تاریخ نگارش:27/07/2025
از حکومتِ کُشتارگرانِ زندگی و خالقینِ «کرب و بلای مُعلّا» در ایران
[در ستایش و آفرینگویی بر خویشکاریهای خاندان پهلوی که از بزرگترین خادمان ایران و ایرانیان بودند و همچنان هستند]
[..... تحوّل پُرسمان بُنیانی فرهنگ و خویشباشی تا کنون نشان داده است که در کنش فرهنگی، دو ساحت باید چنان با یکدیگر در آمیزند که یا با همدیگر کلّیّتی یگانه را پدید آورند، یا یکی از آن دو، در اتّصال و آمیختگی با دیگری، خود را به کلّیّت دگردیسه کند. فرهنگ و طبیعت، معنا و واقعیّت، ذهنیّت و حسیّت، اینها ساحتهایی هستند که در پیوندشان، کلّیّت پدید میآید؛ کلّیّتی که به آن، سوخت و ساز و کُنش فرهنگی میگویند. در کنش فراگیر فرهنگی، طبیعت پرورش مییابد، معنا به فعلیّت میرسد، و حسیّت به فرزانگی و فرهیختگی مُتعالی ارتقا پیدا میکند. طبیعت به تنهایی فرهنگ نیست، واقعیّت به خودی خودش حامل معنا نیست، و حسیّت بدون فراروی، روح متعالی نیست؛ امّا فرهنگ، در خویشتن، طبیعتی است که دگرگون شونده است. معنا، در ذات خودش، با واقعیّت یگانه است و روح فرهنگی، در ژرفترین لایهاش، حسیّتی است تعالییافته. در این گستره میتوان دریافت که خواست بنیانیِ متافیزیکی – یعنی اندیشیدن هستی به مثابهٔ کلّیّتی واحد – از رهگذر طبیعت یا واقعیّت یا حسیّت بهتنهایی برآورده نمیشود. اگر قرار است مفهومی فراگیر از هستی درک شود، مفهوم جامعیّت، نمیتواند صرفاً واقعگرایانه؛ بلکه باید معناپایه باشد؛ نه صرفاً حسّی یا وابسته به ادراک؛ بلکه باید مبتنی بر روح و شعور و فهم فرهیخته باشد. آنچه را که فراگیر مینامیم، تنها در ساحت روح فرهنگی میتوان جُست و جو کرد؛ زیرا روح فرهنگی، هم خود را دربر میگیرد و هم حسیّت را و هم معنا را. معنا نیز در درون خودش واقعیّت را در آغوش دارد در نتیجه، تنها در بُنمایه های فرهنگ است که هستی طبیعت پدیدار میشود و وجود دارد و به دست روح جویندگی و آفرینندگی و پُرسندگی بشری، بارور و مُتعالی و موثّر میشود.]
[Die Selbstverwirklichung des Geistes [Prolegomena zur Kulturphilosophie] – RICHARD KRONER (1884–1974) – Mohr Verlag– Tübingen - 1928 – S. 17]
نیایش داریوش کبیر هخامنشی: «اهورامزدا این کشور را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ پاس دارد.»
آرزوی پادشاه هخامنشی، خلاف تفسیرها و کژفهمیهایی که تا امروز از آن شده است، کوچکترین معنا و منظوری با برداشتهای امروزی ما از کلمات «اهورامزدا و دشمن و خشکسالی و دروغ» ندارند. وقتی که درک فرهیخته و فهم عمیق و دانش فلسفی و هنر خویشاندیشی در باره اساطیر و بُنداده ها و زمینه های زایش و پرورش و بالندگی فرهنگ و دگردیسیهای تاریخ و روان مردم ایران وجود نداشته باشد، خواه ناخواه ذهنیّت آنانی که در مقام «استاد مدّعو و پژوهشگر نامدار» به تفحّص و بررسی تاریخ و فرهنگ مردم اقدام میکنند، نتایج زحماتشان به آنچنان سطحی نگریهای مضحک و بی اصل و پایه آلوده اند که انسان میماند چه بگوید و چه بنویسد؟. وقتی که مدّعیون، ذهنیّت و معلومات امروزی خود را به کهنسالترین اعصار تاریخ و فرهنگ جامعه خود فرا می افکنند و از چارچوب ذهنیّت فعلی به کهن ترین بُنمایه ها و زیر و بمهای تاریخ و فرهنگ مردم خود می نگرند، پیداست که سوای عوضی فهمیدنها و غلطخوانیها و کژبرداشتهای بی مغز و بی ربط به اصل، چیز دندانگیری برای اکنونیان به ارمغان نخواهند آورد.
«اهورامزدای داریوش هخامنشی» با پروسه تقلیب شدن معنای کاربستی و اصیل در «تغار ذهنیّت موبدان دیانت زرتشتی»، نه تنها همخوانی و مطابقت ندارد؛ بلکه به شدّت تمام حسب پرنسیبهای زایشی و پرورشی و تجربی اش با «اهورامزدای دیانت زرتشتی» در تضاد و تنش است. آرزوی پادشاه هخامنشی از زمینه های «فرهنگ زنخدایی ایرانیان» برخاسته بودند که در نیایش «داریوش» به شکل موجز و مختصر عبارتبندی شده اند. «سه کلمه: دشمن – خشکسالی – دروغ، معنایشان یکیست و فقط از لحاظ گفتاری و نوشتاری از یکدیگر متفاوت هستند». «دشمن و خشکسالی و دروغ» به معنای «آزردن جان و زندگی» هستند. آنانی که علیه جان و زندگی باشند، «دُژ زی» هستند. آنانی که به «کُشتن جان و نابودی زندگی» تقلّاها میکنند همه بدون استثناء با «اژدها که نماد خشکسالی» است، اینهمانی دارند. آنانی که «راستمنشی» را سرکوب میکنند و تاب دیدن و شنیدن «راستی» را ندارند، همه بدون هیچ امّا و اگری «آزارندگان جان و زندگی» هستند که به «دروغ» آلوده اند و مبتلا.
«تصویر و سمبل اژدها»، خلاف تجربه و برداشت «مردم چین»، در فرهنگ و تاریخ ایرانیان به معنای «ضدّ جان و زندگی» برداشت میشود؛ زیرا «جان و زندگی» را از زیستن ممانعت میکند. آزارندگان جان و زندگی همان خالقین «اژدهای خشکسالی» هستند. «دروغ» نیز از لحاظ گزاره های منطقی و غلط و صحیح بودن حرفهای آدمیان همچون برداشتهای امروزی، «معنا» نمیداده است؛ بلکه «دروغ» به معنای «آزار دادن جان و زندگی» بوده است. هر سه کلمه «دشمن و خشکسالی و دروغ» را در زبان «داریوش هخامنشی» فقط بر شالوده «زمینه های بسیار وسیع و ژرفمایه فرهنگ کهن و زنخدایی ایران پیش از شکلگیری دیانتهای میترائی و مزدایی» است که میتوان فهمید و از چند و چون آنها سر در آورد. تمام تفسیرها و برداشتها و معناهایی که از کارگاه یزدان شناسی موبدان میترائی و زرتشتی و مخصوصا چم و خم دیانت زرتشتی تا امروز به ذهنیّت ایرانیان تلقین و تحمیل شده اند و در زبان و قلم کثیری از پژوهشگران خودی و بیگانه، رواج دارند و شایع هستند، همه معنای تحریف و تقلیب شده دارند که به کژفهمیهای هولناک مختوم شده اند.
مسئله «خشکسالی»، موضوعی نبود که با طبیعت محیط زیستی نیاکان ایرانیان، کوچکترین مناسبتی داشته باشد. بنیان کوچ و سکنا کردن اقوام مهاجر در فلات ایران به دلیل زیباییهای شگفت انگیز طبیعت سرشار از غنای آن بوده است. «هخامنشیان»، نخستین سلسله ای بودند که با کمترین امکانهای تکنیکی و تجهیزات ماشین آلاتی توانستند «از دل صخره های صعب، آبهای گوارا» را بزایانند و در خاک ایران روان کنند. به طور کلّی، ایرانیان نخستین مردمان روی کره زمین بودند که توانستند از «دل کویرهای خشک و سوزان و شوره زار»، نه تنها «آبهای گوارا» را بزایانند؛ بلکه بدون هیچ تجهیزات الکترونیکی و مکانیکی به آفریدن «کولرهای منحصر به فرد، همچون بادگیرهای دلربا» کامیاب شوند.
مشکل ایران و مردمش، هیچگاه و هرگز، قهر طبیعت نبوده است؛ بلکه از عصر قدرتگیری «سلسله ساسانیان» تا همین ثانیه های گذرا، مصیبت عذابدهنده و زجر آور فقط حکومتگران و حاکمانی بوده اند که «آزردن جان و زندگی» را از تکالیف «دنیوی و اُخروی» خود میدانسته اند و فلاکت و ذلالت و حقارت و دربدری و ناکامی ایران و ایرانیان را رقم زده اند. حکومتگرانی که تمام همّ و غمّ خودشان را فقط بر پایه «آزردن جان و زندگی = دشمن/خشکسالی/دروغ» حفّاری کرده و قلعه سان، بُرج و بارو ساخته اند، علّت کلیدی بُحرانهای خانمانسوز در ایران بوده اند و همچنان هستند.
زمامداران و متصدّیان حکومت الهی آخوندها از نخستین روزهای غصب قدرت و اقتدار تا کنون، تنها رسالت الهی خود را در نابود کردن «جان و زندگی» که همان «دشمنی و خشکسالی و دروغ» باشند به حیث برنامه الهی بر روی زمین؛ نه فقط در حقّ ایرانیان؛ بلکه در حقّ کثیری از مردم خاورمیانه و دیگر نقاط جهان تبدیل کرده اند و همچنان با بیشرمی تمام به اقدامهای نکبت آلود و تباه کننده جان و زندگی مشغول هستند. حکومت فقاهتی در معیّت و همکاری با آنانی که – چه بسا ادّعای مخالفت با آنها را دارند – ولی در عمل و حرف و مواضع، پیوسته به دوام و استحکام شدن حکومت فقاهتی تلاشها کرده اند و همچنان میکنند، توانست ایران را با آن همه عظمت و صلابتی که داشت به بیابانی لم یزرع تبدیل کند و مردم را به ذلالتی وحشتناک درغلتاند؛ آنهم به نام نامی «الله و قرآن و اخلاق متعفّن اسلامی».
زمامدارانی که هیچگاه و هرگز، ایران و مردمش را دوست نداشتند و تمام ذکر و خیرشان بر منابر روضه خوانی فقط مطلوب شماری مرگ و نیستی و گریه و زاری و توسر زدن بوده است با همکاری و پشتیبانی آنانی که از قِبَلِ تبهکاری حکومت آخوندی به میلیاردها ثروت باد آورده رسیدند و همچنین آنانی که در تمام عمرشان با انگشتهای خود نیز نمیتوانستند یک حساب دو رقمی را محاسبه کنند؛ ولی با پروژه های تریلیاردی برای نابودی ایران نقشه ها کشیدند و همچنین آنانی که یک پایشان در وطن است و یک پایشان در غربت است تا به ماهی گرفتن سودها و منافع از آب گل آلود حکومتگران به کیا بیاهای «لاف در غربت» برسند، همه و همه توانستند ایران و مردم را به آنچنان فلاکتی بیندازند که جهانیان در شگفتی تامّل انگیز فرو مانده اند. بیگانگان از خود میپرسند که چگونه ممکن است مردم سرزمینی که پیشگام «فرهنگ و تمدّن بشری» بودند و «نبوغ بی همّتا» داشتند به چنین حضیض نکبت و بدبختی سقوط کنند؛ طوری که حتّا نمیتوانند «آب آشامیدنی» خودشان را تامین کنند؟. چرا؟. و چگونه شد که آنهمه عظمت و شکوه و سرفرازی و دلاوری و دانایی و فرزانگی به حقارت گدایی و استیصالی میخکوب و محکوم ماند؟. چرا؟. به کدامین دلایل ناپژوهیده و ناسنجیده شده؟.
تمام متصدّیان ریز و دُرُشت حکومت الهی آخوندها توانستند در یک اتّحاد شوم و ناخجسته و در فاصله تقریبا «نیم قرنه» از ایران با تمام درخشندگی که داشت، بالاخره «کرب و بلای معلّایی» خلق کنند که این بار - صرف نظر از سهامداران و ذینفوذان و ذینفعان حکومت فقاهتی و وابستگان و خویشان و خانواده های آنها - به جای «هفتاد و دو تن کربلای حسینی» که قربانی سوائق و غرائز افسار گسیخته و بویژه «شهوت جنسی و رقابت تملّکی بر سر زنان» بودند؛ اکنون «هفتاد و دو میلیون ایرانی» هستند که قربانی بلاهت و جهالت و سفاهت و دژخیم صفتی و عقده ها و خصومتها و حماقتها و بدذاتیها و کثافتکاریهای سیستم فقاهتی شده اند و دارند در «صحرای کرب و بلای معلّای وطنی» هلاک میشوند.
وقتی در جامعه ای، «خوبترین خوبانش» که داعیّه «تحصیلاتی و مبارزاتی» دارند، عمرا نتوانند تفاوت «آ» را از «ب» بدانند، خواه ناخواه به دلیل گفتارها و کنشها و واکنشها و قلمسوزیهایی که میکنند، نه تنها هیچ دردی از مصایب میهنی را حلّ و فصل نخواهند کرد؛ بلکه بر شدّت عذاب زخمها و تباه شدن مردم و جامعه ایران، بیشتر و بیشتر نیز مددها خواهند کرد، چه با واسطه، چه بی واسطه. نگویم یک قرن که به تریج قبای بعضی از ما بهتران بر بخورد؛ ولی سیلی حقیقت را نمیتوان انکار کرد؛ زیرا با قدرت و شدّتی متنبّه کننده، روز به روز به صورت آدم میخورد که در فاصله نیم قرن سیطره حکومت فقاهتی، نقش «خوبترین خوبان جامعه ایرانی» در گلاویزی با مسائل و مُعضلات میهنی فقط سیرک بلاهتها و جهالتها و حماقتها و اثبات بیسوادیهای مطلق بود در هر عرصه ای که تصوّر پذیر باشد. به همین دلیل، ایران و مردمش به ذلالتی افتادند که هیچکس را یارای درمانجویی و درمانگری نیست. «مرگ زیبایی»؛ مرگ تراژیک و غم انگیزیست. امّا میتوان از خود پرسید که «چرا ایران زیبا» باید بمیرد و ما «خوبترین خوبان با تمام ادّعاهای کائناتسوزمان»، شاهد مرگ غم انگیز «میهن زیبا» باشیم؟. چرا؟.
1- چه چیزهایی و چه کسانی اصلا و ابدا، «مقدّس» نیستند؟
«فریب گریه زاهد مخور زساده دلی ......... که دام در دلِ دانه است سُبحه داران را
[دیوان صائب تبریزی]»
قداست، پُرسمانی است که به دایره تجربیات بی واسطه آدمی با «پدیده های متعالی» به همدیگر گره خورده است. «جان و زندگی» از شگفت انگیزترین پدیده های مُتعالی بوده اند و هستند که «قداست» ذاتی را با خود و در ذات خود دارند. به همین دلیل، تجربه قداست فقط در برابر «جان و زندگی» است که معنا و کاربرد دارد. فراسوی دامنه نگاهبانی از جان و زندگی که گستره ای وسیع از انسان و حیوان و گیاه و غیره و ذالک را در بر میگیرد، هیچ چیزی که در دامنه «ذهنیّت بشری» از لحاظ نظری میخکوب و حقنه و ثبت و حکّاکی شده باشد، هرگز قداست ندارد و به دایره «سنجشگری» تعلّق دارد. خواه الاهان باشند، خواه ادیان کتابی باشند. خواه ایدئولوژیهای قرن بیستمی باشند. خواه نظریّه ها و تئوریهای رنگارنگ و رتوش شده باشند. خواه مذاهب و ادیان خوشگلنما باشند در هر صورت، فقط «جان و زندگی» هستند که قداست دارند و معیار کلیدی و سنجشی و میزانی برای بررسی انتقادی در باره حقّانیّت و لژیتیماتسیون و رسمیّت داشتن رفتارها و گفتارها و کردارهای بشری محسوب میشوند؛ یعنی کنشها و واکنشهایی که دُرُست در تقابل و رویارو شدن با «جان و زندگی» میتوان چند و چونشان را به محک زد و قضاوت کرد.
هر کجا که صحبت از «مقدّس» شود و موضوع «قداست» با جان و زندگی، هیچ سنخیّتی نداشته باشد، همانجا باید به رادیکالترین فرم ممکن از لحاظ نظری نه تنها به سنجشگری ادّعاها و پوچگوییهای مدّعیان و مومنان و مروّجان و مبلّغان همّت کرد؛ بلکه مدّعی «قداست کاذب» را چنانچه به خصومت و واکنشهای تهاجمی اقدام کند، باید بی چون و چرا در بند کرد. قداستی که به «کُشتن جان و زندگی» بینجامد، هرگز «قداست» نیست؛ بلکه عین شرارت و نکبت است که باید بر آن چیره شد. ایرانیان تنها ملّت روی کره زمین هستند که «خدا = میتراس = دیو سپید را کُشته اند»؛ زیرا علیه زندگی و جان بوده است. چنین تجربه بی همتایی در هیچ ملّت و فرهنگ و تمدّنی وجود ندارد. یونانیان با تمام دبدبه و کبکه ای که در رسایشان نوشته و گفته میشود، قهرمان اسطوره ای آنها - «پرومتئوس» - فقط آتش را از خدایان سرقت کرده است!؛ ولا غیر. «آدم و حوای ادیان کتابی سامی» نیز تنها هنری که کرده اند، خوردن میوه ممنوعه در خفا و سرپیچی از آمریّت الهی بوده است؛ ولا غیر. ولی ایرانیان، نه تنها علیه خدای جان آزار و ضدّ زندگی قیام کرده اند؛ بلکه به کُشتن آن با دلاوری همآورد و گلاویز شده اند. رمز و راز خیزشهای مردمی از فرد فرد ایرانیان گرفته تا گروه گروه در این نهفته است که ایرانی، هرگز «زورگوخدا» را به رسمیّت نمیشناسد و هیچ حقّانیّتی نیز به قدرت و اقتدار او نمیدهد.
شیر درّنده که از جانوران محبوب «میتراس» است و از دوران «دیانت میترائی» در تاریخ و فرهنگ ایرانیان باقی مانده و متاسّفانه بر پرچم ایران، نقش بسته است، هیچگاه حیوان محبوب مردم ایران در جامعیّت وجودی نبوده است. به همین دلیل، «کُشتن شیر» که سمبل « میتراس =خدای جان آزار» است در تحوّلات فرهنگی و روحی و روانی مردم ایران به این معناست که کسانی حقّانیّت به قدرت و اقتدار دارند که بتوانند بر آزار دهندگان جان و زندگی چیره شوند. «گذاشتن تاج در میان دو شیر درّنده» و «داستان پادشاهی بهرام گور» و سپس فراخواندن پهلوانان به رویارو شدن با «شیرهای درّنده» و چیره شدن بر آنها؛ یعنی فرمانروایی و پادشاهی بر کسانی خجسته و شایسته است که بتوانند بر «آزارندگان زندگی و جانستانان» چیره شوند و استیلا پیدا کنند؛ در غیر این صورت، هیچکس به فرمانروایی و پادشاهی، هرگز حقّانیّتی ندارد و حکومتش غصبی است و زورگویی محض و خلع و سرنگونی و محاکمه حقوقی زورگویان، الزامیست.
2- ذهنیّتی که واقعیّتها را جعل میکند.
وقتی که انسان در ذهنیّتی ساخته و چارچوبی شده اسیر و در بند شود، متعاقبش هر چیزی را از چارچوب ذهنیّت دربند برانداز میکند و در می یابد و میفهمد و تجزیه و تحلیل میکند و دست آخر در برابرش موضع نیز میگیرد. آنچه از ذهنیّت شابلونی به واقعیّتهای بی واسطه و عینیّتهای ملموس فرا افکنده میشود، با اصل واقعیّتها و عینیّتها، هیچ مناسبتی و اینهمانی ندارد؛ بلکه با ذهنیّتی همسو و همتراز است که در بند چارچوبهای ثابت و نامتغیّر و انعطاف ناپذیر محکوم و در غُل و زنجیر نصوص اعتقاداتی قنداقپیچ شده است. آنچه از بطن سوخت و ساز ذهنیّت چارچوبی و ثابت، انعکاس بیرونی پیدا میکند، «جعل واقعیّتها» هستند؛ نه اصل واقعیّتها؛ زیرا واقعیّتها هرگز در «چارچوبهای ثابت و از پیش متعیّن شده» ریخته نمیشوند که بتوان تصویر جامع و بدون کژفهمی از آنها داشت. ویژگی واقعیّتها، بسیار ابعاد داشتن آنهاست که در شکلی ثابت پدیدار نمیشوند؛ بلکه با حالتی بطئی همچون گدازه های آتشفشانی در سطح جاری شدن، متحوّل میشوند و چهره ای دیگر به خود میگیرند. بنابر این، ذهنیّتی که واقعیّتها را جعل میکند، قبل از آنکه دیگران را بتواند از این طریق، فریب بدهد، خودش را در دام فریب و جهل خودخواسته غُسل داده و لباس جعلیات را بر اندام گفتار و رفتار و کردارش آویخته است.
بیایید بعد از اینهمه مصایب و ذلالتهای توصیف ناپذیر، یک بار هم که شده باشد با خودمان صادق باشیم و از خویشتن بپرسیم که آیا آنچه را ما به حیث «واقعیّتها» مینامیم یا تصوّر میکنیم که به نام واقعیّتها میشناسیم، در حقیقت چیستی خود، آیا «واقعیّتهای فی نفسه» هستند یا ذهنیّات پرداخته و ساخته شده در ذهنیّت ما که به نام واقعیّتها جلوه میکنند و ما را به این توهّم مبتلا میکنند که «واقعیّت و ذهنیّت»، اینهمانی دارند؟. اگر واقعیّتها با ذهنیّتها اینهمانی دارند، آیا هستند در میان ما، دلاورانی بسیار دانشمند که بتوانند توضیح دهند، علّت تنش انسان با واقعیّت و ذهنیّتی که مطابق همدیگر هستند و اینهمانی دارند در چیست؟.
3- آستانه های درد
درد جسمانی از مرحله ای به بعد، تحمّل ناپذیر است و آزارنده؛ طوری که فریاد زدن آدمی و ریختن باران اشک را موجب میشود. درد جسمانی را در بدترین حالت ممکنش با مواد تخدیری و بی حسّ کننده میتوان آرام کرد و در صدد چاره جویی برای درمان برآمد؛ امّا «درد روحی و روانی» را نمیتوان با هیچ مواد تخدیری کاهش داد و سر به نیست کرد حتّا اگر «آستانه درد» از حدّ نصاب تحمّل آدمی فراتر گام بر دارد و کلّ وجود آدمی را در چنگال خودش بگیرد. «درد روانی و روحی»، درد جسمانی نیست؛ بلکه درد «یافتن معنای زندگی و دلیل برای زیستن» است که به پاسخ درمانگر محتاج و منوط است.
تا زمانی که «کشف معنای زندگی و دلیل برای زیستن» در ذهنیّت ایرانیان به «تایید و تصدیق زندگی در عمل» نینجامد، میزان «تحمّل ایرانیان» برای تاب آوردن دردهای روحی و روانی، اعجاب انگیز خواهد بود و علّتی برای دوام سیطره حکومت فقاهتی.
من میپرسم که چرا ما ایرانیان معاصر برغم آنکه تاریخ و فرهنگمان بر «خوشزیستی و شادزیستی و زیبا پسندی» شالوده ریزی شده است هنوز که هنوز است به «تایید و تصدیق زندگی در عمل»، توانمند و بیدار و هوشیار و آگاه و مسئول نشده ایم؛ طوریکه در یک چشم بر هم زدن بتوانیم متولّیان الهی را خلع اقتدار و قدرت کنیم؟. چرا؟. ریشه مصیبت را در کجا باید ردّیابی کرد و علّتکاوی؟.
4- رشک جان آزار و نکبتهای متداوم
رقابت در هر شکل و شمایلی که در مناسبات انسانها به وجود آید، مسبّبی است برای بروز «رشک و حسادت انسانها در حقّ یکدیگر». فرقی نیز نمیکند که طرفین حسادت و رشک، چه کسانی باشند. از اعضاء خانواده گرفته تا ناشناخته ترین اشخاصی که جامعه باهمزیستی را پی میریزند. «رشک و حسادت»، هیچگاه در چهره ای عریان و بیواسطه با دیگران روبرو نمیشوند؛ بلکه در گفتارها و کردارها و رفتارهایی که در نگاه نخست، کوچکترین ردّ پایی از «رشک و حسادت» انعکاس نمیدهند؛ بلکه اتّفاقا میتوانند به حیث مواضعی پذیرفتی و پیش پا افتاده تلقی شوند. کوشش برای پی بردن به اینکه چه کسانی در چه مواقعی و در کجاها به «رشک و حسادت» در میغلتند، به بینشی ظریف و عمیق و هوشیاری و بیدارفهمی منوط و ملزم است تا بتوان از میان لایه ها و زیرلایه ها و درهمتافته های گفتارها و رفتارها و کردارهای آدمیان به میزان حسادت و رشک در وجود آنها نسبت به یکدیگر پی برد و در صدد راهکارهای کلیدی برآمد پیش از آنکه عواقب حسادت و رشک باعث شوند که مصیبتهای جُبران ناپذیر، حادث و گریبانگیر افراد و جامعه شوند.
کسانی که نتوانند در مواضع و گفتارهاو کردارها و رفتارها و ادّعاها و ظاهرسازیها و نقش بازی کردنهای دیگران، پرتگاههای «رشک و حسادت بشری» را تمییز و تشخیص دهند، دیر یا زود از قربانیان پیامدهای رشک و حسادت خواهند شد؛ ولو هیچگاه با مسبّبین حسادت و رشک در پیوند و مراوده و مناسبات و بده بستانهای زندگی فردی و اجتماعی نبوده و نباشند.
«رشک و حسادت» از موثّرترین پُتانسیلهای ایجاد فجایع اجتماعی هستند که در تاریخ ایران از زمان شکلگیری نخستین سیستمهای کشورداری بروز پیدا کرده و فراز و نشیبهای تاریخ و فرهنگ ایرانیان را تا امروز رقم زده اند. شناخت چهره های رنگارنگ و ضدّ و نقیض «رشک و حسادت» میتواند جامعه را در شالوده ریزی بُنپاvهای کشورداری و میهن آرایی مدد کند به شرطی که بتوان هنری را در خویشتن و فلسفه کشورداری پرورید و اجرا کرد که بر پایه آن بتوان «ابعاد زُمخت و جان آزار و ضدّ زندگی» آنها را تعدیل و کنترل و خنثا کرد. هنر کشورداری و میهن آرایی ثمربخش از پیامدهای کنشگران دلاور و پهلوانانی بیدارفهمی بر می آید که در رقابتهای با یکدیگر به جای ترضیه سوائق و غرایز و امیال افسارگسیخته ترجیح بدهند و بکوشند که «ارجمندی و جان و زندگی» را حرمت گزارند و «تاجداری و تاجبخشی» را عین گوهر فرزانگی و شاهنشاهی بر خویشتن بدانند.
5- «تو، نیکی میکن و در دجله انداز ......... که ایزد در بیابانت دهت باز»
اندیشیدن در باره محتوای این ضرب المثل ایرانی باید بتوان اذهان جوینده و تیز بین و بیدارفهم و فرهیخته را طوری بیانگیزاند که بتوانند «ژرفمایه تجربی نیاکان ایرانیان را در پیوند با خداوند مهرورزی = سیمرغ گسترده بال» تمییز و تشخیص دهند. برداشت سطحی از این ضرب المثل ایرانی که تنها به حیث توصیه اخلاقی محسوب و ثواب [=پاداش دنیوی و اخروی] و صواب [=صحت داشتن/مناسب و به جا بودن] قلمداد شود، راهگشای اندیشیدن ژرفارو در باره اصل قضیه و ریشه های آن نیست.
سیمرغ که خداوند مهرورزی است با انداختن سایه اش بر دیگران، نه تنها ایثار و لطف ذاتی و مادارانه ای را که دارد؛ بلکه فروزه اصالت خودش را در دوست داشتن و مهر ورزیدن آشکار میکند. به همین دلیل، ایرانیان همواره آرزو میکردند و همچنان آرزو میکنند و خواهان هستند که در «سایه دیگران» بتوانند به آرامش و زندگی شادخوارانه و تندرستی و شادزیستی کامیاب شوند؛ نه اینکه دیگران بیایند و «سایه» خود را با کاربست «گیوتین اقتلویی» بر سر آنها اندازند و مانع زیستن شوند. کاربرد وسیع «زیر سایه خودتان گرفتن/ دستی بر سر دیگری کشیدن/سایه خود را از دیگری دریغ نکردن» و کثیری از کاربردهای مشابه در فرهنگ و زبانهای ایرانی به معنای «کار نیک» است که با گوهر خداوند مهرورزی [ = سیمرغ]، اینهمانی دارد.
«خداوند مهرورزی» از طریق «کارهای نیک آدمیان در حقّ یکدیگر و دیگر جانداران»، پیکری مادّی به خود میگیرد و در واقعیّت ملموس و حسّی چهره زیبا و با شکوه و دلرباینده اش پدیدار میشود. آنچه را که انسانها در نیایشهای خود از خدا میخواهند، در واقعیّت «نیک رفتاری» انسانها در حقّ یکدیگر، در گوشه و کنار باهمستان بدون هیچ بانگ و ساز و دهلی حقیقت پیدا میکند و بر یقین و دلباختگی انسانها به خداوند «مهرورزی» می افزاید. «کار نیک و نیکی» به هیچ امریّه ای محتاج و ملزوم و مشروط نیست. در هر زمانی و مکانی و در حقّ هر کسانی و چیزهایی که رُخ دهد، خجسته است و پیامدهای انساندوستی و جهان آرایی دارد. به همین دلیل بود و هست که ایرانیان؛ «آیین کشورداری و میهن آرایی» را به حیث «سیمرغ گسترده بالی» می دانستند که سایه اش را بر همه انسانها بدون هیچ تبعیضی می افکند و نه تنها برای خوشزیستی آنها همّت میکند؛ بلکه در نگاهبانی از جان شیرین انسانها و جانداران نیز بیدار و هوشیار و توانمند است. «حکومت و دولت» در تجربه ایرانیان باید با فروزه های «خداوند مهرورزی» اینهمانی داشته باشد؛ وگرنه زمامداران، هیچ لژیتیماتسیونی ندارند و عین «شرّ» جان آزار و ضدّ زندگی هستند که فقط نکبت و خفّت و ذلالت را بر انسانها تحمیل و اجبار میکند. ایرانیان آرزو میکردند و همچنان آرزومندند که در «سایه سار فرمانروایان دادگزار و مهرگستر» بزییند و دلشاد باشند؛ نه اینکه حتّا برای «یک قطره آب» همچون تشنه ای در «بیابان حکومتگران نالایق و پست فطرت» له له بزنند و تلف شوند و هیچ فریادرسی نداشته باشند. حکومت فقاهتی در هر شکل و شمایلی که جلوه کند، هیچ چیز دیگری نیست؛ سوای «تبلور نکبت چندش آور و پدیدار شده ضحّاک ماردوش» که خلع و در بند کردن کندوی شرارت آنها، وظیفه ایرانیان پهلوان منش و فریدونیان و فرانک زادگان و کاوه های دوران است. کجایند شهریاران و پهلوانان همآوردیها و هنرمندیها و خویشکارهای جاودانه که بخواهند و بتوانند در کنار یکدیگر بایستند و برای «مام وطن»، کاری تاریخساز را پیش ببرند؟. این گوی و این میدان.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!