقط بخش کوچکی از جامعه فعال بوده. مثال تاریخی روشن هم حمایت محدود 3 تا 5 درصدی از خمینی در انقلاب پنجاه و هفت است.
جمعبندی من این است که شما بحث را از زاویه وفاداری سیاسی نگاه میکنید. من از زاویه کارآمدی و واقعیت جامعه متکثر. اگر هدف اداره کشور پس از جمهوری اسلامی باشد، هیچ جریان سیاسی را نمیتوان از پیش حذف کرد. فقط صندوق رأی و قانون میتواند تکلیف را مشخص کند.
خط قرمز رضا پهلوی مجاهدین خلق هستند
.
آقای مرادی، اگر واقعاً تصور میکنید رضا پهلوی میتواند در کنار مریم رجوی بنشیند، همانجا باید فاتحه هر امیدی را خواند. سوابق سازمان مجاهدین خلق مسئلهای شخصی یا سلیقهای نیست؛ یک واقعیت تاریخی است. همه میدانند که این سازمان در دوران جنگ ایران و عراق، در چارچوب همکاری رسمی با ارتش صدام، به خاک ایران حمله کرد و در آن عملیاتها هزاران نفر از نیروهای ایرانی را ــ چه سرباز وظیفه، چه بسیجی، چه پاسدار ــ از میان همین جوانانی که وظیفه دفاع از خاک کشور را داشتند ــ از بین برد. این سابقه را نمیشود با شعار ائتلاف و وحدت سیاسی پاک کرد.
رضا پهلوی سالهاست روشن و صریح گفته با همه جریانها گفتوگو میکند جز مجاهدین خلق، و دلیلش همین کارنامه است. خط قرمز او یک موضوع احساسی یا رقابتی نیست؛ مسئله اعتبار سیاسی و رعایت حداقلهای مسئولیت در برابر جامعهای است که هزینه سنگینی از این گروه دیده.
آقای مرادی، شما همین چند هفته پیش خودتان گفتید که رضا پهلوی هنوز پایگاه مردمی واقعی ندارد. حالا بر اساس همان دیدگاه، چه اصراری دارید او را وادار کنید پای میز گفتوگو با مریم رجوی، مجاهدین خلق، یا گروههای پراکنده دیگر بنشیند؟ یادمان نرود خط قرمز واضح رضا پهلوی مجاهدین خلق است و هیچگاه حاضر نشده کنار آنها بنشیند، چرا که سابقه تاریخی و عملکردشان کاملاً مشخص است. سایر گروهها هم فرصت داشتند که متحد شوند، اما نکردند. در عین حال، رضا پهلوی با همه دیگر جریانها نشست و گفتوگو کرده است؛ چه کردها باشند، چه چپها، چه جمهوریخواهان پراکنده. حالا اگر بخواهیم امروز از «ائتلاف» صحبت کنیم، دیگر خیلی دیر است؛ آن موقع که باید همکاری میکردند، نکردند و اکنون هیچ دلیل منطقی برای مجبور کردن رضا پهلوی به نشست با آنها وجود ندارد.
آقای مرادی، شما بارها تأکید کردهاید که تحلیل میکنید و خبر محرمانه ندارید، اما واقعیت این است که ادعای نفوذ در اطراف رضا پهلوی بدون هیچ نمونه یا سند مشخص، همان ذهنیت از پیش ساختهای است که نقد پیشین هم آن را روشن کرده بود. اشاره به تجربه تاریخی و روندها نمیتواند جای خالی داده روشن و مصداق واقعی را پر کند؛ هرچقدر هم با لحن ملایم گفته شود، باز هم حدس و گمان است نه تحلیل مستند. شما میگویید هدفتان بررسی امکان سوءاستفاده است، اما همین «احتمال» را طوری مطرح میکنید که گویی نتیجه قطعی است و پیشفرض اولیه شما درباره نفوذ، بدون هیچ تردیدی پابرجا میماند. تناقض نوشتهتان هم اینجاست: از احترام به رضا پهلوی سخن میگویید، اما همزمان اطرافیان او را بدون هیچ سندی، صرفاً بر پایه احتمال، مشکوک معرفی میکنید؛ این تناقض را هم توضیح نمیدهید و در نتیجه همان ذهنیت اولیه دوباره تکرار میشود.
جناب آذری با درود و سپاس از…
جناب آذری با درود و سپاس از زمانی که گذاشتید و نقدی که نوشتید. اجازه بدهید چند نکته را روشن کنم تا سوءتفاهمی باقی نماند.
من هیچ ادعایی درباره دسترسی به اطلاعات محرمانه یا خبرهای امنیتی نکردهام. آنچه نوشتم تحلیل بود. تحلیل نه خبر است و نه گزارش. تحلیل بر پایه داده قطعی نوشته نمیشود. بر پایه نشانهها، روندها، تجربههای پیشین و خوانش سیاسی شکل میگیرد و میتواند درست باشد یا غلط. شما بهتر از من میدانید تحلیل سیاسی با خبر تفاوت دارد و در بسیاری مواقع تحلیلگران معتبر هم بر اساس داده محدود به نتایج متفاوت میرسند.
در گذشته دیدید که بخش بزرگی از تحلیلگران امکان یک جنگ گسترده میان ایران و آمریکا و اسرائیل را قطعی میدانستند و گروهی دیگر آن را ناممکن میدیدند. هیچکدام خبر محرمانه نداشتند. فقط تحلیل میکردند. نوشته من هم در همین دسته قرار میگیرد. برداشت شخصی است نه حکم قطعی.
درباره گفته شما که نوشته من به خروجی برخی جریانها شباهت دارد، تنها یک نکته را یادآوری میکنم. موضع من درباره رضا پهلوی کاملاً روشن است. سالها پیش در جلسات شورای ملی تصمیم در هیئت تحریریه و کمیسیون سیاست خارجی شورا، بارها نوشته و گفتهام او میتواند یک امکان جدی برای گذار به دموکراسی باشد. بارها از ایجاد شورایی مشترک میان رضا پهلوی، خانم رجوی، احزاب کورد، نیروهای جمهوریخواه و جریانهای چپ دفاع کردهام. به همین دلیل هم بارها مورد حمله قرار گرفتهام. پس نوشته من نه تخریب است و نه دشمنی. اتفاقاً از زاویه احترام و اهمیت همین نقش اوست که موضوع را جدی میبینم.
تحلیل من درباره نفوذ امنیتی یک نتیجهگیری بر اساس تجربه تاریخی است نه ادعای خبر ویژه. نفوذ در میان گروههای سیاسی یک ابزار ثابت جمهوری اسلامی بوده. از مجاهدین تا چپ، از احزاب ملی تا نهادهای مدنی. روندها نشان میدهد این روش در مورد رضا پهلوی هم محتمل است. این احتمال به معنی قطعیت نیست اما نادیده گرفتنش هم خطاست.
اینکه رضا پهلوی درباره بخشهایی از بدنه نظام سخن گفته، فینفسه نه معامله است و نه خطا. سیاست همیشه نیازمند جذب نیروهای میانی است. اما تجربه نشان داده جمهوری اسلامی این فضا را برای نفوذ و جهتدهی استفاده میکند. تحلیل من دقیقاً در همین نقطه شکل گرفت. یعنی بررسی امکان سوءاستفاده، نه رد اصل حرف.
اگر شما دیدگاه دیگری دارید خوشحال میشوم آن را بدانم. بحث سیاسی زمانی مفید میشود که نگاههای مختلف کنار هم قرار بگیرند و از زوایای متفاوت موضوع بررسی شود.
. گویی از داخل دستگاه امنیتی خبرهای محرمانه دریافت میکنید،
.
آقای مرادی، شیوه طرح ادعاهای شما طوری است که گویی از داخل دستگاه امنیتی خبرهای محرمانه دریافت میکنید، زیرا هر موضوعی را بدون هیچ سند روشن، پروژه جمهوری اسلامی مینامید. اگر این حد از قطعیت دارید، باید توضیح بدهید این اطلاعات دقیق را از کجا به دست آوردهاید. از طرف دیگر، وقتی لحن و ساختار متن را میبینیم، روشن است که این نوع تحلیل دقیقاً همان الگوهایی است که معمولاً در فضای تبلیغاتی مجاهدین خلق دیده میشود؛ کافی بود اسم رضا پهلوی را بردارید و بنویسید «بچه شاه» تا متنتان تبدیل شود به خروجی رسمی یکی از اتاقهای بستهٔ رسانهای آن سازمان.
اجازه بدهید مستقیم وارد اصل موضوع شوم. اشکال مهم نوشتۀ شما این است که تمام وزن استدلال بر چند گزاره بنا شده که نه در متن توضیح داده شده و نه هیچ پشتوانهای برای آنها ارائه شده است.
در نوشتهتان چند نکته را پیدرپی تکرار میکنید: این که اطراف رضا پهلوی پر از نفوذی است، این که وزارت اطلاعات در حلقه او رخنه کرده، این که نگاه او به بدنه نظام مشکوک است، و این که هر کسی از جذب نیروهای سالم در ساختار موجود سخن بگوید، گویا در مسیر خواست سپاه حرکت میکند. اما در هیچ جای نوشتۀ شما نشان داده نشده این ادعاها بر چه سند و دادهای استوار است.
این ضعف اتفاقی نیست. از همان جملههای آغازین نوشتۀ شما، نتیجه از پیش قطعی گرفته شده و بعد تمام متن طوری چیده شده که این پیشداوری توجیه شود. نوشته شما نه پاسخ به تحلیلها است و نه بررسی محتوای واقعی. فقط دفاع از یک ذهنیت از پیش ساخته است که واقعیت را مطابق آن شکل میدهد.
اشکال دیگر این است که سیاست را تنها از دریچه پاکسازی و بدگمانی میبینید. وقتی رضا پهلوی میگوید بخشهایی از بدنه نظام که دستشان به جرم آلوده نیست میتوانند در آینده کشور بمانند، این نه معامله است و نه همکاری پنهان. این ضرورتی روشن در سیاست است. واقعیت ساده است: اگر نیروهای اصلی نظام بشنوند که در فردای تغییر کامل کنار گذاشته میشوند، چرا باید از تغییر حمایت کنند؟ این یک محاسبه طبیعی قدرت است، نه پنهانکاری.