تاریخ نگارش:07/11/2025
از خِرَدِ مِهراندیش و پهلوانانِ جستجوگر
[..... اجازه بدهیم مردم بدانگونه بیندیشند که میخواهند. فقط باید طوری رفتار کنند که واقعا در شان ارجمندی انسان است و برای باهمزیستی و در کنار یکدیگر بودن در جامعه آفریده شده اند. هر انسانی آزاد است که در خلوت خویش در باره مسائل مختلف، غور و تعمّق کند؛ امّا رویاها و عقاید و تصوّرات و خیالاتش نباید او را به راهی ترغیب کنند و بگمارند که زیان و ضرر دیگری در آن نهفته باشد. اندیشه ها و تصوّرات و نظامهای ذهنی ما از وجود خود ما برنمی خیزند. آنچه برای یکی، حقیقت بدیهی و اقناع کننده محسوب میشود، در نظر دیگری میتواند بی پایه و اساس در نظر آید و قانع کننده نباشد. هیچ دو انسانی را نمیتوان پیدا کرد که بینشی یکسان و مغزی همانند داشته باشند؛ زیرا هر انسانی در زندگی خود، افکاری دیگرگونه را پذیرفته است و آموزش و پرورشی متفاوت دارد و نگاه خاصّ خودش را نسبت به جهان و پدیده ها پروریده است. به همین دلیل، انسانها هرگز در باره مقولات ناپیدا و رازآمیز که تنها از طریق نیروی تصوّر میتوان به فهمیدن و درک آنها پی برد به همعقیدگی و همنظری نخواهند رسید؛ در نتیجه، محال است که کسی بتواند با یقین قطعی ادّعا کند که حقیقت را پیدا کرده و مالک آن است.]
[Lettres à Eugénie; ou préservatif contre les préjugés – Paul Henri Thiry Holbach (1723 – 1789 ) – Hachette Livre – Paris – 2023 – P. 245]
در دفترچه خاطراتش نوشته است که: «..... تو، فرو چکیدن اشکهای مرا دیدی؛ امّا دردها و غمها و ترسها و دل نگرانیها و اضطرابهایم را ندیدی. تو، مژگان بلند و شمشیری چشمهایم را تماشا کردی، به سرمه بر گرداگرد آنها خیره شدی؛ امّا رنگ عشق را ندیدی. تو، لبان سُرخفام و لرزش لبهای هراسیده ام را دیدی؛ امّا صدای هق هق و ناله های قلبم را نشنیدی. تو، گیسوان افشان و فرو هشته به اندامم را دیدی؛ امّا موج حسرتها و آرزوهای مرا بر بستر سیاه و قیرگون آنها ندیدی. تو، شکستن بلور غرورم را حسّ کردی؛ امّا فروپاشی وجودم را ندیدی. تو، لحظه های خسته بودنم را شاهد بودی؛ امّا تکیه گاهم نشدی. تو، ظرافت دستهای نحیفم را در دستهایت حس کردی؛ امّا رنج آمیخته به رگهایم را در نیابیدی و نفهمیدی. تو، مرا در آغوشت گرفتی، برهنه برهنه و نوازشم کردی و آتش کامخواهی ات را فرونشاندی، امّا لطافت پرنیانی مرا ندیدی و نچشیدی. تو، مرا آزار دادی و رنجاندی، امّا ندانستی که هستی من، خشت بر خشت از مهربانی و ایثار سرشته است. تو، رفتی و بازنیامدی؛ امّا نفهمیدی که آغاز و انجامت منم. تو رُخسار زیبا و افسونهای نازک خیال مرا ستودی؛ امّا اصالت و نجابت مرا درنیافتی. تو، سراپای وجود مرا عریان دیدی؛ امّا دریغا که زندگی را ندیدی، ندیدی، ندیدی».
1- جنگ روشنایی با تاریکی
وقتی که صحبت از «عقلانیّت/راسیونالیستی فکر کردن» میشود، همه تصوّر میکنند که معادل فارسی آنها میشود «خردورزی». چنین خلط معنایی و اینهمانی پنداری نه تنها هیچکس را به سوی «راسیونال اندیشی/عقلانی فکر کردن» ترغیب نخواهد کرد؛ بلکه از «خرد ورزیدن» نیز واپس خواهد راند. ما بر این پنداریم که انسان فقط با «مغزش» می اندیشد و بقیه اعضایش هیچکاره اند و سهمی در اندیشیدن ندارند و اگر انسانهایی به اندیشیدن و عقلانی رفتار کردن و سخن گفتن توانمند نباشند، احتمالا مغز آنها به تاریکیهایی آغشته است که زدودن و چیره شدن بر آنها از وظایف «روشنفکران!؟/آکادمیکرها/تحصیل کردگان/کنشگران سیاسی» است. سراسر تاریخ اندیشیدن از عصر دیانت میترائی و به دنبالش تفکّر فلسفی و دانشپژوهی از دوران یونان باستان تا همین امروز بر این مدار فاجعه بار میچرخد که با تمام انرژی وجودی علیه «تاریکی» و نابود و نفله کردن آن جنگیده شود تا فقط «نور مطلق»، حاکم و فاتح بماند. فلاکتهایی که از عواقب چنین جنگ ناخجسته ای دامنگیر ابناء بشر شد و همچنان در باتلاق عواقبش گرفتارند، باعث شد که انسانها فرصت اندیشیدن در باره ریشه کاوی چنین فجایعی را به دست نیاورند تا حدّاقل از طریق کاربست همان «عقلانیّت/راسیونالیستی اندیشیدن» دریابند که «تاریکی و روشنایی» را نمیتوان ارّه کرد و آنها را از همدیگر مجزا. چنین کاری محال است. روشنایی همواره از دل تاریکی زاییده میشود و با زایش هر روشنایی، تاریکی به مغزه آن آمیخته هست. هیچکس نخواهد توانست اگر شبانه روز و قرنهای قرن نیز مصدر «عقلانیّت محاسبه ای و راسیونال اندیشی مته به خشخاش گذاشتنی» همّت کند، تاریکی را قلع و قمع و فقط روشنایی خالص را صید کند. چنین خرافه ای متاسّفانه، تاریخ سه هزار و اندی ساله تفکّر و دانشپژوهی را آلوده و مسموم کرده است. اگر فرض را بر این بگذاریم که سراسر کائنات در تاریکی ظلماتی محبوس است و بخواهیم با «چراغ قوّه راسیونال اندیشی/عقلانیّت» بر تاریکی پرتوی بیفکنیم، آنگاه از روشنایی حدّاقلی خود به گونه ای شاد میشویم و به وجد می آییم که متوجّه نمیشویم، نور فقط دامنه ای را روشن کرده است که به آن میتابد؛ امّا فراسوی چراغ قوّه، تاریکی محض است. هر جهتی را نیز که به چراغ قوّه بدهیم، باز همچنان بر فراز آن، تاریکی گسترده است. نور بر چیزی افکنده میشود؛ امّا نابودگر آن چیز نیست. «تاریکی و روشنایی»، پا به پای بشر از قدیم الایّام بوده اند و همچنان خواهند بود.
امّا خلاف خرافات رایج و شایع در باره «تاریکی و روشنایی»، نیاکان ایرانیان به تجربه دریافته بودند که «تاریکی و روشنایی»، همزاد یکدیگرند و نمیتوان هیچگاه یکی را بدون دیگری تصوّر کرد. به همین دلیل نیز، «جفت بودن/یوغ بودن» تمام پدیده های پیرامونی را به عیان میدیدند و تجربه میکردند. پیامد تجربه عمیق و بی واسطه و ژرف اندیشیده نیاکان ایرانیان به «خِرَدِ مِهر اندیش = ترکیب آمیزشی سام + زال + رستم» انجامید که با هر چیزی با «خورسندی» روبرو میشود و به آن می آمیزد. در این گستره آمیزشی، «شناخت»، پروسه ای پیوسته و درهمتافته و خودگسترنده و امتدادی بدون هیچ گسستی است که با هر جلوه روشن شدن به تاریکیهای راز آمیز آغشته است. «خردورزی ایرانی» هرگز شقّه شقّه نمیکند و نمیبُرد و ارّه نیز نمیکند؛ بلکه میپیونداند و میدوزد و به همدیگر میبافاند همچون تار و پود. «خردورزی ایرانی» در تاریکی با نور چشمان جوینده و پُرسنده و کاونده و اندیشنده حرکت و کورمالی میکند بدون آنکه بخواهد بر تاریکی چیره و غالب شود. «خردورزی ایرانی»، تاریکی را خاک و زهدان و سرچشمه روشنایی میداند؛ نه چیزی منفور و خصم خود که تکلیف نابودی و نیستی آن را بخواهد به عهده داشته باشد. تاریکی، زهدان روشنایی است و بر عکس. امروزه روز طیف متنوّع تحصیل کردگان ایرانی به جای آنکه بیایند بُنمایه های تاریخ و فرهنگ و ذهنیّت مردم ایران را بررسی و ژرفکاوی کنند و در صدد فهمیدن و دریافتن و سنجشگری زایشی-آفرینشی برآیند، وظیفه خود میدانند که نه از راه «خردورزی» بلکه با کاربست تیغ پرتوافکن عقلانیّت/راسیونال اندیشی به جنگ با تاریکی بروند. آنها متوجّه نیستند که «تاریکی» در مغز مردم، اتراق نکرده است تا بتوان با هجوم به آن از پسش برآمد. نه تنها انسان ایرانی؛ بلکه تمام ابناء بشر با سراسر وجودشان می اندیشند. «عقل آدمی» در مغز آدمی تختخواب ندارد. انسان در سراسر سلول به سلول وجودش حضور دارد و هوشیار و بیدار است. به همین دلیل نیز هست که «خردورزی ایرانی» نه تنها در سمت و سوی انتقاد از تیغ بُرّنده «عقلانیّت/راسیونال اندیشی» است؛ بلکه با مهربانی و دوستی با تاریکی رویارو میشود و از دل تاریکی، روشنایی را می زایاند. هیچ انسان فهمیده و دانا و فرزانه ای بعد از زایش کودک روشنایی، زهدان مادر را جرّاحی نمیکند تا آن را به دور اندازد؛ زیرا با چنین کاری، امکان زایشی دیگر را نابود خواهد کرد. درک و فهم جفتی بودن «تاریکی و روشنایی» به علم خاصّی منوط نیست؛ بلکه به چشمانی بینا برای دیدن بدیهیّات پیش پا افتاده ملزم است که آنها را تمام عُمر بی ارج و قرب محسوب کرده ایم.
پهلوانان ایرانی در پروسه جستجو برای کسب روشنایی و آگاهی و شناخت به دل تاریکیها میرفتند تا نه تنها خویشتن را بیازمایند؛ بلکه راه و روشهای کسب آگاهی آراینده وجود خود و میهن و کشور را نیز به ارمغان آورند. انسان ایرانی فقط یک نوع آگاهی قیراطی و محاسبه ای چفت و بست شده مشخّصی نداشت؛ بلکه آگاهیهای پهلوان ایرانی در مقاطع مختلف زمانی و هنگامشناختی به نتایج دیگرسانی می انجامیدند. آگاهی سپیده دم. آگاهی نیمروزی. آگاهی دمدمه های غروب. آگاهی نیمه شبی. آگاهی زاییده از خواب دیدن و رویا. آگاهی پیشگویی. آگاهی حسّی. آگاهی احتمالی. آگاهی بویشی که هر کدام از آنها به پهلوانان جوینده، رفتار و کردار و گفتار به هنگام را می آموزاندند. قرنهاست که ایرانیان از یاد برده اند چگونه میتوان «خردورز» بود و از چاله های باتلاقی مصایب و فلاکتها و رنجهای تلنبار شده بر جامعه بیرون آمد و دورانی نو را آغاز کرد.
2- گفت و شنود بدون نتیجه گیری
گفت و شنودی که به هیچ نتیجه گیری کلیدی و راهگشاینده ختم نشود، وقت تلف کردن است و بر باد دادن هزینه ها و انرژیها و چه بسا شدّت دادن به تنشها و کشمکشها و خصومتها و بیزاریها. گفتن و شنیدن فقط به معنای حرفهایی را زدن و سپس حرفهایی را شنیدن نیست؛ بلکه گفتن از «کفیدن مایه های فکری و تجربی» نشات میگیرد که در کلام فردی عبارت بندی میشود. فکری و حرفی که از تار و پود آدمی ریشه نگرفته باشد؛ بلکه از ذهنیّت ساخته و پرداخته و چارچوبی تراوش کند، « سخن گفتن» نیست؛ بلکه انتقال چیزهایست اکتسابی و تلنباری که در وجود آدمی اندیشیده نشده اند. گوش دادن نیز به معنای شنیدن حرفهای دیگران برای تایید یا تکذیب کردن آنها نیست؛ بلکه «نیوشیدن»، پروسه پذیرش و گواریدن و کاشتن بذر تجربیات دیگران در خاک شخم زده شده وجود خویشتن است تا بتوان با دیگران پیوند آمیزشی پیدا کرد از بهر تلاش برای شناختهای نو به نو و همپایی تامّلاتی با یکدیگر. سخنانی که نیوشیده نشوند از گوشی عبور میکنند و از گوشی دیگر دفع میشوند بدون آنکه کوچکترین تاثیری بر شنونده داشته باشند. سالیان سال است که تا همین ثانیه های گذرا، مناظره ها و جرّ و بحثها و یکی به دو کردنها و شاخه شونه کشیدنها و مصاحبه ها و میزگردها و نشستها و جلسه های گفتگویی به هیچ راهگشاییها و همبستگیها و باهمگراییها نینجامیده اند و فقط بر تشنّج فضا و غبارآلود شدن گستره مسائل اجتماعی و کشوری افزوده اند. هنوز به نُدرت میتوان انسانهایی را پیدا کرد که «هنر گفت – و – شنود» را بدانند و حرفی برای گفتن داشته باشند.
3- تغییر در من و تغییر در جامعه
تغییر در من و در دیگران، چگونه امکانپذیر میشود؟. قبل از هر چیز باید از خود پرسید که چه چیزهایی باید در وجود من تغییر کنند و چرا باید تغییر کنند و چطور میتوان آنها را تغییر داد؟ هر تغییری در وجود آدمی به سادگی دو ضربدر دو نیست که بلافاصله بتوان نتیجه آن را به طور قطعی دانست و مجاب شد و به اهداف دلخواه رسید؛ بلکه تغییر، پروسه ای بطئیست که به زمانها مراقبت و مواظبت و قطعیّت تصمیم فردی منوط است. پرسشی دیگر که در مسئله تغییر در من و در دیگران بلافاصله مطرح میشود، این است که «تغییر برای چی و در چه سمت و سویی؟». گاهی تمام تغییرخواهیهایی را که انسان در بینش و رفتار و گفتار و کردارش میدهد، در واقعیّت اجتماعی میتوانند مسبّب بسیاری از ناهنجاریها و اختلالها و کژمنشیها شوند. بنابر این، مسئله «تغییر در من» فقط به گستره فردیّت من کرانمند نیست؛ بلکه میتواند عواقب اجتماعی نیز داشته باشند. اکنون باید از خود پرسید که من به حیث عضوی از جامعه انسانی در کنار دیگر همنوعانم باید چگونه به خویشتن تغییر بدهم که در همپایی با تغییراتی که دیگران به خودشان میدهند، جامعه ای مناسب و درخور شخصیّت و فردیّت و ارجمندی تک تکمان آفریده شود؟. چه چیزهایی باید در من و در دیگران تغییر کنند تا از نتایج و پیامدهای آنها باهمستان انسانها به مصیبتها و ذلالتها و فلاکتها و مُعضلات صخره سان و بُغرنجهای کلافه کننده مبتلا نشود؟. انسانهایی که مدام شعار «تغییر دادن» را بدون اندیشیدن در باره عواقب تغییر، تبلیغ و ترویج میکنند، خبر ندارند که هر تغییری الزاما به معنای «خیر اجتماعی» از آب درنمی آوید؛ ولو تغییر به نفع و رضایت فردی/گروهی باشد. جامعه در زمانی تغییر خواهد کرد که فرد فرد انسانها بدانند و بفهمند و بگوارند که منظور و هدف از «تغییر دادن به خود» برای چیست؟.
4- قاش قاش شدن روان انسان
«اخلاق امریّه ای» تا زمانی که به ابزارهای سرکوب و تعرّض به جان و روح و روان و جسم انسانها مسلّح نشده باشد، اخلاقیست که میتوان آن را در پروسه سنجشگری، حکّ و اصلاح و ترمیم کرد. امّا از لحظه ای که مُجریان به «اخلاق امریّه ای» به انواع و اقسام ابزارهای تهدیدی و جریمه ای و شکنجه ای و آزارنده و کُشنده متوسّل میشوند، از همان لحظه نیز روان انسانها از هم میگسلد و قاش قاش میشود؛ زیرا اخلاق امریّه ای با روح و روان فرد فرد انسانها، هیچگونه همسویی و همترازی و همخوانی ندارد؛ بلکه باری نامرغوب و ناچسب و بی مزه و تهوّع آور است که در وجود انسانها ایجاد اختلالات روانی و کمپلکسی میکند. نزدیک به نیم قرن تمام است که حکومت فقاهتی با «دستگاه اخلاق امریّه ای» از جامعه ایرانیان، فقط انسانهایی با روانهای قاش قاش شده تربیت کرده است بدون آنکه حکومتگران توانسته باشند از این راه برای حاکمیّت ناحقّ خودشان، استحکام بی کشمکش و مقبولیّت رضایتبخش ایجاد کرده باشند. جامعه ای که روان افرادش در اثر «اخلاق امریّه ای» از هم گسسته شده باشند، هیچگاه زیرساخت اطمینان بخشی برای دوام و پایداری حاکمان نخواهند بود. هرگز و هیچگاه؛ زیرا هر قاش روان صدمه دیده انسانها، شکافیست که دنگ و فنگهای حکومتگران را در خودش فرو میبلعد و متلاشی میکند.
5- نگاههای افسونگر
جاذبه ها و دافعه های نگاه هر انسانی میتوانند منشاء کنشها و واکنشهای متفاوتی شوند که پیامدهای آنها محاسبه ناپذیرند. چه بسا نگاههایی که عواقبشان زندگیهای کثیری از انسانها را متلاشی کرده اند. چه بسا نگاههایی که زندگیهای پاشیده شده را به گستره ای بسیار دلربا و سرنوشت ساز راهنمایی و همراهی کرده اند. نگاه انسانها فقط دیدن فیزیکی همچون چشم الکترونیکی نیست؛ بلکه نگاه انسانها، افسونگری میکند و افسونهایش به کیفیّتهایی بار دارند که میتوانند به وجود دیگران آمیخته شوند؛ طوری که رنگ شخصیّت و فردیّت دیگر انسانها را تغییر دهند. انسان موجودیست افسونگر که با نگاههای افسونگرانه اش هم آفریننده است و هم تخریبگر.
6- سرشانه های سنگین و در ذلّت غلتیده با قلبهای پاره پاره
چه شد که سرشانه های مهربانی ملّتـی کهنسال در خاک ذلّتها و خصومتها در غلتیدند؟. چه شد که قلبهای عاشقی و دوست داشتن و مهرورزی، پاره پاره شدند و مملوّ از سموم نفرت آلود؟. نفرت در کجای وجود آدمیان رخنه کرده است که نمیتوان آن را به سادگی کشف و در بند کرد او را؟. نفرت چیست و منشاء آن را باید در کجا جستجو کرد؟. چرا انسانها از یکدیگر متنفّر میشوند؟. چه چیزهایی زمینه را برای ایجاد نفرتها مهیّا میکنند، خواه نفرتهای ناگهانی و یکباره باشند، خواه نفرتهایی که در پروسه زمانی ایجاد شده اند. چرا نفرت از دیگری و بسیاری چیزها همواره با انسان میماند و از یاد آدمی نمیرود؟. من می اندیشم که نفرت از یک طرف از پیامدهای نیندیشیدن در باره کیستی و چیستی خویشتن است و از طرف دیگر، نیندیشیدن در باره اینکه دیگران میتوانند به گونه ای دیگر باشند، سوای آنچه من هستم. وقتی که انسانها در مناسبات خانوادگی و خویشاوندی و اجتماعی با یکدیگر روبرو میشوند، زمینه های شکلگیری و رشد نفرت نیز مهیّا میشوند. در دامنه تلاقی و معاشرت و مراوده با دیگران است که وجود ما در تمامیّت فیزیکی و روحی و روانی با وضعیّتهای پیش آمده درگیر میشود. حتما نباید موقعیّت ایجاد شده ناخوشایند و هولناک جلوه کند تا نفرت در دیگری ایجاد شود؛ بلکه موقعیّت میتواند حتّا خیلی دوستانه و بدون تعرّض و پرخاش و جنگ و جدال لفظی باشد. نفرت به هر علّتی نیز در وجود آدمی ایجاد شود و شکل بگیرد، باعث اختلال و بر هم زدن تعادل روانی و تاثیر بر رفتار و گفتار و کردار آدمی خواهد بود. برای اینکه بتوان بر نفرت در خویشتن چیره شد، راهی نیست سوای اینکه دلایل نفرت را قبل از هر چیزی در خویشتن جستجو کنیم. چه چیزی در ما، معیار و سنجه و ترازی «ارزشگزار» است که خصال دیگری را میسنجد و ارزیابی و قضاوت میکند و متعاقبش یا باعت گرایش ما به او میشود یا نفرت ما از او؟. جستجوی ریشه های نفرت در خویشتن و سپس اندیشیدن در باره یافته های خویش میتوانند ما را اگر انسانی مُنصف و دادگزار باشیم به سنجشگری رفتار و تامّلات اساسی در باره خودمان بیانگیزانند به جای آنکه تا توی گور، نفرت را همچون تابوت عزیزان خود در هر جایی و مکانی و زمانی به دوش کشیم.
7- کُشتن به وقت عاشقی برای زیستن ابدی در قبر
حکومتگرانی که نمیتوانند نگهبان جان و زندگی باشند و برای شادکامی و خوشیها و خنده ها و رقصها و پایکوبیها و دست افشانیهای انسانها میلیمتری گام مسئولانه بردارند، تمام تقلّاها و امکانهای سرکوبگری خود را به کار می اندازند تا هر انسانی را به «وقت عاشقی و دلباختگی» به مسلخگاه بفرستند و جانش را قربانی کنند با این وعده که در قبر، «زندگی ابدی» خواهد داشت. سالهاست که جوانان و نوجوانان ایرانی را حکومت الهی ولایت فقیهان و آخوندها به سلّاخ خانه «عاشق کُشی» روانه میکنند و «قبرستانها» را «حجله گاه زندگی ابدی» آنها برچسب زده اند و اسناد جنایتهای حکومتی را به نام «بهشت»، بایگانی کرده اند. بر ایرانیان چه رفت که از گستره خداوند مهروزی که زیستن در سایه دیس بالهای گسترده اش، «بهشت= پردیس» خوشزیستی و دیرزیستی بود، ناگهان الهی گیوتینی حاکم بر سرنوشتشان شد تا «عاشقی و زندگی» را فقط در «قبر» به انسانها وعده دهد؟. بر ایرانیان چه رفت که به فلاکتی توصیف ناپذیر فرو تپیدند و همچنان در طلسم هزار کلافه حکومتگران ستیزکار جان و زندگی، اسیر مانده اند؟.
8- کژفهمی مفاهیم و تاریکی محتوای آنها
بیایید اگر از روی مصلحت و حساب و کتابهای محتاطی در حقّ دیگرانی، احتمالا ریاکاری میکنیم، برای یک مرتبه هم که شده باشد با خودمان رو راست و صمیمی باشیم. پذیرفتن و تایید و تصدیق کردن این حقیقت تلخ بر بسیاری گران می آید، اگر در جایی بشنوند یا بخوانند که طیف «اپوزیسیون ایرانی» در تقابل و تلاش برای جایگزین «حکومت خلفای الله» شدن، هیچ تعریف شفّاف و گویا و مستدلی از خودش ندارد. اگر بپذیریم که مخالفان سیستم فقاهتی به طور کلّی و اساسی با مفهوم «اپوزیسیون» مشخّص و شناخته میشوند، آنگاه با این پرسشها روبروییم که آیا «اصلاحگران حکومت فقاهتی» در رده «اپوزیسیون» محسوب میشوند؟. آیا ترمیم کنندگان چارچوبهای ولایت فقیه با نصایح و توصیه ها و آیات و روایتها و احادیث تذکّری، در رده «اپوزیسیون» محسوب میشوند؟. آیا هر گرایشی و گروهی و دسته ای که به انتقاد از سیاستهای اجرایی حکومتگران فقاهتی میپردازد، در رده «اپوزیسیون» به شمار می آید؟. آیا ناصحین و ایراد گیران به مواضع رفتاری و گفتاری حکومتگران که خواهنده حفظ و دوام حکومت فقاهتی هستند، در رده «اپوزیسیون» محسوب میشوند؟. آیا مخالفان شخص ولی فقیه و دم و دستگاه بیت مقام معظّم رهبری در رده «اپوزیسیون» محسوب میشوند؟. آیا میتوان گفت تمام آنانی که مخالف جناحبندیها در حکومت آخوندها و فقها هستند، در رده «اپوزیسیون» محسوب میشوند؟.
به راستی، منظور از «اپوزیسیون» حکومت فقاهتی به چه گرایشی/تشکیلاتی/آلترناتیوی اطلاق میشود و هدف از «اپوزیسیون» حکومت فقاهتی بودن؛ یعنی چه؟. آیا «جمهوری اسلامی»، نامی برازنده ایران و تاریخ و فرهنگ مردمش است؟. آیا «جمهوری اسلامی ایران»، واتاب دهنده آرزوها و آرمانها و رویاها و امیدها و خواسته ها و پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران است؟. آیا دوام حکومت فقاهتی میتواند تضمین کننده هر نوع گرایش مخالفی در درون سیستم کندویی حکومت فقاهتی باشد؟. آیا «اپوزیسیون»، نامی برای رقیبان قدرت طلب محسوب میشود که مردم ایران را سپر دفاعی و پشتیبانی خود میدانند؟. چه کسانی اپوزیسیون واقعی و جایگزین اصیل حکومت فقاهتی هستند؟. آیا «اپوزیسیون ادّعایی»، تشکیلاتی واحد و یکدست است که برنامه ای مشخّص را دنبال میکند؟. آیا «اپوزیسیون» فقط ترکیبی ناهمخوان از گرایشهای سیاسی را تشکیل میدهد که به هیچ مخرج مشترکی نمیتوانند برسند؟. آیا «اپوزیسیونهای ادّعایی» از مغزه و معنای کلمه «اپوزیسیون»، درکی عمیق و فلسفی دارند یا فقط غیبت خود را در دایره قدرت و اقتدار به نام اپوزیسیون مزیّن میکنند و بعد از کسب قدرت و مصدر اقتدار اجرایی شدن با هر نوع «اپوزیسیونی» مبارزه خصمانه خواهند کرد؟. آیا «اپوزیسیون» یک اصل واضح و بدیهی است که در هر موقعیّتی و هر زمانی میتواند وجود داشته باشد؟. آیا «مدّعیان اپوزیسیون» میتوانند «اپوزیسیون» را به حیث «اصل پذیرفته شده»، تصدیق و تایید کنند و در هیچ وضعیّتی حاضر نباشند علیه شکلگیری یا صف آرایی آن در برابر مقتدرین و کارگزاران مبارزه و جنگ کنند؟.
مخالفانی که میخواهند از دروازه ورودی دالان هزارتوی «حکومت فقاهتی» گذر کنند، کدامیک از آنها قرار است از دروازه خروجی عبور کند و «جایگزین حکومت فقاهتی» شود؟. آیا «گذار بی گدار» به غرق شدن گذرندگان در کشمکشهای قدرت و اقتدار مختوم نخواهد شد؟. آیا هر گرایشی که ادّعای مخالفت با حکومت فقاهتی را فریاد بزند، میتوان به این نتیجه رسید که «اپوزیسیون» حکومت فقاهتی است؟. در بطن تاریک و فریبنده کلمه «اپوزیسیون» که مکرّر در شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری همچون نُقل و نبات مصرف و ذکر میشود، چه منظوری و معنایی نهفته است؟. چرا هیچکس متوجّه نیست که شیوع و رواج دادن «اصطلاحات/مفاهیم/کلمات عام» میتوانند بزرگترین دلیل برای کژفهمیها و مظنون بودنها و اعتماد نکردن انسانها و گرایشها و سازمانها و تشکیلات نسبت به همدیگر باشد؟. چرا هیچکس در باره تاریک بودن کلمه «اپوزیسیون» تا کنون هیچ پرسشی را طرح نکرده است و در صدد بازشکافی معنای نهفته در آن برنیامده است؟. وقتی که میگویند «اپوزیسیون ایرانی»، منظور چیست و هدف از کاربست چنین کلمه ای برای واقعیّت پذیر شدن کدامین مقاصد و اهداف است؟. آیا ناروشن و شفّاف نبودن کلمه «اپوزیسیون»، خودش برهان قاطع نیست تا بپذیریم که مدّعیان «اپوزیسیون» هنوز بعد از تقریبا نیم قرن سیطره حکومت فقاهتی نمیدانند که چه چیزی میخواهند و منظورشان از تکرار کلمه «اپوزیسیون» چیست؟. چرا هیچکس از خودش نمیپرسد که با وجود اینهمه اپوزیسیونهای رنگارنگ، علّت دوام حکومت فقاهتی در چیست؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ارزیابی کلّی و مسئولّیت خطیر
- این ارزیابی کلّی را یکی از دوستانم برایم فرستاده. وی پرسشی از GPT در باره پاره- اندیشه شماره هفت [=کُشتن به وقت عاشقی برای زیستن ابدی در قبر] کرده است و جواب ذیل را دریافت کرده. شخصا صحبتی در این باره نمیکنم؛ زیرا اینگونه نظرات، بیش از هر چیز، مرا به تامّلات عمیق میانگیزانند بدون هیچگونه ادّعایی و ستایشی یا نکوهشی. فقط جهت اطّلاع عموم، بازنشر میشود.
+++++++++++++++++++
متنی که فرستادهای بسیار پرقدرت، انتقادی و عمیقاً سیاسی و فلسفی است. اجازه بده تحلیل مفصل آن را ارائه کنم:
________________________________________
۱. تحلیل فلسفی و مفهومی
الف) نقد حکومت و مسئولیتپذیری
متن از همان ابتدا تمرکز بر مسئولیت حکومتها در شادمانی و زندگی مردم دارد:
• نویسنده معتقد است حکومتهایی که نمیتوانند از جان و خوشی مردم حفاظت کنند، همهٔ توان خود را صرف سرکوب و محدود کردن زندگی انسانها میکنند.
• تأکید بر «میلیمتری گام مسئولانه برای شادی مردم» نشاندهندهی فلسفهای است که خوشی، آزادی و خنده را بخشی از حقوق طبیعی انسان میداند.
ب) سرکوب عشق و زندگی
• متن از استعارههای بسیار قدرتمندی استفاده میکند: «وقت عاشقی و دلباختگی» که به «مسلخگاه» میرود، و «قبرستانها» که با برچسب «بهشت» نگهداری میشوند.
• پیام روشن است: حکومتها زندگی و عشق انسانها را قربانی اهداف ایدئولوژیک و سرکوبگرانه میکنند، و وعدههای پس از مرگ را بهانهای برای کنترل و قتل زندگی واقعی انسانها میدانند.
پ) فقدان زندگی واقعی و طرد خوشی
• متن با لحنی فلسفی و انتقادی از فجایع زندگی ایرانیان تحت حکومت مذهبی سخن میگوید و فقدان شادی، رقص، عشق و آزادی را نوعی «طلسم» توصیف میکند.
• این نگاه به زندگی، یک نوع فلسفهٔ حقوق بشر و آزادی فردی را در متن بازتاب میدهد: زندگی واقعی باید در زمین و حال باشد، نه وعدهای موهوم پس از مرگ.
________________________________________
۲. تحلیل ادبی و سبکشناختی
الف) استعارهها و تصویرسازی
• متن پر از تصاویر قوی و تکاندهنده است: «مسلخگاه»، «الهی گیوتین»، «طلسم هزار کلافه»، «بهشت=پردیس».
• این استعارهها خشونت و ظلم حکومتی را به شکل ملموس و عاطفی منتقل میکنند و حس بحران و تراژدی را برای خواننده ایجاد میکنند.
ب) زبان و لحن
• لحن متن اعتراضی و پرسشی است و خواننده را در جایگاه همراه با نویسنده قرار میدهد: «بر ایرانیان چه رفت؟»
• جملات طولانی و پرپیچ و خم، همانند مونولوگ فلسفی، جریان فکری و هیجانی نویسنده را منتقل میکنند.
پ) نقاط قوت
• قدرت تصویرسازی و توانایی ایجاد همدلی و احساسات شدید.
• ترکیب فلسفه، تاریخ و نقد سیاسی با زبان شاعرانه و استعاری.
• برجسته کردن تضاد میان زندگی واقعی و وعدههای موهوم پس از مرگ.
________________________________________
۳. سبک و احتمال نویسنده
• سبک متن به شدت سیاسی-فلسفی و انتقادی است و با متون معاصر ایرانی که علیه سرکوب و حکومت دینی نوشته شدهاند، همخوانی دارد.
• استفاده از استعارههای مذهبی و طنز تلخ سیاسی (مثل «قبرستانها=بهشت») شبیه به نوشتههای نویسندگان و فعالان ایرانی منتقد حکومت دینی در حوزه ادبیات مقاومت و نقد اجتماعی است.
• متن همانند آثار فلسفی-سیاسی معاصر فارسیزبان است که در آن آزادی، عشق و شادکامی انسانها در تقابل با سرکوب حکومتی تحلیل میشوند.
________________________________________
جمعبندی
این متن:
• با زبان استعاری و شاعرانه، نقدی شدید بر حکومت مذهبی و سرکوب زندگی و عشق دارد.
• فلسفهٔ ضمنی آن، دفاع از زندگی واقعی، عشق، شادی و آزادی انسانهاست، نه وعدههای پس از مرگ.
• لحن پرسشی و انتقادی خواننده را در جریان تأمل و اعتراض قرار میدهد و او را با سؤالهای اخلاقی و تاریخی روبهرو میکند.
/////////////////////////////
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان