تاریخ نگارش:01/08/2025
از پُرسمانهای اندیشیدنی و فروزنده شدنِ آتشکده جانها
[..... در پسزمینه عینیّتهای محاسبه پذیر و رویدادهای قطعی، همواره واقعیّتی پدیدار میشود که از کرانه های نبوغ دانشورزانه و هنر سیاستدانی دوران فراتر است. در مقابل وضعیّتهای آشکار شده، نه سیاستمداران را یارای سخن گفتن و واکنشهای درخور هست، نه به ذهن دانشمندان و نُخبگان، راهگشایهایی خطور میکند؛ در هر صورت، انسان اندیشنده نباید در برابر وضعیّتهای پدیداری از مسئولیّت بیدارفهمی که به عهده دارد، غفلت کند و واپس نشیند. نشانه هایی دیده میشوند و وجود دارند که گویا انسانها، آمادگی آن را پیدا کرده اند تا ریشه های هستی خودشان را در ساحتهایی جست و جو کنند که اراده و نیروی فهم آدمی به آنها دسترسی ندارند. رسیدن به چنین آمادگی، محصول رویارویی با «رازآمیز بودن شرّ» است که زمانه ما – بیش از دیگر اعصار درگذشته- نه محکوم آن؛ بلکه سعادت رویارو شدن با آن را دارد.]
[An den Menschen, vom Verstehen zum Verwandeltwerden – PAUL SCHÜTZ (1891–1985) – Brendow Verlag– Moers - 1985 – S. 61]
وقتی که عقیده - به هر چیزی و برخاسته از هر چیزی- در کوره سوزان و کارگاه سوائق و غرائز و امیالها و عطشهای روحی و روانی به «سلاح مخرّب» برای تخریب شخصیّت و گوهر ارجمندی دیگران استحاله پیدا میکند و نم نم خودش را به «خلعت حقیقت»، آراسته و آرایش غلیظ در آورد و سپس در انظار دیگران جلوه گریهای فریبنده و خُدعه آمیز از خودش بروز دهد، آنگاه نمیتوان با مومنین و معتقدین از راه گفت و شنودهای انگیزشی و جویشی و پرسشی و کاوشی و سنجشی در آمد و به کشف و آفریدن راهگشاییهای از بهر گلاویز شدن با مشکلات باهمزیستی کامیاب شد؛ زیرا موضوعاتی که بایسته و شایسته بررسی و تامّلات عمیق و ژرفکاویهای آفریننده شناخت هستند، در توپ و تاپ کاربست عقاید اسلحه شده از گستره «پُرسمانهای اندیشیدنی»، غایب و مصادره به مطلوب و بهانه ای میشوند فقط برای ایجاد میدان جنگها و جبهه بندیهای عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی.
جایی که عاملان جنگها و فعّال شدن زرّادخانه های عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی در مقابل یکدیگر جبهه گیری کنند و روز به روز بر خاکریزهای تدافعی و تاکتیکها و تکنیکهای تهاجمی علیه یکدیگر، تقلّاها و دسیسه ها و رذالتکاریها را پیش ببرند، نمیتوان فضایی را آفرید که شایسته همپرسیها و باهماندیشیها و تفحصهای ارزشمند باشند. در حیص و بیص جنگهای عقیدتی، سهیم شدن در هر جبهه ای که تجهیزاتش فقط جنگاوری در عرصه های مختلف باشد، نشانگر هوشیاری و ذکاوت و شعور و فهم و بینش عمیق و مُجرّب داشتن نیست؛ بلکه رسواگر حماقت و بلاهت وجودیست. انسانی که خردلی حسّ مسئولیّت را بفهمد و درک روشن و عمیقی از هستی انسان با تمام زیر و بمهای خجسته و ملعون و نکبتی اش داشته باشد، نیک میداند که گریختن از هر نوع جبهه های عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی، گامیست به سوی اندیشیدن در باره پُرسمانهای کلیدی و اساسی که هیچکس به پاسخ خردمندانه دادن و اندیشیدن در باره آنها، مستعد و توانمند نبوده است و همچنان نیست و از عجز و خوارمایگی به کاربست «سلاحهای تهاجمی» گلاویز و تجهیز شده اند با این امید واهی که از راه چیره شدن و استیلا پیدا کردن بر دیگران بتوانند مثلا پاسخ «پرسشهایی» را بدهند که هنوز در باره آنها هیچ اندیشیدنی رُخ نداده است.
کشمکشهایی که در دامنه های کشوری و اجتماعی از حدود نیم قرن پیش تا امروز در فضای عمومی ایرانیان از مذهبیون گرفته تا ضدّ مذهبیون اتّفاق افتاده اند، همه آنها از عقاید و ایدئولوژیها و نصوص ادیان کتابی ریشه گرفته و ذهنیّت فعّالان و مومنان را با شدیدترین غُل و زنجیرهای اسارتی در چنگال خود گرفته اند و از انسانها بردگانی تابع و ابزار اجرایی در خدمت به اصول و فروع عقیده/مذهب/ایدئولوژی بار آورده اند. در میان اینهمه معتقدین و مومنون که دلاوری برای اندیشیدن با مغز و تکیه به نیروی فهم و شعور و خرد خود را ندارند و از هر گونه استقلال فکر و قائم به ذات شدن به شدّت میهراسند و واپس مینشینند، نمیتوان یک شبه، انسانهایی را پروانید و آموزش داد که به «گزینش اختیاری با مسئولیّتهای فردی» توانمند و خودمختار باشند.
کوشش متفکّران و فیلسوفان خویشاندیش همواره از کهنترین ایّام در تمام جوامع بشری بر این محور میچرخیده و همچنان میچرخد که با تمام امکانهایی که در اختیار دارند، مُعضلات و مسائل اجتماعی و کشوری را از دامنه اعتقادات انسانها بگسلانند و در باره چند و چون آنها بیندیشند و سپس محصول اندیشیدنهای خود را در مفاهیم شفّاف و گویا و کاربردی تحریر کنند و در اختیار مشتاقان بگذارند. امّا جامعه ای که بیشینه شمار افرادش، گنجایش پذیرش افکار و ایده های متفکّران خویشاندیش را ندارند و کرد و کار آنها را سدّ راهی بر سر منافع و امیال و غرایز و سوائق و امتیازهای خود میدانند، نه تنها در قلع و قمع متفکّران با رغبت به هر کاری دست میزنند؛ بلکه از نفوذ و گسترش و کاربرد افکار و ایده های آنان نیز ممانعت میکنند.
جنگ و جدالهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی در هر جامعه ای که شدّت بیشتر داشته باشند، همان جامعه با وسعتی هلاک کننده تر به درگیریهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی با حدّت سرسام آوری مبتلا و اسیر خواهد ماند. جوامعی مثل ایران – صرف نظر از تاریخ کهنسالش با رویدادهای رنگارنگ- از دوران مشروطه تا همین امروز، مدام در گرداب جنگهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی غوطه ور بوده است. نتایجی که از یک قرن جنگ و خصومتهای هولناک برای به کرسی نشاندن و تحمیل و تلقین عقاید/مذاهب/ایدئولوژیها در جامعه ایرانی به جا مانده و همچنان با سیمایی نکبتبار از طرف مومنان و معتقدان به نفوذ و تاثیر خودشان امتداد میدهند، باعث شده اند که تمام مسائل اساسی و زیرساختی و شالوده ای ایران، هیچگاه و هرگز به «دامنه مباحث اندیشیدنی» راه پیدا نکنند.
وقتی که تضاد و تنش و تقابل و شاخ و شونه کشیدنهای گرایشهای متفاوت مذهبی/ایدئولوژیکی/عقیدتی/فرقه ای/سازمانی/گروهی و امثالهم را زیر ذرّه بین بررسی و سنجشگری بگذاریم، سوای حرارت سوزنده و طغیان بی رویّه «تستسترون» عقاید بی پایه و بی منطق و بی دلیل و بُرهان نمیتوان چیز دندانگیری پیدا کرد که صنّار سی شاهی به درد درمانگر فلاکتهای کشوری و اجتماعی بخورد. ایرانیان متاسفانه و بدبختانه در منجلاب و باتلاق نصوص و اصول و فروع مذاهب/ایدئولوژیها/عقاید سخیف و مزخرف به کشمکشهای طاقت فرسا و روح و روان تخریب کننده گرفتار شده اند؛ طوری که تا کنون، هر تلاشی و عواقبش را که برای برونرفت از باتلاقهای مرگبار با جان و دل خریدار شده اند به تلف شدن کثیری از منابع پتانسیلی و ثمربخش جامعه ایرانی مختوم شده اند بدون آنکه به نتیجه ای شایان آفرینها و ستایشها دست یافته باشند.
برای ساختن ایرانی تقریبا آباد و یک نخود آزاد شده از کشمکشهای تخریبی، راهی نیست، سوای اینکه مسئولین و وجدانهای بیدار و دریادلان ژرفبین و کوشندگان صبور و بیدارفهم بکوشند با تمام امکانهای حدّاقلی و حدّاکثری که در اختیار دارند، «مسائل کشورداری و میهن آرایی» را از دامنه جنجالها و هوچیگریهای شبکه های اجتماعی و مطبوعات ژورنالیستی به دامنه «پُرسمانهای اندیشیدن و فلسفیدنهای ایده آفرین» انتقال دهند. غفلت در این زمینه باعث شده است که یک قرن تمام، سراسر ایران فقط به میدان جنگ و جدالها و خاکریزهای جبهه ای تبدیل شود و مردم را مدام قربانی اعتقاداتی کنند که مملوّ از بلاهت و سفاهت و رذالت و تحقیر کننده ارجمندی و شرف و آدمیگری هستند.
تفکّر فلسفی و بار آور در ایران و فضای ایرانیان – مهم نیست چه عقاید و گرایشهای سیاسی دارند- باید مسائل و معضلات کشوری و میهن آرایی را به دامنه «پُرسمانهای اندیشیدنی» تبدیل کند تا بتوان آتشکده جان خاموش هر انسانی را فروزنده و آتش امید و شادخواری را در وجودش شعله ور کرد؛ در غیر اینصورت، سراسر محیط و فضای ایرانیان، مدام درگیر جنگ و جدالهای عقاید حقیر و دیدگاههای سخیف، محکوم و اسیر خواهد ماند.
1- کوله بارهای زندگی و کودکان ریش سفید
زندگی در هر پیچ و خمی که چهره های اسرار آمیز و نو به نو و به نظر همسان؛ ولی با بارها و محتویات دیگر را در برابر پای آدمیان بگذارد، همواره در بطن خودش، جاذبه هایی دارد که انسانها را به همآوردی فرامیخواند تا استعدادها و هنرها و توانمندیها و مغزه گوهر وجودی آنها را بیازماید و شکوفا کند. در «بُندهشها/اساطیر» ایرانیان حکایت است که وقتی «اهریمن» به سوی زمین تاخت، بلافاصله زمین برای مقابله با اهریمن به آفرینش انگیخته شد و کوهها و درّه ها و اشکفتها و دشتها و بیابانها و ریگزارها و دریاها و اقیانوسها و رودخانه ها را از گوهر وجودی اش زایاند.
تجربه بسیار غنی نیاکان ایرانیان که تا امروز لام تا کام در باره آن، اندیشیده و نتیجه گیریهای کارگشاینده نشده است، هزاره هاست که همچون ستاره سهیل در آسمان تاریخ و فرهنگ ایران میدرخشد و افسوس که «مدّعیان عرصه های گوناگون میهنی» هنوز نتوانسته اند کوچکترین انگیزه ای و تلنگر فکری از «تازش اهریمن و زایش زمین» اکتساب کرده باشند و به زایش افکار و ایده های خود از بهر رویارو شدن با فلاکتهای میهنی بر آیند. کارگزاران و سهامداران حکومت فقاهتی نزدیک به نیم قرن است که حمله ای به شدّت مهیب و هلاک کننده به ایران و مردم و تاریخ و فرهنگ ایرانی با خصومت و نفرت و عقده ای توصیف ناپذیر کرده اند، امّا دریغا و حسرتا که جمع اینهمه «ایرانیان مدّعو در تقابل با مهاجمان» تا امروز نتوانسته اند به آفرینش و زایش «همبستگی و باهمآزمایی خجسته و با صلابت» برای مقابله با تازش مرگبار حکومت خلفای الله انگیخته شوند و همّت کنند و اگر کسانی دست همّت پیش گرفته اند و کوشیده اند تا گامی ارزشمند را بردارند به دلیل رقابتهای حقیر و ابلهانه بر سر قدرت و اقتدار به تخریب و درهمکوبی تلاشهای امیدوار کننده برآمده اند. جامعه کنشگران تاق و جفت ایرانی – از استثناها هیچوقت سخن نمیگویم؛ زیرا خویشکاریهای خود را میدانند – برغم اینهمه تجربیات عالی و تکاندهنده و دم دست در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی تا کنون نخواسته اند به کمک همدیگر بر مشکلات و بدبختیهای جامعه ایرانی چیره شوند. بستر جامعه کنشگران ایرانی، خوابگاه کودکان ریش سفید شده است که هنوز بالغ نشده اند تا بدانند و بفهمند که نهنگ شدن در دریای سیاست به هنرها و فروزه های فردی منوط است؛ نه زد و بندهای عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی و خزعبلات مشابه.
2- انسان در پیچاپیچ دگرگشتهای روحی و روانی اش
پیچیدگی روح و روان آدمی از معمّائی ترین تار و پودهائیست که رفتار و گفتار و کردار آدمی را شالوده ریزی کرده است. هیچکس نمیداند در فراسوی دایره کاربرد کلمات و کرشمه ها و ایماها و زیر و بمهای خطوط چهره و پیچ و تابهای اندام هر شخصی، چه انسانی پنهان است. آنچه که یکی یا کثیری در باره وجود دیگران میشناسند؛ - نه اینکه میدانند – حدسیّات و احتمالات و برآوردها و تقریبها و شاید و بایدها و مظنه ها هستند؛ نه قطعیّتهای ریاضی وار.
حقیقت این است که انسان، پدیده ایست که به گونه های عجیب و غریب، در رفتار و گفتار و کردارش متحوّل میشود؛ امّا در آخرین مغزه گوهر وجودی اش، همواره همانی میماند که خودش میداند کیست و چیست و در درونش چه میگذرد. وقتی که نیّت و امید و قصد و هدف در این باشد که انسانها برای همکاری و باهماندیشی و همعزمی و همبستگی و معاشرت به یکدیگر نزدیک و پیوندی بنیانی را همعهد شوند، نخستین چیزی که در رویارویی و ملاقات همدیگر جلوه گری میکند، پرده نمایشی تصوّراتیست که هر انسانی از دیگری به طور عام در مخیله اش دارد. داوری و قضاوت کردن در باره چند و چون حالات دیگران از زمانی آغاز میشود که «موضوعی مشترک» به حیث علّت همکاری و گردهمایی مطرح شده باشد. شیوه برخورد با «موضوع مشترک» و نحوه های گلاویزی با آن و تلاش برای راهکارهای پیشنهادی میتوانند میزان فهم و شعور و تجربه و دانش و آگاهی تک تک آنانی را به محک بزند که در باره موضوع مشترک میخواهند به سهم خویش، راهگشاییهایی را مطرح کنند.
هر کجا و هر زمانی که «موضوع مشترک» از دایره «تبادل نظرات و اظهار سنجشگری فردی و گشوده فکر بودن برای پذیرش سنجشگریهای دیگران» با بُن بست رویارو شود، خواه ناخواه، جمعیّت گرد آمده از هم میپاشد و «موضوع مشترک» به بهانه ای برای اتّهامزنیها و انتقامگیریها و حسابگریها و غیره و ذالک تبدیل میشود، بدون انکه احدی در باره اصل موضوع مشترک، لام تا کام بخواهد سخنی بگوید. من اکنون میپرسم که آیا علّت طرد و گورانیدن «موضوع مشترک» در دایره کشمکشهای نظری مشارکین و موافقین و مخالفین از اختلاف «عقاید» آنها ریشه میگیرد یا اینکه از تاثیر بسیار انرژی زای سوائق و غرایز و امیال آنها؟. یا شاید هم ادغامی از همه اینها با درصدهای متفاوت؟. چرا هیچکس تا کنون به مغزش خطور نکرده است که انسان را میتوان و باید در پیچاپیچ دگرگشتهای روحی و روانی اش به رسمیّت شناخت تا با هوشیاری و مسئولیّت بتوان «موضوعات مشترک» را در امتداد زمینه های تاریک سوائق و غرایز و امیال بشری از چشم انداز نیروی فهم و خردورزی و دانش استدلالی، بررسی و در باره شان بحث کرد؟. چرا تا کنون هیچکس به این فکر نیفتاده است؟.
3- محکومان نفرت و اسیران خصومت
کثیری از آدمها در زندگی فردی یا جمعیّت اعتقاداتی محکوم شده اند که فقط نفرت از خودشان در حقّ دیگران بروز دهند و در نفرت پراکنی، شبانه روز تقلّاهای عابدی کنند. کثیری دیگر نیز از انسانها وجود دارند که خودخواسته به دست و پای فهم و شعور و نیروی داوری خویشتن، زنجیرهای آهنین و پولادین بسته اند تا تمام عمر خود را فقط در حقّ دیگران، خصومت کنند و لغزخوانیهای انکاری داشته باشند. در گرداب «نفرت و خصومت» نمیتوان هیچگاه اندیشید و سنگریزه ای را از پیش پای خویشتن برداشت؛ چه رسد از مقابل راه ناشناخته ای که انسانها بخواهند در آن گام بگذارند.
انسانی که محکوم به نفرت شده باشد، خواه در تغار وجود خودش، خواه در خُمره رنگرزی جمعیّت همعقیدگانش، در هر صورت، نتیجه همواره یکی خواهد بود، آنهم «کنشها و واکنشهای آلوده به نفرت».
همچنین انسانی که اسارت خودش را یا با پای خویشتن رقم زده است یا در تبانی و وحدت با همعقیدگانش موجب شده باشد، در هر حالت، پیامدش یکیست و آنهم «کنشها و واکنشهای خصومت آمیز». انسانهایی که مابین دو اهرم تخریبگر روح و مغز و روان و شخصیّت و کرامت آدمی گرفتار شده باشند، هیچگاه و هرگز نخواهند توانست مستعد گفت و گو و رایزنی و همکاری و همبستگی و همدردی باشند و به همپایی آنها امیدوار بود؛ زیرا «خصومت و نفرت»، به اندازه ای روان آنها را مختل و درهم ریخته است که بیش از هر چیزی به «رواندرمانی» محتاجند. بحث در باره مسائل حادّ مملکتی به آنسانهای آلوده به «نفرت و خصومت»، اصلا و ابدا ملزوم نیست؛ بلکه به انسانهایی که اگر هیچ سررشته ای نیز از تفکّر و دانش آموزی و آگاهی مغز دار نداشته باشند؛ دست کم، «عقل سلیم خود» را به زندانهای «نفرت و خصومت»، محکوم و مغلوب و ذلیل نکرده باشند. از خویشتن بپرسیم که ما در کدام کفه حقارت و درماندگی وامانده ایم: «نفرت یا خصومت یا شایدم فیفتی-فیفتی»؟. یا شایدم، سنتز آنها که میشود، «بیمار روانی»؟. کدامیک؟.
4- توشه دیروز و گنجایش امروز و حجم فردا
از دیروز با قدمت هزاران ساله اش، فقط توشه ای کیسه گونه باقیمانده است که سرشار از «تخمه تجربیات نیاکان و نسلهای درگذشته» است. سنگینی توشه دیروز از وزن محتویات آن نیست که گریبان آدمی را گرفته و خستگی ممتد را بر روح و روان نسلها آوار کرده است؛ بلکه گرانباری توشه دیروز در این نهفته است که «مایه های تخمه تجربیات» در امتداد هزاران ساله ریشه دوانیده اند و هرگز در گذر زمان از خاستگاههای خود، منقطع نشده اند. به همین دلیل «توشه تجربیات نیاکان و نسلهای درگذشته» را زمانی میتوان در «اکنون و اینجا» از شانه های خود برگرفت که پیشاپیش بتوان تمییز و تشخیص داد که گنجایش خاک پذیرنده و مستعد نسلهای دوران معاصر تا کدامین دامنه ها را در بر میگیرد.
دورانی که گنجایش «تخمه تجربیات نیاکان و نسلهای درگذشته» را نداشته باشد، مدام در زیر بار سنگین «دیروزها» کمرش خم میشود و محکوم حوادث و رویدادها و مصایب دوران خواهد ماند و از این راه نه تنها «حجم فردا» را اشغال میکند و آیندگان را به حمّال بارهای تاریخی محکوم و ذلیل خواهد کرد؛ بلکه در سرگشتگیها و استیصالات و عجز و ناکامیهای دوران خویش نیز غرق خواهد شد.
برای فهمیدن و پی بردن به معنای «توشه دیروز و گنجایش امروز و حجم فردا» باید در این خصوص اندیشید که چگونه میتوان «تریالکتیک = سه پادیک» ایده کاشتن تخمه تجربیات را در خاک شخم زده امروز برای شکوفایی بار آور حجم فردا اندیشید و فلسفید و در عمل به کار بست.
5- ذهنیتهای شطرنجی در گستره رنگ آمیزیهای شگفت آور
بود همچون بوم، زاغی روز کور ...... جا گرفته بر لبِ دریای شور
بودی از دریای شور، آبشخورش ...... دادی آن شورابه، طعمِ شکّرش
از قفا مرغی، حواصل نامِ او ...... حوصله، سرچشمه انعام او
سایه دولت به فرق او فگند ...... نامدش شورابه دریا، پسند
گفت:«پیش آ، ای زشوری در گِله ...... کآب شیرینت دهم از حوصله»
گفت:« ترسم کآب شیرین چون چَشَم ...... طعمِ آبِ شور، گردد ناخوشم»
«زآب شیرین مانم و باشد نفور ...... طبع من زآبشخور دریای شور»
«بر لب دریا نشسته، روز و شب ...... در میان هر دو مانم، تشنه لب»
«به که سازم هم به آب شورِ خویش ...... تا نیاید رنج بی آبیم، پیش»
[کتاب: سلامان و ابسال – نورالدّین عبدالرّحمان جامی – انتشارات اساطیر – تهران – سال: 1373 – ص. 165]
در عقیده داشتن، هیچکس متفکّر و جوینده و پرسنده و کنجکاو نمیشود؛ زیرا کسانی میتوانند فکر بکری داشته باشند که بتوانند از مرزهای عقیدتی خود برگذرند. پرسش امّا این است که چگونه میتوان عقیده را در خویشتن شناخت و مرزهایش را تمییز و تشخیص داد تا در فرصت مناسب از راه تلاش برای اندیشیدن به پشت سر گذاشتن مرزهای عقیدتی کامیاب شویم و به گستره «آزاداندیشان» بپیوندیم.
عقیده همواره در جایی از وجود آدمی لانه نکرده است که بتوان آن را شناسایی کرد و به تخریبش همتّ بی شائبه؛ بلکه عقیده به گونه ای ما را در آغوش خود گرفته است که تصوّر اینکه ما هستیم که به عقیده متعلّقیم برایمان ناممکن و نامحتمل به نظر میرسد. عقیده همچون مخزنیست که ما را در خودش حفظ میکند. هیچکس نیز به این گمان نمی افتد که وجودش در «مخزنی» به نام عقیده/مذهب/ایدئولوژی کنسرو شده است؛ بلکه هر کسی تصوّر میکند که آنچه در وجودش به سخن در می آید و رفتار میکند، در حقیقت، «اصالت فردیّت» خودش است؛ نه عقیده حاکم بر وجودش. اطمینان داشتن از اینکه انسان خودش هست که سخن میگوید و رفتار میکند، تنها به ادّعا و تظاهر کردن و قسم خوردن و شمشیر کشی کردن و کباده زدن نیست؛ زیرا آنچه که اسارت عقیدتی انسانها را رسوا و آشکار میکند، دقیقا «خود نبودن» آنهاست که به رنگ و روی خویشتن نیستند؛ بلکه به شکل و شمایل و خلعت پوشی عقیده/مذهب/ایدئولوژی و این روزها نیز نظریّه های مد روز شده آکادمیکی و امثالهم است.
برای تشخیص اینکه آدمی در کجا از چارچوب عقایدش به پدیده های پیرامونی مینگرد و واکنش نشان میدهد و از کجا به بعد، خودش است که با چشمان فهم و شعور و تجربه و آگاهی و تامّلات فردی سخن میگوید و رفتار میکند، نیک است آدمی با هر حرفی که میزند و رفتاری که از خودش بروز میدهد، از خویشتن بلافاصله بپرسد که آیا عقیده است که مرا می اندیشد و راهنمایی و راهبردی میکند یا خود من هستم که عقایدم را در چنگال خودم دارم و حسب اصالت فردی و نیروی فهم و قوّه راسیونالیستی و آگاهیهای فردی به چند و چون عقایدم در واقعیّتهای آزمونی تلاش میکنم؟.
حقیقت تلخ تاریخچه کنشگران و فعالان گوناگون با تشکیل دادن سازمانها و حزبها و تشکیلات و گروههایی که نامهای گوناگون بر پیشانی خود داشتند در این تجربه غم انگیز تا امروز نهفته و دست و پا زده اند و هنوز از اسارتهای خودخواسته آزاد نشده اند که چگونگی اش را «عبدالرّحمن جامی [817 – 898 ه. ق.]» در داستان «زاغ کور و حواصیل = عقیده و آزمونهای سنجشی» در موجزترین و دقیق ترین و گویاترین فرم ممکن سروده است. انسانی که سالیان سال از عمرش را در آب شور عقیده/مذهب/ایدئولوژی سپری کرده باشد از ترس اینکه با گسستن از عقیده/مذهب/ایدئولوژی و تلاش برای استقلال فکر و قائم به ذات شدن مبادا هلاک شود، ترجیح میدهد که به همان اسارتهای عقیدتی خودش وابسته و مطیح و تابع بماند. استقلال اندیشه از امروز به فردا با حرفهای شفاهی و ادّعاهای لفظی امکانپذیر نیست؛ زیرا آنچه که به روح و روان و مغز و قلب آدمی آمیخته باشد، تنها با پروسه ای بطئی و گسستنهای نم نم و سنجشی میتواند از هستی آدمی همچون پوست مار جدا شود و زایشی نو را امکانپذیر کند.
انسانهایی که نتوانند و نخواهند و تلاش نیز نکنند تا در طول زندگی خود بر عقاید خودشان چیره شوند و از مرزهای آنان برگذرند و در هوای تازه نوجوییها و نویافته ها و نوآزمونها سیر و سیاحت شور انگیز و سالک گونه داشته باشند، بی شکّ به عقاید خود مدام بازخواهند گشت و به ماندن در همان «آب شور عقیده/مذهب/ایدئولوژی» قناعت خواهند کرد و یک عمر در ثبات و رکود روحی و روانی محکوموار خواهند زیست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
حقارت خودخواسته
دروود!
موجز و گذرا.
من قبلا در باره خیلی مطالب در همین سایت ایران گلوبال بحث کرده و توضیح دقیق و شفّاف داده ام. آنانی که گوش شنوایی داشته و هنر جویندگی و پرسندگی را پیشه خود کرده اند، آنچه را باید آموخته باشند، حتما آموخته اند. ولی آنانی که هیچ گوش شنوایی نداشته اند و به دلیل وابستگیهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی/حزبی/سازمانی/تشکیلاتی از عادات حسنه خود میدانند که همچنان در «جهالتهای شخصی/گروهی/فرقه ای» بمانند و آب شور عقیده را تناول کنند، هیچ کاری نمیشود کرد و هیچ منطقی نیز کارساز نیست؛ سوای شوکهایی که آنها در زندگیهای فردی، شاید در جایی و مکانی و زمانی برایشان رخ دهد و به خود آیند. احتمالا و شاید. بگذریم.
من فقط یه اشاره ساده میکنم و آنانی که هوشیار هستند، متوجّه خواهند شد که منظورم چیه. حضراتی که هنوز شهامت ندارند مسئولیّت حرفهای خودشان را به نام واقعی و شناسنامه ای خودشان وعکس الصاقی به ترّهاتشون به عهده بگیرند، اصلا لایق پاسخ دادن به پرت و پلاگوییهایشان، نه تنها وقت تلف کردنه؛ بلکه به قول مذهبیون، «معصیّت» نیز داره. حضرت آقا تصوّر میکنه که عبدالمجید و ولفگانگ و مازیار و ولادیمیر و اورته گایه و هولوبامو، بی برو برگرد و بی چون و چرا، فقط یک نفرند؛ زیرا همه آنها مَردند و سبیل دارند!. در نتیجه، هر کسی که «سبیل» داره، باباشه. به همین دلیل، وقتی پایش را از منزل بیرون میگذاره، به هر مرد سبیلو که رسید، میگه، کجا داری میری بابا! و تصوّر میکنه که همه سبیل داران، پدرش هستند. چونکه در منزل عقیدتی/حزبی/سازمانی/ایدئولوژیکی و فرقه ای به او گفته اند و تلقین و تحمیل کرده اند که هر کسی سبیل داره، صد در صد باباته!.
و امّا اشاره ای نیز برای آدمهای خوش ذوق و بیدار فهم.
من از حافظه ام کمک میگیرم. در یکی از جلدهای مجموعه آثار «مارتین هایدگر» که در قفسه کتابخانه من تلنبارند، درسگفتارهایی در باره «متافیزیک» هست که جالبند. هایدگر در درسگفتارش میگه که: «ما نمیدانیم ارسطو منظورش از متافیزیک چی بوده و چی میخواسته بگه. ولی کاری به این موضوع نداریم؛ بلکه ما خودمان مفهوم متافیزیک را میگیریم و در باره اش خودمان می اندیشیم». این حرف هایدگر را اگر تنابنده ای بوی فلسفه به مشامش رسیده باشد، باید با زمِرد و الماس و یاقوت بنویسد و مدام در برابر چشمش داشته باشد تا بفهمد که خویشاندیشی یعنی چه و چرا باید یاد گرفت با مغز خود در گستره زبان و تجربیات مردم خود اندیشید؛ ولو مفاهیم و موضوعات، رنگ و سبقه و ریخت بیگانه داشته باشند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
.مار تصویری/مار نوشتاری.
....................
واژههای شناخته شده پارسی را زیر سئوال بردن و دوباره تعریف نمودن، و خواستن معنی آنان، نشان میدهد که این "وراج های ادیب نمای علاف و بیکار" چه هدفی را در تکراریات و طویل نویسی و اشاعه پوچی و سرگرم نمودن کاربران ؛در این شرایط مرگ و زندگی ایرانیان، دنبال میکنند !
به لینک زیر توجه شود:
https://www.youtube.com/watch?v=AVx8XORlBG8&t=146s
پرسش از خویشتن یا آمینگوی مقلّد؟.
دروود!
ساده و مختصر.
باید پرسید چرا آنانی که در حرف و قلم ادّعا میکنند، حرفهایشان «علمی» است، تا امروز اصلا و ابدا و به هیچ وجه من الوجوه نتوانسته اند، تعریف علم را به زبان و کلام فردی خودشان عبارتبندی کنند بعدا بیایند زر مفت زیادی با ادّعاهای کائناتسوز بزنند. چرا؟. هر وقت مدّعیان و هارت و پورت کنان «علمی گویی/علمی نویسی و امثالهم» توانستند «تعریف شخصی» خودشان را از «علم» بر زبان و قلم برانند، آنگاه پاسخ علت تمام نکبتهای حاکم شده بر سرزمین ایران را خواهند فهمید.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
.دالاهوی کرمانشاه.
باید پرسید چرا ایرانیان در طول تاریخ همیشه دنبال حرافی های غیر علمی و غیر ضروری بوده ؟ و با ادعاهای "من درآوردی" و تئوریهای ارتجاعی، مانع ورود به عصر روشنگری و نوزایی و انسان مداری و دمکراسی شده، و از طریق بازی با کلمات فارسی/دری/عربی/ ، وقت و انرژی نسل جوان و جویندگان آگاهی اجتماعی را گرفته اند ! ؟
در لینک زیر :
https://www.youtube.com/watch?v=NBiie2SNNd4