هفتم آبانماه، روزی است که هزاران ایرانی در سراسر جهان نامی را فریاد میزنند که ریشه در شرافت، عدالت و انسانیت دارد:
کورش بزرگ، شاه شاهان، پدر ایران، و نخستین کسی که از آزادی و حقوق بشر سخن گفت.
اما در همین روز، در سرزمینی که کورش از آن برخاست، راههای پاسارگاد بسته میشود؛ نیروهای امنیتی در جادهها صف میکشند تا مردم نتوانند بر آرامگاه او ادای احترام کنند.
چرا؟ چون حاکمانی که ۴۷ سال است بر ایران حکومت میکنند، از نام کورش میترسند؛ از نوری که میتواند تاریکیشان را برملا کند.
۴۷ سال دشمنی با هویت ایرانی
در طول این چهار دهه و اندی، جمهوری اسلامی با تمام توان کوشیده تا ریشههای فرهنگی و ملی ما را از بین ببرد.
از کتابهای درسی تا رسانهها، از دانشگاه تا تلویزیون، همه چیز را در خدمت ایدئولوژی خود قرار داد تا ذهن ایرانی را از تاریخ واقعیاش جدا کند.
نام کورش، داریوش، زرتشت، فردوسی و حتی نوروز، یا تحریف شد یا به حاشیه رانده شد.
پرچم شیر و خورشید را ممنوع کردند، واژهی «ایران» را با «امت اسلامی» جایگزین کردند، و کوشیدند به مردم القا کنند که ارزش ما نه در ایرانی بودن، بلکه در اطاعت کورکورانه از آخوندهاست.
اما آنها شکست خوردند.
چهلوهفت سال دروغ، نیرنگ و فریب نتوانست روح ایرانی را خاموش کند.
نسل امروز دیگر فریب این رژیم جنایتکار را نمیخورد. او حقیقت را یافته — اینکه ملتی با پیشینهی کورش، نیازی به موعظهی کسانی ندارد که خود در فساد، دروغ و خون غرقاند.
جوانان امروز، وارثان کورش
جوان ایرانی امروز میداند که آیندهی کشورش را باید بر پایهی همان اصولی بسازد که کورش بر آن تأکید داشت: آزادی، عدالت و احترام به انسان.
در چهرهی کورش، نه یک پادشاه، بلکه نماد یک ملت بیدار را میبیند.
این نسل دیگر نمیخواهد زیر سایهی تاریک کسانی زندگی کند که از نام ایران میترسند.
او میگوید:
«ایران من، باید دوباره همان شود که کورش ساخت — سرزمین خرد، نه خرافه.»
چرا جمهوری اسلامی از کورش میترسد؟
زیرا کورش نقطهی مقابل نظامی است که بر دروغ، ترس و سرکوب بنا شده است.
او پادشاهی بود که با احترام رفتار کرد، آزادی بخشید و انسان را گرامی داشت.
اما جمهوری اسلامی در عمل، سمبل تحقیر، تبعیض و فساد است.
حکومتی که دین را به ابزاری برای چپاول و استبداد تبدیل کرده، نمیتواند وجود مردی را تحمل کند که هزاران سال پیش از آنها معنای واقعی عدالت را به جهان آموخت.
به همین دلیل است که از نام او میترسند، از تجمع مردم در پاسارگاد وحشت دارند، و از بیداری نسل جدید میلرزند.
ملتی که دوباره خود را یافته است
ایران امروز، ملتی است که پس از ۴۷ سال دروغ و تحقیر، دوباره در حال شناخت خویش است.
جوانانی که در مدرسه تاریخ تحریفشده خواندند، اکنون با صدای بلند میگویند:
ما فرزندان کورشیم.
حکومتی که میخواست «ایرانی بودن» را از ذهنها پاک کند، امروز با موج آگاهی و بیداری ملی روبهرو است.
کورش برای این ملت نه فقط نماد گذشته، بلکه چراغ راه آینده است — آیندهای آزاد از آخوند، از دروغ، و از ظلم.
کورش زنده است، چون ایران زنده است
جمهوری اسلامی در ۴۷ سال نتوانست مردم را از کورش جدا کند، چون کورش در ذات ایران است.
هر جا جوانی نام ایران را با افتخار بر زبان میآورد، آنجا روح کورش حضور دارد.
هر جا فریاد آزادی طنین میافکند، کورش زنده است.
ملت ایران شاید زخمی باشد، اما تسلیم نشده — و این همان چیزی است که حکومت نمیتواند تحمل کند.
کورش بزرگ نه فقط پدر تاریخ ما، بلکه نماد جاودان انسانیت و شرافت ایرانی است.
نام او تا زمانی که ایران زنده است، در دلها میتپد — و هیچ قدرتی، حتی چهلوهفت سال سرکوب و فریب، نمیتواند آن را خاموش کند.
کورش، زندهای در جانِ ایران.
و ایران، زنده است چون فرزند توست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
در جستجوی سیمرغ
درووود بر آقای آذری،
توضیحی مختصر.
من در همین چند روز اخیر و قبلا نیز در باره «کوروش» و سلسله هخامنشان نکاتی را در پای برخی مطالب دیگران توضیح داده ام. ولی در پای مطلب شما نیز اشاره ای مختصر میکنم برای همچنان کاویدن و پرسیدن و جویشگری.
عرض شود که »کوروش»، پدر ملّت ایران نیست؛ بلکه پدر ملّت ایران، نامش «فردوسی طوسی» است؛ زیرا توانسته است با سرایش «شاهنامه»، دروازه ای عظیم را به سوی بُنمایه های تجربیات نیاکان ایرانیان به طور کلّی بگشاید. شاهنامه برای حفظ و ترویج و زبان فارسی اصلا و ابدا نبوده است؛ بلکه شاهنامه، دفتریست آیینه سان که ما را در برابر چشمان بیدارمان نمایش میدهد و میگوید که «شمای ایرانی»، به ذات خودتان چه بوده اید و چه بر سر خودتان از سر بلاهتهای خواسته و ناخواسته آورده اید و چگونه باید و میتوانید دوباره خودتان را بازیابید و انسانی ایرانی شوید (یافتن جام جم در زیر سر بهمن زرتشتی و تحوّل گوهر او به سوی آیین سیمرغ گسترده پر و کشف فریبی که از طرف دم و دستگاه حکومت گشتاسب خورده بود).
برغم اینکه حضور ایرانیان در تاریخ جهانی با ایجاد سلسله هخامنشیان آغاز شد، معذالک نمیتوان کوروش را به حیث «پدر تاریخ ملّت ایران» دانست. تاریخ هر ملّتی «گستره آزمودن آرزوها و ایده آلها و آرمانها» هستند که در چهره های شخصیّتهای مختلف میتوانند تجسّم پیدا کنند و در مناسبات اجتماعی و کشورداری واقعیّت پذیر شوند و نقشی بزرگ و ماندگار را از خود به یادها سپارند. بنابر این کوروش را میتوان – البته فرض را بر این میگذاریم که تحقیقات حسابی و انتقادی و اساسی و بدون غرض و مرض در باره او و سلسله هخامنشیان شده باشد - «پادشاه صاحب فرّی» بوده است که توانسته حسب روایتهای اقوامی مثل یهودیان و ملّت یونان، خودش را با بخشهایی از بُنمایه های فرهنگ ایرانیان تطبیق دهد در رفتار و گفتار و کردار. ولی مسئله کلیدی و پرسشی و شایان تامّل عمیق در این است که چرا در دیوان شاعران ایرانی از کهنترین ایّام حتّا پیش از «رودکی» تا همین دوران معاصر، هیچ سخنی و نامی از «کوروش و دیگر پادشاهان هخامنشی یا حتّا شاهان سلسله اشکانیان» نیست؟. این معضل بیش از آنکه بخواهد در باره «کوروش تاریخی و زوم کردن بر او و سلسله هخامنشیان» باشد، بیشتر معطوف به نقش «سلسله ساسانیان و طیف موبدان و روحانیان زرتشتی» در رویارو شدن با میراث فرهنگی و تاریخی ایرانیان بازمیگردد؛ مخصوصا در جایی که بدانیم و بفهمیم که «شاهنامه فردوسی»، هرگز یکدست نیست و دقیقا «سه گستره متضاد تجربیات فرهنگی و تاریخی مردم ایران را» در بطن اشعارش نهفته دارد.
در هر صورت، نام کوروش و پاسارگارد و تخت جمشیید و حافظ و فردوسی و دیگران، همه و همه به دایره «انگیزندگان مردم ایران برای شناخت هویّت اصیل و ایرانی خودشان در مقام سیمرغهای نگاهبان جان و زندگی و مهرورز و دادورز و جوینده راستی» هستند. ناگفته نماند که معضلی به نام «حقیقت» در تجربیات مردم ایران به معنای «راستی» بوده است که همانا پدیدار شدن گوهر وجودی و منحصر به فرد انسان در واقعیّت زیسبومش است. راستی و راستمنشی؛ یعنی حقیقتی که هر انسانی به ذات خودش هست و با سیمرغ، اینهمانی دارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان