روز به روز زمان طبیعت را از دست رسم دور می سازد.توان رفتنم را می ستاند وقلبم را انباشته از حسرت دیدن و غرق شدن درمناظری می نماید که روزگاری با پاهای جوانی بر آنها گذر کرده بودم .دست در دست زمان که صحنه گردان این گردش جادوئی بود .چه شگفت انگیز سفری !هر کس به گونه ای این سفررویائی را طی می کند ونهایت بر چهار پایه ای که نجار زمان ساخته می نشیند .دست ها چلیپای عصا می کند وغرق در رویا های خود می شود . تلاش میکنم تسلیم این رویا ،این لرزش دست وپا نگردم وتا آنجائی که در توان دارم دراین دوران پیرانه سری باقی مانده اناری که زندگی در اختیارم نهاده است بقدرت بفشارم .افشره اش راتا آخرین قطره تلخ شده از پوسته اش بنوشم.
اگر توان رفتنم به درون چمنزار نیست! چمنزار رانقاشی می کنم .چمنزار را به خانه می آورم !اگر توان فیزیکی مبارزه ام نیست بر توانائی نوشتنم می افزایم وبر بودنم پای می فشارم .تا ازحضورم در لحظه لحظه حیات که یکبار بیشتر در اختیار ما نهاده نمی شود لذت ببرم .لذتی که تنها در سایه زحمت حتی در پیرانه سری حاصل می شود . همین
"میارا بزم بر ساحل که آنجا نوای زندگی نرم خیز است.
بدریا غلت با موجش در آویز حیات جاودان اندرستیز است.
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم ؟
موج زخود رفته ای تیز خرامید وگفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم ! "لاهوتی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!