رفتن به محتوای اصلی
شنبه 14 شهریور 1405 - Saturday, 5 September 2026

بالگشایی سیمُرغشاه و در بند شدن ضحّاک دوران

بالگشایی سیمُرغشاه و در بند شدن ضحّاک دوران

تاریخ نگارش:07/08/2025 

بالگشایی سیمُرغشاه و در بند شدن ضحّاک دوران
[در یادباد از خاطره شورآفرین فریدون فرّخزاد که گلهای موسیقی شادی بخش او به دست ضحّاکیان پرپر شدند]

[..... در حقیقت، این راه به ما تحمیل شد و ما غمگنانه پذیرفتیم. ما عاشق چشمه های خلوت بودیم؛ امّا از نتوانستن بود که کنار هیچ چشمه ای ننشستیم. ما عاشق صدای پرندگان و باز شدن گلهای جنگلی بودیم؛ امّا از خواستن نبود که گوش بر آواز هر پرنده بستیم و از کنار گلشاران، چشم بسته گذشتیم. ما به راستی، قصّه روزگار خویش نبودیم که ناگزیر، قصّه پرداز روزگار خویش شدیم. ما زائر دلشکسته این خاکیم. اگر امید را دمی رها نکردیم، نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم؛ بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعه ایی به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم. ما خواسته اییم که بی هیچ منّتی، پل باشیم میان کویر و باغ – با این امید که عابران خوب، از دشت سوخته به سبز باغ در آیند و دستهای ما همیشه به پایه های در باغ بسته است – مختصر فاصله ای ناپیمودنی ....]  

[کتاب: ابن مشغله – نادر ابراهیمی (1936 - 2008) – انتشارات روزبهان – تهران - 1376 - ص. 129]

به دلیل سرکوب و تحریف و تقلیب و تحذیف و جعلیّات و باژگونه کردن معنای «تجربیات گوهری و بسیار مغز دار» مردم ایران از دوران اقتدار و سیطره موبدان دیانت زرتشتی و نقش به غایت آئوتوریته ای آنها در رفتار و گفتار و کردار سلاطین سلسله «ساسانیان»  و همچنین مصدر کتابت بودن آنها و طول و تفصیل و تداوم و تحمیل و تلقین و جا انداختن معانی جعلی و دستکاری شده و سپس رواج دادن و شیوع تحریفات در ذهنیّت ایرانیان، هنوز که هنوز است مای ایرانی تصوّر میکنیم که «شاه» به انسانی میگویند که حاکم بر سرزمینی باشد. در حالیکه حسب تجربیات بسیار غنی و سرشار از مایه های فکری نهفته در خاک فرهنگ مردم ایران، «شاه» هرگز و هیچگاه، چنین معنایی که امروزه از آن برداشت میشود، نداشته و ندارد. کیفیّت کاربست قدرت و فرمانروایی «شاه» به حیث بحث ثانوی و جانبی محسوب میشود. اصل همان منشاء «قدرت و فرمانروایی» است که باید «سرچشمه هایش» معلوم و مشخّص شوند تا بتوان قضاوت کرد که آیا «قدرت و فرمانروایی شاهان در طول تاریخ ایران»، حقّانیّت و لژیتیماتسیون داشته اند یا نداشته اند. 
«شاه» بر خلاف تلقینات و تشریحات و توصیفها و تصوّراتی که از آن میشود،  فقط «نام اختصاصی سیمرغ گسترده پر» است. پس بحث نباید این باشد که چه کسانی از میان جامعه باهمستان به «شاه شدن» برگزیده میشوند؛ بلکه اصل بنیانی باید بر این محور بچرخد که «خصال شاه برگزیده» تا چه اندازه ای با «گوهر و اصالت تصویر شاه که همان سیمرغ گسترده پر» باشد، اینهمانی کاربردی و اجرایی دارند. بالطّبع هر انسان برگزیده اگر در موضع قدرت و فرمانروایی باشد و نخواهد و نتواند و نکوشد که تمام تصمیمها و دستورهایش در همپایی با آراء مجلس رایزنی نمایندگان انتخابی مردم بدون هیچ تبعیض و تمایزی گرفته شوند و واتاب دهنده «فروزه های خداوند مهر= سیمرغ گسترده پر» باشند، در نتیجه، هیچگونه حقّانیّتی و لژیتیماتسیونی به «قدرت و فرمانروایی» ندارد و خلع و ساقط کردن موضع اقتداری او شایسته و بایسته و حقّانیّت بی چون و چرا دارد. 
در تجربیات نیاکان ایرانیان که همچنان در ناخودآگاهبود ایرانیان به قوّت و شدّت و حدّت خودشان پایدار هستند و با ذائقه «پسند و ناپسند» در هم آمیخته اند، فقط کسانی به «شاهی و فرمانروایی» سزاوار هستند که «فرّ» داشته و آفرینگویی بیشینه شمار مردم دارنده حقّ رای را از آن خود کنند. هر سیاستمداری و کنشگر سیاسی و رجل و شخصیّت فرهنگی و اجتماعی و هنری و مشتاق برای سهیم شدن در چفت و بستهای آیین کشورداری و میهن آرایی باید حتما  نسبت به ذائقه «پسند و ناپسند» مردم ایران، خیلی هوشیار و بیدارفهم باشد؛ زیرا حسّاسیّت حقّانیّتدهی ایرانیان دقیقا در این دامنه است که گسترده و کارکرد دارد.  تا زمانی که «شاهان برگزیده» به واقعیّت پذیری «فروزه های گوهری خداوند مهرورزی=سیمرغ» تلاشها و همّتهای بنیانی میکنند، بی برو برگرد برای فرمانروایی، شایسته و ستوده اند و آفرینگویی مردم نیز بدرقه رفتارها و گفتارها و کردارهای آنان. تنها از لحظه ای که «پرنسیپهای باهمستان فرزندان سیمرغ که نه تنها جامعیّت مردم ایران را؛ بلکه جامعیّت ابناء بشر را به طور کلّی» در بر میگیرد، خدشه دار شوند، «فرّ» با سرعت تیرتخش از «شاه فرمانروا» به سرچشمه خودش بازمیگردد که همان «مادر=سیمرغ گسترده پر= مردم ایران» هست و محفوظ میماند تا زمانی که «پهلوانان همآورد معضلات میهنی و جهانی» از نو به میدان در آیند و شایستگیهای خود را به محک بزنند و لیاقت «آفرینگویی مردم» را همپا و همراه خود کنند و به «قدرت و فرمانروایی» دست یابند. حقّانیّت به قدرت و فرمانروایی در فرهنگ ایرانیان از «مادر» سرچشمه میگیرد؛ نه پدر؛ زیرا آن که زاینده و پرورنده جان و زندگیست، مادر است؛ نه پدر. 
چرا تا امروز هیچکس از میان اینهمه مدّعیان «تاریخپژوهی و ایرانشناسی و باستانشناسی» به مخیله اش خطور نکرده است تا از خودش بپرسد که «نامهای شاهان اشکانی»، چه مناسباتی با «تصویر سیمرغ» داشته اند و چرا تمام نامهای  شاهان اشکانی، نامهای اختصاصی «سیمرغ گسترده پر» هستند؟. شاهان اشکانی با برگزیدن «نامهای سیمرغ»، چه چیزی را میخواستند به مردم ایران تفهیم کنند و چرا شاهان و سپهسالاران و ارتشتاران و سلحشوران اشکانی، هنر خود را در این میدانستند که «تیراندازان بی همتّا» باشند؟. آیا سوای این است که «سیمرغ، مادر تیراندازان/کمانداران است [= آرش کمانگیر]» و تیر در منش سیمرغ، اخگر انگیزشی بوده است؛ نه ابزار کُشتن و خونریزی؟. نه تنها «شاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی»؛ بلکه همچنین دیگر شاهانی که از دوران فروپاشی سلسله ساسانیان بر ایران حاکم شدند، میخواسته اند که «قدرت و فرمانروایی» خود را با «خداوند مهرورزی=سیمرغی»، اینهمانی بدهند و برای خودشان حقّانیّت و لژیتیماتسیون قائل شوند، به همین سبب ، کوشش میکردند نامهایی را برای خود برگزینند که با «سیمرغ»، اینهمانی داشته باشد تا از این طریق بتوانند نه تنها گفتارها و رفتارها و کردارهای خود را توجیه کنند؛ بلکه اعمال خبیث خود را نیز استتار و ماستمالی و مدلّل جلوه دهند. در باره «حقّانیّت داشتن به قدرت و اقتدار و فرمانروایی» شاهان ایرانی از گذشته های دور تا فاجعه هولناک 1357 میتوان فقط از چشم انداز بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان و «تصویر سیمرغ گسترده پر»، قضاوت و دادگزاری کرد؛ ولاغیر. 
«سیمرغ» به دلیل آنکه زندگیست و زندگی بخش و نگاهبان جان و زندگی، در نتیجه نامهایش نیز با تمام چفت و بستها و چهره های زندگی، اینهمانی دارند. به همین دلیل، جاودانه است و در حال خودگستری و دگرگشتهای خجسته و شگفت انگیز که با آهنگی بس بسیار شورآفرین، مدام در جستجو و تکاپوست. او میگوید که: «جوینده، نام من است».  مسئله «جاوید شاه گفتن» به دعای خیر برای طول عُمر و اقتدار و قدرت و دوام فرمانروایی هیچ شخصی که یا به شاهی برگزیده میشود یا حاکم میشود، اصلا و ابدا سنخیّتی و پیوندی ندارد؛ بلکه «جاوید بودن شاه» از ستایش و تصدیق و تایید کردن ایرانیان به خجسته و با شکوه و صلابت بودن زندگیست که ریشه میگیرد و در کلام آنها واتاب می یابد. «خدا – شاه – میهن»، هر سه ابعاد دلربای «سیمرغ» هستند؛ زیرا خدای ایرانیان - نه الاهان غالب شده بر ایران -، وقتی که بالهای نگاهبانی از جان و زندگی را میگشاید به چهره شاه تاجدار پدیدار میشود و در خودگستری مهرورزانه اش به میهن دگردیسه میشود تا «خوان یغمایی [خدا = خوان یغما [دیوان عبید زاکانی]]» شود و تمام مردم جهان بتوانند به حیث فرزندانش بر سر آن بنشینند و با خنیاگریهای شورانگیز به «خوشزیستی و دیرزیستی» جشنها برپا دارند. میهمان نوازی افسانه ای و ستایش انگیز ایرانیان با «سفره گشایی خوان یغمای سیمرغ»، اینهمانی دارد. ایرانیان به دلیل ثروتهای باد آورده و افسانه ای نیست که میهمان نوازترین مردم جهان شناخته شده اند؛ بلکه به این دلیل که با «میهمان نوازی»، خویشتن را با خداوند مهرورزی همتا و همپا و همگوهر میدانند. 
وقتی که فقر اندیشیدن و تسلیم بی چون چرا شدن به اظهارات آئوتوریته های آکادمیکر به عنصری بدون پرسش و چون و چرا و قحطی انتقادهای ریشه ای محکوم و مجبور باشد، آنگاه باید دلاوری سرکش و راستمنشی استوار شد تا بتوان در روند جویندگیها و شکّاکیّتها و پرسشها و تامّلات فردی به کشف «هویّت اصیل» خود کامیاب شد و راست قامت ایستاد و زندگی سرفرازانه ای را بر شالوده ارجمندی وجودی خود پیش برد.   
مقولات سازمایه ای فرهنگ و تاریخ ایرانیان به نامهای: «خدا – شاه – میهن» و تاکید ستایشی «جاوید شاه» به معنای تسلیم شدن و و تعظیم و تکریم کردن خاضعانه و خشوعانه در برابر شخص خاصّی نیست؛ بلکه به معنای «اینهمانی داشتن تک تک ایرانیان با خداوند مهر به حیث شاه» است. هر انسانی به ذات خودش، «خدا و شاه و میهن» است و در صورتی که «فرّ داشته باشد و آفرینگویی مردم» را نصیب ببرد، میتواند به «قدرت و فرمانروایی» برسد و «سایه هما= سیمرغ = مردم ایران را در جامعیّت وجودی» بر سر خویش داشته باشد. آنانی که از شنیدن و گفتن «جاوید شاه»، وحشت دارند و میگریزند، خبر ندارند که به تن خویش بر «ارجمندی گوهری و شاهنشاهی» خودشان پا میگذارند و آن را لگد مال میکنند و بخت خودآزمونی و خویشکاری فردی را برای «شاه شدن» از دست میدهند.  

1-    اندیشیدن و واژگان زبان

خدایش بیامرزاد! منظورم زنده یاد «میر شمس الدّین ادیب سلطانی [1931 - 2023]» است که هم طبیب بود و هم دستی در پیرایشگری داشت و هم از علاقه و تفنّن و به قول جوانان امروزی «استاد هَوَل  بودن» به دنیای فیلسوفان گام گذاشته بود و با توهّمی شگفت انگیز به بطالتی زحمت بر باد ده و هزینه حرام کن ناشران در پیچ و خمها و درّه ها و دشتها و کوره راهها و کویرها و تاریکگاهها و قلّه ها و پرتگاههای فلاسفه، ذوق زدگیهای زبانی میکرد!. وی خیال میکرد که «اندیشیدن»، همچون خوار و بار است که میتوان آن را از فروشگاههای شیک و پیک باختر زمینیان خرید و بر تریلی واژگان دم دست یا تصنّعی و ترکیبیاتی مضحک و بی روح، مونتاژ کرد و مردم میهن خود را یک شبه به مقامگاهی رسانید و نشانید که واقعا شایسته اند. اگر کسانی به وی میگفتند که این چه زبانیست که شما به آن مینویسید و افاضه میکنید، میگفت «فارسی اصیل!» و اگر باز،  پرسان و جویان میشدند که در کجای کره زمین به چنین «زبان فارسی اصیل» صحبت میکنند و مینویسند و میخوانند، با نگاهی عاقل اندر سفیه به شما خیره میشد که یعنی: «برو دنبال کارت بچّه!. این فضولیها به تو نیومده!».
وقتی که ما در رویارو شدن با پیامدهای قرنها اندیشیدن و فلسفیدن متفکّران و فیلسوفان و دانشمندان سرزمینهای باختری از سر ناگریزی و ناگزیری روبرو شدیم و یک دفعه از خوابهای غفلت بار قرون اخیر خودمان تکانی خوردیم و چشمهایمان باز شدند، به جای انگیخته شدن و به اطراف خانه و کاشانه تاریخ و فرهنگ خویشتن نگریستن و از دار و ندار خود مطّلع شدن، آمدیم و با چاقو و قیچی قالیبافی مادران و خواهرانمان، بلافاصله خویشتن را «اخته» کردیم! و با ولوله و هلهله به استقبال توشه بار کالاهای نظری و ایده ای و فکری بیگانگان همچون اسبهای مسابقه ای دوان دوان شدیم. ذلالت ما نیز از همینجا بود که سنگپایه اش ریخته شد و آخر و عاقبتمان را به خاک سیاه «ولایت فقاهتی اولیای الله» خوار و زار و ذلیل شده نشانید؛ طوری که حتّا نمیتوانیم آب و برق و پیاز و نان جوین خود را تامین و تضمین کنیم.
بعضی «از ما بهتران»، آنقدر احمق هستند که حتّا به بلاهت وجودی خودشان نیز هیچ شکّ و گمانی ندارند. آنها تصوّر میکنند که با «لغت پرانی» و «لغتسازیهای تصنّعی» میتوان بر «نیندیشیدن»  خود، لباس «تفکّر و فلسفیدن» پوشانید و هم خویشتن را فریب داد، هم دیگران را. بدتر از لغت پرانان بی مایه، ابلهانی هستند که به تشویق و هورا کشیدن برای بیمایگان لغتپران، سلوم و صلوات میفرستند و خبر ندارند که چه «خیانت جبران ناپذیری» را در حقّ تاریخ و فرهنگ و زبانهای مردم میهن خود مرتکب میشوند. اینگونه از ما بهتران اگر برای مثال چند بیت از دیوان «خاقانی شروانی [520 – 595 ه.ق.]» را بخواهیم برایشان بنویسیم:

صحنِ اِرَم ندیدی، در باغ شاه بنگر
حصنِ حرم ندیدی، بر قصر شاه بگذر
پرچین باغ پروین، بَل پَرّ نسرِ طایر
بومش فضای گردون، دیوار خطِّ محور
کاریز بُرده کوثر در حوضهای ماهی
پیوند کرده طوبی با شاخهای عرعر
شاخش جلال و رفعت بر داده طوطی آسا
طوبی به غُصنِ طوبی گر زین صفت دهد بَر»

احتمالا اگر بخواهیم این چند بیت را به زبان زنده یاد «ادیب سلطانی و مقلّدانش» عبارتبندی کنیم که دلمرده و دلکشته «پارسی سره!» هستند، ممکن است چنین چیزی از آب در آید:

«حسّیک ترافرازنده در مهرازیک دویچمگوئیک و آناکاویک آغازه ها به سهشی که مینوی تنقیح مناط آناگوییها را دوسیده میکند از ناموسانپیکاری برجاهستی به سوی هرویسپ برابرایستاهای آروینی با آخشیج پرتوم و آروینگار تصادم خواهد کرد!».

ایران تا زمانی که چنین «نامداران تحصیل کرده دارد – مخصوصا اگر پزشک هم باشند -»، مطمئن باشید که درب فلاکتهایش بر پاشنه «ولایت مطلق فقاهتی» خواهند چرخید. امّا انسان اندیشنده و متفکّر جستجوگر و پرسنده و زاینده فکر و ایده در خاک تجربیات بنیانی و بی واسطه فردی و جمعی ریشه میزند و در «واژگان خویشاندیشیده» روییده میشود و شاخ و برگ میزند و بار و بر میدهد. هیچگاه نمیتوان واژه را از اندیشه ای که برخاسته از تجربیات فردی و جمعی باشد، گسلاند و در قالبهای خشک و تصنّعی ریخت و ادّعا کرد که صاحب فکر هستیم و لغات تصنّعی همچون درختان باغها، بار و بر خواهند داد. اینگونه بلاهتهای معصومانه و چه بسا مُغرضانه در طول تاریخ ایران از طرف «از ما بهتران بیسواد و به شدّت متوهّم بودن به سواد داشتن»، گاه گداری عرض وجود کرده و با ذلّتی باورنکردنی به خاک مالیده شده اند؛ زیرا « بی مایه، فطیره!».  من چنین گرایشهایی را در ایران به حیث خیانت و خصومت و جنایت آشکار به تاریخ و فرهنگ و مردم ایران میدانم که هدفشان فقط نابود کردن ایران و بالندگیهای پیوندی فرهنگ و مردمش هستند. اگر زبان ساختگی و تصنّعی، پاسخگوی روح و روان انسانها بود، «لودویگ زامنهوف [Ludwik Zamenhof (1859 - 1917)]» لهستانی با آن نبوغ بی همتایش و منطق کاربردی و عالی اش و زبان «اسپرانتو» که خلق کرد، الان تمام کائنات را در تحت قیمومیّت خودش در آورده بود. 
واژگان زبان، تبلور تمامنمای خیزابهای دریای تجربیات آدمی هستند که در جملات انعکاس پیدا میکنند؛ نه اینکه فقط «حروف و آواهایی» باشند که همچون اسباب بازیهای بچّه ها به همدیگر چسبیده و زنجیر شوند. انسان در آیینه واژگان فردی، پدیدار میشود و تجسّم پیدا میکند. بالطّبع، هر چقدر انسانها، ظریف و دقیق و ژرف در باره خیزشهای دریای وجود خویشتن بیندیشند، به همان میزان نیز زبانی «سلیس و دلنشین و با آهنگهایی گوشنواز» از خود بر زبان و قلم جاری میکنند و بر روح و ذهن و قلب دیگران موثّر میشوند در هر دامنه ای و زمینه ای که باشد. 
انسان در بطن واژگان، اصالت فردیّت با شکوه خودش را اثبات میکند؛ نه در زلم زیمبوهای تصنّعی به قلم و زبان خود آویختن برای علّامه نمایی و باد به غبغب انداختن و اُرد دادن. زبان، پدیده ای زنده و پویاست که همچون رودخانه از فراز و نشیبهای بسیاری در مراودات و معاشرات و تبادلات فرهنگی و اقتصادی و غیره و ذالک انسانهای روی کره زمین، گذر میکند و بر زیباییهای وجودی خودش می افزاید و ظریفتر و عمیق تر و بسیار بُعد میشود. زبان را نمیتوان هیچگاه و هرگز به مکانیک پیچ و مهره و آلات صنعتی تبدیل کرد. نداشتن فهم و شعور برای تمیز دادن تفاوت «آنچه که زنده و جاندار» است با «آنچه که خشک و بی روح» است، باعث میشود که «از ما بهتران» فقط خالق «واژگان تصنّعی» باشند؛ نه واژگانی که محصول پرسشها و جویشها و اندیشیدنهای فردی است.    

2-    کارنامه شخصی و نقش اجتماعی

انسان، موجودیست که گاه گداری کنجکاو میشود و جرات پیدا میکند تا دست به ماجراجوییهایی بزند؛ خواه از سر اعتقاد راسخ داشتن به ایده آلهایی و آرمانهایی و آرزوهایی، خواه از سر شهرت و ثروت و مقامخواهی و قدرت طلبی و امتیاز داشتن. خواه تلفیقی از هر دوی اینها. در هر صورت، انسان است و پیچیدگیهای خاصّ خودش را دارد که با تمام زیر و بمهای گفتاری و رفتاری و کرداری اش از دوران جوانی تا لب گور میزیید. تا اینجا نه جای سرزنش و توبیخ دارد، نه جای ستایش و رضایت کامل. بحث در باره انسانها به طور کلّی و در باره انسانها به طور منفرد از زمانی شروع میشود که دست به کارهایی میزنند که نه تنها عواقب فردی دارند؛ بلکه میتوانند «عواقب اجتماعی شرارت بار یا زندگی افزا» داشته باشند و دامنگیر دیگران شوند بدون آنکه دیگران، نقشی و سهمی در کارهای فردی و تشکیلاتی دیگران داشته باشند. از این جا به بعد است که نمیتوان در باره «فرد و کارهایش و همچنین تشکیلات گروهی افراد» سکوت کرد و واکنشی نشان نداد؛ زیرا سکوت باعث میشود که پیامدهای رفتارهای فردی و تشکیلاتی، زندگی فردی و اجتماعی دیگران را به جهنّمی وحشتناک تبدیل کنند.
اینکه هر کسی که ادّعای «کنشگر سیاسی بودن» را بر پیشانی خودش همچون مُهرِ مومنین به اسلامیّت حکّاکی کند،  چی بوده و چی هست و چه تصوّری از خودش و گفتارهایش و مواضعش و پراکتیکهای اجتماعی اش دارد، یک طرف قضیه است، اینکه دیگران در باره نتایج گفتارها و رفتارها و کردارهای مدّعیان کنشگری، چه می اندیشند و چه انتقادات یا ستایشهایی دارند، طرف دیگر قضیه است. بحث کلیدی امّا، زمانی ارزشمند است که بدانیم و ببینیم و بفهمیم که خود «کنشگران سیاسی» در باره کارنامه شخصی رفتارها و گفتارها و کردارهایشان در یک پروسه بگویم «پنجاه ساله»، چه ارزیابی در خور تامّلی دارند و چقدر صداقت و راستمنشی را در دادگاه وجدان فردی، ارج مینهند و به آن وفادار میمانند؟. بنابر این، صرف صحبتها و مواضعی که کنشگران سیاسی در باره وقایع روز ایران و جهان بر زبان و قلم میرانند و همچنین مواضعی که دیگران در برابر رفتارهای قلمی و شفاهی کنشگران سیاسی میگیرند، چندان مطرح نیست و در همان فاصله زمانی رویدادها و تفسیرهایشان محو و ناپدید میشوند. آنچه میماند، عصّاره کرد و کار «کنشگران سیاسی»» در پروسه زیر و بمهای تاریخ «پنجاه و اندی سال» اخیر است که میتواند دستمایه ای باشد برای سنجیدن «گفتار و کردار و رفتار مدّعیان کنشگری سیاسی» در عرصه خصوصی و عرصه های تشکیلاتی و حزبی و سازمانی و فرقه ای و مذهبی و تاثیر و نقش فردی و تجمّعاتی آنها در فجایع و فلاکتهای اجتماعی یا شکوفایی فرهنگی و اجتماعی.

3-    یک پله برای نشستن بر منبر حقّ به جانبی و هزار پله برای نفرت و خصومت در حقّ دیگران

گستره «سیاست» فقط میدانی برای کسب قدرت و شهرت و اقتدار و نفوذ و امتیاز و مطرح شدن و امثالهم نیست؛ بلکه همزمان، دامنه ایست برای پدیدار شدن «ماهیّت وجودی» تک تک مشارکین در دامنه سیاست. تا قبل از رسیدن به قدرت و اقتدار، معمولا هر جنبنده ای که میخواهد در میدان سیاست، سری تکان دهد و نامی از خودش یا دیگران بر سر زبانها بیندازد، بر «منبری» اطراق میکند و صحبتهایی را بر زبان و قلم میراند. بالطّبع، هر منبرداری نیز خودش را «مُحقّ و لایق» پستها و مقامهای کلیدی میداند؛ اگر نخواهم بگویم، تمام مقامها و پستها را یکجا برای خودش همچون «ولی فقیه» میخواهد؛ پنداری که ارثیه پدری اش هستند. ضمنا مهم نیست که چه کسانی در پای منبرها میروند؛ بلکه مهم و شایان تامّل است که بدانیم و بفهمیم از اینهمه «پامنبریها»، کدام شخص جرات میکند، پرسشهایی را طرح کند که خلاف روضه خوانیها و سخنها و ادّعای منبردار باشند؟. 
منبر دارانی که فقط بر فراز «آخرین پله منبر» نشسته اند و جا خوش کرده اند، دهها پله زیر پای خود را مکانی مستعد برای خصومتها و نفرت پراکنیها و شاخه شونه کشیدنها علیه رقیبان خود میدانند؛ مخصوصا اگر یکی یا چند نفر از رقیبان سیاسی، سایه های بلندشان تا دامنه های «رقیبان منبردار» قد کشیده و فرو افتاده باشند. هر چقدر سایه های رقیبان، بلندتر و بلندتر شوند، به همان میزان بر فحّاشیگریها و حسادتها و خصومتها و خشونتهای لفظی و اتّهام زنیها و پدرکشتگیهای دیگر «منبرداران» در حقّ رقیبان سایه بلند افزوده میشود. برای آنکه بتوان اندازه و دامنه «نفرت و خصومت» رقیبان سیاسی را در حقّ یکدیگر تمییز و تشخیص داد، باید دقیق و هوشیارانه در این باره اندیشید و مراقب بود که صداهای اعتراضی از کدام «منبرداران» بیشتر به گوش میرسد و پر هیاهوتر هستند. «ماهیّت هر انسان مدّعی کنشگری سیاسی» را فقط در میدانهای آزمونگری است که میتوان شناخت و ارزیابی کرد؛ نه در ادّعاهایشان بر فراز منبرها و در پشت کامپیوترها و دوربین شبکه های اجتماعی. به عبارت عامیانه و ضرب المثلی اش: «کون سیاه و سفید، لب رودخونه معلوم میشه».  

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
خصومت و بلاهت ذاتی

دروووود!
اندکی زمزمه های زیر لبی.

معمولا آدمهایی که در تمام عمرشون یک جزوه دو صفحه ای را نخوانده یا حدّاقل در روزنامه محلّی تورّقی نیز نکرده باشند، با تلنبار کردن هزاران کتاب در پشت سر خودشون میخواهند به دیگران تفهیم کنند که ما خیلی خیلی دانشمند و مطّلع و با سواد و غرق افاضات آنچنانی هستیم و هر حرفی که میزنیم و هر کلمه ای که مینویسیم به صدها منبع و ماخذ به شدّت علمی مزیّن است. اینگونه اشخاص بیش از آنکه دانش نداشته خودشان را بخواهند به رخ دیگران بکشند، حماقت و بلاهت ذاتی خود را با نخستین حرفهایی که بر زبان میرانند، اثبات میکنند. تا اینجا چندان مهم نیست؛ زیرا حماقت اینگونه اشخاص اظهر من الشّمس است و به رسوا کردن محتاج نیست. ابله و بی شعورتر آنانی هستند که ترّهات بی مغز اینگونه افراد را نسنجیده و بررسی نکرده و شخصا تفحّص نکرده به حیث «حجّت محض» میگیرند و به آمینگویی آنها تعظیم و تکریم میکنند. یه اشاره برای نشان دادن بلاهت مدّعیون به شدّت بیسواد:

کلمه «بربر» به هیچ وجه من الوجوه، «یونانی» نیست؛ بلکه کلمه ایست «سومری» و به معنای «نیایشگران آفتاب-=میترا» است. بابلیها به کاسیها و هثیتهای سفید پوست و موبور و کبود چشم همنژاد کاسیها، «بربر= نیایشگران ایزدمهر» میگفتند. هثیها از راه قفقاز به آسیای کوچک نفوذ کردند و مستقر شدند و از طریق آسیای کوچک بود که کلمه «بربر» به یونان و حومه آن راه یافت. به دلیل آنکه هثیها با بابلیها درگیر میشدند و کشمکشها داشتند، مردم بابل از ترس به آنها «بربر» میگفتند که اشاره ای به اعتقادات آنها و نشانگر نیایشگران ایزدمهر=میترا بود. سپس آیین میترائی که غالبا آن را «آیین بغ» نیز میگفتند از آسیای کوچک به یونان و روم باستان نفوذ و گسترش پیدا کردند. «بغ» در زبان روسی میشود«بگ» و در زبان یونانی میشود: «باکوس [Bacchus]» و در بان ارمنی میشود: «باغوس». رومیان باستان به آیین میترایی میگفتند: «کیش بغانی» و به دلیل اینکه کشیشان عیسوی با آیین میترا خصومت و رقابت داشتند به آیین میترایی، «پاگان [Pagan]» میگفتند و منظورشان هم از «پاگان»، همان «بی خدایی/آته ایسم/کافری» بود که هنوز در زبان ایتالیایی و زبان لاتین، پاگان به معنای «بی خدایی/کافر» است.
«بغ» در گویشها و زبانهای ایرانی به اشکال مختلف وجود دارد. مثلا به صورت «بای یا بی» هم نوشته میشود و در واژه های بغپور، بغداد، اتابک، بیگم [=مادر بزرگ= مادر خدا= سیمرغ]، بابزید، بایکوه [=باکو= ایزد کوه] و همچنین آزربیجان [=آذربایجان= قرارگاه آتش ایزدی]، بیستون، بعلبگ، بی دخت = آناهیتا، بیشابور = شاهپور، و کثیری از واژه های متعلّق به زبانهای ایرانی.
من لازم نمیبینم که صحبت زیادی بکنم. امّا اگر این آقای «خلج»، به اندازه ارزنی شعور و فهم داشته باشد، لطف کند و برای مشتاقان خودش در باره فقط سه کلمه و امریّه الله در قرآن که میگوید: «اقتلو ائمة الکفار» و همچنین «قتل و مشتقاتش در سراسر قرآن»، یک جلسه روضه رضوان بگذارد و توضیح دقیق و انتقادی در این خصوص بدهد. اگر به راستی ارزنی شعور و فهم دارد. این گوی و این میدان. بسم الله.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

جمعه, 08.08.2025 - 06:13 پیوند ثابت