رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 20 خرداد 1405 - Wednesday, 10 June 2026

طغیان واژگان: زمانی به  نویسنده ای  از افغانستان دل باخته بودم.

طغیان واژگان: زمانی به  نویسنده ای  از افغانستان دل باخته بودم.

زمانی به  نویسنده ای  از افغانستان دل باخته بودم. مردی  که مرا به خاطر شوریدگی هایم ستایش میکرد و بلد بود که دهانش را بر پیمانه های سرخ جنونم گذاشته و انرا شعر کند.
اما واقعیت، افسانه و شعر نیست. آدمی هم همینطور. ناپایدار است  لغزان . یکروز وامیدهد و آنوقت میتواند به وقت وداع ، زنی را که روزی از میان شرها یافته و به دندانهای مشتاق خود به سق کشیده بود را در برابر چشمان حریص محتضران قی کرده و پای جنون ش را فلک کند . 
کسی که مینویسد، حتی میتواند به وقت لزوم کلماتش را بیل و کلنگ کرده یا هرانچه که بتوان با آن قبری کنده و کسی را که نمی خواهد یا نمی تواند داشته باشد را خاک کند.  و من چال شدم.
گمان میکنم زندگی باید چیزی شبیه همان مرد باشد، عجیب ، پر تناقض و بیرحم که می تواند آنچه به تو بخشیده را آرام و تدریجی پس گرفته و در دوراهی جنون و تعقل، اخته ت سازد. 
یاد این چیزها که میافتم دلم میخواهم  لب م را بر پیشانی م گذاشته و آنرا به نشانه ی همدلی عمیق به خاطر تحمل همه ی اینها ببوسم اما میدانم که لبان هیچکس هرگز پیشانی ش را لمس نخواهد کرد. 
بیرون این متن اصلا زندگی جور دیگری ست. زمخت، سرسخت و دلهره اور . زمین واقعیت سرد است و خشک. انجا زنی می شوم که می تواند با مردی که دوست ندارد خوابیده، در شهری که غریبه ست زندگی کرده و در خانه ای که مال او نیست دوام بیاورد.
در آنجا آدمها را هوای بندگی پر می کند. خدایان کهنه و نو، دین ها و سنت ها، بانک ها و پاساژها، قسط ها و قبض ها، ابتذال ها و روزمره ها. نگاهم مات می ماند به این بازار شلوغ مکاره که در ان هرکسی غم خود را تفت داده و ساز ناساز خود را کوک میکند. میدانم که مشکل میشود از چنگال همه ی اینها جان را به در برده و خلاص کرد. 
گاهی به سرم میزند که به آن نقطه آغازین برگردم ، به کشف نخستین رویش ها، پوسیدگی ها و مرگ ها یا حتی عقب تر ، به نخستین تبارهای بندگی، به اولین ارباب ها و بردگان اما صدایی در درونم مرا نهی میکند از بازگشتی که مرا در هزارتوهای تردید سرگردان کرده و رستگار هم نخواهد کرد.
  دوباره برمیگردم به اینجا ، می نویسم و میشوم خدای بزرگ متن کوچکم تا توهم آزادی را برای لحظاتی تجربه کنم.
کلمه ی شانه را پاک میکنم،  موها پریشان میشود. واژه ی ژنده را هجی میکنم، میشود  پیراهنی پاره که یک کولی آنرا می پوشد. می نویسم مرگ و بت ها و خدایان یک به یک سقوط میکنند و دوباره  یاغی شوم ، با موهایی در باد وپاهایی برهنه به میان کوچه های لاغر بوشهر می دوم که همیشه ی خدا بوی لجن میدهند اما اصیل ند.
این خصلت زندگی کردن در میانه ی متن ها و مکتوب ها است به جای خیابانها و کوچه ها. متن ی که در آن چیزی ناممکن نیست و میتوان حیا را قی کرده و ترس را از یاد برد تا بشود گاهی دامن را بالا زده ، رد خون مردگی های ناشی از رفتن های طولانی و نرسیدن ها را بر روی ساق پاها نشان داده  و نترسید از اینکه از چشم کسی بیافتی یا زشت ترین زن این حوالی شوی.  
خسته م. بیخی خسته.
گمان میکنم تنها سفر به سرزمینی دور و غریب مرا نجات خواهد داد. جایی مانند نخشب و بخارا در آسیانه ی میانه یا حوالی پاهای شکسته ی بودا در بامیان. سفر به قریه ها و شهرهایی که هرچند حافظه ی تاریخی شان سخت زخمی و چرک کرده است اما هنوز زندگی خود را واننهاده اند همچنان که مردگی شان را. شاید مواجهه با مردمانی ورشکسته که  آینده را رها کرده و گذشته را باخته اند ، کلمات رمیده و شورهای رفته را به من بازگردانده و حالم را خوب کند، شاید…

برگرفته از فیسبوک

https://www.facebook.com/share/17NkDoYfST/

 

هوشنگ اسدی سوادکوهی 

هر چه فکر کردم که چه بنویسم ،ماندم چه بگویم که در مقابل تابش گداخته مانیفست واژگان آزاد شما شمعی باشد تا دیده شود. موسوی گرامی شروع خوبی داشت که «رهیدن در ساخت واژگان و واقعیت بیرحم و حقیقت تنهایی...» که در آزادنامه تان فریاد می زند . آنچه من می توانم اضافه کنم ، زندگی آنچنان بیرحم نیست حتی در محاصره بیرحمانه نقابداران فریبنده . صحنه تاتری است با همه بازی های ساده، پیچیده و فریبنده ، که پیام هر صحنه، محصول نقش و اجرای بازیگران در نگاه بیننده است، که آنرا معنی می بخشد . همانگونه که واژه به واژه شما ، روان من خواننده را سخت «آشفته» ساخت،  که در مزرعه عشق زندگی چه جانورانی خفته اند. 
🔸 شوریدگی ات الماس کمیابی است که بسختی دست یافتنی است ، از آن مواظبت کن که جهان پیرامون بدان نیازمند است 💎
تندرست بمانید 🌷

--------

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

هوشنگ اسدی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!