رفتن به محتوای اصلی
جمعه 22 اسفند 1404 - Friday, 13 March 2026

چپ ایران آخوندها را به سیاهچال هول داد

چپ ایران آخوندها را به سیاهچال هول داد

 

 این مقاله را نه برای سرکوفت زدن به چپ - حتا اگر لحن سرکوفت داشته باشد - و نه تطهیر آخوند جنایتکار - که تطهیربردار نیستند- بلکه برای تحلیل و قضاوت درست تاریخی است. چنبره ای که این رژیم در آن گرفتار آمده بخشی ریشه ای از ان متوجه چپ ایران است. چپی که وقتی خمینی خلخالی را از ریاست دادگاه های انقلاب برداشت تظاهرات برقرار کردند و بیانیه دادند که اگر خلخالی بر نگردد آنها خود دادگاه انقلابی برقرار خواهند کرد. بعبارت دیگر وقتی خود را کاسه داغ تر از آش و انقلابی تر از خمینی نشان دادند خمینی بناچار خلخالی را به ادامه جنایت هایش باز گرداند. بله.. چپ ایران شامل مجاهدین که چپ مسلمان بودند همه دست به دست هم دادند و آخوند را به جنایت تشویق کردند. 

صدای چپ ایران هنگامی در آمد که آخوندها خودشان را به ترتیب به دار کشیدند. اول مجاهدین، بعد فدائیان و بعد حزب توده. 

خط تاریخ میتوانست عوض شود اگر چپ ایران شعور داشت، اگر انسانی فکر میکرد اگر از حقوق بشر چیزی سر در می آورد. شاه که به قول شماها جنایتکار بود پس بر او حرجی نبود اما بر شما که مدعی انسانیت بودید و مخالف رژیم ضد انسانی شاه بودید حرجی بود که از حقوق بشر دفاع کنید نه این که بیانیه بدهید که مقامات رژیم پیشین باید دادگاه صحرایی شوند و فقط حکم شان خوانده و بعد تیرباران شوند. بازهم آخوند.. بازهم آخوند که کم کشت.

خط تاریخ میتوانست عوض شود اگر  چپ به وظیفه انسانی اش عمل میکرد. بهرحال سوسیالیسم بخش انسانی هم داشت همه اش که خون و اعدام و ترور نبود. اما اینها فقط خشونتش را یاد گرفته بودند. خط تاریخ میتوانست عوض شود اگر چپ ایران پشت سر دولت بازرگان می ایستاد و بجای فحش «بورژوا» دادن به آن از این دولت حمایت میکرد و دادگاه انقلاب را محکوم میکرد و مطمئنا مردم از این چپ و مجاهد ملی حمایت میکردند و جلوی خمینی می ایستادند. اصلا خمینی جرات نمیکرد در مدرسه رفاه دادگاه انقلاب برپا کند. این طناب برای بستن به گردن ایرانیان را چپ ایران به دست آخوند داد. اگرنه آخوندی که مدیون دو ریال و سپس 5 زار و یک تومن و دو تومن مردم و بازاری ها بود هرگز آنقدر نمک ناشناس نبود که گردن ولینعمتش را به طناب دار ببندد. اینها را چپ یاد اینها داد. نمک نشناسی را چپ یاد آخوند داد.  توده ای ها نشستند به اینها یاد دادند که چگونه دادگاه انقلاب بچرخانند و چگونه چرخ کشتار را بگردانند. 

بعد آب شان در یک جوی نرفت. آخوند زبل تر از مجاهد و فدایی و توده ای بود. همه شان را درو کرد. ولی امروز خود آخوندها هم در چاهی از جنایت که چپ او را به داخلش هل داده بود گرفتار آمده و دیگر نمیتواند خود را بیرون بکشد. ملت ایران شاکی خصوصی آخوندها هستند. پس آخوند نمیتواند قدرت را رها کند و به دادگاه و زندان برود. البته برخی از ما در اپوزیسیون تاکید میکنیم دادگاه های بدون کیفر برگزار می کنیم. اما آخوند چرا باید به وعده های ما اعتماد کند؟ ما شاید فردا پس از سقوط آخوند شلوار خودمان را هم نتوانیم به تن مان نگه داریم تازه بیاییم قول دادگاه بدون کیفر به آخوند بدهیم او هم مثل بچه آدم قبول کند؟ مگر مغز خر خورده؟ چه کسی تضمین می کند؟ شاهزاده؟ یا تو توده ای و فدایی و مجاهدی که در کارنامه ات جایی نبوده که انسانی و به دور از خشونت رفتار کرده باشی؟ کدام تان میتوانید به آخوند امان نامه و تضمین بدهید؟ حرفش را میزنید اما این حرف شما تضمین و سند نیست حرف است. بعد از یک سر نگونی چه بسا دیگر در این کشور سگ صاحبش را نشناسد. آخوند و سپاهی آخرین کسانی خواهند بود که کسی نگران امنیت و جان شان باشد.  من اگر بجای آخوند بودم چنین جنایت هایی کرده بودم تا آخر می ایستادم تا به عمر طبیعی بمیرم.  این همین کاری است که امروز آخوند دارد می کند. 

لذا... همه ناصحان بساط شان را جمع کنند و بیخود زور نزنند. آخوند خر نمی شود. آخوند را باید به زور و با انقلاب مردمی و دادن هزینه و کشتار به زیر کشید. بله.. به همین راحتی می گویم چرا که گفتنش راحت است. کشته شدنش هم راحت است. اگر در این شرایط نبودید من بودم. آدم ها خیلی راحت خود را به کشتن میدهند و جلوی ساچمه و گلوله قرار میدهند مگر ندیده اید؟ فردا شلوغ بشود چه بسا خود جنابعالی خواننده شال و کلاه کنید و راهی میدان شوید. من که میدانم چنین خواهم کرد. قبلا کرده ام.. بازهم خواهم کرد. راهش اینه برادر.. سرنگونی به هر قیمتی و به زور اگرنه آخوند زرنگ تر از آن است که با من بمیرم تو بمیری و نصیحت کنار برود. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

محسن کردی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
تداوم نکبت هزاره ای

به دلیل نیندیشدن در باره بُنمایه های فلسفی جشنهای ایرانی، بسیاری از عالی ترین جشنها در پروسه تاریخ پر فراز و نشیب و مملوّ از حوادث ناگور در محاق ماندند.

برای آنکه بتوان جامعه ای را از میدان حسادتهای هولناک به در آورد که اکثرا باعث خونریزیهای وحشتناک و توام با سبعیّتهای ددّخویان هستند؛ مثل موج موج اعدامها در ایران، باید نه تنها جشنها را با شکوه و شادی بسیار برگزار کرد؛ بلکه تلاش کرد که ردپای جشنهای در محاق مانده را کشف و به احیای آنها همّت بایسته کرد تا بتوان فضایی را آفرید که لهیب حسادت نتواند صدمات شدید به باهمستان انسانها بزند. اگر مردم و جوانان ایرانی به درک و فهم موسیقی و رقص و آواز و شادخواری در زیر سیطره گیوتین خونریز الهی پی برده اند، طیفهای مدّعی اپوزیسیون هنوز نمیدانند که «معنای اپوزیسیون» یعنی چه؟ چه رسد به اینکه بخواهند درکی از حسرت شعله ور جوانان ایرانی و مردم مستاصل داشته باشند. راه تحوّلات کلیدی در ایران اصلا طولانی نیست؛ بلکه به دلیل حماقتها و بلاهتها و حسادتها و جهالتهای سمنتی «خوبترین خوبانش» با تمام ادّعاهای کائناتسوزشان، به راهی پر از سنگلاخها و گذرراههای صعب العبور تبدیل شده است. به همین علت نیز حکومت آخوندی توانسته است نیم قرن دوام آورد و تفی تحقیر آمیز به صورت تمام آنانی باشد که خود را «متخصّص و کارشناس و کاردان و مبارز هل من یزید و همه فنّ حریف و دانشمند و استاد مدّعو و فلان و بیسار» میدانند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

چ., 24.09.2025 - 12:30 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
تداوم نکبت هزاره ای

مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
اشاره های موجز.

من مکرّر در باره معضل «حسادت» از ابعاد مختلف بحث کرده ام. تاریخ اجتماعی و کشورداری ایران از سائقه حسادت به شدّت صدمات هرگز جبران ناپذیر معنوی و مادّی دیده است و مردم نیز قربانیهای بیشمار داده اند و همچنان در آتش هولناک و ویرانگر «حسادت» در حال غوطه خوردن و قربانی دادن هستند. تراژدی باهمستان ایرانیان و مسئله کلیدی فجایعش را نامدارترین شاعر ژرفاندیش ایرانی به نام «فردوسی طوسی» در اسطوره «فریدون و فرزندانش» به عالیترین و گویاترین شکل ممکن سروده است.

در تاریخ تفکّر و فلسفیدن اروپائیان، تنها استثنای منحصر به فرد و بسیار قویمایه در اندیشیدن، فقط «الکسیس توکوویل» فرانسوی بود که مسئله سائقه «حسادت» را و نقش آن را در عرصه «سیاست»، در آثارش مطرح کرده است. بعد از او، هیچکس به این موضوع حادّ و کلیدی در عرصه سیاست و رقابتهای چندش آور و مشمئزکننده تا امروز نپرداخته است.
همانطور که گفته ام، «چپ ایرانی» با اسطوره ایرج شاه آغاز میشود و در جنبشهای مانی و مزدک و بابک خرّمدین و یعقوب لیث صفّار و امثالهم تداوم آورد. آنچه خودش را از دوران شکلگیری «حزب توده» به نام «چپ» میخواهد غالب کند، چپ نیست و کوچکترین شناختی نه تنها از تاریخ و فرهنگ ایرانیان ندارند؛ بلکه حتّا از چپ در معنای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی باختر زمینیان نیز هیچ سررشته ای ندارند. حضرات اینقدر جاهل بودند که تشخیص نمیدادند «مادر سوسیالیسم» نامش «لیبرالیسم» است. – حال بماند که ریشه و منشا ایده سوسیال اندیشی از بُنمایه های فرهنگ ایرانی هستند – لیبرالیسم در دنیای ذهنیّت چپهای ایدئولوژیکی به «فحش و لکه ننگ و ابزار تحقیر و تمسخر» تبدیل شد برای کوبیدن هر چیزی که نشانه ای از رشد اقتصادی و در سمت و سویی رشد اقتصادی حرکت میکرد. چنین رفتار بلاهت آمیز هیچ چیزی نبود، سوای اینکه باعث شد «سوسیالیسم دلبخواه حضرات» سقط شود و هرگز نشانه ای از آن پیدا نشود؛ زیرا سوسیالیسم، فرزند لیبرالیسم است. وقتی که مادر آبستن به فرزند را از پا در آوریم، فرزند هرگز به خودی خودش زاده نمیشود. این مسئله را چپ ایدئولوژیکی اصلا شعور و فهم درکش را نداشت و هنوزم ندارد.
در هر صورت، معضل سائقه «حسادت»، یکی از اساسی ترین و کلیدیترین معضلات اجتماعی و فرهنگی و کشورداری ایرانیان است. نیاکان ایرانیان متوجّه این مسئله بودند و برای آنکه بتوانند بر لهیب مخرّب حسادت چیره شوند، ابتکار جشن افرینی را گسترش دادند. امروزه ما تصوّر میکنیم که جشنهای ایرانی برای تفریح و خوشگذرانی بوده اند. در حالیکه در پسزمینه تمام جشنهای ایرانی، فلسفه ای بسیار عمیق و ژرفاندیشیده در باره شیرازه باهمستان نهفته بوده است. در جشنهاست که انسانها به همدیگر آمیخته میشوند و هیچ تمایزی و تفاوتی مابین خود نمیبینند؛ زیرا سرور و شادی و رقص و آواز و خوشزیستی باعث میشود که انسانها ارزش وجودی همدیگر را در ریزترین مویرگهای وجودی نیز حسّ کنند و در ارجگزاری به هنرهای یکدیگر، ارزش شادمانی لحظه های در کنار همدیگر بودن را درک کنند و بفهمند.
(.... ادامه)

چ., 24.09.2025 - 12:25 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
کیانوری و مریم فیروز و روایت یک زن

حسادت چپ

تازه یکی دو سال بود که به سوئد آمده بودم که طرحی در کیهان لندن دادم برای همکاری جمهوریخواهان و مشروطه خواهان و مقداری راه حل عملی از جمله عملیات چریکی در کوه و صحرا.. بله.. مد بود آن زمان. از زنده یاد دکتر عزت الله همایونفر که از نویسندگان کیهان لندن بود درخواست کردم سرپرستی این حرکت را بعهده بگیرد. روزی که او را دیدم از او پرسیدم این همه مردم استقبال کردند چرا سایر سرشناسان - منظورم اهالی جبهه ملی و سایر درباریان سابق بود - از شما حمایت نمی کنند؟ در پاسخ به من لبخند تلخی زد و گفت تو هنوز جوانی و تجربه نداری - 31 سال داشتم و راست می گفت- و اضافه کرد ما را حسادت برباد داد و حسادت بازهم نمی گذارد بهم بپیوندیم.
تا امروز باور داشتم که حسادت در سیاست تنها به راستی ها برازنده است. اما امروز یک ویدیو در اینستاگرام دیدم. زن سالخورده ای بود و سابقا چپ. می گفت پدربزرگ کیانوری را اعدام کرده بودند و مریم فیروز دختر فرمانفرمای قاجار چشم نداشت خاندان رضاشاه را ببیند. با تفاخر اشرافیت زده اش میگفت این مصدر و نگهبان سابق خانه پدرش را چه به شاه ایران شدن. و این خانم روایت می کرد که وقتی مریم فیروز شنید که استالین پالتوی پوست به اشرف هدیه داده برای خودکشی زهر خورد و سه روز در حال درمان بود. راست و دروغش به عهده راوی اما .. از حقیقت هم چندان دور نیست. چپ هم مثل بقیه انسان است اما نه آن انسانی که در انسان طراز نوین ترسیم شده بلکه مثل ماهاست. عاشق میشود و حسادت هم دارد. رواین زن سالخورده بنظرم درست می آید. کیانوری و مریم فیروز با استفاده از حزب توده بیشتر به دنبال خواباندن عقده هایشان و به زیر کشیدن پهلوی ها بودند تا برقراری سوسیالیسم در ایران. اگر نقشه شان میگرفت کیانوری «پادشاه جمهور» ایران میشد و مریم فیروز ملکه اش و انتقام شان را از پهلوی ها می گرفتند. اما دست سرنوشت این هردو را به دادگاههای خمینی سپرد. و چپ ایران دستاویز این دو شد و سر به دارهای خمینی داد و شکنجه شد. این فکر تازه امروز به سرم آمد. بدون فکر اینجا نوشتم. تا کجا حقیقت دارد؟ تا دیگران چه تصور کنند.

س., 23.09.2025 - 23:55 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
آقای حیدریان گرامی

غلط مصطلح

امروزه چپ به معنایی که شما میفرمایید نزد اهل سیاست قابل درک است اما عمومیت ندارد. بخصوص در میان عوام عمومیت ندارد. به ترامپ نگاه کنید که همه گروههای بشر دوست را چپ می نامد. و همه چپ های عوضی را هم چپ می نامد. مسلما امثال من و شما آنها را چپ نمی نامیم. چپ به معنای انسانی آن؟ من آن چپ هستم. نه آن چپ هایی که نتوانسته اند از چنبره افکار نوجوانی و خامی شان خود را بیرون بکشند. چپ را در این مقاله به معنای مصطلح آن بکار بردم. غلط مصطلح. مثل کودتای 28 مرداد. بارها از کودتا گفته ام در حالی که آن را قیام میدانم. حتا 35 سال پیش در نیمروز مقاله ای نوشتم: من هم حاضر بودم در کودتای 28 مرداد شرکت کنم. و این در آن روزگار اصلا کسی جرات نداشت به ساحت مقدس مصدق نزدیک شود. دلیل آن شجاعت من شکستن تابوی مصدق پرستی بود که همه را گرفته بود. سالها بعد از انقلاب نمیشد به علی شریعتی نیز نزدیک شد. امروز این هردو را نسلهای جوان که تابوهای ما را ندارند دراز کرده اند.
فرخ نگهدار نمیتواند چپ باشد. برای چپ بودن هوش هم لازم است.

س., 23.09.2025 - 23:34 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
ذهنیت اسیر و رفتار تابع

من بارها نوشته ام و گفته ام که ما در تاریخ معاصر، چیزی به نام «چپ» نداشته ایم. آنچه که خودش را چپ مینامد، ایدئولوژیگرایان هستند که در کوره داغ «تعلیم و تربیت اسلامی» زاده و بزرگ شده اند با روکش ایدئولوژی عاریتی. اتّفاقا خلاف تصوّر شما باید عرض کنم که «چپ ایدئولوژیکی» به وظیفه ایدئولوژیکی- انسانی خودش عمل کرد. همانطور که خمینی به وظیفه انسانی - اسلامی اش عمل کرد و همانگونه که خامنه ای به وظیفه اعتقاداتی خودش عمل میکند.

مسئله این است که در مخ حضرات، منظور از وظیفه چیست که عمل آنها از پیامدهای اجرای وظیفه اعتقاداتی است. کسانی که دنیا و مردمش را به «دارالکفر و دارالایمان» تقسیم میکنند و همچنین کسانی که دنیا و مردمش را به «کاپیتالیسم و سوسیالیسم/بورژوازی و پرولتاریا» تقسیم میکنند، خواه ناخواه تمام نقشه رفتاری و گفتاری و کرداری خود را بر اساس نظریّاتی پی میریزند که نسبت به دنیا و مردمش دارند. مثلا خود شما در دامنه نظامیگری میدانید که «استراتژی جنگی چیست و منظور از تاکتیکهای جنگی برای رسیدن به چه هدفیست؟». بنابر این اگر شما در جایی به تاکتیکهایی متوسل شدید که نتایج باژگونه داشتند یا خلاف اهدافی بودند که شما در مخیله تان گنجانیده بودید، نمیتوان نتیجه گرفت که شما به «وظیفه نظامیگری» خودتان عمل نکرده اید. «آیشمن» در محاکمه اش گفت که من وظیفه انسانی- اداری ام را اجرا کردم. مسئله مهم، تعریف وظیفه است تا بتوان رفتار انسان را ارزیابی کرد.
اصل قضیه برمیگردد به اینکه در ذهن شما چه میگذرد و شما به چه دلیلی به نظامیگری رو آورده اید؟. یعنی اگر قرار است که انتقادی صورت بگیرد، نقد باید دامنه ای را در بر بگیرد که ذهنیّت روح و روان شما را تسخیر و در تملّک خودش در آورده است. انتقاد از تمام گرایشها و تشکیلات و سازمانها و احزاب و گروهها و امثالهم باید در گام نخست از دامنه اعتقاداتی/نظری شروع شود تا بتوان نشان داد که رفتار مومنان و معتقدان به چه دلیل به خطاها و اشتباهات با پیامدهای فاجعه بار هم برای خودشان، هم برای همنوعانشان است. تجربه به من آموخته است که صرف انتقاد از گرایشها به تنهایی پاسخگو نیست و اتفاقا آنها را در اعتقاداتشان خشک مغزتر نیز میکند. انتقاد از مبانی نظری اسلام و مارکسیسم و مسیحیّت و یهودیّت و غیره و ذالک میتواند بیشتر و اساسی تر به انسانها کمک کند تا در رفتارها و کردارها و گفتارهای خودشان تجدید نظر کنند بدون هیچ اکراهی. اگر در همان دوران «محمد رضا شاه»، امکانهای انتقادی و بحث آشکار در باره مارکسیسم و اسلامیّت وجود میداشت، بی گمان چهره تاریخ معاصر ایران به گونه ای دیگر رقم میخورد. وقتی که انسانها به چیزی ایمان می آورند و روح و مغز و روان خود را سفت و سخت به آن چیز میبندند، نمیتوان به سادگی، انسان مومن را یک شبه به انسان متفکّر واگرداند. مسئله ایمان و خو گرفتن به ایمان، معضل بسیار پیچیده روانیست که گسستن از آن به فعالیّتهای وسیع و موثّر در گستره «فرهنگ اجتماع» منوط است.
تراژدی غم انگیز ایدئولوژیگرایان ایرانی در کنار دیگر تشکیلات و سازمانها و احزاب و فرقه ها در این است که هیچکدامشان تا امروز نیاموخته اند که «ایران و مردمش» را فراتر از علقه های گروهی بدانند و دوست بدارند . آنها تا امروز، ایران و مردمش را قربانی اعتقادات خودشان کرده اند و همچنان میخواهند و مصرّند که ایران و مردمش، فقط تابع اعتقادات این فرقه و آن تشکیلات و آن مرام و مسلک و این سازمان و حزب و امثالهم باشند. در نتیجه، رقابت بر سر سیطره بافتن بر «ایران و مردمش» به موضوع حاد تمام اینگونه گرایشهای قدرت طلب و به شدّت جاه طلب تبدیل شده است. کسی که ایران و مردمش را دوست داشته باشد، هیچگاه به عقیده و مذهب و دین ایمانی و مرام و مسلک و ایدئولوژی فردی اش اولویّت و ارجحیّت نمیدهد؛ زیرا انسان موجودیست که مدام در تکاپو و جستجوست و هر لحظه که اراده کند میتواند عقاید و دیدگاهها و اعتقادات دیگری را اکتساب کند امّا میهن و مردمش را نمیتوان در هر گوشه ای از جهان به دست آورد. هرگز و هیچگاه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 23.09.2025 - 09:50 پیوند ثابت