رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 28 بهمن 1404 - Tuesday, 17 February 2026

ریشه ها و پسزمینه های دگردیسیهای اجتماعی

ریشه ها و پسزمینه های دگردیسیهای اجتماعی

تاریخ نگارش:22/09/2025 

ریشه ها و پسزمینه های دگردیسیهای اجتماعی

[..... برخی مفاهیم اخلاقی، بدون تعیین معنای دقیق و روشن آنها، از درون، بی مایه و بی ‌ارزشند. «وفاداری» به امری ناپسند و تباه کننده به همان اندازه، زیانبار و خفّت آور است که «عشق» نسبت به فردی نالایق. «پایداری» برای پیشبرد راهی کژ و مخاطره آمیز نه تنها فضیلت نیست؛ بلکه عین رذیلت است به همانسان که «دقّت» در اجرای رفتار تحقیر آمیز یا «شجاعت» در خدمت دستهای خونین ستمگری که جز رسوایی و زشتنامی، چیزی به بار نمی آورد.]  

[Narrheiten und Wahrheiten – Eugen Gürster (1895–1980) – Anton Pustet Verlag – München – 1971 – S. 31]

چرا ایرانیان در اینهمه چم و خمهای فرساینده و مصیبتبار و دوندگیهای سرسام آور به همدیگر نمیرسند؛ برغم اینکه در کنار یکدیگر میزییند؟. چرا تا امروز تمام تلاشهای ایرانیان برای آفریدن کشورآرایان مسئول و میهندوستان و مردمدوستان فرزانه و رادمنش با شکستهای فاجعه بار رویارو شده اند؟. چرا آنچه را که ایرانیان آرزو میکنند و خواهانش هستند، در صدها نحله از تضادها و تناقضها و خصومتهای کمپلکسی اسیر و در بند می مانند؟. چرا آنانی که مصدر مقام و پُست اداری و تصمیمگیری میشوند، خواه از طریق انتخاب منصفانه باشد، خواه از طریق انتصاب خلاف ضوابط، فقط در فکر تحکیم ابدی موقعیّت و امتیاز و نفوذ خودشان و خویشاوندانشان هستند؟. چرا مای ایرانی هنوز نمیتوانیم با تمام ذکاوتها و هوشمندیها و درایتها و آگاهیها و تجربیات بس بسیار غنی و همچنین فرهنگی بسیار مایه دار به حدّاقلی از «باهمزیستی» راه پیدا کنیم؟. مردم سرزمینی که «خوارزمیها، ابوریحان بیرونیها، ابوعلی سیناها، خیّامها، فردوسیها، رودکیها، عطّارها، مولویها، سعدیها، حافظها، رازیها، سنائیها، نظامیها، بیهقیها و صدها متفکّر و فیلسوف و شاعر و سخنسرا و ادیب و استادان پُر آوازه و سیاستمدار و شخصیّتهای ماندگار و موثّر و میهندوستان نام آور» را به جامعه ایرانیان و جهانیان هدیه کرده است، چرا و به کدامین دلایل ناشناخته نتوانند و نخواهند که همسان چنان بزرگان و دانشوران و میهن آرایانی را از زهدان زاینده تاریخ و فرهنگ بزایانند تا با تکیه به خویشکاریها و مسئولیّتها و رادمنشیها و پهلوانیهای آنها بتوانند دورانی نو را رقم بزنند؟. چرا؟. 
چرا مای ایرانی، پا و توان گریختن از یکدیگر را داریم، امّا پای رفتن به سوی همدیگر را نداریم و هر وقت نیز به یکدیگر میرسیم، توانایی ماندن بر پاهای خویشتن را نداریم؟. چه سوائق و غرائز و علائق و منافعی باعث میشوند که میهندوستی و مردمدوستی را زیر پا بگذاریم و بر اولویّت و ارجحیّت نیّات فردی/گروهی/نحله ای/اعتقاداتی/مذهبی/تشکیلاتی/سازمانی/حزبی و امثالهم تمرکز کنیم و خردلی تفاهم با دیگران نداشته باشیم؟. چرا مای ایرانی هنوز نمیتوانیم درک و فهم و شناخت صحیحی از مسائل بشری داشته باشیم؛ برغم اینکه هر روز در بستر مسائل متنوّع اجتماعی و کشوری و جهانی غوطه وریم؟.  چرا تمام قیامها و اعتراضها و کشمکشها و انقلابها و سختجانیهای مبارزاتی جامعه ایرانیان در تنوّع گرایشهایشان به مقصد و هدف نمیرسند؟. چه چیزهایی را مای ایرانی نمیتوانیم بفهمیم تا از پس حلّ و فصل کردن آنها بخواهیم برآییم؟. در کدام زمینه ها باید ریشه های اینهمه نفرت و خصومت و بلاهت و حماقت و صبوریها و تاب آوریهای استخوانسوز و نابودکننده جان و زندگی را  ردیابی کرد؟. در خویشتن؟. در بیگانگان؟ در فرهنگ و تاریخ؟ در سطوح آگاهی و تخصّص؟ در تفاوت و تمایز قومی و نژادی؟ در اعتقادات مذهبی/در چنبره و اسارت ادیان ایمانی؟. در کدام دامنه ها باید ریشه ها را کشف کرد و شناخت و به اندیشیدن اصولی و سنجشگری ثمربخش همّت کرد؟. 
تاریخ بعضی از جوامع بشری، جنبشها و انقلابهایی را در پشت سر دارند که یا به نتایج تقریبا رضایت بخش اجتماعی رسیده اند یا اینکه به فجایع و مصیبتهای هولناک در غلتیده اند و جوامع را همچنان درگیر مسائلی کرده اند که از عواقب ناکامیابی و شکست جنبشها سر برآورده اند. بحث در باره انقلابها و خیزشهای دیگران و نتایج حاصل از نبردهای اجتماعی و کشوری بیگانگان به مسائل جامعه ایرانی، هیچ ربطی ندارند؛ هر چند میتوان از چم و خم آنها، درسهای لازم و ارزشمند و انگیزشی را آموخت. 
تاریخ ایران امّا از دوران سلسله سلوکیان، تاریخی مملوّ از «خیزشها و انقلابها و کشمکشهای مختلف» بوده است که چهره های آنها، گاه مذهبی/دینی بوده اند، گاه سیاسی اجتماعی. معمولا اکثر جنبشهای اجتماعی – حتّا در جوامع بیگانه - از کهنترین ایّام تا کنون، رنگ و سبقه دین ایمانی/جهاننگریهای فرهنگی داشته و دارند. ایدئولوژی نیز، نوعی مذهب/دین ایمانی است مثل مارکسیسم. دین ایمانی، یکی از صخره سانترین لایه های عمیق اجتماع است که تغییر در دامنه آن به نُدرت اتّفاق میافتد و هر گاه، تغییر از سر الزام باشد، خیلی بطئی و سلانه سلانه و دیرگوارشی است. در هر صورت، پیامدهای تغیرات اجتماعی و کشوری از خیزشهایی بوده اند که برخاسته از تحوّلات و مناسبات و گلاویزیهای نیروهای اجتماعی با سیستمهای حاکم بر کشور شکل گرفته اند. کامیاب یا ناکامیاب بودن آنها، بحثیست که میتوان در باره چند و چون ریشه هایشان، سالهای سال نوشت و گفت و شنود داشت.  
نکته ای که من میخواهم بر آن انگشت بگذارم، این است که هیچکس در تاریخ معاصر ایران – از نخستین سالهای اعزام دانشجو به خارج تا همین امروز – اصلا و ابدا در باره «پسزمینه ها و ریشه های» جنبشها و خیزشها و انقلابها در ایران تحقیق و تفحّص ارزشمند و ستودنی نکرده است. اکثر کسانی که در زمینه تاریخ جنبشها، پژوهش کرده اند حتّا از نوع آکادمیکی و مثلا معتبرش، فقط به ظواهر و نتایج و شکلگیری آنها پرداخته اند؛ نه علّتکاوی ریشه های جنبشها و انقلابها و خیزشها و دلایل ناکامیابی آنها. همچنین آنانی که نتایج حاصل از خیزشها و انقلابها و جنبشها را خواسته اند که به نام «علل» نشان دهند و اثبات کنند، همه بدون استثناء، فقط معلولها را به جای علّتها گرفته اند و نتوانسته اند پرتوی روشن و گویا به تاریکیهای نهفته و دور از دسترس مقّاش «عقل راسیونالیستی» بیفکنند.  
در آنچه که دلچسب است و جذّاب و همگانشمول و ایده آلهای کلّی بشری را واتاب میدهند، نباید تمرکز کرد؛ زیرا ایده آلها همچون افق دوردست هستند که انسانها را می انگیزانند به سوی جست و جو و در تمام دورانها برای نسلهای آینده همچون ستاره سهیل، فرا راه آنها میدرخشند. امّا چرایی ناکامیابی جنبشها و اعتراضها و خیزشها را باید در حیطه های دیگری رهیابی کرد. من میپرسم که چرا تا کنون هیچ پژوهشگری که در باره تاریخ رویدادها و خیزابها و انقلابها و کشمکشهای مردم ایران علیه حکومتگران، دست به قلم برده است از خودش نپرسیده است که «مُعضلات مردم ایران» چیستند؟؛ بلکه فقط به ردیف کردن و شرح درگیریهای مردم با حکومتگران و واکنش ارگانها و متصدّیان اجرایی حکومتها در پروسه سرکوب مردم و فلاکتهای ناشی از آن اکتفا کرده اند. هیچ پژوهشگری نتوانسته است تا امروز، طرح «پرسش» کند؛ بلکه هر کسی سعی کرده است که «جواب تشریحی-توصیفی» بدهد در باره رویدادهایی که به هیچ «گستره شایان تامّل» در حوزه قلمی و لسانی «خوبترین خوبان ایران» مختوم نشده اند تا کسانی را به مطرح کردن «پرسشها» بیانگزانند. مسائل جامعه ایرانی، مسائل چندان پیچیده و معمّایی هرگز ناگشوده بشری نیستند؛ بلکه خیلی ساده و سر راست هستند عین مسائلی که بیگانگان از رویکردشان به شناخت «رویدادها و انقلابها و خیزشها و کشمکشهای مردم جوامع خودشان» به طرح پرسش در باره چرایی رخداد آنها همّت کردند. 
جامعه خوبترین خوبان ایرانی بعد از قرنها رویدادهای رنگارنگ خیزشها و کشمکشها و انقلابها هنوز نتوانسته است این پرسش را طرح کند که «حکومت و دولت چیستند و اهداف و وظایف و تکالیف کارگزاران و مشارکین و متصدّیان حکومت و دولت کدامینند؟». به دلیل اینکه چنین پرسشهایی هیچگاه در تاریخ ایران؛ بویژه در گستره قلمسوزیها و مباحث تحصیل کردگان ایرانی مطرح نشدند؛ مخصوصا از  دوران مشروطه به این سو، خود به خود تمام خیزشها و جنبشها و کشمکشها و انقلابها با شکستهای هولناکی ناکام ماندند. هنوز که هنوز است دامنه حُکّام و مخالفان آنها به طور کلّی – مهم نیست چه نام و برچسبی به خودشان آویزان میکنند – هیچ درک و فهم و تشخیصی در باره  معضل «حکومت و دولت/State/Government» اصلا ندارند و نمیدانند که چگونه میتوان در باره دو مقوله «حکومت و دولت» اندیشید؛ نه اینکه در باره آنها اظهار لحیه هایی کرد که بیشتر به تف سر بالا میمانند تا توضیح در باره مسئله. وقتی که بحث از «حکومت و دولت» میشود؛ بلافاصله میبینیم که هر کسی خودش را متخصّص درجه یک در این حوزه میشناسد و با ردیف کردن انواع و اقسام «نقل قولها از آثار متفکّران و فیلسوفان و اساتید باخترزمینی»، خروارها کاغذ را سیاه میکنند و به طور شفاهی نیز ساعتهای مدیدی را به لاطائلات بافی در شبکه های اجتماعی تلف میکنند و بر باد میدهند. حال بماند از اینکه آیا حضرات اصلا افکار و ایده های متفکّران بیگانه را فهمیده و گواریده اند یا اینکه فقط چیزهایی را حفظ کرده و به تکرار و بازگویی آنها اُرد میدهند. 
نیندیشیدن با مغز خود، حسب نیروی فهم و تمییز و تشخیص فردی؛ آنهم فقط بر شالوده تجربیات تاریخ و فرهنگ مردم ایران در باره مقوله های «حکومت و دولت» بدون آویزان شدن و همچنین متابعت نکردن و تسلیم نشدن به احکام و رهنمودهای بیگانگان باعث شده است که قرنهای قرن، اجتماع ایرانیان به میدان جنگها و کشتارها و خونریزیها و تجاوزات و ویرانگریها و غارتها و بر باد رفتن ثروتهای مادّی و معنوی تبدیل شود بدون آنکه نتایج ثمربخشی را به همراه داشته باشند؛ سوای رتوشگریهای ظاهری که در کمترین فرصت ممکن نیز لت و پار شده اند. اگر بیگانگان، هنر و استعداد آن را داشتند و هنوزم دارند که در باره پسزمینه های جنبشها و انقلابها و خیزشهای اجتماعی ممالک خود بیندیشند و سبک و سیاق حکومت و دولت را در چارچوب جامعه خود بیافرینند، در عوض، ما ایرانیان هنوز نتوانسته ایم از اینهمه خیزشها و کشمکشها و انقلابها و زیر و رو شدنها در طول تاریخ کهنسالمان به آفرینش «حکومت و دولت» در چارچوب تاریخ و فرهنگ مردم خود موفّق شویم و حتّا در رویکردمان به باخترزمینیان، هیچ درسهایی از تجربیات آنها نیاموختیم. علّت نیز هیچ چیز دیگری نیست، سوای اینکه مای ایرانی، تصوّر میکنیم و به خود تلقین کرده و همچنان تحمیل میکنیم که شبیه دیگران شدن و اظهار لحیه کردن در باره ترمینوسها و مقولات فکری دیگران؛ یعنی حلّ و فصل کردن معضلات جامعه خود. 
این مسئله باعث شده است که مای ایرانی نه تنها مسائل و مشکلات جامعه خود را نشناسیم؛ بلکه از عواقب و نتایج مشکلات دیگر جوامع نیز غافل باشیم و به تکرار همان خطاها و اشتباهاتی درغلتیم که دیگر جوامع، تجربه آنها را داشته اند و تمام سعی خود را بر این گذاشته اند که از چنبره خطاهای خود به در آیند و راههای دیگری را بپیمایند. مای ایرانی تا امروز از خود نپرسیده ایم که «حکومت و دولت» در ایران باید بر پایه کدام «پرنسیپهای زایشی-پیدایشی؛ نه اقتباسی و رونویسی» شالوده ریزی شوند و ضمانتهای دوام و عملکرد پرنسیپها به چه چیزهایی در عرصه های اجتماعی- فرهنگی  - انسانی منوط و ملزم هستند؟. مای ایرانی همواره به جای تکیه به تجربیات و شناخت وضعیّت خودمان، آمده ایم تمام وقت و استعداد و هنر و توانمندیهایی خود را بر این گذاشته ایم تا ببینیم که بیگانگان چه کرده اند و چه میکنند تا ما نیز به آنها حسب عادات دیرینه خودمان اقتدا کنیم و ادا و اطوار آنها را در آوریم با این تفاوت که بیگانگان، اصالت رفتارها هستند و ما، بَدَل و دلقک مقلّد رفتارها.     
هر گاه مای ایرانی شهامت آن را داشته باشیم که پرسشهای «حکومت و دولت چیستند؟» را مطرح کنیم و با مغز خودمان در باره آنها بیندیشیم، شاید بتوان اهرمهایی را آفرید تا نتایج اینهمه کشمکشهای مردم را با حکومتگران درگذشته و حاکمان فعلی در واقعیّتهای ملموس بر آنها استوار کرد و از بُنبستهایی به در آمد که قرنهاست بر همدیگر تلنبار شده اند و مردم ایران را همچون زندانی در حصار قطور خود به بند گرفته اند. شاید!

1-    تغییر بطئی یا انقلاب اعجاز آور؟

[ ...... پادشاهان به آواز گوش میدادند تا شادی در رگهایشان جاری شود. کسرای بزرگ گفت: «عود، برترین تفریح است و دوست داشتم که برای اصلاح آن، هزار درهم فدا کنم.» بزرگترین خواننده ایرانی در زمان کسرای بزرگ، «ابرویز پهلبد» بود؛ مردی مروزی که استاد عود بود و با مهارت میخواند و نغمات موزون میساخت. وقتی اتفاقی می‌افتاد و کاتبان یا خبرچینان آن را به پادشاه گزارش میکردند، او آواز میخواند و با نواختن عود، خشم را آرام میکرد.]

[ کتاب: اللهو و الملاهي -  نویسنده:  - ابن خردادبه (؟ - 300 ه. ق.) المطبعة الكاثوليكية – بیروت - 1961  ص. 7]

تغییر، پروسه ایست بطئی. هر تغییری نیز پیامدهای خاصّ خودش را دارد. معمولا سیستمهای حاکم؛ بویژه آنانی که هرگز برگزیده مردم انتخابگر نیستند بسان «جمهوری فقاهتی» با هیچ تغییری موافق نیستند؛ مگر اینکه در سمت و سوی تحکیم و ثبات اقتدار و قدرت آخوندها باشد. تغییر در هر دامنه ای که رُخ دهد، پیامدهای گوناگونی دارد. تصوّر اینکه با تغییر در دامنه ای محدود و کنترل شده و قیراطی میتوان نتایج محاسبه ای و دلبخواه گرفت، خیالیست باطل؛ زیرا تغییر با تمام وجود انسانها مرتبط است. آنچه در دامنه راسیونالیستی از اقتصاد گرفته تا علوم تجربی و تکنیکی و اختراعات و اکتشافات با سرعت اجرا شدنی و پذیرفتنیست در دامنه احساس و عواطف و  روح و روان بشری میتواند با تنش آمیزترین اختلالات دست به گریبان شود. جامعه انسانی همچون خود انسان، پدیده ای زنده و ارگانیگ است که تغییر در کوچکترین قسمت آن برای اجزاء دیگر، پیامدها خواهد داشت. 
جامعه ای که مردمش نمیتوانند تغییرات بطئی را بپذیرند، در اثر تلنبار شدن قطره قطره تغییرات بایسته و الزامی، دیر یا زود با خروارها مشکل و معضل روبرو خواهند شد که هیچکس از پس آنها برنخواهد آمد. در اینگونه مواقع است که فکر «انقلاب» به مخیله انسانها خطور میکند با این اعتقاد ابلهانه که عمل انقلابی میتواند یکجا نه تنها تمام مشکلات و مسائل دست و پاگیردار را سر به نیست کند؛ بلکه بهترین نتایج دلخواه را نیز به ارمغان خواهد آورد. تجربه انقلابهای جهانی و مخصوصا انقلابهای ایران اثبات کردند که بدترین رویداد ممکن در هر جامعه ای، انقلابیست که شریرترین و فرومایه ترین لایه های جامعه را بر سرنوشت اجتماع حاکم و آمر کنند. تغییر همچون محتویات سرنگ هستند که باید قطره قطره در شریانهای اجتماع جاری شوند تا مردم، فرصت گواریدن و پذیرفتن آنها را داشته باشند. تغییراتی که در گرو «انقلاب» باشند، معمولا به معجزه میمانند و بلافاصله با خیالات آدمها آغشته میشوند و آنها را به «مُنجی و معجزه گر و جادوگر عصر» امیدوار میکند. خطری که از این فضای غالب شده بر اذهان انسانها از دید همه پنهان است، خطر پیامدهاست که در تاریکی پنهانند و هیچکس آنها را نمی بیند؛ زیرا عطش برای تغییر ریشه ای از راه انقلاب به همّت مُنجی معجزه گر باعث میشود که انسانها نتوانند در باره عواقب انتظارات خود بیندیشند. آنانی نیز که نقش مُنجی معجزه گر را ایفا میکنند، بی شک به حیث «قدّیسینی» عرض وجود خواهند کرد که هیچکس مجاز نیست از رفتارها و گفتارها و کردارهای آنها انتقادی کند؛ زیرا قدّیسند و معصوم و مُبرّا از هر خطایی. 
مردم جامعه ای که به «تغییرات بطئی» پشت می کنند تا از راه «انقلابهای اعجاز آور» به مقاصد دلخواه و آرزویی خودشان برسند، تا قیام قیامت در منجلاب فلاکتها و مصیبتها و بدبختیهای جورواجور مدام غوطه ور خواهند ماند. تغییر، پروسه ایست که به گشوده فکری و پیشوازی از نوجویی و خردمندی و مسئولیّت اجرایی منوط است تا بتوان چیزهایی را در خویشتن گوارید و از آن خود کرد و متعاقبش، چیزهایی را از خود، دفع و سلامت خویشتن و مناسبات سالم اجتماعی را تامین کرد.  

2-    تنش و تضاد آگاهی با «آگاهبود»


فرق است بین آگاهی و «آگاهبود». در دامنه آگاهی میتوان از بسیاری چیزها مطّلع بود و دانش و حتّا تخصّص و کاردانی عالی و ستودنی و ماهرانه داشت، امّا نمیتوان از آگاهی داشتن به این نتیجه رسید که انسان آگاه، دارای «آگاهبود» نیز هست. خطایی که از راه کژفهمی، ورد زبان و قلم ایرانیان شد، عواقب آزارنده ای را رقم زده اند که چیره شدن بر آنها به سادگی امکانپذیر نیست. انسانها زمانی از «بود» خودشان آگاه میشوند که در موقعیّتهای هماوردی و وضعیّتهای غریب و ناشناخته و بیگانه قرار میگیرند. در تلاش برای واکنش نشان دادن در مقابل آنچه که بیگانه است، انسان میتواند خودش را باز یابد و بشناسد و حسّ نیرومندی کند؛ زیرا اصالت و پرورش خود را کشف میکند. دقیقا در روند تکاپو و حرکت است  که انسان از بود خودش تصوّری روشن به دست می آورد. بالطّبع، هر چقدر انسان از وجود خودش در موقعیّتهای بدیع و معمّایی و تاریکگونه و همآوردخواه، آگاه شود به همان میزان نیز دارای «آگاهبود فردی» هست و به اصالت و راه و روش و اندیشیدن خودش وفادار. 
مشکل بزرگ و بغرنجزای جامعه ایرانیان در این نهفته است که کثیری زیاد از انسانها، دارای آگاهی هستند از سطح آموزش ابتدایی گرفته تا عالی ترین مدارج تخصّصی و آکادمیکی؛ امّا هیچ «آگاهبودی» ندارند و مدام در تنش و تضاد روحی و روانی گرفتارند. علّتش نیز این است که دامنه آگاهی میخواهد حریم فردیّت انسانها را تسخیر کند و بر آنها حاکم شود. وقتی که آگاهی بتواند به طُرُق مختلف و از راههای محاسبه ای، جانشین «آگاهبود» شود؛ آنگاه انسانها از فردیّت و اصالت و استقلال فکر و قائم به ذات بودن خالی میشوند؛ طوری که میتوان آنها را از هر نوع «آگاهی دلبخواهی» مثل آگاهی امّت واحد/ آگاهی طبقاتی/ آگاهی قومی/آگاهی فرقه ای/آگاهی مذهبی/آگاهی نحله ای/آگاهی نظریّه ای و امثالهم پُر کرد.  
مناسبات اجتماعی و کشورداری را زمانی میتوان تغییر داد که شهروندان جامعه؛ بویژه طیفهای بالغ و فعّال و نقشگزار جامعه بتوانند از «دامچاله انسان آگاه» به مرغزار گشوده دامن «انسان دارنده آگاهبود فردی» گام بگذارند تا بتوانند به سهم خویش با مسئولیّت فردی، آنچه را که به ذات وجودیشان هستند در برابر دیگران پدیدار کنند و خویشتن را به محک بزنند. انسانی که هیچ آگاهبودی ندارد، جامعه را به پرتگاه هلاکت سوق خواهد داد. سقوط ایران به قعر واپسماندگی از نتایج کنشها و واکنشهای انسانهای آگاه بود که هیچگونه «آگاهبودی» نداشتند و هنوزم ندارند.  

3-    دیدن در فواصل مکانی و زمانی مختلف

هر چیزی را که در فواصل زمانی و مکانی مختلف ببینیم و دقیق برانداز کنیم، تصوّری دیگر از آن در مغز خواهیم داشت. برغم اینکه میدانیم تصوّرات ما از چیزی واحد، اشکال متنوّع هستند که در فواصل گوناگون در مخیله مان نقش بسته اند، باز همچنان به تصوّرات خودمان شکّ داریم و از نو میکوشیم تا همان چیز را از ابعاد دیگری برانداز کنیم و بشناسیم. من میپرسم چرا کنجکاویی را که انسانها نسبت به اشیاء پیرامون خود دارند، در خصوص همنوعان خود ندارند تا بخواهند که آنها را در فواصل مختلف مکانی و زمانی بشناسند؟. چرا کثیری از ما ایرانیان، انسانها را در «نظر اول»، فوری میپذیریم یا اینکه بالفور به کنار میگذاریم؟. چرا مای ایرانی نمیتوانیم فروزه های انسان را – از ضعفها گرفته تا توانمندیها -  در فواصل زمانی و مکانی و موقعیّتها و پُست و مقامها و امکانهای متنوّع ارزیابی کنیم تا تصویری شفّاف از دیگران با تمام زیر و بمهای کاراکتریشان در ذهن خودمان داشته باشیم؟. چرا هر چیزی/شخصی/دورانی برای مای ایرانی یا در اوج افلاک تقدیسی است یا در حضیض نفرت و کراهت؟. چرا هیچکس از خودش نمیپرسد که مای ایرانی، معیارهای قضاوت کردن خودمان را از کجا می آوریم، آخرین ارگان صلاحیّتدار برای قضاوتهای ما در کجاست؟. چگونه میتوان مابین ارگان صالح در خویشتن و ارگانهای صالح در دیگران، پلی زد برای ایجاد «مخرج مشترکی» که قضاوت را بتوان طبق آن اجرا کرد؟.

4-    آخوندها کی میروند؟.

( ...... در یادداشتهایش حکایت کرده است که:  از زبان فرزانگان شنیده شده است که میگویند: (آن کسی که شباهنگام در دل تاریکی به قبرستان میرود تا های های گریه سر دهد، نیک میداند که چه جنایتی را در حقّ خودش مرتکب شده است). پانزده سال پیش، یه روز یه بابایی که حدود پنجاه و پنج ساله به نظر میرسید با قامتی کوتاه و ته ریشی سفید در محل کارم، سر و کله اش پیدا شد. با شکّ و احترام و توام با صدایی خفیف گفت که معذرت میخواهم. شما ایرانی هستید؟. من با لبخندی بر لب به او نگاه کردم و گفتم که ایرانی بودن خیلی سخته. ولی گمان کنم که ایرانی ام! چطور مگه؟. دیدم یواش یواش آمد روبرویم ایستاد. چشمانش اندکی غمیگن به نظر می آمدند. به من گفت: اینها کی میروند آقا؟. من دوباره به چشمانش نگاه کردم و با لبخند جوابش دادم که منظورت از اینها، آخوندها هستند؟. سرش را تکان داد و گفت: آره. دوباره نگاهی عمیق به او انداختم و پرسیدم از او که شما چند وقت است که از ایران آمده اید بیرون؟. جواب داد. تقریبا شش ماه میشه. به او گفتم، ولی من حدود بیست و شش ساله که از ایران خارج شده ام. دوست دارم جواب درخور و مناسبی به پرسشت بدهم. آرزو میکنم ایکاش بیکار بودم و پولدار. اونوقت شما را دعوت میکردم که با همدیگر سفری به گرد دنیا برویم. برویم در مهمترین مراکزی که ایرانیان در کشورهای مختلف جمع شده اند از ینگه دنیا که آمریکا باشد گرفته تا کشورهای اسکاندیناوی و اروپا و آمریکای لاتین و آسیای دور و نزدیک و کشورهای همسایه.  هر مرتبه نیز فقط برای دو هفته در میان آنها گشت و گذاری کنیم و همه چیز را با دقّت و وسواس تحت نظر بگیریم. سپس به او گفتم. با توجّه به اینکه شما حدود شش ماه است که از ایران آمده اید، اگر توانستید در خاتمه سیر و سیاحتمان در میان ایرانیان مختلف که در کشورهای گوناگون مقیم هستند برای من توضیح دهید که مابین ایرانیانی که در سفر دیدید با ایرانیانی که در وطن هستند، آیا کوچکترین «تفاوت ماهوی و رفتاری و کرداری و گفتاری» را تمییز و تشخیص دادید، من تضمین قطعی میکنم که همین فردا، «آخوندها خواهند رفت». یکدفعه دیدم چشمانش اشک آلود و به من خیره شدند و به آرامی گفت: «فهمیدم که چه میخواهی بگویی. تا آخرش را خوندم». سپس سرش را به زیر انداخت و از پیشم رفت. احتمالا رفت تا در گوشه ای خلوت کند و های های گریه های تلخش را سر دهد. شاید. نمیدانم».   

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!