این تحصیلکردگان، بهجای آنکه عقلانیت و آیندهنگری را نمایندگی کنند، اسیر هیجان و کینهجویی شدند. آنها باید خطر استبداد دینی را به مردم گوشزد میکردند، اما چشم بسته ایران را به دست خمینی سپردند. اگر «بیمخ» به معنای بیخردی و نداشتن آیندهنگری است، پس شایستهترین لقب برای همین انقلابیون کراواتی است که ایران را به جهنم استبداد مذهبی انداختند.
امروز، پس از ۴۷ سال، میراث آن بیخردی روشن است: فقر گسترده، مهاجرت میلیونها ایرانی، فروپاشی اجتماعی، و نسلی که هنوز تاوان انتخاب غلط روشنفکران و نخبگان آن زمان را میپردازد.
شعبان جعفری و افسانهی «کودتا»
در مقابل، نامی دیگر در تاریخ معاصر همیشه با برچسب «بیمخ» همراه بوده است: شعبان جعفری. او را سالها عامل اصلی سقوط دولت مصدق معرفی کردند؛ گویی یک فرد کوچهبازاری با چند نفر همراه توانست یک دولت را سرنگون کند.
اما حقیقت آن است که کودتا همیشه از بالا به پایین رخ میدهد، نه از پایین به بالا. مصدق نخستوزیری بود که با حکم شاه منصوب شده بود، نه با رأی مستقیم ملت. در روز ۲۸ مرداد، همان مردمی که صبح در خیابانها فریاد میزدند «مرگ بر شاه، درود بر مصدق»، ظهر همان روز شعارشان را به «مرگ بر مصدق» تغییر دادند. این نشان میدهد ماجرا ریشه در تحولات داخلی و نارضایتی اجتماعی داشت، نه در توطئههای خارجی.
برچسب «شعبان بیمخ» ساختهی جریانهای شکستخورده، بهویژه کمونیستها بود؛ آنان برای تبرئهی خطاهای خود و تحریف تاریخ، همه چیز را به گردن یک لات زورخانهای انداختند. در حالی که شعبان جعفری، با همان فهم سادهاش، خود را وطنپرستی میدانست که نمیخواست ایران به دام کمونیستها و هرجومرجطلبان بیفتد.
این افسانهی سالخورده...
این افسانهی سالخورده که «شاه علیه نخستوزیر خودش کودتا کرد» ساختهوپرداختهی همان بهاصطلاح روشنفکرانِ روایتساز و «بیمخ» است. معنا را روشن کنیم:
کودتا یعنی برانداختنِ مافوق با شکستنِ سلسلهمراتب؛ نه اجرای اختیار قانونیِ مقامِ بالادست. شاه، نخستوزیر را منصوب میکند—پس «کودتای شاه علیه دولتِ خودش» از بنیاد بیمعناست.
مصدق با رأیگیریِ انحلالِ مجلس و سرپیچی از فرمانِ عزلِ شاه از چارچوبِ مشروطه بیرون زد؛ این رفتار به «خودکودتا» شبیهتر است تا دفاع از قانون.
فرمانِ عزل، عملِ حقوقیِ صاحبِ اختیار بود؛ آنچه در ۲۸ مرداد در خیابان رخ داد، اجرای همان فرمان و جابهجاییِ صفبندیهای سیاسی بود—نه «کودتای شاه».
جمعبندی: شاه علیه مصدق کودتا نکرد؛ این مصدق بود که مسیر قانون را شکست و با حکمِ قانونیِ شاه برکنار شد. این حقیقت ساده را سالها با فریاد و جعل پنهان کردند، اما در برابر منطقِ قانون دوام ندارد.
دو گونه بیمخی: فردی و تاریخی
تفاوت این دو گروه در همینجاست:
بیمخی شعبان جعفری اگر هم وجود داشت، فردی و محدود به خیابان بود. او یک لات محلهای بود که نهایتاً در سطح کوچه و بازار اثر میگذاشت.
بیمخی انقلابیون کراواتی خطایی تاریخی و سرنوشتساز بود. آنان با قلم، دانشگاه و اعتبار اجتماعی خود، مسیر ایران را عوض کردند و ملتی را به قهقرا کشاندند.
نتیجهگیری: قضاوت تاریخ
تاریخ را نمیتوان همیشه با تبلیغات جعل کرد.
شعبان جعفری یک لات بود، اما لات وطنپرستی که نمیخواست ایران به دست کمونیستها سقوط کند.
انقلابیون کراواتی، روشنفکرانی بودند که باید چراغ راه میشدند اما ملتی را به تاریکی سپردند.
پس پرسش اصلی این است:
چه کسی واقعاً بیمخ بود؟ شعبان جعفری یا انقلابیون کراواتی؟
پاسخ امروز روشن است: «بیمخی» واقعی همان خطای تحصیلکردگان کراواتی بود که ایران را به سقوط کشاندند. روشنفکرانی که برای رسیدن به قدرت، یا با دروغ و فریب واقعیت را وارونه جلوه دادند، یا با قهرمانسازیهای کاذب، فردی را بر تخت نشاندند که شاید از خمینی هم بدتر میتوانست باشد.
همینها بودند که سالها با جعل روایتها—از «کشته شدن صمد بهرنگی به دست شاه» تا اغراق در تعداد زندانیان سیاسی—افکار عمومی را مسموم کردند. آنان در حقیقت، روشنفکران بیمخ قرن بیستم بودند؛ نسلی که با دروغ و بیخردی، آیندهی یک ملت را تباه ساخت.
ارشان اذری
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
میتوان گفت که حقیقت داشته و…
میتوان گفت که حقیقت داشته و شواهد بسیار است. ویکی پدیا را جستجو کنید و نیز لینک زیر که میگذارم در ویدیو به چشمتان ببینید.
آیا لازم بود شاه از آخوندها حمایت کند؟ برای پاسخ به این سوال باید خود را به جای او مثلا در سال 1355 گذاشت: هیچ خطری از بابت آخوند دوزاری او را تهدید نمی کند برعکس هزارن آخوند دعا گو دارد در مقابل حزب توده ای که قصد کودتا و براندازی داشت و نیز فداییان خلقی که با ترور و مسلحانه میخواستند او را سرنگون کنند. عقل سلیم حکم می کند که شاه از آخوندها حمایت کند که افکار ضد مارکسیستی را اشائه میدهند. نهایت خواست مذهبیون براندازی نبود. به حرفهای خمینی سالها قبل از 57 گوش کنید که میگفت فقط اوقاف را دست ما بدهید. اما مارکسیست ها خواستار سرنگونی بودند. پس عاقلانه است که جلوی آخوند گدا که برای دو تومان برای اتاق خالی روضه میخواند ماهانه مقداری پول مثل سگ بیاندازی جلویش تا برایت دم تکان بدهد و به جانت دعا کند و مردم مذهب زده ات را به دعا گویی به جان تو وا دارد. و این سیاست درست بود. اما اشتباه را جمشید آموزگار مرتکب شد. وقتی او نخست وزیر شد شاه و نخست وزیرش جای شان را سفت تر از مقداری که بود برآورد کردند و دیگر نیازی به این باج دادن به آخوند بیکاره نمی دیدند که این براورد اشتباه بود و ویرانگر. در لینک زیر ببینید علم الهدی چگونه به جان پادشاه دعا می کند
https://www.youtube.com/watch?v=ENyNdA8TCHI
تحمیق خود ظلم به خود است
تحمیق خود ظلم به خود است
کسی که در مورد تاریخ دستکم با خودش روراست نباشد به خودش ظلم کرده. این که مذهبی شدن جامعه را به خاطر سیاست هایش به گردن شاه بیاندازیم یا نشان از بدجنسی است یا نشان از ناآگاهی. کسی که تاریخ معاصر را خوانده باشد و فقط به دیده های خودش در زمان شاه بسنده نکرده باشد اگر به این نتیجه نرسد که هم رضاشاه و هم محمدرضاشاه هدف شان راندن جامعه به سوی سکلولاریسم بود یک آدم غرض ورز است. و این قضیه هیچ ربطی به این که شاه بگوید امامرضا دست او را گرفت که از اسب نیافتد یا این که شاه به معجزه و امامان عقیده داشت ندارد. مهم نیست شاه چه بگوید در دادگاه میتوان با اتکا آنچه پهلوی ها در عمل کردند اثبات کرد که پهلوی ها جامعه را به سوی سکولاریسم میراندند. اصلا تو بگو شاه خودش را برای گرفتن حاجت به امامرضا و حضرت عبدالعظیم هم می بست. این هیچ خدشه ای به این واقعیت که پهلوی ها هدف شان راندن جامعه به سوی سکولاریسم بود وارد نمی آورد. لذا آنها که اعتقادات خرافی محمدرضاشاه را دال بر این میگیرند که او در اداره کشور سکولار نبود کمال نادانی یا بی انصافی است یا غرض ورزی آگاهان است.
غرض ورزان آنچنان حرف میزنند که انگار جامعه قاجاری که به دست پهلوی ها رسید یک جامعه سکولار بود که پهلوی ها آن را با ساخت مساجد به دست خمینی رساندند.
فقط یک نمونه:
ساخت مسجد در دانشگاه تهران. از سال 1327 ساخت مسجد در دانشگاه توسط دانشجویان مسلمان و حمایت چپی ها (بجای مخالفت آنها) مطرح گردید، مسئولان کشور سالها مقاومت کردند تا بالاخره ناچار شدند کوتاه بیایند و پس از 21 سال این مسجد ساخته شد. خب. حالا اگر ارزنی انصاف داشته باشیم اگر شاه خواستار مذهبی شدن جامعه بود که باید با کله از ساخت مسجد استقبال میکرد و همان سال اول مسجد ساخته میشد. نتیجه این که وقتی شاه دید این دانشجویان اینقدر پرت هستند البته که سیاست حکم میکرد از موقعیت استفاده کند و کلنگ مسجد را خودش بزند و منتی سر آن گوساله ها بگذارد. کلنگ ساخت مسجد در سال ۱۳۳۶ زده شد و نهایتاً در مهر ۱۳۴۵ افتتاح گردید. بنابراین، از نخستین مطالبه تا افتتاح رسمی مسجد، حدود ۱۸ سال طول کشید. توجه کنید.. 18 سال! دریغ از یک اعتراض از جانب لائیک ها از قبیل توده ای ها و بعدها فداییان خلق که آقا روی چه حسابی در دانشگاه مسجد می سازید؟ چرا بجایش دانسینگ نمی سازید؟ معقول خواست یک نیروی لائیک باید ساخت دانسینگ باشد!! بهرحال شاه که خرافاتی بود و مدعی لائیسیته نبود اما چرا توده ای ها و فداییان اعتراضی نداشتند که باید میداشتند؟ میدانید چرا؟ برای آنکه خودشان هم اغلب نمازخوان و خرافاتی تر از شاه بودند. یکی از یکی مذهب زده تر و حالا اینجا رذیلانه به پهلوی ها میتازند که مسجد میساخت. از گل سرسبدشان که «حاج جلال آل احمد باشد» در «خسی در میقات» بگیر تا ابله ترین شان گلسرخی که در دادگاه کلیت تفکرات چپ ایران را به مضحکه گرفت و دریغ از یک ایراد یا اعتراض از چپ جماعت که بابا این یارو گلسرخی بنگ زده میگه «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.» این بنگی خودش را با امامحسین مقایسه میکرد و روشنفکر جماعت ایران خفقان گرفت. نه این که نمی فهمید.. این که زرنگ بازی در آورد که از گلسرخی ایراد نگیرد که به نفع شاه تمام نشود. ملاحظه میفرمایید؟ حضرات در دشمنی با شاه ایدئولوژی را فدا کردند و به حرفهای گلسرخی ایراد نگرفتند. خدعه کردند. چطور تو میتونی خدعه کنی شاه نمیتونه تظاهر به مذهب بکنه؟ اونم برای تو چپ نمازخوان و سینه زن؟
«آقای رضا شاهحسینی،
«آقای رضا شاهحسینی،
«آقای رضا شاهحسینی، ادعاهایی که نوشتهاید هیچ سند تاریخی ندارد و صرفاً تکرار همان روایتهای جعلی کمونیستی است. علی شریعتی نه تنها مهره ساواک نبود، بلکه بارها بازداشت شد و حسینیه ارشاد هم به دستور ساواک تعطیل گردید. درباره تعداد مساجد هم ادعای شما غیرواقعی است؛ سه قرن قبل از آن، فقط در اصفهان بیش از ۱۶۰ مسجد وجود داشت، پس چگونه در سال ۱۳۲۰ کل ایران فقط ۲۰۰ مسجد داشته است؟! همچنین داستان «۱۵ هزار روحانی حقوقبگیر ساواک» هیچ مدرک و پشتوانه پژوهشی ندارد. این قبیل دروغها بیشتر نشاندهنده وابستگی ایدئولوژیک شماست تا حقیقت تاریخی.»
Hoshsng Amir
Hoshsng Amir
چرا هيچ انقلاب ايدئولوژيکی نمی تواند رژيمی بهتر از جمهوری اسلامی و رژيمهای کوبا و کره شمالی را به ارمغان آورد؟
جمهوری اسلامی محصول ازدواج کمونيسم با اسلام سیاسی است و بدين سبب هم به تنهايی تمامی پلشتی های هر دوی اين ايدئولوژی های ماليخوليايی را در خود جمع دارد اين نظام تنها نظامی است که با در آميختن افکار کمونيستی با عدالت عدل علی + بربريسم اسلام سنت های پيشاتمدنی هامورابی و آيين اوليه ی يهود ـ ملغمه ای ساخته که همه ی بشريت را گيج و مات کرده ...نيرومند ترين بند اتصال کمونيسم و اسلام ايسم ضديت با جهان آزاد بويژه آمريکا است که سمبل تمامی آن ارزش هايی است که اين هر دو ايدئولوژی مطلق باور دشمنی ريشه ای و آشتی ناپذيری با آن دارند يعنی دموکراسی انتخابات رقابت گردش آزاد سرمايه و اصالت فرد در جامعه ... کمونيسم آنچنان باعث پسماندگی ملت ها گشت که حتا امروز هم در تمامی بازار های غربی يک بيل و کلنگ ساخت روسيه يا يک بسته سنجاق قفلی ساخت بلغارستان و يا يک دست کارد و چنگال استيل ساخت اسلواکی نمی توان يافت
Reza Shahhosseiniعلی شریعتی…
Reza Shahhosseini
علی شریعتی که معلم انقلاب نام گرفت، حامی اصلی اش ساواک وشخصیت پرویز ثابتی بود. حسینیه ارشاد تهران بیشترین هزینه اش را ساواک پرداخت می کرد!
بازهم بگویم بچشم!
شهریور ۱۳۲۰ تعداد مساجد دویست عدر وتعداد معممین کلا درایران هزار نفر بود.
سی وهفت سال بعد یعنی ۱۳۵۷ تعداد مساجد ۵۲ هزار دستگاه وتعداد روحانیون به ۶۰ هزارنفر رسید. ازین تعداد حدود ۱۵ هزار نفر از ساواک حقوق می گرفتند که به آن آخوند ها" سهم النفت" میگفتند.!!
شاه درنبرد با آخوند ها باخت، این باخت بشهادت تاریخ تقصیر خودش بود. خ
جهانگير عليزاده:
جهانگير عليزاده:
کیانوش عزیز
این یک ارزیابی کاملن یک جانبه و ناقص و کهنه و تکراری است ، و در واقع همان نقص مربوط به مخالفین حکومت شاهی !
هر دو جنس مخالف با هم درماهیت ، از یک هویت برخوردار بودند و خودت هم از همان یک جانبه نگری در نگاه و نظر و فکر برخورداری !
کاش به عاملیت چهارگانه و چهار وجهی که من همیشه در توضیح پدیده ۵۷ داده ام ، قدری توجه میکردی و توجه میکردند !
بیایید از این دریچه کج معمول ۴۶ سال نبینیم و تکرار مکرر دو طرف مخالف و موافق و این دو قطبی سازی های ویرانگر نظری و عملی نباشیم و ذهن خود را از اسارت ایندو نظر کج و معوج آزاد سازیم !
من نوشتم و گفتم :
۱. هر دو طرف پوزیسیون و اپوزیسون از یک جنس بودند و ۴ عامل و علت ، بهمن ۵۷ را حادث گشتند و
۲. دوم و مهمتر از اول این بود که هر چهار عامل :
۱. شاه
۲. اروپا و غرب
۴. گوادلوپ
۴. احزاب و سازمانهای ایرانی و اکثریت ملت ایران ،
علیه کشوری بزرگ به نام ایران شوریدند و انقلاب کردند و ایران را به سقوط کشاندند !
کیانوش عزیز
اهمیت و ضرورت نوشته ام در این است که ما همچنان چه در پوزیسیون و چه اپوزیسیون با چنین اختلال و بیماری بزرگ و کشنده ای روبرو هستیم و از ۵۷ هیچ درسی هم نگرفتیم !
انقلابيون ٥٧ مي بايستي …
انقلابيون ٥٧ مي بايستي گفتمان ٥٧ ( كه عبارت بود از پهلوي ستيزي ، امزيكا ستيزي و إسرائيل ستيزي) را نقد كنند وگرنه اين كرواتي ها كه در بين شان نهضت ازادي و ليبرال هايي همچون امير انتظام كم نبوده اند؛ نسبت به چپي ها و مجاهدين موضع معقول تر و قابل دفاع گرفته بودند ، واقعا ان زمان ما «مخ» سياسي داشتيم؟اينكه اداره سوم ساواك را به خاطر دستگيري و شنگنجه مخالفيني كه اشكار ا از جنگ مسلحانه دفاع مي كردند ؛ نشاته با «مخ» بودن نيست
خطاب به آقای جهانگیر علیزاده
خطاب به آقای جهانگیر علیزاده
نوشتهای که از شما خواندم بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، انباشته از برچسب، تحریف و فرافکنی بود. شما کوشیدهاید با واژگانی چون «توهمی» و «بیمارگونه» به مخالفان خود حمله کنید، در حالی که همین روش خود نشانهی ضعف استدلال است.
دربارهی اصطلاح «پنجاهوهفتیها»
شما این واژه را «ادبیات توهمی سلطنتطلبان» معرفی کردهاید. خیر، امروز این نام را خود مردم ایران بر کسانی مینهند که در انقلاب ۵۷ کشور را به دست آخوندها دادند. این برچسب ساختهی تبلیغات نیست، نتیجهی تجربهی تلخ یک ملت است. پنجاهوهفتیها همان روشنفکران و گروههایی بودند که با شعار آزادی و عدالت، ایران را به عقبگردی تاریخی کشاندند.
تحریف سخنان احسان نراقی
شما ادعا کردهاید که دکتر احسان نراقی گفته است «شاه انقلاب کرد». این جمله در هیچ کتاب یا مصاحبهای از نراقی وجود ندارد. او گفته بود شاه در برابر فشارهای داخلی و خارجی دستبسته بود، اما هرگز نگفت که «شاه انقلاب کرد». این تحریف آشکار، نشان میدهد شما برای پیشبرد روایت خود از جعل ابایی ندارید.
بزرگنمایی کنفرانس گوادلوپ
شما گوادلوپ را «کلید پروژهی شاه باید برود» معرفی میکنید. در حالیکه انقلاب ایران پیش از آن به نقطهی غیرقابل بازگشت رسیده بود: اعتصابات سراسری، تظاهرات میلیونی و فروپاشی دستگاه قدرت. غرب تنها زمانی وارد شد که سقوط شاه قطعی شده بود. نسبت دادن همهچیز به آمریکا و اروپا، چیزی جز توطئهسازی برای فرار از مسئولیت تاریخی پنجاهوهفتیها نیست.
حذف مردم از تاریخ
در روایت شما مردم ایران کاملاً غایباند. این شگفتآور است. انقلاب ۵۷ نه در گوادلوپ، بلکه در خیابانهای تهران، تبریز و مشهد رقم خورد. میلیونها نفر فریب شعارهای رهبران و روشنفکرانی مانند شما را خوردند. حذف مردم از تاریخ یعنی پاک کردن نقش همان «پنجاهوهفتیها» که امروز نامشان برای همیشه با یک فاجعه گره خورده است.
کارنامهی شاه
شما شاه را در ردیف «نیروهای مستبد» میگذارید. این بیانصافی تاریخی است. محمدرضا شاه پهلوی، با همهی محدودیتها، ایران را در مسیر توسعه و مدرنیته قرار داده بود:
اصلاحات ارضی، صنعتیسازی و مدرنسازی کشور.
گسترش آموزش و دانشگاهها.
ایجاد زیرساختهای بزرگ و ارتقای جایگاه ایران در جهان.
این دستاوردها هنوز هم برای ملت ایران خاطرهای زندهاند. و درست به همین دلیل است که امروز بسیاری با حسرت به دوران پهلوی مینگرند.
سخن آخر
آقای علیزاده، شما میخواهید بار تاریخی «پنجاهوهفتیها» را با تقسیمبندیهای جعلی از دوش خود بردارید. اما حقیقت روشن است:
انقلاب ۵۷ کار همان کسانی بود که امروز مردم بهحق «پنجاهوهفتی» مینامند.
شاه سقوط نکرد چون «انقلاب کرد»، بلکه چون خیانت روشنفکران و گروههای سیاسی، کشور را به دست ارتجاع سپرد.
تاریخ را نمیتوان با تحریف و توهین بازنویسی کرد. مردم ایران داور نهایی هستند و آنها سالهاست رأی خود را دادهاند.
Amir Behboodiنویسنده ی این…
Amir Behboodi
نویسنده ی این مطلب و اشاعه دهنده ی این نوشته، رو دست اسناد افشا شده ی خود
«سی آی ای » بلند شده اند، که چه بگویند؟
این یعنی« اشاعه ی پریشان فکری» این یعنی اشاعه ی دروغ.
نمی دانم چرا کیانوش به این روز افتاده!!
Mike Nader
Mike Nader
شيوا فرهمند چنتا اسم رديف كرده و انها را در راس و رياست گذاشته و بدون ارتباط برنامه هاى اموزش و پرورش دولت محمد رضا و بدون سند تاريخى و بعداز ٤٧ سال مى نويسد كه شاه مى خواست دانشگاه ها را اسلامى كند ؟ خوب دليل نخست اينكه پس دانشگاه ها در ان زمان غيره اسلامى بودند ؟ دانشگاه هاي كه طرح خود شاه بوده ، دانشگاه صنعتى اريامهر يك دانشگاه صنعتى و مهندسى بوده مگر اسلامى كردن مهندسى و صنعتى أصلا مفهوم مى كند ؟ دوم .. اگر شاه مى خواست دانشگاه ها را اسلامى كند و مدارس را هم اسلامى مى كرد ؟ ولى چرا نكرد ؟ اخه اين چه نوع منطق و تحليلى هست كه مبنا و اساس اش اين هست كه شاه مى خواست ؟ ولى نكرد ؟…مشتى ابله و توطه چى بعداز ٤٧ سال هنوز دنبال دسيسه و بر اندازى شاه هستند
Kaveh Naminمخ نداشتن بسیار…
Kaveh Namin
مخ نداشتن بسیار هم سودمند میباشد ، اما وقتی مخ داشته باشی و آنرا با آشغال پر کردی دیگر به درد نمیخورد ، مانند این آقایان به دست بوسی مرتجع ای مانند خمینی میرود. ایدیولوژی و مذهب از مخ زدودنی نیست، مخ گند زده.
Efat Eghbal
Efat Eghbal
🔴 همنشین بهار: درنگ کن درنگ کردنى، روشن میگردد تاریکى
اکنون بیش از هر زمانی باید نظام مرتجع حاکم بر میهنمان را زیر سؤال بُرد و بطور خاص، اسیرکُشی سال ۶۷ و قاتلین فرزندان شریف این میهن ستمدیده را برجسته کرد. این، صورت مسئله امروز ماست. اما...
اما نمیتوان از وارونهسازی مسؤولین پیشین ساواک و امثال «احمد فراستی» و پامنبریهایش در شبکه بیدروپیکر مجازی، گذشت. جوری «اداره سوم موسوم به امنیت داخلی» را جلوه میدهند که گویی همه آنچه در «کمیته مشترک» بهاصطلاح ضدخرابکاری گذشت، جز گل و سنبل نبوده و حتی به رگباربستن بیژن جزنی و ذوالانوار و دیگران هم دروغ بودهاست! شکنجه و «شوک الکتریکی با آپولو» نیز، کشک است! و «خرابکاران» نه تنها در صدد بودند آب تهران را مسموم کنند، بلکه قصد داشتهاند در بازیهای آسیایی جان چند هزار نفر را بگیرند...!
ــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه آنچه آنزمان گذشت با بلایی که رژیم بعدی در دهه ۶۰ بر سر جوانان ایران زمین نازل کرد، اصلا و ابدا قابل مقایسه نیست، اما بیداد «امروز»، ستم دیروز و پریروز را توجیه نمیکند.
در کمیته مشترک، فرزندان دلیر مردم قربانی استبداد شدند. هیچ روز و شبی نبود که در آنجا فریاد زندانیهای زیر شکنجه به گوش نرسد... آیا امثال احمد فراستی و دیگر مداحان «استبداد مغلوب»، نمیدانند هنگامیکه صلیب سرخ جهانی دست شکنجهگران را در حنا گذاشت، ساواک در خانههای امن خود، جان شماری از دستگیرشدگان را با خوراندن سیانور و... گرفت؟ این در حالی بود که پیش و بعد از بهمن ۵۵، با درایت اتاق فکر ساواک، سپاسگويان مرتجعی چون قدرتالله علیخانی، ابوالفضل حاجی حیدری، حبيبالله عسگر اولادی، اسدالله بادامچيان، اسدالله لاجوردی... و محمد مهرآیین (داوود آبادی) از ستونهای دستگاه جنایت در زندان اوین در دهه ۶۰، به بیرون زندان «هدایت شده بودند»!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آری، بیش از هر زمانی باید نظام مرتجع حاکم بر میهنمان را زیر سؤال بُرد و بطور خاص، اسیرکُشی سال ۶۷ و قاتلین فرزندان شریف این میهن ستمدیده را برجسته کرد، اما نباید فراموش کرد که ظلمات پس از ۲۲ بهمن ۵۷ و ُملا ُخورشدن آنهمه رنج و شکنج، فقط در گواِدُلوپ و آخرین بازی ماهرانه کارتر و فقر عنصرذهنی مردم ریشه نداشت...
https://www.facebook.com/share/p/17CQmcQ3K5/?mibextid=wwXIfr
Hale Bagherzadeh
Hale Bagherzadeh
شیوا فرهمند راد نگاهی کرده به کتاب مهندسان انقلابی که به انگلیسی نشر شده است و در آن شواهد تازه ای از تلاش های شاه برای اسلامی سازی دانشگاه یاد کرده است: رسالتی که دکتر نصر از رسیدن به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر برای خود قائل بود، اسلامی کردن آن دانشگاه بود، و این نکتهٔ مهمیست که نویسندگان کتاب بهدرستی پیگیری نکردهاند. پس از کنار رفتن دکتر انواری، غلامعلی حداد عادل، شاگرد قبلی دکتر نصر در دانشگاه تهران، که نصر او را با خود به دانشگاه آریامهر آوردهبود، همهکارهٔ مرکز تعلیمات عمومی شد. در همین فاصله قراردادهای موقت کار آن استادان و روشنفکران سرشناس «چپ» و سکولار به پایان رسید، و دیگر تمدید نشد. از نیمسال بهاری ۱۳۵۳ تنها چند درس غیر اسلامی «بیخطر» مانند «کارگاه شناخت موسیقی»، «مسایل زبان فارسی معاصر»، «آشنایی با هنر دوران باستان»، عکاسی، و از این قبیل در میان درسهایی که «مرکز تعلیمات عمومی» ارائه میداد باقی ماند. جای بقیهٔ استادان را کسان دیگری، که همه از افراد اسلامی و مدرسان «علوم دینی» بودند، پر کردند. از جمله خود حداد عادل «معارف اسلامی» را از روی جزوهبرداریهایش در کلاس نصر درس میداد؛ پورجوادی منطق اسلامی، عرفان اسلامی، و فلسفه اسلامی درس میداد. ویلیام چیتیک، حسین ضیایی، رضا داوری اردکانی، و… هر یک موضوعی «اسلامی» مانند «کلام شیعی» درس میدادند. بهتدریج یکی دو آخوند معمّم هم به پای کرسیهای تدریس در دانشگاه صنعتی راه یافتند. و نتیجه این میشه که شریعتی و اسلامیزه کردن شاه این کرواتی ها رو دور خمینی جمع کرد . در حقیقت این بیمه ها رو هم شاه پرورش داد
https://raahak.com/?p=18589
Ario Yaghoubvand
Ario Yaghoubvand
گویا شعبان جعفری در مصاحبه ای گفته است که ما لات ها کمک کردیم تا روشنفکران زمام امور را بدست گیرند و شما روشنفکران انقلاب کردید و لات ها را حاکم کردید تا روشنفکران را بکشند!
حقیقتی تلخ در این گفته نهفته است!
واقعیت این است که مصدق با کمک حزب توده در ۲۵ مرداد دست به کوتا زد. آشوب های خیابانی و انهدام مجسمه های پادشاهان پهلوی مستند هست.
واقعیت دیگر اینکه برنامه شوروی در دوران مصدق شبیه آنچه بود که در افغانستان اتفاق افتاد که نتیجه اش افغانستان کنونی است.
رشد حزب توده در ارتش، شهربانی و نظام اداری به حدی بود که به راحتی می توانست با یک کودتای دو مرحلهای کشور را وارد بلوک شوروی کند.
برنامه این بود که اول با یک کودتا تحت رهبری مصدق اعلام جمهوری کنند تا در مرحله بعدی با کودتا علیه مصدق تمام قدرت را قبضه کنند.
در واقع مصدق در نقش داوود خان و حزب توده در نقش گروه های طرفدار شوروی مانند خلق و پرچم عمل می کردند. حزب توده در میان هواداران و اعضای جبهه ملی هم نفوذ زیادی داشت، برای نمونه حسین فاطمی و افشار طوس را می توان نام برد.
برای مطالعه بیشتر:
https://mirfetros.com/fa/?p=33161
Mahmood Moosadoost
Mahmood Moosadoost
"برچسب «شعبان بیمخ» ساختهی جریانهای شکستخورده، بهویژه کمونیستها بود"
-----
نه درست نیست، بخوانید گفت و گوی او را با خانم هما سرشار
<<سرشار- چرا این لقب « شعبان بی مُخ » را به شما دادند؟
جعفری - لا اله الا الله...شروع شد ! [ با خنده ]... مدرسه که می رفتیم ...بچه ها که می خواستن برن دستشویی، اینجوری میکردن [ انگشت سبابه را به نشان اجازه گرفتن بالا می برد] اونوقت معلم میگفت : « برو!» من اینکارو نمی کردم ، هر وقت می خواستم، راهمو میکشیدم میرفتم بیرون.اونوقت معلمه با انگشت میزد به شقیقه ش و به بچه ها می گفت : « مخش خرابه ! مخ نداره!» از همونجا اینا اسم ما رو گذاشتن « بی مُخ»... خب! حالاشم هر خبری میشه مخ ما رو میکشن جلو. خدا پدر و مادر این آدمای مخالف رو بیامرزه ، بازم به این مخالفا که به خاطر مخمونم شده ما رو مطرح میکنن !» >>
دیگر ادعاهای نویسنده در بارهی کودتا هم بیپایه و وارون اسناد موجود است.
Jahangir Alizadeh
Jahangir Alizadeh
امیدوارم این آذری ............. این نوشته مرا بخواند و امیدوارم توان نقد را هم داشته باشد تا برایش صدها حجت و دلیل هم برای مستند سازی نوشته ام بیاورم و امیدوارم کیانوش عزیز این نوشته مرا برای این ارشان بی مخ و متوهم برساند !
———————————-
پنجاه و هفتی ها : ( ۵۷ )
پنجاه و هفتی ها ، ادبیات توهمی و فرافکنانه و بیمارگونه سلطنت طلبانی است که برای خفه کردن همه صداهای دیگر به میدان ادبیات سیاسی کشور ورود کرده است ، ادبیات توهّمی و توهینی و تحقیری و از بالا که خود را یک هاله مقدس و معصوم جلوه میدهد و همه دگراندیشان غیر از خود را گناهکار و حقیر و فرومایه که مانع رشد و توسعه کشور شدند و او منجی کشور !
———————————————
یکروز همین چند سال پیش که میزبان استادم ، دکتر احسان نراقی ( مشاور شاه و فرح و معاونت یونسکو ) ، در برلین بودم از او پرسیدم :
راستی دکتر جان چرا شاه و ارتش در سال ۵۷ در مواجهه با فروپاشی کشور مقاومت نکردند ؟
ایشان در پاسخ به من گفت :
برای آنکه شاه و ارتش تصمیم گیرنده نبودند ، تصیمم گیرنده امریکا و کنفرانس گوادلوپ بودند که پروژه« شاه باید برود » را کلید زدند و …….!
پرسیدم دکتر جان چه کسی در سال ۵۷ انقلاب کرد ؟
و او صریح گفت : شاه
اما من در مخالفت با او در پاسخ به سوال خودم گفتم :
دکتر جان از نظر من ۴ نیرو در بهمن ۵۷ علیه کشور بزرگ و ثروتمندی بنام ایران ، علیه منافع ملی و تمامیت ارضی آن انقلاب کردند :
1. شاه
2. مخالفین شاه ( همه گروه های سیاسی با همراهی ملت ایران )
3. امریکا و اروپا
4. کنفرانس گوادلوپ …
و …….. و او پس از لحظاتی سکوت از چند مرحله دیدارهایش با شاه ، قبل از انقلاب بهمن برایم تعریف کرد و گفت که در آخرین دیدار چند ماه قبل از ۵۷ شاه با تضرّع از من پرسید : آقای نراقی ، چه کنیم ؟
که من گفتم دیگر دیر است و کاری نمیشود کرد !
اما من انچه باز میخواهم بگویم ، آنکه ، ۴ مانع و سد اصلی و بزرگ ، یک توقف و ایست و تاخیر بزرگ و حتی عقب گرد را در مسیر رشد و توسعه وپیشرفت ایران ایجاد کرد و اگر بخواهیم با ادبیات رایج سیاسی و با درس اموزی از ان رویداد تلخ و فاجعه بار بهمن ، مفهوم نگاری کنیم ، باید گفت ( ۴ )چهار نیروی استبداد و دیکتاتوری از داخل و خارج ، از همه نحله ها و جریانات فکری و سیاسی ، کشور را مواجهه با انواع و اقسام مشکلات کردند و متاسفانه ادعای هر ۴ نیروی مستبد و دیکتاتور ، بر خلاف این واقعیت تلخ بود و هست و تاسفا آنکه هر چهار نیروی چالش و مانع در مسیر رشد و شکوفایی ایران ، خود را دمکرات و آزادیخواه می خوانند و نه مستبد و دیکتاتور و مدعی هستند که میخواهند آزادی و رشد و توسعه و پیشرفت و رفاه و یک ایرانی سرافراز بوجود اورند و علیه دیکتاتوری و استبداد برزمند و زهی خیال باطل و پوچ .
سلطنتیون ،ادبیات توهمی« پنجاه و هفتی ها » را با یک دو قطبی شاه و انقلابیون درست کردند و قطب شاه را فرشته و قطب مخالفین و انقلابیون را دیو قلمداد کردند و با این مفهوم سازی های توهمی در همان سال ۵۷ قفل شدند .
شاه ، مخالفین خودش را مستبد و ارتجاع سرخ و سیاه و همه مخالفین شاه ، شاه را دیکتاتور و مستبد و امریکا و اروپا هم شاه را دیکتاتور و حال پس از گذشت نزدیک به نیم قرن ، هیچیک هم حاضر به پذیرش این مسئله نیستند که همه این نیروها و جریانات علیه کشور بزرگی بنام « ایران » انقلاب کردند و ایران را ساقط کردند و صورت مسئله دیکتاتور و مستبد بودن خویش را هم حاضر نیستند پذیرا شوند ، و تاسف فراوان اینجاست که همه نحله های فکری کشور ، درگیر چنین توهم و اختلال بزرگی بودند و هنوز هم ه
Shahla Ardalanباعث اصلی بد…
Shahla Ardalan
باعث اصلی بد بختی امروز مردم ایران شاه خرافه گرا و خمینی پرور بود!! بیداریم آرزوست
Sohale Sharifanروی چهرهها…
Sohale Sharifan
روی چهرهها که زوم کنیم،
نوعی کودنی(!😳) بچگانه در آنها هست...
سید حسنکی ازترس کمونیسم…
سید حسن
کی ازترس کمونیسم استبداد دینی را پرورش داد ؟چرا ادرس غلط میدی
واقعه ای که همچنان در محاق است
واقعه مصدّق به دلیل اینکه هنوز آرشیوهای اسناد در آمریکا، روسیه، انگلستان، محفوظ مانده اند و آزاد نشده اند، نمیتوان به سادگی در باره اش قضاوت کرد. البته آنچه را نیز که به نام اسناد سوخته یا بایگانی راکد میشناسند و معروف است، در حقیقت، اسناد غربال شده اند که اصل ماجرا را به دلایل سیاسی و امنیّتی و حساب و کتابهای قدرتمداران کشورها در دسترس عام نمیگذارند.
آنچه که در باره مصدّق و واقعه مرداد سال 1332 تا امروز نوشته و گفته و منتشر شده است و همچنان ماجرا ادامه دارد، فقط برداشتهایست که از طرف گرایشهای مختلف حسب تصوّرات و اعتقادات و گرایشهای سیاسی شخصی و فرقه ای و تشکیلاتی و مذهبی و امثالهم در فضای افکار عمومی شیوع داده شده اند و همچنان شایع و رایج میشوند. از دلباختگان و مریدان و عاشقان و مومنان به مصدّق گرفته تا طیفهای مختلف ایرانیان با علقه ها و گرایشها و سمت و سوهای عقیدتی متفاوت. در میان اینهمه نوشته ها و گفته ها – اگر کسی وقت و حوصله داشته باشد و کنجکاو و تشنه شناخت بی واسطه نیز باشد- شاید بتوان رد پاهایی را برای بازآفرینی و تصوّر واقعه بدانسان که بوده است؛ نه بدانسان که روایت و تبلیغ میشود، به دست آورد تا بتوان قضاوتی بی غرض و مرض کرد؛ آنهم با توجّه به این نکته کلیدی که اسناد اصلی واقعه همچنان در جوف آرشیو کشورهای آمریکا و انگلستان و روسیه، مُهر و موم شده هستند.
اگر بخواهیم خیلی صریح با عنایت به همین داده های دم دست در باره واقعه مصدّق – که به غلط تا امروز از آن به نام کودتای 28 مرداد سخن گفته میشود – نظری اجمالی بیندازیم، میتوان گفت که کشمکش «محمّد رضا شاه با مصدّق» را اگر در چارچوب همان قوانین عصر در نظر بگیریم، رفتار مصدّق نه تنها خلاف قانون و پرنسیپ حقوقی بوده است؛ بلکه اعمال او حتّا جُرم سیاسی محسوب میشده اند. نخست وزیر حقّ ندارد سرخود، مجلس را منحل کند و منزل شخصی را به تریبون سیاسی برای به کرسی نشاندن اراده مستبد خودش تبدیل کند. مصدّق به دلیل آنکه از خانواده قاجار بود، تصوّر میکرد که حسب سنّت قلدری و زورگویی و گردن کلفتی آبا و اجدادی خودش میتواند در عرصه سیاست نیز بدون آنکه اصول و بنیانهای قانونی را رعایت کرد، به اهداف خود چنگ یابد. حتّا اگر کثیری بخواهند بگویند که «سلطنت محمّد رشا شاه» اصلا سلطنت انتخابی نبود و فقط به نیزه تکیه داشت، باز دلیل موجّه و قانونی و به حقّی نمیتواند باشد برای توجیه و تبرئه رفتارها و کنشهای مصدّق. تفکیک نکردن دو مقوله مهم - «= مثلا ناحقّ بودن سلطنت محمّد رضا شاه با سر خود منحل کردن مجلس از طرف مصدّق» - ؛ یعنی شعور نداشتن برای تمییز و تشخیص دادن تفاوت دوغ از دوشاب.
اکثر دلباختگان و غش کنندگان قبله مصدّق نمیخواهند واقعه را بدون غرض و مرض بررسی کنند و به شناخت صنّار سی شاهی دست یابند؛ بلکه ترجیح میدهند در رقابتهای سیاسی از نام و واقعه آن دوران به حیث ابزار و سلاح علیه خاندان پهلوی استفاده کنند. هیچکدام از اینهمه زنجیر زن و علم و کتل گردانهای مصدّق و واقعه کذّایی در فکر کشف «حقیقت» نیستند؛ بلکه فقط در فکر گورانیدن هر چیزی هستند که بخواهد پرتوی بر واقعه بیفکند و اذهان مردم را روشن کند. مهم نیست که هواداران و یسل کشان مصدّق، کیانند و چه عقایدی دارند، مهم ولی این است که بدانیم آنها به دنبال چه چیزی هستند؟. کشف حقیقت؟ یا تملّک حقیقت تقلّبی برای سیطره یابی و اخذ قدرت؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
واقعه ای که همچنان در محاق است
دروود بر آقای آذری گرامی،
توضیحی برای عمیق و ظریف اندیشیدن.
مسئله که بیش از تقریبا هفتاد و اندی سال است به حیث «پیراهن عثمان» در دست مخالفان سلسله پهلویها دست به دست میشود، موضوعیست که تا امرور در انبوهی خروارگونه از تناقضات و شایعات و قصّه پردازیها و یابس و طوبا به همبافیها و روایتهای تقلیبی و دستکاری شده و مجهولات همچنان سرّی نگهداری شده قنداقپیچ شده است و هر از گاهی بهانه ای به دست عده ای/تشکیلاتی/گروهی/اشخاصی و غیره میدهد تا اغراض و نیّتهای خود را توجیه و تشریح کنند.
هیچکس در فکر «پژوهیدن و کشف شناخت حدّاقلی از واقعه» نیست؛ زیرا ماجراجوییهای اخذ قدرت و کوبیدن رقیبان، فرصتی برای پژوهیدن به آنانی نمیدهد که مترصد رِبایش قدرت هستد یا قراول محافظت کردن از قدرت مطلق و تداوم آن در چنگال خود. در نتیجه، واقعه مصدّق در هاله ای از گمانه زنیها همچنان مدفون است؛ دُرُست عین تاریخ ایران به طور کلّی و تاریخ سلسله پهلویها به طور اخص.
کودتا، کلمه ای ترکیبی به زبان فرانسویست coup d’État و معنی اش میشود «ضربه ناگهانی زدن به حکومت وقت». جالب اینجاست که کلمه ضربه [coup] در زبان فرانسوی کاردبردهای مختلفی دارد. کلمه «کوپ دو اتا= coup d’État» نخستین بار در قرن هفدهم؛ یعنی عصر استبداد در زبان فرانسه در دوران لوئی چهاردهم ورد زبانها شد و منظور از آن نیز «تدابیر غیر عادی» بود؛ یعنی در حقیقت، تدابیری که از طریق راههای قانونی اجرا نمیشد و سلطان وقت از طریق کاربست تدابیر غیر عادی میتوانست قدرت و موقعیّت خودش را استحکام دهد. در کاربست این برداشت، معضل ابزارهای اقتدار و قدرت سلاطین مد نظر بود؛ نه اینکه چگونه میتوان به سلاطین، حمله و آنها را معزول کرد. سپس در طول قرن هیجدهم و نوزدهم با رویداد انقلاب فرانسه و عصر روشنگری و تحوّلاتی که در عرصه سیاست پیش آمد، معنای کودتا نیز تغییر کرد و منظور از آن، اکتساب قدرت از طریق کاربست زور یا راههای غیر قانونی علیه دولت حاکم یا نظام سیاسی کشور. کلمه کودتا در زبان و قلم معاصرین از اوایل قرن بیستم تا امروز به طور کلّی به معنای «واژگونی غافلگیرانه و غالبا زورمدارانه سیستم سیاسی حاکم» است که بخشی از آن با اعمال و پشتیبانی نظامی، دخالت سازمانهای اطّلاعاتی و همچنین نفوذ نُخبگان سیاسی واقعیّت پیدا میکند.
با توّجه به توضیح مختصر در باره سیر معنایی کودتا در تجربه تاریخی و فرهنگی و اجتماعی باخترزمینیان میتوان گفت که آنچه در جامعه ایرانیان در حدود هفتاد و اندی سال پیش اتّفاق افتاد، اصلا رد پایی از «کودتا» در آن نیست، خواه به غلط از طرف قدرتهای بیگانه بوده باشد، خواه از طرف شخص مصدّق در تقابل و کشمکش با محمّد رضا شاه. آنچه در ایران هفتاد و اندی سال پیش روی داد، فقط «واقعه ای» بود که چرایی و چند و چون و ریشه های رویدادش بی شک به قبل از وقوع واقعه بازمیگردند و تا کنون هیچکس به کنکاوی در زمینه های ماقبل واقعه اقدام نکرده است.
(...... ادامه)
28 مرداد
28 مرداد
عکسی که از شعبان جعفری سوار بر خودرو بهمراه عده ای دیده می شود متعلق به ساعت حدود 15 روز 28 مرداد 32 است. او در زندان بود که قیام 28 مرداد رخ داد. به گفته خودش او سوار بر آن خودرو بود اما کار به انجام رسیده بود. دیگر کمتر صدایی می شنویم که از کودتای 28 مرداد بر علیه مصدق حرف بزند. 35 سال پیش در مقاله ای در هفته نامه نیمروز لندن مقاله ای با این عنوان نوشتم: من هم حاضر بودم در کودتای 28 مرداد شرکت کنم. مقاله مثل بمب صدا کرد اما کسی را یارای پاسخ نبود. واقعیتش من تا این اندازه به جزء جزء ماجرا که امروز همه میدانند آگاه نبودند. تنها چند کتاب خاطرات خوانده بودم و چند مقاله. قضیه را کلا از اختلاف شاه و مصدق و امر قانون اساسی بیرون کشیده بودم و اشاره ام به این بود که حزب توده برای یک انقلاب سوسیالیستی از راه کودتا در ارتش رسوخ کرده بود و بیش از 350 افسر ارتش عضو سازمان افسری و به همان تعداد یا بیشتر درجه دار عضو حزب توده بودند. عضویت ارتش در احزاب سیاسی در همه کشورهای جهان ممنوع است. در سورینام یک استوار کودتا کرد و در سایر کشورها مثل لیبی سرهنگ قذافی و در یونان سه سرهنگ کودتا کردند. طرح موضوع من این بود که اگر قرار است کودتای نظامی سوسیالیستی و غیرقانونی صورت بگیرد چرا کودتای دست راستی به رهبری سپهبد زاهدی صورت نگیرد؟ آن زمان مصدق را عاملی بی اختیار دانستم در میان جنگ بین اتحاد شوروی و آمریکا هیچ کاره بود و کودتایی دست راستی صورت گرفت که اگرچه غیرقانونی بود اما من با آن موافق بودم. امروز پس از آگاهی ها و روایت هایی که در این سالها بدستم رسید چند سال قبل در همین ایران گلوبال چند بار به این امر اشاره کردم که کودتا گر دکتر مصدق بود که فرمان عزل را پذیرفت و رسید هم داد اما یک ساعت بعد سرهنگ نصیری آورنده نامه عزل را دستگیر و روز بعد از رادیو پیام به مردم داد که بر علیه او کودتا شده و شاه با شنیدن این پیام به همراه سرگرد خاتمی با هواپیما از کشور گریختند. رفقا همان زمان به زبونی و ترسو بودن محمدرضاشاه اشاره کردند که چرا فرار کرد. به نظر حضرات شجاعت یعنی در مقابل مصدق کودتا چی و آن دکتر فاطمی دیوانه بایستد و دستگیر شود و پای دیوار اعدام شود تا شجاع خوانده شود. خوشبختانه دیگر زمان این گونه بلاهت گویی های قابل فهم در آن زمان گذشته و دیگر این بلاهت خوانی ها قابل فهم نیست. از بس مخالفان شاه غیر مستند و خلاف قانون و منطق قضیه را تحلیل میکردند یکی از دلایل نامشروع بودن کودتا را حضور لات ها و رجاله ها و روسپیان شهر نو در این کودتا میدانستند که یک رجز تخته نردی بیش نبود و من همان زمان با رجز پاسخ میدادم که خاک بر سرتان که حکومت تان توسط یک مشت لات و جنده سرنگون شد. و باز در همین لفاظی ها سالها ابلهانی بودند که اینجا رجز میخواندند که شاه آنقدر بی عرضه بود که قدرت را به آخوند دوزاری باخت. و این یک لفاظی شریرانه، و توهین به شعور خواننده بود که اینجا آقای آذری یک نمونه اش را آورده اند که در عکس می بینیم که فکل کرواتی های دانشگاه رفته درست عین بوزینه ها با لبخندی از بلاهت دارند آقا را نگاه می کنند و مثل بز اخفش سر تکان میدهند و دریغ از یک کلمه دفاع از سکولاریسم و دمکراسی در مقابل امام شان و انگار نه انگار که آنها منادی حقوق بشر در مقابل شاه بودند و حالا هیچ اعتراضی به سخنان خمینی نداشتند که تو چشم شان نگاه کرد و گفت وحدت کلمه داشته باشید و از اسلام بنویسید و کلا تغوط زد به آزادی بیان. درخواست سیمین دانشور را برای بوسیدن دستش را نیز رد کرد: حالا نمیخواد ببوسد!