رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 18 آذر 1404 - Tuesday, 9 December 2025

به بهانه گفتاری از فرج سرکوهی

به بهانه گفتاری از فرج سرکوهی
نیمی از حقیقت، حقیقت نیست

 

در گفتگوئی در کلاب هاوس، منقد ادبی و تحلیلگرسیاسی پرآوازه فرج سرکوهی به این پرسش پاسخ می دهد که اگر با ذهنیت و دانش امروز به شرایط سال 56 بازمی گشت چه مواضع و رویکردهایی در برابر انقلاب 57 درست می بود و باید اتخاذ می شد. از آنجا که این گفتار بازتاب گسترده ای در رسانه های اجتماعی داشت لازم دیدم به نکات و جنبه هائی از آن بپردازم. هسته و جان کلام سرکوهی این است که در آن مقطع دیگرکار از کار گذشته بود، موج براه افتاده بود و هیچ نیروئی نبود که جلو "فاجعه" را بگیرد، گروه های سیاسی دیگر، ملیون و چپ ها، همه به حاشیه رانده شده بودند، همه اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمی کرد آخوند در ایران بقدرت برسد. ساواک به شاه دروغ می گفت و شاه را گمراه کرد، استبداد گوشش کر بود و کار خودش را کرده بود و حکومت نباید می گذاشت کار به آنجا بیانجامد. در این میان اما پرسش اصلی این است چه شد و چرا کار از کار گذشته بود و نقش مجموعه نیروهای چپ، ملیون وبخش بزرگی از روشنفکران و گفتمان سازان جامعه در رساندن روندهای جامعه به جائی که دیگر کار از کار گذشت، چه بود؟ سرکوهی با گریزی گذرا فقط به اینکه بگوید همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند بسنده می کند و  با بیان اینکه "سرپوش استبداد همه این ها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود" تماما تقلیل گرایانه از پاسخ شایسته و همه جانبه به پرسش تن می زند. من می کوشم در این نوشته فشرده به این موضوع بپردازم اما پیش از آن تاکید کنم بیان روشن برخی بدیهیات مانند فاجعه نامیدن انقلاب 57 و ابلهانه خواندن ترجیح جمهوری اسلامی به رژیم شاه در آن دوران از زبان آشنای دیرینه فرج سرکوهی برایم جدید و جالب بود که منطقا نمی تواند بدون پیامد در انتخاب رویکرد در شرایط و صف بندی های کنونی باشد.

عدم درک پویش اصلی جامعه

پویش و مضمون اصلی و محوری و به بیان ادبیات چپ تضاد اصلی در کشور ما در قریب دوسده گذشته و بویژه پس از انقلاب مشروطه گذر از سنت به مدرنیته، گذر از جامعه ای بشدت عقب مانده و در خواب قرون فرورفته به جامعه ای امروزین و پا گذاری در راه توسعه و پیشرفت بود. این امر خود مهمترین عاملی است که می بایست تعیین کننده و شاخص دوری و نزدیکی ها، همسویی ها و دشمنی ها در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران می بود. در یک سو همه افراد وجریان هائی که خواهان توسعه و پیشرفت کشور و استقرار نهادها و بنیان های نظامی مدرن در ایران بودند و سوی دیگر نیروها و اقشار پاسدار نظام ها و هنجارهای کهن و سنتی  که در راس آن مذهب به عنوان مهمترین پایگاه سنت قرار داشت. این مهم تا حد زیادی پس از مشروطه و در دوران رضا شاه عینیت یافت. روشنفکران و نخبگان عرصه های مختلف، همسو و مددکار رضا شاه درساختن ایران و برپایی ساختارهای مدرن بودند.  اما این مهم دیری نپائید و بتدریج براثر عوامل متعدد که در این مختصر قصد پرداختن به آن ها را ندارم، یک تغییر پارادایم ایجاد شد و در فضای روشنفکری و سیاسی ایران گفتمان ضد امپریالیستی، ضد غربی با سیمائی سنت گرایانه به گفتمان غالب و نیز قالب(قلب شده) تبدیل شد وگفتمان پیشرفت در مسیر مدرنیته و توسعه کشوریعنی پویش و نیازاصلی کشور به سایه رفت.

رویکرد انقلابی به جای اصلاح طلبی

این تغییر پارادایم و ژرفش گسل بین بخش بزرگی از نیروهای روشنفکری و سیاسی ایران با حکومت دربرهه زمانی  انقلاب سفید در سال 1341 بروز آشکار یافت. انقلاب سفید بزرگترین و عمیق ترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمد رضا شاه  به اجرا گذاشته شد و همه  عرصه های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را بکلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کم وبیش رویکردی اصلاح طلبانه با رژیم شاه داشتند  به جای حمایت همه جانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه به نفی و تقابل با آن پرداختند. آن را "کندی فرموده" اعلام کردند و بیش از پیش به سیاست انقلابی و "براندازانه" رو آوردند و درنتیجه در جهت غلط تاریخ ایستادند. بیشترهمسویی و همدلی با قیام ارتجاعی خرداد 42 طرفداران خمینی بود که به مثابه چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب اسلامی 57 باید به آن نگریست.

شک نیست که منطق جنگ سرد و جهان دوقطبی بر سیاست های حکومت و رژیم شاه نیز تاثیر داشت و در آن سو نیز خطاهای بسیاری وجود داشت اما شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.

 

در تمام دوران بیش از یک دهه و نیم پس از آن تا انقلاب فاجعه بار 57 بیگانگی نسبت به امر سازندگی کشور و غلبه گفتمان ضد غربی و ضد امپریالیستی و انقلابیگری رنگ و بوی تندتری به خود گرفت. اندیشه چپ توده ای با عقل منفصل خود در فضای فکری جامعه سیطره داشت. سپس جنبش چریکی پدید آمد با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ. همراه با احکامی چون امپریالیسم دشمن اصلی خلق های جهان، بورژوازی کمپرادور و سرمایه داری وابسته دشمن اصلی داخلی به مثابه پایگاه اصلی امپریالیسم و بدنبال آن نفی پیشرفت های صنعتی تحت عنوان صنایع مونتاژ و ... در این دوران نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخه های گرایش های چپ: توده ای، چریک، سه جهانی و نیز چپ های مذهبی  و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاح طلبانه در قبال رژیم شاه بود. عجبا بخشی از نیروهایی که هم اکنون نیز در برابر رژیم بکلی اصلاح ناپذیر جمهوری اسلام اصلاح طلبند آن زمان در برابر آن نظام مصلح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاح پذیر، تا بن دندان انقلابی بودند. به هرحال آنچه که اساسا دیده نشد و بکلی زیرپا گذاشته شد ضرورت سمت گیری کلان سیاسی و اجتماعی  وتعیین جبهه برپایه جدال اصلی جامعه یعنی سنت و مدرنیته بود.

آقای سرکوهی  در گفتار خود و در سفر خیالی به سال 56 می گوید که ملیون و چپ ها به حاشیه رانده شده و برای جلوگیری از فاجعه کاری ازشان برنمی آمد. این حرف درستی است اما این فقط نیمی از حقیقت است پس نفش آنان در تمام دو، سه دهه پیش از آن، در گفتمان سازی، در ایجاد آن فضای فاجعه بار و در جبهه گیری تاریخی خطا چه شد؟ او می گوید آنان اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمی کرد آخوند در ایران بقدرت برسد. همین؟ فقط اشتباه محاسبه نه دهه ها همسویی و همنوایی با آخوند و اسلام سیاسی؟ سرکوهی می گوید حکومت نمی بایست بگذارد کار به آن جا بیانجامد. این هم حکم درستی است اما باز هم نیمی از حقیقت. آیا همگان، همه جریان ها، همه ما هریک متناسب با نقش و جایگاهمان وطیفه ای نداشتیم نگذاریم کار به آن جا بیانجامد؟  سرانجام سرکوهی عامل و مشکل اصلی را به وجود استبداد فرومی کاهد و تقلیل می دهد و می گوید "سرپوش استبداد همه این ها را پوشانده بود. استبداد کارخودش را کرده بود."  این تک عاملی دیدن پدیده ای چندین وجهی گریز از دیدن و بیان عوامل  متعددی است که من کوشیدم برخی از آن ها را در بالا ذکر کنم و خلاف توصیه ای است که خود سرکوهی می کند که بکوشیم انقلاب را درک کنیم. سرآخرباردیگر تاکید کنم که نه سرکوهی گرامی نیمی از حقیقت، حقیقت نیست. 
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

نظرات رسیده
نظرات رسیده

Feriedoon Ahmadi
حمید آقایی آقای آقائی گرامی نه گفتار سرکوهی و نه نقد من به آن، ربطی به آنچه شما نوشته اید ندارد. سرکوهی می گوید از من پرسیده شد اگر با عقل کنونی به سال ۵۶ برگردید چه می کردید. من پاسخ های او به این پرسش را نقد کردم که ناقص است و تنها نیمی از حقیقت است که حقیقت نیست. آنچه شما نوشته اید درست یا غلط که به درک من در بسیاری موارد نادرست، اساسا مسائل دیگری هستد که موضوع مقاله نبود.

ی., 09.11.2025 - 04:40 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

حمید آقایی:

نگاه به گذشته با چشم امروز اشکالی ندارد، اما گذشته را نباید برای توجیح مواضع امروز تحلیل کرد. شما در واقع تاریخ چپ و مبارزات ملی را در برابر برنامه توسعه و مدرن سازی ایران که توسط پهلوی ها دنبال می شد قرار داده اید. جریان چپ و مبارزات ملی مردم ایران را همسو با سنتگرایان دانسته اید. این خلاف واقعیت های تاریخی است. این نه تنها نصف حقیقت نیست، بلکه اساسا حقیقت ندارد. اگر روشنفکران و نخبگان جامعه ایران که دوران مشروطه را از سر گذرانده بودند و تلاش می کردند که جامعه ایران روی ریل توسعه و مدرن سازی قرار دهند، نبودند رضا شاه هرگز نمی توانست ایران را وارد دوران مدرن سازی جامعه کند، همان روشنفکرانی که دور رضا شاه حلقه زدند و به او کمک کردند، و البته همانهایی که در نیمه دوم حکومت رضاشاه، یا به زندان افتادند، یا خانه نشین شدند و یا کشته شدند. بنابراین کسی که جریان مدرنیته در ایران را متوقف کرد رضاشاه بود که پیش از هر چیز حکومت قانون، مشروطیت و توسعه سیاسی در ایران را با سرکوب متوقف کرد. اما محمدرضاشاه پهلوی نیز زمانی که پروژه توسعه و مدرن سازی ایران را پس از سال ۱۳۴۱ آغاز کرد، در قدم اول توسعه سیاسی را متوقف نمود و برای مقابله با جامعه روشنفکری، چپ و ملی، رو به مذهبیون آورد و به اشکال مختلف از آنها حمایت کرد. با کاشانی همدست شد تا مصدق را سرنگون کند. در دهه پنجاه دست مذهبیون را بازگذاشت، در آن زمان مراکز تبلیغات اسلامی به مدریریت مکارم شیرازی در سراسر ایران فعال بودند و حتی در مدارس نیز نشریات خود را آزادانه پخش می کردند. جریان بازگشت به خویش و مبارزه با مدرنیته غربی را حمایت می کردند. در تلویزیون ملی ایران احمد فردید و احسان نراقی گفتگوهایی در باره برگشت به خویش داشتند که دربار پشت آن بود و از آن حمایت می کرد. شریعتی آزادانه در حسینه ارشاد سخنرانی می کرد و او نیز بازگشت به خویش و ضدیت با غرب را تبلیغ می کرد، و آل احمد نیز درباره غرب زدگی می نوشت. اینها قطعا بدون چتر حمایتی دربار نمی توانستند حتی یک روز دوام بیاورند. بنابراین کسی که بیش از هر چیز توسعه ایران را به بیراهه کشاند، دربار و پهلوی بودند که توسعه سیاسی را متوقف کردند و دست اسلامیون را با تعداد بسیار مساجد ساخته شده در کشور در زمان محمدرضا شاه بازگذاشتند. نگاه به گذشته با چشم امروز اشکالی ندارد و شاید اجتناب ناپذیر باشد، اما نگاه به گذشته برای توجیح مواضع امروز خطاست.

ی., 09.11.2025 - 04:40 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Ario Yaghoubvand

ببینید, من واقعا در شگفتم از سماجت این انسان ها در نمایش مظلوم نمایی خود!
حالا به فرض قبول کنیم که در داخل «استبداد و اختناق» حاکم بود. گرچه با کمی انصاف و توجه به شرایط آن زمان و مکان کسانی مانند ساعدی با نشر و فروش محصولات خود آنچنان ثروتمند شده بود که برای «مبارزان مسلح» آمبولانس و کلاشینکف می خرید!
اما در خارج که مانعی برای مطالعه تاریخ ایران, از جمله تاریخ مشروطه و خطرات مشروعه خواهان به رهبری روحانیت شیعه, و شرایط اجتمایی ایران و تبادل اطلاعات وجود نداشت.
و البته موضوع مهمی که شاید تا کنون به آن پرداخته نشده تعداد زیاد دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا بود. در اواخر دهه چهل و اوایل پنجاه هیچ کشوری در سه قاره دیگر به اندازه ایران در اروپا و آمریکا دانشجو نداشت که خود یک دلیل روشن برای توسعه پرشتاب کشور و وجود یک طبقه متوسط روبرشد بود و البته دولت هم از بورسیه گرفته تا تخفیف بلیط هواپیما دست و دلبازانه و بدون تبعیض کمک می کرد.
اما می دانیم که همان دانشجویان با تشکیل کنفدراسیون و البته همانند امروز با کمک چپ اروپا و آمریکا چه تبلیغات عظیمی بر علیه حکومت و شخص شاه فقید براه انداختند!
خب, در اینجا که آنها در کشورهای دموکراتیک زندگی و تحصیل می کردند, پس چرا گروهی کاشف ابوذر غفاری و مالک اشتر و مختار ثقفی و دسته ای دیگر کاسترو و مائو و انور خوجه شدند؟
بنابر این آنچه در پنجاه و هفت رخ داد مصاف مدرنیته و سنت در جامعه متحول شده ایران بود که شوربختانه به نفع سنت خاتمه یافت. واقعیت این است که چنین تضادی در سالهای سی و دو و چهل و دو هم خود را نشان داد, در آن دو مقطع از آنجا که دو نیروی واپسگرای اسلامیست و استالینیست هر یک به تنهایی بر علیه مدرنیته قیام کردند, موفق به توقف آن نشدند. اما در سال پنجاه و هفت با اتحاد بین این دو نیرو و حمایت چپ جهانی به رهبری دموکرات های آمریکا به نظام برخاسته از انقلاب مشروطه خاتمه داده شد و سه نیروی نامبرده طی چهل و هفت سال اخیر هم در حمایت و برای بقای جمهوری اسلامی متحد عمل کرده اند.

دقیقا همینگونه بود. در مجموع سرعت مدرنیزاسیون کشور در حدی بود که جامعه ظرفیت پذیرش آن را نداشت و نیروهای واپسگرا براحتی موفق شدند عناصر سرخورده را جذب کنند!

ش., 08.11.2025 - 22:24 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Farhad Vakof

نباید یک تنه پیش قاضی رفت. اگر گفتمان ما این باشد چرا سنت گرایان و به اختصار سنتیون بر مبارزات همگانی و ضد استعماری غلبه یافتند اگر گفتمان واقع این باشد آنگاه باید رفت کلیه جوانب را مورد بررسی قرار داد. من به این دیده ام و تا جایی که من بررسی کرده ام این مهم معلول علل چند گانه بوده. اولا این که در ایران حرکت ترقی خواه و حرکت مدرنیته در دست و رهبری استعمار بود. اگر از دیده ترقی خواهی بنگریم باید سکان رهبری ترقی خواهی از استعماری - که الزاما آینده ایی نداشت - به یک حرکت ملی و داخلی و دموکراتیک مبدل می شد. یعنی اصل حرکت بماند و اما شکلش به حرکت و نهضت ملی و مردمی و دموکراتیک و گسترده و با ثبات مبدل شود. ترقی خواهان نمی توانستند به استعماری تکیه کنند که به حق تنها به منافع استعماری و ملی خودش توجه دارد. برداشتن شاه موید این سخن و موضع ترفی خواهان بود که استعمار در کشور شاه را وسیله قرار داده والا به وقتش شاه را مانند یک موش دمش را می گیرد و به پیزون می اندازدش و چنین هم شد. اما اگر در عوض از دیده سنتی بنگریم سنتیون در اصل با کل حرکت ترقی خواهی در کشور مخالف بودند و نه با شکل استعماری توسعه کشور. به تحلیل های چپ و راست از سنتیون نگاه کنید این حتی سوسیالیست هایشان وقتی از سرمایه داری در ایران سخن در میان است اصل سرمایه داری و ترقی را استعماری و امپریالیستی می بینند. بنابراین دو دیدگاه در میان سوسیالیستها نسبت به فرایند سرمایه داری در ایران وجود دارد. این دو دیدگاه همواره در کنار هم زیسته اند. دوما چرا سنتیون بر ترقی خواهان علبه کردن را باید در این دانست که رژیم شاه برای پیش برد اهدافش جانب دار سنتیون بود و در تقویت سنتیون کوشید. و حتی استعمار هم به بعدها نشان داد در مبارزه علیه کمونیست شوروری و پایگاهش در ایران سعی در تقویت سنتیون در ایران داشت. البته سنتیونی که استعمار در تقویتش می کوشید همان جهادیست ها بودند. این ها این دستجات را برای روز مبادا در آب نمک خوابانده بودند و این مارها را در آستین می پروراندند. سوما چرا سنتی ها غلبه کردند را باید در ضعف نیروهای ترقی خواه کشور و در ضعف نیروهای دموکرات در کشور دید که مدام سرکوب شده اند. دموکراسی و دموکراسی خواه در کشور ضعیف است. نیروهای ترقی خواه نیروهایی اند که در خود تضاد اجتماعی حمل می کنند. این تضاد که در اصل تضاد اجتماعی در سرمایه داری است مسبب مشکلات زیادی در جبهه ترقی خواه شده. راست های ترقی خواه از ترس جنبش کارگری و... تمایل بیشتری به استبداد و سر سپردگی به استعمار و سنتبون و.. دارند تا گرایش به توسعه اقتصادی و سیاسی.
گفتمان درستی است که آقای فریدون احمدی مطرح می کنند. تم اصلی ایشان جابجایی در تضاد اصلی است. به این مفهوم که تضاد اصلی میان دگردیسی از جامعه سنتی به جامعه مدرن و لذا حرکت اصلاحات با تضاد اصلی مبارزه علیه امپریالیسم و با بهتر بگوببم با استعمار و در نتبجه پابگاه داخلی اش رژیم شاه که بهش می گفتند سگ زنجیری استعمار و لذا و در نتیجه سرمایه داری وابسته جابجا شد. گفتمان اصلی آقای فریدون احمدی همین است و بیش از این هم نیست. تا اینجا این در واقع طرح مسئله است. راه حل ایشان در عوض راه حل ایشان این است که نیروهای ترقی خواه و مدرن خواه راست و خواه چپ نمی بایست تحت عنوان مبارزه ضد استعماری و مبارزه با شاه و مبارزه با وابستگی در سرمایه داری ایران به دامن سنت گرایان در می غلطیدند و با آنها و با مبارزان سنتی علیه استعمار و شاه و... متحد میشدند که در اصل اشتباه اصلی شان همین بوده که این فاجعه را که نامش قدرت گیری سنت گرایان و در راسش ملایان است را سبب شد. این که سنت گرایان به قدرت رسیدن را ما می بینیم اما نکته ایی که آقای فریدون احمدی نمی بینند این است سنت گرایان یک طیفی اند از چپ تا راست. ما چپ سنتی داریم و راست سنتی. همان گونه که در جانب نیروهای ترقی خواه کشور ما راست مدرن داریم و چپ مدرن. شعار و گفتمان ضدیت با استعمار و پایگاه داخلی اش در اصل نه یک گفتمان سنتی است و نه یک گفتمان مدرن بل یک گفتمان همگانی که در هر دو کفه خواه سنتی و خواه مدرن به حق اعتبار داشته و هم اکنون هم دارد. ما اگر ضدیت با استعمار و پایگاه اش را عمده کنیم تا وسیع ترین نیروها خواه در سنتی ها و خواه در ترقی خواهان را تشکیل دهیم یعنی آنچه امروز موسوم شده به محور مفاومت آنگاه حق با آقای فریدون احمدی است. آٍقای احمذی بدرستی مطرح می کنند که به عللی گفتمان محور مقاومت علیه استعمار عمده شد و همه رفتند زیر این چتر. یعنی همین حالت امروزی که پس از جنگ ۱۲ روزه پیش آمد و محور مقاومتی ها سعی می کنند همه را زیر یک چتر گرد هم آورند همین وضعیت به عللی در زمان شاه پیش آمد. من به این نظرم باید نشست و تحلیل کرد چرا چنین شد و چرا سنتی ها پیروز شدند و توانستند خط محور مقاومت را بر فضای سیاسی کشور مستولی کنند؟ خود من به شخصه به این نظرم که با طرح کلی چپی ها و ملیون به حل این مسئله رفتن کار درستی نیست. چون در میان چپ ها و ملیون در همان زمان انشقاق و دو دستگی پدید آمد. و حتی حزب توده اسکندری با حزب توده کیانوری یکی نبود. و در میان ملیون هم همیطور. همه دستجات به دو دسته تقسیم شدند. دسته ترقی خواهان اصلا حاضر نبودند که شاه را با خمینی عوض کنند. و علیه استعمار و شاه وارد اتحاد با خمینی و شرکایش شوند. البته این دستجات در سازمان ها و احزاب خودی در اقلیت ماندند و بعدها شدیدا قربانی این رژیم شدند. نتیجه بگیرم. نیمی از حقیقت را گفتن حقیقت را گفتن نیست. آقای فریدون احمدی تمام حقیقت را نمی گویند.

ش., 08.11.2025 - 22:21 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Na Kuona

زورتان به خر نمی‌رسد، کوپالش را می‌زنید؟! چپ‌ها چه همراه انقلاب بودند چه ضد انقلاب، فرقی در کل قضییه نمی‌کرد؛ چون نیروی محرکه‌ی انقلاب، اسلام‌گرایان بودند نه چپ‌ها. اما اکنون که کسی زورش به اسلام‌گرایان نمی‌رسد، همه‌ی کاسه و کوزه‌ها را سر چپ‌ها می‌شکنند. اگر دنبال «مقصر» هستید، باید جرأت کنید رژیم شاه را نشانه بروید - نه چپ‌ها و نه حتا اسلام‌گرایان را.

ش., 08.11.2025 - 22:19 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
ذهنیّت کلیشه ای و تابع، در هر دورانی، ابله می ماند.

درووود بر آقای احمدی گرامی،
اشاره هایی گذرا و دم دست.

اگر بحث بر سر تحقیق و تامّلات ریشه ای و تلاش برای یافتن پاسخ به پرسشهای فردی و جمعی باشد، آنگاه بازماندن و تسلیم شدن و اعتقاد داشتن و گرایش پیدا کردن و اهمیّت دادن به سطحیّات و یابس و طوبا بافیهای رایج و شایع از زبان هر کسی که میخواهد باشد، پشیزی ارزش ندارند. اینکه عده ای برای خالی نبودن عریضه هوچیگریهای روزمره، صبح تا شب، مصدر اظهار لحیه هستند، دلیل بر آن نمیشود که حرفهایشان، متّقن، اندیشیده، پژوهیده و خالی از غرض و مرض است. حرفهای آقای فرج سرکوهی در همان ردیف سطحیّات گرگم به هوایی هستند.

1- حقیقت تلخ در دامنه «پژوهشگری و دانشجویی» در جامعه ایرانیان بر این مدار غم انگیز و نکوهشی میچرخد که مدّعیون نه چیزی در دانشگاههای خودی و بیگانه آموختنه اند، نه خودشان به عقلشان خطور میکند که هنر کاوشگری و پرسشگری و سنجشگری را برای کشف و شناخت حقایق به کار بندند. اکثرا در همان سطحیّات رایج و شایع با توهّم پژوهشی میخکوب ماندند و اراجیف خودشان را به نام «رساله علمی» به خورد دیگران دادند و هنوزم میدهند. مشکل اینگونه پژوهندگان در این نیست که برای جیک و بُک حرفهایشان صدها مدرک و سند ردیف میکنند؛ بلکه مشکل اساسی و مهم در این است که آنها «ارزش دانشجویی/علمی پژوهی» را به شدّت کاسته اند و همچنان می کاهند.
2- وقتی که قرار است فرض کنیم در باره «فاجعه 1357»، پرسش چرایی رویدادش را با جدیّت و مسئولیّت و وجدان بی غرض و مرض بکاوییم، نخستین اقدام باید این باشد که خویشتن را از تمام فضاهایی دور کنیم که مسبّبین فاجعه در آن سهیم بوده اند، حتّا همان مردم یا توده ها را. سپس مبنای کار را بر این بگذاریم که ما در مقابل «تاریکی محض» ایستاده ایم و میخواهیم با «نور چشمان خودمان» به کورمالی کردن در تاریکی برای یافتن دلایل رویداد همّت کنیم. داستان فاجعه «1357» بسان همان داستان «شیر در تاریکی» است که حکایتش در «مثنوی مولوی» آمده است. هر کسی از ظّن خودش به احتمالاتی متوهم میشود و هرگز به توهم خودش نیز مشکوک نمیشود. فقط وای به روزی که پرتو روشنایی به تاریکی بتابد و حضرات با «شیر درّنده = حقیقت ناب» روبرو شوند.
3- اینکه این روزها و در گذشته نیز هر کسی از دیدگاه و ذهنیّت و ایدئولوژی و نظریّه آکادمیکی و غیره و ذالک به پدیده ها مینگریست و هنوز مینگرد، بحثیست آشکار و بدیهی. امّا اینکه در نگرش و مواضع عقیدتی دیگران تا چه اندازه میتوان ردّپاهای حقیقت را پیدا کرد و حرفهایشان تا چه دامنه هایی کمک میکنند برای یافتن دلایل ریشه ای رویداد، اصل کلیدیست و خیلی زحمت بردار. اگر بخواهیم تاریخ و فرهنگ و مردم ایران را برای محدود کردن عرصه پژوهشی تا «احمد شاه قاجار» حذف کنیم و نادیده بگیریم و سپس مبنا را از زمان «قزاق بودن رضا خان میر پنج» قرار دهیم، آنگاه اگر وجدان پاک پژوهشی داشته باشیم و مسئولیّت وطنی در رگ و خونمان جاری باشد، بایسته است که به جای دیدن و فهمیدن و دریافتن مسائل از «چشم انداز امروز» حتما و بی برو برگرد پا به پای «رضا خان» و در کنار او بایستیم و واقعیّتها و مسائل و مشکلات آن دوران را با چشمان فردی ببینیم و گام به گام با کنشها و واکنشهای «رضاخان» با هوشیاری و بیدارفهمی همراه شویم و به سمت فاجعه 1357 حرکت کنیم تا بتوانیم در انتهای یادداشتهای خود به قضاوتی بی غرض و معقول دست یابیم.
4- خطرناکترین سبک پژوهشی که ایجاد کژفهمیها میکنند، رساله هایی هستند که مقولات را در دسته بندیهای «سیاه و سفید» قنداقپیچ میکنند و یا با ردیف کردن و اتیکت زدن اصطلاحات بیگانه میخواهند چگونگی رویدادها را مثلا توضیح دهند و مستدل بیان کنند. شناخت جامعه و فرهنگ و مردم هر سرزمینی و وضعیّت جغرافیایی در درجه اول باید بتواند به ما بگوید که با چه سنخی از موضوع پژوهشی روبرو هستیم. بالطّبع پرداختن به «بوشمنهای قاره آفریقا» به ما چیزهای دیگری میگوید تا «پرداختن به سرخپوستان آمریکا» قبل از کشف آن. اینکه جامعه ایرانیان با برآمدن «رضا خان و سپس تاجگذاری او» به کدامین مسیری میخواست گام بگذارد و تحت چه شرایط و امکانات دم دست، یک طرف قضیه است. اینکه نیروهای درگیر شده در این پروسه گامگذاری در مخیله شان چه میگذشت و چه میخواستند، طرف دیگر قضیه است. اینکه سیاستهای دولتهای بیگانه و متنفّذ آن دوران مثل «روسیه و انگلستان» در باره جامعه ایرانی چه در سر میپختند و دنبال کدامین سیاستها و منافع بودند، طرف دیگر قضیه است. اگر نقش سیاستهای بیگانه را عرضی در نظر بگیریم، نقش کلیدی و متعیّن کننده نیروهای درگیر داخلی را نمیتوان سطحی پنداشت؛ ولو چنان نیروهایی در مقایسه با کلّ جمعیّت آن دوران ایران، کمتر از یک درصد یا نیم درصد بوده باشند. خیلی مواقع که نه، اکثرا کوچکترین و ریزترین چیز میتواند عظیم ترین فجایع را مستوجب شود. یک فریاد ساده در سلسله جبال آلپ میتواند بزرگترین «بهمنها» و تخریب محیط پیرامونش را ایجاد کند. بنابر این در پرداختن به علّتیابی رویدادها و انقلابها و خیزشها و قیامها نمیتوان فقط به کلیشه های رایج مخصوصا به مفاهیم ساخته و پرداخته اساتید آکادمیکی اقتداء کرد و موضوع را تشریح و سپس توضیح آنچنانی داد. چیزهایی وجود دارند که در پسزمینه رویدادها با شدّت تمام فعّالند و موثر و به چشم نمی آیند؛ ولی رفتار و گفتار و کردار آدمیان را متعیّن میکنند. هیچکس نمیداند که در ذهن و قلب «محمّد مصدّق»، چه میگذشت وقتی که مجلس را منحل اعلام کرد. هیچکس نمی داند در قلب و مغز «خمینی» چه میگذشت، وقتی که در پاسخ به پرسش خبرنگار گفت: «هیچی!م. هیچکس نمیداند در قلب و مغز «میرزا رضایی کرمانی» چه میگذشت، وقتی که با طپانچه به قلب «ناصرالدیّین شاه» شلیک کرد. و همینطور الی آخر. امّا تمام این رویدادها، پیامدهایی داشتند که جامعه را درگیر کثیری از فلاکتها و بدبختیها و ذلالتها و شاید هم خیراتی کردند. ما نیاموخته ایم که طیفی بیندیشیم و طیفی به پژوهیدن رو آوریم و سپس پرتوهای درصدی طیفها را در دامنه ای سنجیده و استدلالی عبارتبندی کنیم. ما برای راحت کردن کار خودمان به سر راست ترین و راحت الحلقومترین ابزارها متوسّل میشویم. با علم کردن دو مقوله «سنّت و مدرنیته» ما هیچ چیز را نمیتوانیم و نباید در باره تاریخ معاصر و رویدادهایش توضیح مستدل و عمیق بدهیم. سنّت، خودش مملوّ از دامنه هائیست که تا عمیقترین ابعاد تاریخ اساطیری را درهمتندیده اند، مدرنیته نیز پدیده ایست که تا اعماق تاریخ رویدادهای بین النهرین ریشه دارد. تقابل دو پدیده نامتقارن و متفاوت برای تشریح تاریخ معاصر مردم خود عین خلط مبحث است و زدن سُرنا از سر گشادش. تنها کاری که ما میتوانیم بکنیم – چنانچه قلبا و واقعا بخواهیم پژوهشی در باره تاریخ معاصر کنیم – این است که از خود بپرسیم، واقعیّت « مدرن و مدرنیته» در جامعه ایرانی چه تاثیری بر وقایع ایرانی داشتند و تا چه دامنه ای و عرصه ای را در برگرفتند و چگونه موثّر شدند در وقایع وطنی؟. امّا اینکه بخواهیم بگوییم علّت رویدادهای ایرانی برای واقعیّت پذیر کردن مدرن و مدرنیته بوده اند و در عمل با شکست روبرو شده اند، خلط مبحث کرده ایم و خود را فریب داده ایم. تاثیر گذاری رویدادهای جوامع همسایه و جوامع جهانی بر رویدادهای میهنی را نمیتوان علّت اصلی وقایع وطنی قلمداد کرد. وقتی که من نیّتم این است که به باغ میوه جات آبا و اجدادی ام بروم و در طول راه با انواع و اقسام مصایب روبرو میشوم و از راههای مختلف به حیث مثال «قایقرانی کردن بر رودخانه» مجبورم که عبور کنم، نمیتوان نتیجه گرفت که هدف من از روز اول، «قایقرانی» بوده است. مردم ایران از کهنترین ایّام در جستجوی واقعیّت پذیر کردن پرنسیپهایی بوده اند که با کورمالی کردن در رویدادها و یافتن روزنه هایی برای رسیدن به امیدها و آرمانها و ایده آلهای خود به قیامها و انقلابها و خیزشها و کشمکشهایی به پا خواسته اند و همچنان کورمال کورمال برای واقعیّت پذیری پرنسیپهای فرهنگ خودشان در حال تقلاها هستند و از امکانهای دم دست تا میتوانند استفاده لازم را میکنند به این امید که روزی روزگاری مدّعیان «نجاتبخشی ایران و مردمش» به حدّاقل شعور بچّه های دبستانی برسند و ایران و مردم را دریابند و بفهمند و خدمتگزار میهن و مردمش شوند.
5- من یقین دارم که نه تنها آقای فرج سرکوهی؛ بلکه تمام هم نسلان او نیز اگر با همین آگاهی امروزی دوباره در ماشین زمان به عقب برگردند، باز مرتکب همان بلاهتهایی خواهند شد که در دوران خود مرتکب شدند. علّتش نیز به این مربوط میشود که ذهنیّت تابع و کلیشه ای را در هر موقعیّت و وضعیّت و دوره ای که بگذارید، به دلیل آنکه با مغز خودش نمی اندیشد و قائم به ذات نیست، همان خطاها و حماقتهایی را مرتکب میشود که از اول، مرتکب شده است. سند متّقن برای چنین استدلالی، وجود واقعیّتهای دم دست امروز که برغم فاجعه حکومت آخوندی، هیچکدام از حضرات حاضر نیستند در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستند و قدمی بردارند. علّتش نیز همان ذهنیّت کلیشه ای و بلاهت ذاتیست که حضرات به آن مبتلایند. با اگر و مگر و چنانچه و ایکاش نمیتوان چیزی را آرزو کرد که فاعل عمل به ذات خودش، هیچ اصالتی ندارد. اگر «خمینی» را در قرن سفر تفریحی به سیّاره «مشتری» از نو با اجی مجی لاترجی احیاء کنید، باز برای شما کتاب «ولایت فقیه و حکومت اسلامی و کشف االاسرار» را تحریر خواهد کرد و بر سر منبر روضه خوانی بحث از «آیات حرب در قرآن» خواهد کرد. اینکه در دوران «محمّد رضا شاه فقید»، چه گرایشهایی اشتباه، رویدادها را تحلیل کردند یا در عمل، خطاکاری کردند یا دیر جنبیدند یا آب از سرغریق گذشته بود و فلان ویسار، همه اینها بهانه های توجیهی هستند برای اثبات فقط یک چیز و آنهم اینکه طیف آچمزهای ایرانی [=آکادمیکرها، تحصیل کردگان، کنشگران سیاسی] عمرا نه تاریخ و فرهنگ مردم خود را میشناختند، نه کوچکترین شناخت دبستانی از تاریخ و فرهنگ مردم جهان را بویژه اروپائیان را داشتند. لزومی ندارد آدم بیاید خروارها کتاب را مطالعه کند، نگاهی عمیق به خاطرات زنده یاد «خلیل ملکی» به ما امروزیان بسیاری از دلایل حماقتکاریهای انواع و اقسام گرایشهای پُر مدّعا را در نابودی ایران و ایرانی اثبات میکند.
6- از قدیم الایّام گفته اند که آب رفته به جوی را نمیتوان بازگرداند. دختری که ازدواج کرده و بچّه دار شده است را نمیتوان به دوران «باکرگی» برگرداند. در باره علل فاجعه 1357 میتوان در فرصت مناسب هزاران رساله تحقیقی نوشت. امّا باید امروزه روز در این باره اندیشید که چگونه میتوان از پیامدهای فاجعه به اندیشیدن در باره آفرینشی نو از ایران و مردمش تلاش کرد و با مسئولیّت و بیداری و استقامت سرسختانه «خویشتن را» در مقام «ایرانی» شناخت و با خلع سردمداران و مُجریان گیوتین الهی، دست در دست همدیگر، دورانی دیگر را که نماینده بُنمایه های تاریخ و فرهنگ مردم ایران باشد، در عرصه جهانی پدیدار کنیم. تصفیه حسابهای شخصی/تشکیلاتی/گروهی/سازمانی/فرقه ای/عقیدتی/قومی/ایلی/تباری/نژادی/مذهبی و غیره و ذالک باید به ما امروزیان بعد از اینهمه جنایتها و تبهکاریها و خونریزیها و غارتگریها و بیدادگریها و شکنجه ها و تجاوزات و ویرانگریها و محبوس شدنها و بی اعتباریهای شرم آوری که حکومت «جمهوری اسلامی» در حقّ ما ایرانیان مرتکب شد و همچنان میشود، اگر صنّار سی شاهی شعور و فهم و آگاهی و مسئولیّت داشته باشیم، پایانی ابدی بگذارد و ما را به خود آورد. شاید همین فردا با به خود آمدن ما، ایران و مردمش تحولی چشمگیر را تجربه کنند. شاید همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 08.11.2025 - 10:36 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Homa Badihian
توجیح دیگر آقای سرکوهی این است که میگویند نوشته ها و کتب ما تیراژ چندانی نداشت به روی خود نمی آورند انزمان مطالب و تحلیل و مفاهیم و تهمت های دروغین آنها چگونه سریع دهن به دهن می‌شد.

ش., 08.11.2025 - 08:05 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

فریدون احمدی:

Ahmad Nejati احمد گرامی درست می گویید چپ و ملیون نفوذی در میان مردم نداشتند ولی همانگونه که در متن هم تاکید شده در گفتمان سازی انحرافی، و تشکیل فضای سیاسی انتاگونیستی نقش بارزی داشتند

ش., 08.11.2025 - 08:04 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Firuzeh Faye Fouladi
یک زمانی فرج سرکوهی با من در فیس بوک دوست بود و من را بخاطر نوشتن این چنین گفتاری از دوستی انداخت. باز خوبه که حداقل راضی شده واقعیت ها را در باره شورش ۵۷ بپذیره

ش., 08.11.2025 - 08:02 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Mike Nader
اينها در همين ايدولوژى تخيلى " توقف " كرده اند و همچنان درجا ميزنند ، از ويژيگى هاى خطرناك ايدولوژى است تغير و تحول صورت نمى گيرد بلكه ماندن و توقف !

ش., 08.11.2025 - 08:01 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Ahmad Nejati
فريدون احمدى عزيز، فرض كنيم تمام نقد شما به چپ، ملى و .. درست باشد ، اين جمع چند در صد بودند و چقدر در آن شرايط سركوب و خفقان نفوذ در بين مردم داشتند؟
چرا آن رژيمى كه شما اكنون از آن تمجيد مى كنيد با در دست داشتن پول ، راديو تلويزيون و ساواك نتوانست يك سوم جمعيت را براى حمايت خود بسيج كند؟
ميدانيد چرا ؟ چون آنها به آن چيزى كه شما امروز از آن دفاع ميكنيد باور نداشتند ، حتى آنان كه در مصدر قدرت بودند

ش., 08.11.2025 - 08:00 پیوند ثابت
هوشنگ اسدی
هوشنگ اسدی

هوشنگ:

فریدون گرامی، درک آنچه شما به اختصار اما به‌خوبی بیان کردید دشوار نیست.
من نمی‌توانم سرکوهی را ببخشم، زیرا در استدلال او تعمدی خودفریبانه می‌بینم؛ تعمدی که در فضای کیش شخصیتی که پیرامون او ساخته شده، معنا پیدا می‌کند. او می‌کوشد همان‌جا نگهبانی دهد که گویا چپ، آلوده به تفکر ضدملی و ارتجاعی نبوده، بلکه این استبداد بوده که آنان را ناگزیر در « حباب خود گزیده شان» مجبور کرده است.
سرکوهی از پذیرش مسئولیت تاریخی شانه خالی می‌کند. به گمانم خودشیفتگی چپ ایران، به‌عنوان «صاحب تفکر انقلابی»، تنها اعتبار روانیِ خیمه‌ای فروریخته است که امثال او را سر پا نگه می دارد . خیمه‌ای که امروز سرکوهی ها و درویش‌پورها، با سلاحی زنگ‌زده شان خود را موظف به نگهبانی از آن تعریف می کنند. نگهبانان مسخ شده گورستان خاموش چپ ورشکسته ایران.
Feriedoon Ahmadi

جمعه, 07.11.2025 - 19:55 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

آريو:

درود بر شما جناب احمدی گرامی و سپاس از مقاله تحلیلی خوب شما!
گرامی, سرکوهی و رفقا توانایی رهایی خود از چنبره آیین کینه و دروغ لنینیسم را ندارند, چهل و هفت سال زمان اندکی برای چنین امری نیست!
ترک آیین برای جناب سرکوهی و همفکران همان‌قدر سخت است که مسلمانان را مسیحی یا مسیحیان را مسلمان کردن!
همین امروز سرکوهی و دوستان با همان شور و سرمستی بیست و دو بهمنی از پیروزی ممدانی در انتخابات شهرداری نیو یورک به «قلم کوبی» مشغولند!

جمعه, 07.11.2025 - 19:54 پیوند ثابت