تاریخ نگارش:15/09/2025
آزمونِ راستمنشی در گستره صدارت و ریاست
[..... بدون افراد فاسد، فساد وجود ندارد و بدون انحطاط اخلاق و منش فردی، هیچ حکومتی دچار زوال و سرنگونی نمیشود. نهادها و موسّسات و ارگانها به خودی خود نمیتوانند فاسد شوند. بنابر این، در جایی و زمانی، ذرّه ذرّه فساد فردی و برآیندهای آن در باتلاق فساد جمعی به هم میرسند و تلنبار میشوند. آنگاه، روزی فرا میرسد که میتوان دریافت و فهمید که کدام ارزشها یا ضدّ ارزشها، روند فروپاشی حکومتها را تقویت میکنند. در جایی و زمانی، لحظه ای رسواکننده آشکار خواهد شد که نشان میدهد چگونه فساد اجتماعی به فساد حکومتی تبدیل شده است؛ زیرا فساد اخلاق فردی، هیچ چیز دیگری نیست سوای کاهش و از دست دادن و زیر پا نهادن ظرفیّت وفاداری و راستمنشی تک تک انسانها. وفاداری؛ یعنی توانایی پیوستن به چیزی فراتر از منافع و سوائق و علائق فردی. در نتیجه، هر گاه توانایی وفاداری و پایبندی به راستمنشی کاهش یابد، به همان میزان نیز فساد اجتماعی و سیاسی رو به افزایش میرود.]
[Korruption, die andere Seite der Macht – PAUL NOACK (1925–2003) – Knaur Verlag – München – 1987 – S. 11]
تار و پود کاراکتر کثیری از ایرانیان در جایی و در زمانی فرو ریخته و از هم پاشیده است. اینکه چرا و چه چیزهایی مسبّب فروریزی کاراکتر کثیری از ایرانیان شدند تا به قعر حضیض بی منشی و ضدّ ارزشها سقوط کنند و متعاقبش خاصم و گریزان از پرنسیپها شوند، شاید بتوان صدها دلیل ریز و دُرشت را برشمارید. امّا در انتهای دلیل شماریها نمیتوان از طرح این پرسش اساسی و تلاش برای پاسخ ژرفمایه و مستدل گریخت که چگونه میتوان فروپاشیده ها را خمیرمایه ای کرد برای آفرینش انسانی نومنش؟. در وجود کثیری از ایرانیان، جهانی که از جلوه های متنوّع ساخته شده بود به یکباره – خواسته و ناخواسته- از همدیگر گسیخت؛ طوری که آنها را آواره و ویلان و سرگشته کرده و همچون تخته پاره ای بر رودخانه حوادث و تسلیم سرنوشت شدن و معتقد به قضا و قدر با خود به هر سویی، کشان کشان میبرد. چه چیزهایی باعث شدند که ایرانیان، صدمات روحی و روانی شدید ببینند؟. چه میزان از اقدامهای کارگزاران و متصدّیان و مُجریان و حکومتگران در فروپاشی کاراکتر ایرانیان، سهیم و دخیل بودند و هستند و چه میزان از اقدامهای خود ایرانیان در حالت تفرّد و تجمّع به نفوذ و دخالت حکومتگران، میدان دادند؛ طوری که متصدّیان حکومتی در تعرّض کردن به ارجمندی و حریم خصوصی ایرانیان، شدّت عمل نشان دهند و زمینه های اختلالات روحی و روانی افراد را امکانپذیر کنند؟.
چه شد که جامعه ایرانیان در تقابل با حکومتگران و ذینفعان همدستشان از دیرباز به دو جبهه جنگنده علیه یکدیگر تبدیل شدند به جای آنکه همبسته و همکار یکدیگر باشند از بهر آبادانی میهن و شادکام و خوشزیستی مردم بدون هیچ تبعیض و تمایزی؟. چرا همواره تصوّرات مردم صاحب و مشمول رای به نتایج خلاف تصوّرات و آراء آنها مختوم میشوند؟. چرا در جامعه ایرانیان، هر انتخابی به ضدّ انتخاب استحاله پیدا میکند؟. چه چیزهایی را حکومتگران و ذینفعان همدست در یک اتّحاد نکبتبار زیر پا گذاشتند و همچنان میگذارند و چه چیزهایی را ایرانیان از سر بی مسئولیّتی و پشت هم اندازی و راحت طلبی و زیر کار در رفتن از سر خویشتن باز کردند و به گردن حکومتگران بستند؟. چه چیزهایی را ایرانیان اصلا هنوز از آنِ خود نمیدانند؛ بلکه از وظایف و تکالیف حکومتگران میشمارند؟. چه چیزهایی را حکومتگران به قوّه شمشیر و زور و امریّه و احکام و قانون و شرعیّات و عرفیّات و تبهکاریها و خونریزیها و تهدیدها و امثالهم به ناف ایرانیان بستند و سر بار آنها کردند تا بتوانند تداوم اقتدار و قدرت خودشان را تامین و تضمین کنند؟. چرا و به کدامین دلایل؟. چه چیزهایی را نیز ایرانیان در رفتار و گفتار و کردارهای فردی و جمعی به دروغ در حقّ یکدیگر نمایش دادند و هنوزم میدهند؛ طوری که نتیجه رفتارهایشان را میتوان در آیینه اعمال حکومتگران ردیابی کرد؟.
به گذشته های بسیار دور نظر نکنیم؛ بلکه از گذشته هایی سخن بگوییم که حدّاکثر یک قرن و نیم فاصله را در بر میگیرند. بیایید بپرسیم که کشمکشها و گلاویزیهای متقابل در دامنه تمایل و گریز و نفرت و ستیز ایرانیان با حکومتگران و عکس قضیه در فاصله یک قرن و نیم اخیر بر کدام مدارها تا امروز چرخیده اند و عواقبش برای ملّت و حکومتگران چه بوده اند؟. چرا چرخدنده های ایرانیان با چرخدنده های حکومتگران در سمت و سوی بالندگی و شکوفایی میهن و سرفرازی و فرزانگی خود ایرانیان نمی چرخند؛ بلکه بر مدار جنگ و گریزهای فرسایشی و بر باد دادن ثروتهای مادّی و معنوی؟. چرا هر دو طرف، مدام در بزنگاه شبیخون زدن به یکدیگر سنگر گرفته اند؟. آن چیزهایی که مانع بوده اند و نگذاشته اند تا ایرانیان همچنان نتوانند در آیین کشورداری و میهن آرایی به دامنه ای رضایتبخش و خردمندانه و توام با مسئولیّت و بیدار وجدانی راه پیدا کنند، ریشه هایشان در کجا مستورند که تا امروز هیچکس نتوانسته یا نخواسته یا شایدم با غرض و هدفمند بر آن است که هیچ سخنی لام تا کام در باره شان گفته نشود؟.
من میپرسم که «راستمنشی» چیست؟. چرا «سیاست/رامیاری= همپایی با سیمرغ گسترده پر= جامعیّت مردم» باید در ایران بر شالوده «راستمنشی» استوار شود تا بتوان از پس معضلات کشوری و میهنی برآمد؟. چرا «سیاستی» که از راستمنشی ریشه نگیرد؛ لاجرم به سیّاسیگری متحوّل خواهد شد؟. چرا نیاکان ایرانیان، «سیاست» را «رامیاری» میدانستند؛ نه خُدعه کاری؟. «رام»، یکی از نامهای «سیمرغ» است و سیمرغ نیز «تصویر جامعیّت مردم ایران و جهان» را تبلور میدهد. یاری کردن با رام به معنای کنشها و واکنشهائیست که رجال و شخصیّتهای سیاستمدار/رامیاران/کشور آرایان، هنرهای فردی خود را در برابر مجهولات زندگی میهنی-گیتایی بر شالوده خویشکاریهایشان می آزمایند. خویشکاری نیز به راستمنش بودن منوط و ملزوم است؛ نه اجرای تکالیف دیکته شده. انسانی که مُجری اوامر دیکته شده است، خویشکار راستمنش نیست؛ بلکه مامور و مُجری اطاعت کورکورانه است، خواه حسب اعتقادات شخصی و گروهی و فرقه ای و تشکیلاتی و سازمانی و حزبی باشد، خواه حسب مطیع و مقلّد و دنباله رو بودن.
بحث «راستمنشی» را نباید با گزاره های منطقی «صحت و سقم/صحیح/غلط»، هیچگاه اینهمانی و همسنخ و همسو پنداشت. «دروغ و راست»، سوای گزاره های منطقی هستند که حتّا میتوانند هیچگونه اینهمانی نیز با واقعیّتها نداشته باشند مثل بسیاری از قضایای منطق صوری. «راستمنشی» از تخمه وجود انسان، رسته و سپس در رفتار و گفتار و کردار آدمی شکوفا میشود. راستی با اصالت انسان و وجدان فردی، پیوند دارد. چیزی که بخواهد راستی را در هم بشکند، اصالت آدمی را نابود کرده است. در اصالت میتوان خویشکار بود و بدانسان گفت و زیست و رفتار کرد که به ذات خود هستیم. وقتی که انسانی، اصالت خودش را نمیزیید، آنگاه همانی نیست که به ذات خودش هست؛ بلکه چیزی و نقشی را مینماید که از وجود خودش نیست؛ بلکه بر وجودش عارض و آمر شده است. انسانی که راستمنش نباشد، شرایط وقوع و شیوع دروغ را در تمام فرمهای چندش آورش امکانپذیر میکند و جایی که «دروغ»، پخش و گسترده شود، «اعتماد» از میان برمیخیزد و محو میشود.
آنچه که به نام «سیاست» در جامعه ایرانیان کاربرد به وفور دارد، با عنایت به طیف معانی آن در «متون اسلامی» و سپس معادل انگاری آن با ترمینوس «پولیتیک» در زبانها و فرهنگهای کشورهای بیگانه تا کنون در تاریخ یک قرن و نیم اخیر ایران، هیچگاه نتوانسته است معنای بیگانه را در واقعیّت مناسبات کشورداری و میهن آرایی ایرانیان تبلور دهد؛ بلکه در حقیقت اجرایی فقط همان معنایی را واقعیّت پذیر کرده است که در متون اسلامی تشریح شده اند و به وفور کاربرد دارند؛ یعنی ملغمه ای از معانی «اداره و کنترل جامعه/ اداره کردن امور بر اساس شرعیّات/فنّ سلطنت کردن/ نحوه های مجازات و تأدیب و نکوهش/سرکوب کردن نفس/خُدعه و قدرتورزی/سالوسی و حیله گری» که نه تنها با فلسفه و دانش کشورداری همسو و همخوان نیستند؛ بلکه بیش از هر چیز دیگر، امکانهای فریب دادن را به نام «سیاست» آشکار میکنند. «راستمنشی» در تضاد با ابعاد و احکامیست که انسانها را از اصالت می اندازند تا فقط نقشهای عاریتی و تحمیلی را ایفا کنند. «سیاستهایی» که از دامنه راستمنشی انسانها نشات نگیرند، سیاستهای آلوده به انواع اغراض و مقاصد و نیّات پنهانی هستند؛ زیرا انسانی که راستمنش است، هیچگاه در دروغ نمایشی و ریا و سالوسی و خُدعه بر دیگران پدیدار نمیشود و منش متغیّر میخکوب شده به غرایز و سوائق و علایق و امتیازهای فردی را انعکاس نمیدهد؛ بلکه در «راستی» به منش اصیل خودش وفادار میماند و اندازه خود را میداند. «راستی» همواره تک چهره است و هیچ نقابی ندارد.
ناکامیابی و فاجعه کشورداری در تاریخ یک قرن و نیم اخیر ایران از این جا ریشه گرفت و همچنان آبشخور خود را حفظ کرده است که ایرانیان کارگزار و زمامدار در عرصه کشورداری و میهن آرایی تا کنون «راستمنش» نبوده اند؛ بلکه منفعلانی و مُجریانی و تابعینی تسلیم شده به «سیاست چند نبشه» بوده اند و هستند؛ طوری که فقط فجایع اجتماعی و کشوری را رقم زده اند بدون آنکه سنگی را از پیش پای ملّت برداشته باشند. «سیاست در ایران» علیه «راستمنشی» است. به همین دلیل تا زمانی که «سیاست در معنای متون اسلامی و در کژفهمی معادل انگاری با پولیتیک»، ذهنیّت و رفتار و گفتار و کردار انواع و اقسام کنشگران را - چه حاکم باشند، چه برای حاکم شدن در تقلّا - متعیّن میکند، آیین کشورداری در چرخه بُن بستهای لاینحل و مصیبت بار و نابودگر ایران و ایرانیان، اسیر و محکوم خواهد ماند.
1- ریشه های ناپیدا
هیچکس نمیداند که ریشه های فلسفیدن از کجا سرچشمه گرفتند و در گستره جهانی شکوفا شدند. خلاف تمام کژفهمیها و دروغهای رایج و شایع که هدفمند و با مقاصد سیاسی و به منظور سیطره جویی و آئوتوریته طلبی در سطح افکار عمومی جهانی پخش شدند و هنوز تداوم دارند، منشاء فلسفیدن هرگز و هیچگاه از کشور «یونان باستان» برنخاست. فلسفه یونان نه در شهر آتن، شکل گرفت، نه در یونان به طور کلّی؛ بلکه در گرداگرد و اطراف یونان باستان؛ آنهم در دامنه فرهنگهایی که خیلی با کشور یونان فاصله داشتند. نخستین متفکّرانی که به حیث - «فیلسوف»- از آنها نام برده میشوند مثل: هراکلیت [520 - 460 ق. م.]، تالس [624 – 548 ق. م.]، آناکسیماندر [610 – 547 ق. م.] و آناکسیمنس [585 – 528 ق. م.]، در حوالی ششصد سال پیش از میلاد مسیح در جزیره میلت [Milet] میزیستند. آنها در کشتزارهای «ایونی» واقع در سواحل غربی آسیای صغیر زندگی میکردند که امروز جزو کشور ترکیه به شمار می آید. آسیای صغیر، سواحل بندری بود و مرکز مبادلات کالاهای تجاری. مکانی بود که در عصر باستان، حوزه های جزیره نشین و کشورهای کوچک و امپراطوری ایران را به همدیگر پیوند میداد. دقیقا در خاک آسیای صغیر بود که نه تنها کالاها رد و بدل میشدند؛ بلکه افکار و اعتقادات و آداب و رسوم و بینشهای کیهانشناختی و غیره و ذالک مردم مختلف و حتّا نخستین نقشه های کره زمین و ساعت آفتابی بابلیان و امثالهم به محیط کشور یونان باستان نفوذ کرده و تاثیر گذار شدند و همچنین میتوان به ضرس قاطع گفت که برای نخستین بار، بینش جهانی فرهنگ و تمدّن مشرق زمینیان در خاک یونان، شکل و شمایل فلسفی-مفهومی به خود گرفت با تمام انحرافات و کژفهمیها و خبط و خطاهای تفسیری و برداشتی.
سپس از قلمروهای آسیای صغیر، پروسه تفکّر فلسفی به دامنه های ایتالیای سُفلی یا همان ایتالیای جنوبی و در حیطه جزیره سیسیل گسترش پیدا کرد. پیتاگوراس [570 – 510 ق. م.]، پارمنیدس [520 – 460 ق. م.] و امپدوکلس [435 – 495 ق. م.] به حیث متفکّران تاثیرگذار و آئوتوریته دار در عرصه فلسفه یونان به شمار می آیند که در «مغرب زمین» مطرح شده اند؛ زیرا در دامنه هنر شاعری و پزشکی و تاریخنگاری، نقش اساسی ایفا کردند و توانستند میراث فرهنگی مشرقزمینیان را به حوزه های مغرب زمینیان انتقال دهند.
مابین متفکّرانی که در «ایون» میزیستند و متفکّرانی که در «ایتالیای سُفلی» سکونت داشتند، نخستین بار در شهر آتن، صف آراییهای فکری پیش آمد که به برپایی آموزشکده هایی در کشور یونان مختوم شد. آناکساگوراس [499 – 428 ق. م.] نزدیک به سی سال آزگار در شهر آتن میزیست. در آثار باقیمانده از او میتوان تلاشهایش را به آسانی برای ادغام و ترکیب «فلسفه طبیعت» با تکیه به بینش پارمنیدس در باره «εἶναι/être/being/Sein» تمییز و تشخیص داد؛ طوری که کوششهایش بعدها زمینه های فلسفیدن را در کشورهای اروپایی امکانپذیر کردند. فلاسفه معروف یونان مثل «سقراط [470 – 399 ق. م.]، افلاطون [348 – 428 ق. م.] و ارسطو [384 – 322 ق. م.]» در مقام یونانی در باره تفکّرات فلسفی فیلسوفان «پیش سقراطی» اندیشیدند و محصول تامّلات خود را در مفاهیم فلسفی عبارت بندی کردند. صرف اهل یونان بودن و اندیشیدن در باره مقولات فلسفی به معنای این نیست که سرچشمه «فلسفیدن»، یونانیان و خاک یونان بوده است. آنانی که گمان میکنند یا حتّا اعتقاد راسخ دارند که منشاء فلسفیدن، کشور یونان است، اصلا هیچ شناخت عمیق و جویشگرانه از تاریخ بشر بر روی کره زمین ندارند. اروپائیان برغم اینکه پروسه فلسفیدن از سنتز میراث فرهنگ ملل مشرق زمین و ایتالیای جنوبی شکل گرفت، هر گاه صحبت از «جهان باستان» میکنند، منظورشان با قصد سیاسی و هدف سیطره داری و آئوتوریته ای فقط «یونان باستان» است؛ نه ایتالیای کهن. آنها میخواهند اینطوری به جهانیان تلقین و تحمیل کنند که وارث واقعی فلسفه یونان هستند و مشعلدار تفکّر فلسفی به طور کلّی. ادّعایی که خلط و کذب محض است و آلوده به اغراض سیاسی و مقاصد پلید.
تفکر فلسفی همچون رودخانه ایست که از بسترهای ناشناخته و تقریبا شناخته شده فرهنگهای کهنسالی مثل: چین، هند، مصر، ایران و کشورهای بین النّهرین پاگرفت و در سطح جهانی گسترش پیدا کرد و همچنان در حال تکاپوست. هیچ کشوری را نمیتوان به حیث «مادر فلسفیدن» اختصاص داد. تفکّر فلسفی، پروسه ای ادغامی-ترکیبی -انگیزشی است که در هر کشوری که فیلسوفان و متفکّرانی دارد به رنگ و سبک و سیاق مردم همان سرزمین است با خوشه های انگیزشی برای تداوم تفکّر سنجشی در بستر جاری رودخانه فلسفیدن جهانی. فلسفیدن، ملک طلق هیچ کشوری نبوده و نیست و هرگز نیز نخواهد بود.
1- بُنمایه شاهکلیدی لژیتیماتسیون در فرهنگ ایرانیان
حقّانیّت به قدرت و اقتدار، مُعضلیست که از دامنه بینش «کیهانشناختی-گیتایی/Kosmogonie/Cosmogony» به حیطه مناسبات کشورداری انتقال داده شده است. تقبّل و کاربست قدرت و اقتدار به پرنسیپهایی منوط است که از تصویر و تصوّر بینش کیهانشناختی -گیتایی فرهنگ مردم سرچشمه میگیرد. هر گاه کاربست «قدرت و اقتدار» به هر دلیلی که میخواهد باشد در تضاد با «پرنسیپهای فرهنگ مردم» باشد، نه تنها خود به خود، مُجریان قدرت و اقتدار از مصدر قدرت بودن و مقامی که اخذ کرده اند، خلع و ساقط میشوند؛ بلکه مردم به ذات خودشان محق و مجاز هستند که مقتدرین و کارگزاران را خلع و در پشت میز محاکمه بنشانند و در خصوص رفتارها و گفتارها و اقدامهایشان از طریق مسئولین و ارگانهای ذیربط دادگزاری کنند بدون هیچگونه خونریزی و اعمال شاقّه یا تعرّض به حقوق انسانی آنها.
در چفت و بست بُنمایه های فرهنگ ایرانیان، شاخصی درخشان و بسیار عمیق اندیشیده و کارگشاینده وجود دارد که راه و امکان به قدرت و اقتدار رسیدن را مهیّا میکند؛ آنهم «فروزه فرّ» است. «فرّ»، هیچگاه اکتسابی و انتقالی و ارثی و تباری نیست. «فرّ»، فروزه ایست زایشی-پیدایشی که به خوشزیستی و دیرزیستی انسانها مدد میکند بدون آنکه کوچکترین آزاری چه از لحاظ جسمانی، چه از لحاظ روحی و روانی به آنها بزند. «فروزه فرّ» همچون عطر دلاویزیست که انسانها را شادکام و بیدارفهم و مسئول و راستمنش می پروراند و باعث میشود که هر انسانی به «زایش و پیدایش فروزه فرّ» در وجود خودش انگیخته شود. «فرّ»، شاهکلید حقّانیّت [= لژیتیماتسیون] به «قدرت و اقتدار» است. حکومتگرانی که منشاء قدرت و اقتدار خود را از سرچشمه هایی اتّخاذ میکنند که بیرون از دایره تجربیات بشریست [= ماوراء الطّبیعه الهی]، همه بدون استثناء خاصم جان و زندگی هستند و هیچ حقّانیّتی به قدرت و اقتدار ندارند و هر گونه تلاش آنها برای قبضه و انحصاری کردن «قدرت و اقتدار»، رفتاری مجُرمانه است که مستحق مُجازات و دادگزاری شدن هستند. «قدرت و اقتدار» فقط یک سرچشمه میتواند داشته باشد؛ آنهم «فروزه فرّ» در تک تک انسانها به همراه و پشتیبانی و همپایی «آفرینگویی» دیگران در حقّ انسان دارنده فرّ.
2- تاریکخانه ها و پستوهای پیچیده روان ایرانیان
تاریخ کهنسال ایران و وقایع و فراز و نشیبها و مصایب و فلاکتها و کشتارها و شکنجه شدنها و قتل عامها و هجومها و غارتگریها و بیدادها و ستمها و قحطیها و سرکوبها و تبعیضها و ذلالتها و کشمکشهای خونبار و متعدّدی که گریبان نسلهای گوناگون را گرفتند، همه باعث شدند که ایرانیان در «رفتار و گفتار و کردار»، یکی از «پیچیده روان ترین» مردم روزگار از آب در آیند. هیچکس نمیتواند در نظر اول با قاطعیّت بگوید که «اخلاق ایرانی معاصر» چگونه است و ریشه های کنشها و واکنشهای افراد از کدام آبشخورها تغذیه میشوند؟ هر ایرانی را که بخواهیم در زیر ذرّه بین شناخت بگذاریم، بلافاصله با تاریکخانه ها و پستوهای تو در تویی روبرو میشویم که بیش از هر چیزی باعث شگفتی آدمی میشوند. اینکه چگونه کثیری از ایرانیان میتوانند در ابعاد نمایشی و نبشهای مختلف رفتاری و گفتاری و کرداری، ویراژهای مجاب کننده و توجیهی و کتمانی و گرگ و میشی بدهند، مبحثیست که هیچکس تا کنون به عمقکاوی پسزمینه های آنها همّت نکرده است. آنچه تا امروز به نام «خُلقیّات مذموم ایرانیان» از زبان بیگانگان و خودیها نوشته و منتشر و نکوهیده شده اند، فقط ابعاد بیرونی و عینی را تشریح کرده اند؛ نه دلایل و ریشه ها و پسزمینه های روحی و روانی رفتارهای آشکار شده را.
برای آنکه بتوان به مناسبات اجتماعی رضایت بخش و جامعه ای به قول معروف «سالم»، راه پیدا کرد یا دست کم، ستونها و چفت و بستهای آن را شالوده ریزی کرد، باید کوشید پستوها و تاریکخانه های روح و روان ایرانیان را در دامنه هایی جستجو و سنجشگری کرد که «شرایط و وضعیّت» پیچیدگی روان ایرانی را امکانپذیر کرده اند. انسانها به ذات خودشان، موجوداتی ساده و به دور از هر گونه تکلّف و پیچیدگی هستند. فقط در پروسه مناسبات خانوادگی و خویشاوندی و اجتماعی و کشورداریست که از ساده بودن به بغرنجی درهمتافته و کلافی سر در گم استحاله پیدا میکنند. جامعه ای سالم رشد میکند و شکوفا میشود که افرادش پیچیدگیهای روحی و روانی غلیظ نداشته باشند. باید از خویشتن پرسید که چگونه میتوان «سادگی اصالت خویشتن» را باز یافت و زیست؟. چه چیزهایی در مناسبات فردی و خانوادگی و قوم و خویشی و اجتماعی و کشوری باعث شدند که روح و روان ایرانیان به معضلی پیچیده واگردانده و از راه تعلیم و تربیت بی اصل و پایه، دست و پای نسلهای ایرانی را مدام در غُل و زنجیرهای اسارتی میخکوب و محکوم نگاه دارند؟. آیا هنوز زمان آن فرا نرسیده است که گسلاندن و نابود کردن زنجیرها را از خویشتن آغاز کنیم؟. چرا نمیتوان ساده و صمیمی بود؟. چرا؟.
3- زیبایی و لطافت روح ایرانی در سیاهچال
اگر نگویند که غلوّگویی است، میتوان امّا صمیمانه گفت که در تصویر و تصوّری کلّی، ایرانیان در گوهر وجودی خود، بسیار لطیف و ظریف هستند. لطافت ایرانی را در نقشهای خیره کننده فرشهای شگفت انگیز و تحسین کننده. در مینیاتورهای جذّاب و دلربا. در غذاهای لذیذ. در تعارفهای متین و قربان صدقه رفتنهای شور و حال آفرین. در صنایع شعری و سرودها و آواز خوانیها. در پوشاک و لباسهای فاخر و هوس انگیز. در آرایش طبیعی بدون تصنّعات. در طنّازیها و کرشمه ها و ناز و عشوه های دلکش. در شکیبایی و صبوری و امیدواریها. در میهمان نوازیهای ضرب المثل شده اش. در جوانمردیها و مردانگیها و از خودگذشتگیها و ایثارها و همدلیهایش. در خانه داری و خانه آرایی اش. در شوخ طبیعهای شادی آورش. در باغچه کاری و باغهای پرورده اش. در صنایع دستی اش. در معماریهای اعجاز آورش. در هر چیزی که نازک خیالیها و طراوتهای روح و روان را واتاب دهند، میتوان نشانه های طبع ظریف و لطیف ایرانیان را تشخیص داد و شناخت. ایرانی به دلیل آنکه روح لطیف و ظریف و زیباپسند دارد در پروسه تاریخ از طرف حاکمان نالایق و مهاجمان و غارتگران و خونریزان و ستمگران، به شدّت آزارها دید و رنجها کشید. به همین دلیل به درون خویشتن خزید و همچون «لاکپشت» به گرداگرد خودش، زره ای ضخیم برافراشت تا از هر گونه تعرّض و صدمات روحی و جسمی در امان بماند.
وجود زره دفاعی باعث شد که ایرانیان همواره «دوفاکتو» در درون خویشتن، زندگی دلبخواهی و آرزویی خودشان را پیش ببرند و در بیرون و گرداگرد زره دفاعی، رفتار کردن طبق احکام مقبول حاکمان را. تضاد دو زندگی درونی و بیرونی به ریاکاری و تظاهر و ادا و اطوارهای مشمئز کننده و چندش آور که خلاف گوهر ایرانیان است، مختوم شد و جامعه را به انسانهایی از بازیگران نمایشی تبدیل کرد؛ طوری که حتّا افراد نیز به سختی میتوانند تفاوت بین نمایش بازی کردن را با اصالت خودشان از یکدیگر تفکیک کنند. تمام زیبایی و ظرافتی که ایرانیان داشتند در پروسه قرنها ریاکاری به سیاهچالی فروغلتید که نامش «حکومت و ولایت آخوندها» است. اکنون روزگار و هنگام آن فرا رسیده است که با کشف اصالت زیباییها و ظرافتها به قیام علیه نقش بازیهای تحمیلی همّت دلاورانه کرد. کیستند و کجایند ایرانیانی که هنر قیام علیه نقشهای دروغین خود را به حیث غبارروبی از آیینه زیبا و ظریف گوهر وجودی خودشان بدانند و بشناسند و ارج بگزارند؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!