رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 24 دی 1404 - Wednesday, 14 January 2026

«فاشیسم پنجاه‌وهفت نمرده؛ فقط کلماتش را عوض کرده»

«فاشیسم پنجاه‌وهفت نمرده؛ فقط کلماتش را عوض کرده»

مقدمه:

شواهد نشان می‌دهد روزهایی که چهرهٔ فاشیستی انقلاب از همان آغاز دیده می‌شد

آنچه در روزهای نخست انقلاب پنجاه‌وهفت رخ داد، هیچ شباهتی به یک حرکت آزادی‌خواهانه نداشت.
از همان لحظهٔ اول، فضای کشور رنگ خشونت و هیجان کور گرفته بود؛ کینه‌های انباشته سر باز کرده بود و قانونی در کار نبود.
احترام به جان انسان، امنیت، حق نقد و حق پرسش، همه در برابر خشم جمعیت فرو ریخت.
خیابان‌ها ناگهان به میدان داوری توده تبدیل شد؛ جایی که شعار جای خرد را گرفت و چماق جای گفت‌وگو را.

برچسب‌زدن از همان آغاز به ابزار اصلی انقلاب بدل شد.
هر کس دربارهٔ خمینی یا مسیر تازهٔ کشور پرسشی می‌کرد، بی‌درنگ متهم به «طاغوتی»، «وابسته»، «ضد ملت»، «عامل بیگانه» یا «خائن» می‌شد.
این واژه‌ها فقط ناسزا نبودند؛ حکم مرگ غیررسمی بودند.
کافی بود استادی، کارمندی یا نویسنده‌ای خلاف موج سخنی بگوید تا جمعیت خشمگین به خانه‌اش بریزد، او را از کار بیرون بکشد یا به دست گروه‌های تندرو بسپارد.

گروه‌هایی که خود را «انقلابی» می‌نامیدند، اداره‌ها را اشغال می‌کردند، دفترهای دولتی را تصرف می‌کردند، پرونده‌ها را می‌دریدند، عکس‌های رضاشاه و محمدرضاشاه را پایین می‌کشیدند، کتاب‌ها را می‌سوزاندند و زیر نام «پاکسازی»، نظم کشور را در هم می‌ریختند.
بانک‌ها، سینماها، اتوبوس‌ها و دارایی‌های عمومی یکی پس از دیگری آتش زده می‌شد.
نهادهای قانونی فرو می‌ریختند؛ نه با حکم دادگاه، بلکه زیر فشار خیابان.

در چنین فضایی آشکار بود که آنچه جریان دارد نه آزادی است، نه رهایی، نه مردم‌سالاری.
این همان فرمول شناخته‌شدهٔ فاشیسم بود: هیجان توده، خشونت مقدس‌شده، دشمن‌سازی، حذف کامل رقیب و نفرت از صدای متفاوت.

آنچه در پنجاه‌وهفت رخ داد، انقلاب نبود؛ شورشی فاشیستی بود که از نخستین روز، پرسش را با اتهام و نقد را با مرگ پاسخ داد.

پنجاه‌وهفتی‌ها امروز: همان چهره، با نقابی تازه

امروز، پس از چهل‌وهفت سال، همان گروه‌ها که در آن روزگار با فریاد و چماق کشور را به آتش کشیدند، با چهره‌ای تازه ظاهر شده‌اند.
این‌بار نه با چماق، بلکه با واژه‌هایی زیبا، شعارهای «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «جامعهٔ مدنی».
اما زیر این واژه‌های فریبنده، همان نگاه تحکم‌آمیز و همان ذهنیت حذف‌گر باقی مانده است.

کسانی که در پنجاه‌وهفت هر صدای مخالفی را «طاغوتی» می‌نامیدند، امروز منتقدانشان را «فاشیست»، «سلطنت‌طلب افراطی»، «شاه‌اللهی» و «قدرت‌پرست» خطاب می‌کنند.
کسانی که خود در کنار خمینی، در شکل‌گیری یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ ایران نقش داشتند، اکنون با وارونه‌نمایی آشکار می‌کوشند انگ «خودمحور»، «تمامیت‌خواه» و «وابسته» را به گردن ملی‌گرایان و طرفداران مشروطه بیندازند.

این وارونگی حقیقت، ادامهٔ همان رفتار پنجاه‌وهفتی‌ها است:
همان‌هایی که خشونت را «انقلاب»، حذف را «پاکسازی» و نفی مخالف را «حق ملت» می‌نامیدند.

چرا ملی‌گرایان و مشروطه‌خواهان هدف حمله‌اند؟

پرسش ساده است:
چرا این جریان‌ها به‌جای نقد جمهوری اسلامی، خشم خود را بر ضد ملی‌گرایان، مشروطه‌خواهان و هر حرکت ملی‌محور می‌ریزند؟

پاسخ روشن است:

۱. چون قدرت اجتماعی امروز از آنِ ملی‌گرایان است، نه از آنِ چپ‌های شکست‌خورده یا گروه‌های مسلح گذشته.

نسل جوان ایران، برخلاف پنجاه‌وهفت، نه دنبال ایدئولوژی است و نه دنبال رهبر فرقه‌ای.
نمادهای ملی، از پرچم شیر و خورشید تا یاد رضاشاه، دوباره زنده شده‌اند و در عرصهٔ عمومی قدرت یافته‌اند.

۲. چون شاهزاده رضا پهلوی به تنها چهرهٔ معتبر، ملی‌گرا و فراگروهی بدل شده که توانسته اعتماد بخش بزرگی از جامعه را جلب کند.

برای همین است که پنجاه‌وهفتی‌ها از چپ و مذهبی، از اصلاح‌طلب تا تندرو، از جمهوری‌خواه تا فرقه‌های ایدئولوژیک، همه در یک نقطه مشترکند:
تخریب او.

۳. چون این جریان‌ها نمی‌توانند گذشتهٔ خود را بپذیرند و بگویند اشتباه کردند.

به‌جای نگاه به آینه، ترجیح می‌دهند دیگران را متهم کنند تا چهرهٔ خودشان دیده نشود.

وارونه‌نمایی پنجاه‌وهفتی‌ها: تلاشی برای پاک‌کردن گذشته

پنجاه‌وهفتی‌ها امروز با مهارتی عجیب سعی می‌کنند تاریخ را وارونه کنند:

خودشان خمینی را «پدر آزادی» کردند؛
الان مدعی‌اند دیگران «تمامیت‌خواه» هستند.

خودشان نهادهای کشور را سوزاندند؛
الان می‌گویند دیگران «خشونت‌طلب» هستند.

خودشان هر نقدی را با فریاد و تهدید خاموش کردند؛
الان مخالفانشان را «ضد دموکراسی» می‌نامند.

این وارونگی حقیقت، نشان می‌دهد که آنان هنوز همان گروه سال پنجاه‌وهفت‌اند؛ تنها ابزارشان عوض شده است.

مشروطه‌خواهی چرا خشم آنان را برمی‌انگیزد؟

چون مشروطه‌خواهی در ایران تنها جریانی است که:

پشتوانهٔ تاریخی دارد،

سازوکار روشن برای حکومت‌داری دارد،

مردم ایران بارها کارآمدی آن را دیده‌اند،

به فرد خاص وابسته نیست،

و از همه مهم‌تر، بر آزادی و قانون استوار است.

برای پنجاه‌وهفتی‌هایی که عمری با ایدئولوژی، خشونت و حذف مخالف زیسته‌اند، چنین جریانی خطرناک است.
خطرناک نه برای ایران؛
خطرناک برای خیال‌پردازی‌های خودشان.

نتیجه‌گیری: پنجاه‌وهفت ادامه دارد، اگر حقیقت را پنهان کنیم

بزرگ‌ترین خطای تاریخی ما این بود که ماهیت واقعی انقلاب پنجاه‌وهفت را سال‌ها پنهان کردیم.
اما امروز نسل جوان می‌بیند:

آن انقلاب، «مردمی» نبود.
«رهایی» نبود.
«آزادی» نبود.

یک شورش فاشیستی بود که با حذف زاده شد و با خشونت زنده ماند.

و کسانی که آن روز فریاد می‌زدند، امروز هم همان‌ها هستند؛
با همان ذهنیت حذف‌گر، با همان دشمن‌تراشی، تنها با واژه‌هایی شیک‌تر و نقابی تازه.

ایران زمانی نجات پیدا می‌کند که این حقیقت را بلند و بی‌پروا بگوییم:
پنجاه‌وهفت یک اشتباه نبود؛ یک فاجعه بود.
و کسانی که آن فاجعه را ساختند، هنوز در نقش «منجی» ظاهر می‌شوند.

امروز وظیفهٔ ماست که این بار حقیقت را روشن بگوییم، تا ایران دوباره در دام همان ذهنیت و همان فاشیسم نیفتد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ارشان آذری

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
زیر ذرّه بین و میکروسکپ گذاشتن

دروود مجدد بر آقای آذری گرامی،
توضیحی دیگر.

من متوجّه صحبتهای شما هستم و همینطور شکایتی که از وضع موجود در حول و حوش مشکلات اتّحاد و اقدام مشترک و واکنشهای تخریبی دیگران میکنید. در این خصوص هیچ تردیدی ندارم و مسائل همانطور که خودتان نوشته اید، کاملا عیان هستند. من امّا مقصودم چیز دیگری بود که اکنون آن را بیشتر توضیح میدهم.

1- در نظر بگیرید من نماینده تک تک آنانی هستم که قرار است با فرض کنیم گرایش «شاهزاده رضا پهلوی» اتّحاد کنیم و با همکاری و همبستگی یکدیگر، راهی برای برونرفت از باتلاق الاهی پیدا کنیم و مردم و میهن خود را از مصیبت حادث شده نه تنها آزاد کنیم؛ بلکه خود بیمار رو به موت را نیز که آخوندها باشند، از ذلالت عقده هایشان مداوا کنیم. شما نماینده شدن مرا به حیث فرض کنیم ده گرایش مختلف در نظر بگیرید. من وقتی می آیم و خودم را در کنار شاهزاده میگذارم، خود به خود، هیچ جاذبه ای ندارم به دلایل سبقه ای و خانوادگی و گذشته ای که فراز و نشیبهای جورواجور داشته. در باره علّتهای سوابقم میتوان صدها خروار کاغذ را سیاه کرد و ساعتهای مدید، روضه خواند. امّا در شرایط عاجل و ضروری فعلی، من با تمام آن ده چهره ای که نمایندگی میکنم، نسبت به وضعیّت شاهزاده و محبوبیّت او، خواهی نخواهی در درجات متفاوت اعتباردهی خواهم ایستاد. در کلّ، وقتی که بخواهیم شاهزاده و دیگر ائتلافها را به میدان انتخاب مردم ایران ببریم، آنگاه شاهزاده است که انتخاب نهایی مردم خواهد بود. خب برای منی که نماینده ده گروه متفاوت هستم، این مسئله از همون قدم اولش محرّز و آشکار است. بنابر این، ترجیح میدهم که به جای ائتلاف کردن با شاهزاده برای تلاش به منظور کمک به مردمم و میهنم بیایم تمام زحمت و نیروی خودم را بر این مدار تمرکز دهم که شاهزاده را اگر نتوانم از میدان به در کنم، لااقل پایین از حدّ و مرز خودم بیاورم یا اینکه دست کم در سطح و دماغه اعتباری خودم و دیگران فروکشانم و بعدا وارد میدان انتخاب مردم شویم. گرفتید چی گفتم؟ یا واضحتر بازشکافی کنم قضیه را؟.
2- مشکل کلیدی مدّعیان اپوزیسیون را من سالیان سال است که انگشت بر روی آن گذاشته ام و با قویترین تلسکوپهای جهانی بر روی آن، زوم کرده ام تا همه ببینند حتّا خود مدّعیون. بردارید ریشه مشکل را در همان «شاهنامه» مجدّدا «مرور کنید». مشکل کجاست آقای آذری عزیز؟. مگر سوای این است که فریدون با مشورت و مشاوره بزرگان مملکت می آید و به فرزندان ارشدش، بیشترین قسمت فرمانروایی ایران را به آنها میدهد و کمترین قسمت را [ایران را] به برادر کوچکتر. چرا برادران ایرج به ایرج حسادت کردند؛ برغم اینکه ایرج علنا گفت و تاکید کرد که ایران نیز برای شما ای برادران عزیزم. چرا میخواهید دل پدر پیرمان را [=فریدون، نماد مردم ایران در جامعیّت وجودی برای دادگزاری است] بر سر هیچ و پوچ به درد آورید و روزگار ایران و مردمش را به خاک سیاه نشانید ؟. ما برادریم و از یک سلاله و خونیم. بحث خاک و مقام چیه آخه؟. در وجود «ایرج»، چه فروزه هایی میدرخشیدند که چشمان معرفت و قلب برادرانش را کور کردند و خرفت؟. ایرج، چه چیزهایی داشت که برادرانش نداشتند؟. چه چیزی در وجود ایرج بود که بدون هیچ سپاه و لشگر وسلاحی به دیدار برادرانش رفت و سپاه و لشگریان عظیم برادرانش با عشق و مهری بی مانند به ورود و گامبرداری شاهزاده کوچک مینگریستند و بدرقه اش میکردند؟. ایرج، کی بود و چی بود و چی میخواست که او را اینقدر فروزه های شایسته و لایق و با فرّ و مستحق آفرینگوییها بالانده بودند؟. آن مغزه، آن هسته، آن پوسته گوهری ایرج شاه چه بود؟.
3- به نظر شما آقای آذری گرامی، علّت اینکه برادران به «بریدن سر ایرج» اقدام کردند و عواقبش تا همین امروز دامن ایران و ایرانیان را گرفته است، ریشه در کجا داشت؟. اگر توانستید پاسخ را حدس بزنید، مطمئن باشید که پاسخ تمام اشکالها و ایرادهای به حقّی را که به مخالفان و هوچیگران میگرید، صد در صد پیدا کرده اید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 20.11.2025 - 16:41 پیوند ثابت
ارشان آذری
ارشان آذری

عنوان مقاله:
مشکل این است که عده‌ای اساساً اتحاد را نمی‌پذیرند.

در «انقلاب شکوهمند»شان، کافی بود در خیابان یک جمله دربارهٔ خمینی بگویی تا خطر کشته‌شدن داشته باشی. آزادی یک شوخی تلخ بود.
اما امروز همان آدم‌ها، که آن زمان حتی پرسش را تحمل نمی‌کردند، شب و روز به کسی بدترین توهین‌ها و برچسب‌ها را می‌زنند که اصلاً هیچ نقشی در انقلاب نداشته.
این تناقض فقط یک چیز را ثابت می‌کند: مشکل آنها هرگز آزادی نبود؛ مشکلشان فقط این بود که قدرت دست خودشان نبود.

جناب حیدریان, مسئله این نیست که ما اهل کینه‌توزی هستیم یا نمی‌خواهیم از گذشته عبور کنیم. اتفاقاً نسل ما از همان سال‌ها سعی کرد گذشته را پشت سر بگذارد و به آینده نگاه کند. مشکل اصلی این است که ما فراموش کردیم، اما آنها ول‌کن نیستند.
مشکل این نیست که ما نمی‌خواهیم اتحاد داشته باشیم، مشکل این است که عده‌ای اساساً اتحاد را نمی‌پذیرند.
اگر فضای سیاسی امروز آلوده است، به خاطر کسانی است که هنوز بعد از چهل‌وچند سال، تمام انرژی‌شان را صرف حمله به پهلوی‌ها، مشروطه‌خواهان و جریان ملی‌گرا می‌کنند؛ گویی تمام فاجعهٔ ۵۷ و چهار دهه تباهی بعدی، نه محصول اشتباهات همان نسل، بلکه ساختهٔ خیالی «پهلوی‌پرستان» است.
ما با این‌ها کاری نداریم؛ این‌ها هستند که مدام با ما کار دارند.
هر هفته، هر ماه، ده‌ها مقاله و نوشته منتشر می‌کنند؛
نه علیه جمهوری اسلامی، نه علیه قدرت حاکم، نه علیه ساختار جنایت‌کار موجود؛
بلکه علیه یک جریان سیاسی که اصلاً در ۵۷ یا در حکومت نقشی نداشت.
در تمام سال، نوشته‌هایشان را نگاه کنید:
هفتاد–هشتاد درصد حمله به مشروطه‌خواهان، شاهزاده، نمادهای ملی و گذشتهٔ پهلوی.
انگار مشکل اصلی ایران، همین‌ها هستند؛ نه ولایت فقیه، نه سپاه، نه دین‌سالاری.
بعد انتظار دارند ما هم چیزی نگوییم تا «اتحاد» حفظ شود؟
اتحاد وقتی ممکن است که طرف مقابل حداقل نیمی از راه را بیاید.
نه اینکه ما سکوت کنیم و آنها هر روز همان اتهامات قدیمی، همان ذهنیت حذف‌گر ۵۷، همان وارونگی حقیقت را تکرار کنند.
هیچ‌کس نمی‌گوید همهٔ چپ‌ها بد هستند.
هیچ‌کس نمی‌گوید همهٔ پنجاه‌وهفتی‌ها یکسانند.
بسیاری از همان نسل امروز اعتراف می‌کنند که اشتباه کردند، و محترم‌اند، و ما هم به آنها احترام می‌گذاریم.
اما اتفاقاً مشکل اصلی همان اقلیتی است که هنوز در گذشته گیر کرده‌اند، اشتباهات خود را گردن دیگران می‌اندازند، نسل‌های بعدی را متهم می‌کنند و هرگونه اتحادی را با برچسب‌زدن و نفرت‌پراکنی تخریب می‌کنند.
این افراد هستند که نمی‌گذارند فضای سیاسی سالم شود.
این افراد هستند که نمی‌گذارند گفت‌وگوی ملی شکل بگیرد.
این افراد هستند که نمی‌گذارند حقیقت پذیرفته شود.
اگر قرار است اتحادی شکل بگیرد، باید اول مانع اصلی اتحاد را شناخت:
نه نسل ما،
نه طرفداران مشروطه،
نه ملی‌گرایان،
بلکه کسانی که هنوز بعد از چهار دهه، به‌جای نقد قدرت حاکم، مدام مشغول جنگیدن با سایه‌های ساختگی خود هستند.
مردم امروز ایران خسته‌اند.
نه از نقد گذشته، بلکه از تکرار همان ذهنیت پوسیده‌ای که ما را به فاجعه کشاند و هنوز هم نمی‌خواهد قبول کند سهمش چه بوده.
ما دنبال ستیز نیستیم؛
اما اگر کسی دائماً حمله می‌کند، حقیقت را وارونه می‌کند و مسئولیت تاریخی‌اش را نمی‌پذیرد،
پاسخ دادن به او وظیفه است، نه تفرقه.

پ., 20.11.2025 - 15:45 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
تلاش برای تحوّل ذهنیّتها از راههای ممکن

دروود بر آقای آذری گرامی،
بحثی مختصر برای بازاندیشی و فراخبینی.

صحبتهایم برای نکوهش و توبیخ نیستند. این مسئله را خودتان و دیگرانی میدانید که سالهاست شاید مطالب و نظرات مرا دنبال میکنند. من بیش از هر چیز بر تنش زدایی و تلاش برای پیواندانیدن صحبت میکنم و اگر گاهی اوقات از سر ناگزیری لحن کلامم تند و تلخ و آزارنده میشود، به شخص من برنمیگردد؛ بلکه به ذهنیّت و رفتار و واکنش مخاطب کلام مربوط میشود. در هر صورت بپردازم به اصل قضیه.

1- ما ایرانیان به طور کلّی بدون پرداختن و زوم کردن به خصوصیات شخصی و جمعی در شرایط فعلی که حسب خطاهایی چه خواسته و ناخواسته به قعر باتلاقی به نام «ولایت فقاهتی» فرو تپیده ایم و با تمام انرژی تلاش میکنیم تا از فرو رفتن سرمان به اعماق باتلاق جلوگیری کنیم به این امید که فرجی خواهد شد، دیگه باید یاد بگیریم که از اتّهام زدن به یکدیگر دست برداریم و پا پس بکشیم. این به معنای نادیده گرفتن خطاها و اشتباهات نیست؛ ولو مرتکبین خطاها در بخش محکومین بوده باشند یا در بخش حاکمین. در هر صورت برای برونرفت از باتلاق باید فعلا از بسط و توسعه اینگونه صحبتها تا میتوان پرهیز کرد. سنجشگری نیز طبق تجربیات فردی ام و اندیشیدن در باره تجربیات دیگران به من آموخته اند که خیلی جاها مستقیم نمیتوان به طرف هدف رفت و به نتیجه دلخواه رسید؛ ولو راه کاملا باز باشد و هیچ مانعی سر راه ایجاد نشود. باید هوشیار بود و از راههایی رفت که تاثیر سنجش به نتایج مطلوب و پایه ای برسد؛ نه اینکه فقط پرتاب تیری در تاریکی باشد به این امید که احتمالا به هدف خواهد خورد و دروازه طلسم شده را خواهد گشود.
2- همانطور که خودتان احتمالا خوانده اید، من بارها از سالها قبل تا همین امروز گفته ام و نوشته ام و تاکید کرده ام که تاریخ ایران به طور کلّی و تاریخ سلسله پهلویها بالاخص همچنان در «محاق» است و در فرصت مناسبی که مثلا وطن وطن شود، میتوان هم در باره تاریخ گذشته های میهن، هم در باره تاریخ عصر پهلویها پژوهشهای ارزشمند کرد. تا آمدن چنین فرصتی باید فقط نیروهای دم دست را بسیج کرد برای خنثا و معزول کردن سیستمی که متخصّص تند و تیز کردن گیوتین و خونریزی جنونوار است و حاکمان و متولِیان گیوتین نیز عزم خود را جزم کرده اند که ایرانیان را صبح تا شب، ذبح کنند و اراده الله [=طیف آخووند جماعت به طور کلّی] را حاکم مطلق!.
3- آنچه در ایران معاصر از دوران برپا شدن «حزب توده» تا امروز خودش را برچسب «چپ» زده است؛ صرف نظر از تاریخچه شکلگیری آنها و کنشها و واکنشها و عواقب رفتارها و گفتارها و نوشته هایی که منتشر کردند و با اقداماتشان مسبّب چه مصیبتهایی هم برای خودشان و هم برای جامعه ایرانی شدند، در هر صورت، فرزندان این آب و خاک هستند. نقد «بود و باش» آنها در جلوه های مختلف اجتماعی و کشوری و فرهنگی را نباید به معنای حذف و توبیخ و سرزنش مداوم آنها و دملی چرکین در جامعه ایرانی محسوب پنداشت که باید حتما آن را همچون دستی که به بیماری سیاه شدن مغز استخوان مبتلا شده باشد، قطع کرد برای حفظ سلامتی خود بیمار!.
4- اینکه چه چیزهایی به سهم خود، دست به دست یکدیگر دادند و سقوط شاهنشاهی پهلوی دوم را امکانپذیر کردند، نباید ما را در ارزیابیهای خودمان و دست آخر قضاوت کردن، ساده بین جلوه دهند. من برای تفهیم مسئله، مثل همیشه به مثالهای دم دست رجوع میکنم. [این شیوه را در مکتب سقراط یاد گرفتم]. بردارید قابلمه ای را بر اجاقی بگذارید و داخل آن پنج لیتر شیر بریزید. شیر در فاصله حرارتی که شمای نوعی تنظیم میکنید تا به کف به قابله برسد تا لحظه ای که به دمای جوش نزدیک شود، هیچ غلیانی و نشانی از خودش بروز نمیدهد و اگر در این فاصله حرارتدهی تا نقطه جوش، حرارت اجاق در تحت کنترل شخص شما نباشد و همچنان در همان حالت اول بماند که قبل از به جوش آمدن بوده است، خواه ناخواه، شیر در یک حرکت غافلگیرانه سر میرود و اجاق و قابلمه را که شیرآلود خواهد کرد، هیچ؛ بلکه پنج لیتر شیر را نیز شاید به نصف آن کاهش دهد. وقتی نیز آتشفشانی که سالهای سال خاموش بوده است، ناگهان شعله ور میشود و خاکستر گدازه هایش تا سی کیلومتر آنطرفتر را آلوده و تخریب میکنند، به طور ناگهانی در اثر سرفه خدای زمین! شعله ور نشده است؛ بلکه در پروسه زمانی طولانی بر اثر بر روی هم خزیدن گسلهای زمین، ناگهان در نقطه ای فوران میکند و عواقب خاصّ خود را دارد. همینطور بارش باران رحمت و تبدیل آن به سیلاب و عواقبی که به دنبال می آورد. بی گمان خساراتی را که از اینگونه مصیبتها ایجاد میشود نمیتوان گفت، صدمه ساده؛ بلکه در اینگونه مواقع، انسانها از «فجایع» صحبت میکنند. انقلاب 1357 واقعا فاجعه بود. امّا فاجعه ای که ریشه های ایجادش را نمیتوان و نباید فقط در حضور و نقش گرایشهایی خاصّ دانست. پیش از آنکه بخواهیم کسانی/تشکیلاتی/گرایشهایی را متّهم کنیم، باید از خود بپرسیم که علّت ایجاد چنان گرایشهایی در جامعه ایرانی چه بود و چرا به وجود آمدند؟. بعدا بپردازیم در باره اینکه چه چیزهایی را مرتکب شدند و از ارتکاب اعمالشان چه عاید خودشان و جامعه شد؟ و چه میزان درصدی هر کدامشان - چه حاکمین، چه محکومین - در وقایع داشتند. در ابتدا باید، علّتکاوی کرد. اگر بخواهیم مسئله انقلاب 1357 را از آغاز تاجگذاری محمد رضا شاه فقید در نظر بگیریم، آنگاه باید حواسمان را جمع کنیم که از زمان تاجگذاری او تا زمان سقوط پادشاهی در سال 1357، چه مدّت زمانی طول کشید و در این فاصله، چه تحوّلات میهنی/منطقه ای/جهانی اتّفاق افتادند و نتایج آنها در جامعه ایرانی چی بودند.
5- ما باید دیر یا زود با توجه به شرایط وخیم و هولناک مردم در تحت حکومت فقاهتی و دوام آنها بالاخره تمام کدورتها را کنار بگذاریم و به سهم خود راهی را بیافرینیم که حتّا اگر عده ای نخواهند در آفریدن چنین راهی سهیم باشند، روزی روزگاری به این نتیجه برسند که از همین راه بالاخره باید عبور کنند. مهم، ساختن راه است. من شخصا در رویکرد خودم به تاریخچه آنچه خودش را «چپ» اتیکت زده است، از روز اول سوای انتقادهای بی محابایی که به آنها داشته ام، همواره امیدوار به تحوّل روحی و روانی و ذهنیّتی آنها نیز بوده ام. گفته ام و نوشته ام که اگر آنانی که خود را «چپ» مینامند، بعد از تقریبا نیم قرن فاجعه اقتدار حکومت گیوتینی الهی و سرنوشت تراژیکی که فعّالان چپ داشته اند، باید بتوانند سرانجام به این نتیجه برسند که یکی از بُنمایه های فرهنگ ایران را به نام «دادورزی»، پایه تئوریک و پراکتیکی خودشان قرار دهند و همگی گروههای ریز و دُرشت آنها در یک حزب واحد گرد آیند و با مسئولیّت و بیدارفهمی در گستره تاریخ و فرهنگ ایرانیان اقدامهای شایسته کنند و بدانند که با چنین اقدامی، بی شک اگر روزی روزگاری تحوّلی در ایران کنونی ایجاد شود – به شرطی که بقایی از ایران و ایرانیان بماند البته – میتوانند یکی از بزرگترین و کلیدی ترین اهرمهای نقش گذار در سرنوشت ایران باشند، مهم نیست که نوع سیستم کشورداری ایران، پادشاهی باشد یا جمهوری باشد یا سلطنتی باشد یا جمهوری پارلمانی باشد یا فلان و بیسار. امّا اگر اینانی که خود را «چپ» مینامند، همچنان بر همان مدار بلاهتهای متابعتی و دنباله روی و وابستگی و تسلیم عقیدتی شدن به تخم نامبارک «خاخام یهودی به نام کارل مارکس و حواریونش» آویزان بمانند، سرنوشت بسیار تلخ و تراژیکی خواهند داشت که جدا باعث تاسف است و دریغگویی. باید دید حوادث امروز و فردا، چه چیزهایی را رقم خواهد زد. از من گفتنها بود و هست از دیر باز تا امروز. آیندگان قضاوت خواهند کرد که کی کجا ایستاده بود در عصر خودش. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 20.11.2025 - 14:25 پیوند ثابت