تاریخ نگارش:18/07/2025
از پُرسمانِ فرّ و کلافِ پیچیده قدرت و اقتدار آخوندها
[..... کسی که میخواهد فریب را بفهمد، باید با مُعضل حقیقت آغاز کند – صریح تر بگوییم، با بررسی دقیق مفهوم حقیقت؛ زیرا فریب را فقط در پرتو تعریف حقیقت میتوان معنا کرد و شناخت]
[The Varnished Truth– David A. Nyberg (1952–2006) – University of Chicago Press– Chicago/London - 1993 – P. 38]
در نامه سرشار از نکته های بدیع و طنز آمیزش نوشته است که: « ....... الا یا ایّها الطّلاب ناشی///علیکم بالمتون لا بالحواشی! برای پرهیز از هر گونه کژفهمی باید مفاهیم را تعریف شفّاف و دقیق و کرانمند کرد. تا زمانی که معنای «ملّی» در مباحث سیاسی تعریف نشده است، کاربست آن از طرف هر گرایشی و تشکیلاتی و سازمانی و حزبی و مذهب و مرام و مسلکی به معنای سایه غلیظ و پرده استتاری انداختن بر معنای اصیل کلمه است. سرگذشت تقریبا نیم قرنه حکومت فقاهتی در حرف و عمل، اثبات کرده است که زمامداران حکومت فقاهتی نه تنها خلاف منافع ملّی ایرانیان، بلکه دقیقا در تضاد شدید با مسائل ملّی و ملّت ایران در جامعیّت وجودی بدون هیچ تبعیضی و تفاوتی و برچسبهایی رفتار کرده اند. حکومت فقاهتی، حکومت عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی است و متصدّیان و آمران و ذینفعان و ذینفوذان آن، هر چیزی را از چارچوب مبانی اعتقاداتی خودشان بررسی و تعریف و تفسیر و برآورد و اعتبار میدهند یا به شدّت بی اعتبار میکنند. بنابر این، کاربرد کلمه ملّی در چارچوب حکومتهای ایدئولوژیکی/مذهبی، بار معنائی اش اصلا اصالت ندارد؛ زیرا آلوده به مبانی اعتقاداتی لایه ای/طبقه ای مشخّص و معلوم از جامعه است که زمام قدرت و اقتدار را در تملّک مطلق خودشان در آورده اند و جامعیّت همه مردم را در بر نمیگیرند و تعاریف آنها از هر چیزی که تصوّر پذیر و رایج و شایع باشد فقط از چارچوب مبانی ایدئولوژیکی/اعتقاداتی/مذهبی نشات میگیرد.
من همچنان کما فی السّابق تکرار و تاکید میکنم و صریح حرفم را میزنم. مهم نیست که ندا دهندگان تشکیل مجلس موسّسان چه کسانی هستند و چه سبقه ای و گذشته ای داشته اند یا دارند و چه تعدادی و چه شمار کثیری از مدّعیان کنشگری عرصه سیاست با برنامه ها و انتظارات و شعارهای خاصّ خودشان یا گرایشهای متّحد العقیده یا گوناگون عقیده در فراخوانهای دیگران، مشارکت و از آنها پشتیبانی میکنند؛ بلکه مهم این است که چگونه مدّعیان کنشگری میخواهند برنامه و خواست آرزویی خود را واقعیّت اجرایی بدهند. تا زمانی که مدّعیان – خواه انتخاب شده، خواه با همکاری مشترک و همبسته یکدیگر- در «موضع قدرت کاربستی و اجرایی و تصمیمگیری» قرار نگرفته باشند، خواه ناخواه، هر چقدر برنامه ها و فراخوانهای عالی نیز هر روز تحریر و ابلاغ و منتشر کنند، راه به جایی نخواهند برد؛ زیرا برای تغییر معادله قدرت مطلق به سوی قدرت مشروط و متکثّر باید وزنه ای یا وزنه هایی در سمت دیگر کفه ترازوی قدرت قرار گیرند تا کفه قدرت مطلق به اهرمهای کاربردی حریف/حریفان کفه مقابل پی ببرد و تن به تغییر و اصلاح و تحوّل بدهد. نگاهی ساده به رویدادهای فروپاشی شوروی سابق دقیقا به ما میگوید که «گورباچف [1931 - 2022]»، زمانی توانست تغییر در سیستم مخوف کمونیستی ایجاد کند که در بالاترین موضع قدرت قرار گرفته بود و با اعلام «گلاسنوست و به دنبالش پروسترویکا»، زمینه های تحوّل را در جامعه روسیه ممکن کرد بدون هیچگونه خونریزیها و کشمکشهای فاجعه بار.
من به دلیل پیچیدگی رویدادهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی و فکری و مذهبی و کشورداری مغرب زمینیان به خودم اجازه نمیدهم که در باره چند و چون تفکّرات و ایده های متفکّران و فیلسوفان بیگانه، بدون شکّ و تردید و گمانه زنی و احتمال دهی و تقریب انگاری برداشتهایم، صحبتی کنم. ولی تا جایی که آثار «هانا آرنت [1906 - 1975]» را مطالعه و در باره دیدگاههایش مطالعه کرده ام، متوجّه شده ام که «هانا آرنت» در سنّت افلاطونی نسبت به قدرت و سیاست می اندیشد. مسئله قدرت در تفکّرات افلاطون [428 - 348]، پدیده ای سکولار است، هر چند گاه گداری آن را «فروزه ای خدایی» نیز میشمارد. ولی در کلّ به بُنمایه های متافیزیکی آمیخته است که آخرین سرچشمه های آن به «ایده نیکی» تکیه دارند. گرایش فکری افلاطون که خانواده اش به بخش اشراف و آریستوکرات جامعه یونانی تعلّق داشتند از تجربیات یونانیان انگیخته شده است؛ یعنی زمینه هایی تجربی که در اشعار «هزیود [? - 776]» سروده شده اند و چگونگی روند فلسفی شدن آنها در زبان فلاسفه کلاسیک یونان و تداوم آنها در سیر تفکّرات فلسفه و دانش سیاست مغرب زمینیان، فعلا بحث من نیست. فقط نکته ای که شایان ذکر است، این است که تعریف «هانا آرنت» از «قدرت و دامنه فضای عمومی» به حوزه دانش سیاسی/پولیتولوژی [Politikwissenschaft] کرانمند میشود و بیش از هر چیز به حول و حوش کاربست قدرت میپردازد؛ نه «منشاء و سرچشمه و لژیتیماتسیون قدرت». تفاوتی بسیار ظریف؛ ولی کلیدی وجود دارد مابین اندیشیدن فلسفی در باره «منشاء قدرت» و کاربست قدرت از لحاظ دانش سیاسی. در تفکّر فلسفی، در باره سرچشمه لژیتیماتسیون قدرت، اندیشیده میشود؛ ولی در حوزه دانش سیاسی از نحوه کاربست قدرت است که صحبت و انتقاد میشود. به دلیل اینکه، تجربه یونانیان و به دنبال آن، تجربه اروپاییان از مقوله «قدرت و لژیتیماتسیون» به تجربیات مردم ایران و همچنین «مبانی عقیدتی اسلامیّت»، هیچ ربطی و سنخیّتی ندارند، من فعلا از پرداختن به آن صرف نظر میکنم.
فقط جهت آگاهی و مستدل و عمیق اندیشی و همچنین تلاش برای تدقیق شدن به مُعضل پیچیده «قدرت و لژیتیماتسیون» در جامعه ایرانیان تاکید میکنم که «مسئله قدرت و لژیتیماتسیون در تجربه ایرانیان» به گرداگرد «ایده فرّ» میچرخد. به دلیل تحوّلات اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و دینی که در طول قرنهای قرن در ذهنیّت و روح و روان ایرانی ایجاد شده اند شاهکلید «ایده فرّ» به گستره و لایه «آخوندها و مراجع تقلید و پیشوایان مذهبی» درغلتیده و موجب بدبختیها و فلاکتهای مردم ایران را با سیطره یابی آخوندها و حاکم مطلق شدن آنها رقم زده است. کاست آخوندها، حقانیّت به قدرت را از «ایده ایرانی فرّ» دارند؛ ولی در شیوه اجرایی و کاربست قدرت به «شرایع اسلامیّت» تکیه میکنند. در حقیقت، آخوندها با زیرساخت و شالوده «فرّ» به ساختن چفت و بست قدرت و اقتدار اجرایی حسب اوامر الهی مصدر حکومت شده اند.
«فرّ»، ویژگی گریز پایی دارد و ضامن دوام و پایداری اش به این بازبسته و مشروط و منوط است که دارنده فرّ فقط در سمت و سوی واقعیّت پذیری و اجرای تضمینی و تامینی «پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران» اقدام کند و تا زمانی که به خویشکاریهای خودش کامیاب باشد، «آفرینگویی مردم» را به همراه و پشتیبان خود دارد. ولی از لحظه ای که خلاف پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران، گام بردارد، بلافاصله، «فرّ» از او به سرعت تیرتخش میگریزد و به دامنه تملّک و حقّانیّت بی چون و چرای «مردم ایران» بازمیگردد. با نخستین قطره خونی که از دماغ ایرانیان به آمریّت «خمینی و شرکاء» ریخته شد و دوام آورد تا امروز، بلافاصله «فرّ» از «خمینی» و کاست آخوندها به سرمنشاء آن که خود مردم ایران در جامعیّت وجودی هستند، بازگشت و حاکمیّت همچنان در دست ملّت به حیث منشا لژیتیماتسیون قدرت باقی ماند.
اکنون مُعضل لژیتیماتسیون حکومت آخوندی نزدیک به نیم قرن است که در تنش و تضاد با مردم ایران قرار گرفته است؛ زیرا کاست آخوندها و اعوان و انصار آنها، هیچگونه حقّانیّتی به قدرت و اقتدار ندارند و تنها با تکیه به شرایع و اصول و نصوص اسلامیّت است که میخواهند با کاربست انواع و اقسام ترورها و اجبارها و خونریزیها و شکنجه ها و اعدامها و حقّ خوریها فقط «لژیتیماتسیون قدرت و اقتدار» خود را توجیه و تفسیر و به حقّ جلوه دهند؛ یعنی آرزویی که ناممکن است و هرگز شدنی نیست؛ زیرا با «پرنسیپ و اصل لژیتیماتسیون دهی به قدرت و اقتدار بر شالوده «فرّ و آفرینگویی» از طرف ایرانیان» در تضاد شدید است. تا زمانی که در عرصه سیاسی و اجتماعی، مسئله «فرّ»، امکان گزینش آزاد نداشته باشد تا شخصیّتها و رجال و گرایشهای دارنده فروزه فرّ، موضوع انتخاب مردم برای ایجاد مجلس موسّسان قرار نگیرند، قدرت سیاسی در چنگال آخوندها خواهد ماند؛ حتّا اگر از اریکه ارگانهای اجرایی ساقط و خلع شوند، باز به دلیل آئوتوریته عقیدتی که دارند، میتوانند همچنان به حیث پتانسیلی خطرناک در جامعه، مصدر بسیاری از تنشها و گرفتاریها و درگیریها شوند. در باره چرایی این مسئله، شرحی کوتاه مینویسم:
بحث کردن در باره «قدرت سياسي» از گذشته هاي دور تا همين امروز، يک مسئله «تئولوژيکي» بوده است و همچنان هست. به همين دليل، کسب قدرت سياسي با انديشيدن در باره خدا [طبق برداشت عام و رایج؛ نه در معنا و برداشت تجربه ایرانیان که همان «تخمه خودزا» هست]، پيوند تنگاتنگ دارد. بحث کردن در باره خدا و قدرت، انديشيدن در باره سياست و اقتدار حکومتگران است؛ زيرا «توحيد الهي» از سياست و تماميّتخواهي قدرت، بحث ميکند. در اسلام، مسئله «توحيد» به گرداگرد سه محور اساسي ميچرخد: 1 – علم الهي 2 – مشيّت الهي 3 – قدرت الهي. اين سه مقوله با يکديگر، متّصل و جداناپذير از هم هستند. قدرتورزي مراجع تقليد و فقها از مشيّت الهي نشات ميگيرد و مشيّت الهي نيز بر علم الهي استوار است. در مذاهب نوري هيچگاه خدا به شکل ذهني و مجرّد در نظر گرفته نميشود؛ بلکه هميشه با واسطه اش؛ يعني رسول و امام و خليفه و فقيه و مجتهد و مرجع تقلید و امثالهم، عينيت و اينهماني دارد. چنين عينيتي، اينهماني قدرتورزي و اقتدار مطلق «الّله» را بازتاب ميدهد. در نتیجه، اطاعت کردن و گردن نهادن به اراده رسول و فقيه و مرجع تقليد و امام و مقام معظّم رهبری، اطاعت کردن از «الّله» است و همان ارزش و اعتباري را دارد که انگار خود «الّله» حضور و حاکميّت عيني و ملموس دارد. تساوي اقتدار الهي با حاکميّت فقيه و آخوند و مقام معظّم رهبری، تساوي قدرت الهي با قدرت زميني است. شعار ائمه مسلمان هميشه يک چيز بوده است و آنهم اينکه اول و وسط و آخر ما، «محمد ابن عبدالّله» است؛ زيرا تک، تک آنها طالب تماميّت قدرت بوده اند و هستند.
آنچه که به نظر ما مباحث توحيد الهي و لاطائلات محض جلوه ميکنند، در عمل، بحثيست در باره قدرت و اقتدار سياسي. در تدقيق شدن به محورهاي اساسي حاکميّت الهي ميتوان با مقّاش ژرف انديشي فلسفي و تيزبيني هوشيارانه، مباني و اساس ساختمان قدرت را در نظامهاي دمکراسي نيز استخراج و استنباط کرد. بحث قدرت در دمکراسي نيز حول سه محور ميچرخد: 1- توانائيهاي انسان در کسب معرفت بي واسطه 2- خواست ملّي 3- حاکميّت و اقتدار مردم ( Souveränität ). در توحيد الهي، هر گونه اراده و نيروي کسب شناخت بر شالوده تجربيات فردي و انديشيدن با مغز خود، به شدّت انکار ميشود. به همين سبب، انسان از ديدگاه اسلامی، «ظلوم و جهول» است که صلاحیّت به انتخاب و قدرتورزی ندارد و براي هدايت او بايد رهبر و رسول و فقيه و آخوند بر شالوده علم الهي، حاکميّت پيدا کند. در مباني اعتقاداتي اسلام، مسئله «لاحول ولا قوة الا بالله» بدين معناست که مردم نمي توانند سرچشمه قدرتورزي باشند. به همين دليل، در بحث قدرت در اسلام، ما با دو گرايش رويارو هستيم. 1- يکي بحث خالص و تئوريک قدرت در باره توحيد 2- ديگر اينکه، بحث در باره واسطه و نبوّت. با برقرار کردن معادله تساوي مابين اقتدار الهي و رسول (امام و فقيه و خليفه و آخوند)، بلافاصله سراسر قدرت خالص تئوريک به شخص واسط، انتقال داده ميشود و اقتدار مطلق به يک فرد واگذار ميشود. درست در همين نقطه است که نمي توان به آساني مابين شخص قدرتمند و قدرت، تفاوت سرچشمه قدرت و حامل قدرت را از يکديگر، تمييز و تشخيص داد.
در تئوريهاي سياسي باختر زمينيان ميتوان تفاوت و تمايز مابين شخص دارنده قدرت را با سرچشمه قدرت به راحتي تفکيک و در باره آنها بحث کرد. چنين تمايز و تفکيکي باعث ميشود که ما تماميّت قدرت را زير نظر داشته باشيم و بتوانيم آن را کرانمند کنيم. در حاليکه در اقتدار الهي، بحث سرچشمه قدرت از دارنده قدرت، کاملا جداست. در دامنه توحيد که بحث تئولوژيکي قدرت است، هيچکس نميتواند قدرت را محدود و کرانمند کند؛ زيرا از منطقه ديد و کنترل انسان، بيرون است و نميتوان حتّا آن را مشخص و متعيّن کرد. پيامد چنين کاري آنست که قدرت الهي در اراده اي متغيّر انعکاس داده ميشود؛ نه در قانون اساسي و دامنه اصول و مبانی حقوقی. اقتدار الهي، زاييده مشيّت اوست و مشيّت الهي نيز نامشخص است؛ زيرا علم الهي، انحصاري و از دسترس فهم و نيروي معرفتي انسانها، غايب است. اقتدار الهي در همين حوزه است که مطلق بودن و نامحدود بودن و مقدّس بودنش، مشخص و تثبيت ميشود. پس از اينکه قدرت الهی تثبيت شد و به کرسي نشست، هيچکس محقّ نيست که علیه آن، اعتراض و طغيان کند. آنگاه با يک حرکت ساده در اطاعتخواهي و عبوديّت است که تمام اقتدار الهي به نبي و مظهر الهي و امام و فقيه و مرجع تقليد و آخوند و مقام معظّم رهبری منتقل ميشود.
تئولوژي/الاهیات، يک موضوع تمام عيار سياسي است و تنها پادزهر و حريف او، فلسفيدن متفکّران مستقل اندیش و رادمنش و جوينده و آفريننده است. قدرت و قدرتخواهي، مسئله ايست انساني و مربوط به تک، تک افراد هر اجتماع. هيچکس نميتواند بدون گلاويزي و درگيريهاي خونين، قدرت را از انسانها سلب کند. ولي فقها و آخوندها و مراجع تقليد ميدانند که چگونه ميتوان قدرت را از انسانها با ميل و رغبت و تصديق و تائيد قلبي آنها، گام به گام در بحث «توحيد» به غارت برد و در «حوزه هاي علميه» در باره چند و چونش، تئوريک، قيل و قال کرد و آن را بي سر و صدا به نيروئي ماوراءالطّبيعه انتقال داد و سپس با يک پُل ارتباطي به نام نبوّت/رسالت، آن را يکجا به خود انتقال داد و در رگهاي قدرت پرستي خود تزريق و ابدالدّهر بر مردم حکومت کرد. فقها و مراجع تقليد و آخوندها با بحث کردن در باره «الّله»، حقانيّت به قدرتورزي را از انسانها به غارت مي برند و آنها را فاقد حقوق انساني ميکنند. با به غارت رفتن قدرت انسان است که فقها و آخوندها و تابعین آنها ميتوانند حاکميّت مطلق خود را در ایران، استحکام و دوام دهند.
در خاتمه این شرح کشّاف اضافه کنم که وضعیّت و سرنوشت فعلی سیستم فقاهتی را میتوان اینطور برآورد کرد و احتمال داد: الف) - یا همانطور که گفتم، نیروهایی بیدار و مسئول و دلاور/اشخاصی کاردان و مسئول و فهمیده/شخصیّتهایی/ رجالی/ نمایندگانی دانا و با شعور در موضع قدرت قرار میگیرند و کفه قدرت مطلق فقاهتی را مشروط و زمینه های تحوّل را در جامعه ایرانی بدون هیچگونه خونریزی و کشتار و امثالهم امکانپذیر میکنند ب) - یا اینکه قدرتهای ذینفع جهانی در یک ساخت و پاخت پشت درهای بسته با تقسیم امتیازها و منفعتهای خودشان، حکومت فقاهتی را سرنگون میکنند و سرنوشت ایران و مردمش را بدانسان که میخواهند رقم میزنند پ)- یا اینکه مردم ایران همچون آتشفشان در سراسر میهن، طغیان میکنند و به پا میخیزند و اتّفاقی اساسی می افتد که به دلیل خطرناک بودن قیام ناگهانی مردم، معلوم نیست که از دل آن، چه سرنوشتی برای ایران و ایرانیان رقم خواهد خورد. من امّا شخصا آرزو میکنم که فقط مورد اول تا دیر نشده است، اتّفاق بیفتد؛ قبل از اینکه موارد دیگر دست پیش را بگیرند و ما همگی در دریای افسوس و ندامت و شرمساری و بلاهتهای خودخواسته و حماقتهای رفتاری و کرداری غرق شویم.»
1- حرفهای دروغین و مردم پسند با رفتارهای مزوّرانه و عقده ای
برای خُدعه و فریب دادن مردم میتوان به دلخواه، حرفهای قشنگ قشنگ زد و مردم پسند. امّا در رفتار و کردار همچنان به مزوّریها و رذالتهایی مقیّد و آلوده ماند که در چنگال غرایز و سوائق درونی انسان آمیخته اند. انسانها را فقط میتوان در میدانهای «همآوردی و خویشکاریهایشان» شناخت و به میزان صداقت و صمیمیّت گفتارها و رفتارها و کردارهایشان پی برد. در عرصه ای که حرف زدنهای بسیار و قلمفرسودگیهای بی مغز و مایه، هیچ ما به ازاء رفتاری و کرداری ندارند، سخنهای جذاب و دلربا نیز کاربُردی ندارند؛ ولو مدام در زبان و قلم و امکانهای وسایل ارتباط جمعی انعکاس داده شوند. شیرینی و حلاوت سخنها و شعارها باعث شده اند که اصالت کردارها و رفتارها و همخوانی آنها با یکدیگر در جامعه ایرانی گورانیده شوند و چهره اجتماع را کریه و نفرت آلود کنند. شعار دادنها و سخنهای شیرین گفتن، هیچ رنج و زحمتی ندارند؛ زیرا کارکردی را که توام با مسئولیّت باشند از هیچکس مطالبه نمیکنند. شاید به همین دلیل است که مدّعیان کنشگری در جامعه درونمرزی و برونمرزی ترجیح میدهند که فقط سخنهای شیرین بر زبان و قلم برانند به جای آنکه «پهلوان میدانهای همآوردی» باشند و «خویشکاریهای خود» را به محک بزنند. آنانی که حرفهای دروغین خود را با شیرینیهای عسل گونه برای فریب و خُدعه و تحمیق مردم بر زبان و قلم میرانند، همه بدون استثناء در رفتار و کردار، مزوّرند و ریاکار.
2- مُرغ همسایه، غازه!
ما ایرانیان از روزگارانی که با تمدّنهای باختری آشنا شدیم تا همین امروز، هیچوقت خویشتن را در «آیینه تجربیات فرهنگی و تاریخی خودمان» تماشا نکردیم تا به داشته هایمان پی ببریم؛ بلکه مدام فقط از بالای دیوار مرزها به داخل خانه های همسایه های دور و نزدیک نگریستیم و فریاد زدیم که «مُرغ همسایه، غازه!». برای دیدن خویشتن در آیینه تاریخ و فرهنگ باهمستان باید رادمنش شد و دلاور. باید جرات آن را داشت که به گرداگرد خود نگریست و کشف کرد خویشتن را. ما هزاره هاست که در خانه و کاشانه خویشتن از خود بیگانه شده ایم و رمز و راز بدبختیها و فلاکتهایمان را نمیدانیم.
3- عطش برای محبوبیّت و نفرت از محبوبان
چرا کثیری از انسانها به دنبال محبوبیّت هستند و مشهور شدن؟. چه چیزی در پسزمینه عطش برای شهرت و محبوب شدن نهفته است که انسانها را شیفته و مقهور خودش کرده است؟. آیا شهرت و محبوبیّت، خلاف آنچه که کثیری تصوّر میکنند، میتوانند علّتی برای تاثیر و نفوذ داشتن در ذهنیّت و رفتار دیگران باشند؟. چه چیزی بُنمایه تاثیر گذاشتن و نفوذ به دلهای دیگران را رقم میزند و جاودانه میکند؟. حرف حساب و مستدل و ژرفمایه و استخواندار یا شهرتهای زودگذر و محبوبیّتهای مشروط به تب و تابهای روزگار گردابها و تلاطمها؟. کدامیک؟. چرا آنانی که محبوب و مشهور هستند در انظار کثیری دیگر از انسانها، منفور و نامقبول هستند؟. آیا حسادت و رشک است که نفرت از محبوبان و مشهوران را رقم میزنند یا اینکه نفرتگران در زیرلایه های تاریک گفتارها و رفتارها و کردارهای مشهوران و محبوبان، چیزی را کشف کرده اند که دلباختگان به اشخاص مشهور و معروف از دیدنش ناکام بوده اند؟. کدامیک؟. چرا «نفرت و محبوبیّت»، همواره در هر جایی و مکانی و زمانی، پا به پای همدیگر هستند؟. چگونه میتوان از له له عطشهای محبوب شدن و آتش نفرتهای تخاصمی کاست و «اندازه خویشتن» را پیدا کرد؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
وسمه بر چشمان کور
درووود!
گفتن و تکرار خیلی از حرفها برای کسانی که گوشهایشان و اذهانشان و کلّ وجودشان در تسخیر مطلق سمنت ایدئولوژی/مذهب/دین کتابی/نظریّه آکادمیکی و امثالهم است، تلاشی بی نتیجه است و بر باد دادن وقت و انژری. ولیکن گاهی اوقات تذکّری و اشاره ای میتواند همچون قطره بارانی در شکافی از سمنتهای سفت و سخت شده نفوذ کند و از درون، صخره سمنتی را شکاف اندازد و موثر شود. کس چه میداند؟. شاید و احتمالا.
در تاریخ معاصر ایران از تاسیس دارالفنون تا فاجعه 1357، در ایران اصلا و ابدا، چیزی به نام «روشنفکر» وجود نداشته است و هنوزم –[از استثناء میگذرم فعلا]- وجود ندارد. تنها تلالوئی که داشت سوسو میزد و چراغ وجودش خاموش شد، همان «احمد کسروی» بود؛ ولاغیر. کسی که ادّعا میکند، در ایران، پدیده ای به نام «روشنفکری/یا روشنفکران» وجود داشته اند و هنوزم وجود دارند، باید اگر ارزنی فهم و درک صحیحی از مسئله «روشنفکری» دارد، حدّاقل توضیح دقیق دهد که «روشنفکری»، یعنی چه و بُنمایه های آن کدامند؟. من حوصله تکرار هزار بار گفته و نوشته و توضیح داده شده را ندارم، ولی برای تفهیم مسئله «روشنفکری و روشنفکر»، یک مثال ساده و ملموس و عینی میزنم و امیدوارم آنانی که مطلب مرا میخوانند، در این باره عمیق بیندیشند. فرض کنید هر چیزی که انسان را می انگیزاند، به حیث «آتش کبریتی» باشد که به «شمعی» نشانیده میشود و سپس شمع است که در وجود خودش میسوزد و نه تنها روشنایی به پیرامون می افشاند؛ بلکه همچنین گرمابخش است و شعله ای رقصان و دلربا دارد. اگر سر آغاز آشنایی ما ایرانیان را با تمدّنهای مغرب زمینیان از دوران «دارالفنون» در نظر بگیریم و دریای ایده ها و افکار مغرب زمینیان را به حیث «آتش کبریت» در نظر آوریم، آنگاه باید پرسید و سفت و سخت نیز، یقه مدّعیان را چسبید که مای ایرانی، چرا هرگز «شمعی» نبودیم تا از افشاندن آتش افکار و ایده های بیگانگان به «شعله ور شدن شمع وجود تجربیات و هنرها و استعدادها و افکار و ایده های» خودمان انگیخته شویم و همچنان بشویم و راه خودمان را بیافرینیم؟ چرا؟، آنهم اگر به راستی «وجودی شمعسان» داشته باشیم؟. چرا؟.
آنچه در ایران به نام «من در آوردی»، کوبیده و مسخره و ملعون میشود، دلیلش از سر مبارزه و سرکوب تحقیر آمیز متولّیان و مومنان به ادیان کتابی و حمّالان ایدئولوژیهای مخرّب قرن بیستمی نشات میگیرند؛ زیرا فقط در صدد توتالیترخواهی و حاکمیّت مطلق عقاید فرقه ای و گروهی و غیره و ذالک خودشان هستند. داستان و ماجرای مضحک روشنفکری ایرانی، خیلی غم انگیز میشود، اگر بفهمیم و بدانیم و دریابیم که سراسر تاریخ تفکّر و ایده های فیلسوفان و متفکّران و استادان دانشگاهی باخترزمینیان از تلاشهای «من در آوردی» یا به عبارت دیگر، سوختن در هیزم تجربه های فردی و جمعی ریشه گرفتند و همچنان میگیرند و دنیای رنگین کمانی ایده ها و افکار و فرمهای مختلف اجتماعی و کشوری باختر زمینیان را رقم زده اند از دوران رنسانس تا همین امروز و احتمالا فرداها. آنچه در غرب به نام «من در آوردی»، بسیار ستوده و خجسته است و تعلیم داده میشود، در جامعه به اصطلاح «روشنفکری ایران» که هرگز تا امروز یک فکر ساده و ایده دو زاری از خودشان نداشته اند به شدت کوبیده و تحقیر میشود؛ زیرا طیف مدّعی روشنفکری ایران، اصلا مایه هایی برای تخمیر شدن ندارند و قرنهای قرن در دیگ مذاب شریعت اسلامیّت، تفته و پخته و خمیر شده و فقط چونه های «مقلّد و دنباله رو و تسلیم و تکریم شده » بار آمده اند، آنهم برای قاپیدن و بلعیدن افکار و ایده های ناگواریده و نفهمیده استادان و متفکّران و فیلسوفان باختر زمینی.
«ایمانوئل کانت» در شعله ور شدن از طریق «آتش کبریت افکار و ایده های دیوید هیوم» به شعله ور شدن «شمع هیزم تجربیات و ایده ها و افکار خودش» انگیخته شد و بزرگترین انقلاب فکری را در مقوله «شناخت بشری» رقم زد. روشنفکری؛ یعنی این. انگیخته شدن و سوختن در هیزم تجربیات فردی و جمعی از بهر نورافشانی در تاریکی معضلات وطنی و گرمابخشی به اجتماع مستاصل شده و رقصان شدن در پروسه اندیشیدنهای فردی.
بیشتر از این صحبتی نمیکنم. کسی که شعور داشته باشه، میفهمه من چی میگم.
هنوز بعد از سی سال که من اینهمه در باره مسائل مختلف اجتماعی و کشوری و غیره و ذالک، مطلب نوشته ام و همچنان مینویسم، یک نفر شهامت و دلاوری آن را ندارد که با نام واقعی و شناسنامه ای خودش بخواهد یا بتواند با من روبرو شود و از در گفت و شنود انگیزشی بر آید. امّا نق زنهایی که وابستگیهای ایدئولوژیکی و مذهبی و امثالهم آنها عین روز روشنه، بس بسیارانند که کلا نه سر پیاز محسوب میشوند، نه ته پیاز. کارشان فقط پادوی حزبی و فرقه ای و گروهی و مذهبی و امثالهم است.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
.تقاری بشکنه ماستی بریزد!
یکی از دلایل عقب افتادگی مملکت اهورایی، روشنفکر ستیزی از طرف پیروان ادیان دینی در ایران، و کج فهمی های موضوعات اجتماعی، و بلندگو و ممبر تبلیغات شاه و شیخ ،و رسانه های ،دول استعماری و امپریالیستی و چپ ستیزی و غرب ستیزی بیمارگونه قلم یه مزدان، و تعریف های "من درآوردی" از کلمات و مقوله علوم اجتماعی و سیاسی توسط خودشیفتکان و نارسیست های سلفی بوده.
به لینک زیر توجه شود :
https://www.youtube.com/watch?v=HTh2fUNG5Ew
بیرون از دایره - داخل دایره
دروود بر کیانوش عزیز.
لازم دیدم که حاشیه ای مختصر نیز در ادامه مطلبم بنویسم برای آنانی که تصوّر میکنند با صدور انواع و اقسام فراخوانها میتوان به نتایجی رسید که آرزومندند. برگرد یه نگاهی به پروسه به قدرت رسیدن «ترامپ» از آغاز تا همین امروز بینداز تا متوجّه منظور دقیق من بشوی وقتی که میگویم باید «در موضع قدرت کاربستی و تصمیمگیری و اجرایی» قرار گرفت تا چیزی/مقصودی/منظوری/ عملی شود و واقعیّت پیدا کند.
ترامپ، یک تاجر باهوش و بسیار ثروتمندیه. تا قبل از رسیدن به قدرت، اگر صدها حرف و ادّعا و برنامه و نظریّه و موضع داشت، هیچکس برغم تمام ثروت و امکانات و شهرتی که دارد، تره گندیده هم برایش خورد نمیکرد. ولی از لحظه ای که در «موضع قدرت» قرار گرفت، گفت: «First America »؛ آنهم با آن لهجه غلیظ آمریکایی. از این نقطه به بعد بود که هر حرکتی/موضعی/حرفی/ادّعایی/تهدیدی و غیره و ذالک میکرد، به شدّت به جدّ گرفته میشد و هنوزم میشود. چرا؟.؛ زیرا ترامپ در موضع قدرت است؛ نه اینکه فقط شهروندی عادی همچون دیگران یا بهتر بگوییم، همچون بیل گیتس و همرده هایش باشد. ترامپ وقتی که در موضع قدرت قرار گرفت با تمام قدرتهای جهانی روبرو شد. از چین و روسیه گرفته تا اتّحادیّه اروپا و کشورهای خلیج فارس و آمریکای لاتین. بنابر این، برای رسیدن به مقاصدی در دنیای امروز باید حتما در موضع قدرت اجرایی بود یا اینکه از پتانسیل میلیونی مردم در زمان قیام و خیزشهای ریشه ای به موضع قدرت دست پیدا کرد تا بتوان کاری را اجرا کرد. با نصیحت و توصیه و خط و نشان و التماس و نمیدونم توصیه ها و پندها – آنهم در جامعه ای که تاریخش از آغاز فقط بر نصیحت و اندرز ریخته شده؛ ولی واقعیات حکومتگرانش فقط کشتارگری و خونریزی و غارت و چپاول و تجاوز و سرکوب و فلاکت و رذالت و امثالهم بوده است- راه به جایی نمیبرد.
تا زمانی که کسانی – مهم نیست چه اعتقاداتی دارند و چه بیوگرافیهایی- در موضع قدرت کاربستی و اجرایی قرار نگرفته اند، قدرت سیاسی حتّا در بدترین حالت ممکن درست عین وضعیّت فعلی ایران، همچنان در چنگال آخوندها و اعوان و انصارشان میماند. تلاش برای وزنه ای شدن در کفه دیگر ترازوی «قدرت و اقتدار» به این منوط است که شخصیّتها و رجال و اشخاص کاردان و مسئول و بیدارفهم و دلاور و راستمنش در مرکز توجّه مردم قرار گیرند و از طرف آنها پشتیبانی شوند – خواه در وطن، خواه بیرون از مرزهای وطن-؛ وگرنه بی مایه فطیره کیانوش عزیز و همه کوششها، عین تمام معرکه گیریهای نیم قرن اخیر- خشت بر آب زدن است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مومنت مومنت
را تضعیف کرده است که باید گفت چه عالی!
در همان دوران خاتمی پس از دو سه سال گفت که منظورش از جامعه مدنی جامعه مدینه النبی بوده است. نمونه ایی از پدرسوخته بازی آخوندی و حقارت این جماعت که باز برایش غش و ضعف میکردند.
مومنت مومنت
در دوران خاتمی عبارتی سکه زده شد بنام ...جامعه مدنی...
معنی این واژه مرکب که معلوم است: جامعه قانونمدار اما روحش عبارت بود و هست از: مجموعه طرفداران حفظ نظام تبهکار اعم از گانگسترهای خط امامی آویزان به دیوار سفارت آمریکا تا درب و داغانهای بدسابقه نهضت آزادی و انواع مصدقیون و چپفارسی توده ایی و اکثریتی...مخرج مشترکشان هم غرب ستیزی... دشمنی هیستریک با اسرائیل است. از نظر اجتماعی و فرهنگی هم هر موضوع یا سوژه مدرنی را با دهاتی گری میامیختند و معجون مهوع و ابلهانه ایی از آن ارائه میکردند. عبارات سوسول مکتبی و پاتریشیاسادات در همان زمان برای توصیف این جماعت ساخته شد.
آهان تا یادم نرفته یک خصیصه بسیار مهم و مشترک در بینشان علاقه به شجریان هم بود.
طبعا با پهلوی هم بد بودند اما آن را جریانی تمام شده و تاریخی تصور میکردند. امروز عناد احمقانه و ترحم برانگیزشان با شاهزاده یکی از وجوه برجسته ایشان است چون آن را خطری جدی میدانند. اینها حاضرند از قاضی صلواتی پسگردنی بخورند و ایران نابود شود اما پهلوی حتی برای دوران گذار برنگردد.
اکنون هم دوره راه افتاده اند که حمله اسرائیل به حکومت تبهکار جامعه مدنی
دوست گرامی اقای فرامرز…
دوست گرامی اقای فرامرز حیدریان/ خوش امدید ؛