تحولات سیاسی ایران در دهههای گذشته، بهویژه از سال ۱۳۸۸ به بعد، گواهی است بر زایش تدریجی آگاهی جمعی و شکلگیری وجدان تاریخی تازهای در میان مردم. جنبش سبز نقطه عطفی در این روند بود؛ جنبشی که از دل شکافی در درون ساختار جمهوری اسلامی پدید آمد، اما خیلی زود فراتر از موسوی و کروبی رفت و به فریاد مشترک میلیونها نفر برای کرامت، حق رأی، و آزادی بیان بدل شد.
در آن زمان، چهرههایی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی، گرچه با پیشینهای در درون نظام جمهوری اسلامی شناخته میشدند، با ایستادگی در برابر سرکوب، به نمایندگان نمادین یک جنبش مردمی تبدیل شدند. داریوش همایون، از نظریهپردازان جریان مشروطهخواهی، ضمن انتقاد از گذشته سیاسی موسوی، با دقتی روشنفکرانه تأکید میکرد که آنچه موسوی امروز در حال تجربه آن است، نشانگر تغییری در افقهای فکری و سیاسی جمهوری اسلامی است و میتواند به نفع جامعه مدنی تمام شود.
او با تأملی ژرف گفت که اگرچه سابقه موسوی در دهه شصت محل نقد است، اما «نقشی که او در زایش جامعه مدنی پس از جنبش مشروطه ایفا کرد، کمسابقه است» — جملهای که بعدها به این تعبیر رایج بدل شد که موسوی «بزرگترین خدمت را به جامعه مدنی ایران پس از مشروطه» کرده است. هرچند این جمله بهصورت مستقیم از زبان همایون ثبت نشده، اما درونمایه آن با تحلیلهای او از جنبش سبز و تحولات آن همخوانی دارد.
در سوی دیگر، شاهزاده رضا پهلوی نیز در آن دوره با ابراز حمایت از خواست مردم برای آزادی و دموکراسی، موضعی همدلانه گرفت، اما همواره از اصلاحپذیری جمهوری اسلامی ابراز تردید میکرد و بر لزوم گذار بنیادین تأکید داشت. با اینحال، داریوش همایون – که خود از حامیان نظام مشروطه پادشاهی بود – بهدرستی هشدار داد که هیچ جامعه آزادیخواهی نمیتواند آینده خود را صرفاً بر مبنای اتکا به یک فرد بنا کند، هر که باشد. او با صراحت گفت: «ما نیاز به ساختار داریم، نه فقط شخصیت.»
اکنون، بیش از یک دهه از آن روزها گذشته، و امروز موسویِ محصور نیز با انتشار بیانیههایی شجاعانه، از جمله در اسفند ۱۴۰۱، عملاً از اصلاحات درونساختاری عبور کرده و خواهان تدوین نظمی نو بر پایهی رأی آزاد مردم، حقوق بشر، و تفکیک نهاد دین و دولت شده است. این تحول، شاهدی است بر توانایی انسان برای بازاندیشی، خودانتقادی و گذار فکری.
در میان این چشمانداز متکثر، مهمترین اصل برای موفقیت هر جنبش آزادیخواهانه، حفظ و تقویت پلورالیسم دموکراتیک است. ما نه با یک رهبر واحد و نجاتبخش، بلکه با مجموعهای از نیروها، جریانها و چهرههای متفاوت مواجهایم که همگی سهمی در شکلگیری آینده دارند. خواست مشترک برای آزادی، عدالت و دموکراسی، ما را فرا میخواند که به جای رقابت فردمحور، به سمت شکلگیری شورای رهبری یا هیئتهای هماهنگی متکثر حرکت کنیم؛ ساختارهایی که توانایی نمایندگی افکار عمومی را نه در انحصار یک جریان، بلکه در گشودگی به روی همه طیفهای تحولخواه حفظ میکنند.
رهبری جمعی، در چنین بستری، نه نشانهی ضعف بلکه بیانگر بلوغ سیاسی یک ملت است. همانگونه که تجربه آفریقای جنوبی، لهستان یا چکسلواکی نشان داد، گذار دموکراتیک پایدار تنها زمانی امکانپذیر است که به جای فرد محوری، نهادسازی، گفتگو، و اجماعسازی در دستور کار قرار گیرد.
امروز بیش از همیشه، به بازخوانی تجربههای خود نیاز داریم؛ نه برای بازتولید شکافها، بلکه برای ساختن آیندهای که در آن صدای هر ایرانی شنیده شود، و هیچکس به نام “نجات ملت” کنار زده نشود. رهایی، پروژهای جمعی است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
فقدان بینش تاریخی
دروود بر شخص ناشناس.
انتقادهای من به رفتارها و گفتارها و کردارهای آنانی که خود را «چپ» میشمارند، از سر خصومت و نفرت و بیزاری و امثالهم نیست؛ بلکه بیش از هر چیزی از سر مسئولیّت و علاقه های شخصی من به تاریخ جنبشهای مختلف در تاریخ ایران است. یکی از معضلاتی که هیچکس تا امروز اشاره ای ولو گذرا به آن نکرده است، این است که «فرهنگ ایران» از دوران ساسانیان تا امروز در تحت سیطره آخوندها، مدام در تنش و درگیری و گلاویزی با «تاریخ ایران» بوده است. در این خصوص، هیچکس تا کنون، تحقیق دندانگیری نکرده است.
بحث در باره «چپ» را که کلّا از لحاظ نظری و اعتقاداتی، هیچ سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ ایران ندارد، باید در مقالاتی جداگانه مطرح و سنجشگری کرد. یکی از کلیدی ترین اشکالهای اساسی که من به «چپها» میگیرم، و آنها را بیسواد میدانم – نه در معنای خواندن و نوشتن و تحصیلاتی؛ بلکه در معنای نداشتن بینش تاریخی است -. در این خلاصه میشود که اساسا علت العل ناکامی و شکستهای مداوم آنها در تمام عرصه های اجتماعی و سیاسی ایران، «فقدان بینش تاریخی» است. مثلا «زنده یاد تقی ارانی»، بعد از بازگشت از برلین میتوانست در یکی از وزراتخانه های ایران، پست و مقامی را داشته باشد و در حین اینکه اعتقادات خودش را داشت، میتوانست به ایفا کردن نقش کلیدی در سمت و سوی تحوّلات اجتماعی و کشوری سهیم شود تا زمینه های بحث و گسترش اعتقاداتش را به دست آورد؛ آنهم بدون آنکه در تقابل با «فرهنگ ایرانیان» باشد؛ طوری که با آگاهی و دوراندیشی و خردمندانه رفتار کردن بر سیر تاریخی دگرگشتهای ایرانیان در دوران «رضا شاه» همپایی موثّر کند. وی اصلا ملزم و مجبور و متعهد نیز نبود که عقایدش را رها کند؛ ولی میتوانست و بایست تمیز و تشخیص میداد که - حتّا اگر از لحاظ و نگاه تئوریک، خلاف اعتقاداتش بود- ، «دوران تاریخی» یعنی چه و چگونه میتوان در زیر و بم دوران تاریخی، نقشی را ایفا کرد که در خور دوران و آینده ساز میهن باشد. معضلی که نه تنها زنده یاد «ارانی» در اجرایش ناکام ماند و بی خبر از همه چیز؛ بلکه وارثین او و به دنبالش سازمانهای چپ نیز به همان خبط و خطا و گردابی درغلتیدند که زنده یاد «ارانی و وارثینش» گرفتارش شده بودند؛ یعنی «نداشتن بینش تاریخی». هنوز که هنوز است باقیماندگان چپ ایرانی نمیدانند که «بینش تاریخی» یعنی چه و چگونه میتوان «همگام هنگام» شد؟ بدون آنکه با دیگران و رقیبان خودشان همعقیده شوند یا عقاید خود را ترک کنند. واقعا نمیدانند.
پتانسیلی که چپ ایرانی داشت و بر باد داد آن را، اگر از بُنمایه های فرهنگ ایرانی [= گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی]، ریشه گرفته بود و در پراکتیک اجتماعی از طرف آنها اجرا میشد، صد در صد، مسیر «تاریخ ایران در دوران رضا شاه و محمّد رضا شاه»، تا امروز، حدّاقل نیم قرن تمام، پیشاهنگتر و پیشرفته تر از تمام کشورهای پیشرفته و مدرن جهان گام برمیداشت در هر عرصه ای که تصوّرش را بکنید. و آخوندها نیز، هیچوقت بقایی پیدا نمیکردند و بی سر و صدا و بدون هیچ خونریزی و درگیری محو میشدند؛ چه رسد به اینکه بخواهند به حکومت نیز برسند. اگر بینش تاریخی میداشتند، بی شک، فراکسیون چپ در تاریخ ایران به یکی از پر صلابترین و تاثیر گذارترین فراکسیونهای کشورداری تبدیل میشد. این حرف و شعار نیست که من میزنم، این دقیقا محصول سالهای سال اندیشیدن و تحقیق کردن در باره زیر و بم تاریخ یکصد سال اخیر ایران است.
مُعضل چپ ایرانی، معضل «فرهنگی و تاریخی» است که همچنان لاینحل مانده و مستاصل. البته صحبت در باره این موضوع، زیاد میشه کرد. ولی مواضع شخصی من از لحاظ انتقادی در برابر «چپ» بر این اصل است که «ذهنیّت آنها»، هیچ سنخیّتی با فرهنگ و تاریخ ایران ندارد؛ ولی سفت و سخت تقلّاها میکنند که در سرنوشت ایران و مردمش، دخیل باشند. سرگذشت تراژیک چپ ایرانی که تا قبل از فاجعه 1357 محبوب و با نفوذ و موثّر بودند و بعد از فاجعه 1357، کلا منفور، سرگذشتیست عبرت انگیز. هم برای نسلهای امروزی. هم برای بقایای چپ. و تا زمانی که «گرایشهای چپ» با بُنمایه های فرهنگ ایرانی، پیوند مایه ای و کلیدی و انگیزشی پیدا نکنند، هیچ شانس و بختی در ایران نخواهند نداشت. آنها باید یاد بگیرند که «ایده آلهای چپ» را نه از بیرون مرزهای میهن؛ بلکه از دل زهدان فرهنگ ایرانیان بزایانند و در عمل بزییند. کاری که تا امروز، میلیمتری برای اجرایش، گام بر نداشته اند. تا زمانی که آنها با «تاریخ و فرهنگ ایران» در هر بعدی که تصوّر پذیر تاشد، تنش و کشمکش عقیدتی/ایدئولوژیکی دارند، حکایتشان همان است که سعدی سروده است: «یکی بر سر شاخ و بُن می بُرید».
ضعف دیگر چپ ایرانی در این است که هیچ «شخصیّت و رجُل سیاسی» ندارند . یعنی شخصیّتهایی که صنار سی شاهی اعتبار عام داشته باشند و مرد میدان همآوردی باشند و از رقیبان سیاسی خود، وحشت و رم نکنند؛ بلکه با گشوده فکری از رقیبان خود استقبال کنند و وارد میدان همآوردی شوند. چنین استعدادی را تا امروز ثابت کرده اند که اصلا ندارند متاسفانه. تنها کاری که از دستشان بر می آید و در اجرایش سخت متّحد نیز هستند، در این است که تا میتوانند رقیبان خود را از کامیاب بودن و محبوب شدن پیشگیری کنند حتّا اگر شده است با کارهای نوع «دائی جان ناپلئونی در دعوایی که با شوهر خواهرش داشت [برای کوبیدن شوهر خواهرش، آخوند روضه خوان و دسته سینه زنی آورد منزلش]».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مومنت مومنت
درس های شازده اسدالله میرزا دوم ... درس سوم
... تا همین امروز اگر از یک کنشگر انقلاب اسلامی مثل ملیحه مهدی مریم و فرخ نگهدار بپرسید چرا آنچنان عاشقانه به آغوش خمینی خزیدید و بر نعلینش بوسه زدید و خواهان مجهز شده سپاه پاسداران به سلح سنگین شدید پاسخ میدهد سانسور و خفقان ساواک اجازه نداد ما خمینی را درست بشناسیم.
ولی بخش بسیار بزرگی از همان کنشگران چه آنها که بیانیه را امضاء کردهاند و چه آنها که با میرحسین موسوی همدلند ولی از ترسشان امضاء نکردهاند شاهدان عینی کشتار ۶۷ بودهاند، آنان نخستوزیر منتخب امام تفخیذی را به خوبی میشناسند و میدانند ما با چه جنایتکار بزرگی روبرو هستیم ولی باز هم در آغوش او میخزند و بر دستان آلوده به خونش بوسه میزنند.
میدان نبرد در ایران از مشروطه تا به امروز میدان نبرد میان مشروطه و مشروعه بوده است. میرحسین موسوی همچنان نماد حکومت مشروعه است!
درود اقای حیدریان شاید یکی…
درود اقای حیدریان
شاید یکی از دلایلی که چپ ایرانی خارج از کشور به این شدت به باورهای خود چسبیده است این باشد که علاه بر بیسوادی تئوریک٬ از نظر معاش وگذران در یک رفاه و شرایط قابل قبول در کشورهای دیگر زندگی میکند و تنها مسئله انها ثابت کردن درستی نظراتشان است. همیشه این سوال در ذهن من بوده که اگر این افراد به همراه خانواده خود مانند دیگر هموطنان ما درایران زندگی می کردند ایا رضا شاه را فریاد میکردند ویا هنوز باورهای ذهنی برایشان اهمیت بیشتری داشت.
وحشت از خویشتن و گریختن از دیگران
دروود بر آقای اورجی
این صحبتهایی که میکنم، جنبه نصیحت و توبیخ و تذّکر ندارند؛ بلکه به منظور عمیقتر شدن در زمینه شناخت مُعضلات عاجل و تلاش برای کارگشاییهای ثمربخش است. حرفهایی که شما میزنید، اصلا تازگی ندارند؛ بلکه نیم قرنه از زبان انواع و اقسام افراد و شخصیّتها و رجال و گروهها و سازمانها و حزبها و تشکیلات رنگارنگ با دلبستگیها و ذهنیّتهای خاصّ خودشان بر زبان و قلم گفته و نوشته و در اختیار دیگران گذاشته شده اند و همچنان ا طریق شبکه های مختلف اجتماعی و اینترنتی تکرار میشوند هر روز. نتیجه امّا تا امروز، هیچ اندر هیچ بوده است و کارگزاران حکومت فقاهتی همچنان چهار نعله به سوی فعّال کردن و کاربست گیوتین الهی به همراه عربده های هل من یزیدی مشغولند و به ریش همه، آشکارا و در خفا میخندند.
من به چیزی به نام «انسان خوب، انسان بد»، اصلا اعتقادی ندارم؛ بلکه همواره بر این اندیشه بوده و هنوزم هستم که انسان، «پدیده ای متغیّر» است که در موقعیّتهای متفاوت و زمانها و امکانهای دم دست و پُست و مقامهای انتصابی یا انتخابی، رفتارها و گفتارها و کردارهای گوناگونی از خودش بروز میدهد. به همین دلیل نباید در باره انسان، با تکیه به نخستین کنشها و واکنشهایش، قضاوت ابدی -ازلی کرد؛ بلکه باید زندگی انسان را در انتهای دقایق حیاتش که رخت بر میبندد، قضاوت بی حُبّ و غرض کرد. ولی تا زمانی که زنده است و نفس میکشد و مصدر رفتارها و گفتارها و کردارهاست، فقط میتوان در باره چند و چون کنشها و واکنشهایش، انتقاد مایه دار؛ نه مُغرضانه ابراز کرد.
بحث این نیست که چه کسانی، چه دعوتنامه ها و فراخوانهایی را ابلاغ میکنند، بحث این است که هیچکس شهامت ندارد در کنار دیگری بایستد. مشکل کلیدی اینه آقای اروجی گرامی. فرض کنید برای باهمآیی و اقدام اساسی، شخصی به نام «شاهزاده رضا پهلوی»، فراخوانی را منتشر کند، هیچکس از اینهمه کسانی که ادّعای وطندوستی و مردمدوستی میکنند، جرات ندارند، در کنار شاهزاده بایستند و با او در باره چند و چون برنامه مشترک، رایزنی و باهماندیشی و همعزمی و همپایی کنند. در باره علّتها میتوان قرنهای قرنهای مشاجره و بگو مگو و شمشیرکشیهای قلمی و لفظی و حتّا پاش بیفته، لت و کوبهای خونین کرد. امّا حقیقت این است که هیچکس از اینهمه مدّعیان، حاضر نیستند در کنار دیگری بایستند. هر کسی دنبال همعقیدگان خودش است به منظور اکثریّت شدن برای خیزش از بهر کسب قدرت و اقتدار و حکومت مطلق. شعارهای خوشگل نیز در باره رجزخوانی برای ایده آلها - قربونش برم همواره دم دست هستند -؛ زیرا ایده آلهای بشری، هیچوقت از رنگ و آب و تاب نمی افتند و روز به روز، خوشگلتر و تیتیش مامانی تر نیز میشوند. از میان گرایشهای ایدئولوژیکی جامعه ایران که خودشان را این روزها «چپ» می نامند، نمیتوانید یک نفر را پیدا کنید که جرات کند در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستد. یک نفر از شیفتگان «محمّد مصدّق» را نمیتوانید پیدا کنید که در کنار شاهزاده بایستد. همینطور یک نفر از میان مدّعیان لیبرال بودن را و الی آخر.
اگر حتّا فرض کنیم که جبریّت رویدادها باعث شوند تا گرایشهای مختلف، بالاخره نمایندگان خودشان را معرفی کنند برای گردهمایی از بهر مشاوره و برنامه ریزی واحد، مطمئن باشید که بعد از جلسه اول، هر کسی راه خودش را خواهد رفت و توجیهات خاصّ خودش را خواهد داشت. علّتش نیز کاملا واضح است. هیچکس به آنچه که ادّعا میکند، اصلا و ابدا اعتقادی ندارد نه از لحاظ فکری، نه از لحاظ قلبی؛ زیرا اگر کسانی به چیزی اعتقاد فکری و قلبی داشته باشند، برای آزمودن صحت اعتقادات خود و واقعیّت پذیر کردن آنچه تصوّر میکنند، به همآوردی با گرایشهای دیگر میپردازند تا بالاخره انسانها بفهمند و دریابند که فلان گرایش، واقعا حرفهایی میزند که برای مناسبات اجتماعی ارزشمند و کارگشا هستند. مثلا گرایش ایدئولوژیگرایان ایرانی که خود را «چپ» مینامند، از آغاز نطفه ایجادشان تا همین امروز با «تاریخ و فرهنگ» ایران به شدّت خصومت داشته و همچنان دارند. اینقدر آدمهای پرت و بیسوادی هستند که تشخیص نمیدهند «کوروش و داریوش و کمبوجیه به همان اندازه به تاریخ و فرهنگ ایران تعلّق دارند که چنگیز خان و هلاکو خان و نادرشاه و شاه اسماعیل و رضا شاه و محمّد رضا شاه و مصدّق و خمینی و خامنه ای» به تاریخ و فرهنگ مردم ایران تعلّق دارند. تشخیص این مسئله که چه چیزهایی و چه آدمهایی به تاریخ و فرهنگ مردم ایران تعلّق دارند به سواد آکادمیک و داغ زندان رفتنها را بر دل و اندام خود داشتن و آویزون بودن به ایدئولوژی اماله ای محتاج و ملزوم نیست؛ بلکه به ارزنی شعور و فهم و عقل سلیم بشری.
من همچنان تاکید میکنم که انسان را به هیچ وجه من الوجوه در دایره شطرنجی «سیاه و سفید» نمیبینم و هرگز نیز نمیگذارم. همچنان میگویم و تاکید میکنم که انسان «پدیده ای متغیّر» است و حلزون وار یا تیرتخشوار یا نه این و نه آن در پروسه زیر و بمهای زندگی گیتایی در حال تحوّل و فراز و نشیبهای مختلف است از زادروز تا مرگروزش. اگر نگاهی ساده به دور و بر خودتان بیندازید، شاید بتوانید تعدادی اشخاص و افراد و شخصیّتهایی را که به گرایشهای مختلف وابستگی دارند، بتوانید نام ببرید. من امّا به شما بگویم، حتّا اگر چهره های شناخته شده را نیز معرفی کنید، هیچکدامشان شهامت نخواهند داشت که در کنار شاهزاده رضا پهلوی بایستند و گامی را برای مثلا «آزمودن» بردارند. اگر نتیجه ای نداد چندان مهم نیست. حدّاقل نشان داده اند که اهل آزمودن هستند. ولی شما چنین آرزویی را به قبر خواهید برد آقای اروجی گرامی. مشکل جامعه ایرانی در جایی دیگر نهفته است که هیچکس سراغ آن، مایل نیست برود؛ آنهم هیچ چیز دیگری نیست سوای همین «تاریخ و فرهنگی» که ما ایرانیان در جامعیّت متکثّر قومی و زبانی و نژادی با انواع و اقسام اعتقادات مختلف دینی و مذهبی و ایدئولوژیکی در دیگ مذابش پروریده و بالیده شده ایم و همین هستیم که به عین ملاحظه میفرمایید. مسائل و گرهگاههای بغرنجزای جامعه ایرانیان در بیرون از چارچوبهای تاریخی و فرهنگی مردم میهن نیستند؛ بلکه دقیقا در تار و پود رفتاری و گفتاری و کرداری و در یک کلام «اخلاقیّات فردی و جمعی» ما ایرانیان نهفته است.
وقتی که ما نه شخصا، نه گروهی حاضر نیستیم دیگران را به رسمیّت بشناسیم و حدّ و مرزهای خودمان را به دست خودمان تعیین کنیم و حقّ دیگران را احترام بگزاریم و رعایت کنیم، مطمئن باشید که هزاران لایحه و فراخوان و امثالهم نیز نخواهند توانست گرایشها و افراد و مدّعیان را به همدیگر بپیوندانند تا مثلا مصدر اقدامی کلیدی و تاریخی و آینده آفرین بشوند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان