🟩 از شهروند محروم تا جامعه آزاد،
بازسازی شهروندی و فهم تدریجی دموکراسی در ایران
چهار دهه حکومت ایدئولوژیک در ایران، نهفقط آزادی سیاسی، بلکه معنای «شهروند بودن» را نیز از انسان ایرانی گرفته است. در کشوری که قانون، مذهب رسمی را برتر از انسان میداند، شهروند تابع قدرت است، نه صاحب حق.
اما آیندهی آزاد ایران از جایی آغاز میشود که انسان ایرانی دوباره جایگاه خود را بازمییابد: صاحب حق، برابر در کرامت، و مسئول در سرنوشت خویش.
🔹 شهروند محروم؛ تجربهی تاریخی بیحقوقی
ایرانیان در یک سدهی اخیر، میان دو نوع بیحقوقی در نوسان بودهاند: استبداد سیاسی و انحصار ایدئولوژیک.
در هر دو شکل، فرد به جای آنکه «شهروند» باشد، «تابع قدرت» است. آزادی بیان و تشکل مستقل یا بهکلی ممنوع بوده، یا در چهارچوب مصلحت قدرت تعریف شده است.
نتیجهی این وضعیت آن است که جامعه، هرگز تجربهی عملی از زندگی در قانون برابر، تشکل آزاد، و مشارکت واقعی در قدرت نداشته است.
از همینجاست که بسیاری از تصورات دربارهی دموکراسی، حقوق بشر یا فدرالیسم، در سطح نظری و آرزویی باقی ماندهاند — زیرا پایهی اجتماعی و فرهنگی لازم برای تجربهی آنها فراهم نشده است.
⸻
🔹 بازسازی شهروندی؛ بنیان دموکراسی آینده
گذار به دموکراسی تنها تغییر قانون یا سقوط یک رژیم نیست؛ بلکه بازسازی شهروندی است — یعنی بازسازی رابطهی انسان با قدرت و قانون.
بازسازی شهروندی یعنی:
• لغو هرگونه تبعیض دینی، قومی، جنسیتی و عقیدتی؛
• تضمین حقوق برابر کامل برای همهی شهروندان در قانون و در عمل؛
• ایجاد فرصت مادی و آموزشی برای بهرهبرداری واقعی از این حقوق؛
• و نهادینهکردن فرهنگ گفتوگو، مشارکت و مسئولیتپذیری.
این فرایند، یک پروژهی تاریخی است نه یک اقدام سیاسی فوری.
جامعهای که در بیاعتمادی و سرکوب رشد کرده است، نمیتواند یکشبه دموکرات شود.
شهروند باید یاد بگیرد که چگونه از حق خود استفاده کند، با دیگری گفتوگو کند و مسئولیت اجتماعی بپذیرد.
همین تجربهی تدریجی است که دموکراسی را پایدار میسازد.
🔹 فدرالیسم؛ نه راهحل فوری، بلکه نتیجهی دموکراسی
در بسیاری از نشستها، بهویژه در میان بخشی از دیاسپورا، از «فدرالیسم» بهعنوان نسخهی فوری برای حل مسئلهی تبعیض و تمرکز قدرت یاد میشود.
اما فدرالیسم، در معنای واقعی خود، محصول اعتماد و نهادسازی در درون یک جامعهی دموکراتیک است، نه جایگزین آن.
در کشوری مانند ایران، که اقوام، زبانها و فرهنگها در هم تنیدهاند، طرح فوری فدرالیسم قومی یا جغرافیایی، بدون بازسازی شهروندی، میتواند چرخهی تازهای از جدایی، بیاعتمادی و حتی خشونت ایجاد کند.
در عوض، باید فدرالیسم را به معنای عام آن درک کرد:
توزیع دموکراتیک قدرت، تقویت خودگردانی محلی، و ایجاد سازوکارهای پاسخگویی در برابر مردم.
چنین ساختاری تنها زمانی ممکن است که شهروندان نخست در چارچوب قانون برابر و تجربهی مشارکت آزاد به بلوغ مدنی برسند.
تجربهی کشورهایی چون آلمان، کانادا یا هند نشان میدهد که فدرالیسم نه آغاز، بلکه نتیجهی دههها تمرین دموکراسی و نهادسازی است.
🔹 مسئولیت دیاسپورا؛ از نمایندگی نمادین تا نقش سازنده
جامعهی ایرانی خارج از کشور، گرچه متکثر و گاه پراکنده است، اما یکی از مهمترین ظرفیتهای فکری و ارتباطی برای بازسازی شهروندی بهشمار میآید.
در عین حال، بخشی از دیاسپورا گرفتار این توهم شده است که میتواند از بیرون برای درون ساختار سیاسی تعیین کند، یا با تکیه بر عنوانهایی چون «حزب قومی» یا «نمایندهی ملتها»، حق چندین میلیون انسان را به خود نسبت دهد.
نمایندگی واقعی، از مشارکت واقعی میآید؛ و مشارکت، بدون جامعهی آزاد و نهادهای مردمی ممکن نیست.
از اینرو، مسئولیت اصلی دیاسپورا، نه در قدرتسازی سیاسی، بلکه در توانمندسازی فرهنگی، آموزشی و ارتباطی است:
• پشتیبانی از رسانههای آزاد و آموزش مدنی؛
• پیوند دادن نیروهای مدنی داخل و خارج کشور؛
• و ترویج ارزشهای برابری، همزیستی و کرامت انسانی.
چنین رویکردی، به جای تقابل قومی یا حزبی، به بازسازی اعتماد میان ایرانیان یاری میرساند — اعتمادی که بدون آن هیچ شکلی از نظام دموکراتیک پایدار نخواهد بود.
🔹 آموزش زبان مادری؛ نخستین گام در برابری فرهنگی
یکی از نشانههای واقعی برابری شهروندی، حق آموزش زبان مادری در کنار زبان ملی است.
این حق، نه امتیاز یک قوم، بلکه وظیفهی ملی برای همهی ایرانیان است — چون به غنای فرهنگی و انسانی کشور میافزاید.
اجرای برنامهی آموزش زبان مادری میتواند از همان آغاز گذار عملی شود، زیرا نه تهدیدی برای وحدت ملی است و نه به ساختار سیاسی وابسته است.
برعکس، اجرای آن میتواند نخستین تمرین عملی همزیستی برابر و اعتماد فرهنگی در جامعهی پساجمهوری اسلامی باشد.
🔹 نتیجهگیری: مسیر آزادی، تدریجی و انسانی
دموکراسی در ایران آینده با فرمان و نقشهی از پیشنوشته ساخته نمیشود.
باید از درون جامعه و از دلِ بازسازی انسانِ شهروند برآید.
شهروند ایرانی نخست باید حق برابر و زندگی شرافتمندانه داشته باشد، سپس بیاموزد که چگونه این حق را در آزادی بیان، نهاد مدنی، حزب سیاسی، و گفتوگوی مسئولانه به کار گیرد.
وقتی این بنیان ساخته شد، هر شکل از تقسیم قدرت — از حکومت محلی تا نظام فدرال — بهصورت طبیعی و در چارچوب اعتماد ملی شکل خواهد گرفت.
بازسازی شهروندی یعنی آغازِ دوبارهی انسان ایرانی بر پایهی آزادی، برابری و خرد جمعی.
راهی دشوار اما ممکن — اگر بهجای شتاب برای قدرت، به پرورش فرهنگ شهروندی بیندیشیم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
موضوعیّت نداشتن و خلط مباحث و مشکلات ناشی از بیسوادی فکری
در پروسه تحولات اجتماعی و جهانی با کشف آمریکا و تاریخ مهاجرت و گلاویزیهای اجتماعی، متفکّران استعمارگر انگلیسی با عنایت به تجربه یونانیان و سوئیسیها به این نتیجه رسیدند که با تقسیم مناطق تحت سلطه به واحدهای مجزّا با دولتهای اجرایی تحت کنترل میتوانند بهتر به مقاصد خود برسند تا مثلا وحدت یک ملّت قدرتمند و واحد.
این مسئله سپس به معاهده فیلادلفیا (سال 1878 میلادی) انجامید که به تحریر قانون اساسی با مرکزیّت سیستم اجرایی (کاخ سفید و مجلس سنا) منجر شد و سازش گروهای متخاصم را امکانپذیر کرد و سپس در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم به حیث الگویی برای کشور کانادا و استرالیا نیز در آمد. امّا همانطور که گفتم در چارچوب تفکّر استعمارگران انگلیسی با محاسبه های چرچیلی. امّا در کشور آلمان به این دلیل مسئله فدرالیسم، امکانپذیر شد، زیرا آلمان تا قبل از وحدت یکپارچه به سی و نُه منطقه شاهزاده نشین تعلق داشت که بعضی از آنها کلا مستقل و آزاد بودند و هنوز که هنوز است برخی از ابالات آلمان را به نام ایالات «آزاد» میشناسند و نام گذاشته اند. در حقیقت، فدرالیسم آلمانی، محصول واقعیّت تاریخی و فرهنگی و اجتماعی مردم خود آلمان است؛ نه چیزی تحمیل شده به آن. نکته ای که در این سیستمهای مختلف فدرالیستی وجود دارد، نوع قوانین اقتصادی و آموزشی و مالی و برخی چیزهای عمومی و کلّی است و گرنه همه آنها تابع مرکزیّت اجرایی هستند.
ما در ایران خودمون اصلا اینچنین سبک و سیاقهایی مانند یونانیان و اروپائیان و آمریکا و استرالیا و سوئیس و کانادا نداشته ایم. حتّا تقسیم بندی و سیر تاریخی و فرهنگی «ساتراپها در عصر هخامنشیان» و همچنین مقوله «ممالک محروسه» از «عهد صفویّه تا عهد قاجار»، هیچگونه سنخیتی با مسائل فدرالیسم در کشورهای باختری ندارند. مسائل مملکت ما، مسائلی علیحده مخصوص خودمان هستند که باید راه و چاه، حلّ و فصل کردن آنها را خودمان با تکیه به تاریخ و فرهنگ مردم میهنمان از پسشان برآییم. انگیخته شدن و آموختن از دیگران به معنای به دور انداختن خودمان نباید باشد که داستان تقلید راه رفتن کلاغ از کبک را یاد آوری میکند. این موضوع را حضرات هنوز که هنوز است نمی فهمند و با جلسات و نشستهای فیل هوا کنی میخواهند فقط دهن کجیهای خود را به گوش چشم همگان تحمیل کنند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
موضوعیّت نداشتن و خلط مباحث و مشکلات ناشی از بیسوادی فکری
دروود بر آقای کردی گرامی!
اندکی بحث در مسیر بیراهه ها!
من با هیچکس یا گرایشی/تشکیلاتی/سازمانی/فعّالینی/معتقدانی و امثالهم، پدرکشتگی شخصی ندارم. ولی وقتی قرار است که در باره مسائل باهمزیستی و ایران و مردم و کشورداری و تاریخ و فرهنگ، صحبت شود، آنگاه انتظاراتم از آدمهای مدّعو؛ خیلی خیلی بالاست و به شدّت سختگیر سختگیرم و به احدی؛ ولو مادرم باشد، امتیاز الکی نمیدهم.
بحث آیین کشورداری و میهن آرایی را به اندازه روشن و گویا در باره شان من بحث کرده ام و همچنان بحث میکنم. مشکل حضراتی که با دست آویز قرار دادن «مفاهیم بیگانه» میخواهند مقاصد و نیّات و اهداف شخصی و فرقه ای و سازمانی و تشکیلاتی خود را به دیگران حقنه کنند، برای من پذیرفتنی نیستند و از نظرم هر کسی که میخواهند باشند، آدمهای صادق و رادمنشی نیستند. قبلا من در همین سایت ایران گلوبال نوشتم و توضیح دادم که زنده یاد «صمد بهرنگی» در نامه ای به وزارت آموزش و پرورش، در خصوص تدریس به زبان مادری، طرحی را ارائه داده بود که به نظرم اجراشدنی و مقبول و صحیح و نتیجه بخش بود و کوچکترین صدمه ای یا بگویم خصومتی نیز با زبان ملّی و رایج «فارسی» نداشت که اتّفاقا خیلی هم مددکار میتوانست باشد. ولی پیشنهاد او، خیلی محترمانه رد شده بود. در باره چرائی مسئله میتوان خیلی دلایل بیخود یا با خود را پیدا کرد که فعلا بحث من نیست. نکته ای که دائم بر آن تاکید میکنم، این است که هر کسی هر مشکلی دارد، بیاید صمیمانه مشکلش را طرح کند. بیخودی به چیزهایی آویزون نشه که به اصل مشکل و مسئله، ربطی ندارند. مثلا «فدرالیسم» را من اگر بخواهم در باره اش اینجا بحث کنم، باید کلی ساعات خودم را تلف کنم و آخرش نیز به هیچ نتیجه ای نمیرسیم؛ زیرا مسئله فدرالیسم، با بدبختیها و فلاکتهای جامعه و مردم ما، کوچکترین سنخیّتی ندارد. اینه که طرح و توضیح آن را بیراهه روی محض میدانم و تلف کردن انرژی و وقت و سرمایه بر باد دادن. ولی هوش و حواسم نه امروز؛ بلکه از قدیم الایّام به اینگونه مسائل بوده است و خیلی هم هشیارم در این خصوص.
بحث فدرالیسم، خیلی کهنه است. اساسا ریشه این کلمه، از « زبان لاتین» برگرفته شده و به معنای معاهده، میثاق، همخوانی است که نوعی کار فورمالیته ای و سازماندهی شده را تلقی میکند که از وحدت گرایشهای سیاسی مثل استانها، نواحی، ولایتها و امثالهم به وجود می آید و به چارچوب و تحت نظارت سیستم کشورداری کرانمند است و وظایف و تکالیف خاصّی را به عهده دارند بدون آنکه از اصول قانون اساسی، منحرف شوند یا در صدد تخطئه آنها برآیند. مسئله منشاء فدرالیسم را میتوان از یونان باستان متصوّر شد که «دولتشهرهایی» را از راه معاهده و میثاق با دیگر جزیره نشینان برای رتق و فتق کردن امورات داخلی و خارجی تنظیم میکردند و اکثرا به نام «کنفدراسیون/وحدت مشترک» معروف بودند که برای رسیدن به اهداف سیاسی و غیره و ذالک با همدیگر همکاری میکردند طبق ضوابط تعیین شده. بعدها در دوران قرون وسطی، میثاقهای مقدّس رومی که خیلی هم پیچیده بودند مناسبات و چم و خم و مقرّرات و اصول و ضوابط آنها در دل امپراطوری روم شکل گرفتند و الگویی شدند برای ایجاد و سبک و سیاق تشکیلات سوگند نامه ای در کشور سوئیس.
(.... ادامه)
آقای حیدریان گرامی
آقای حیدریان گرامی
یک نگاه به نشست های اینها بکنید، می بینید که چقدر بی رونق است. اینها نماینده خودشان هستند. با طرح این گونه بحث ها میخواهند از هیچ چیزی بوجود بیاورند. اینها مشکل قومی و فرهنگی ندارند مشکل شخصی دارند. از فارسها خوششان نمی آید همین! خب رفع این مشکل اینها کاری ندارد. امثال یونس شاملی و محمد حسین یحیایی و بقیه شان ایندفعه یک غیر ترک را دیدند بخصوص تهرانی ها را.. راهشان را کج کنند و از انطرف خیابان بروند یا اصلا طرف را ندید بگیرند. مردم خطه های ایران اگر مطالباتی داشته باشند توسط نمایندگان شان در دولت، پارلمان و مجلس سنا یا حتا مجلس موسسان میتوانند مطرح کنند.
آنچه که این «چند نفر» یعنی چند نفری بیش نیستندها!! فقط خودشان مطرح می کنند، یک مساله در سطح ملی نیست. فقط حرف زدن مجانی است اینها حرف میزنند. آیا تابحال در این 30 یا 40 ساله سراغ دارید که کسی بغیر از خودشان به این ها اضافه شده باشد؟ بهرحال مدعی هستند که دارند مردم ناآگاه را آگاه می کنند. اینها چه رشدی داشته اند؟ اینها مشتی طرد شده از طرف هم زبانان خودشان هستند و همزبانان شان اگر رودربایستی اجازه دهد جواب سلام شان را هم نمیدهند.
شناختن مردم میهن خود تا اعماق ریشه هایشان
مجدّدا درووود!
بحثی دیگر.
نکته ای را که میخواستم تذکّر دهم، این است که من تا جایی که شجره نامه خانوادگی ام را میشناسم، پدر و مادرم و همچنین پدر بزرگ و جدّم هم از طرف مادری، هم از طرف پدری، فارس زبان بودند و هستند. امّا من از کودکی در میان ترکها و لرها و کردها بزرگ شدم.
من یادمه کوچک که بودم میخواستم برم توی کوچه بازی کنم با بچّه های محل، مادرم از داخل مطبخ یا خونه قالی بافی میدید مرا و داد میزد که «آی اوغلان، هارا گَدییرسن؟». منم یادمه جواب میدام که «ایستییـرَم گِدَخ اوشاغلارنان اویناخ». امروز وقتی یادم میاد، نه خنده ام میگیره، نه تعجب میکنم. کاربرد کلمات و جملات ترکی و لری در بین مردم آبادی ما، یه چیز بدیهی بود و کسی شاخ در نمی آورد. هنوز که هنوزه مردم آبادی ما که فعلا شهری شده برا خودش به خواهر میگن: «باجی/دده». هیچکس نمیگه «خواهر». اگر هم کسی بگه، مردم به طعنه میگن مثل اشراف و اعیانها حرف میزنی چرا! حتّا یادمه برادر ارشدم در خیلی از حرفهاش، کلمات و جملات ترکی استفاده میکرد. بعضیها را من اصلا معنیهایشان را نمیفهمیدم. یادمه یه بار نیز داشتم از کنار قالیبافخونه رد میشدم که شنیدم خواهرام با همدیگر ترکی حرف میزدن. همین امروز اگر شما سراغ خواهرای هشتاد و پنج ساله و نود ساله من بروید که سواد خواندن و نوشتن ندارند و با آنها ترکی یا لری حرف بزنید، شاخ در نمیارن و خیلی حرفها را قشنگ میفهمن.
منظورم از این مثالها ذکر و تاکید بر این مسئله است که ما در ایران، مشکل زبان نداریم. حتّا شما ببینید، در سراسر ایران اگر موسیقیهای، ترکی، لری، عربی، مازندرانی، گیلانی، بندری و غیره و ذالک پخش کنید، مردم ما با علاقه و عشق و شور وحال به رقص و پایکوبی در کنار یکدیگر شادمانی میکنند. مسائل زندگی باهمستانی و اجتماعی را نباید با زوم کردن بر این قوم و آن قوم و آدرسهای عوضی دادن به جای حلّ و فصل کردن، شعله های نفرت را طوفانی تر کرد؛ بلکه با تدقیق شدن بر موضوع مشاجره ای و تلاش همدیگر برای حلّ مشکل باید اصل موضوعات را مطرح و از پس حلّ آنها برآمد. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
صیّادان مفاهیم بیگانه
ما در ایران، مشکل زبان هیچوقت نداشته ایم. زبان فارسی، محصول مشترک اقوام ایرانیست که قوم فارس، کمترین و جزئی ترین نقش را در تحوّل و پردازش آن داشته است تا همین امروز. هیچکس چاقو بیخ گلوی زنده یاد «شهریار» نگذاشت که چرا «حیدر بابایه» را به زبان ترکی نوشت و منتشر کرد و الحق که بی نظیره و دلنشین؛ برغم اینکه استعداد او در فارسی سرایی، نمونه ای عالی و درخشان از استعداد بی نظیر او بود.
همینطور هیچکس کارد بیخ گلوی زنده یاد فرزانه، «عبالرّحمان شرفکندی (هژار)» نگذاشت که چرا یکی از عالیترین و بسیار مغزه دارترین و بی نظیرترین گنجهای فرهنگ ایرانی را (فرهنگ لغات کردی -فارسی) به دو زبان کردی و فارسی آنهم تحت حکومت خبیث ترین جنایتکاران تاریخ بشر منتشر کرد. ما در ایران هیچوقت و هرگز، مشکل ربان مادری نداشته ایم. تمام دویانهای شاعران ایرانی و نثر نویسان ایرانی، مملو از ابیات و اشعار و احادیث عربی است. هیچکس تا امروز مشکلی با عربی گویی و عربی نویسی نوابغ ایرانی نداشته است. «ابونواس ایرانی» به عربی شعر میسرود. چرا راه دور برویم، ایرانیکا را به زبان انگلیسی نوشته اند، هیچکس نیز مشکلی با آن ندارد و شاکی نیز نیست. اینهایی که علم کرده اند تدریس به زبان مادری، همه بهانه های آدمهایی هستند که شهامت ندارند و رادمنش نیز نیستند تا بخواهند که مسائل خودشان را بیایند صمیمانه بگویند و مطرح کنند. زنده یاد «دکتر جواد هیئت»، یکی از مدافعان سر سخت زبان ترکی بود. امّا اگر کسی به او میگفت که بیاید به ترکیه بپیوندید یا مثلا خودتان را از بقیه ملّت ایران جدا کنید، انگاری به ناموسش در جلو چشمانش تعرّض کرده باشی، با آنچنان تغیّری واکنش نشان میداد که آدم وحشت میگرفتش. او میگفت من ترک زبانم؛ ولی ایرانی ایرانی هستم و به ایرانی بودن خودم نیز افتخار میکنم. بگذریم فعلا. دیگر اینکه ما در ایران چیزی به نام «فرهنگها» نداریم. من تا امروز نشنیده ام یا نخوانده ام در جایی که کسانی گفته باشند: «فرهنگهای آلمانی»، «فرهنگهای انگلیسی»، «فرهنگهای فرانسوی» و امثالهم؛ بلکه همه جای دنیا میگویند، فرهنگ ایرانی، فرهنگ هندی، فرهنگ چینی، فرهنگ آلمانی، فرهنگ ژاپنی و الی آخر. دیگر اینکه ما در ایران «ملّتها» نداریم، بلکه اقوام گوناگون داریم. حتّا فارسها نیز یک قوم هستند؛ نه یک ملّت. کلمه ملّت در معنای امروز از ادغام و برآمدن اقوام و نژادها و تیره ها و قبایل و غیره و ذالک به وجود آمده اند. به همین دلیلم شما در هر کشوری که ساکن باشید یا بخواهید مهاجرت کنید در فرمهای اداری سئوالات کاملا مشخّصی را مطرح میکنند: نام، نام خانوادگی، نام پدر، نام مادر، دین [اسلام]، مذهب [سنی، شیعه، شافعی، حنبلی ..]، تابعیّت، ملیّت، قومیّت، میزان تحصیلات، آشنایی با زبانهای بیگانه، وضعیّت خانوادگی [مجرّد، متاهل]، تعداد فرزندان، شغل، محلّ مسکونی. در هیچ فرم اداری که مربوط به مشخّصات باشد، نمیتوان قوم را به حیث ملّت قلمداد کرد؛ مگر در ذهنیّت فقط و فقط آچمزهای وطنی!.
من تمایلی ندارم در این باره بحث طولانی کنم؛ زیرا قبلا درر همین سایت ایران گلوبال، بارها از زوایای گوناگون در باره خطرناک بودن و کاربرد غلط مفاهیم بیگانه در فضای مسائل ایران، هشدارهای عمیق اندیشیده داده ام و لزومی به تکرار آنها نیست.
شاد زییدو دیر زیید!
فرامرز حیدریان
صیّادان مفاهیم بیگانه
دروووود بر آقیان اروجی و اسدی گرامی!
صحبت دم دست بدون خمیازه کشیدن و آروغ زدن!
من نمیدانم که آیا این صحبتها را آقی اورجی کرده است و سپس آقای اسدی، آنها را به هم چسبانده و نشر داده یا قضیه، چیز دیگریست. ولی من با خواندن آن نمیدانم چرا یاد سریالهای پلیسی افتادم که مثلا قاتلی میخواهد سر یک نفر را زیر آب کند، میرود در ابتدا چند تا روزنامه میخره و تکه هایی از آنها را میبره و بر روی کاغذی جداگانه میچسباند و به نشانی مقتول میفرستد!
در هر صورت کاری ندارم. مطلب را میشه فهمید. این صحبتی که میکنم فقط جنبه توصیه و توبیخ و شماتت و امثالهم ندارد؛ بلکه بیشتر جنبه انگیزاندن دارد. مهم نیست که مفهوم کاربردی از کجا برخاسته است. ولی مهم این است که ما بدانیم، تاریخچه شکلگیری فلان مفهوم از کدام زمینه های تاریخی و فرهنگی و اجتماعی و غیره و ذالک و در کجای کره زمین منشاء گرفته است و معنای اصلی و فکری و فلسفی و سیاسی آن چیست و در تحت کدام شرایط و وضعیّتها و امثالهم عملکرد دارد. مثلا درخت موز در شرایط آب و هوایی خاصّی روییده و بالیده و ثمر میدهد. ولی درخت موز در تحت شرایط آب و هوایی دیگر در گوشه ای دیگر از کره زمین، نه تنها بالیده نمیشود و ثمری نمیدهد؛ بلکه نابود کردن درخت موز نیز محسوب میشود. بنابر این، صرف اینکه فلان درخت در فلانجا محصولاتش قیامت میکنند، دلیل بر آن نمیشود که ما پایمان را در یک کفش بکنیم و بگوییم الدرم بولدرم، منم همینا میخوام داشته باشم در مملکتم. تازه این یک طرف قضیه است. طرف دوم قضیه بر میگردد به خودمان. ما قبل از اینکه بخواهیم برویم سراغ رئیس بانک و درخواست وام هشت میلیاردی کنیم، بهتر است اول به جیب و حقوق ماهیانه و میزان خرج عیال و بچّه ها و وضعیّت سلامتی و مخارج الواطیهای خودمان بکنیم، بعدا برویم سراغ رئیس بانک. منظورم اینه که ما قبل از اینکه گونی «مفاهیم را در هوا بقاپیم» و منظور و نیّات خودمان را بخواهیم در آنها بتپانیم، باید بررسی کنیم ببینیم که آیا در تاریخ و فرهنگ مردم خودمان، چنین بحثهایی موضوعیّت داشته اند اصلا یا اینکه نه صرفا برای خالی نبودن عریضه جنجالگری و به هم زدن رقابتهای سیاسی و شعله ور کردن نفرتها و کینه توزیهای مالیخولیایی و کمپلکسی به رواج و شیوع اینگونه «مفاهیم و اصطلاحات» می آویزیم؟.
در ایران ما، هیچکس از روز اول به دلیل زبان مادری اش به چارمیخ کشیده نشده است. اصلا تمام استانهای ایران از عهد دقیانوس تا همین الان به نام اقوامی نامیده شده اند که اصالتا مقیم و ساکن آنجا بوده و زاد و مرگ داشته اند و همیشه نیز به همان زبان مادری خودشان حرف زده اند و هیچکس نیز زبانشان را نبریده که چرا به زبان مادری حرف میزنید یا مینویسید.
(.... دنباله)