رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 17 خرداد 1405 - Sunday, 7 June 2026

در انتهای آینده , ناهید کشاورز

در انتهای آینده , ناهید کشاورز

در انتهای آینده
از جمع دوستانه‌ای که این بار میزبان ناهید کشاورز نویسنده‌ی «کتاب در انتهای آینده» بود، بیرون آمدم و فکر کردم وقت نشد همه ی حرف‌هایم را در مورد کتاب بگویم. حالا اینجا می‌نویسم. 
کتاب‌های ناهید کشاورز چند سالی است که قدم به قدم ما پیش می‌روند، به نظرم می‌شود به او گفت نویسنده‌ی تبعید یا حالا مهاجرت. خودش را محدود نکرده، ولی دنیایش دنیای ما تبعیدی‌هاست که سفرمان دیگر دارد خیلی طولانی می‌شود؛ هم خودمان و هم زادگاه‌مان، آرزوهامان، دلنگرانی‌ها و رویاهامان، روابط‌مان با میهن و با اطرافیان، انتظارات‌مان از زندگی  و از خودمان، همه و همه در طی این چهل سال (حالا کمی بیشتر یا کمتر) عوض شده و کار نویسنده را برای ترسیم این دنیای در حال تغییر دشوار کرده است. دیگر نه می‌شود در مورد عشق دوران جوانی نوشت یا تلاش برای به دست آوردن موقعیت اجتماعی بهتر، حتی به نظرم گلایه کردن از جامعه‌ی میزبان و تنهایی ناشی از عدم ارتباط هم جواب نمی‌دهد. به راستی دلمشغولی‌های ما به جز ایرانْ چه چیزهای دیگری است: نویسنده به آن‌ها می‌پردازد؛ دوران بازنشستگی و این سؤال که در پس ذهن همه ی ما هست«همین بود؟» در انتهای آینده بدون اینکه بخواهد در نقش دانای کل نصیحت کند و راهکار نشان بدهد، ما را به میهمانی خانواده‌ای می‌برد که احساس می‌کنیم به شکل خطرناکی آشناست. همان اواسط کتاب می‌بینیم که نگران‌شان شده‌ایم، یا شاید نگران خودمان و می‌خواهیم بدانیم که آن‌ها چه پاسخی دارند. کتاب بیشتر به مرد خانواده می‌پردازد که به نظرم زیاد هم به الگوهای جنسیتی نمی‌خورد و این خوبست. گذشته را بیشتر به شکل کوله‌باری سنگین بر پشت مرد می‌بینم که نه سبکبار است و نه شاد که بشود با آن طعم تلخ پیری و تنهایی و غربت را شست و برد. فقط شاید بتوان گناه زندگی فعلی را به دوش آن انداخت. مرد می‌خواهد کاری کند، تصمیمی در سر دارد که به زبان نمی‌آید ولی حدس می‌زنیم چیست. او کلافه از زندگی نکرده، خواستار تغییر است ولی نمی‌داند از کجا شروع کند، با چه کسی در موردش حرف بزند و به نظرم همین که برزبان نمی‌آید نشان از آن دارد که فقط یک طرح ، یک احساس و یک رویاست، نه چیزی بیش از آن. به نظرم تنها رؤیای کتاب هم نیست.شاید هر چه احساس زندگی نکرده، قوی‌تر باشد، رؤیاها هم پررنگ تر می‌شوند. از دور چراغی روشن است و ما نورش را، گرمایش را هر چند لرزان و کم رمق در تمام کتاب احساس می‌کنیم  و آن کافه‌ی دایی جان است، برای قهرمان داستان همان بخش خوب خاطره که گرما و نورش از همان دوردست هم روشن می کند، گرم می‌کند و امید می‌دهد. رؤیای بعدی ایجاد در تغییر در میهنی است که هر روز از آن بیشتر فاصله می‌گیریم. به نظرم ناهید کشاورز در توصیف حال بسیاری از هم وطنان در رویارویی با جنبش مهسا بسیار موفق بوده. قهرمان داستان ما و همسرش از آن دسته مخالفین همیشه در صحنه نیستند. موج جنبش آن‌ها را به خیابان آورده و تمام زندگی‌شان را تغییر داده و با تمام شدن دوباره به خود بازگشتند. فکر می‌کنم نویسنده خواسته آن خواست سرکوب شده‌ی خیلی از ما را که تغییر را می‌خواهند ولی امیدشان را به آن از دست داده‌اند، نشان دهد. 
کتاب که تمام می‌شود، یک جوری احساس آرامش می‌کنی، انگار قرار نیست کار زیادی بکنی، انگار اینکه کار زیادی نکرده‌ای هم اهمیت چندانی نداشته و ندارد. انگار آینده هم راهی دیگر پیش پایت نمی‌گذارد که بتوانی با شور و شوق به آن پا بگذاری.

گلناز غبرایی

Facebook

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

هوشنگ اسدی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!