سخنرانی عویشکار روات
ما آتشیم؛ فریادی از نپال برای بیداری جوانان ایران
چند روز پیش ویدئویی در فضای مجازی منتشر شد که قلب میلیونها نفر را لرزاند. جوانی ۱۸ ساله به نام عویشکار روات در برنامه سالانهٔ مدرسهاش در نپال پشت تریبون رفت و سخنانی گفت که دیگر فقط یک سخنرانی مدرسهای نبود، بلکه فریاد یک نسل بود.
او گفت:
«ما آتشی هستیم که تاریکی را خواهد سوزاند. ما طوفانی هستیم که بیعدالتی را خواهد روبید و شکوفایی خواهد آورد. اگر ما صدایمان را بلند نکنیم، چه کسی خواهد کرد؟ اگر ما این ملت را نسازیم، چه کسی خواهد ساخت؟»
این جملات ساده اما پرقدرت، به قلب مردم نپال امید تازهای بخشید و شعله اعتراضات را دوباره روشن کرد.
امروز، ایران در آتش است
ما ایرانیان نیازی نداریم به گذشته نگاه کنیم یا حسرت دورانهای پیشین را بخوریم. جنگ ما امروز است. دشمن ما همین حالا بر مسند قدرت است: همین رژیم آخوندی که ۴۵ سال است با فساد، سرکوب و کشتار، ملت ایران را به اسارت گرفته است. همین رژیم که فرزندان ما را در خیابانها میکشد، ثروتمان را میدزدد و آیندهمان را نابود میکند.
این لحظه، لحظهٔ تصمیم است. یا در سکوت و ترس باقی میمانیم، یا آتش میشویم و این تاریکی را میسوزانیم.
جوانان ایران؛ وقت برخاستن است
ما میلیونها جوان داریم که میتوانند این کشور را نجات دهند. دانشجویان، کارگران، زنان شجاع و پسران دلیر — همانها که در خیزشهای اخیر فریاد زدند «زن، زندگی، آزادی» و لرزه بر اندام رژیم انداختند.
باید متحد شویم.
باید سازماندهی کنیم.
باید اعتصابها و اعتراضهای سراسری را دوباره شعلهور کنیم.
هیچکس جز خودمان این رژیم را سرنگون نخواهد کرد.
رهبری برای اتحاد
این مبارزه به رهبری نیاز دارد. خوشبختانه ملت ایران شخصیتی دارد که سالهاست پرچم اتحاد را در دست دارد: شاهزاده رضا پهلوی. او میتواند محور همبستگی ملی باشد؛ کسی که در میان بسیاری از گروههای سیاسی و مردمی مورد اعتماد است و میتواند ما را در مسیری واحد برای ساختن ایرانی آزاد و آباد رهبری کند. او بارها تأکید کرده است که قدرت باید از مردم برآید و به مردم بازگردد — همین دیدگاه، محور اعتماد و اتحاد ملی است.
فریاد پایانی
سخنان عویشکار روات را با خود تکرار کنیم:
«ما آتشیم.»
ما آتشیم و اگر بخواهیم، میتوانیم بسوزانیم تاریکیای را که ۴۵ سال است بر این سرزمین سایه انداخته است. ما میتوانیم کاخهای ظلم را ویران کنیم و ایران را دوباره بسازیم.
این سرزمین سزاوار آزادی است، سزاوار شادی است، سزاوار آیندهای است که در آن هیچ آخوندی سرنوشت ملت را در دست نگیرد. محور این اتحاد باید روشن باشد: همبستگی ملی در کنار شاهزاده رضا پهلوی و همهٔ کسانی که به ایران آزاد و سکولار باور دارند.
ما آتشیم، ما طوفانیم، و ما ایران را پس میگیریم.
ارشان آذری
متن سخنرانی عویشکار روات
«امروز اینجا ایستادهام با رویای ساختن نپالی نو. آتشی از امید و شور در درونم شعلهور است، اما دلم سنگین است، زیرا احساس میکنم این رویا دارد از دست میرود. برخیزید و بدرخشید، آیندهسازان این سرزمین!
من، عویشکار روات، دبیر مدرسهی هُلیبل، با آغوش باز شما را به بیستوچهارمین برنامه سالانهمان خوشآمد میگویم. امروز اینجا هستم تا بر آگاهی شما نوری بیفشانم و ابرهای تیرهای را که بالای سرمان چرخ میزنند، بشکافم. امروز اینجا ایستادهام تا تغییری بزرگ در مسیر تاریخ ایجاد کنم.
نپال، مادر ما، کشوری که ما را زاده و پرورده است، در ازای این همه چه خواسته؟ تنها صداقت ما، کار سخت ما و سهم ما را خواسته است. اما ما چه کردهایم؟ ما با زنجیرهای بیکاری بسته شدهایم و میبینیم که فرصتها از دست میروند. ما در دام بازیهای خودخواهانهی احزاب سیاسی گرفتار شدهایم. فساد، تار عنکبوتی تنیده که روشنایی آیندهمان را خاموش میکند.
ای جوانان! برخیزید. ما پرچمداران تغییر هستیم. اگر ما صدای خود را بلند نکنیم، چه کسی خواهد کرد؟ اگر ما این ملت را نسازیم، چه کسی خواهد ساخت؟
ما آتشی هستیم که تاریکی را خواهد سوزاند؛ ما طوفانی هستیم که بیعدالتی را خواهد روبید و شکوفایی خواهد آورد. نیاکان ما خون خود را دادند تا این وطن را به ما بسپارند. ما آن را نمیفروشیم و از دست نمیدهیم.
ما آتشیم و نومیدی را خواهیم سوزاند. اکنون زمان تصمیم است: آیا در تاریکی یأس فرو میرویم یا همچون خورشید امید برمیخیزیم؟ آیا سرنوشت این ملت را دگرگون میکنیم یا میگذاریم در زنجیر باقی بماند؟
شاه بیرندرا روزی گفت: «حتی اگر من بمیرم، وطنم باید زنده بماند.» ای جوانان، این کلمات را در دلهای خود حمل کنید و تغییری بسازید که در تاریخ حک شود.
نپال از آنِ ماست و آیندهاش در دستان ماست. جای یوگا! جای نپال!»
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
آتش بر فراز دماوند
تحوّل اگر قرار است بیفتد، واقع بینانه اگر بخواهیم باشیم، در همان چارچوب حکومت است که باید اتفّاق بیفتد. با توجه به اینکه مدّعیان اپوزیسیون خارج نشین، امتحانات خود را بارها و بارها پس داده و اثبات کرده اند که کلّا بی استعدادند و مدام رفوزه میشوند، در نتیجه باید امیدوار بود که تیمی بیست نفره از درون حکومت، برخیزند و کلیدی ترین ارگانها را در اختیار خود بگیرند، چیزی شبیه کودتا.
اصلا لازم نیست کسانی را بکشند یا خونریزی کنند. کافیست که پستهای کلیدی را تسخیر و در اختیار خود بگیرند و اشخاص شرور را در جایی محبوس نگه دارند بدون آنکه خون آنها را بریزند. سپس چند برنامه کلیدی را اجرا کنند.: 1- از شبکه های اجتماعی رئوس اساسی را اعلام کنند، مبنی بر اینکه از امروز به بعد، اسلامی از پسوند جمهوری ایران حذف میشود 2- تمام زندانیان سیاسی آزاد میشوند 3- قداست جان و زندگی، خدشه ناپذیر است 4- تمام حوزه ها بسته و تعطیل و کاست آخوندها ابطال میشود . 5- تمام نیروها از سپاه و بسیج و غیره و ذالک در ارتش ملّی ادغام میشوند 6- هیچکس محق و مجاز نیست که شعار «مرگ بر ...» سر دهد، خاطی مُجرم محسوب میشود 7- تمام ایرانیانی که در سراسر جهان پراکنده اند، میتوانند بدون هیچ تشویش و دلنگرانی برای آباد کردن میهن و همیاری به خاک وطن بازگردند 8- مردم ما با تمام مردم جهان از در صلح هستند و هیچگونه جنگی با هیچ کشوری نداریم و نمیخواهیم که داشته باشیم. 9- هیچکس محق و مجاز نیست که به جای مسئولین، در مقام قاضی و مدعی العموم به زندگی و جان دیگری، تعرّض کند 10- ایران، مادر تمام آنانیست که ایران را دوست میدارند و برای سرفرازی و سربلندی و آبادانی آن تلاش میکنند و مسئولانه قدم برمیدارند.
کیانوش جان. در تمام این فاصله نیز موسیقی و رقص و آواز و از تمام شبکه ها باید پخش شود. آنگاه خودت با چشمان خودت خواهی دید که «جوانان ایرانی»، چگونه یک شبه، ره صد ساله را طی خواهند کرد؛ زیرا راهی در برابر آنها گشوده شده است که حقیقت و عینیّت دارد. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آتش بر فراز دماوند
دروود بر کیانوش عزیز،
مختصری حرفهای شاید مفید و انگیزنده.
ایران، نپال نیست. جوانان ایرانی نیز، جوانان نپالی نیستند. وضعیّت جغرافیایی ایران هم، وضعیّت نپال را ندارد. شرایط حاکم بر ایران، شرایط و وضعیّت کشور نپال را ندارد. ایران و مردمش در هر زمینه ای، همواره «خاصّ» بوده اند و قبق مخصوص خود را دارند.
در نظر بگیر، روزی روزگاری، مبارزی به نام «کیانوش توکّلی»، چه رویاهایی در سر داشت و چه خیالات رنگین کمانی؛ یعنی کیانوشی که یکی از جوانان همچون میلیونها جوان ایرانی در عصر خودش بود با تمام انرژی که جوانان هر دوره دارند. چریک بود و سررشته از انواع و اقسام نبردها. در زیر و بم تحوّلات اجتماعی و روزگار، سالها میگذرند و کیانوش توکّلی دیگرسان میشود؛ ولی همواره همانی میماند که بود، پر از شور و اشتیاق برای دیگر شدن و دیگر زیستن. یه روزی میاد و میگه من، تجربه ها دارم از مبارزه و یادش میاد قصّه مادر بزرگش را که براش از «دریا»، سخن گفته بود. اون در میان تمام جوانان عصرش، از رویای دریا، شب خوابش نمیبُرد و مدام در فکر «دریا» بود و رفتن به راهی که به دریا میرسید. هنوزم همون فکر دریا، رهایش نمیکند و این بار از راهی و طریقه ای دیگر اقدام میکند. کیانوش آمد و تمام یک ساختمان ده طبقه را (= بخوان حکومت فقاهتی) وجب به وجبش را «دینامت گذاری» کرد. تمام محیط اطراف ساختمان را خالی کرد. بعدش کابلی به طول یک کیلومتر را برای منفجر کردن تهیه کرد. همه چیز آماده بود. کیانوش با لبخندی بر لب، فتیله را آتش زد و فتیله سوخت و سوخت و سوخت تا رسید به ساختمان ده طبقه. امّا هیچ انفجاری صورت نگرفت. کیانوش، مات و متحیّر موند که چرا؟. همه چیز درست، برنامه ریزی شده بود. چرا، هیچ انفجاری صورت نگرفت؟. هر چقدر با خودش کلنجار رفت، به کشف معمّا موفّق نشد. جرات هم نمیکرد که برای کنترل، نزدیک ساختمان شود، زیرا میترسید که انفجار، هر لحظه اتّفاق بیفتد. در همون لحظه یه نفری پیشش اومد و مشکل را جویا شد، کیانوش همه چیز را حکایت کرد. طرف، بعد از اندکی تامّلات به کیانوش گفت: «رفیق عزیز! تجربه ات، حرف نداره. ولی این بار، یه چیز را دقیق چک نکرد؛ آنهم باروتها بودند. آنچه که تو در وجب به وجب ساختمان تعبیه کردی، باروتهای نم کشیده بودند. به همین دلیلم، هیچ انفجاری صورت نگرفت!».
کیانوش جان. مردم ایران خسته اند حتّا همان جوانان. خسته از همه چیز. حتّا از مردن. از حضور و وجود خودشون. مردم ایران به هیچکس، هیچ اعتمادی ندارند. نه آب دارند. نه برق دارند. نه آینده دارند. نه امنیّت دارند. نه اعتبار دارند. نه حتّا خاک آبا و اجدادی خود را مالک هستند. هیچی ندارند، سوای جانی بر کف و حوصله ای به شدّت لبریز شده و تا حدّ طغیان آتشفشانی. امّا پای رفتن ندارند و امیدی به ثمربخشی فریادها و خیزشها و مقاومتهای خود نیز ندارند. تکه پاره شده اند. در احساس. در غرور. در تاریخ. در فرهنگ. در هر چه تصوّرش را بکنی.
آنچه امروز میتواند ایران را زیر و رو کند، ممکن است زدن جرقه ای در جایی باشد که به مخیله هیچ احدی نیز خطور نکند. وقتی هم که آتش در جنگل بیفته و باد موافق نیز برقرار باشه و محصول سوختنی نیز خشک خشک باشد، خاموش کردن آتش، کار هر کسی نیست سوای خود به خود خاموش شدن آتش در خاکستر خویش.
(...... ادامه)