محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
همزمان و پس از همایش مونیخ، تعدادی از کسانی که با پیشینهی چپ و فدایی در آن شرکت کرده بودند، مورد سرزنش و اهانت بسیاری از همفکران و همراهان سابق خود قرار گرفتند. من در اینجا تنها به یک نمونه از إنها میپردازم که بهنظر میرسد بازتابدهندهی احساس و داوری بخشی از معترضان نسبت به همرزمان سابقشان باشد.
آقای وهاب انصاری، از مسئولین پیشین فداییان اکثریت و عضو اخیر حزب چپ (تا شهریور ۱۴۰۳)، خطاب به ابوالفضل محققی چنین نوشته است:
«اگر اعتباری نزد سلطنتطلبان دارند، به خاطر همان گذشتهای است که اکنون از آن بریدهاند! اما اینقدر شهامت هم ندارند که آن گذشتهای را که دیگر قبول ندارند، بهش آویزان نشوند!»
(نقل قول عیناً آورده شده است). پرسش من این است: آیا چنین اعتراضی برحق است؟
وهاب انصاری مدتی پیش، همراه با دو نفر دیگر از همفکرانش، در بیانیهای جدایی خود از حزب چپ را اعلام کرد. علت جدایی، اعتراض به یکدستسازی ارگانهای حزبی و عدم پایبندی رهبری حزب به اصول دموکراتیک عنوان شده بود.
همه میدانیم که جریان فدایی پس از انقلاب ۵۷ دچار انشعابهای متعددی شد؛ در فاصله چند سال دستکم پنج گروه از آن جدا شدند و بعدها نیز شاخههای بیشتری پدید آمد تا جایی که بیش از ده جریان خود را میراثدار اصلی فدایی میدانستند. در ادامه، برخی از این گروهها دوباره به هم نزدیک شدند و «اتحاد فداییان» را تشکیل دادند. اما این اتحاد نیز در روند تشکیل «حزب چپ» دچار شکاف شد. گروهی با حفظ نام «اتحاد فداییان» از پیوستن به حزب خودداری کردند. در «فداییان اکثریت» نیز وضع مشابهی رخ داد؛ عدهای به حزب نپیوستند و به نام «سازمان فداییان اکثریت» به فعالیت مستقل ادامه دادند.
در نتیجه، امروز دو شاخهی اصلی از جریان فدایی بيش از بقيه فعالاند: سازمان فداییان اکثریت و حزب چپ ایران. اولی در آخرین کنگرهاش سیاستی نزدیک به موضع پیشین اوايل دههی شصت خود را برگزید و اعلام کرد مناسبات خود با جمهوری اسلامی را بر اساس «پشتیبانی از سیاستهای مثبت و نقد خطاها» تنظیم خواهد کرد. حزب چپ اما سیاستی رادیکالتر در قبال جمهوری اسلامی اتخاذ کرد و گذر از آن را در خط مشی خود گنجاند؛ با این حال، در اصول نظری تفاوت بنیادینی با سازمان اکثریت ارائه نکرد.
سوال من از وهاب انصاری این است: سرمایهی معنویای که به گفتهی او سبب اعتبار برخی شرکتکنندگان فدایی در همایش مونیخ شد، اکنون نزد کدامیک از این دو شاخه است؟ چگونه است که ابوالفضل محققی از یکسو به دلیل تعلق سابق به آن جریانها مورد تکریم سلطنتطلبان قرار میگیرد، و از سوی دیگر به اتهام سوءاستفاده از همان سرمایه، از سوی شما سرزنش میشود؟
واقعیت این است که فرهنگ سیاسی حاکم بر بخش بزرگی از اپوزیسیون ایران، بهویژه در میان نیروهای چپ، فاقد هنجارهای مبتنی بر اندیشهی انتقادی است. جمهوری اسلامی نیز نسخهای سرکوبگرانهتر و متحجرانهتر از این فرهنگ را به اپوزیسیون تزریق کرده است. بازاندیشی انتقادی نسبت به اصول عقاید و کارنامهی احزاب سیاسی هنوز هم غالباً با «تکفیر» مواجه میشود. سایتها و رسانههای وابسته به این جریانها نه تنها نوشتههای انتقادی علیه مواضع خود را منتشر نمیکنند، بلکه حتی پاسخ به اتهامات طرحشده در نشریاتشان را نیز، به بهانهی «پاسداری از تبار فدایی» سانسور ميكنند.
امروز برای بسیاری روشن شده که راه طیشده توسط اپوزیسیون چپ، بخش بزرگی از جبههی ملی و نیز روشنفکران در رژیم سابق خطاهای بنیادی داشت. جوانان خام و بیتجربهی فدایی عملاً در همان جبههای قرار گرفتند که اسلامگرایان به رهبری خمینی و سیاستمداران جبههی ملی و نهضت آزادی نیز ایستاده بودند. نتیجه، شکلگیری یک ائتلاف نانوشته بود که به جایگزینی رژیمی ایدئولوژیک و خشن بهجای سلطنت سکولار شاه انجامید؛ رژیمی که با همهی استبدادش رو به آینده داشت و بخشی از آزادیهای فردی، اجتماعی و اقتصادی را به رسمیت شناخته بود.
اکنون طیفهای گوناگون چپ پراکنده و ضعیفاند؛ بخشی به لابیگری برای جمهوری اسلامی مشغول است و برخی دیگر جز تخریب، تفرقه و حاشیهسازی علیه یکدیگر و سایر نیروهای اپوزیسیون کاری نمیکنند. امید بستن به اتحاد این نیروها سادهاندیشی است.
از این منظر، آیا عجیب نیست که گفته شود استقبال سلطنتطلبان از چند فدایی سابق در مونیخ به خاطر «اعتبار جریان فدایی» بوده است و آنان از این اعتبار سوءاستفاده کردهاند؟ آقای انصاری باید توضیح دهد که منظورش از این «اعتبار» چیست. درک من این است که ایشان آن را همچون سرمایهای معنوی میبیند که صرفاً با عضویت در جريان فدایی نصیب افراد میشده است.
اما حقیقت این است که آن اعتبار با هزینههای سنگینی چون زندان، شکنجه، اعدام، از دست دادن شغل، تحصیلات و خانواده به دست آمده بود. چنین سرمایهای، محصول تلاش و فداکاری اعضا بود، نه میراثی انتزاعی به نام «اعتبار فدایی».
افزون بر این، بسیاری از افراد پیش از پیوستن به جریان فدایی نیز اعتبار اجتماعی خود را داشتند و آن را در خدمت این جریان گذاشتند. بنابراین اگر قرار است درسی از گذشته بگیریم، بهتر است به جای شعار دادن دربارهی «اعتبار فدایی» به این واقعیت توجه کنیم که هم تاکتیک و هم استراتژي جريان فدايي خطا بود، و هم اگر خود به قدرت میرسید چیزی جز استقرار حکومتی خلقی و جامعه اي بسته در دستور نداشت
کارنامهی امروز اپوزیسیون چپ و تکفیر کسانی که زبان به نقد گشودهاند نشان میدهد که هنوز درسهای گذشته بهدرستی آموخته نشده است
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
In reply to مستند کردن نوشته ها by باقر احمدی
هوس قمار ديگر
با تمسخر منتقدين نميتوانيد حقيقت زشت سباست خودتان را در همراهي با جمهوري اسلامي پنهان كنيد. به همان لينكي كه مرا به آن إرجاع داده ايد برگرديد و متن كامل مصوبه را بخوانيد، سپس به ليست بيانيه هاي صادره از سوي افراد وابسته به حكومت در داخل كه نام مسءولين سازمان اكثريت نيز در كنار إنهاست. نظري بكنيد ، اطلاعيه هاي كار آن لاين را هم در چند ماه اخير ببيند، تا شايد اگر غرضي در كارتان نيست كمي به خود آييد.
In reply to پاسخ به آقاي باقر احمدي by اصغر جيلو
مستند کردن نوشته ها
عجب جواب مستند و دندان شکنی.
پاسخ
پاسخ
پاسخ به یک سوال گاه میتواند دعوا را ختم به صلوات کند. سوال:
1- همه ما نزدیک به سنین 70 هستیم. اگر در دهه 40 و 50 مردی بودی حدود 50 سال سن.. حتا بدون آگاهی از آینده، آیا کسی میتوانست با دوتا جزوه تو را به مارکسیسم و مشی مسلحانه بکشد و سیانور زیر زبانت بگذارد؟ مسلما پاسخ شما منفی است. همین کفایت می کند.
2- اگر در سال 57 تجربه امروز را داشتی، حاضر بودی به کمک خمینی انقلاب کنی؟ پاسخ مسلما منفی است پس آن انقلاب اشتباه بود
3- اگر در سال 57 تجربه امروز را داشتی و زیر 30 سال سن داشتی، تلاش میکردی در همان سیستم برای بهتر شدن وضع به دور از تندروی و عجله به رسیدن به مقصد، کاری کنی و یک گوشه کار را بگیری یا عقیده داشتی که کار کردن در آن سیستم خدمت به کشور و مردم نیست بلکه خیانت است و بی اعتنا می بودی؟ بسیاری که امروز با شاهزاده مشکل دارند بی اعتنا می بودند.
In reply to مستند کردن نوشته ها by باقر احمدی
پاسخ به آقاي باقر احمدي
اولويتها و برنامه عمل سازمان شما مصوب كنگره بيستم، چيزي جز سياست "اتحاد و انتقاد" نيست . بندهاي متعدد اولويتهاي برنامه عمل در سند مصوب انعكاس و يا بهتر است بگويم تبلور همين ديدگاه اتحادي- انتقادي براي اصلاحات گام به گام است. گذشته از اين در همين چند ماه گذشته مسءىلين سازمان اكثريت بارها دوش به دوش كساني از مرتكبين خشونت و جنايت در جهوري إسلامي بيانيه هاي متعدد صادر كرده اند و…
واکنش آن رفیق با هوش
دروود بر جیلو عزیز،
کژ نشستن و راست گفتن.
آنهایی که هوشیارند و بیدار، برایم این حکایت را کردند. گویا یه عده ای از رفقا به یکی از رفقا که دو سه تا کتاب خونده بوده و کیا بیایی بین رفقا داشته، گفته اند که بیا با حیدریان در بیفت.
اونم رک و پوست کنده به حضرات گفته بوده است که، من آبروی خودم را نمیبرم برای شما ابلهان شعاری. تفاوت حیدریان با شما شعارنده ها در اینه که حیدریان، خیلی دقیق، آثار کثیر از فیلسوفان و متفکّران را و مخصوصا کباده زنان ایل و تبار مارکسیستها را مطالعه کرده و فهمیده و گواریده و سپس در پی سنجشگری بر می آید. شماها حتّا جزوه های حزبی را نیز نمیخونید و اینهمه ادّعاها دارید. برید دنبال کارتون بابا. من هیچوقت خودم را سبک نمیکنم برا شماها. برید یه فکری به حال خودتون بکنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مستند کردن نوشته ها
آقای جیلو. نوشته اید " اولی در آخرین کنگرهاش سیاستی نزدیک به موضع پیشین اوايل دههی شصت خود را برگزید و اعلام کرد مناسبات خود با جمهوری اسلامی را بر اساس «پشتیبانی از سیاستهای مثبت و نقد خطاها» تنظیم خواهد کرد." معمولا مقالات باید همراه رفرانس منتشر شود و شما این کار را انجام نمی دهید اما من لینک سند مصوب سیاسی آخرین کنگره سازمان را اینجا میگذارم به همراه چند پاراگراف تکست آن، تا سیه روی شود هر که دراو غش باشد.
http://kar-online.com?p=95751
جناب جیلو اگر امکان دارد و…
جناب جیلو اگر امکان دارد و یا میتوانید حدس بزنید لطفا تعداد اعضا این شاخه های فداییان را ذکر نمایید. بنظر میرسد تعداد شاخه ها از تعداد اعضا بیشتر است.
تظاهر به نیناشناش.
سرانجام حقایق فرهنگ مدرن دمکرات و سوسیال و ماتریالیستی، این فرد اندیشه ستیز، ضد کمونیست و ضد لیبرال و ضد سکولار و... را وادرا نمود که ؛ناگهان از ارنست بلوخ نام ببرد ؛که یکی از مارکسیت های اروپایی مشهور قرن گذشته و قرن ایدئولوژی هاست. !
یکی از خصوصیات تربیت شدگان فرهنگ 40 ساله آخوندی، و پیروان باستانگرایی عصر حجر و دوران جاهلیت درماقبل تاریخ، تضاد و تناقض گویی هایشان است که به هر شکل میکوشند با هزار اگر و مگر مدافع خرافات شبه دینی فرقه ای گذشته باشتد و دست آوردهای نوین انسان عصر حاضر را منکرشون
فرق کلیدی تفکّر انتقادی با تئوری انتقادی
(...ادامه)
مسئله نه تنها ابوالفضل عزیز؛ بلکه کثیری دیگر که به گرایشها و تشکیلات مختلف پیوستند و سپس گسستند، بر سر همین «جاذبه ها رویاها و ایده آلها در تقابل با واقعیّتهای زیسته شده» است که انسانها را بیدار و هوشیار میکند و به خود می آورد یا اینکه در «خواب عمیق مردگی» فرومیتپاند.
انسان، موجودیست که همواره میخواهد بیشتر از آن چیزی باشد که هست. برای همین است که متفکّر نامدار «ارنست بلوخ» - هیچ کدام یک از چپهای ایدئولوژیکی نمیتوانند یک سطر از آثار او را بخوانند و بفهمند -، شاهمایه فلسفیدن عمیق خود را برغم پوسته بی رنگ و بوی مارکسیسم بر ایده «ما هنوز در راهیم و در حال صیرروت» شالوده ریزی کرد.
آنانی که به ابوالفضل میتوپند، بیش از آنکه در باره نظرات انتقادی اش، حرفی برای گفتن داشته باشند به بی اعتبار شدن خودشان پی میبرند که بعد از اینهمه تجربه های تلخ و فاجعه بار در تاریخ ایران و جهان، همچنان به دفاع و تبلیغ و ترویز و تحمیل و تلقین اعتقاداتی سمج هستند که شهامت گسستن از آنها را ندارند تا بتوانند راه فردی خود را بیافرینند و استقلال فکر و کرامت وجودی خود را پاس بدارند. به دلیل ضعف کاراکتری و وحشت از تنها و طرد شدن ترجیح میدهند که همچنان بر همان مواضع زندان اعتقاداتی بمانند که عمریست با علاقه در آن، رختخواب خود را پهن کرده اند. گسستن کسانی مثل ابوالفضل در نظر آنها مثل پریدن «پاپیون» به اعماق امواج دریا به سوی آزادیست که حسرت را بر دل شاهدین پرواز میذاره.
جیلو عزیز. بحث «تفکّر انتقادی» را نباید با «تئوری انتقادی در مکتب فرانکفورت» اینهمانی پنداشت. تفکّر انتقادی بر شالوده «نمیدانمی پرسنده و جوینده و آزماینده در تاریکیها» کورمال کورمال حرکت حلزونوار میکند. امّا «تئوری انتقادی»، شابلونیست که چارچوب آن را ایدئولوژی احاطه کرده است و به خودش حقّ میدهد تا از هر چیز انتقاد کند؛ ولی «تئوری انتقادی» در حقّ خودش، کاربردی نداشته باشد!. وقتی کسانی صحبت از «اندیشه انتقادی/تئوری انتقادی/تفکّر انتقادی» میکنند، باید ششدانگ حواست را جمع کنی که منظورش از «انتقاد» چیست و بر کدام پرنسیپها و شاخصها قرار است چیزی به نام «انتقاد» صورت بگیرد. در «تئوری انتقادی»، مسئله ای به نام «حقیقت» در تملّک «مبلِغان ایدئولوژی» است. امّا در «تفکّر انتقادی» هیچکس ادّعای مالکیّت حقیقت را نمیکند و از حقیت به حیث مفهومی انگیزشی برای جستجو و کاویدن حرف میزند و سخن میگید و هیچگاه نیز به خردلی از شناخت که دست پیدا میکند، اتکیت «یافتم یافتم حقیقت را» آویزان نمیکنه.
مسئله گسستن آگاهانه و انتقاد از زندگی «سیاسی خویشتن» از کسانی برمی آید که یک بار با صداقت و راستمنشی در برابر خود بایستند و از خود بپرسند که من کیستم و چیستم؟. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
فرق کلیدی تفکّر انتقادی با تئوری انتقادی
مشکل آنانی که به ابوالفضل عزیز میتوپند، در بحثهای انتقادی ابوالفضل است نسبت به مواضعی که روزی روزگاری به حیث مواضع صحیح و دقیق و دُرُست ارزیابی و پذیرفته شده بودند. اینکه پراکتیک اجتماعی اعتقادات پذیرفته شده به کدام نتایج و عواقب فاجعه بار مختوم شدند و سپس اندیشیدن در باره ریشه یابی علل پیامدهای پراکتیکی و اعتقادی و متعاقبش سنجشگری آنها، به همان شهامت و دلاوری منوط است که انسان در آغاز برای اعتقاد آوردن و دست به عمل زدن در خودش پروریده و ایجاد کرده است.
ابوالفضل عزیز، هم در گذشته، دلیر بوده است. هم امروز که به سنجشگری گذشته اش پرداخته است. در جوانی، قیام کردن علیه بسیاری چیزها، کاری پیش پا افتاده است. امّا در پیری بر علیه ذهنیّت خویشتن قیام کردن به هنرمندی و بینشی عمیق و دلاوری پهلوانی منوط و ملزم است. زنده یاد «مهرداد بهار» در یکی از مصاحبه هایش، حرف جالبی دارد که ذکر آن شایان تامّل است. وی گفته است که: « در دوران من، فضای جامعه، خیلی راکد بود و همه چیز بوی کهنگی میداد. جوانانی که من به نسل آنها تعلّق داشتم، دنبال هوای تازه و گستره های دیگرسانی بودند، سوای آنچه در جامعه مرسوم و مقبول بود. «حزب توده و تبلیغاتش»، گشایشی بود به سوی دنیای رویاها و آرزوها و نوجوییهای من و نسل من. به همین دلیل در ایّام جوانی به حزب توده پیوستم. امّا واقعیّت پراکتیکی به من درسهایی آموخت که فهمیدم، علی آباد، ده کوره متروکه نیز نیست. این بود که بازگشتم به جهان تحقیقاتی که خودم دوست میداشتم و دلباخته آن بودم، هر چند کفّاره اشتباه سیاسی ام این بود که تا پایان عمر، کارمند بانک ماندم و در دانشگاه، جایی نداشتم». (... ادامه)