ملت ایران در دام سیاستمداران و روشنفکران بیخرد
ملت ایران در وضعیتی گرفتار شده که از دو سو تحت فشار است: از یکسو حاکمیتی بیکفایت و فاسد که حتی در بالاترین سطوح توان تصمیمگیری ندارد، و از سوی دیگر اپوزیسیونی فرسوده و روشنفکرانی که بیشتر وقت خود را صرف جدلهای بیحاصل و توهمات سیاسی میکنند تا ارائهٔ راهحلهای واقعی.
بیکفایتی حاکمیت
حتی رئیسجمهور فعلی ایران، مسعود پزشکیان، در جلسهای با مدیران با صدای بلند اعتراف میکند:
«آب نداریم، زیر پامون هم آب نداریم، پشت سدها هم آب نداریم… خب شما بگید ما چهکار کنیم؟ یکی بیاد به من بگه چه باید بکنم؟»
این جملات فقط نشانهٔ بحران آب نیست، بلکه اعترافی آشکار به ورشکستگی مدیریتی است. رئیسجمهوری که پیش از انتخاب شدن وعدهٔ حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی میداد، امروز از مردم و مدیران میپرسد چه باید بکند. این نهایت بیعرضگی است. اگر نمیتوانی مشکلات مردم را حل کنی، چرا نامزد ریاستجمهوری شدی؟ چرا وعده دادی؟
اپوزیسیون و روشنفکران ورشکسته
اپوزیسیون و روشنفکران ورشکستهای که سالهاست حتی نتوانستهاند ده نفر را دور یک میز جمع کنند، امروز خود را ناجی ملت جا میزنند. اگر حساب کنید، هزاران «حزب» و «گروه» داریم که هر کدام فقط چهار یا پنج نفر عضو دارند و همان هم دائماً با هم درگیرند؛ به ده نفر که میرسند، سر همدیگر را میشکنند!
این جماعت عملاً به چیزی بدل شدهاند که بهاشتباه نامش را «اپوزیسیون» و «روشنفکر» گذاشتهایم. در حقیقت، هیچکدامشان از قرن بیستم جلوتر نیامدهاند؛ در همان ذهنیتهای پوسیده و ایدئولوژیهای شکستخورده ماندهاند و با جنگ و دعواهای قبیلهای، مردم ایران را گروگان گرفتهاند. ملت ایران اسیر مشتی ورشکستهٔ سیاسی است که هیچ افقی برای رهایی نمیشناسند.
ورشکستگان سیاسیِ خارج از کشور
اپوزیسیون خارج از کشور—متشکل از بازماندگان ایدئولوژیهای شکستخورده، از چپهای دوآتشه و مجاهدین گرفته تا اسلامگرایانِ پشیمان—هنوز در گذشته زندگی میکند. ذهنیتشان در دههٔ پنجاه خورشیدی گیر کرده و بهجای تمرکز بر آیندهٔ ایران، درگیر تسویهحسابهای تاریخی و تکرار شعارهای پوسیدهاند.
این افراد در رسانهها و شبکههای اجتماعی، هر روز جنگ تازهای راه میاندازند و به جای ارائهٔ برنامهٔ عملی، وقت را صرف تخریب دیگران و حملهٔ شخصی میکنند. برای اینان، مردم ایران صرفاً ابزاری تبلیغاتیاند، نه موضوع اصلی مبارزه.
تنها صدای جدی و صادقانهای که امروز از اتحاد ملی و آیندهٔ ایران سخن میگوید، شاهزاده رضا پهلوی است؛ او بارها و بارها همهٔ نیروها را به کنار گذاشتن اختلافات و تمرکز بر نجات کشور فراخوانده است. اما همین ورشکستگان سیاسی، بهجای پاسخ مثبت به این دعوت، تمام انرژی خود را صرف تخریب او و هر حرکت وحدتآفرین میکنند.
این رفتار نشان میدهد بسیاری از چهرههای اپوزیسیونِ خارج از کشور نه به فکر ایراناند و نه به فکر مردم؛ آنها تنها درگیر حفظ نقش خود در بازیِ رسانهای هستند.
نتیجه و فراخوان
مردم ایران باید بدانند که هم حاکمیت و هم بخش بزرگی از اپوزیسیون در این وضعیت شریکاند. زمان آن رسیده که از هر دو جریان عبور کنیم و رهبریِ جدید، برنامهمحور و ملی را مطالبه کنیم. سرنوشت کشور را نمیتوان به دست کسانی سپرد که یا خود را به نادانی زدهاند یا گرفتار عقدههای شخصی و دعواهای بیپایاناند.
امروز بیش از هر زمان دیگر، نیازمند اتحاد و اقدام آگاهانهایم. باید فریاد بزنیم:
ایران اولویت ماست—نه ایدئولوژی، نه انتقام، و نه قدرتطلبی شخصی.
این کشور به رهبریِ ملی، به برنامهٔ عملی و به اتحادِ همهٔ ایرانیان نیاز دارد. سکوت و بیعملی دیگر جایز نیست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آنچه امروز نیاز نیست شماتت…
آنچه امروز نیاز نیست شماتت اضافه است
آقای آذری در این بخش از نوشته شان مثل یکی دیگر از نویسندگان تنها به شماتت دیگران بسنده می کنند و خود راه حلی نشان نمیدهند. تنها کاری که از دست اپوزیسیون بر می آید همان است که تاکنون کرده. سابق بر این اگر یک کنفدراسیون با یک مشت انگل بیسواد درست میشد نامش و اعمالش رسانه های جهانی را در می نوردید. اگر چپ های خنگ در واشنگتن تظاهرات براه می انداختند و گاز اشک اور به چشم شاه میرسید خبرش دنیا را بر می داشت. و با همین کارها شاه برافتاد مگر کار دیگری کردند؟ مگر سلاح بدست نگرفتند و از سیاهکل شروع نکردند؟ مگر جنگ شهری براه نیانداختند؟ چه شد؟ هیچکدام جواب نداد. اما یکی از نجف رفت پاریس به فاصله کوتاهی شاه سقوط کرد. دفعه بعد بنیصدر و رجوی رفتند پاریس تا به قول بنیصدر «مامیرویم که بمانیم، شما می مانید تا بروید». مرحوم از این تیکه های فیلسوفانه ای که به خیالش مثل گفته های منتسکیو و تالیران در تاریخ خواهد ماند کم نمی گفت. اما او مرد و خامنه ای ماند. با شماتت های شما نیز آقای آذری خامنه ای و سپاه نمی میرند. بیار آنچه داری زه مردی و راه .. و راه نشان بده. این اره و تیشه دست شما.. راهنمایی بفرمایید تا رژیم را براندازیم. واقعیتش برادر.. از اون اره ای که یاد کردم به ماتحت این رژیم فرو رفته، نوع دیگرش نیز به ما اهل از مسعود رجوی بگیر تا شاهزاده و بقیه پیرانه سران فرو رفته. ما هم مثل بنیصدر خیال میکردیم که داریم میرویم که بمانیم اما داریم یکی یکی می میریم و برنگشتیم. تفاوت اره ما با اره رژیم در این است که آن اره را آنها خود به خودشان فرو بردند اما اره به ما توسط رژیم تحمیل شد.
راه بیرون کشیدن اره؟ نیاز به یک شجاعت و شهامت دارد که جنم اش را داشته باشیم و از انگ نهراسیم. دست به دامن اسرائیل و آمریکا شویم. همه ایرانیان. از آنها بخواهیم به نجات ما بیایند. مردم ایران را تشویق کنیم که با انواع پیام ها از جهانیان بخواهند تا با حمله نظامی به ایران ما را از شر این رژیم رها کنند و دنیا را از حضور نکبت یک رژیم مزاحم راحت کنند و به نفع خودشان هم خواهد بود. ویتنام شمالی زمانی به کمک مردم کامبوج رفت چرا امروز دنیا به کمک ما نیاید؟ خب.. گفتن این حرفها یه جو شهامت میخواهد. آنها که ندارند رگ غیرت میهن پرستی شان میزند بیرون و وطن وطن می کنند. تا دیروز جهان وطن بودند امروز از ما در میهن پرستی آنچنان جلو افتاده اند که ما را بی وطن می نامند. حالا در وطن پرستی از آنطرف بام افتاده اند و هی به جایی که اره به خامنه ای فرو رفته دواگلی می مالند تا بیشتر این رژیم باقی بماند. وقتی شعور وطن پرستی نداشته باشی و افراطی باشی نمیفهمی آداب میهن پرستی چیست و به قول ان خانم جلسه ای هنوز نیامده زود میخواهند بروند. امروز میهن پرستی یعنی از جهانیان بخصوص از اسرائیل و امریکا بخواهید که به ایران حمله کنند و این حرامیان را به زیر بکشند همان گونه که صدام را از کویت بیرون کردند و همان گونه که صدام را به زیر کشیدند. آیا امروز مردم ایران حسرت زندگی عراقی ها را نمی کشند؟ اگر حمله جورج بوش نبود امروز عراقی میتوانست خود را به مشهد برساند و علاوه بر دختران خوشگل ایرانی طلب پسر هم بکند؟ تف تو اون میهن پرستی هرچه آدم نفهمه.