رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه 28 بهمن 1404 - Tuesday, 17 February 2026

زنان ایرانی و پُرسمانِ آزادی

زنان ایرانی و پُرسمانِ آزادی

تاریخ نگارش:02/09/2025

زنان ایرانی و پُرسمانِ آزادی

[در نکوهیدن تعرّض به ارجمندی زن جوانی که قربانی تجاوز چهار جوان جاهل و محصول شاهکاری تعلیم و تربیتی حکومت فقاهتی شد و زنان و دخترانی که هنوز در گوشه و کنار مملکت، قربانی شهوت حریصناک اسلامیّت فقاهتی میشوند]

[..... بی ‌تردید، گذر زمان هرگز نمی‌تواند اشتیاق به آزادی را از دلها بزداید. بارها در تاریخ دیده‌ایم که در شهری، آزادی را کسانی دوباره به دست آورده‌اند که خودشان هیچگاه آن را تجربه نکرده بودند؛ بلکه تنها از طریق روایتهای نیاکان و پدرانشان با آن آشنا شده و به آن دل بسته بودند. همینان بودند که آزادی به غارت رفته را با پشتکار و از خودگذشتگی بسیار، بازپس گرفتند و حفظ کردند. حتّا اگر نیاکان و پدرانشان هرگز چیزی از آزادی نمی‌گفتند، باز هم کاخهای با شکوه و سر به فلک کشیده، تالارهای شور و شوق آفرین و قلعه ها و خرابه ها و ویرانه ها و نشانه‌های به ‌جا مانده از نهادهای آزاد و تاریخی، آنها را به یاد آزادی می‌انداخت. طبیعی است که شهروندان، همیشه مشتاقند بدانند که میراث فرهنگی نهادها در آغاز بر شالوده کدام مقاصد و بنیانها و پرنسیپهای نخستین پدید آمده‌اند.]  

[Le Istorie Fiorentine – NICCOLO MACHIAVELLI (1469–1527) – Forgotten Books – London - 2018]

وقتی که صحبت از «آزادی» میشود، بلافاصله اذهان، متوجّه متفکّران و فیلسوفان و استادان و سلحشوران و پیکارگران و نویسندگان و پژوهشگران و جنبشهای جهانی؛ بویژه باخترزمینیان میشوند که از دیر باز در باره «آزادی» اندیشیده اند و نتایج تامّلات و تفحّصها و مبارزات خود را عبارتبندی و در اختیار دیگران گذاشته اند. ولی در میان جامعه تحصیل کردگان ایرانی در هیچ نقطه ای از کره زمین، هیچکس تا امروز تلاش نکرده است که مفهوم «آزادی» را در گستره تاریخ و فرهنگ ایرانیان به کمک مغز اندیشنده و پرسنده و جوینده خودش بازشکافی کند و به معنایی درخور فراتر اندیشیدن و سپس صف آرایی انتقادی با معنا و مفهوم آزادی در کشورهای باختری کوشا شود. 
در باره مفهوم آزادی در سرزمینهای باختری تا بخواهیم و فرصت مطالعه وجود داشته باشد، میتوان صدها و هزاران رساله و شاهکار ستودنی را پیدا کرد؛ امّا در دایره آثار قلمی و گفتارهای شفاهی ایرانیان – نه شاعران کلاسیک ایرانی - که بنگریم از دیر باز، بویژه از عصر آشنایی ایرانیان با تمدّنهای باختری، نمیتوان اثری، رساله ای، جزوه ای پیدا کرد که به آزادی بر شالوده تجربیات ایرانیان، اشاره ای جمله وار کرده باشد. حتّا آنانی که صحبتهایی در باره «آزادی» کرده اند، منظور و مقصودشان، معلومات تقریبا بفهمی نفهمی از روند آزادی در کشورهای باختری بوده است.  مسئله «آزادی» در تجربیات تاریخی و فرهنگی باختر زمینیان که در اصطلاح «لیبرالیسم» واتاب پیدا کرده است، تا امروز در دایره قلمسوزیهای تحصیل کردگان و کنشگران ایرانی به آنچنان کژفهمی فاجعه باری آلوده شده است که هر گونه کوشش و زحمت برای پاکسازی کژبرداشتها و کژفهمیها و عوضی فهمیدنها و تحریف و تقلیب کردنها به فرصت و صبر استخوانسوز محتاج و ملزوم است؛ زیرا عواقب کژفهمی – بویژه در اذهان ایدئولوژیگرایان و مذهبیون ایرانی - باعث شدند که جامعه ایرانی به سنگلاخهای صعب العبور و بسیار فرساینده و متلاشی کننده مناسبات اجتماعی و کشوری درغلتد. 
برای پرهیز از هرگونه توضیح و تشریح اضافی، اشاره ای مختصر به معنای «آزادی» در کشورهای باختری میکنم. بحث در این زمینه، موضوع مسائل مردم میهن ما نیست و میتوان در این خصوص، اگر روزی روزگاری، وطن، وطن شد و بقایی از ایران و ایرانیان ماند، استادانی کاردان و سخن شناس و بیدار فهم اقدام کنند. آنچه که در دامنه تفکّر اروپائیان از اواخر قرن هیجدهم در باره «لیبرالیسم»، موضوع پرسشگری و اندیشیدن بود، به گرداگرد محور «آزادی» به حیث برترین هدف و مقصد فرد انسانی در چارچوب مناسبات اجتماعی قلمداد میشد. امّا از اواخر قرن نوزدهم و مخصوصا بعد از جنگ جهانی دوم در ابتدا در کشور آمریکا، معنای لیبرالیسم به سوی کفه «سیاست اقتصادی» سنگینتر شد و چربید.  کاربرد آن نیز در مسیر آمادگی جامعه برای واقعیّت پذیر کردن آرزوها و خواسته های جمعی بود که مشعلدار آن نیز در قدم نخست، کارگزاران «دولت» محسوب میشدند و خلاف گذشته به دایره خصوصی و شرکتهای آزاد با سهامداران داوطلب مقیّد نبود. در تعریف تازه از اصطلاح لیبرالیسم، مسئله رفاه انسانها بر آزادیها اولویّت داشت و معنای آزادی در پسزمینه خواست رفاه در سیاستهای اقتصادی دولتها نقش ایفا میکرد. برغم اینکه سنگین شدن وزنه اقتصادی به مسئله آزادیها باعث صدمات جبران ناپذیر میشد؛ ولی قبل از آنکه چنین وزنه ای بتواند غالب شود، متفکّران و فیلسوفان  برجسته ای به سنجشگری آن همّت کردند و توانستند وزنه سنگین اقتصادی را به نفع و شکوفایی و تامین و تضمین آزادیهای سیاسی دگردیسه کنند.
مسئله آزادی در جوامع باختری هیچوقت متعیّن نمیکند که فرد آدمی با آزادی خودش باید چگونه رفتار کند و هرگز اخلاق جامع برای احکام «بایدها و نبایدها» نیست. حقیقت این است که مقصد نهایی لیبرالیسم بر این محور میچرخد که حلّ و فصل مُعضلات اخلاقی را به تک تک شهروندان محوّل کند تا به شخصه بتوانند در باره بایدها و نبایدها تصمیم بگیرند. بزرگترین و مهمترین مشکلات اخلاقی در جامعه آزاد بر این اساس است که فرد آدمی در برابر وضعیّتهای مختلف، چگونه باید طبق آزادی فردی خودش رفتار کند. همین پرسش باعث شد که انسانها متوجّه ارزشهای رفتاری خود در دو بُعد متفاوت؛ ولی پیوسته شوند. یکی ارزشهایی که مناسبات انسانها را با یکدیگر رقم میزنند و  ارجگزاری و حرمت و رعایت و تامین و تضمین آزادی فردی تک تک آنها اولویّت بی چون و چرا دارد و یکی دیگر ارزشهایی که فرد فرد انسانها از طریق کاربست آزادیهای فردی در جامعه میتوانند کارساز و راهگشا باشند. در این زمینه، مسئله اخلاق لیبرالیستی و تفکّر فلسفی نقش کلیدی ایفا میکنند. 
ایده لیبرالیسم بر این پایه استوار است که فرد آدمی، موجودی ناکمال است و پیوسته در جستجو.  آنچه که از پیامدهای این ایده است، مسئله سامانبندی اجتماعی است و طرح این پرسش که چگونه میتوان فعالیّتهای اقتصادی شاید کثیری میلیونی از انسانها را سازماندهی و برنامه ریزی کرد؛ طوری که آزادیهای فردی و اجتماعی صدمه نبینند و باعث فروپاشی جامعه نشوند؟. در پاسخ به این سئوال مهم بود که ایده تقسیم قدرت و مبارزه با تمرکز قدرت پایه ریزی شد؛ زیرا تاریخ تمام جوامع بشری اثبات کرده است که بزرگترین خطر برای آزادی، تمرکز قدرت دربسته و کندویی در چنگال عده ای/کاستی/فونکسیونرهایی/خانواده ای/تشکیلاتی/کادرهایی و امثالهم است. همچنین اگر قدرت در دست سیاستگران احزاب و لابیگریها تمرکز پیدا کند، آزادی در خطر می افتد.  
قدرت داشتن برای اجرای کار نیک میتواند به همان اندازه، پیامدهای مخرّب داشته باشد که اقدامهای شرّ آمیز به تداوم شرارت امکان میدهند. کسانی که امروز به قدرت دست پیدا میکنند، میتوانند با سوء استفاده از آن، فردا خلع و محاکمه شوند. در نتیجه، نگاهبانی و تضمین و تامین آزادی، تنها رمز و راز و کلید دوام قدرت است. امّا اگر آزادیهای فردی و اجتماعی از طریق قدرت بخواهند محدود و نابود و سرکوب شوند، آنگاه کاهش دادن و محدود و مقیّد و در بند کردن و به حدّاقلترین درجه رساندن «قدرت و اقتدار» از اهمّ چفت و بست ایده «لیبرالیسم» محسوب میشود. اکنون بازگردم به تامّلی موجز در باره معنای «آزادی» در زبان و فرهنگ ایرانیان.
«آزادی» از ریشه «زادن» برگرفته شده است. زاییدن، پروسه حقّانیّت داشتن به زیستن است بدانسان که انسان در گوهر وجودی خودش هست. آن که میزاید، به زاییده شده، حقّانیّت به زیستن میدهد و هیچکس، هیچ ارگانی، هیچ حکومتی، هیچ قانونی، محقّ و مُجاز نیست که به زاینده و زاییده شده، کوچکترین صدمه ای بزند یا حقّ و حقوقی را از آنها دریغ کند. زنی که می زاید، حقوق انسانی زاییده شده را به تار و پود زاییده شده آمیخته است. به همین دلیل نگاهبانی از آفریده شده در حقّ و تملّک زنان است؛ زیرا آن که زاینده است، به ذات خودش فرمانفرما بر آفریده اش است. ناگفته نگذارم که «آفرینش» هرگز و هیچگاه و ابدا و اصلا با «خلقت در زبانها و اعتقادات بیگانگان»، اینهمانی معنایی و تجربی و معادله ای ندارد و اتّفاقا، «آفریدن و زاییدن» در تضاد عمیق و نفی «خلقت/خالق» است. کسانی که نتوانند تفاوت و تضاد دو مفهوم «آفریدن/زاییدن» را با «خلقت/خالق» از یکدیگر تمییز و تشخیص دهند، عمرا نخواهند توانست کوچکترین درک و فهمی از وجود خودشان به حیث انسان ایرانی داشته باشند. 
انسان در «آزادی» که هدیه مادران زاینده است، به زیستن در جهان، مختار و محقّ و آزاد است و این به معنای این نیست که در گستره «آزادی فردی» مجازیم که به «آزادی» دیگران تجاوز کنیم و پا را از گلیم حدّ و مرزهای فردی به ساحت مقدّس زندگی دیگران دراز کنیم. هر گونه تجاوزی که به آزادی دیگری لطمه بزند، جنایت در دامنه ارجمندی انسان و غارت حقوق مادران و تبهکاری در گستره منش/اخلاق اجتماعیست که خاطی باید کیفرداد شود. وقتی که مای ایرانی به اندیشیدن در باره «آزادی»، توانمند و مستعد و دلیر نباشیم، خواه ناخواه آنانی که هیچ فرّی ندارند با ربایش قدرت و تحکیم و تحمیل کردن اراده جاه طلبیهای خود به ملّت، اخلاق امریّه ای اعتقادات و ایدئولوژی و ذهنیّت نصوصی خود را تزریق اجباری خواهند کرد تا «آزادی» را در تمام جلوه های پدیداری اش، نیست و نابود کنند. آنها از هر  وسیله و امکانی استفاده میکنند و برای توجیه و تبرئه جنایتها و تبهکاریهایی که مرتکب میشوند خواه از راههای مستقیم خواه از راههای تایید و تصدیق اعمال خودسرانه شهروندان، در هر صورت، اقدامها به یک منظور و هدف دنبال میشوند؛ آنهم تحکیم سلطه حکومتگران غارتگر و بی مسئول و تبهکار. 
«آزادی» که محصول خجسته زنان ایرانی است و مالک حقیقی و اصیلش هستند در طول تاریخ هزاره ای ایران از عصر ساسانیان تا امروز به غارت و چپاول رفته است و اگر در فراز و نشیب تاریخ ایران، چشمه ها و درخششهایی بوده اند که برای بازگرداندن «آزادی» به غارت رفته به دامن «مالک و حقدار حقیقی» آن تلاش کرده باشند، در جنگ بیدادگرانه ای که حکومتگران غاصب، علیه نگاهبانان و پیکارگران و شورآفرینان اجرا کرده اند، «آزادی و مالک و حقدار آزادی» همواره سرکوب و محبوس و منفور و قبیح و از دامنه اجتماع و کشورداری، واپس رانده و گم و گور و تبعید شده است. 
پدیده «آزادی»، تجسّم تمام عیار و حضور به حقّ زنان در سراسر اجتماع و آیین کشورداری و دادگزاری است. بر شالوده بُنمایه های فرهنگ ایرانیان، فقط «زنان» هستند که حقّ داوری کردن دارند و دادستان کلّ و قاضی حقگزار محسوب میشوند؛ زیرا زاینده هستند و آفرینشگر. در بطن آزادی اهدایی زنان زاینده است که انسان، شکوفا میشود و بار و بر میدهد. جنگ فاجعه بار حکومت فقاهتی از راه ایدئولوژی مخرّب الهی و اخلاقیات متعفّن اسلامیّت علیه زنان و دختران ایرانی، در حقیقت ملموس و عینی و تهوّع آورش، جنگ علیه «آزادی» است به طور کلّی و در تمام دامنه های ممکنش. حکومت فقاهتی و اعوان و انصارش برای نابودی «آزادی» تا امروز به هر اقدام جنایتکارانه و تبهکارانه که توانسته است با تحکّمی استبدادی علیه «زنان و دختران ایرانی» اقدام کرده است و در همخوانی با شهروندانی که «محصول تعلیم و تربیتی اخلاقیّات متعفّن اسلامی» هستند به تداوم و استمرار جنگ خودشان علیه «آزادی» که در رُخسار بس بسیار زیبای زنان و دختران ایرانی چهره آرایی میکند، اقدامهای خبیثانه خود را به پیش برده اند. 
آزادی در تاریخ و فرهنگ ایرانی با «زنان» آغاز شد و ضامن و تامین کننده آزادی نیز «زنان» ایرانی بوده اند و هستند و در آینده ها نیز خواهند بود. جامعه ایرانی هیچگاه و هرگز نخواهد توانست به «آزادی» در ابعاد مختلف فردی و اجتماعی و کشورداری دست یابد؛ مگر اینکه «زنان و دختران ایرانی» به حیث مالک حقیقی و اصیل آزادی به تختگاه فرمانروایی خودشان بر کشور دارا و جم بازگردند و مصدر دادگزاری و مهرورزی و راستمنشی و میدانداری برای میهن آرایی و جهانداری شوند.  

1-    کشک ایرانیان و تغار خانگی

در اینکه هر گوشه و کنار دنیای مجازی و دنیای واقعی را که بنگریم، ایرانیان حسب درجه تحصیلاتی متفاوت و سطح فهم و شعور فردی به خودشان اجازه میدهند تا با خواندن چند تا کتاب ترجمه ای و احیانا تورّقی در برخی رساله های سطحی به زبانهای بیگانه در باره «متفکّران و فیلسوفان و ایده ها و افکار و جنبشها و تحوّلات دیگران»، اظهار لحیه های بی مغز و پایه بکنند، مبحثیست آشکار و به شدّت رسواگر فقر نیندیشیدن و بدبختی مزمنی که سالیان سال است گریبان تحصیل کرده و استاد و کنشگر و معلّم و قلم به دست ایرانی را در چنبره خودش گرفته است. 
هیچکس در فکر این نیست یا اصلا چنین پرسشی به ذهنش خطور نمیکند تا از خودش بپرسد که ما ایرانیان نیز خودمان قرنهای قرن است که «کشک وطنی» داریم و مستلزم سابیدن است همانطور که دیگران، کشک مسائل و مُعضلات خودشان را قرنهاست میسابند و از مزایا و معایبش بهره برداری میکنند، ما نیز موظّفیم که در «تغار مغز و شعور و فهم و آگاهی و نیروی اندیشیدن و سنجشگری» خودمان، کشک هزاران ساله شده مسائل و فلاکتهای میهنی را که سابیده نشده است و حتّا کپک نیز زده و بوی مشمئز کننده اش ایران و خاورمیانه و جهان را تسخیر کرده است، باید به سابیدن چند و چونش همّت کنیم و اصلا و ابدا در خانه و موضوعات بیگانگان فضولیهای آبروریزانه نکنیم. 
وقتی که ما نمیتوانیم حتّا دیوان شاعران و نامداران ایرانی را روخوانی کنیم و به بازشکافی ابیات آنها و استنباط تجربیات نهفته در آنها رغبت و تمایلی از خود نشان دهیم، با چه جرات ابلهانه به خودمان اجازه میدهیم تا در باره آرا و ایده ها و جنبشها و تاریخ و فرهنگ ملل دیگر لغزخوانی کنیم؟. وقتی که ما هنوز نمیتوانیم تفاوت معنای کلمات و تاریخ و سیر تحوّلات معنایی کلمات را در پروسه رویدادهای تاریخی و اجتماعی بررسی و سنجشگری و درک عمیق از تفاوتها و ظرافتها داشته باشیم، به چه جرات احمقانه ای به خود اجازه میدهیم در باره زیر و بم ایده ها و تفکّرات و بینشهای متفکّران وفیلسوفان بیگانه، زر مفت زیادی بزنیم؟. وقتی که ما نمیتوانیم هنوز فرق خودمان را با دیگران در دامنه های «فرهنگی و تاریخی» از دیگران تمییز و تشخیص دهیم و در صدد علّتیابی و علّتکاوی بر آییم، به چه جرات تحقیرکننده به خود اجازه میدهیم در باره خودمان و دیگران، حُکمهای قطعی صادر کنیم و باد به غبغب تکبّر حماقتهایمان بیندازیم؟. به چه جراتی؟. 
چرا ما نمیخواهیم هنوز برغم اینهمه بلایا و مصیبتها و حقارتها و نکبتها و دربدریها و بیدادگریها و ستمها و ویرانگریها و خونریزیهای سرسام آور و بر باد دادن امکانهای مادی و معنوی بیاموزیم و بفهمیم که وظیفه و مسئولیّت ایرانی ما ایجاب میکند تا «هنر سابیدن کشک هزاره ای خودمان را که به قلّه ولایت مطلق گیوتین الهی» مختوم شده است باید در «تغار خانگی فهم و شعور و دانش و هنر سنجشگری» خودمان بسابیم و به حدّاقلی از زندگی و زیستنی که در خور ارجمندی و شرف و عرّت تک تک ما باشد، دست یابیم؟. چرا؟. چه چیزهایی ما را اینقدر حقیر کرده اند که برای خودنمایی همچون آن روباهی که خودش را به دمب شتر بست تا احساس بزرگی و غرور داشته باشد، وادار کرده است که موضوعات فکری و قلمی بیگانگان را به مشقنویسی و روضه خوانی شبانه روزی خودمان تبدیل کرده باشیم و حماقت خود را در نفهمیدن مُعضلات و مسائل بیگانگان جار بزنیم؟. چه چیزهایی باعث شدند که ما اینقدر حقیر و ذلیل شویم؟.  

2-    زوال و انحطاط اخلاق اجتماعی [هر چه بگندد، نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک]

سقوط هر جامعه ای از «اخلاق فردی» ریشه میگیرد و در  دامنه «اخلاق اجتماعی» توسعه پیدا میکند و جامعه را به یکباره همچون «کشتی تایتانیک» در کمترین فرصت به قعر ذلالت و نکبت و نابودی فرو میکشاند. وقتی انسان در مقام «فرد» نمیخواهد و نمیکوشد که در قبال آموزش و پرورش و بالندگی منش و شخصیّت خودش گامی بردارد و حسّ مسئولیّتی داشته باشد، بالطّبع پروسه رشد آدمی به انواع و اقسام علفهای هرزی آلوده خواهد شد که انسان را از درون و برون همچون مرض خوره به سوی اضمحلال سوق خواهند دارد. 
مسئله «آموزش و پرورش» به حیث «نهاد اجتماعی» در هر جامعه ای، نقش «باغبانی» را ایفا میکند و هدف از آن نیز این است که انسانها را در رفتار و گفتار و کردار فردی و اجتماعی به گونه ای بپروراند تا هر انسانی در گوهر وجودی اش شایان ارجگزاری باشد و هرگز صدماتی به کرامت وجودی اش نرسد. اگر بخواهیم تکلیف و وظیفه کشورداران را در موضوع «آموزش و پرورش» تفهیم کنیم، میتوان گفت که آنها نقش «نمک» را برای مزه دار کردن شخصیّت انسانها ایفا میکنند. امّا اگر در جایی که کشورداران و ارگانهای وابسته به آنها که باید خصلت «نمک» را داشته باشند و از گندیدگی و بی مزه شدن کاراکتر انسانها جلوگیری کنند، خودشان «بگندند»، متعاقبش سقوط «اخلاق اجتماعی» به قعر حضیض رفتارها و کردارها و گفتارها اجتناب ناپذیر خواهد بود. 
تقریبا نیم قرن آزگار است که کارگزاران حکومت ولایت فقاهتی با شدّت و حدّت تمام به دلیل «گندیده بودن وجودی» به نابودی «اخلاق اجتماعی» و سقوط و ویرانی مناسبات انسانی در جامعه ایرانیان و منطقه پیرامونی و همسایگان، همّت الهی-عبادی کرده اند و با تبهکاریها و جنایتهایی که مرتکب شده اند و همچنان میشوند، بزرگترین سند اثباتی بی و چون چرای رسالت اسلامیّت را بر روی کره زمین؛ مخصوصا ایران و خاور میانه به محک زده و اثبات کرده اند. حکومت فقاهتی، حُکمرانی برای سقوط اخلاق و تبدیل انسان به موجودی حقیر و ذلیل و توسری خور و صغیر از بهر تابع شدن برای حاکمیّت الله گیوتینی است؛ نه حکومتی برای خوشزیستی و نگاهبانی از جان و زندگی و فرزانه پروریدن انسانها.  

3-    کندوی حاکمان بی فرّ و مناسبات قدرت 

قدرت و اقتداری که هرگز حقّانیّت به فرمانروایی ندارد همچون ولایت فقیه نمیتواند در سرزمینی دوام آورد؛ مگر اینکه در کندوی حاکمین، مناسبات قدرت به طور حسابشده در یکدیگر پیچ و مُهره شده باشند. شناخت دقیق زیر و بم عملکردهای قدرت و اقتدار در چارچوب فونکسیونرهای حکومت فقاهتی و همچنین تدقیق شدن به شاهرگها و مویرگها و کانالهای متعدّدی که مستقیم و غیر مستقیم با کندوی حاکمان در تبادل و معاشرت و سوخت و ساز هستند، میتواند اذهان بیدار و وجدانهای مسئول را در چگونگی شکلگیری و علّت دوام حکومت فقاهتی آشکار کند. 
رسم بر این است که اکثر تحلیلگران وقایع سیاسی به چیزهایی میپردازند که آشکار هستند یا پیامدهایشان بروز بیرونی پیدا میکنند. ولی به ندرت میتوان تحلیلگرانی را پیدا کرد که بتوانند از طریق آشکار شده ها و پیامدها به تاریکی رگ و ریشه ها و پسزمینه های رویدادها نقبی بزنند و بُرهانهای مستدل برای توضیح و تشریح علّتکاوی رویدادها داشته باشند. 
شناخت بغرنج مناسبات قدرت و اقتدار در کاست آخوندها و ارگانهای تابع آنها، یک طرف قضیه است. شناخت مردم میهن و ذهنیّت عام نیز یک طرف قضیه. وضعیّت جغرافیایی و ژئوپولیتیکی منطقه نیز یک طرف دیگر قضیه است. تلاش برای راهگشایی و چیره شدن بر کندوی سفاهتی که نامش «ولایت مطلقه فقیه» است با تحلیلهای روزمره ژورنالیستی و سطحی بینیهای عادی فقط ترضیه کننده عطش کنجکاوی انسانهاست؛ نه اندیشیدن در باره پرنسیپهای اصولی و ریشه ای برای برونرفت از بن بستهای فاجعه بار. 
آنانی که میخواهند بر کندوی حاکمان فقاهتی چیره شوند – چه در حال حکومت، چه پس از خلع حکومت – باید بیاموزند که چگونه میتوان ریشه ها و زمینه ها و خاکهایی را تحت بررسی و کنترل و سنجشگری و لایروبی درآورد که شرایط رویش علفهای هرزی همچون کاست آخوندها را امکانپذیر کرده اند و در آینده محتمل از راهها و سبکهای دیگر، امکانپذیر میکنند.  

4-    ایران و ایرانیان در چهار راه حوادث

سراندیشه [=ایده] نگاهبانی از «میهن و جهان»، زمانی به ذهنیّت نیاکان ایرانیان رسید که متوجّه شدند، ایران در چهار راه حوادث جهانی اتراقگاه دارد. در حقیقت، ایران که نام «آشیانه سیمرغ گسترده پر» است در جایی و مکانی از جغرافیای جهان قرار دارد که شاهرگ و شاهراه مناسبات ملل گوناگون است و با رویدادهای جهانی به همدیگر گره خورده است. نیاکان ایرانیان آموخته بوده و تشخیص داده بودند که حسب تجربیات عمیق و بسیار ریشه دار، نقش ایران و ایرانیان در چهار راه حوادث، هیچ چیز دیگری نیست، سوای «میانداری». در چهار راه حوادث جهانی، ایران و ایرانیان آموخته بودند و خویشکاری خود میدانستند که باید «میداندار» شد تا بتوان از تنشها و جنگها و کشمکشها و خونریزیها و بیدادگریهایی ممانعت شود که ممکن بود انسانها در حقّ یکدیگر اجرا کنند. هنر پیام آوری ایرانیان برای ابناء بشر، رسالت متابعتی و ذلالت تسلیم شدگی به قاهری جبّار و مکّار و جزادهنده نبود؛ بلکه هنر ایرانیان، «پیوند دهی و میدانداری» بود تا هر انسانی بتواند به حقّ خودش برسد بدون آنکه به آزار و بیدادگری در حقّ دیگران اقدام کند. 
من میپرسم که چه بر سر ما ایرانیان رفت که از اوج میدانداری و نگاهبانی بر «چهار راه حوادث جهانی» به قعر حقیر و حضیض مرکز «فتنه گاه جهانی» تبدیل شدیم و خفّت و خواری نیم قرنه بر ما حاکم اقتلویی ماند؟. بر ما و آنهمه شکوه و عظمت و فراخبینی و گشوده قلبی و هنرمندی چه رفت و چه شد که تماشاگر خندان «اعدام در ملاء عام شدیم و استوری ساز تجاوز به نوامیس همدیگر»؟.     

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!