رفتن به محتوای اصلی
شنبه 14 شهریور 1405 - Saturday, 5 September 2026

در محاق بودنِ تاریخ و فرهنگِ ایران

در محاق بودنِ تاریخ و فرهنگِ ایران

تاریخ نگارش:08.09.2025 


 در محاق بودنِ تاریخ و فرهنگِ ایران

[..... تغییرات بزرگ و بنیانی که گهگاه در قوانین اساسی و ساختار جوامع رخ می‌دهند، نه صرفاً نتیجه تصادف هستند و نه ناشی از کاربست زور و خشونت و قدرت. علّت واقعی تحوّلات باید بسیار قدرتمند و در عمق وجود انسانها ریشه داشته باشند. اگر قوانین جوامع امروز، همانند گذشته ها در دوران باستان نیستند، دلیلش این است که خود انسانها دستخوش تغییر شده اند. پیوندها و گسستهایی که میان بینش و تصوّرات انسانها در تقابل و تضاد با نظم اجتماعی یک ملّت به وجود می آیند، اثبات میکنند که چرا بعضی مواقع، ثبات حُکمفرماست و گاهی انقلاب و دگرگشت در مسائل حقوقی و سیاسی رخ میدهند. خوشبختانه، گذشته هرگز برای انسانها به طور کامل نمی‌میرد و محو نمیشود. گذشته، ممکن است که فراموش شود؛  امّا انسانها همواره گذشته ها را در روح و روان خودشان حمل میکنند؛ زیرا در هر دوره‌ای از دورانهای تاریخ میهنی، انسانها، محصول و جمعبندی همه دوره‌های پیشین هستند. اگر هر انسانی به ژرفای روح خودش بنگرد، میتواند ردّ پاها و تفاوت دوره‌های مختلف تاریخی را بازشناسد و دریابد که چه چیزی از هر دوره در وجود او به یادگار مانده است.]  

[La Cité antique – Numa Denis Fustel de Coulanges (1830–1889) - Éditions Flammarion – Paris – 1997, P. 3/4]

این جُستار مختصر، توضیحی در باره تضاد حکومتگران ایران از گذشته های دور تا همین امروز با پرنسیپها و بُنمایه های فرهنگ مردم ایران است و انگیزه من برای نوشتن آن، شرحی موجز و بازشکافنده در باره مُعضل ذهنیّت رایج و شایع و مسلّط شده در دامنه تحصیل کردگان و کنشگران و آکادمیکرها و پژوهندگان ایرانی است و نه فقط صرفا پاسخی به دیدگاه آقای «روزبه». خلاف کثیری از انسانها که در تقابلهای مختلف عقیدتی/ایدئولوژیکی و مواضع سیاسی هستند، من همواره میکوشم که به اصل موضوع مشاجره ای بپردازم. وضعیّت امروز ما ایرانیان ایجاب میکند که به جای دعوا مرافعه ها و کشمکشهای عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی/نظریّه ای یا به قول مغرب زمینییان - «پُلمیکی» - به اصل مُعضلات و مسائل بپردازیم و در صدد بازشکافی و تفهیم و سنجشگری موضوعها کوشش کنیم. هر موضوعی که با آیین کشورداری و مناسبات اجتماعی انسانها به صورت حادّ مطرح شود، ریشه هایش تا کهنسالترین دامنه های تاریخ و فرهنگ مردم امتداد دارند. بنابر این، هیچ موضوعی را نمیتوان با نادیده گرفتن پسزمینه های تاریک و خاکستری آن به حلّ و فصلش امیدوار و کامیاب بود؛ زیرا مشکلی که تداوم داشته باشد و نتوان آن را در «اینجا و اکنون» بر طرف کرد، بی گمان، عمق ریشه های آن را باید در دامنه هایی کنکاوی کرد که حتّا بیرون از دایره امکانهای مقّاش راسیونالیستی هستند.  
الف)- من قبل از اینکه بخواهم به اصل مطلب بپردازم، لازم میبینم که در باره نتیجه گیری آقای «روزبه»، توضیحی کوتاه بدهم .  کاربست امثله در جستارم از مناسبات زندگی روزمره برای تفهیم اصل موضوع است. در دیدگاهم ذکر شده است که «من مورّخ نیستم و شما نیز مورّخ نیستید». پرسشی که بلافاصله به ذهن آقای «روزبه» رسیده است و کاملا پرسش به حقّی است، این است که «اگر من، مورّخ» نیستم، پس چگونه در باره تاریخ  ایران از عهد کهن تا امروز میتوانم یا مُحقّ و مُجازم که نظری انتقادی داشته باشم؟. پرسش آقای «روزبه»، صحیح طرح شده است، امّا نتیجه ای که از آن گرفته است، کاملا خطاست.
فرض کنیم هم من، هم آقای «روزبه»، هر دو به بازی فوتبال تا حدّ جنون عاشقانه، دلبستگی داشته باشیم و نه تنها از تاریخ و تکنیکها و تاکتیکهای بازی فوتبال کامّلا آگاهیم؛ بلکه همچنین ممکن است که حتّا صاحب نظر نیز باشیم [نمونه به یاد ماندنی و ستودنی: زنده یادان مانوک خدابخشیان و عطا بهمنش]، امّا هیچ کداممان «داور مسابقه فوتبال» نیستیم. ما فوقش بتوانیم در باره نظارت و حضور داور در مسابقه فوتبال، نسبت به برخی از خطاهایی که میگیرد، نظری انتقادی – که حتّا میتوانند به حقّ نیز باشند – ابراز کنیم؛ امّا هیچکدام از ما در «مقام و موضع و مسئولیّت داور بازی» نیستیم. امیدوارم همین مثال ساده بتواند تفهیم کننده صحبتی باشد که کرده ام. 
ب) آقای «روزبه» و حتّا دیگران، اگر حرفی/انتقادی/شکایتی/دیدگاهی/اعتراضی/فریادی/خشمی برای گفتن و بروز دادن دارند یا قصد دارند که صحبتهایی را در زمینه های مختلف تاریخی و فرهنگی و اجتماعی مطرح کنند، قبل از اینکه بخواهند به آراء و نظرات متفکّران بیگانه متوسّل شوند، باید تمام همّ و غمّ خود را بر این تمرکز دهند که به قوّه نیروی فهم و شعور و درک و میزان تمییز و تشخیص فردی سخن بگویند؛ ولو به خطاها و برداشتها و کژفهمیهای ناخواسته آمیخته باشند. ما ایرانیان هیچگونه پیوند مستقیم با تجربیات تاریخی و فرهنگی و اجتماعی دیگر جوامع بشری نداریم تا بخواهیم خیلی راحت و بی دغدغه در باره چند و چون نتایج تحوّلات روحی و روانی و فکری آنها صحبتی کنیم. به همین دلیل، استناد کردن به آراء فرزانگان آنها، هیچگاه صحت ادّعاهای ما را اثبات نمیکنند؛ مخصوصا اگر نتوانیم ثابت کنیم که آنچه را متفکّران و فیلسوفان و استادان دانشگاهی باختر زمینییان گفته اند و منتشر کرده اند و ما به حرفهای آنها استناد میکنیم و رفرنس میدهیم، دقیقا همان معنا و منظوری را در مخیله خود داشته و دارند که ما از صحبتهایشان برداشت میکنیم. مزیّن کردن و الصاق و بازگویی آرا دیگران به پروسه قلمفرسایی ما هرگز نمیتواند خطاها و کژفهمیهایی را تبرئه و توجیه و به حقّ جلوه دهند که ما ایرانیان، خواسته و ناخواسته به عمق آنها درمیغلتیم یا به طور ناخودآگاهبود در بطن آنها گرفتار شده ایم و خبر از پسزمینه اینهمه کشمکشهای لفظی و نظری و پراکتیکی با همدیگر نداریم. انگیخته شدن از آراء و ایده های متفکّران و فیلسوفان و نویسندگان و شاعران و هنرمندان و فرزانگان و نامداران تاثیر گذار، سوای متابعت کردن و تسلیم شدن به دیدگاههای آنهاست. انسان خودش به سخن گفتن در آید و بنویسد، بهتر میتواند بگوید که دردهایش چیستند و از چه چیزهایی در عذاب است؛ ولو سخنگویی و نوشته هایش، تته-پته گویی باشند.
پ)- آنچه را «تاریخ» مینامند در حقیقت، گستره ایست که کنشها و واکنشهای انسانها را در آزمونهای مختلف به محک میزند. مهم نیست که تاریخ هر ملّتی، چقدر قدمت دارد، ولی مهم است که بدانیم نیروها و سوخت و سازها و تنشها و گرایشها و رویدادهای انسانی بر چه اساسی زاییده و پدیدار شده اند و به کدامین نتایج انجامیده اند و به چه درد نسل امروز و فردا میخورند؟. آنانی که تاریخ ملّت خود را؛ ولو از سر اعتقادات مذهبی و فرقه ای و ایدئولوژیکی باشد، بسیار نفرت آلود و چندش آور تشخیص میدهند و بخواهند که فقط در موضع انکار جبهه گیری کنند [=کاری که مذهبیون و ایدئولوژیگرایان با شدّت و حدّت سرسام آور، وظیفه و تکلیف شریف خود میدانند]راه به جایی نخواهند برد، زیرا از این طریق، نه تنها نخواهیم توانست آن را بشناسیم؛ بلکه در ما و با ما و بر ذهنیّت ما سیطره خودش را حفظ خواهد کرد. تفاوت مذهبیون امروزی از دوران سیطره یابی گیوتین الهی آخوندها با مذهبیون قبل از فاجعه 1357 در این است که مورّخین اسلامی از دوران سلسله طاهریان تا عصر مشروطه، حدّاقل شعور و فهم و سواد این را داشتند که اسلامیّت را از برآیندها و زیر مجموعه تاریخ و فرهنگ ایران میدانستند و سعی بر توجیه به حقّ بودن آن میکردند. آنها هیچگاه و هرگز «تاریخ و فرهنگ ایران» را انکار نکردند و از در خصومت با آن نیز بر نیامدند تا فقط اسلامیّت را به کرسی بنشانند؛ بلکه همواره خود را امتداد و اوج و قلّه پیشینیان میدانستند.
به تاریخ نیاکان خود نباید کور کورانه بالید؛ گیرم که خیلی دورانهای ستودنی و چشمگیر و شگفت انگیزی داشته باشد. همینطور نباید فقط شرمنده و خجول بود و احساس حقارت کرد؛ ولو مملوّ از نکبتها و جنایتها و ویرانگریها و خباثتها و غارتگریها و کشتارها و خونریزیها و سرکوبها و تجاوزات بوده باشد. تاریخ، میدان و عرصه گلاویزیهای رنگارنگ نیروها و گرایشها و تمایلات و زیر و بمهای متنوّعی بوده است که پیامدهای گوناگونی را برای انسانها و زیستبوم آنها داشته است. به همین دلیل، اندیشیدن و رویکرد پژوهشی باید با بینشی بسیار فراخ دامنه و توام با هوشیاری و بیدارفهمی و دریادلی بدون هیچ حُب و بُغض و پیشداوری باشد.  تاریخ را باید از آن خود کرد و خوب گوارید و فهمید تا بتوان با اندیشیدن انتقادی در باره میراث نسلهای درگذشته به «کشف و شناخت» تخمه های اندیشیدن دست یافت برای پی ریزی مناسبات کشوری و اجتماعی و جهانی نسل دوران خود. تاریخی را که ما تحریف و تکذیب و تمسخر و تحقیر یا به شدّت با صلابت و آراسته میکنیم، تاریخیست که به تار و پود وجود ما سفت و سخت میچسبد و مدام باری بر دوش و مانعی صعب بر سر راه شناخت و جستجو میماند.
اندیشیدن در باره تاریخ گذشتگان هرگز به معنای «تقلید و کپیه برداری» از درگذشتگان نیست که ناممکن بودنش اظهر من الشّمس است؛ بلکه «انگیخته شدن» از هنرهای «آفرینشگری آنها» برای زاینده و پرورنده و شکوفا کردن استعداد هنرمندیهای نسل دوران خویش است. هیچکس نمیتواند گذشته ها را بازسازی و احیاء کند. در زمان فیزیکی نمیتوان هرگز بازگشتی داشت؛ زیرا هر بازگشتی، تغییر است و تکرار گذشته نیست. کسانی که به تاریخ گذشته سرزمین خود می نازند یا شرمنده از آنند، هر دو گرایش، راه را بر شناخت تاریخ سرزمین و مردم خود به شدّت مسدود و امکانهای زایندگی نسل معاصر را با مخاطرات هولناک روبرو میکنند. تاریخ فقط «گستره» ایست برای آزمودن هنرها و توانمندیها و استعدادها و ژرفبینیها و تفکّرات بدیع و ایده های تازه نسلهای متمادی مردم هر سرزمینی و به یادگار گذاشتن انگیزشی تخمه تجربیات غنی. یا ما امروزیان شعور و فهم برای یافتن تخمه های ایده ها و افکار نیاکانمان را داریم و میکوشیم که به کاشتن آنها در خاک شخم زده وجودمان تلاش کنیم و با اندیشیدن انتقادی به پرورش و بالندگی آنها در دوران خویش کامیاب شویم تا «تاریخ دوران خود» را بیافرینیم و سرمشق و الگوی انگیزشی برای نسلهای پس از خود شویم، یا اینکه ما در زیر بار تاریخ هزاره ای فقط حمّال میمانیم و کوبیده و پوسیده و مضمحل میشویم. تاریخی که نتواند ما را برای آفریدن راههای نو و کاوشگری در تمام عرصه مجهولات بشری برای کشف و شناخت بدایع و تجربه های دیگرسانی بیانگیزاند و همپایی کند، تاریخ نیست؛ بلکه میراثیست شوم که «افتخار آمیز یا ننگ آور بودن آن»، هیچ دردی از معضلات و مسائل عصر ما را پاسخگو و درمانگر نیست.    
اکنون میپردازم به اصل موضوع جستارم.
1- تاریخ و فرهنگ ایران در «محاق کامل» است. «محاق» به معنای پوشیده شده/پنهان شده است؛ یعنی پرده استتاری که بر چیزی کشیده شده است و از دیده شدن آن، ممانعت میکند. تاریخ کتبی و تدریسی ایران تا امروز بر شالوده «ویرانه ها و نشانه ها و بازمانده های مادّی و معنوی متعدّد» از طرف بیگانگان، کاویده و پژوهیده شده است که از زبان «تاریخ نگاران باستان» تا «پژوهشگران معاصر» - چه بیگانگان، چه ایرانیان- تحریر شده و تداوم آورده است. امّا آنچه در اینهمه تواریخ کتبی و منتشر شده خیلی به ندرت و سر سوزنی یا بهتر بگویم هیچ ردّپایی از آن را نمیتوان پیدا کرد، همان «تاریخ فرهنگ مردم ایران در جامعیّت اقوامش» است که در واقعیّت زیستی و سنّتها و آداب و رسوم و اعتقادات و هنرهای دستی و مناسبات و معاشرات مردم و آفرینشهای متنوّع آنها در زمینه های مختلف و داستانها و قصّه ها و متلها و ضرب المثلها و جشنها و سوگواریها و زاد و مرگها و غیره و ذالک پا به پای تاریخ تحریری و شایع و رایج و غالب شده بر اذهان تداوم داشته و تا همین امروز با حکومتگران حاکم و کاتبانشان در تنش و تضاد بوده است. تاریخ تحریری و تدریسی ایران، تاریخ فرهنگ مردم ایران نیست؛ بلکه تاریخ فاتحین و حاکمین و خونریزان و ویرانگران ایران و خاصمان فرهنگ مردم ایران است.
وقتی که ما بخواهیم با بینشی مستقل اندیش و کنجکاوی ناشی از عطش داشتن برای «شناخت بی غرض و مرض» به بررسی تاریخ «فرهنگ مردم ایران» بپردازیم، بلافاصله به تضاد آن با «تاریخ تحریری و غالب شده» پی میبریم؛ زیرا تواریخ تحریری، مدام از «ابرهای سیاه گسترده بر سراسر وطن = حکومتگران مستبد و خونریز و جنگجو و جاه طلب» سخن میگویند؛ ولی «فرهنگ مردم ما» از «ماه تابان و آسمان پُر ستاره و کهکشان و خورشید و مزرع سبز فلک و زیباییهای خصال شگفت انگیز روح و روان و منش و جهان و کیهان و جانوران و طبیعت و غیره و ذالک». محال است که ملّتی/مردمانی/اقوامی، تجربه اصیل و بی واسطه از چیزهایی نداشته باشند و بخواهند یا بتوانند در باره همان چیزها صحبت کنند و بر اجرا و دوامشان پایورزیهای ستایش انگیز کنند. از هر چیزی که انسان، هیچ تجربه ای ندارد، بی شکّ، هیچ سخنی نیز نمیتواند در باره اش بگوید یا تصوّری از آن داشته باشد. حتّا خیالبافیهای انسانها بر تجربیات آدمها استوارند.   
2- آنانی که تا امروز به نام «مورّخ/پژوهشگر تاریخ» شناخته شده اند یا خود را به چنین اتیکتهایی مزیّن میکنند و صحبت از «تاریخ انتقادی ایران» میکنند، حقیقت این است که طبق آنچه نوشته و منتشر کرده و مدّعی هستند، اثبات کرده اند که نه تنها هیچ سررشته ای از «ترمینوس کریتیک/انتقاد/سنجشگری» نداشته و ندارند؛ بلکه کپیه برداری از روی دست همدیگر را با برچسب «پژوهش علمی» به خورد یکدیگر و مردم جامعه داده اند و همچنان میدهند. کسی/کسانی که سراغ «پژوهش انتقادی تاریخ» میروند، باید بتوانند تضاد و تقابل و کشمکش مردم جامعه را با حکومتگران، ریشه یابی و علّتکاوی کنند و سپس با زبانی سلیس و شفّاف و متّقن و مستدل، آبشخور و چرایی گلاویزی مردم اجتماع را با حکومتگران غالب و قاهر بر جامعه در گستره «پرنسیپها و بُنمایه ها و اصول بنیانی فرهنگ مردم» توضیح دهند و تشریح کنند تا پژوهش آنها «اعتبار دانشپژوهشی» داشته و فقط سیاهکاری محض نباشد.
صرف پرداختن به فراز و نشیب کنشها و واکنشها و اقدامهای حکومتگران و نتایج کلّی گرفتن و حُکم صادر کردن در باره تاریخ هر ملّـتی، اصلا و ابدا با «هنر تاریخپژوهشی و اندیشیدن در باره رویدادهای تاریخی»، کوچکترین سنخیّتی ندارد؛ بلکه فقط سیاهمشقنویسی ناشی از ماجراجویی فردی است برای نشان دادن خیالات ذهنی خود. تا امروز به هر گوشه ای که بنگریم فقط در باره «تاریخ تحریری و غالب شده بر اذهان ایرانیان»، قلمفرساییهای تاییدی و تکذیبی شده و همچنان با حرارتی مضحک اقدام میشود. هیچکس تا کنون نتوانسته است «نقش حکومتگران حاکم و ارگانهای تابع آنها را بر ایران از عهد امپراطوری هخامنشیان تا عصر استیلای گیوتین الهی به همّت آخوندهای تبهکار» در تضاد و خصومت و نفرت و جنگ وحشتناک و فرسایشی آنها علیه بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران بررسی و بازشکافی انتقادی کرده باشد. [من فعلا از تلاشهای فکری و ایده ای و پژوهشی و انتقادهای ژرفمایه و ستودنی زنده یاد «منوچهر جمالی (1929-2012) در مقام تنها استثنای بی همتای تاریخ ایران و جهان میگذرم]. 
3- «فرهنگ ایرانیان» که محصول قرنهای قرن باهمزیستی و معاشرت و نشست و برخاست و مراودات اقوام ایرانی و مهاجرین بوده است در «پرنسیپها و بُنمایه های گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی» به همدیگر سرشته و عجین و سفت و سخت درهمتنیده شده اند و زمینه ها را برای شکلگیری آیین کشورآرایی و فرمانروایی نخستین امپراطوری جهانی فراهم کرده بودند.  بُنمایه های فرهنگ ایران از خاک مستعد و بسیار بار آور اقوام ایرانی، زاییده و در اساطیر و بُندهشهای خجسته تبلور پیدا کرده اند و «خویشباشی ایرانیان» را رقم میزنند. بُنمایه هایی که هیچکدام از کنشگران و گرایشها و تشکیلات و گروهها و احزاب سیاسی معاصر، حاضر نیستند کوچکترین بهایی به آنها بدهند و آنها را به حیث «محور همبستگی و باهمآیی و همعزمی و همکاری» برای سرمشق و الگو و معاهده وجدانی و مسئولیّتی خودشان به حساب آورند؛ زیرا هیچکدامشان در فکر ایران و مردمش نیستند؛ بلکه دقیقا در همان دایره جاه طلبیها و حکومتگریها و سیّاسیگریهای حاکمان درگذشته و اکنون، سیر و سیاحت مدرنیته ای میکنند برای کسب قدرت و سیطره حکومتی. ایرانیان با گزینش شاهان و گامگذاری در بستر رودخانه تاریخ و فرهنگ جهانی بر این اصل و پایه و شالوده همواره ایستادند و پافشاری کردند که فرمانروایان باید بی چون و چرا و بدون امّا و اگر، مُجری و ضامن و نگاهبان و مدافع «بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان» باشند تا فرمانروایی آنها «حقّانیّت/لژیتیماتسیون» و «آفرینگویی و پشتیبانی مردم» را همپای با خود داشته باشند. هر گونه انحراف و تضاد و خصومت و تخریب و پایمالی و نادیده گرفتن «پرنسیپهای فرهنگ باهمستان» به هر دلیل و عُذر و بهانه ای که میخواهد باشد، بزرگترین و کلیدی ترین سند برای «خلع و در بند کردن» خاطیان محسوب میشود. فقط کسانی حقّانیّت به فرمانروایی دارند که در پایبندی و ضمانت اجرایی «بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگ»، شایستگی و هنر و فرزانگی خود را در میهن آرایی و جهانمداری به محک بزنند؛ در غیر این صورت، هیچگونه حقّانیّتی ندارند و حکومتشان غصبی است و شایسته و بایسته متلاشی کردن.     
4- پژوهش در گستره «تاریخ و فرهنگ» را زمانی میتوان آغاز کرد که در ابتدا یاد بگیریم چگونه میتوان و باید «ذهنیّت امروزی» خود را به کناری گذاشت و تنها با تکیه به نیروی فهم و شعور و قوّه تمییز و تشخیص فردی به کاویدن و اندیشیدن و سپس داوری انتقادی همّت کرد. کسانی که با ذهنیّت امروزی؛ بویژه ذهنیّتی که محصول چارچوبهای متعیّن شده آکادمیکی هستند و اکثرا با «پژوهیدن از بهر شناخت»، هیچ سنخیّتی ندارند و فقط برای بازتولید و بازگویی و تکرار مکرّرات در اشکال دیگر نوشته میشوند، نه تنها بر حجم کژفهمیها و تداوم اختلاطها و مبهم سازی و غلظت سیاهگونه وقایع و رویدادها و ادغام بی در و پیکر و بی معنی  کردن گذشته ها می افزایند؛ بلکه سدّی به بلندی و طویلی دیوار چین نیز در برابر تاریخ و فرهنگ مردم خود برپا میکنند. از میان اینهمه پژوهشگران ایرانی – برغم ادّعا داشتن در روش انتقادی – تا کنون یک نفر از خودش نپرسیده است که مثلا «بینش دوالیستی» که آن را به ایرانیان منسوب میکنند، از کجا آمده است و منظور و مقصود از آن چیست؟. صحت و سقم و قطعیّت آن را، چه کسانی بر پایه کدام منطق پژوهشی و اندیشیدن بی واسطه،  تحکیم و تثبیت کرده اند؟. همه پژوهشگران بدون هیچ پرسش و کنجکاوی فقط «تکرار» کرده اند چیزهایی را که «پژوهشگران بیگانه»، حسب داده های موبدان دیانت زرتشتی و متون لت و پار شده و دستکاری و تحریفی و تقلیبی بازمانده از گذشتگان و همچنین روایتهای تاریخ نگاران باستان و شواهد مادّی به همدیگر منگنه و به حیث «بینش کیهانشناختی و گیتایی» ایرانیان به ذهنیّتها تحمیل و تدریس و تلقین و تجویز کرده اند و به بازخوری آنها همچنان ادامه میدهند بدون کوچکترین بررسی انتقادی. 
کسانی که گفتارهای دیگران را تکرار میکنند، صحبتهایشان هرگز انتقادی نیست؛ بلکه آمینگویی و متابعت و دنباله روی محسوب میشود. پژوهش انتقادی به این معناست که پژوهشگر تلاش کند در درجه نخست از تحت سیطره آئوتوریته های معروف و صاحب نظر و استاد مسلّم پنداشته و امثالهم، خودش را آزاد کند و مدام به آراء آنها «رفرنس» ندهد؛ بلکه به فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص خودش ارجاع بدهد و سپس تمام آموخته هایش را به حیث ابزارهای راه پژوهشگری در نظر گیرد که کاربرد آنها مشروط هستند و چه بسا هیچ کمکی به پژوهیدن نکنند و باید روش تحقیق خودش را پیدا کند یا بیافریند. سپس با عزمی راسخ بخواهد که با تکیه به نیروی فهم و شعور و قوّه تمییز و تشخیص فردی بفهمد و دریابد، چه چیزهایی در گفتارهای دیگران، «واپس رانده و مستتر و بی ارزش و سطحی و خرافات و چرتیات و اعتقادات عوام و بی اهمیّتها و بدنام و زشت و ملعون و طرد شده ها و امثالهم برچسب زنی شده و به کنار گذاشته شده اند.» چنین اقدامی به معنای این نیست که آنچه برجسته و تحقیق و  مسلّم پنداشته شده اند، به طور کلّی بی اعتبارند؛ بلکه به معنای این است که دریابیم تا چه اندازه، مسلّم پنداشته ها، «خالی از غرض و مرض و کژفهمی» هستند و تا چه اندازه ای، «واپس رانده شده ها» به «صحت و دقیق فهمی و اصالت» آمیخته اند تا بتوان تصوّری تقریبا بفهمی نفهمی از پروسه «کشف حقیقت» به دست آورد.   
5- ایرانیان از اعصار کهن که نخستین امپراطوری جهانی را پایه ریزی کردند، آرمانها و آرزوها و ایده آلهای خود را با شکیبایی و صبوری و متانت و دریادلی و مقاومت شگفت انگیز؛ برغم تمام بدبختیها و فلاکتها و ذلالتها که از عواقب آرمانها و آرزوها و ایده آلهای خود کشیده اند،  همواره اهدافشان فقط بر این محور میچرخید و هنوز میچرخد که «حکومتگران/فرمانروایان/شاهان» بر شالوده بنُمایه های فرهنگ ایرانیان به کشور آرایی و جهانمداری اقدام کنند. ایرانیان در پرنسیپ گزند ناپذیری جان و زندگی، شکست خوردند [ که در واقعه و داستان غم انگیز و تراژیک اسطوره جمشید جم و با ارّه به دو تکه شدنش تبلور یافته است]، امّا هیچگاه و هرگز از چنین پرنسیپ بسیار عمیق اندیشیده و تجربه شده و بنیانی بازنگشتند و پشت به آن نکردند و مدام با بانگ بلند سرودند و خواندند که:
-    «میازار موری که دانه کش است *** که جان دارد و جان شیرین خوش است
-    پسندی و همداستانی کنی *** که جان داری و جانستانی کنی 
-    مکن خویشتن را زمردم کشان 
-    جانا روا نباشد، خونریز را حمایت  
-    چو بر تخت شاهی شدی بی‌نیاز *** به خون ریختن دست مگشای باز
-    به خون و به خنجر مکن زندگانی  ***که بی‌خنجر آید به دل مهربانی
ایرانیان در پرنسیپ دادورزی، شکست خوردند [واقعه و داستان غمبار و تراژیک اسطوره فریدون و پسرانش]، امّا هیچگاه و هرگز از چنین پرنسیپ بسیار کلیدی و اساسی و تجربه شده بازنگشتند و پشت به آن نکردند و با جنبشها و قیامها و پیکارهای مختلف در طول تاریخ هزاره ای بر آن همچنان پایورزیها کردند:
-    ستم ناپایدار است و بیداد رفتنیست *** بمانَد جز نکویی و نیکی نشانی
-    ستم‌ پیشه چون سر به گردون کشید***  ز گردون تبه شد چو دود آفرید
-    ستمگر چو با تخت و دیهیم رفت***  نماند از ستم جز بدنامی
-    فریدون فرخ فرشته نبود *** ز مُشک و ز عَنبَر سرشته نبود
-    به داد و دهش یافت آن نیکویی *** تو داد و دهش کن، فریدون تویی
ایرانیان در پرنسیپ مهرورزی، شکست خوردند [ که در واقعه و داستان غم انگیز و تراژیک اسطوره های ایرج، سیاوش، سیامک، بیژن، سهراب تبلور یافته است]، امّا هیچگاه و هرگز از چنین پرنسیپ بسیار عمیق و خجسته و دلچسب بازنگشتند و پشت به آن نکردند و مدام با بانگ بلند سرودند و خواندند که:
-    بیا تا جهان را به بد نسپریم
-    بنی‌آدم اعضای یک پیکرند *** که در آفرینش ز یک گوهرند
-    مکن بد به کس، کز محبت بمیری***  که در دوستداری بقا یافتی
-    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ***که در طریقت ما کافریست رنجیدن
-    از محبت، تلخها شیرین شود  ***از محبت، مسها زرّین شود
-    چو با خلق، مهرت بود یار تو *** نیارد بد آیین، سزاوار تو
-    چو خورشید باش ای برادر به مهر *** که با مهر گردد جهان پر ز بهر
-    به مهر آشتی، آسمان راستگار *** جهان بی‌محبت، سرایی است خوار
-    نه شمشیر، نه خنجر، نه تیر و کمان *** کند کار مهر، ای برادر، بدان
-    میازار کس کز تو ناید گزند ***که باشد فزون کار نیکوپسند
ایرانیان در پرنسیپ راستمنشی و پهلوانی و جوانمردی، شکست خوردند [ که در واقعه و داستان غم انگیز و تراژیک پهلوانان کشور آرا و میهندوستان بزرگوار و سلحشور تبلور یافته است]، امّا هیچگاه و هرگز از چنین پرنسیپ بسیار  مایه دار و تجربه شده بازنگشتند و پشت به آن نکردند و مدام با بانگ بلند سرودند و خواندند که:
-    به راستی گرای و دروغ مگوی *** دروغ، آفتِ جان و بنیادِ کوی
-    به راستی زنده گردد روان *** دروغی نَبُوَد جز به جان، دشمنان
-    به راستی، دل چو آیینه صاف گردد *** دروغ، پرده‌ای بر صفای جان گردد
-    نهان راستی گر کنی آشکار *** جهان را کنی پر ز نور و بهار
-    به صدق آی و زین راه غافل مباش *** که جز راستی نیست راهِ رُستگاش
-    صداقت چو خورشید، تابان بود *** دروغ است ظلمت، پشیمان بود
دیوان شاعران ایرانی، سرشار از تاکید مبرم و پیوسته بر بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران است که هیچگاه شعله های تابان آنها خاموش نشدند و همچون مشعلی پر فروز بر فرا راه مردم ایران درخشیدند و آنها را از تاریکگاههای رویدادهای تاریخ ناگوار و خونبار و ویرانگر ایرانی به مرغزارهای دیگر برای آزمودن آرمانها و آرزوها و ایدآلهایشان، همپایی و همسویی و نگاهبانی و محافظت کرده اند تا همین امروز. هیچکس نیز از میان اینهمه پژوهشگران مدّعو که به تفحّص در باره «تاریخ تحریری و مقبول حاکمان» میپردازند یک بار نیز نشده است که از خودشان بپرسند به چه دلیل در هیچ کدام یک از دیوان شاعران ایرانی از اعصار کهن تا امروز، به هیچ وجه من الوجوه، نامی از «داریوش و کوروش و خشایارشاه و کمبوجیه و زرتشت و امثالهم» نیست؛ بلکه فقط از «سیمرغ و فریدون و رستم و سهراب و ایرج و سلم و تور و سیامک و زال و سام و دیگر چهره ها و اساطیر ایرانی» سخن میرود؟. چرا و بر شالوده کدام دلایل هرگز ناکاویده و ناپژوهیده تا امروز؟.  
چرا در تمام دیوان شاعران ایرانی که سر تیتر «در مدح سلطان فلان و بیسار» را دارند، هیچ بحثی از سلطان نیست؛ بلکه از ستودن ارزشهای فرهنگی و تجربیات کلیدی باهمستان ایرانیان سخن رفته است؟. چرا؟. اگر مدّعیان پژوهش انتقادی تاریخ و فرهنگ نتوانند تفاوت و تقابل و تضاد و کشمکش «بُنمایه های فرهنگ ایرانیان» را با تاریخ تحریری حکومتگران به وضوح تمییز و تشخیص دهند و بررسی کنند، آیا محصول قلمی آنها، پشیزی ارزش نیز دارد؛ ولو برای هر سطری که نگاشته باشند، صدها منبع و ماخذ درجه یک را ردیف کرده باشند؟. هدف از پژوهش تاریخی - فرهنگی چیست؟. تولید تکرارگوییها و مشق نویسیها برای انجام تکلیف منزل و خط زدن آقا معلّم یا تلاش برای کشف حقیقت؟. کدامیک؟.  
6- اکنون اشاره ای برق آسا به تاریخ عصر «پهلوی دوم و پدیده چپ» میکنم. وقتی که ما بخواهیم در باره پدیده ای صحبت کنیم، خواه ناخواه از چشم انداز فردی و تجربیات و آموخته ها و شنیده ها و خوانده ها و غیره و ذالک به پدیده یا موضوع صحبت میپردازیم و دیگران نیز از چشم انداز خودشان و تجربیاتشان. اینکه هر کسی بخواهد چشم انداز و تجربیات شخصی خودش را به نظریّه ای عمومی و همگانشمول تعمیم دهد به همان اندازه خبط و خطاست که بخواهیم عکس قضیه را اجرا کنیم و از عمومیّتی همگانشمول به سپهر فردی چنگ اندازیم و در صدد تسخیر یا محو آن بر آییم.
معاصران همواره، میراثی را در تملّک خود دارند که وقتی میخواهند به چند و چون آن بپردازند، هیچ سهمی از خویشتن را در میراث به جا مانده نمیبینند و در نتیجه از هر جایی که شروع کنیم، تاریخ عظیم نیاکان را به حیث تاریخ خودمان میدانیم و میشناسیم با این تفاوت که تاریخ ارثیه ای، ابعاد بسیار چند معنایی دارد که با معنای ما از تاریخ که هیچ سهمی هنوز در آن نداشته ایم، همخوان و همتراز نیست. هر گاه ما از امروز شروع کنیم و به عقب برویم، بیشتر و بیشتر به داستانهای کهن میرسیم. هر گاه نیز از اعصار کهن، شروع کنیم و به سمت خودمان بیاییم، بیشتر و بیشتر به دایره تاریخ معاصرمان نزدیکتر میشویم. این «پروسه آینده را دیدن از نگاه حال و آغاز را دیدن از چشم انداز گذشته» باعث میشود که ما نتوانیم احکام قطعی در باره تاریخ نیاکانمان و خودمان صادر کنیم؛ زیرا هر حکم قطعی که صادر کنیم در تضاد با خود ماست که تازه، زاییده شده ایم و هیچ تاریخی نداریم سوای تاریخ نسلهای در گذشته. حتّا میتوان گفت که زندگی و داستان و وجود ما از قبل، بر ساختار و در کوره میراث نیاکان، سرشته و تفته و مشخّص شده است. سپس ما با رویکرد انتقادی به میراث نیاکانمان، کم کم و به تدریج از لحاظ «آگاهبود تاریخی»؛ نه آگاهی تاریخی، رشد می‌کنیم. نسل ما در دریای میراث نیاکانمان به حیث قطره ای به شمار می آید که میخواهد معنای تازه و گسترده‌ای را از «هستی خودش» جستجو و پیدا کند و دقیقا تفاوت نسلها در تاریخ هر مملکتی از بستری ریشه گرفته است که به میراث نیاکانان آنها تعلّق دارد.  
من همواره گفته ام و نوشته ام که «تاریخ عصر پهلویها» را باید در «پرانتز» گذاشت؛ زیرا ظهور و صعود و افول سلسله پهلویها در مقطعی از تاریخ ایران به وجود آمد که جامعه ایرانیان را در مقابل «اوجگیری نتایج پنج قرن تحوّلات اجتماعی و فکری عصر نو جهانی» قرار داد. به همین دلیل نمیتوان دوران پهلویها را به آسانی و قطعی در باره اش قضاوت جانبدارانه یا محکومیّت مطلق کرد. هنوز که هنوز است کثیری از اسناد در بایگانیهای سرّی محفوظ مانده اند و پسزمینه های رویدادها به شدّت مستتر هستند. کسانی که بخواهند بدون هیچ مسئولیّتی به قضاوت کردن کلّی و عمومی در باره عصر پهلویها اقدام کنند، نقش خود را چه در مقام مخالف، چه در مقام موافق، خدشه دار و بی اعتبار خواهند کرد. اگر بخواهیم حدّاقل جانب انصاف را رعایت کنیم، نیک است به تجربه ای ساده ار تحصیلات دوران متوسطه خود بیندازیم و محتویات کارنامه ای که اخذ کرده ایم. همه ما میدانیم که فرض کنیم رشته «علوم انسانی»، دروس متفاوتی را در بر میگرفت. هر دانش آموزی نیز در درسها، استعداد و توانایی فراگیری و امتحانی اش متفاوت از دیگری بود و نمرات مختلفی را اخذ میکرد. اگر فرض را بر این بگذاریم که دانش آموزی در «درس جغرافیا»، نمره «منهای هفت» میگرفت و در درس روانشناسی، نمره «بیست» میگرفت، در پایان سال از مجموع نمرات اخذ شده، «معدل دروس» را برآورد میکردند و به قبولی یا تجدیدی یا مردودی دانش آموز رای میدادند. اگر کسی بخواهد در ارزیابی میزان استعداد آموزشی شاگردی، «منهای هفت» را مبنا قرار دهد و قضاوت کند، پیداست که مرتکب خطایی فاحش شده است. عکس قضیه نیز صادق است. اگر کسی بخواهد «نمره بیست» را مبنای قضاوت قرار دهد، مرتکب خطایی فاحش شده است. دیدن استعداد و توانمندی آموزشی هر شاگری در جامعیّت دروس تحصیلی و نمرات اخذ شده و سپس گرفتن میانگین آنهاست که میتواند در باره تواناییهای تحصیلی هر شاگردی، گواهی دهد.
تاریخ عصر پهلوی دوم را نیز باید در کارنامه اقدامهایش در ابعاد مختلف در نظر گرفت. با تمرکز کردن بر بُعدی از عملکردها و روشها و اقدامهای زمامداران دوران پهلوی دوم – که فقط خشونتها را برجسته کنند -  نمیتوان و نباید به قضاوت کلّی و قطعی تقلّاها کرد. کسانی که به چنین کاری اقدام کنند، قضاوتشان، آلوده به «غرض و مرض» است و با داوری بی طرف و دادورزانه سنخیّتی ندارد. در نتیجه، من فقط پرتوی کوتاه بر مُعضلی می افکنم که خودش را «چپ» می نامد و قربانی عصر سلسله پهلویها. 
اگر سرگذشت «چپ» را با «حزب توده» که در دوران «پهلوی اول» ایجاد شد در نظر بگیریم تا فاصله رویداد فاجعه بار 1357 که دیگر سازمانها و گروهها و گرایشها و تشکیلات چپ به وجود آمدند، میتوان به ضرس قاطع گفت و اثبات کرد که آنچه به نام «چپ» در ایران شکل گرفت، اصلا از لحاظ تاریخی و فرهنگی با «جامعه ایرانیان»، هیچ سنخیّتی نداشت و هنوزم ندارد؛ سوای اینکه فعّالان آن در خاک تاریخ و فرهنگ ایرانیان زاده و بالیده شده اند. آنچه در تاریخ عصر پهلویها به نام «چپ» برچسب خورده است، «چپ ایدئولوژیک» است که ذهنیّت عقیدتی آن، صرف نظر از رفتار اخلاقی-اجتماعی اش که در ساختار و کوره «فرهنگ ایران و شرایع اسلامیّت» تفته شده است، به طور کلّی در چنگال ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم-لنینیسم گرفتار بوده است تا همین ثانیه های گذرا. مثلا انسانی که «رند» است، هرگز مارکسیست نیست؛ زیرا رفتار رندی در تضاد با اعتقادات مارکسیستی است. 
آنچه که در سرزمینهای اروپایی و اسکاندیناوی و دیگر نقاط جهان به نام «Left/Link» شناخته و مطرح است، حتّا با «چپ ایدئولوژیکی ایرانیان» همترازی و همخوانی ندارند. جنبشهای «Left/Link» در کشورهای اروپایی از خاستگاه رویدادهای تاریخی و فرهنگی و مذهبی و فکری و فلسفی و اعتقاداتی مردم اروپا شکل گرفته و در واقعیّتهای کشورداری و اجتماعی واتاب پیدا کرده و مصدر کارکردی شده اند.  امّا چپ ایدئولوژیکی ایرانیان، نه تنها با تاریخ و فرهنگ مردم ایران، هیچ پیوندی ندارد؛ بلکه از نخستین لحظه های شکل گیری اش در تضاد و خصومت با تاریخ و فرهنگ ایرانیان تا همین امروز تلاشهای مخرّب کرده است و همچنان میکند. 
«چپ در ایران» با «اسطوره ایرج به حیث تصویر انگیزشی»، آغاز شد و در پروسه تاریخ رویدادهای اجتماعی و کشوری مردم ایران در «خیزشهای مانی و مزدک و بابک خرّمدین و مازیار و مرداویج و ابومسلم خراسانی و جنبش یاوگیان و امثال اینان و کثیری از گمنامان تاریخ ایران» دوام آورد. آنچه که این روزها خودش را «چپ» می نامد، زمانی میتواند موثّر واقع شود که با بُنمایه های فرهنگ و جنبشهای تاریخی ایران بتواند پیوند زایشی-آفرینشی بزند و خودش را به حیث «چهره ای از تاریخ و فرهنگ ایرانیان» پدیدار کند؛ نه اینکه تمام عمر به ذهنیّت ایدئولوژیکی مارکسیسم-لنینیسم مبتلا بماند و هیچگاه و هرگز به استقلال فکر و قائم به ذات شدن نرسد. آنانی که به دنبال «کارل هاینریش مارکس و حواریونش» افتاده اند و پیوسته به او و دیدگاههایش همچون «رسول» اقتدا میکنند، انسانهایی هستند که از چنبره «صغارت خود خواسته» هنوز در نیامده اتد تا بخواهند و بکوشند که بر پاهای مغز اندیشنده خود بایستند و راه خود را بیافرینند بدون امریّه ها و احکام آئوتوریته ها.  تمییز ندادن تفاوت «چپ ایدئولوژیکی» با «چپ ایرانی» باعث میشود که تنش و تصادم و خصومت بین «ایدئولوژیگرایان و فرهنگ غربالگر ایرانیان»، هیچ پایانی نداشته باشد و جامعه مدام در تلاطمهای تخریبی و تنش زا غوطه ور بماند.   
در خاتمه برای پرهیز از جزئیات و طول و تفصیل، تاکید میکنم که ما ایرانیان معاصر تا نیاموزیم و نخواهیم که هدفمند با تکیه به فرزانگیهای سنجشی و بیدارفهمی و مسئولیّت با میراث تاریخی نیاکانمان روبرو شویم و منطقی از در بررسی و بازکاوی و سنجشگری مستدل و متّقن و بهره آور بر آییم و هنر «کاویدن و سنجشگری تاریخ و فرهنگ میهنمان» را با چشمان و مغز و فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی و جمعی بازکاوی نکنیم و بخواهیم که شبانه روز به حیث مطیع بودن و ادّعای کاذب «پژوهش علمی» فقط از چشم انداز بیگانگان به تاریخ و فرهنگ مردم خود بنگریم، خواه نا خواه، محکوم و قربانی و ذلیل و خوار و زار تمام قدرتهای حاکم بر ایران و قدرتهای بیگانه خواهیم ماند؛ ولو از حکومتگران و بیگانگان با تمام وجودمان متنفر باشیم و گریزان. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!