رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 28 بهمن 1404 - Tuesday, 17 February 2026

از غریب بودن در غُربتِ دشتِ مردم

از غریب بودن در غُربتِ دشتِ مردم

تاریخ نگارش:22/10/2025 

از غریب بودن در غُربتِ دشتِ مردم

[..... مردم در چهار دیوار ِخویش، چون پادشاهی بَوُد در مملکتِ خویش و اندر دشتِ مردم، چون مردی غریب باشد اندر غُربت]

(قابوسنامه – عنصرالمعالی کیکاووس وشمگیر ( 412 – 480ه. ق.) – انتشارات  علمی و فرهنگی – تهران -1368 – ص. 69)

این بار در نامه اش نوشته است که:« ....  صحبت از مردم دیگر جوامع نکنیم مبادا که به پیشداوری و قضاوتهای مغرضانه مبتلا باشیم. بپردازیم فقط به وضعیّت خودمان. مای ایرانیان در جمعیّت جغرافیای فعلی؛ نه جغرافیای امپراطوری کهن ایران، همواره اخلاق مناسبات اجتماعی و اخلاق فردی را در هاله ای از توجیهات قنداقپیچ میکنیم تا در معرض هیچ اتّهامی قرار نگیریم. گفتنش تلخ است، چه رسد به پذیرفتنش. امّا حقیقت این است که ما ایرانیان؛ بویژه مدّعیون عرصه های شناخته شده، همه و همه بدون هیچ استثنایی، انسانهای مُنصفی نیستیم. البته بی انصافی تک تک ما، صد در صد نیست؛ بلکه درجات متفاوتی دارد. حتّا نمیتوان انسانی را پیدا کرد که صد در صد، بی انصاف مطلق باشد. چه بسا آدمهایی که در نظر تک تک ما، منصف نیستند، ولی در زندگیهای خانوادگی و مناسبات شخصی، جنبه انصاف را حدّاقل نسبت با آنهایی که معاشرت و افت و خیز دارند، حتما رعایت میکنند. مای ایرانی که چه عرض کنم، معمولا آدمها از چشم انداز منافع و امتیازها و به عبارت دقیق تر، از منظر علایق و سوائق و غرایز و امیال شخصی به هر چیزی مینگرند و برداشتها و مواضع خود را نسبت به دیگران بروز میدهند. چه در گفتار، چه در کردار و رفتار. وقتی که کثیری از ما ایرانیان نمیخواهیم بپذیریم که آدمهای بی انصافی هستیم، خود به خود حتّا اگر از لحاظ شفاهی نیز شده باشد، برغم انزجار داشتن از بی انصافی، باز همچنان به رفتار و گفتار و کردار نامنصفانه خودمان، رنگ دلخواهی را میزنیم که دوست داریم، مهم نیست که دیگران چه میگویند یا چطور قضاوت میکنند. اصل قضیه این است که هر کدام از ما به تن خویش، بی انصافی مذموم شده را «حقّ مسلّم» خودمان میدانیم که میتوانیم برایش صدها و چه بسا هزاران دلیل موجّه نیز بتراشیم یا پیدا کنیم.  
در هیچ کجای جهان بر روی کره زمین از قدیم الایّام تا همین ثانیه های گذرا، چیزی به نام «دادگزاری/عدالت/حقّ و امثالهم» وجود نداشته است؛ مخصوصا در جامعه خود ما ایرانیان. همانطور که گفتم بحث در باره مردم جوامع دیگر را مطرح نکنیم. اگر دیگران در مناسباتشان به حدّاقلی از انصاف رسیده اند، همه اش برمیگردد به تلاشهایی که آنها برای تثبیت حقوق اجتماعی کرده اند؛ آنهم در انگیخته شدن از «ایده دادگزاری در زبان و تجربه و تاریخ خودشان» که به مسائل تاریخ و فرهنگ و مردم ما، اصلا هیچ ربطی ندارند. مای مدّعو همواره خیال کرده یا بهتر بگویم به خودمان تحمیل و تلقین کرده ایم که «دادگزاری»؛ یعنی از دارندگان و مالکین اموال و ثروتها و غیره و ذالک بگیریم و به ندارندگان و بی چیزان تحویل بدهیم. درک ما ایرانیان مدّعو از «دادگزاری» فقط همین است. صریحتر بگویم، ما ایرانیان هنوز هیچ شناخت و فهم عمیق و ظریف و صحیحی از «دادگزاری» نداریم؛ برغم اینکه بیش از هزار سال پیش، «پدر ملّت ایران؛ یعنی فردوسی توسی» با کلامی سلیس و روان و گویا سروده بود که: «تو، داد و دهش کن، فریدون فرّخ، تویی». 
هیچکس نمیتواند «دادگزاری» را بدون نقش خویشتن در مقام «دادگزار» در جامعه واقعیّت پذیر کند تا سپس از پیامدهای دادگزاری فردی بتوان حقوق اجتماعی را اجرا و تامین و تضمین کرد. انسانی که بی انصافیهای خودش را توجیه و تفسیر میکند، هر چقدر نیز شعار «دادگزاری/عدالتخواهی/حقّّجویی و امثالهم» را با بانگ بلند در ملاء عام فریاد بزند، آخرش به یک چیز میخکوب می ماند؛ آنهم عنصری بی انصاف در جمع بی انصافانی که ما ایرانیان در جمعیّت وجودی باشیم. دادگزاری، معضلی فردیست که پیامدهای اجتماعی و گیتایی و جهانی دارد. وقتی که من ایرانی در مقام فرد بی انصاف به هر رفتار و گفتار و کردار بی انصافانه اقدام میکنم، نتایج و بارتاب کنشها و واکنشهایم فقط جامعه ای را پی ریزی خواهند کرد که از نوک هرمش تا اعماق ریشه هایش، تبلور تمام عیار بی انصافی است از درجه یک در صدی بگیر تا برسد به نود و نُه در صدی. جامعه ای که سلول به سلولش با بی انصافی سمنتبندی شده باشد، هیچگاه رنگ و روی «دادگزاری و حقوق اجتماعی» را نخواهد دید؛ چه رسد به واقعیّت پذیر شدن ملموس و ستودنی آن. جامعه ایرانیان درونمرزی و برونمرزی در باتلاق بی انصافی فروچلیده اند؛ زیرا هیچکس نمیخواهد که «دادگزار» یا به عبارت اصیل آن، «فریدون فرّخ» باشد. 
اگر دهها سال نیز در اجتماع ایرانی از انواع و اقسام تئوریها و نظریّه ها و ایده ها و افکار دادگزارانه و برآمده از محصولات فکری زبانها و فرهنگهای بیگانه سخن برود و مدام از این متفکّر و آن فیلسوف و فلان استاد نامدار دانشگاه، گفتاوردهای عمیق اندیشیده شده در باره «دادگزاری/عدالت/حقّخواهی و امثالهم» پشت سر هم ردیف و قنطور شوند، آخرش جامعه ایرانیان در همان «باتلاق بی انصافی خانگی» میخکوب میماند و هرگز در روح و روان و ذهنیّتش متحوّل نخواهد شد؛ زیرا «دادگزاری» هرگز مقوله ای اجباری و تئوریکی نیست؛ بلکه «پدیده ای پیدایشی – زایشی» است که از توانمندیها و غنای گوهر شخصیّت منحصر به فرد انسانها زاییده و افشانده میشود. حتّا حقوق اجتماعی که به انواع و اقسام بند و بستهای قوای مقنّنه ملزوم و مشروط است، ضامن اجرای «دادگزاری» نیست؛ زیرا آنچه که قانون جبری میشود، گریزراههای خود را نیز در پسزمینه تاریک مناسبات انسانها به همراه دارد که در عمل و پنهان از انظار مردم به همان باتلاق «بی انصافی خانگی» مختوم میشود.    

1-    اپیزودهای وطنی 

الف)- دختری آراسته با لبخندی بر لب و میکروفونی کوچک در دست در خیابانهای شهر در حال قدم زدن است و از بعضی مردم، در باره موضوعی میپرسد. وی از عابری پرسید: 
-    آقای محترم!  معذرت میخواهم. اجازه دارم چند لحظه ای وقت شریفتون را بگیرم؟ من و دوستان دانشگاهی ام در حال تحقیق مشترک در باره شغل مردم هستیم. شما لطف کنید و بفرمایید چند سالتونه و شغلتون چیه؟.
-    من هفتاد و دو سالمه و «اپوزیسیونم!!؟».  
-    معذرت میخوام. من شغلتون را خواستم بدونم چیه؛ نه موضع سیاسی شما را. 
-    ای دختر خانوم نازنین!. به موهای سپید و چهره چروکیده من نگاه کن. من اینهمه پیراهن پاره کردم و میخوای بگی هنوز نمیفهمم شغل یعنی چه؟ موضع سیاسی یعنی چه؟.خانم محترم!. من «اپوزیسیونم!». برای اینم که اپوزیسیون بشم دو سوم عمرم را با سیانور در دهان و کلت کمری در مبارزه و زندان و آوارگی طی کرده ام. میخوای لخت بشم تا داغ شکنجه شدن در زندانهای «عادل آباد شیراز، اوین، قصر، قزل حصار، عشرت آباد، کمیته مشترک ضدّ خرابکاری» را بر بدن نحیفم به شما نشان بدهم. شغل من و موضع من، همشون یه اسم واحد دارند و آنهم «اپوزیسیون» نامیده میشه. حالا جوونهایی مثل شما خیلی مونده تا بفهمید که «اپوزیسیون بودن»، نه تنها شغل شریفی است؛ بلکه عین سیاست اجرایی است!. خوش باشی دختر جان. عزّت زیاد!. 
ب)- جوانی متین و وظیفه شناس در لباس اداری و خدمت در محلّ کنترل ایّاب و ذهاب مسافران مشغول رتق و فتق کردن کارهاست. خانمی محجّبه [البته از آن نوع محجّبه ها که با رو گرفتن خیلی الفت دارند و «ایرج میرزا» وصفشان را سروده است] با کیفی در زیر بغل که گویا مقامی در دم و دستگاه حکومت دارد، میخواهد همچون همسر «فرعون روزگار معاصر» از بخش کنترل بدون هیچ امّا و اگری عبور کند که ناگهان جوان وظیفه شناس، خطاب به او میگوید: لطفا کیفتان را جهت بازرسی تحویل دهید. خانم محجّبه بلافاصله آتش میگیرد و طغیان میکند و به جوان وظیفه شناس میگوید: «اصلا تو میدونی من کی هستم؟.  هیچکس حقّ نداره به من حتّا «شما» بگه، چه رسد به اینکه، چیزی ازم بخواد». خانم محترم، من دارم وظیفه ام را اجرا میکنم با مقام شما کاری ندارم. «نمیخواد حرف بزنی، کاری میکنم که در اینجا را گِل بگیرند».
-جیرییییییینگ!. جیریییییییینگ!
- به به عشق من! عزیییییزم! چی شده عُمرم. نفسم. همه وجودم. قربونت برم الهی ثانیه به ثانیه، چرا نفس نفس میزنی؟. 
- «نمیخواد اینقدر لالایی بخونی برام. خیلی هنر داری، همین الان، این مرتیکه را بفرست لای دست باباش».
- عزیزم! کدوم مادر به خطایی جرات کرده به عشق من، چپ نگاه کنه و بدپوزی بالا بیاره؟. تو بگو کیه تا من خودم تخماشا قیچی و گوشواره گوشاش کنم!
- «اگر همین الان اقدام کردی که کردی، اگه نکردی، من باهات قهرم. تازه میخواستم سورپرایزت کنم و از سفرم که برمیگردم یه چند دست از اون زیرپوشهای خیلی تیتیش مامانی که دلت غنج میزنه براشون و هی میگی از اینا بپوش! از اینا بپوش! برا خودم بخرم و بیام در بغلت درسهای حفظ حجاب را به دلیل لازم الاجرا بودن اوامر الهی و توشیح آیه های قرآن مکرّم یاد بگیرم».
- جیریییییینگ! جیریییییینگ! الو عشق باکره و با ایمان من!.  تمام شد. شیردونشون را بریدم. همین الان مدیر ارشد و رئیسشون را خونه نشین کردم. دارم در آتیش فراقت لحظه لحظه میسوزم مثل حبّه ذغااااال!. زودی بیا عزیزم تا درسهای داخل و خارج  را با استناد به ادلّه اربعه فراموش نکردم یادت بدم!
پ)- در سالنی سرپوشیده که گنجایش چند صد نفری دارد، جمعیّت کثیری بر روی صندلیها لم داده و گوش سپرده اند و سه نفر نیز دور همدیگر بر روی سن نشسته و گویا در حال مشاجره و مباحثه یا به عبارت دیگر، مناظره هستند. یک نفر نیز با موهایی سپید و لبخندی آرام بر لب در گوشه آخر سالن که چندان دیده نمیشود، به حیث ناظر، ایستاده است.
- نفر اول: برای مشارکت در عروسی باید کت و شلوار پوشید و کراوات یا پاپیون بست و ظاهر آراسته و رفتاری جنتلمن و لبخندی رضایتبخش بر لب داشت.
- نفر دوم: در کجای دنیا حُکم کرده اند و قانون نوشته اند که باید حتما کت و شلوار پوشید و کراوات و پاپیون بست و با ظاهری آراسته وارد مجلس عروسی شد؟. من میتونم با لباسهای محلّی و آبا و اجدادی خودم در عروسی شرکت کنم و در شادی دیگران سهیم شوم.
- نفر سوم: من بر این عقیده ام که شما دو نفر، یک اصل کلیدی را در نظر نگرفته اید. هر دو نفر شما حسب تجربیات شخصی یا قومی و قبیله ای و آداب و رسومی بر اساس تصوّری که از «جشن عروسی» دارید به نوع و انتخاب پوشش خودتان متمایل شده اید و گرایش خودتان را خالی از عیب و ایراد میدانید. امّا به نظر من باید قبل از هر چیز در این باره اندیشید که منظور از «جشن عروسی» چیست و برای برگزار کردن آن به چه نکاتی باید توجّه کرد. برای یافتن نکته ها و اصلها میتوان به تجربیات «شما دو نفر» تکیه کرد و از ماحصل غربالگیری و بررسی و سنجش آنها از طریق باهماندیشی به شالوده ریزی نکته های اساسی و پذیرفته و تایید شده برای برگزاری مراسم و آداب «جشن عروسی» کامیاب شد. قبول دارید این حرف مرا یا میخواهید هر کدامتان به راه خودتان بروید و بگویید که «مرغ، یه پا داره!». 
- تامّلات ناظر: قبل از اینکه بخواهیم برای دیگران تعیین تکلیف کنیم، باید یاد بگیریم در باره کاری که میخواهیم اجرا کنیم، حتما «ایده کار آرزویی» را شفّاف و دقیق در باره اش بیندیشیم و سپس در زمینه چیزهایی بحث کنیم که از ساختمایه ایده آرزویی، ریشه گرفته باشند و بتوان با آگاهی از کاربست آنها در واقعیّت اجرایی، تناسب «فکر و عمل» را حفظ کرد و با حالتی انتقادی مابین نتایج حاصل از ایده و پراکتیک، مدام مواضع ترمیمی و تصحیحی و ابطالی و بازاندیشی داشت.  

2-    سنجشگری اخلاق حاکم بر مناسبات اجتماعی و انتقاد از اخلاق فردی

چنانچه کشف نتایج خطا در اخلاق فردی برای اخلاق اجتماعی مُضر باشند و صدمات جُبران ناپذیر به شیرازه جامعه بزنند و خبط و خطای رفتاری به حیث الگویی تقلیدی از آب در آید، صرف نظر از نقد رفتار شخص خاطی باید در این باره اندیشید که چگونه میتوان و باید اخلاق اجتماعی را با عنایت به پیامدهای تجربه اخلاق فردی شالوده ریزی کرد. حملات بی محابا به اخلاق فردی بدون اندیشیدن در باره اخلاق اجتماعی باعث میشود که اصل و تار و پود پرنسیپ باهمستان انسانها و مناسبات آنها با یکدیگر در سایه گذاشته شود و هر گونه نکبت مذموم و عواقب کنشها و واکنشهای فردی فقط به شخص خاطی کرانمند و مختوم شوند. 
مناسبات نکوهیده در اجتماع را نمیتوان فقط با نقد اخلاق فردی ترمیم و اصلاح کرد؛ بلکه همزمان باید نقش تخریب کننده اخلاق مذموم و همچنین ابعاد ستوده فردی را در اجتماع در نظر گرفت و سنجشگری کرد تا بتوان به پی ریزی و کاربست پرنسیپها امیدوار بود و توانمند. ضعف کلیدی و بسیار شکننده اخلاق اجتماعی در ایران؛ بویژه از دوران سیطره حکومت فقاهتی تا امروز از پیامدهای نیندیشیدن در باره زیرساختهای فکری و پرنسیپی «اخلاق اجتماعی» بوده است که دوام فساد اخلاق فردی را امکانپذیر و توسعه داده و حتّا به الگوی رفتارهای مقبول کثیری از انسانها تبدیل کرده است.  

3-    دکّان چند نبشه و زندگی فجیع

مغازه چند نبشه، منفعتهایی دارد که مغازه تک نبشه ندارد. اگر شغل دکانداری چند نبشه به سودهای کلان بینجامد، چرا اخلاق چند نبشه به امتیاز نجومی و پُست و مقام و وزارت و ریاست و کیا بیا داشتن و لفت و لیسهای رایگان نینجامد؟. وسوسه مقایسه کار تجاری با جلوه های معنویّتهای انسانی باعث میشود که کثیری از انسانها به اخلاق چند نبشه رو آورند تا نه تنها هر نقشی را که بخواهند ایفا کنند با وجدانی آسوده بدون هیچ ناراحتی و پشیمانی تقبّل کنند؛ بلکه همچنین بر سود و امتیاز موقعیّت و مقامشان بیفزایند بدون آنکه از عواقب نقشهای خود، شرمنده شوند. دکّان چند نبشه، اخلاق ایرانیان را صدمات شدید زده است؛ زیرا سود ناشی از شغل تجاری از مرزهای تجاری برگذشته است و «معنویّات انسانی» را به کالای تجاری واگردانده اند. به همین دلیل نیز، شماری کثیر از انسانها، خریدنی شده اند و وجودشان را همچون کالایی در مبادلات سیاسی، روسپی وار عرضه میکنند. خلاف تصوّر کثیری از پژوهشگران، سقوط جوامع بشری از رقابتهای تجاری و اقتصادی سرچشمه نمیگیرند؛ بلکه از متلاشی شدن «معنویّات انسانی» نشات میگیرند که به ابزارهایی در خدمت سود تجاری در میدان رقابتهای اقتصادی و تجاری تبدیل شده اند و عواقبشان زندگی اجتماعی را به فلاکت و مصایب هولناک و انقلابها و جنگها و خونریزیهای وحشتناک درمیغلتانند.    

4-    خانه ای با گریزراههای متعدّد

تاریخ ایران و سرگذشت حاکمان بر آن و فراز و نشیبهایش باعث شده اند که مردم ایران، خانه های وجود خود را به انواع و اقسام گریزراهها تجهیز کنند تا بتوانند از شرّ غاصبان حاکم و خونریز در مواقع ضروری، جان سالم به در ببرند. آنانی نیز که در طول اینهمه زیر و زبر شدنها خواسته اند که خانه های وجودی خویش را با راستمنشی بر افرازند و در آنها زندگی کنند، همه بدون استثناء تا امروز نه تنها خانه هایشان با خاک، یکسان شده اند؛ بلکه خودشان نیز لت و پار و سلّاخی شده اند.  خانه وجودی هر ایرانی – مهم نیست چه اعتقاداتی و گرایشهایی داشته باشد – به هزاتویی می ماند که فقط خود افراد، مخفیراههای آن را می شناسند و دیگرانی که بخواهند به چند و چون پیچیدگی خانه های دیگران پی ببرند، راهی ندارند سوای آنکه خانه وجودی دیگران را تخریب و سر به نیست کنند. قرنهاست که کار ما ایرانیان شده است تخریب وجود همدیگر؛ زیرا خانه وجودمان را با صدها دالانهای تو در تو می سازیم؛ طوری که گاهی خودمان نیز از اینهمه پیچیدگی روح و روانمان شگفت زده میشویم و از کلاف سر در گم راههای تو در تو به عذاب و زحمت می افتیم.  خانه ای که صدها گریزراه متعدّد داشته باشد، همواره میدان تاخت و تاز غارتگران و چپاولگران و خونریزان خواهد شد؛ زیرا هیچ مرزی ندارد که بتواند خاطیان را در بند و کیفرداد اعمالشان را دادگزاری کند. وجود ایرانیان در کنار یکدیگر بسان مجتمع خانه های پیچیده چند طبقه ای بی در و پیکر است. به همین دلیل نیز هیچ انسان فهمیده و عاقل و دانایی در خانه ای که در و پیکر ندارد، منزل نمیکند؛ زیرا هیچ امنیّت جانی و مالی و حفاظت از دار و ندارش را ندارد. برای ساختن ایرانی نو با انسانهای نومنش که به یکدیگر اعتماد کنند، باید از خویشتن آغاز کرد و تمام دالانهای تاریک و پیچ در پیچ وجود خود را ویران کرد و شخصیّتی رادمنش از گوهر وجودی با مسئولیّت و بیداری و دلاور بودن برای ایستادن بر پرنسیپهای خدشه ناپذیر و انسانی بار آورد و فرابالاند. جامعه ای که شایسته زیستن باشد و تضمین کننده ارجمندی آدمی از هفت آسمان نازل نمیشود؛ بلکه محصول خویشکاریها و هنرهای فردی تک تک انسانهاست.

5-    لطافت انتقاد در صراحت کلام.

انسانی که شاخکهای فهم و شعور و تجربه و آگاهیهای کاویده و سنجیده اش از حسّاسیّت لطیف و ظریف پروریده شده باشند، با گشوده فکری میتواند بکوشد که انتقادات و سنجشگریهای دیگران را بفهمد و بگوارد و در صدد نه تنها تصحیح خبط و خطاهای نظری خودش بر آید؛ بلکه در بازاندیشی محتویّات ذهنیّت خودش نیز کوشا شود. هر گاه لطافت انتقادهای دیگران – بدون حُب و بغض - که با صراحت کلام همپاست به گوش هیچکس فرو نرود و دیگران همچنان به تکرار و ترویج و شیوع ذهنیّات خودشان تقلّاها کنند، آنگاه انتقاد نیز همچون بیلی و متّه ای که در خاک و سنگ فرو میروند و برّاق و برّاق تر میشوند، لبه های نُک و نیش انتقاد نیز تیزتر و گزنده تر میشوند. انتقاد لطیف را زمانی میتوان اجرا کرد که جامعه انسانی نه تنها ظرفیّت پذیرش صراحت کلام را داشته باشد؛ بلکه در پذیرش انتقاد، گشوده فکر و پذیرنده رفتار کند. صراحت در کلام نیز هرگز به معنای بی ادبی و شناعت و فحّاشیگری نیست؛ بلکه سخن گفتن بدانسان است که انسان می اندیشید و میفهمد و در مییابد بدون هیچ شیله پیله ای. 
از دیر باز تا امروز، مسئله سنجشگری در جامعه ایرانی با موانع بسیار صعب العبور و صخره سان روبرو بوده است؛ زیرا  پروسه انتقاد همواره به معنای خصومت «شخصی/سازمانی/حزبی/دینی/مذهبی/تشکیلاتی و امثالهم» برداشت شده است؛ نه به معنای دیدن نواقص و تناقضها و خلط مبحثها از چشم انداز دیگران. انسانهایی که انتقاد از عقاید و  دیدگاهها را شخصی تفسیر و تعبیر میکنند، جامعه را در اسارت بن بستهای لاینحل میخکوب میکنند؛ زیرا انتقاد را تهدیدی علیه خود میپندارند که باید در مقابل آن ایستاد و جنگید. در دامنه ای که بحث انتقادی به جبهه جنگی تبدیل شود، آنگاه هیچکس، چیزی یاد نخواهد گرفت؛ سوای تکنیکهای پدافندگری. لطافت انتقاد از پیامدهای صراحت کلام بدون هیچ غرض و مرضی است و پذیرش آن به گشوده فکری و تمنّای شناخت، مشروط و منوط.   

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!