تاریخ نگارش:14/11/2025
در سایه سارِ امیدهای سوخته
[.....اگر کسی حاضر نباشد قوانین معتبر زندگی اجتماعی و اصول طبیعی و زیستن را بپذیرد، آنگاه پنداری که در جهانی لاستیکی زندگی میکند. جهانی که ظاهراً هر چه بخواهد نرم و انعطافپذیر است و قواعدش همچنان در نوسان و پیوسته در حال تغییرند. بنابر این، ضرورتی نیست که چیزی به جدّ گرفته شود. در چنین جهانی، همیشه راهی برای گریز و شانه خالی کردن از پیامدهای رفتار و گفتار و کردار شخصی پیدا میشود؛ یعنی جهانی که هیچ چیز در آن، پایدار نیست و هیچ قانونی نیز الزامآور نیست.]
[Grundformen der Angst –Fritz Riemann (1902 – 1979 ) – Ernst Reinhardt Verlag – München/Basel – 1961 – S. 157]
اعتماد را نمیتوان به زور از دیگران خواست. اعتماد همچون برگ گلها، ظریف است و لطیف. همچون بلور است و نحیف. اگر شکست و فرو ریخت، به سختی میتوان آن را دوباره به دست آورد. انسانها هر چقدر نیز به یکدیگر مظنون باشند در زمینه های باهمزیستی باید بتوانند حدّاقلی را بپذیرند؛ وگرنه محال است که بتوانند شیرازه اجتماع را حفظ کنند و برای خودشان و فرزندانشان اکنون و فرداهایی را رقم بزنند. در جامعه ای که «اعتماد» به دلایل مختلف، صدمه دیده است با وعظ و خطابه و نصایح و اندرزها نمیتوان «اعتماد زخمی شده» را ترمیم و مداوا کرد و به همان حالتی بازگرداند که قبل از فروپاشی بوده است. «اعتماد» را میتوان احیاء کرد؛ امّا نشانه های زخم بر چهره آن همواره میمانند و یادآور رنجی و عذابیست که از دیگران بر چهره اش نقش بسته است.
اگر خطاهای درگذشته؛ برغم پیامدهای فاجعه بارشان نتوانند در «اکنون و اینجا» پلی باشند به سوی سنجشگری و چیره شدن بر دلایل و ریشه های خطاها، آنگاه نمیتوان در هیچ مکانی و زمانی به یکدیگر«اعتماد» کرد و راهی نو را آفرید. جامعه ایرانیان بیش از حضور و نفوذ و تاثیر گرایشها و تشکیلات سیاسی به «اعتماد کردن»، محتاج و ملزوم است. هر چقدر از دایره اعتماد انسانها نسبت به یکدیگر کاسته شود به همان میزان بر دوام و تاثیر فجایع، افزوده تر خواهد شد. «اعتماد» از پیامدهای راستمنشی انسانهاست که بدانسان بر یکدیگر پدیدار میشوند که به ذات خودشان هستند. جستجو کنیم دلایل بی اعتمادی را در خودمان و تلاش برای چیره شدن بر آنها را از وظایف فردی بدانیم؛ نه ناشی از نصایح دیگران.
1- چرا تمام ترجمه های قرآن به فارسی، تحریف محض هستند؟.
در تاریخ ایران، تمام ترجمه هایی که از دیر باز تا امروز از «قرآن» به زبان فارسی شده است، همه بدون استثناء، تحریف متن قرآن هستند و هیچگونه سنخیّت و اینهمانی با آیات قرآنی ندارند. از لحاظ زبانشناسی؛ نه محتویاتی و تجربی، فقط میتوان ترجمه های آغازین قرآن را در قرون ماضی مدّ نظر داشت؛ آنهم فقط از لحاظ ارزش زبانشناختی و لاغیر. ترجمه هایی که تا کنون از زبان عربی به فارسی شده اند، همه تحریف هستند و زاده و پرداخته تخیّل مترجمان. نخستین دلیل برای بی اعتباری ترجمه های قرآن در این است که همه مترجمان آمده اند و «خدا» را معادل «الله» پنداشته اند؛ یعنی از همان آغاز کار، خشت اول را بر خطافهمی و تحریف بنا کرده اند.
«خدا»، کلمه ایست فارسی که به معنای «دگرگشت یک گوهر واحد به چهره های مختلف در پروسه حفظ گوهر اصیلش هست»؛ یعنی «تبدّل جوهری=Transsubstantiation». «خدا» در حقیقت، زنجیره پیوسته و متداوم و هرگز ناگسستنی گوهرش با چهره های دیگرگونه اش هست. «خدا»، خوشه تمام چهره های متنوّع و بس بسیار زیبا و ناهمگونش هست که در روند دیگرسان شدن، خودش را در هر چیزی ایثار میکند و به زمین، کوه، دریا، آسمان، ماه، کیهان، هوا، اقیانوس، ماهیان، والها، حیوانات، حشرات، پرندگان، انسانها، گیاهان، درّه ها، جنگلها، ابرها، باران، تگرگ و غیره و ذالک تحوّل مییابد و همواره همانی میماند که به ذات خودش هست. «خدا»، درختیست که در زمان میروید و از ژرفای گوهرش به اوج آسمانها میبالد و در انتهای بالندگی اش دوباره به «تخمه گوهری» واگردانده و بر زمین افشانده و از نو، بالیده میشود. چنین پروسه ای، «پیدایشی/زایشی» است و هرگز با «خلقت»، اینهمانی ندارد. به همین دلیل نیز هر گونه «تغییر و تحوّلی» در دیانت میترائی و دیانت زرتشتی و دیانتهای یهودیّت و مسیحیّت و اسلامیّت به حیث «شرک محض/یزش اهریمن/وسوسه شیطانی/مکر ابلیس» قلمداد میشود که باید علیه آن جنگید.
2- استتار حسادت در البسه رنگارنگ
«رشک و حسادت» در البسه گوناگون بروز پیدا میکنند. مسئله تشخیص و کشف اینکه انسانها در مراودات و مناسبات با یکدیگر در کجا به یکدیگر حسادت میکنند و رشک خود را در الفاظ و البسه دیگر استتار میکنند و ریشه های حسادت و رشک از کدام دامنه ها برمیخیزند، دشوار است؛ زیرا هر چقدر حسادت و رشک در جامعه از چشم اندازهای گوناگون، نکوهش و سنجیده و مذموم قلمداد شوند، به همان میزان نیز در وجود آدمیان با ترفندهای دیگر به نفوذ و تاثیر در مناسبات و معاشرات انسانها دخیل میشوند. برای آنکه بتوان «حسادت و رشک» را در هر شکل و شمایلی که پدیدار میشوند از پیامدهای شوم و حوادث ناگوار و آزارهایشان در امان بود، باید تلاش کرد که زمینه های بروز و حادّ شدن آنها را تا میتوان کاهش داد؛ طوری که بروز آنها نتوانند به صدمات فاجعه بار منجر شوند. سوای اندیشیدن عمیق در باره راهیابیهای ریشه دار و شالوده ای برای تعدیل زمینه های بروز و رشد حسادت و رشک میتوان یکی از راههای خیلی تاثیر گذار و مثبت را در این دانست که «جشن گرفتن و رقص و پایکوبی و خنده و شادی» میتوانند انسانها را به یکدیگر نزدیک و امکانهای شعله ور شدن حسادت و رشک را از لحاظ روانی در وجود آنها تعدیل کنند. «جشنها و رامشگریها و آوازخوانیهای هر روزه» راهی هستند به سوی درمان دردهایی که کثیری از انسانها در چنگال آنها اسیرند و به نُدرت، راه تندرستی روح و جسم خود را میدانند.
3- ظاهرنمایی در تضاد با خودزایی
استادی مدّعو برای خانمی محترم، وقت مقرّر شده ای را تعیین کرده است به منظور «دفاع از رساله بی مغز و محتوایی» که نوشته و تحویل داده است. در روز موعود نیز خانم محترم، چنانکه گویی «ملکه سبا» برای دیدن «قیصر روم» عازم است، دوجینی از بادیگارهای علّاف و مفتخور و بی بو و خاصیّت را که فقط «بازو و هیکل» بار آورده اند و هرگز مغزشان از فهم و شعور، «ورزیده» نشده است در معیّت خانم به سوی محلّ دفاع از رساله همراه میشوند. «تیارت فقر وجودی و حقارت گوهری مشارکین» را میتوان این طور تصوّر کرد:
- استاد مدّعو: اینجا چه خبره؟. اینها دیگه کی هستند؟. خانم محترم اینها کی هستند که به دنبال خودتان راه انداخته اید؟. مگه میخواهید به جبهه جنگ بروید؟.
- خانم محترم: وااااااا! خدا مرگم بده! شما خودتان گفتید برای «دفاع» بیایید. منم ترسیدم مبادا بلایی سرم بیارید، محافظ با خودم آوردم.
- استاد مدّعو: خانووووم محترم!. منظور از دفاع، جنگ و جدال نیست؛ بلکه دفاع از ترّهاتیه که به هم بافته اید برای گرفتن مدرک فارغ التّحصیلی. ما خواستیم بدانیم که آیا شما برای سخنان نغزی که نوشته اید، آیا دلایل منطقی هم دارید یا فقط تقلید و رونویسی و اقتباس و از زحمات دیگران کش رفته اید.
- خانم محترم: من به خدا تقصیر ندارم. آخه شما مردها همتون جنستون خرابه!. اصلا قصدتون آزار دادن ما خانوماست؛ انگار که ما بدهکارتونیم. من از کجا بدونم شما چه منظوری داشتید. معنی دفاع برای ما خانوما همیشه «دفاع از عفّتمان» بوده از بس که شما مردها فاسدید و ما را به چشم هندونه قاش شده میبیند! خدا از گناهاتون نگذره. [در اینجا ناگهان خانم محترم، گریه اش میگیره].
- استاد مدّعو: خانوووم محترم! چرا تهمت میزنید و پیشداوری میکنید؟. چرا همه را به یه چوب میرانید؟. در این مملکت اسلامی که به یُمن نصایح داهیانه و رسولگونه مقام معظّم رهبری از پیشرفته ترین کشورهای نه تنها روی کره زمین؛ بلکه کلّ کائنات الهی است و داریم مقدّمات ظهور مهدی موعود را فراهم میکنیم، برای جلوگیری از فساد اخلاقی و حفظ پاکدامنی و اسوه نجابت شدن، ناسلامتی قراره شما فردا با مدرک این حوزه محقّقه و مسبّبه، «مَحرَمیّت شرعی [=مُتعه در زبان ریاکارانه آخوندی]» داشته باشید!.
- خانم محترم: شما با این لحن نامهربونتون مرا خورد کردید و شکستید. اصلا هر چی میدونستم و حفظ کرده بودم، یه دفعه یادم رفت. حالا میشه ازتون خواهش کنم که تقاص این دلشسکستگی ام را با صدور مدرکم جُبران کنید. به خدا اینقدر دلم شکسته و زابرا شده ام از «قضیه دفاع» که نمیدونم چی بگم؟.
- استاد مدّعو: ای خانووووم محترم! ما جواب خون شهدا را چی بدیم به خالق ناظر و حاضر؟. مگه ما از قوم کفّاریم که از فرجام کارهامون نهراسیم؟. ما تمام هنرمون این بوده که از روز اول برای قیادت خالق غفّور و حکیم، فاطمه زهرا تحویل امّت بدهیم؛ نه «همسر فرعون ملعون»!. پاشو خانوم. پاشو برووووو.
وقتی که ذلالت وجودی، تمام تار و پود آدمی را تسخیر کند، آنگاه زلم زیمبوهای آویزونی و عاریتی و تبختر ظاهر آرایی به حدّی چندش آور جلوه میکند که انسان از فقر وجودی دیگران، غمی سنگین بر دوشهایش میافتد. وقتی در جامعه ای نتوان به هر دلیلی که میخواهد باشد، بدانسان زیست و بالید که به گوهر و هسته وجودی خویش هستیم، آنگاه هر چیزی که ظواهر آدمی را در چشم دیگران بزرگ و کبیر و عالی و محشر و «لارج و لاکچری» جلوه دهد، برای خوارمایگان به حیث «اصالت» قلمداد میشود. انسانی که نمیکوشد زاینده و بالنده و شکوفنده تخمه پنهان در خاک وجودی اش باشد، همواره با حسّ حقارت و فقر ناداری مجبور است که دست و پنجه نرم کند و با عاریتها و زینت آلات پر زرق برق، حقارت وجودی خودش را استتار کند. جامعه اسلامی و اخلاق رایج و شایع و امریّه ای از انسانها نه تنها هیچ مسلمانانی مومن و متّقی بار نیاورد؛ بلکه همان «اسلامیّت» بی آب و رنگ مردم را به باتلاقی استحاله داد که دامن حکومتگران الهی را نیز گرفت و بلعید. «خود زایی» هنر است و حکایت از نیرومندی وجود آزادمنش انسانها میکند. بر ما چه رفته است که زلم زیمبوهای تظاهری و ریایی میخواهند به جای «فروزه های گوهری» خود ما برایمان در انظار دیگران «ارجمندی و بزرگواری و سربلندی» مهیّا کنند؟. بر ما ایرانیان چه رفته است؟.
4- قصاص و دوست رازدار
«فریدالدّین عطّار [540 -618 ه. ق.]» برغم فعّال بودن «گیوتین شرایع الهی» در جامعه و نظارت «Big Brother» به راههای مختلف از اسلامیّت و خالقش و شمشیر خونریز آن و بینش نکبت آلودش انتقادهای صریح و ریشه ای کرده است. وی در کتاب «الهی نامه»، حکایتی دارد که عمق فاجعه تکاندهنده عمل قصاص را با ریشخندی تحقیر آمیز سروده است. قبل از اینکه بخواهم به تشریح حکایت بپردازم، لازم دیدم که به «قتل و مشتقاتش و همچنین قصاص در قرآن» اشاره ای کنم. موارد قتل و مشتّقات آن در قرآن و به دنبالش کاربرد به وفور آنها در احادیث و سیره رسول الله و ائمّه و صحابه و دیگر مومنون به اندازه ای هولناک هستند که من از ذکر آنها فعلا میگذرم.
ریشهٔ «قَتَلَ»(=کشتن)
1- فعل ماضی (قَتَلَ/قَتَلُوا/قُتِلَ/قُتِلُوا)
نمونهها:
- بقره 61: یَقْتُلُونَ النَّبِیّینَ
- بقره 87: فَفَرِیقًا کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقًا تَقْتُلُونَ
- نساء 29: وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ
- مائده 32: مَنْ قَتَلَ نَفْسًا
- اسراء 31: لَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَکُمْ
- کهف 74: فَقَتَلَهُ
- بقره 191: وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ
2- مضارع و امر (یَقتُل/ تَقتُل/لاتَقتُلوا)
نمونهها:
- نساء 92: وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِنًا خَطَأ
- مائده 27: لَأَقْتُلَنَّکَ
- اسراء 33: وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ
- انعام 151: لَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَکُمْ مِنْ إِمْلَاقٍ
3- مشتقات اسمی
الف) قَتْل/قِتال (=جنگیدن/خونریزی کردن)
- بقره 190–193: وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ
- بقره 216: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ
- توبه 36: وَقَاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً
ب) قاتِل/مقتول/قتیل، بیشتر در سیاق معنایی، نه بهصورت صریح «قتیل» در قرآن
- بقره 178: الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى ← «قتلى = کشتهشدگان
- آلعمران 21: قاتلان انبیاء: یَقْتُلُونَ النَّبِیّینَ
4- کشتن نمادین یا معنوی (=بازداشتن از حیات انسانی)
در برخی آیات قتل معنایی نمادین دارد:
- بقره 54: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ← در تفاسیر: «کشتن نفوس مجرم» یا «شکستن نفس سرکش/طاغی»
5- کلماتی که در ظاهر ریشهٔ قتل ندارند اما معنای قتل دارند:
- هلاک/انفال در معنای نابودکردن (نه همان قتل اما مرتبط با مرگ)
- ذبح بقره 67، صرع، وأد (دفن زنده) – مرتبط با مرگ ولی نه از ریشهٔ قتل
در سراسر قرآن:
- ریشهٔ قتل بیش از 170 بار در قالبهای فعلی و اسمی آمده است.
- ریشهٔ قتال حدود 60 بار.
قصاص در لغت به معنای «پیگیری و دنبال کردن یک چیز تا رسیدن به همان اندازه» است؛ یعنی توازن و برابری در پاسخ به یک جرم ارتکابی که مستحق مجازات است. در اصطلاح فقهی و قرآنی، به معنای «بازگرداندن عدالت» و «برقراری تعادل پس از جنایت» است؛ نه فقط انتقامگیری کور. آیه 178 سوره بقره: مهمترین آیه قصاص «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ القِصاصُ فِی القَتلَى»
و امّا حکایت عطّار.
«حکایت دزدی که دستش را بریدند»
ببریدند دزدی را مگر دست
نزد دَم، دستِ خود بگرفت و بَرجَست
بدو گفتند ای محنت رسیده
چه خواهی کرد این دست بریده
چنین گفت او که نام دوستی خاصّ
بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
کنون تا زندهام اینم تمامست
که بی این زندگی بر من حرامست
ز دستم گرچه قسمی جز الم نیست
چو بر دستست نام دوست، غم نیست
[کتاب: الهی نامه – فریدالدّین عطار، به کوشش فواد روحانی – انتشارات زوّار – تهران - 1381 – ص. 108]
«دوست خآص» که «عطّار» از آن سخن میگوید و بر دست دزد، خالکوبی شده بود، از چه چیزی حکایت میکند؟. چرا دزد، نام آن دوست را با صداقت و خلوص بر دستش حکّ کرده بود؟. چرا بدون دست بریده که «نام دوست»، بر آن هست، زندگی برای دزد، بی معنی و بی ارزش و بی مزه است؟. [کلمه حرام در اینجا، معنای اخلاقی و شرعی ندارد]. چرا دُزد برغم رنجی که از بریدن دستش تا توی گور با او همراه خواهد بود، یاد از نام حک شده دوست بر دست بریده، دلش را شاد و آزاد از هر غمی میکند؟. «دوست خاصّ» کیست؟. چرا «دست بریده»، سندیست متّقن برای نشان دادن و اثبات کردن تفاوت ارزشها و شالوده ها و بُنمایه ها؟. «دوست خاصّ» را زمانی میتوان معنایش را فهمید که بدانیم و بفهمیم که سیمرغ به «زال»، «دستان زند» میگفت؛ زیرا زال با سیمرغ که خداست، اینهمانی گوهری دارد. در حقیقت، زال، پیکریابی سیمرغ است و سیمرغ هیچگاه و هرگز از انسان=زال، منفک نیست؛ بلکه در هر جایی و مکانی با او همپاست و همال و همراز و یار و همدم. وقتی که «دزد»، دست بریده اش را برمیدارد و با خود میبرد، در حقیقت، همیال خودش را که در گوهر، جفت و همباز هستند، در زیر بغل میگیرد و میخواهد از یک طرف نه تنها مهر و وفاداری بی پایان خودش را به خداوندی فریاد بزند که نگهبان جان و زندگی اش هست؛ بلکه آن را به حیث سند جنایت قادر جبّاری [=الله] رسوا کند که تفاوت «جُرم را با آلـت جُرم» از همدیگر تمییز و تشخیص نمیدهد؛ ولی مصدر «حقگزاری» شده است. عطّار با تمام رندی و زیرکی که داشته است، توانسته در یک کلمه، سراسر شناعت و جنایتخواهی و جنایتکاری آمر اخلاق اسلامی را نکوهش و تحقیر کند.
5- یا من یا هیچکس
ضرب المثل معروف و رایج و شایع که میگوید: «اگر شریک، خوب بود، خدا برای خودش شریک میگرفت» چه چیزی را به مردم ایران تفهیم میکند؟. هر کدام از ما ایرانیان به محض شنیدن چنین ضرب المثلی، متوجّه چه چیزی میشویم و چه برداشتی از آن داریم؟. آیا سوای این است که ما هر گونه «دوویّت/ثنویّت/کثرت» را مذموم و بی نتیجه و مسبّب مصائب و مشکلات میدانیم؟. آیا سوای این است که ما همچنان در ناخودآگاهبودمان، تحت تاثیر تلقینات و تحمیلات شرایع اسلامیّت هستیم؟. آیا سوای این است که ما به هیچکس اعتمادی نداریم، سوای خودمان و سایه مان؟. آیا سوی این است که آنچه در ذهن و قلب و اعتقادات آدمی ریشه دارد و جا خوش کرده است در رفتار فردی و اجتماعی، نقش تعیین کننده ایفا میکند؟. آیا سوای این است که ما حاضر نیستیم حتّا اگر منفعت و بهره ما در چیزی باشد به مشارکت رو آوریم؟. آیا سوای این است که تک تک ما، خودمان را جمیع کمالات میدانیم و دیگران را مانعة الجمع؟ آیا سوای این است که یا من باید به تنهایی مصدر همه کارها و آمر انحصاری بشوم یا هیچکس دیگر؟. آیا تمام بدبختیهای گریز از همدیگر تمام گرایشهای سیاسی و تشکیلاتی در همین ضرب المثل واتاب ندارد که اثبات میکند هیچکس حاضر نیست با دیگری همکاری و همعزمی و همپیمایی کند؛ مبادا که به حقوق حقّه اش هرگز نرسد؟. چرا هیچکس نمیخواهد مقرّ بیاید که ما ایرانیان همچنان در ذهنیّت وامونده و گندیده شرایع اسلامیّت در حال غوطه خوردنیم و شبانه روز فقط قدقدهای مدرنیته ای میکنیم؟. چرا؟.
6- چرا سیاست در ایران همواره بازتولید شکست است؟.
از هر چشم اندازی که به مُعضل بنگریم، نمیتوان به ضرس قاطع گفت که «مشکل ایرانیان» در باره «موضوع سیاست» چیست؟ و چرا ایرانیان برغم اینهمه سوابق و تاریخ پُر پیچ و خم و مملوّ از حوادث بیشمار و تجربیات کثیری که داشته اند، همچنان در باره «موضوع سیاست و آیین کشورداری»، به شدّت سترون و بی مایه اند؟. چرا هیچکس از خودش نمیپرسد که دلایل «بازتولید شکستهای اجتماعی و کشورداری» از کجا ریشه میگیرند؟. چرا ما ایرانیان به جای آنکه از هر شکستی به اندیشیدن در باره دلایل شکست بیندیشیم، بلافاصله دنبال «مقصّران» میگردیم تا شکستهایمان را فقط توجیه و تبرئه کنیم؟. چه چیزهایی را ما ایرانیان نمیتوانیم دُرُست ببینیم؛ برغم اینکه چشمانمان از تلسکوپ و میکروسکپ نیز قوی تر میبینند و شفّافتر؟. چرا «موضوع سیاست» تا امروز برای گرایشها و تشکیلات سیاسی ایرانیان به معنای بیرون راندن رقیبان از میدان همآورد نشدن است؟. چه چیزی در ذهنیّت و رفتار و گفتار و کردار گرایشهای گوناگون سیاسی بیرون از دامنه دید آنها فعّال مایشاء است که تمام اقدامهایشان به «بازتولید شکست» می انجامند؛ نه به برونرفت از بُن بستهای فلاکت بار؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مباحث استتاری
درووود!
اشاره ای گذرا.
چونکه قسمت نظرخواهی بسته بود، مطلبم را همینجا میذارم در پای مقاله خودم.
من با طرح ترمینوسهایی مثل فدرالیسم [https://iranglobal.info/fa/node/198516] و امثالهم در فرصت و مکان و موقعیّت مناسب، هیچ مشکلی ندارم. ولی اینگونه مباحث در تحت شرایط فعلی محو ایران و ایرانیان از کره زمین، نه تنها راه به هیچ دهکوره ای نمیبرند؛ بلکه بر استتار و واپسرانی مسائل کلیدی و حیاتی ایران و مردمش نیز سایه های سنگین و غلیظ می اندازند.
1- «فدرالیسم» مثل کثیری دیگر از مفاهیم بیگانه همچون «سکولاریسم، مدرنیته، پست مدرنیسم، لائیسیته و غیره و ذالک»، مباحث اروپائی هستند و به تاریخ و جامعه و فرهنگ ایرانیان، هیچ ارتباطی ندارند. عارض شدن عواقب اینگونه مفاهیم بر جامعه ایرانی به معنای اینهمانی پنداشتن مردم و جامعه ایرانیان با جوامع غربی نیست. افتادن در دیگ خُم رنگرزی و به رنگ قرمز یا آبی یا دیگر رنگها در آمدن به معنای اینهمانی هویّتی و کاراکتری کسانی نیست که در فلان نقطه زمین در دیگ رنگرزی خودشان می زییند طبق رنگ دلخواهشان. مثلا خصوصیّت «رندی»، یکی از ویژگیهای رفتاری مردم ایران است و در هیچ نقطه ای از کره زمین، مصداق ندارد. خواه از نوع مثبت آن باشد به نام زیرکی. خواه از نوع منفی و نکوهیده آن مثل «زرنگ بازی در آوردن برای فریب دادن یا سوء استفاده کردن». در هر صورت، «رندی»، یکی از ویژگیهای رفتار ایرانیان است. به همین دلیل هیچ اروپایی نمی آید از چنین خصوصیّت فرهنگی در مباحث و مشکلات و معضلات کشورهای خودشان صحبت کند؛ زیرا هیچ ما به ازای تاریخی و فرهنگی در جوامعشان ندارد.
2- ما هنوز متوجّه نیستیم که باید در باره مسائل جامعه خودمان حرف بزنیم و احتمالا اگر تجربیات دیگران بتوانند به ما کمک کنند باید ببینیم تا کجاها و تا چه کرانه ها و با چه روشهایی. نه اینکه بیاییم بی برو برگرد به این توهم مبتلا باشیم که هر چی بیگانگان گفتند و اجرا کردند، ما نیز باید وجب به وجب جا در جای پای آنها بگذاریم تا به همان نتایجی برسیم که بیگانگان رسیدند. به این میگویند داستان تقلید کلاغ از کبک که راه رفتن خودش را نیز از یاد برد.
3- ایده دمکراسی عین وضعیّت آب و هوائی است و میتواند تحت شرایط متغیّر، متحوّل و به ضدّ خودش تبدیل شود عین سلولهای سرطانی در بدن که نقش دفاعی خود را به نقش تهاجمی تبدیل میکنند و انسان را از پا در می آورند. [هیتلر در جامعه آلمان از راه کاملا دمکراتیک، انتخاب شد و به قدرت رسید] اینکه مردم هر جامعه ای چه نوع جامعه ای و مناسباتی را در خور ارجمندی و شرافت و شرف و عزّت خودشان میدانند، به این منوط أست که مای ایرانی، چه تصوّری از زندگی و در کنار همدیگر زیستن داریم و فرهنگ ما ملّت از چه چیزهایی صحبت میکند که ما قرنهای قرن است گوشمان به بنیانهای اساسی آن نه تنها بدهکار نبوده اند؛ بلکه با تمام توان و استعدادی که داریم بر سراسر آنها فقط ریده ایم و که که مالی کرده ایم آنها را با احترامات فائقه و پژوهش آکادمیکی و به شدّت علمی!.
4- هیچ قانونی، هیچ زندانی، هیچ گیوتینی، هیچ مقرّرات و پیشنویسها و شرایع و احکامی نمیتوانند تضمین کننده رفتار به اندازه انسانها باشند. فقط خود فرد فرد انسانها هستند که میتوانند اندازه خود را تمییز و تشخیص دهند و فرهنگ جامعه نیز همچون میدانیست آرایشگر و سامانده که شاخکهای حسّاس منش انسانها را لطیف می آراید و صیقل میدهد؛ طوری که هر کس بتواند «اندازه خودش» را در آن به محک بزند و پیدا کند. تمام کشورهایی که مستبدان خونریز بر آنها حاکم هستند، قانون دارند به وفور. امّا باید پرسید که مُجری قانون، چه کسانی هستند و چرا هیچکس به اجرای قانون، اهمیّتی نمیدهد؛ آنهم قانونی که محصول مثلا شعور و فهم و آگاهی و اعتقادات خودشان است؟.
5- دست آخر همچنان بر این نکته تاکید کنم که به جای طرح موضوعات بیراهه ای، بهتر است مسائلی را طرح کنیم که حول و حوش تاریخ و فرهنگ مردم خودمان میچرخند؟. بپرسیم : «دادگزاری چیست و چرا در ایران، اجرا نمیشود؟». بپرسیم: «گزندناپذیری جان و زندگی چیست و چرا هیچکس به آن پایبند و مُجری نیست؟». بپرسیم: «مهرورزی چیست؟ و چرا نامهربانی در جامعه شیوع پیدا میکند؟.» بپرسیم: «راستمنشی چیست؟ و چرا ریاکاری و تظاهر و اخلاق صد نبشه ای» در جامعه ایرانیان رواج و شیوع دارد؟. سئوالات و مسائل جامعه ایرانی، همینا هستند که قرنهای قرن است، هیچکس نمیخواهد در باره آنها بیندیشد و چون و چرا کند. به همین دلیلم همه دنبال مباحثی میروند که هیچ سنخیّتی با تاریخ و مردم و فرهنگ ایران ندارند. جوابش نیز معلوم و سر راست است. هیچکس نمیخواهد خودش و کاراکترش را موضوع اندیشیدن و سنجشگری قلمداد کند و از خودش شروع کند؛ بلکه فقط دیگران را و از دیگران را. ما ایرانیان از صغیر و کبیر و حاکم و محکوم، ههممون خوبیم و اسوه حسنه. شرّ و عوضی فقط دیگرانند که نمیگذارند ما خوبها، خوب بمونیم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان