تاریخ نگارش:22/07/2025
از چیستانِ سی مُرغ و سیمُرغ
جُستاری در بُنمایه های اسطوره ای دولت متکثّر و فرمانروایی همبسته
[..... مهمتر از دانستن اینکه چه چیزهایی را هرگز نخواهیم دانست: شناختن منشأ اسطوره ها و تجربههایی است که درونمایههایش بر آنها استوارند. همچنین پرداختن به تفسیرها و بررسی برداشتهایی که در طول تاریخ در باره خاستگاه و خصلت آغازین اسطوره ها شکل گرفتهاند؛ زیرا همانگونه که اندیشیدن در باره صورتها و مضامین اسطوره ها، نوعی پاسخ و تلاشیست برای فهمیدن بُنمایه های آنها، در نتیجه، خودِ اسطوره- شناختِ پیدایشِ اساطیر نیز واکنشی است به شیوهای از مواجهه با آنها و فهمیدن عصاره های تجربی نهفته در آنها که پایداری میراثِ مغزه تجربی اساطیر را در گذر زمان و تاریخ محفوظ نگاه داشته اند.]
[Arbeit an Mythos – HANS BLUMENBERG (1920–1996) – Suhrkamp Verlag– Frankfurt am Main - 2021 – S. 68]
چرا سالیان سال است که جامعه تحصیل کردگان و کنشگران و زمامداران ایرانی، مدام «معلولها» را به جای «علّتها» میگیرند و از رمز و راز بُغرنجهای کشورداری و مُعضلات و مسائل اجتماعی سر در نمی آورند؟. چرا آنچه که باعث شگفتی آدمی میشود، رانه ای و تلنگری و انگیزه ای برای «پرسیدن و کنکاویدن» نمیشود؟. چرا هیچکس درهای منزلش را حاضر نیست بر روی دیگران بگشاید، ولی توقع دارد که دیگران درهای منزلشان را چهار تاق بگذارند؟. چرا آنچه در رفتار و گفتار و کردار دیگران، کوبیده و مذموم و نکوهیده و تمسخر و تحقیر میشود در چارچوب رفتاری و گفتاری و کرداری خودمان مصداق ندارد و دائم تکذیب میشود؟. چرا واژگان محبوب و مفاهیم دلربا و ایده آلها و آرزوها و آرمانهای بشری در زبان و قلم هر کسی پیوسته تکرار و تاکید میشوند، ولی هیچکس حاضر نیست برای پدیدار شدن و تامین و تضمین اجرایی آنها به سهم خودش، کوچکترین گامی بردارد؟.
چرا معتقدان و وابستگان و اعضاء و هواخواهان و پشتیبانان هر گرایشی/تشکیلاتی/حزبی/گروهی/سازمانی/فرقه ای/مذهبی/دین کتابی/ایدئولوژیی و امثالهم اعتقاد راسخ دارند که بهترین و تنها شاهکلید راه حل مسائل و فلاکتهای کشورداری و مناسبات مردم میهن هستند؟. چرا هیچکس به مخیله اش خطور نمیکند که فقط تکه ای از «پازل باهمستان» است و به تنهایی هیچکس است؟. چرا طیف گوناگون مدّعیان از نزدیک شدن به همدیگر، وحشت دارند و میگریزند؟. چه چیزهایی در تاریکی رفتارها و گفتارها و مواضع اینهمه مدّعیان شاخ و شونه کش گسترده است که همچون طنابهای نامرئی به دست و پایشان بسته شده اند و اراده ای مصمّم و گشوده فکری ستودنی برای پیوستن به همدیگر ندارند؟. چرا آنانی که «خیرخواهی برای ملّت و آبادانی میهن» را همواره تاکید و تکرار و روضه خوانی میکنند، هیچگونه «ایده و کانسپ و برنامه حدّاقلی با چشم اندازهای وسیع و امکانپذیر» ندارند؟.
چرا ما ایرانیان هنوز نمیتوانیم معنای «در کنار همدیگر زیستن و با هم بودن» را بفهمیم؟. چرا هر گرایشی تصوّر میکند که «خاتم الانبیاء» است و دوران رسالتهای بشری برای همیشه مختوم شده اند؟. در پس ادّعای «خاتم الانبیائی گرایشها و سازمانها و احزاب و فرقه ها و مذاهب و ادیان کتابی و ایدئولوژیهای قرن بیستمی»، چه سوائق و غرایز و نیّتها و مقاصد و اهدافی خفته اند که مدّعیان حاضر نیستند لام تا کام در باره آنها سخنی بگویند؟. چگونه میتوان اینهمه ذلالتها و فلاکتها و تجاوزها و خانه خرابیها و دربدریها و کشتارها و خونریزیها و شکنجه ها و غارتها و حقارتها و مصادره اموال و دار و ندار را و در یک کلام، «خسارتهای مادّی و معنوی و انسانی» را تاب آورد و هنری و استعدادی و خردلی دلاوری برای فریاد زدن و بر پا ایستادن و قیام برای صیانت «ارجمندی» خود و دیگران نداشت؟. چرا ما نزدیک به یک قرن است که همچون شتر عصّارخانه به گرداگرد حماقتها و بلاهتهای خودخواسته و عقده ها و خصومتها و رقابتها و مطلق حقّ به جانبیهای خودمان چرخان و چرخانیم؟. چرا؟.
بیایید بس کنیم اینهمه نقش بازی کردنها را. بیایید تمام کنیم اینهمه دروغ و خُدعه و ریاکاری و تظاهر کردنها را. بیایید خط بطلان بکشیم بر اینهمه منم منمها کردنها و تک بُعدیها و خصومتها و دلخوریها و نفرتها. بیایید یک بار هم که شده باشد، خودمان را عریان در آیینه تاریخ و فرهنگ جامعه ایرانیان برانداز کنیم. بیایید شهامت یک بار «پهلوان میدان شدن» را به تن خویش بیازماییم و ببینیم که به راستی، چند مَردِ حلّاجیم؟.
و امّا بعد. اندیشیدن در باره خاستگاههای تاریخ و فرهنگ ایرانیان و خمیرمایه های حاصل از تجربیات نیاکان باید بتواند معاصرین را به گونه ای تخمیر کند که از پس معضلات و مسائل دوران بر آیند. مطالعه در باره تاریخ و فرهنگ مردم میهن نباید فقط به معنای کسب خشک و خالی «اطّلاعات» باشد؛ بلکه باید بیش از هر چیزی به حیث «چشمه جویی» و «معدن کاوی» و «گنج یابی» به شمار آید از بهر یافتن شالوده هایی برای برپایی باهمستانی که در خور انسان معاصر ایرانی باشد بدانسان که هست؛ نه بدانسان که برچسب زده میشود. اسطوره ها و بُنداده های ملّت ایران از کهنترین اعصار تا امروز دوام آورده اند؛ نه به این دلیل که در باره آنها، حکایتها و داستانها و قصّه ها نوشته و گفته اند؛ بلکه به این دلیل کلیدی و اساسی که «تخمه ها و بذرهای بار آور تجربیات نیاکان» در بطن آنها نهفته اند و «نامیرا» هستند و برای هر دورانی از نسلهای مردم میهن میتوانند کارساز و راهگشا باشند به شرطی که هنر اندیشیدن فلسفی در باره مغزه تجربی نهفته در تصاویر اسطوره ای به برنامه فکری و قلمی و گفتاری نخبگان جامعه تبدیل شود؛ در غیر این صورت، «تخمه ها و بذرهای تجربیات نیاکان» همچنان در حافظه انبارگونه جمعی میمانند و هیچ خاصیّت و بهره ای برای نسلها نخواهند داشت. اساطیر حتّا اگر در چهره های دیگر پدیدار و جلوه گر شوند، هرگز از بین نخواهند رفت و به این دلیل «نامیرا و پایدارند»؛ زیرا بنیان آنها از وجود «انسان»، ریشه گرفته و به تار و پود انسان، آمیخته اند. اساطیر، زمانی میمیرند که انسانها از کره زمین برای همیشه محو و نابود شوند. تا زمانی که انسان بر روی کره خاکی میزید، اساطیر کهن نیز دوام می آورند و اسطوره های نو به نو زاییده میشوند.
داستان «سی مُرغ و سیمُرغ»، یکی از ژرف اندیشیده ترین حکایتهائیست که در بستر تجربیات ایرانیان در باره «کثرت رنگارنگ و همبستگی و پیوستن مسئولانه به یکدیگر» در ادبیات کلاسیک فارسی به یادگار مانده است. کثرت همواره از پیامدهای تجربیات متفاوت از پدیده های واحد است. هر پدیده ای/ابژه ای/شیئی/رویدادی/حادثه ای و غیره و ذالک به دلیل معمّایی بودنش به اقسام مختلف میتواند انسانها را بیانگیزاند. در نتیجه، کثرتی زاییده میشود که بخشی از تجربه بیواسطه انسان را نسبت به پدیده ها انعکاس میدهد. بنابر این، کثرت را نباید به حیث، پدیده ای شوم و منفور در نظر گرفت؛ بلکه به حیث دامنه ای از تجربیات بشری که دیگر گونه اند؛ ولی حکایت از چیزهایی میکنند که جامعیّت ثابت ندارند و پیوسته در چهره های دیگر پدیدار میشوند و به انگیزاندنهای دیگرسان می انجامند.
«سی مُرغ» از لحاظ ریاضی و شمارشی مطرح نیست؛ بلکه حکایت از کثرت در بی نهایت میکند و «سیمُرغ» در حقیقت، گردآمد و تصویر بسیار زیبا و رنگین کمانی کثرتهائیست که وحدت آنها را همبسته میکند و انعکاس میدهد همچون دانه های انار که در پوسته انار به رغم استقلال و علیحده و تک بودن در کنار یکدیگر همبسته اند. مسئله کشورداری و میهن آرایی، موضوعیست برای اندیشیدن فلسفی در باره «سی مُرغ و سیمُرغ». کثرت گرایشها/تشکیلات/فرقه ها/مذاهب/ادیان کتابی/ایدئولوژیها/نظریّه های آکادمیکی و امثالهم به معنای «سی مُرغی» محسوب میشوند که برای رتق و فتق کردن مسائل کشورداری و میهن آرایی در «مجلس رایزنی» به گرد همدیگر می آیند تا در باره «تجربیات خودشان» مشاوره و گفتگو های انتقادی کنند و از دل دیدگاههای انتقادی و تجربیات همدیگر به کسب نتیجه ای مشترک و ثمربخش برای گلاویز شدن با مشکلات باهمزیستی در جامعه دست یابند و همّت کنند. تا زمانی که «مجلس کثرتها»، واقعیّت ملموس و اجرایی و بهره آور دارد، «فرمانروایی همبسته در تصویر سیمُرغ [= کثرت در وحدت]»، تبلور با شکوه خودش را حفظ می کند. فقط از زمانی که «کثرت گوناگونی مجلس رایزنی» که واتاب دهنده تنوّع جامعه باهمستان باید باشند، به تک گرایی چنگالها و بند و طنابها و غُل و زنجیرها و شمشیرها و زرّادخانه های گروهی/فرقه ای/دین کتابی/ایدئولوژیی و امثالهم تبدیل میشود، آنگاه است که «کثرت» از بین میرود و تصویر «فرمانروایی سیمرُغ» که همان «حاکمیّت مردم ایران در جامعیّت وجودی» هستند، ناپدید میشود.
پرسش من اکنون از تمام مدّعیان گرایشهای مختلف این است که چرا تا امروز نتوانسته اند «معنا و پیام سی مُرغ و سیمُرغ» را در تاریخ و فرهنگ مردم خود بفهمند و دریابند تا بخواهند و بکوشند که در سمت و سوی واقعیّت پذیری ایجاد و دوام و تضمین «مجلس کثرتها»، تلاشهای خجسته و همکاریها و همعزمیها و همبستگیهای کارساز کنند؟. چرا؟. آیا ظن قوی این نیست که هر گرایشی تمام سوخت و ساز فعالیّتهای خودش را بر این پایه ریخته است که با پس راندن و سرکوب و بی اعتبار کردن و لت و کوب و جنایت و تبهکاری در حقّ دیگران، خودش فقط به «حکومت مطلق و یکدست همچون ولایت مطلقه فقاهتی» تبدیل شود؟. اگر نه!؟، علّت گریز و نفرت گرایشها از همدیگر و علیه یکدیگر بودن آنها در چیست؟.
1- تشنه مُردن بر لب چشمه زار آبهای گوارا
مُردن، روی دیگر سکّه زیستن است. ولی چگونه مُردن است که درد واقعه را غم انگیز میکند یا پذیرفتنی. سخت است که انسانی در کنار و لب چشمه جوشان آبهای گوارا لمیده باشد؛ ولی تشنه لب جان سپارد. چگونه میتوان این واقعه تلخ را گوارید و تفسیر کرد؟. چگونه میتوان به خویشتن قبولاند که انسانی از تشنگی در حال هلاک شدن بود و برغم اینکه در یک قدمی اش چشمه های آب گوارا وجود داشتند، جان باخت و مُرد؟. چه احتمالاتی میتوانند واقعه دردناک را سبب سازی کنند، اگر نخواهم بگویم توجیه کنند؟.
سالهای سال است که جامعه ایرانیان در کنار چشمه زارهای سرشار از آبهای گوارا برای امکانهای باهمزیستی و طبیعت مملوّ از گنجهای گرانبها و بستری لطیف از تار و پود فرهنگی خجسته و فرش تاریخی گرانبها میزییند؛ امّا و هر روز، حسرت به دل، تشنه لب، یکایک میمیرند و ناپدید میشوند. غم انگیز بودن تراژدی مرگهای تشنه لبی ایرانیان در تحت سیطره حکومت الهی آخوندها، غمنامه ایست هولناکتر از تراژدیهای «رستم و سهراب»، «بیژن و منیژه»، «رستم و اسفندیار»، «ضحّاک و جمشید» و تراژدیهای دیگر.
در باره آنانی که برغم اینهمه ثروتهای افسانه ای نزدیک به نیم قرن است در تحت سیطره حکومت فقاهتی، روز و شب، تشنه لب میمیرند و دم بر نمی آورند، چه باید گفت و نوشت که توجیه نباشد؛ بلکه «سبب جویی و علّتیابی عمیق».
2- نه آنیم و نه اینیم، همه ما همینیم.
هیچکس آن کسی نمیشود که دیگری میخواهد. هیچکس نیز همین کسی نمیخواهد باشد که هست. هر کسی میخواهد نه این باشد و نه آن باشد؛ بلکه چیز دیگری باشد که نه آن است و نه این است. هر کسی آرزو میکند، چیزی دیگر بشود؛ ولی همچنان همانی که هست بماند!. امّا هیچکس نیز از خودش نمیپرسد که چگونه میتوان چیز دیگری شد، ولی همچنان همانی ماند که هست؟. وقتی که ما نمیدانیم و تلاش نیز نمیکنیم که در باره «خودمان و حال و فضای روح و روانمان» به شخصه بیندیشیم و به حاصلی ستودنی و بار آور دست یابیم، در نتیجه برایمان دشوار است که بتوانیم تمییز و تشخیص دهیم چه چیزی نمی خواهیم باشیم و چه چیزی آرزو میکنیم که باشیم. مستاصل بودن مابین نه آنم و نه اینم باعث شده است که هیچکس نتواند در زندگی فردی و جمعی، سمتگیری ارزشمند کند. همه ما وامانده و سرگردانیم. شاید به همین دلیل است که ما ایرانیان، «نه آنیم و نه اینیم؛ بلکه همه ما همینیم» که هر روز شاهد همدیگریم. شاید!.
3- سوق دادن به سوی انتحار گاماس گاماس
زمامداران حکومت فقاهتی به دلیل اینکه خاصم جان و زندگی هستند در پروسه ای یکباره به قتل عام مردم ایران توانمند نیستند؛ زیرا از قِبَلِ مردم ایران به استحکام قلعه اعتقاداتی و حکومتگری خودشان منوط و ملزومند. زمامداران و متصدّیان حکومت فقاهتی آموخته اند که مردم را «گاماس گاماس» تا سرحدهای انتحار سوق دهند. کُشتن و خونریزی در چارچوب حکومت فقاهتی، قطره قطره اتّفاق می افتد. آنها زندگی را به قدری سخت و مسئله ساز میکنند که اگر هر انسانی، عاشق و دلباخته زندگی نیز باشد با اختیار و رغبت درونی به پایان دادن زندگی نکبت بار و قطره چکانی خودش در تحت سیطره «جنّت الهی به همّت ولایت فقاهتی» مجبور شود. حکومت الهی، سیستم زجرکُشی انسان و نابودی زندگی با «توفیقات الهی» است. به همین دلیل خلع سردمداران و سهامداران و ذینفعان حکومت فقاهتی و نشاندن آنها در پشت میز دادرسیهای حقوقی، حقّانیّت بی چون و چرا دارد. حکومت فقاهتی، رسالتش فقط یک چیز است و بس: «نابود کردن جان و زندگی».
4- کنشگران ایرانی بر پله کانهای باژگونه
کنشگری در هر عرصه ای که باشد؛ بویژه دامنه سیاست و مسائل میهنی به شعار دادن و قیافه گرفتن و رجزخوانی نیست؛ بلکه به هنر «بالا و پایین رفتن از پله کان باژگونه» است. اینکه چگونه میتوان از پله کانی که باژگونه است، بالا و پایین رفت، به این بازبسته است که کنشگر مدّعو تا چه اندازه ای از «هندسه سیاست» سر در میآورد و ذکاوت و آگاهی عمیق انتقادی و هوشیاری تیزبینانه و درایت رفتاری و گفتاری و کرداری داشته باشد. مُعضل سیاست در جامعه ایرانیان تا کنون با بُن بستهای فاجعه بار روبرو بوده است؛ زیرا مدّعیان کنشگری – مهم نیست چه اعتقاداتی و گرایشهایی داشته باشند – تا امروز نتوانسته اند نه تنها از «هندسه سیاست» سر در آورند؛ بلکه هنر بالا و پایین رفتن را از پله کان باژگونه رویدادها و حوادث و فراز و نشیبهای میهنی و منطقه ای و جهانی نمیدانند. به همین دلیل نیز گرداب فلاکتبار وضعیّت کشورداری و مشکلات مردم در میهن درب و داغان شده همچنان دوام سرگیجه آور خواهد داشت.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.در جلسه افغانی ها.
سئوال اینست که نظر ادیان ابراهیمی، یا نظر ادیان باستانی و هندی، در باره ریشه فرهنگ و آغاز انسان ابن بشر چه توضیحی دارند؟
در لینک زیر یک کارشناس امور مادی و معنوی دلایلی را مطرح میکند :
https://www.youtube.com/watch?v=tOWCg8u12fM
مومنت مومنت
.. شاید یک جورهایی... بشود گفت خدمات خاندان پهلوی بزرگترین افتخارات ملت ایران در تاریخ معاصر ایران است..
کاری به این نداریم که رضا شاه و شاهنشاه آریامهر چگونه.. آمدند ... ساختند و آباد کردند و رفتند آنها جزآبادانی... چیزی به جا نگذاشتند...!