تاریخ نگارش:28/08/2025
ایرانیان در چرخشگاهِ تاریخسازِ درنگ و شتاب
[..... در فرهنگ جوامع غربی، معمول شده است که برداشت انسان شناسانه عصر روشنگری را مبنا قرار دهند. بر اساس این نگرش، انسان ذاتاً نیکوست و تنها تحت شرایطی خاصّ به بدی رفتار میکند. البته این دیدگاهی خوشبینانه است. امّا در خود جوامع مغرب زمینی، دیدگاههای دیگری نیز وجود دارند که بر جنبه پرخاشگرانه و حیوانی و ددّخویی انسان تأکید میکنند؛ یعنی بر لایهای تاریک و غریزی که پیشتر از خودآگاهبود ما پدید آمده و با هر زایشی، بار دیگر در انسان، زنده و فعّال میشود. از این منظر، خودمحوری و ناسازگاری اجتماعی، شالوده وجود انسان را تشکیل میدهند. اعتقاد به اینکه دو هزار سال تبلیغ مُحبّتخواهی مسیحیّت و حدود چهارصد سال روشنگری توانستهاند طبیعت خام و خشن انسان را مهار و متمدّن کنند، سرانجام کنار گذاشته شد.]
[The Silbling Society – ROBERT BLY (1926–2021) – Knopf Doubleday Publishing Group – New York - 1997 – P. 31]
چرا بیشینه شمار ایرانیان هنوز که هنوز است نمیدانند کیستند و چیستند؟. چرا کمتر ایرانی را در نقاط جهان میتوان پیدا کرد که بتواند «خودش» را در «گستره تاریخ و فرهنگ ایرانی» تعریف کند؟. چرا کمتر میتوان ایرانیانی را پیدا کرد یا سراغ داشت که تصوّری شفّاف و گویا داشته باشند از آنچه که نیاکانشان «بوده اند» و در فراز و نشیب تحوّلات تاریخی به دیگرگونه ها تبدیل شده اند و همچنان معاصران آرزومندند که دیگرسان شوند؟. چرا نمیتوان از میان اینهمه قلمسوزیهای خرواری و گفتنهای شبانه روزی، به سوی حدّاقل روشنایی برای برونرفت از خفتنگاه طلسم شده غفلتها و واماندگیها، روزنه ای پیدا کرد؟. چرا «خوبترین خوبان جامعه ایرانیان»، هنوز هیچ درک و فهمی از «نیکی و بدی» ندارند؟. چرا آنانی که خود را مصدر «همه فنّ حریفی» میدانند و اتیکت «کنشگری سیاسی» را بر بازوان و پیشانی و یقه کت خودشان آویخته اند، نمیخواهند بپذیرند که به شدّت در چنبره «کهنسالی»، خرفت خرفت شده اند و اصلا به هیچ اقدامی توانمند نیستند و «سیاست»، هرگز عرصه زوالیافتگان عقلی نیست؛ بلکه دامنه «چابکیهای جوانی و همآوردیهای پهلوانی» است؟.
چرا آنانی که مدام مصدر رجزخوانی در باره «ایده آلهای بشری» هستند، هرگز حاضر نیستند – حسب داوری در باره کنشها و واکنشهای آنها از گذشته تا امروز - برای واقعیّت پذیری یکی از ایده آلهای عاجل و ضروری از رفتار و گفتار و کردار خویشتن بیاغازند؟. چرا «خوبترین خوبان جامعه ایرانیان» هنوز نیاموخته اند که قبل از زدن «جوالدوز» به دیگران، حدّاقل باید «سوزنی» به خویشتن بزنند؟. چه شد که جامعه ایرانیان در ادبیات کتبی و شفاهی اش از پیشگامترین و قویمایه ترین مدّاحان و ستایشگران «اخلاق حسنه و بهمنشی» هستند و خروارها کتاب در باره «اخلاق و بهمنشی» نوشته و منتشر کرده اند؛ ولی در واقعیّت زندگی عریان از «بی اخلاق ترین و بی منش ترین و دهن لقترین و لیچاربافترین و هرزه گوترین و فحّاشترین ملل» روی کره زمین شدند؟. چه بر سر ایرانیان رفت که به حضیض ذلّت درغلتیدند و محکوم ماندند؟. چه شد که هر بی سر و پا و بی رگ و ریشه ای به خودش جرات داد تا برای خودشیرینی و شهرت طلبی و منم منم کردنها به «ریدن و شاشیدن در چاه زمزم» رو آورد؛ به جای آنکه در باره چند و چون مایه های فردی خودش بیندیشد؟.
چه شد که در میان «اینهمه ریش سفیدان مدّعو و تحصیل کردگان ایرانی» نمیتوان یک نفر را پیدا کرد که در سطح کودکان دبستانی از «تاریخ و فرهنگ و مردم میهن خود، آگاهی درخور و عمیق و ریشه ای و از هنر رتق و فتق کردن مسائل اجتماع ایرانی»، خردلی آگاهی و استعداد فردی داشته باشد؟. چه بر سر ایرانیان رفت و مسببّ اینهمه حقارت و ذلالت و خواری و زاری و بدبختی و نکبت، چه کسانی بودند و هنوزم هستند؟. آیا اگر من ایرانی از «باغ رعیّت، سیبی خورم»، خود به خود به دیگران مجوّز برای ریشه کن کردن درخت سیب نداده ام؟. چه شد و چه میشود که ما هر گونه «همبستگی و باهماندیشی و همکاری و همعزمی» را در گرو فقط و فقط «همعقیدگان فرقه و سازمان و حزب و تشکیلات و گروه » خودمان مقیّد و محدود و منوط میدانیم؟. چرا ما از «دیگراندیشان و رقیبان و حریفان خود»، وحشت کابوسوار داریم؟. چرا ما ایرانیان تصوّر میکنیم که در هر عرصه ای، محقّ و مجازیم که اظهار لحیه کنیم؟. چرا در ساحت وجود ما ایرانیان از خُرد و کلان، هیچ نشانه ای از «من نمیدانم» نیست که نیست؟.
چرا اینهمه «کاردان و کارشناس و متخصّص و زُبده و کهنه کاران سیاسی و اساتید برجسته و مشاوران جیک و بُک دان و امثالهم» نمیتوانند حتّا دگمه های پیراهن خودشان را ببندند؛ ولی داعیه سکّانداری کشور دارا و جم را دارند و مدام مینالند و میگویند که دیگران «چطور و چگونه باید رفتار کنند»؛ نه اینکه خودشان «چرا نمیتوانند و نمیخواهند پا پیش بگذارند»؟. چرا بیشینه شمار ایرانیان مدّعو، تشنه و دلباخته «اخبار روزمره» هستند؛ نه پهلوان جستجوگری و پرسشگری و کشف آنچه هرگز مسبوق به سابقه نیست؟.
چه بر سر ما ایرانیان رفته است که در دیگ مذاب «سطحیات و هجویات و فحشیّات و حقیر بودنها و لئیم بودنها و سبکمغزیهای چندش آور» غرق شده ایم؟. چه بر سر ما ملّت رفته است که تمام ظرافتهای فرهنگی و هنری خود را که محصول قرنها جانکندنهای نسلهای مسئول و بیدارفهم و هوشیار و دانای خاک ایران بود، به سکّه بی اعتبار و خفّتبار حکومت وقیحان متجاوز فروختیم و هرگز شرمنده نیز نشدیم و هنوزم شرمگین نیستیم از حماقت و بلاهت خودخواسته مان؟. چرا؟. بر سر ما چه رفته است؟. چرا هیچکس نمیخواهد در «دایره بسته ای» که خودش را بدان محبوس کرده است، پنجره ای ایجاد کند برای دیدن آنچه در پیرامونش میگذرد؟. چرا؟.
نیاکان ایرانیان می اندیشیدند که چگونه میتوان در زندگی فردی و اجتماعی همچون «یوز پلنگ»، هنر «درنگ و شتاب» را در رویارویی با نابهنگامها، غافلگیر شدنها، مجهولات و عرصه های مهم باهمزیستی و کشورآرایی و جهاندوستی واقعیّت پذیر کرد. چگونه میتوان در گلاویز شدن با معضلات و مسائل در ابتدا «درنگ» کرد و در اقدام شایسته و بایسته و راهگشا و بهنگام، بدون هیچ شکّی به «شتاب» کوشید و بر مشکلات چیره شد؟. تا زمانی که «خوبترین خوبان جامعه ایرانی» نتوانند «فلسفه درنگ و شتاب» را بفهمند و بگوارند و در رفتارها و کردارها و گفتارهای خودشان به واقعیّت پذیر کردن آنها برای اقدامهای شایسته و توام با مسئولیّت بکوشند، بی گمان «قدرت و اقتدار» در چنگال گیوتینی ریاکارترین گرایشهای حکومت فقاهتی خواهد ماند و ذلالت مردم ایران و ویرانی ایران، شدّت مضاعف خواهد داشت.
1- سیاستبازان بی کردار و بی منش
در تاریخ معاصر ایران از عصر «امیر کبیر (1807 - 1852) میلادی» تا امروز، شخصیّتهای سیاسی که تصمیمها و رفتارها و مواضع آنها بر مدار فلسفه و دانش سیاست چرخیده باشد، از شمار انگشتان دست نیز بیشتر نیستند. امّا آنچه در این فاصله تقریبا یک قرن و نیمه به وفور در جامعه ایرانی ظهور و صعود و سقوط کرده اند، بس بسیارگان «سیاستبازانی» بوده اند و هستند که نه تنها لام تا کام از فلسفه و دانش سیاستمداری، کوچکترین شناخت پیش پا افتاده نداشته و هنوزم ندارند؛ بلکه در تبدیل کردن جامعه به مصیبتگاه و فلاکتگاههای خانمانسوز، نقش به غایّت مخرّبی را تا امروز ایفا کرده اند. اگر روزی روزگاری، وطن بخواهد وطن شود، باید از همین امروز تمام سازمانها و احزاب و گروهها و تشکیلات و فرقه هایی که باعث بدبختی و ذلالت ایران و ایرانیان شدند، به دادگاه سنجشگری و پاسخگویی با دلاوری گام بگذارند و به مردم ایران پاسخ دهند که دلایل اینهمه خباثتهای رفتاری و گفتاری و کرداری از بهر چه بود و هنوزم هست؟. سیاست در چارچوب ذهنیّت «از ما بهتران» بسان «بازی قمار» میماند که یکی میبرد و یکی دیگر می بازد. آنها هنوز به این مرحله از رشد فکری و فرهیختگی و فرزانه منشی و کردار توام با مسئولیّت و بیدارفهمی نرسیده اند تا دریابند و بفهمند که «سیاست» اگر به «داو قمار بازی» استحاله پیدا کند، آنگاه هیچکس برنده نخواهد بود حتّا همانکسی که به حیث «برنده قمار» محسوب میشود؛ زیرا «پولی = قدرت و اقتدار» که از راه قمار بازی به چنگ آید به همان سرعت کسب کردن از چنگ آدمی نیز خارج خواهد شد.
جامعه ای که کنشگران تاق و جفت آن، گستره سیاست را با «داو قمار بازی» یکی میپندارند، در مسابقه برای خالی کردن جیب دیگران [= رُبایش قدرت]، فقط تقلّا میکنند تا بتوانند سوائق و غرائز و عطش بازیگری خود را ترضیه کنند. امّا «سیاست»، دامنه ایست که به شخصیّتهای قائم به ذات و مستقل اندیش و دلاور با کاراکتر فرزانه منش محتاج و ملزوم است تا بتوانند با طمائنینه و باهماندیشی و دور اندیشی به روشها و راهکارهای گلاویز شدن با معضلات و مشکلات باهمزیستی مردم اجتماع کوششها کنند و از نتایج تصمیمهای خود نهراسند؛ بلکه با مسئولیّتی بیشتر برای گلاویز شدن با عواقب ناگوار و ناخوشایند اقدام کنند بدون آنکه بخواهند احدی را متّهم کنند. سیاست در هر کشوری زمانی میتواند بر «مدار میهن آرایی و جهانمداری» توانمند و کارگشا شود که هیچ عرصه ای برای «سیاستبازان بی کردار و بی منش» وجود نداشته باشد. جامعه ایرانیان با بُن بستهای لاینحل مدام دست به گریبانند؛ زیرا از یک قرن و نیم پیش تا امروز در هر گوشه ای از اجتماع درونمرزی و برونمرزی فقط «داو سیاستبازان» است که پهن و ولنگ و واز حضور داشته و با ایفای نقشهای به شدّت احمقانه و ابلهانه، جامعه را به روانپریشخانه تبدیل کرده اند. جامعه ایرانیان دهه هاست که شخصیّتهای سیاستمدار ندارد؛ بلکه «کنشگران سیاستباز و به شدّت بیسواد» که برای از میدان به در کردن رقیبان خود به هر اقدامی میکوشند؛ ولو فروختن قلم و کردار و رفتار و مواضع خود به نفع گیوتینداران الهی باشد.
2- رتوشگری و تداوم بلاهتها و جهالتها
انسانی که از طریق «چارچوب/شابلون/الگو» به دیدن واقعیّتها متمایل است، همه چیز را نمیبیند؛ زیرا چشمان فهم و شعورش در دایره ای بسته میتوانند فقط بخشی را ببینند که با واسطه و تحت چارچوب متعیّن شده حرکت میکنند. امّا برای دیدن بی واسطه باید آموخت که چگونه میتوان از چارچوبها و شابلونها برگذشت تا بتوان هر چیزی را با چشمان فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی دید و در باره اش داوری کرد. چشمان مقیّد شده به چارچوبها حتّا اگر هر چیزی را دقیق نیز ببینند، باز به دلیل در بند بودن به چارچوبها نمیتواند پسزمینه ها و پیوستگیها و ریشه ها و طیفها را دریابند و در نظر بگیرند. ولی در برگذشتن از چارچوبها و شابلونها بدون هیچ وساطتی میتوان نه تنها پدیده ها را بدانسان که هستند و پدیدار میشوند در نظر گرفت؛ بلکه همزمان میتوان محیط و فضا و افق و چشم اندازهای گرداگرد پدیده ها را یکجا در نظر آورد.
معمولا مومنان به ایدئولوژیها و ادیان کتابی و نظریّه های نصّی برای کتمان نقصانی که در اعتقادات خود دارند به رتوشگری همّت میکنند با این توهّم که میتوانند پدیده ها را در تمامیّت جلوه های آشکار و پنهانشان ترسیم کنند. جهالت و بلاهتی که از عواقب رتوشگریهای تصنّعی ایجاد میشود، راه را بر تحوّلات اجتماعی و دگرگشتهای روحی و فکری و اعتقاداتی ناممکن میکنند. در جامعه ای که رتوشگران همواره میداندار عرصه های قلمی و گفتاری در چهره های رنگارنگ عرض وجود می کنند، هیچگاه نمیتوان به «شناخت کارگشاینده» دست یافت؛ بلکه فقط میتوان به تکرار نونوار شده حقیقت ثابت و تحمیل و تلقین شده به ذهن، محکوم و محبوس ماند. برای دیدن بی واسطه باید از تمام واسطه ها برگذشت؛ ولو اتیکت «علم/پژوهش علمی/ رساله آکادمیکی و امثالهم» را بر پیشانی خودشان داشته باشند.
3- چگونه میتوان اخلاقی نبود؟
خُلق و خوی هر انسانی به طور علیحده و مردم اجتماع به طور عام به رگ و ریشه های متنوّعی آمیخته اند که در معرض دید نیستند؛ بلکه بیش از هر چیزی در گفتارها و رفتارها و کنشهای آدمی در موقعیّتهای متفاوت بروز پیدا میکنند. هدف از «آموزش و پرورش» بر این مدار میچرخد که چگونه میتوان و باید خُلق و خوی انسانها را به کمک «آموزش»، طوری پرورانید که از حالت کنشها و واکنشهای غریزی به در آیند و تحت کنترل «فهم و شعور و آگاهی فردی و اجتماعی» قرار گیرند. هر گاه پروسه «آموزش و پرورش» بر نصوص «اخلاق امریّه ای» پایه ریزی شود، نه تنها تک تک انسانها را به حضیض بی اخلاقی و تنش شدید روحی و روانی مبتلا خواهد کرد؛ بلکه جامعه انسانها را به تیمارستانی از روانپریشان استحاله خواهد داد که هیچکس نه تنها خُلق و خوی خودش را نیز نمیشناسد؛ بلکه در تداوم بی اخلاقی و اضمحلال آدمیگری شدّت دوچندان خواهد داد. جامعه اسلامی ایران به همّت کارگزاران و متصدّیان و منبرداران معمّم و بی عمّامه اش با «تکیه به اخلاق امریّه ای و به نام قرآن و رسول و الله» از جامعه ایرانیان، هرزه ترین باتلاق جامعه بشری را بار آوردند؛ طوری که حتّا آمران «اخلاق امریّه ای» را در خودش فرو بلعید. برای آنکه بتوان آدمیگری را در وجود خویشتن نگاهبان بود و خجسته وار پرورید، باید آموخت که چگونه می توان هرگز تسلیم و تابع «اخلاق امریّه ای» نشد.
4- گذشته – اکنون - آینده
تقسیم بندی شبانه روز در واحدهای محاسبه پذیر به معنای این نیست که میدانیم «زمان چیست؟»؛ بلکه به این معناست که ما طبق قراردادهایی به پروسه شبانه روزی زندگی خودمان قاعده و اسلوب و سمت و سو میدهیم. وقتی که انسان از نقطه صفر [= گذشته] به حرکت می افتد تا به نقطه فرض کنیم سی برسد و فعلا در نقطه هفده [= اکنون] باشد و سپس به نقطه سی [= آینده] برسد، هیچکس نمیتواند ادّعا کند که انسان به نقطه هفده و سی رسید بدون آنکه نقطه صفر تا شانزده را نپیموده بوده باشد. در لحظات «اکنون»، «گذشته سپری شده» تداوم دارد. در «آینده پیش رو»، نه تنها گذشته سپری شده حضور دارد؛ بلکه اکنون در حال شدن نیز وجود دارد. بنابر این، انسان، موجودیست که هم، گذشته های سپری شده را در خودش حمل میکند، هم لحظات اکنون را و هم برآیندهای گذشته و اکنون را در آینده با خودش همراه دارد.
ذهنیّتی که «گذشته – اکنون – آینده» را به صورت خطّی و فیزیکی میبیند، ذهنیّتیست که تصوّر میکند «گذشته» برای همیشه ناپدید شده و هیچ ردّپایی از آن در وجودش نیست. همینطور تصوّر میکند که «آینده» در جایی ایستگاه دارد که سیر خطّ اکنون به آنجا مختوم خواهد شد. اینگونه ذهنیّتها به شدّت ساده لوح هستند و در همان دنیای دستور زبان کودکی بازمانده اند. هیچکس نمیداند که «زمان چیست؟». انسان، پدیده ایست که در امکانهای گستره زمان که هیچ دانشی به آن ندارد، میتواند گوهر منحصر به فرد خودش را بیافریند و فراشکوفاند. به همین دلیل، فهمیدن و دریافتن معنای «گذشته – اکنون – آینده» باید بتواند هر فردی را در پتانسیلهای انباشته در وجودش بیانگیزاند و به آفرینشی توانمند کند که تخمه وجودی اش هست. «گذشته – اکنون – آینده»، ابعاد وجودی خود انسان هستند که آگاهی داشتن از آنها به «آفریننده شدن انسانها» می انجامد؛ ولی آگاه نبودن از آنها به « مکرّرات روزمرگی در هر لحظه زمان فیزیکی» تکرار میشوند. هر انسانی به قدمت «تاریخ و فرهنگ سرزمینش» آمیخته است و عُمر دارد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!